گروه فرهنگ و هنر «سدید»؛ نگاهی به دو دهه اخیر و بررسی مجلات اندیشهای، گویای این است که افرادی که وارد عرصه ژورنالیسم اندیشه میشوند و دست به راهاندازی مجله نخبگانی میزنند، بعد از چندین شماره که با قدرت و انرژی پیش رفتند، به یکباره از حرکت باز میایستند و مجله تعطیل میشود. در این میان، مجلات انگشت شماری هستند که در عرصه اندیشه به انحناء مختلف خود را سرپا نگاهداشتهاند و برای تولید اندیشه و بازکردن گرههای ذهنی جامعه فعالیت میکنند. صاحبان هر کدام از مجلات اندیشهای دارای تجربه اندوختهای هستند که روایت این تجربه از قاب «سدید»، دغدغه ما در پرونده «الگوی اثرگذاری فرهنگی و اجتماعی توسط رسانههای نخبگانی مکتوب انقلاب اسلامی» شده است و تلاش داریم تا در گفتوگو با صاحبان مجلات اندیشگانی و نخبگانی آن را پیگیری کنیم. به همین منظور در ادامه این پرونده با دکتر عبدالمجید مبلغی گفتوگو کردیم. مبلغی در طی سالهای ۸۸ تا ۹۱ سردبیر «خردنامه» بوده و در حال حاضر -عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات فرهنگی- است. مشروح بخش نخست گفتوگوی دوساعته ما با دکتر مبلغی را از نظر میگذرانید.
برای شروع بفرمایید چه شد که وارد ژورنالیسم اندیشه شدید و سردبیری «خردنامه» را بر عهده گرفتید؟
مبلغی: ورود من به ژورنالیسم اندیشه از دانشگاه تهران رقم خورد؛ به این صورت که اولین کلاسهای من در دانشگاه با کلاسهای مجید حسینی و رسول بابایی تقریباً همزمان شد. آنها سال دوم و سوم و من سال اول بودیم. مجید حسینی ارتباطاتی با خردنامه همشهری داشت و همکاری من از آنجا شروع شد و بهتدریج بهصورت جدی وارد مطبوعات شدم و بهعنوان سردبیر خردنامه فعالیت خود را آغاز کردم.
آن زمان یک مجموعه بزرگی به نام مجلات همشهری وجود داشت که متأسفانه از بین رفت. این مجموعه، بالای ۲۰ مجله با تیراژ بالا داشت و بزرگترین گروه مجله خاورمیانه بود، اما بعدها به دلایلی فروریخت. ما در گذشته، یک دوره رونق و شکوفایی مطبوعات عمومی را داشتیم که بخشی از آن را باید در گروه مجلات همشهری سراغ میگرفتیم. البته نمیگویم فقط همان بود، اما همشهری در این عرصه پیشتاز بود.
کار در خردنامه نیز به این صورت بود که ساختار برونسپاری داشت؛ یعنی یک مکان در اختیار سردبیر قرار میدادند و مابقی کارها بر عهده او بود و از او یک خروجی میخواستند و برای خروجی هم، زمان ثابتی تعیین میکردند. بعد از دریافت خروجی، محتوا مورد ممیزی قرار میگرفت و آن چنان ممیزی داشتیم که چندبرابر ممیزی وزارت ارشاد بود! چون مجله منتسب به شهرداری بود، کاری میکردند که هیچ شانسی برای اینکه خطری متوجه گروه مجلات شود، وجود نداشته باشد. ضمن اینکه ممیزی، بیشتر مجله خردنامه را اذیت میکرد، اما برخی مجلات دیگر همشهری که زمان خودشان پیشتاز بودند و یک تحولی را ایجاد کرده بودند (مانند تاکسی، معماری و داستان) به این میزانی که ما اذیت میشدیم، اذیت نمیشدند و کاری با آنها نداشتند.
