۱۴۰۴/۱۱/۲۸
۱۴:۲۵
کد خبر : ۱۱۶۳۳
بررسی الگوی اثرگذاری رسانه‌های نخبگانی مکتوب با تمرکز بر مجله «بابل» در گفت‌و‌گو با علیرضا شفاه/ بخش دوم؛

تفکر از موضع‌گیری در برابر خطر آغاز می‌شود نه از انباشت علم

تفکر از موضع‌گیری در برابر خطر آغاز می‌شود نه از انباشت علم
تفکر از آنجایی شروع می‌شود که انسان با خودش فکر می‌کند چگونه می‌شود در این وضع ادامه داد و معلوم است که اصلاً تقریباً ناممکن است به همین دلیل تفکر چیز بسیار عجیبی است و عادی نیست. نتیجه عادی امور، تفکر نیست بلکه نتیجه غیرعادی امور، تفکر است. اینجا دیگر تفکر قبل از هر چیزی، موضع‌گیری است. من اول باید نسبت به این خطری که من را تهدید می‌کند، یک موضع بگیرم. آیا ناامید شوم؟ نیهیلیست شوم؟
علیرضا شفاه پژوهشگر فلسفه : علیرضا شفاه

گروه فرهنگ و هنر «سدید»؛ عباد محمدی: مجلات اندیشه برای این شکل گرفته‌اند که اندیشه و تفکرات نو در پستوی مقالات نمانند، تا عموم و یا تداخل یک قشری از مخاطب خاص همراه شوند با دنیای اندیشه. اینکه مجلات نسبت به هدف‌گذاری خود چه میزان موفق شده‌اند، در جای خود محل بحث است و به نسبت هر مجله قاعدتاً متفاوت. 
مجله بابل یکی از مجلات اندیشه است که عکس رویه دیگر مجلات، برای خوانده شدن تولید نشده است. آن‌طور که شفاه سردبیر این مجله در بخش اول گفت‌و‌گو با «سدید» بیان کرد. مجله‌ای که حاصل پژوهش‌های یک جمع دغدغه‌مند حوزه علوم انسانی است، اما بخش‌هایی از آن واکنش‌های بسیاری را به همراه داشته است. علیرضا شفاه عضو شورای علمی موسسه علم و سیاست اشراق و مدیر مسئول فصلنامه علم و سیاست بابل در بخش دوم گفت‌و‌گو توضیحات خود را در این باره تکمیل می‌کند و البته گریزی نیز به فلسفه علم می‌زند و حتی از ژورنالیسم اندیشه به‌عنوان یکی از مظاهر مصرف شدن تنبه علمی نام می‌برد. مشروح بخش دوم این گفت‌و‌گو را در ادامه می‌خوانید.

علم و ما ادراک ما علم؟!

شما از ژورنالیسم اندیشه شروع کردید و در ادامه به سمت کار‌های عمیق علمی رفتید، یعنی یک پله کار را برای خودتان عمیق‌تر کردید. آیا در این سال‌ها موقعیتی پیش آمد که فکر کنید مسیر، بسیار سخت‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردید و باید آن را رها کنید و ارزشی ندارد که آن را ادامه بدهید؟

شفاه: علم به‌طور کلی ناامیدکننده است. کسانی که به‌واسطه کار علمی‌شان، تکیه‌گاه‌های قدرتمندی پیدا می‌کنند، قطعاً از علم بویی نبرده‌اند. یعنی علم در حجاب است. علم چیزی است که شما را ضعیف، تنها و ناامید می‌کند. علم یک محتوا دارد. کل محتوای علم این است که انسان متوجه می‌شود اوضاع بسیار بد است و ملتفت خطر می‌شود نه خطر عادی بلکه خطری که از بنیاد همه چیز را به خطر انداخته است. علم با پوچ‌گرایی و نیهیلیسم نسبت دارد و انسان را ضعیف می‌کند.

 

ناامیدی «مضمر» و «مصرّح» در علم

پس چرا با کرانه بازگشتید؟

شفاه: عرض می‌کنم. اگر کسی کار علمی کند و هرچقدر قوی‌تر انجام دهد، باید بیشتر بار ناامیدی را به دوش بکشد. این التفات جوهرِ علم است، یعنی هرکسی که دستش با علم خالی نمی‌شود، بهره‌ای از علم ندارد. علم تکیه‌گاه‌ها را سلب می‌کند. وقتی شما چنین التفاتی پیدا می‌کنید، می‌بینید انسان در خطرناک‌ترین موقعیت ممکن قرار دارد. سوال به وجود می‌آید که حالا چه می‌شود؟ اینجا مسیر‌هایی اتخاذ می‌شود و در واقع تفاوت فلاسفه، متفکرین و ادیان و هر چیزی که با علم سروکار دارد، به تعاملی برمی‌گردد که با این موقعیت می‌کنند؛ برخی ناامید می‌شوند. باید هم ناامید شد. طبیعی هم هست. وقتی یک نفر متوجه می‌شود که نمی‌شود هیچ‌چیز را دانست، نمی‌شود هیچ کاری را انجام داد، هیچ سرنوشتی وجود ندارد، مبدأ و معادی وجود ندارد، ناامید می‌شود. این مرسوم‌ترین راه‌حلی است که وجود دارد. یعنی تقریباً در همه دنیا، تمام کسانی که کار علمی می‌کنند، ناامیدند. تقریباً همه در دانشگاه ما در این وضعیت هستند!

اگر کسی کار علمی کند و هرچقدر قوی‌تر انجام دهد، باید بیشتر بار ناامیدی را به دوش بکشد. این التفات جوهرِ علم است، یعنی هرکسی که دستش با علم خالی نمی‌شود، بهره‌ای از علم ندارد. علم تکیه‌گاه‌ها را سلب می‌کند. وقتی شما چنین التفاتی پیدا می‌کنید، می‌بینید انسان در خطرناک‌ترین موقعیت ممکن قرار دارد.

این ناامیدی دو گونه به وجود می‌آید؛ یک بار «مضمر»، یک بار «مصرّح». فیلسوف‌هایی که ناامیدی را تجویز می‌کنند، کسانی که به آنها نیهیلیست می‌گوییم یا نسبتی با نیهیلسم برقرارمی‌کنند، خیلی هم ناامید نیستند. یعنی نیهیلست‌های کلاسیک، ناامید نیستند. چون این را به‌عنوان یک باری برای انسان مطرح می‌کند و تذکر می‌دهد و از این تذکر حرکت تولید می‌شود. یعنی مثلاً اقسامی از فلسفه‌های وجودی و موارد عجیب و غریب از درون آن تولید می‌شود. یعنی علم و تفکر در آن ادامه پیدا می‌کند. اینها آن زخم را فقط باز می‌کنند. آن زخم نیز شروع به خونریزی می‌کند.

اما اغلب اوقات این‌گونه نیست و نیهیلیسم این چهره را ندارد؛ چهره بسیار آرامی دارد و بسیار آرامش‌بخش است. الآن اغلب انسان‌هایی که روی کره زمین زندگی می‌کنند، احتمالاً نیهیلیست هستند. نیهیلیسم چهره بسیار مهربان و آرامی دارد و این جایی است که بیهودگی مضمر است. این ناامیدی آرام است چون وقتی من امید بنیادینی ندارم، با کسی دعوا هم ندارم. قرار نیست کار جدی و عجیب و غریبی هم انجام دهم. هر انسانی که توقعش از زندگی‌اش تعدیل شده، ناامید است. هر انسانی که خیلی متعادل زندگی می‌کند، ناامید است.

 

این ادعای خیلی بزرگی است.

شفاه: بله. و اغلب اوقات همین‌گونه است. استثناهایی هم هست. مثلاً تعادلی که ممکن است برای یک فیلسوف حاصل بشود، چیز نادری است که یک نفر متعادل و آرام زندگی می‌کند، ولی متوجه است. یعنی همه آن بار را به دوش می‌کشد، اما آرام زندگی می‌کند.

گفتار مرسوم جهان ما این است که جهان می‌تواند بسیار آرام باشد. شعارهایی از قبیل «بهترینِ خودت باش» و غیره. این شکل‌های مذهبی و معنوی دارد، شکل‌های مدرن و پست‌مدرن دارد. همه‌اش دارای یک وجه مشترک است؛ اینکه انسان را آرام کند و بگوید «خبری نیست» و «می‌خواهی کجا بروی؟». جاه‌طلبی شما را از بین می‌برد؛. این بصیرت که جایی برای رفتن نیست، باعث می‌شود شما بتوانی از زندگی کوچک خودت لذت ببری. این در علم، وضعیت بسیار بغرنجی به وجود می‌آورد. یعنی ممکن است مردم حتی به چنین چیزی احتیاج داشته باشند. شاید کسی بگوید در طول تاریخ هم احتمالاً یکی از کار‌هایی که دانشمندان و علما انجام می‌دادند، این بوده که مردم را از این طریق آرام می‌کردند. حتی ما فلاسفه‌ای داریم که رسماً می‌گویند «من به مردم گفتم همه‌چیز معلوم است، ناراحت و نگران نباشید.» نه به خاطر اینکه وضعیت نگران‌کننده نیست، برای اینکه من چطور به مردم بگویم نگران باشید؟ چطور اجازه بدهم جهان از هم بپاشد؟ چون او با یک وضعی روبه‌رو شده که ممکن است انسان را از هم بپاشاند. اگر نخواهد ناامید شود و بخواهد انسان را به‌رغم این وضع نگه دارد، یک استراتژی این است که به مردم به گونه‌ای دروغ بگوید که همه‌چیز سر جایش است، همه‌چیز معلوم است. خاطرتان جمع. من همه‌چیز را فهمیده‌ام، همه‌چیز را هم برایتان توضیح می‌دهم. این یکی از گارد‌های علم است. مگر علم می‌داند در دنیا چه خبر است؟ مگر می‌شود حقیقت را فهمید؟ برخی از فلاسفه ادعا کرده‌اند که حقیقت را می‌دانند. البته عموماً در میان فلاسفه، کسانی که این ادعا را کرده‌اند کم هستند و عمدتاً ایرانی‌ها این ادعا را کرده‌اند که تصادفی هم نیست. مردم به عصای علم تکیه کرده‌اند. اگر به ما بگویند که «نمی‌شود دانست»، ما از هم می‌پاشیم.

 

تفاوت جمهوری اسلامی با قدرت‌های دیگر

چرا در این وضعیت بیهوده که شرح می‌دهید، باید ادامه بدهیم؟

شفاه: غیر از ناامیدی چه راهی هست؟ پس اولاً ناامیدی بسیار آرامش‌بخش است. چند نوع می‌شود به مردم آرامش داد. یکی استراتژی فیلسوفانی است که گفتم. این استراتژی نیهیلیستی نیست. به مردم می‌گوید: «اتفاقاً همه‌چیز سر جایش است، همه‌چیز معلوم است.» در ایران این خیلی رواج دارد و ناامید نیستند و فکر می‌کنند که حقیقت نزد کسی است و این ایران را خیلی مستعد نگه داشته است. اما در جهان معاصر، مخصوصاً، شیوه آرامش مردم این نبوده است. شیوه آرامشی که جهان دارد- و هرچه پیش می‌رویم شدیدتر می‌شود- این است که می‌گوید هرکس که افکار بزرگی دارد، این راه زندگی را اشتباه می‌رود. به‌عنوان نمونه در حال حاضر اتهام جمهوری اسلامی ایران چیست؟ چرا نمی‌خواهد شبیه کشور‌هایی مانند امارات و سوئیس و... بشود؟ چرا باید این قدر تنش داشته باشد؟ این تفاوت جمهوری اسلامی با مثلاً چین است. چین قدرت جهانی است، ممکن است تهدیدی هم برای نظم فعلی جهان باشد، اما تنشی که چین ایجاد می‌کند، صرفاً واقع‌گرایانه است. اما انگار در جمهوری اسلامی همیشه یک چیز بیشتری وجود دارد. غیر از واقعیات صحنه، گویی ما حرف از حقیقت هم می‌زنیم و سرزنش می‌شویم و این سرزنش بسیار قدرتمند است. تقریباً تمام مردم در ایران هم متقاعد شده‌اند که جمهوری اسلامی اهل زیاده‌روی است. در سیاست داخلی، این ماجرا ‌شدت گرفته است. اینجا زندگی در برابر حقیقت قرار می‌گیرد.