اما جالب است بدانید که مجله خردنامهای که اندیشهای بود، یک مجوز قدیمی داشت که بهصورت پیاپی ۶-۵ مجله دیگر همشهری با این مجوز منتشر میشد و بالای تمام این مجلات نام خردنامه نیز درج شده بود. از این جهت، خود مجله خردنامه برای مجموعه جنبه حیاتی داشت و اگر خردنامه از دست میرفت، به همراه آن چند مجله دیگر که تیراژهای بالاتر و گردش مالی بزرگتری داشت نیز از دست میرفت.
بعد از دریافت خروجی، محتوا مورد ممیزی قرار میگرفت و آن چنان ممیزی داشتیم که چندبرابر ممیزی وزارت ارشاد بود! چون مجله منتسب به شهرداری بود، کاری میکردند که هیچ شانسی برای اینکه خطری متوجه گروه مجلات شود، وجود نداشته باشد.
پیش از بنده، آقای عبداللهی سردبیر خردنامه بود و بیشتر به این سمت رفته بود که خیلی اصولگرا باشد و یا این سمت را بگیرد و اندیشه و سیاستمحوری را در مبنا قرار میداد. از اواخر سال ۸۸ تا ۹۱، من سردبیر مجله خردنامه بودم. آن زمان که به خردنامه رفتم، در قم هیئتعلمی مربی بودم و چند کتاب نوشته بودم و خواستگاهم با دوستان دیگر حوزه مطبوعات که سَر پر سودای دعوایِ سیاسی داشتند و میگفتند یک کار فکری و اندیشهای نیز انجام دهیم، متفاوت بود. رئیس گروهمان مجید حسینی بود که با هم قراری گذاشتیم و او انتظاراتش را گفت و من هم فهمم را بیان کردم که مجله خردنامه را به حوزه دینپژوهی و علومانسانی تبدیل کنیم و تأملی از این دست معنادار است که شما از چشمانداز علومانسانی به مباحث دینی یا بالعکس بپردازید. آن موقع چنین مجلهای در تهران نبود.
آن زمان مجلات عمومی بودند که به مباحث دینی علاقه داشتند و میخواستند خواستگاه حکومتی داشته باشند و ظرفیت اندیشهای چشمگیر و فراوانی هم بود ولی مجلات اندیشهای عمومی نبودند. معادله از این قرار بود. شاید در قم مجموعههای وابسته به حوزه دو - سه مجله منتشر و سعی میکردند این راه میانه را پیدا کنند. چون قم مخاطب خودش را داشت. اما در تهران حرفزدن از این مباحث عجیب مینمود که مجلهای که فروش و شبکه توزیع جدی دارد و بالای آن یک مقاله بهعنوانمثال مبانی سیاست متعالی بنویسند. آن موقع فهم ما این بود که چنین چیزی نیست و از تهران در نمیآید. البته شاید هم اشتباه میکردیم. هنوز هم شاهد خلافی پیدا نکردیم؛ بنابراین ما میخواستیم ادبیات حوزه دینپژوهی را در ارتباط با مباحث علومانسانی و بالعکس روی کیوسک بیاوریم، نه در مجلات تخصصی و علمی - پژوهشی و علمی - ترویجی. البته ما هم علمی - تخصصی بودیم و مجوز آن را گرفتیم تا اینکه هیئت تحریریه خوبی شکل دادیم و دیگران به ما مقاله دادند و روی کیوسک رفت.
ما خواستیم به لحاظ فرم از مجلات روی کیوسک و به لحاظ محتوا از مجلات علمی تأثیر بگیریم. تلفیقمان نیز از این قرار بود که یک مجله دورگه و درعینحال یک آقابالاسر نیز داشتیم که درگیر برگشت سرمایه بود. ما آن را از ماهنامه تبدیل به فصلنامه کردیم، چون میخواستیم کار علمی بکنیم و همیشه نگاه میکردیم چقدر هزینه شده و چقدر برگشت سرمایه خواهیم داشت و سازمان همشهری چه میزان میتواند در مجله تبلیغات قرار دهد. یعنی کاملاً یک جریان مالی پشت خردنامه بود که علاوه بر معیارهای دانشی، ما را بر اساس معیار برنامههای مالی میسنجید. لزوماً نیز همیشه و همه جا نیز تیزبینی دانشی را نداشت. لذا ما در گروهی بودیم که مجله را بر اساس فروش میفهمیدند.