 

تلقی شما راجع به علم چه بلایی سرتان می‌آورد؟

«بگذارید زندگی بکنم. مگر من چه می‌خواهم؟ همه مردم دنیا دارند زندگی می‌کنند الا ما.» ببینید زندگی‌ چگونه در برابر حقیقت قرار می‌گیرد. این نیهیلیسم است. پس نیهیلیسم اتفاقاً طرفدار زندگی است. نیهیلیسم بسیار آرام است. چرا من باید زندگی کوچک داشته باشم؟ چون خبری نیست. چرا این‌قدر فکر می‌کنی قرار است اتفاقی بیفتد! یا ارجاع می‌دهی به این مبدأ، یا ارجاع می‌دهی به یک حادثه تاریخی که قرار است اتفاق بیفتد، یا ارجاع می‌دهی به معاد. حتی لازم نیست آنها را فراموش کنی. خود آنها می‌توانند به بخشی از زندگی کوچک من تبدیل شوند. یعنی اعتقاد شخصی‌ام می‌تواند این باشد که مبدأ و معادی هم هست. مثلاً فرض کنید که کیف پول زیبایی دارم، یا اعتقادات زیبایی دارم. این ایراد و اشکالی ندارد. هر کسی می‌تواند اعتقادات کوچک خودش را داشته باشد و این بخشی از زیبایی زندگی‌اش هم باشد.

در دانشگاه، این ماجرا چه می‌کند؟ این وضع در دانشگاه، اساتید را به فعالان عادی علم تبدیل می‌کند. اینها دیگر اصلاً اندیشه‌های بنیادین ندارند. علم اصلاً فراموش شده است. حال اینکه این وضع خودش در جمهوری اسلامی چطور نفوذ کرده و چگونه ایده جمهوری اسلامی را از هم می‌پاشاند، چگونه وحدت جمهوری اسلامی را در خطر قرار می‌دهد؛ بحث سیاسی ماجراست که بسیار مهم است. ما یکی از مواردی که بسیار جدی در اشراق دنبال می‌کنیم همین است که تلقی شما راجع به علم چه بلایی سرتان می‌آورد؟ در ایران چه اتفاقی می‌افتد؟ در جهان چه اتفاقی می‌افتد؟ و در جغرافیای مختلف چه شکلی پیدا کرده است؟ در روسیه، چین و... چه شکلی است؟ در جمهوری اسلامی ایران چه شکلی است؟ و بر این اساس منطقه مقاومت چه معنایی دارد؟

 

فیلسوف و لحظه تنبه علمی

معتقدید هنوز آن اساس، ستون علم است یا جایگزینی باید داشته باشد؟

شفاه: مسئله این است؛ اگر علم، درک خطری باشد که برای موقعیت انسان در هستی وجود دارد، یعنی شما التفات داشته باشید که اتفاقاً زنده بودن ما چیز عادی‌ای نیست. یعنی: نمی‌شود گفت «زندگی کوچک خودت را داشته باش و خوشحال باش.» نه، زندگی عادی نیست. مگر می‌شود عادی زندگی کرد؟ الآن به‌عنوان یک تجویز اجتماعی نمی‌گویم. یک دیوانه در خلوت خودش نشسته و چنین فکری کرده است. اسم این کودک دیوانه، فیلسوف است! یعنی آن کسی که ملتفت این مسئله می‌شود که وضع عادی نیست و دست انسان خالی و خطر بسیار بزرگ است، آن «فیلسوف» است. متوجه شده که نه مبدأ وجود دارد، نه معادی وجود دارد. زمان ما را در برگرفته که به خاطر طولانی بودنش بقیه می‌توانند دلخوش باشند. برای فیلسوف، این دیوانه‌کننده است و شورش به وجود می‌آید در این وضعیت. زمان، مبدأ، معاد، فلان، همه اینها لحظه تنبه علمی است. در واقع هرچقدر بیشتر به علم بپیوندد، ظاهراً از وضعیت و از جریان امور بیرون می‌افتد. چون همه دارند زندگی‌شان را می‌کنند. یک نفر فکر می‌کند این‌گونه نباید زندگی کرد. اصلاً اتفاق بدی برای او می‌افتد.

 

ژورنالیسم اندیشه از مظاهر مصرف شدن تنبه علمی

در علم چه اثری می‌گذارد؟ اثرش این است که استاد دانشگاه شما فکر می‌کند که کار من مقاله‌نویسی است. یعنی شغل پیدا می‌کند. وقتی ناامید باشد، وقتی فرصت ندارد فکر کند، به جای آن مقاله می‌نویسد. خود ژورنالیسم اندیشه یکی از مظاهر مصرف شدن تنبه علمی است. یعنی یکی از روش‌هایی که می‌توانی تنبه علمی را به جامعه بیاوری و آن را از بین ببری، این است که آن را در ژورنالیسم اندیشه قرار دهی که افراد بنشینند با هم صحبت کنند. این هم گونه‌ای از مصرف است.

انگار در جمهوری اسلامی همیشه یک چیز بیشتری وجود دارد. غیر از واقعیات صحنه، گویی ما حرف از حقیقت هم می‌زنیم و سرزنش می‌شویم و این سرزنش بسیار قدرتمند است. تقریباً تمام مردم در ایران هم متقاعد شده‌اند که جمهوری اسلامی اهل زیاده‌روی است. در سیاست داخلی، این ماجرا ‌شدت گرفته است. اینجا زندگی در برابر حقیقت قرار می‌گیرد.

آدمی که تنبه فلسفی پیدا کرده باشد، با سرعت می‌تواند تبدیل شود به آدمی که از طریق مرور کردن آن تنبه، به جریان بی‌معنای زمان بپیوندد. یعنی چیزی برای چرخاندن داشته باشد و این چرخاندن را شروع کند تا بازی تمام شود.

 

برخی معتقدند انسان باید جایگزین علم شود. شما این گونه فکر می‌کنید؟

شفاه: وقتی این تنبه در جامعه به وجود بیاید- ممکن است تعداد افراد زیاد باشد و یا کم، اصلاً من نمی‌گویم یک جامعه نمی‌تواند متنبه شود، به نظر من می‌تواند- شما درگیر نوعی عمل می‌شوید. یعنی متوجه می‌شوید که این خطر وجود دارد. لحظه بعدش این نیست که مدام من بگویم: «این خطر وجود دارد.» شما از این لحظه باید یک موضع در برابر آن خطر بگیرید. یا ناامید شوید، مانند همین مثال‌هایی که توضیح دادم، یا نیهیلیست شوید به معنای فیلسوف نیهیلیست که توضیح دادم، یا مقاومت کنید و بگویید: «باید به رغم این وضع، انسان ادامه پیدا کند.» که این سوال عجیبی است که به چه ترتیب؟ مگر می‌شود انسان ادامه پیدا کند؟ این پروژه فلسفه است که توضیح می‌دهد که چطور انسان به رغم این وضع ادامه پیدا کند.

 

یعنی آگاه باشد به این وضع، ولی ادامه بدهد؟

شفاه: یعنی این وضع انسان را از بین نبرد. چگونه می‌شود که این وضع انسان را از بین نبرد؟

 

نتیجه غیرعادی امور، تفکر است

 با وجود آگاهی.

شفاه: با وجود درک آن خطر. یعنی بدانی دستت خالی است، زیر پایت هم خالی است، نه تکیه‌گاهی داری، نه معادی ممکن است وجود داشته باشد، نه مقصدی. چگونه انسان دوام بیاورد؟ تفکر برای همین لحظه است یعنی تفکر از آنجایی شروع می‌شود که انسان با خودش فکر می‌کند چگونه می‌شود در این وضع ادامه داد و معلوم است که اصلاً تقریباً ناممکن است به همین دلیل تفکر چیز بسیار عجیبی است و عادی نیست. نتیجه عادی امور، تفکر نیست بلکه نتیجه غیرعادی امور، تفکر است. اینجا دیگر تفکر قبل از هر چیزی، موضع‌گیری است. من اول باید نسبت به این خطری که من را تهدید می‌کند، یک موضع بگیرم. آیا ناامید شوم؟ نیهیلیست شوم؟

اگر بخواهم کلاسیک بگویم، به‌عنوان مثال کل اروپا، اصلاً همه تمدن‌ها و جوامعی که به وجود آمده‌اند، از این سرچشمه گرفته‌اند. یعنی این التفات را پیدا کرده‌اند. البته در برخی جوامع که تمدنی از درون آن بیرون نمی‌آید، این التفات ضعیف است. برخی جوامع قوی‌ترند. مثلاً غربی‌ها که قدر بوده‌اند و یکی از اقوامی که از همه قوی‌تر، مسئله بیهودگی جهان و خطر انسان را درک کرده است، غربی‌ها هستند و یک راه‌حلی هم اتخاذ کرده‌اند. در واقع اروپایی‌ها، که چهره کلاسیک غرب هستند، متوسل به روش تراژدی می‌شوند. اصلاً لحظه قبل از ظهور فلسفه در یونان، تراژدی است که مقدم بر فلسفه است. فلسفه و کمدی نیز همزاد هم هستند. دوره‌ای داریم به نام دوره «عصر تراژیک یونان» یا «عصر کلاسیسیسم یونانی». این دوره تماما صد و پنجاه سال است. یعنی بسیار کوتاه است. این لحظه لحظه‌ای است که یونانی‌ها از نوشتار‌های حماسی، که مثلاً با هومر و اینهاست، منتقل می‌شوند به مسابقات تراژدی که سوفوکلس، اوریپید و آیسخولوس، سه چهره درخشان آن هستند و آثار بسیار مهمی در آنجا نوشته می‌شود که تا همین زمان کنونی، وقتی غرب می‌خواهد تکیه کند، به اینها ارجاع می‌دهد-اروپایی‌ها می‌گویند بزرگ‌ترین هنر تاریخ ما، تراژدی‌های یونانی است- وقتی راجع به تراژدی صحبت می‌کنم راجع به یک ژانر ادبی صحبت نمی‌کنم. در آنجا وقتی از هومر صحبت می‌شود، مثل پیامبر است. یعنی آن داستان‌ها عقیده آدم هاست و با آنها زندگی می‌کنند. وقتی تراژدی‌ها نوشته می‌شود، یک ژانر ادبی جذاب نیست. گرچه فستیوال هم دارند، اما مسئله آن فستیوال هم خطرناک است. آن می‌گوید چگونه باید بود.