شما از ماهنامه به سمت فصلنامه رفتید؟
مبلغی: ما تثبیت کردیم که بهصورت فصلنامه باشد. قطع آن را هم کوچک و هم عریض کردیم و بهتدریج به جایی رسیدیم که در هر شماره ۵۰۰ هزار کلمه کار میکردیم و با خط روزنامهای - یعنی فرم مجلات کیوسکی و درعینحال مطالبی از جنس مطالب مجلات علمی - منتشر میکردیم. البته خیلی هم کوتاه نمیآمدیم و مجله ما با مجله تخصصی نیز فرق چندانی نداشت.
شما به این اشاره کردید که در جمعی قرار گرفتید که هدفشان درآمد و بازگشت سرمایه بود، اما شما میخواستید کار اندیشهای کنید. اگر ممکن است درباره موانع دیگر چه به لحاظ شبکهسازی، چه نیروی انسانی و چه به لحاظ برگشت مالی نیز صحبت کنید.
مبلغی: لزوماً هدف بر پایه بازگشت سرمایه نبود، اما بر پایه بازگشت سرمایه با ما گفتوگو میکردند. همشهری نیز این فهم را داشت که اگر به جای ما یک مجله دیگر باشد، فروشش بیشتر میشود، اما حتماً انگیزهای داشت که این مجله را هم تولید بکند. ما در مجموعهای بودیم که دستکم در سطوح میانی که با آنها نقطه تماس داشتیم، نحوه مواجهشان با ما عمدتاً بر اساس این معیارها بود و ما در خردنامه متفاوت بودیم و ساز دیگری میزدیم.
درباره موانعی که همان زمان با آن مواجه بودید هم بفرمایید. چون ممکن است اگر کسی بخواهد وارد مجله شود، امروز هم با همان موانع مواجه شود.
مبلغی: مانع اصلی این بود که در خردنامه زمانبندی ثابتی داشتیم و به همین دلیل مجبور بودیم طبق زمانبندی مطالب را جمع کنیم و «نشد» نداشتیم؛ مانند این اصطلاح که «ارتش چرا ندارد!» اگر مجله به موقع نمیرسید، جریمههای وحشتناک در نظر میگرفتند؛ چون چاپخانه را رزرو و بخش ممیزی و زمان بخش گرافیک را نیز خالی گذاشته بودند. برخلاف مجلات علمی که قدری پویایی زمانی دارند و برای کسی چرخ نقاله نگذاشتهاند که در یک زمان مشخص مقاله را تحویل دهند. به همین دلیل، برای اینکه در هر شماره با مشکل مواجه نشویم و حجم مطالب هم زیاد باشد، دوستان مختلفی را از تهران، قم و شهرهای دیگر پیدا کرده بودیم که آنها با اساتید مختلف برای دریافت مقاله صحبت میکردند و اگر با دادن مقاله موافق نبودند، از آنها مصاحبه مفصل چالشی میگرفتند و متن را پیادهسازی میکردند. گاه از دل متن گفتوگو، یک نوشتار بیرون میآوردیم در صورت تأیید استاد مصاحبهشونده، آن را بهعنوان نوشتار منتشر میکردیم. به این شکل میتوانستیم مسئله زمان را حل کنیم و اتفاقاً متنهایی که به این شیوه بیرون میآمد، به این دلیل که یک نوشتار درگیرانه چالشی بود، بهتر هم بود و مورد خوشایند آنها قرار میگرفتند و از این جهت که خردنامه هم یک مجله علمی - تخصصی بود، برای آنها نیز آورده علمی داشت.
ما میخواستیم ادبیات حوزه دینپژوهی را در ارتباط با مباحث علومانسانی و بالعکس روی کیوسک بیاوریم، نه در مجلات تخصصی و علمی - پژوهشی و علمی - ترویجی.