قصه‌هایی که اینها می‌نویسند بینشان وجود داشته و آن را بلد هستند یعنی از ابتدا تراژدی را ننوشته‌اند و بسیار شبیه تعزیه است. تعزیه دو ویژگی دارد. اولاً شما قصه را بلدید. یعنی در آنجا، قصه‌ای که اجرا می‌شود، می‌دانید چه می‌خواهد بشود. اینها می‌دانستند، اینها قصه را بلد بودند و در بینشان بوده. دوم اینکه برای شما این ماجرا بسیار جدی است. تعزیه را نگاه می‌کنی، گریه می‌کنی و احساس می‌کنی راهت را برای زندگی کردن پیدا می‌کنی. برای آنها در تراژدی نیز همین اتفاق می‌افتد. یعنی وقتی نگاه می‌کردند، فکر نمی‌کردند سرگرمی یا نمایش است بلکه برایشان یک جنبه دینی داشته است؛ لذا به‌عنوان مثال؛ تکوین فرم زبان در یونان - در همه اقوام این‌گونه است- تکوین خود حقیقت است. یعنی این حقیقت است که از شکل حماسه به شکل تراژدی درآمده است؛ و اینجا در مرحله بعد، تراژدی تبدیل به کمدی و فلسفه می‌شود. یعنی زبان ناگهان تبدیل می‌شود به شکل زبانی که شما امروز به آن فلسفه می‌گویید. یعنی پدر فلسفه، تراژدی است. خود فلسفه جنبه تراژیک دارد. اروپایی‌ها چرا اروپایی هستند؟ چرا زورشان زیاد است؟ چون اینها یک التفاتی به آن جنبه خطرناک جهان پیدا کرده‌اند و با یک شیوه‌ای به نام تراژدی، با این وضعیت، روبه‌رو شده‌اند. یعنی انسان اروپایی، انسان تراژیک است. ملت اروپا، ملت تراژیک است. اینجا یک ملتی شده‌اند و یک راهی برای رفتن پدید آمده است. اتفاقاً این به جامعه تبدیل شده. یعنی جامعه اصلاً این‌گونه تولید می‌شود. جامعه این‌طور نیست که آدم‌ها دور هم زیاد شوند. جامعه جایی به وجود می‌آید که یک راهی وجود دارد، یک راهی پیشنهاد می‌شود، یک ملتی دارد و ملتشان، تراژدی است؛ لذا شما در آن لحظه باید یک موضع بگیرید.

شما در تراژدی می‌گویید «جهان، انسان را پامال می‌کند، ولی انسان به لحاظ اخلاقی می‌تواند پیروز باشد.» یعنی خود انسانِ پامال‌شده می‌تواند انسان بودن را ادامه بدهد. تراژدی، یک‌جور تفکر است و در وهله اول یک موضع‌گیری است. اینجا کشف کردن و موضع‌گیری کردن بسیار به هم نزدیک می‌شوند، تقریباً انطباق پیدا می‌کنند؛ لذا در اینجا، با آن تصور عادی که ما راجع به علم داریم که برای ما یک فعالیت ذهنی است، متفاوت است. آنجا شما با فعالیت ذهنی طرف نیستید. تمام اعمالی که بعد از آن انجام می‌دهید، در واقع از آن لحظه موضع‌گیری شروع شده است و انطباقی که با کشفی که آنجا دارید، پیدا کرده، شروع می‌شود.

شما سوالتان این است؛ می‌گویید: «آیا اینجا چیزی باید جایگزین علم شود؟» اگر منظورتان از علم، این فعالیتی است که مرسوماً به آن علم می‌گوییم، یعنی آگاهی‌ای که مستقل از اینکه من که هستم و چه هستم و اینها، می‌تواند اتفاق بیفتد، بله، آنجا دیگر به این معنا اصلاً علم وجود ندارد. در آن لحظه، علم این نیست. در آن لحظه، علم اولاً با عمل رابطه پیدا می‌کند. اینجا عمل باز عملیات نیست، عمل، خودِ آن موضع‌گیری است. یعنی شما می‌گویید «من از این راه می‌خواهم بروم.» تصمیم‌گیری وجود دارد. شما فقط کشف نمی‌کنید. کشف شما نوعی تصمیم‌گیری و عزم است؛ لذا با عمل نسبت پیدا می‌کند و از طرفی، پای انسان وسط می‌آید. به چه معنا؟ مگر از اول انسان نبود که فکر می‌کرد؟ من وقتی در موقعیت بی‌طرف علمی فکر می‌کنم، می‌توانم خودم را خط بزنم و حذف کنم. مسئله آگاهی است چه من باشم، چه شما باشید. یعنی آن جنبه عینی علم می‌تواند فارغ از کسی که به آن فکر می‌کند، تصور شود. اما این لحظه، یک کسی باید تصمیم بگیرد، چون تصمیم وجود دارد یعنی اینجا وقتی می‌گوییم پای انسان وسط می‌آید، یعنی پای صاحب تصمیم وسط می‌آید. اینجا یک بلایی سر یک کسی می‌آید. اینجا انسان ظاهر می‌شود؛ لذا علم، تصمیم‌گیری، عمل و انسان، بسیار به هم نزدیک می‌شوند. به همین خاطر شخصیت مهم می‌شود. ببینید، این‌طور نیست که شما بگویید: «ببین، علم یک چیزی در کتاب است.» خیر، اگر شخصیت علمی وجود نداشته باشد، کتاب‌ها گم می‌شوند. کتاب‌ها از بین می‌روند. اصلاً کسی بلد نیست کتاب را بخواند. مگر این اتفاق در تاریخ نیفتاده است؟ بار‌ها و بار‌ها در تاریخ، وقتی انحطاط تاریخی اتفاق افتاده، کتاب‌ها گم شده‌اند. اصلاً کسی نمی‌داند این کتاب مهم است یا آن کتاب.

خود ژورنالیسم اندیشه یکی از مظاهر مصرف شدن تنبه علمی است. یعنی یکی از روش‌هایی که می‌توانی تنبه علمی را به جامعه بیاوری و آن را از بین ببری، این است که آن را در ژورنالیسم اندیشه قرار دهی که افراد بنشینند با هم صحبت کنند. این هم گونه‌ای از مصرف است.

به‌عنوان مثال در مورد فارابی؛ تا صد سال پیش، حتی مثلاً پنجاه سال پیش، وقتی کسی می‌خواست فارابی بخواند، فصوص‌الحکم را می‌خواند. این کتاب برای فارابی نیست. اما چرا بقیه کتاب‌های فارابی را نمی‌خواندند؟ چون فصوص‌الحکم فلسفه‌ای است که آدم‌هایی که این را می‌خواندند، آن را می‌فهمیدند. برای همین وقتی آن را می‌خواندند، می‌توانستند بگویند: «بله، این دارد حرف حساب می‌زند.» برای همین می‌توانستند بگویند این متعلق به فارابی است، چون فارابی هم آدم حسابی بوده، پس لابد این حرف‌ها که حرف‌های آدم حسابی‌هاست، مال فارابی است. تا زمانی که تفکر ما به لحاظ تاریخی، تغییر و تکوینی پیدا نکرد، نتوانستیم بپذیریم که این کتاب اصلاً متعلق به فارابی نیست.

یکی از اتفاقاتی که در دوره رنسانس رخ می‌دهد این است که کتاب‌ها پیدا می‌شوند و در این دوره مفهومی وجود دارد به نام «شکارچی کتاب» یعنی مثلاً بخش مهمی از مهم‌ترین قسمت‌هایی که افلاطون و ارسطو نوشته بودند، در دوره رنسانس پیدا می‌شود. مگر می‌شود ارسطو چیزی بنویسد و در تاریخ گم شود؟ بله، می‌شود.گم می‌شود.

در دوره یونانی، یک اوجی در علم ریاضیات در حوزه اسکندریه وجود دارد. اما پس از آن دوره نه‌تنها آدم‌ها بلد نیستند آن حرف‌ها را بخوانند، بلکه درباره مسائل ضعیفی با هم بحث می‌کنند، چرا آن کتاب‌های مهم گم می‌شوند و کسی از آن استنساخ نمی‌کند؟ البته علم در کتاب نیست، در آن فعالیتی است که انسان به نحو جمعی و فردی انجام می‌دهد و می‌تواند کتاب را حاضر کند. البته کتاب‌هایی هستند، ولی ما بلد نیستیم آن را بخوانیم. یعنی مثلاً کتاب «اشارات» ابن سینا یکی از آن کتاب‌هایی است که که از اسمش معلوم است اشارات است و قطعات کوتاهی است. ابن سینا در ابتدای کتاب نیز می‌گوید؛ این کتاب اشارات و جمله‌های کوتاهی است برای کسی که وقتی اینها را می‌خواند، آن را می‌فهمد، کمکش می‌کند و برای کسی که نمی‌فهمد، اگر بیشتر از این هم بگویید فایده‌ای ندارد و نمی‌فهمد. موضع‌گیری عجیبی است و یکی از دلایل عجیب بودن آن هم این است که در آینده بسیاری از قبیل خواجه نصیر این کتاب را شرح کرده‌اند که بعد از خواندن شرح کتاب متوجه محتوای آن می‌شویم. در واقع نشان می‌دهد که خواندن کار سختی است.

 

چرا جامعه را باید با این وضعیت درگیر کنیم؟ با وضعیتی که علم سخت است، ناامیدکننده است.

شفاه: الزاماً نباید مواجه کنیم.گفتم که بسیاری از متفکران مواجه نمی‌کنند.

 

مد نظرم امروز است. چرا تلاش داریم امروز جامعه را با این وضعیت مواجه کنیم؟

شفاه: اولاً فکر می‌کنم در وضعیت امروز، خیلی هم کسی تلاش ندارد جامعه را با این وضع مواجه کند. آن چیزی که بسیار مرسوم است، به‌صورت عمومی، در واقع ترویج ناامیدی زیبایی است که وجود دارد؛ و اینکه همه ما زندگی‌های دلنشینی داشته باشیم. آن چیزی هم که در دانشگاه و حتی در ژورنالیسم اندیشه و... وجود دارد، یک گونه مصرف کردن گفت‌و‌گو‌های علمی است که می‌تواند خودش بخشی از آن زیبایی‌شناسی زندگی باشد. اتفاقاً زندگی‌های سطح بالا معمولاً این‌جور مصرف دارند. یعنی آن مردمی که مثلاً پایین شهر زندگی می‌کنند، زندگی کوچکشان واقعاً به اوج خودش می‌رسد. ولی مثلاً اینهایی که از خیابان انقلاب به بالا زندگی می‌کنند، باید حتماً یک کتابخانه زیبا داشته باشند و احیاناً مثلاً یک دکه‌ای که در یک چرخه مصرف این کتاب‌ها را بخرند و بخوانند و حس خوبی داشته باشند. معمولاً به آن سبک زندگی می‌گویم فرهنگ که کالای بسیار لوکسی است. فرهنگ به این سادگی نمی‌تواند در زندگی کسی وجود داشته باشد. بخشی از آن زندگی ناامیدانه زیبای ما، فرهنگ است؛ و این فرهنگ، حتی در لحظه تحصیل دانشگاهی، حتی در تحصیل فلسفه، در همه حوزه‌ها، مثل یک‌جور سم بسیار مهلکی برای انسان وجود دارد.

چون آن آدمی که درجنوب شهر زندگی می‌کند، طبیعتاً، ادعای علمی هم ندارد، نسبتی هم با آن ندارد. اما وقتی که شما می‌آیی و می‌گویی علم این است، این کار علمی کردن است و این خیلی کار خطرناکی است. یعنی اینجا یک چیزی را مصرف می‌کنی که آمده بوده مصرف کردن را منهدم کند. این قرار بوده به تو خبر بدهد، اما تو با خود خبر بازی می‌کنی و این کار بسیار خطرناکی است.