همین روند سبب شد ما که در برهوت مواجهه قرار بگیریم. بعد از مدتی مشاهده کردیم که در هر شماره، نزدیک به ۶۰ - ۷۰ نفر در اطراف خود داریم که به اقتضا و به فراخور موضوع میتوانیم از ۴۰ -۳۰ نفر از اساتید در هر شماره بهرهمند شویم که در ادامه این تعداد بیشتر میشد. بهطوریکه در آخرین شماره همکاری، شاید میتوانستم با دوسوم انرژی روز اول، مجله را اداره کنم؛ ضمن اینکه شبکهای ۱۵-۱۰ نفره از دوستان طلبه و دانشجوی مقاطع ارشد و دکتری در قم و تهران داشتیم که همگی دغدغهمند، اهل فکر و نوشتن بودند و بهصورت موردی برای خردنامه مصاحبه میگرفتند و پیادهسازی و ویرایش اولیه را نیز انجام میدادند و در نهایت، ما در هیئت تحریریه به اتفاق چند نفر دیگر که کاربلد بودند، متن را ویرایش نهایی و در یک رفت و برگشتی متن را برای دریافت تأیید به فرد مصاحبهشونده ارسال میکردیم. اگر ما میخواستیم سراغگرفتن مقاله برویم یا به این سمت برویم که خودمان در تحریریه تولید محتوا کنیم، به مقاله علمی نمیرسیدیم؛ اما با این روش، اتصالی که میخواستیم بین کیوسک و کار علمی برقرار کنیم، حاصل میشد.
البته باید بگویم که نزدیک به ۳۰-۲۰ درصد از افراد، خودشان مقاله میدادند. علاوه بر آن، چند کار علمی خوب نیز انجام میدادیم؛ بهعنوان نمونه ما نقد و معرفی علمی یک کتاب (Book Review) را بسیار جدی میگرفتیم و هر بار یکی - دو مورد از کتابهای خارجی را معرفی میکردیم که کار ارزشمند و جالبی بود. یا در بسیاری اوقات به همایشها بهصورت جدی میپرداختیم؛ اگر همایشی در حوزه دینپژوهی برگزار میشد، عصاره آن را بیرون میکشیدیم و در مجله به همراه تصاویر آن منتشر میکردیم که ممکن بود ۱۰ الی ۱۵ صفحه از مجله را پر کند. چون نگاهمان این بود که وقتی همایش برگزار میشود، دبیرخانه آن تقریباً ۴۰ مقاله دریافت کرده که این تعداد مقاله، یک فرصت آماده برای ماست و نمیشود نسبت به آن بیاعتنا باشیم؛ لذا بعد از دریافت مقالات و خواندن آن، برخی را خلاصه میکردیم و با همایش تماس میگرفتیم و با اخذ اجازههای حقوق معنوی، گزارشهای خوبی از همایشها در مجله ارائه میدادیم و رسماً عصاره نظری همایش را برای مخاطبمان روی میز میگذاشتیم.
افزون بر اینها، مجله ما چون کیوسکی بود و باید دیده میشد، معمولاً در هر شماره نیز یکی - دو مصاحبه جنجالی برای روی جلد داشتیم. البته جنجالی به این معنا که اسم مهمتری باشد؛ بهعنوان نمونه، با چهرههای شاخصی از قبیل آقای «جوادی آملی»، آقای «گلشنی» و...گفتگو داشتیم. خردنامه در فضای مطبوعات آن زمان یک اتفاق متفاوت بود. من اگر الان بخواهم نمره بدهم، میتوانم بگویم بداعت و نوآوریهایی که داشت، ارزشمند بود. درعینحال شاید بهتر بود که تعداد هیئت تحریریه ما - یعنی کسانی که روی متنها کار میکردند - قدری بیشتر میشد.
منظورتان از هیئت تحریریه به طور مشخص چه افرادی است؟
مبلغی: چون هیئت تحریریهمان باید سنگین میشد تا بتوانیم علمی - تخصصی باشیم، همه همکاران را هیئت تحریریه میدانستیم! یک لایه راهبری دانشی و نظری داشتیم، یک لایه میانی که با متنها کار میکردند و یک لایه پای کار که آماده مصاحبه گرفتن بودند. ما نام تمام این افراد را در لیست هیئت تحریریه درج میکردیم که بسته به شماره موردنظر، بین ۱۵ تا ۳۰ نفر متفاوت بود. در گذشته آدمها در ارتباطگیری با متن و ورزدادن به آن، پا به کارتر بودند؛ اما احساس میکنم در حال حاضر سواد مطبوعات علمی کاهش یافته است و در فهم، ویرایش و عرضه متن ضعف وجود دارد.
شاید بهخاطر گسترش فضای دیجیتال باشد.
مبلغی: حتماً فضای دیجیتال تأثیرگذار بوده، اما مطمئن نیستم بتوانیم از این چشمانداز انتقادی به فضای دیجیتال نگاه کنیم؛ چون فضای دیجیتال برای حوزه اندیشه کلی آورده و رهاورد داشته و بالاخره مشکلاتی نیز به لحاظ متن و... به همراه داشته است.
آیا فصلنامه را بهصورت موضوعی میبستید یا چند موضوع را در بر میگرفت؟
مبلغی: چون ما توپمان پر بود که در هر شماره کار را به سرانجام برسانیم، «موضوعی» میبستیم و حسابی نیز پایبند بودیم. شاید لابهلای آن مقاله متفاوتی هم درج میشد، اما حواسمان بود که کارمان یک کار نسبتاً موضوعی باشد؛ چون حجم مجله نیز واقعاً زیاد بود. ما برخی اوقات در هر شماره بیش از ۳۰ مقاله کار میکردیم و تقریباً کسی نمانده بود که در آن ایام حرفی داشته باشد و ما از او مقاله دریافت نکنیم. در واقع هر وقت احساس میکردیم کسی حرفی دارد، او را پیدا میکردیم و پای حرف او مینشستیم. همانطور که قبلتر اشاره کردم، سه مسیر پیش روی فرد میگذاشتیم؛ یا با او مصاحبه میگرفتیم و آن را بهصورت مصاحبه منتشر میکردیم، یا آن را تبدیل به نوشتار و با تأیید او چاپ میکردیم یا از او مقاله دریافت میکردیم.
یک کاری که ما در خردنامه انجام دادیم این بود که مجله را به خانه اعضای هیئتعلمی تبدیل کردیم. اعضای هیئتعلمی یا علاقه ندارند یا به مجلات کیوسکی دسترسی ندارند. معمولاً در مجلات علمی - پژوهشی و علمی - تخصصی مقالاتشان را چاپ میکنند و اصلاً برایشان مهم نیست که چند نفر آن را بخوانند. نهایتاً این است که یک امتیازی بگیرند و چند مقالهشان را در قالب یک کتاب منتشر کنند. اما با این کار که اعضای هیئتعلمی دینپژوهی را روی کیوسک آوردیم، تقدم فضل پیدا کردیم و سعی کردیم اسامی افرادی را که با ما کار میکردند، روی جلد درج کنیم. چون تصورمان این بود که هم ما به او نیاز داریم و هم او که وارد این دنیای جدید شده، مستحق دیدهشدن است. ضمن اینکه با این کار، عزم آنها نیز برای همراهی با ما جزمتر میشد و معمولاً خودشان نیز برای همکاری با ما پیگیری میکردند.
مجله ما چون کیوسکی بود و باید دیده میشد، معمولاً در هر شماره نیز یکی - دو مصاحبه جنجالی برای روی جلد داشتیم. البته جنجالی به این معنا که اسم مهمتری باشد؛ بهعنوان نمونه، با چهرههای شاخصی از قبیل آقای «جوادی آملی»، آقای «گلشنی» و...گفتگو داشتیم.
باتوجهبه اینکه مجله را تقریباً موضوعی پیش میبردید و اینکه در هر شماره، یک چهره شاخص هم داشتید، آیا انتخاب چهره هر شماره با موضوع آن شماره نسبتی داشت؟
مبلغی: قدری نسبت داشت. اما انتخاب موضوع نیز در مشورت با گروه بود. مشخصاً با آقای مجید حسینی و سایر دوستان هیئت تحریریه مثل آقای رضا غلامی گفتوگو میکردیم و به نتیجه میرسیدیم.
آیا در انتخاب موضوع به رخدادهای روز نیز توجه داشتید؟
مبلغی: تا حدودی. یا اینکه کارهای روی زمین مانده را پیگیری میکردیم، یا موضوعاتی مانند آزادی و عدالت را که فکر میکردیم استحقاق یک کار جدی دارد، در حد توان خودمان مورد پیگیری قرار میدادیم.
آیا از اواخر سال ۸۸ تا سال ۹۱ تغییر مسیر هم داشتید؟ یعنی جایی بود که فکر کنید باید تغییر ریل و جهت دهید؟
مبلغی: بله. این اواخر بود. البته نه اینکه در مجله مشخص باشد، در پشت مجله اتفاقاتی افتاد. این اواخر، دلمشغول این شده بودند که فروش باید زیاد شود. چون ما شبکه توزیع خوبی داشتیم، شروع به مقایسه ما با دیگر مجلات همشهری کردند. احساس میکنم علائقشان از این سنخ و جنس بود که اثرگذاری ما قابل نقدشدن برای حوزههای دیگر موردنظرشان نیز باشد. البته ما هم مجله را خیلی علمی کرده بودیم و برای همین یک هیئت نظارت گونهای متشکل از ۸-۷ نفر پیشنهاد دادند که اینها بحث میکردند چه کاری انجام دهیم تا فروشمان را بالا ببریم و هیجان مجله را بیشتر کنیم و جذابیتهای بصری آن را ارتقا دهیم. من آن زمان موافق و آدم آن کار نبودم و از جای دیگری آمده بودم و چندان هم انگیزه و شوقی به چنین تحولی نداشتم. همین مسئله بهتدریج سبب شد تا زوایا حادتر شود و یک جایی غزل خداحافظی سر داده شد!
«هر کسی گو گم نبوده اصل خویش/ بازجوید آخر روزگار وصل خویش»
گروه مجلات همشهری، حوزه مطبوعاتی بسیار پر هیجانی بود و شاید نتوانست آن سنگین بودن کاری را که دنبال میکردیم تا پایان تحمل کند. اما در این چند سال، یک پنجرهای باز شد و به اشتباه یا درست، از جایی دیگر به اینها ملحق شدم و دستکم تجربه خوبی رخ داد. هنوز نیز برخی دوستان - بهویژه دوستان دانشگاهی - وقتی من را میبینند، با شادی و نیکی از ما یاد میکنند؛ چون اولینبار یک امکانی پیدا شده بود که حرفهایشان از این اتاقهایشان که ما در آن قرار داریم و راهی به جایی ندارد! بیرون ببرند و دیده شوند و این برایشان جالب بود.
آیا بعد از اینکه کار مجله را با تِم فصلنامه دینی و اندیشهای و علومانسانی منتشر کردید، مبتنی بر آن بازخورد خاصی گرفتید که در ذهنتان مانده باشد؟
مبلغی: کار ما یک کار تحولی بود؛ یعنی مجلهای را که مردم عادت داشتند در حوزه سیاسی بخوانند و مجله نسبتاً قَدَر و اصیلی نیز بود، با تم اندیشهای و علومانسانی منتشر کردیم. اما درعینحال، بهتدریج مخاطبان خودمان را پیدا کردیم. عده زیادی از مخاطبان ما نیز در شهرهای مختلف پیگیر مجله بودند. میتوانم بگویم ترکیبی از بازخورد داشتیم. ابتدا برخی از مخاطبان قبلی خردنامه دنبال مجلهشان بودند، اما بهتدریج دوستان تازهای پیدا شدند و شاید برخی از قدیمیها نیز با ما همراه شدند.
آیا در دوران انتشار مجله، موانع و فشارهای بیرونی موجب شد که شما تغییر ریل و جهت دهید یا محتاطانه رفتار کنید؟
مبلغی: ما وارد فضاهایی شده بودیم که خیلی دعوایی نبود. موضوعاتی مانند زن، خانواده، عدالت و...
البته عدالت یک موضوع دعوایی است!
مبلغی: بله. نسبت به این موضوعات، بازخوردهایی دریافت میکردیم؛ اما چون مجله یک خصلت دانشی جدی پیدا کرده بود، انگار بیش از اینکه با ما دعوا باشد، با نویسنده دعوا بود که در چنین موقعیتهایی ما از او درخواست میکردیم سریعاً یک مقاله یا مصاحبه بدهد و بدین شکل، بسیاری از دعواها خنثی میشد. ضمن اینکه مجوز مجله ما، مجوز چند مجله دیگر هم بود و اگر ما مشکلی پیدا میکردیم، مجلات دیگر نیز تحتتأثیر قرار میگرفتند؛ لذا ممیزی بینهایت سخت و به تعبیری اَبَرممیزی داشتیم؛ اما هرچه گذشت، با دوستان بخش ممیزی و نمونهخوانی و نظارت بیشتر دوست و همراه میشدیم؛ بهطوریکه در اواخر کار، پیش دوستان مینشستم تا با هم مطالب را بخوانیم و جلو برویم و ایرادات احتمالی را حل کنیم و هرچه گذشت کار بهتر پیش رفت.
آیا در مقطعی فکر کردید که مسیر سختتر از آن چیزی بود که تصور میکردید؟
چون مجله یک خصلت دانشی جدی پیدا کرده بود، انگار بیش از اینکه با ما دعوا باشد، با نویسنده دعوا بود که در چنین موقعیتهایی ما از او درخواست میکردیم سریعاً یک مقاله یا مصاحبه بدهد و بدین شکل، بسیاری از دعواها خنثی میشد.
مبلغی: اوایل خیلی ناشدنی به نظر میآمد. اما هرچه گذشت، فکر کردیم مسیر بیشتر تسهیل میشود؛ چون عِدّه و عُدّه و آدمهای پای کارمان بیشتر میشد. یک استعدادی در محیط بود که کسی به آن توجه نکرده بود. آن استعداد نیز اعضای هیئتعلمی بودند که حرفی برای گفتن داشتند، اما ابزاری برای بیان این مطالب پیش رویشان قرار داده نشده بود و از طرفی مجلاتی نیز بودند که دنبال مطلب میگشتند، اما هیچوقت هیئتعلمیها را جدی نگرفته بودند؛ چون کارکردن با اینها نوعی دشواری و ملالت داشت و به نظر میآمد حرفهایشان به درد نمیخورد. اما ما این جسارت را کردیم و حرفهای آنها را در مجله آوردیم. ازاینجهت هر چه میگذشت، به نظر میآمد که کار شدنیتر است. البته یک مشکلی بر کار عارض شد که ذاتی کارمان نبود و آن اینکه اواسط کار، در مقطعی من بهعنوان پژوهشگر، خارج از ایران بودم. آن ایام کار قدری سخت شد و بهسختی آن شمارهها را آماده کردیم. حتی مجبور شدم در رفتوآمد به ایران باشم.
مؤلفه کمککننده به ما همایشها بود. آن ایام نیز دوران همایشهای بزرگ بود و هر بار ما یک همایش خوب پیدا میکردیم و از طریق دبیرخانه علمی همایش، مقالات آن را دریافت و سعی میکردیم با یک صورتبندی ارائه دهیم و این مجله را زنده میکرد. ضمن اینکه برای آن همایش نیز آورده داشت و اینطور دیده میشد که گویی آن همایش توسط مجله ما برگزار میشود.
این روند را در شمارههای اول مورد تأکید قرار داده بودید؟
مبلغی: خیر. هرچه گذشت، این روش را بیشتر یاد گرفتیم و انجام دادیم. در ابتدا خیلی ارتدوکس بودیم و تأکیدمان فقط بر مقالات علمی بود! اما بعد که وارد کار شدیم، بهتدریج راههای میانبری را پیدا کردیم که هم از نصابمان پایین نیاییم یا خیلی پایین نیاییم و هم اینکه کار، شدنی و مطالب نیز زیاد شود. اتفاقاً شور و شوقمان نیز بیشتر میشد که مجله را بزرگتر و جدیتر بکنیم.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...