در پاسخ به اینکه چرا باید به جامعه تذکر داد؟ فکر نمی‌کنم در میان گذاشتن این بحث با همه کار آسانی باشد؛ اما باید بگویم ما در زمان جمهوری اسلامی ایران زندگی می‌کنیم و این کار سخت، مانند طرحی برای ساختن یک جهان تازه است که بروز کرده است. از این حرف‌ها می‌توانیم بفهمیم وقتی اهل علم می‌گفتند علم سرّ است و با همه نباید در میان گذاشت، چه نسبتی دارد. خود ابن سینا نیز در اول اشارات قسم مکرر می‌خورد و التماس می‌کند کسی که شرایطش را ندارد، این حرف‌ها را به او ندهید بخواند. البته اینها فیلسوف‌اند. آنهایی که عارف یا اهل سلوک بودند نیز، همیشه می‌گفتند: «چیزی را که به یک نفر نباید بگویی، اگر بگویی، او را نابود کرده‌ای.»، چون ممکن است همه‌چیزش را از دست بدهد. فلذا اولاً مسئله مخفی و سرّ بودن علم، مطرح است.

اما یک اتفاق عجیبی می‌افتد که این موضع‌گیری در خود علم است. یعنی علم پژوهش است و آن آدم‌هایی که آنجا ایستاده‌اند، واقعاً فکر می‌کنند. طرح‌هایی انداخته می‌شود که قبلاً نبوده است. موضع‌گیری‌هایی می‌شود که قبلاً نبوده است. یک موضع‌گیری بسیار عجیبی در جمهوری اسلامی ایران راجع به علم، مخصوصاً از سمت سنت خودمان، وجود دارد. وقتی انقلاب شد، یکی از کار‌هایی که امام کرد، این بود که در یکی از برنامه‌های تلویزیون تفسیر سوره حمد را بیان کرد. اگر به متن کتاب تفسیر سوره حمد  امام نگاه کنید، متن بسیار دشواری است. اما چرا امام این اقدام را انجام داد؟ مگر همه افراد این برنامه را نگاه می‌کردند؟ یا مگر همه آنهایی که برنامه را می‌دیدند، می‌فهمیدند؟ اما در این کار، یک موضع‌گیری است که ظاهراً این موضع‌گیری هم به آقای شاه‌آبادی برمی‌گردد که استاد امام در حوزه عرفان نظری است. به‌طور کل دو دیسیپلین عرفان نظری و فقه در امام پررنگ‌تر بود. از استاد آقای شاه‌آبادی نیز جمله‌ای نقل می‌شود مبنی بر اینکه «باید این مطالبی که سر تلقی می‌شود، آشکار کنید.» من نمی‌دانم در سنت ما سابقه دارد یا خیر؟ جمله مشهوری است که می‌گویند «این حرف‌ها را روی منبر بزنید.» یعنی آموزه‌های عرفان نظری را بگویید تا گوش مردم با این کفریات آشنا بشود و امام این کار را انجام می‌داد! حتی از مفاهیم عرفان نظری آن‌قدر در جمع عمومی مردم استفاده کردند که این اصطلاحات فنی عرفانی دیگر اصطلاحات فنی نیستند. یکی از زیباترین‌ها و درس‌آموزترین این اصطلاحات که اگر آدم به آن توجه کند، واقعاً متلاشی می‌شود، اما برای همه ما خیلی عادی شده، عبارت «یوم الله» است. یوم الله یک کلمه بسیار فنی است و یک نقیض‌نمای عجیبی است. امام، وقتی انقلاب می‌کنند، موضع‌شان را در پستو نگه نمی‌دارند و تاکیدشان بر این است که این عینیت پیدا کند و موضعی است که باید محقق شود.

 

درکی که به تولد بابل و نقدنامه منجر شد

برگردم به بحثم درباره کار در اشراق؛ بعد از آن اتفاقی که ناگهان در آن لحظه افتاد و یک نقطه درون‌گرا و درون‌زا را ایجاد کرد، اینکه علم باید تحقق پیدا کند، یک مسئله شد و از آنجا «بابل» شکل گرفت. توضیحات فلسفی آن را هم دادم. ما هنوز هم «بابل» را برای خودمان تولید می‌کنیم تا بخوانیم. ملاحظه مخاطب را نداریم البته حداکثر۳۰۰ نسخه چاپ می‌کنیم با این فکر که شاید کسی فکر کند یا آن را بخواند و مثلاً یک الهامی بگیرد. اما اهمیتی برای ما ندارد که چند نسخه از اینها خوانده می‌شود. اما اگر شما می‌خواهید در جهان محقق شوید، یعنی اگر این موضع‌گیری را گرفته‌اید که باید لحظه تنبه در جهان تحقق پیدا کند، موظف می‌شوید که آن کاری که ناممکن است را انجام بدهید و آن کار این است که بتوانید آن لحظه جوهری را که برایتان پیش آمده است، در جهان تسری بدهید و باید بتوانید جهان را تغییر بدهید. در واقع مهم‌ترین کارکردی که برای ما پیدا کرد، این بود که التفات پیدا کردیم به اینکه علم، فقط در لحظه‌ای که جهان را تغییر می‌دهد، علم است و این درک موجب شد اسم مؤسسه ما بشود «مؤسسه علم و سیاست اشراق». کلمه «سیاست» درباره دو چیز صحبت می‌کند. اولاً اینکه علم یعنی سیاست و سیاست در جایی اتفاق نمی‌افتد که تکیه بر اصول و قوانین قاهر دارد. بلکه جایی اتفاق می‌افتد که امور بتواند ظاهر و باطن و زیر و رویی داشته باشد. فریب در جهان ما ممکن است و این بسیار بغرنج است و این معنا را دارد که جهان قانون ندارد، ظاهر جهان با باطن آن یکی نیست. ثانیاً به آن موضع‌گیری اشاره می‌کند. یعنی هم به خطر امکان، هم به بی‌بنیادی جهان اشاره می‌کند.

ما هنوز هم «بابل» را برای خودمان تولید می‌کنیم تا بخوانیم. ملاحظه مخاطب را نداریم البته حداکثر۳۰۰ نسخه چاپ می‌کنیم با این فکر که شاید کسی فکر کند یا آن را بخواند و مثلاً یک الهامی بگیرد. اما اهمیتی برای ما ندارد که چند نسخه از اینها خوانده می‌شود.

وقتی شما می‌گویید علم و سیاست؛ این موضع امام است. وقتی شما رساله امام را می‌خوانید که می‌فرماید: «والله دین همه‌اش حکومت است.» متوجه می‌شوید این ربط دارد به اینکه در جهان، غیب وجود دارد. یعنی به لحاظ علمی یک درکی است. این موضعی است که به‌صورت کلاسیک، افلاطون هم همین موضع را دارد. به نظر من یکی از متفکرینی که به این نقطه بسیار نزدیک شده، افلاطون است و به این سمت می‌رود که هسته حقیقت، سیاست است. یعنی حقیقت به‌صورت یک چیز محصل آن وسط وجود ندارد. انسان در حقیقت حاضر است. اینکه امام مسئله ولایت را مطرح می‌کند، به خاطر این است. اینها خیلی منسجم است و معلوم است امام چه گفته و هیچ‌کدام ما اصلاً دوست نداریم بخوانیم یا به سمتش برویم. جمهوری اسلامی هم دوست ندارد آن را بخواند، اگر بخواند بلا سرش می‌آید. ما معمولاً درگیر نتایج این حرف هستیم؛ با آمریکا بجنگیم، اسرائیل باید از بین برود. آنجا می‌توانیم ارتباط خوبی برقرار کنیم. خب، البته راه تحققش هم همین است. چون نمی‌شود با مردم، بحث فلسفی کرد. امام نیز در آن صحنه، یک چیزی را به‌عنوان حقیقت می‌گذاشت که تحقق پیدا کند. این باعث می‌شد که جبهه حق و باطل به وجود بیاید. مردم این را می‌فهمیدند و تشخیص می‌دادند و سراغ حقیقت می‌رفتند. اما فهمیدن اینکه حق و باطل از کجا آمد و یا مسئله ولایت، مسئله بسیار سختی است. اما از طرفی هم آسان است. چون در تحقق آن می‌فهمید آن چیزی که موضوعیت دارد خود آقای خامنه‌ای است و خود این فرد اگر نباشد فرق دارد با اینکه نباشد. مثلاً خود سید حسن نصرالله هم موضوعیت دارد و شخصیت فرد، در حقیقت دخیل است. ولایت، دخیل بودن انسان در حقیقت است. اما ما توجهی به آن نمی‌کنیم.

تمام خطر جهان در این است که تو بگویی جهان وابسته به انسان است به جای حقیقت؛ این خود بی‌بنیادی است. یعنی من در لحظه تحقق جهان است که ممکن است بنیادی پیدا کنم، و این انسان است که تمام جهان را نگه داشته است و اگر این انسان نباشد، حقایق فایده‌ای ندارد و اصلاً محتوا پیدا نمی‌کند. طرحی که امام از ولایت فقیه دارد، درکی که در دیسیپلین‌های عرفان نظری از رابطه حقیقت و انسان دارد، به‌صورت بسیار منسجم معلوم است چیست و چه اتفاقی می‌افتد.‌ می‌خواهم بگویم این مسئله سختی است، ولی از طریق تحققش عمومیت پیدا کرده است.

علم در ذات خودش انزوا پیدا می‌کند و خطرناک است. اصلاً با کسی نمی‌توانی حرف بزنی و نمی‌توانی با کسی در میان بگذاری. اما امام تصمیم گرفته با بقیه در میان بگذارد و جمهوری اسلامی تشکیل شده و انقلاب اتفاق افتاده، مردم آمده‌اند، یک اتفاقاتی افتاده. آیا این‌گونه می‌ماند؟ معلوم نیست. بساط جمهوری اسلامی جمع می‌شود؟ چه کسی گفته نمی‌شود؟ اگر ما بد عمل کنیم شاید بشود. اگر خوب عمل کنیم، می‌شود جهان دیگر. اما این عمل امام خمینی بود و انجام داد. آن موضعی که گرفته بود، آن راهی که باید می‌رفت را رفت. پژوهش علمی خودش را انجام داده است. چون علم، همان موضع‌گیری است، خود آن تحقق، پژوهش علمی امام بوده و برای خود امام هم حرکت داشته است. یعنی این‌طور نیست که امام مثلاً می‌دانست، بعد انقلاب کرد. خیر، تاریخ ایران معاصر او خود آن لحظه‌ای است که امام صحنه را تجربه می‌کند.

ما در مؤسسه، چون این درک را داشتیم، بعد از اینکه خودمان را شکل دادیم، مثلاً با «بابل» یا با بعضی از فرم‌های دیگر که داریم، سعی کردیم تحقق آن ماجرا را پیگیری کنیم و تحقق دادنش به این بوده که مؤسسه شروع به فعالیت کرده است. یکی از اقدامات «بابل» بود که بسیار بی‌ملاحظه برای خودمان منتشر می‌کردیم. یک اقدام دیگر «نقدنامه» بود با این نیت که در دیسیپلین دانشگاهی، یک مجله منتشر کنیم که هنوز هم ادامه دارد البته فراز و نشیب‌هایی پیدا کرده، اما بسیار دیده شده است.

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :