نگاهی به ریشه‌های اقتصادی شکل‌گیری دوقطبی در شهرها؛

اعیانی‌شدن حاصل بازطراحی سرمایه‌محور فضای شهری

اعیانی‌شدن حاصل بازطراحی سرمایه‌محور فضای شهری
یک ایده (تز) همواره در دل خود تضاد خود را هم پرورش می‌دهد (آنتی‌تز). تضاد میان تز و آنتی‌تز به نقطه کوری مبدل می‌شود که از دل آن، نفی متقابل میان آن دو برداشت می‌شود. سرانجام از دل این تضاد درونی، سنتز یا ایده سومی خارج می‌شود که با غلبه بر تز و آنتی‌تز، تاریخ را به‌پیش می‌برد و این مسیر تا انتها ادامه دارد.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ مسئله دوقطبی شدن شهرها را می‌توان با سه سنت علمی متفاوت مورد نقد و بررسی قرار داد. ما در این یادداشت به دنبال بررسی ریشه‌های اقتصادی و سیاسی دوقطبی شدن در شهرها هستیم که بیشتر از ناحیه منتقدین سرمایه‌داری و اندیشمندان چپ مطرح شده است.

 

فضا و سرمایه چگونه زیست ما در شهرها را سامان می‌دهند؟

فرایندهای اعیانی شدن، جداسازی و گتویی شدن از جمله ویژگی‌هایی محیط مصنوع شهری هستند که سرمایه‌داری در گردش دوم سرمایه میل به سمت ساخت آن دارد.

پرسش فوق یکی از مسائل جدی است که در اندیشه «دیوید هاروی» به نحو انتقادی به آن پرداخته می‌شود. هاروی که از اندیشمندان پایبند به ایده‌های مارکس در زمینه‌های علمی است، از جمله شخصیت‌هایی است که برای نخستین‌بار به مسئله فضای سرمایه‌داری توجه می‌دهد. از نظر وی، سرمایه‌داری در خلأ کنش نمی‌کند؛ بلکه مجموعه ساختارهای آن در فضایی عینی، کنش‌ها و واکنش‌های خود را سامان می‌دهد و از همین رو، سرمایه‌داری در رابطه‌ای تریالکتیکی با فضا است که زندگی شهری ما را سامان می‌دهند. حاصل این رابطه چیزی است که هاروی از آن با عنوان فضای سرمایه‌داری - که نحوه خاصی از سامان تولید، مصرف و بازتولید سرمایه است - نام می‌برد.

خود مارکس هیچ‌گاه مفهوم فضا در تولید سرمایه را جدی نگرفت؛ اما برای نخستین‌بار، یکی از شارحان بعدی وی یعنی «هنری لوفور» بود که ضمن پایبندی به مبانی مکتب مارکس، مفهوم فضا در بازتولید سرمایه را جدی گرفته و در نهایت ایده وی در دستان دیوید هاروی تبدیل به کتاب «شهری شدن سرمایه» و آغازگر بحثی جدی در خصوص نسبت میان فضای شهری و سرمایه می‌شود. [1] ابتدا و پیش از ورود به تحلیل‌های هاروی در خصوص فضا و سرمایه‌داری، لازم است تا به مفهوم تریالکتیک فضا در اندیشه لوفور بپردازیم که دلالت بر نحوه ایجاد فضا دارد.

 

لوفور و تریالکتیک فضا

تریالکتیک لوفور در مقابل اندیشه دیالکتیک مارکس قرار دارد. اندیشه دیالکتیک که ابتدا در آثار هگل شکل گرفت، دلالت بر یک تضاد درونی همیشگی میان ایدئولوژی‌ها و ایده‌ها دارد. به‌عبارت‌دیگر، یک ایده (تز) همواره در دل خود تضاد خود را هم پرورش می‌دهد (آنتی‌تز). تضاد میان تز و آنتی‌تز به نقطه کوری مبدل می‌شود که از دل آن، نفی متقابل میان آن دو برداشت می‌شود. سرانجام از دل این تضاد درونی، سنتز یا ایده سومی خارج می‌شود که با غلبه بر تز و آنتی‌تز، تاریخ را به‌پیش می‌برد و این مسیر تا انتها ادامه دارد. مارکس با ذهنی خواندن طرح هگل از تاریخ، ایده دیالکتیک وی را در خدمت اندیشه خود درآورده و از آن برای تحلیل سرمایه‌داری بهره جست؛ به‌گونه‌ای که جوامع را به کمون اولیه، ثانویه، جامعه سرمایه‌داری و در نهایت، جامعه بی‌طبقه تقسیم نموده و معتقد بود که هر جامعه‌ای در دل خود آنتی‌تزی را حمل نموده که در نهایت منجر به فروپاشی وی و تولد جامعه بعدی می‌شود. اما لوفور برای نخستین‌بار در میان اندیشمندان مارکسیست این دیالکتیک را کنار گذاشته و به ایده تریالکتیک توجه نمود.

ایده تریالکتیک لوفور برای تولید فضا، برخلاف ایده دیالکتیک که دو عضو داشت، از سه عنصر تشکیل شده و این سه عضو، نسبت به یکدیگر در مقام نفی متقابل نیستند. در این منطق، هر سه عنصر به‌مثابه تز عمل نموده و نه‌تنها همدیگر را نفی نمی‌کنند، بلکه مکمل فعالیت یکدیگر و عامل بقای کل هستند. این سه عنصر در اندیشه تریالکتیک لوفور که عامل بازتولید فضا هستند، عبارت است از:

1- عمل فضایی: به عقیده لوفور، عمل فضایی به کنش‌ها و واکنش‌های فیزیکی افراد جامعه اشاره دارد که در نهایت فضا را تحت تسلط خود در می‌آورد. کنش فضایی می‌تواند با دگرگونی در ساختار فیزیکی فضا همراه شود. برای نمونه، ساخت یک مجتمع تجاری عظیم، ساخت یک آزادراه و...کنش‌های فضایی هستند که فیزیک فضا را دگرگون می‌کنند. [2]

بازنمایی فضا تحت‌تأثیر مجموعه‌ای از ایدئولوژی‌ها، دانش‌ها و ایده‌هایی است که ذهن افراد جامعه را دستخوش تغییر و ساخت‌یابی کرده، جزءبه‌جزء فضای عینی شهری را کنار هم قرار داده و یک تصویر کامل در ذهن شهروندان از فضا ایجاد می‌کند

2- بازنمایی فضایی: بازنمایی فضایی عضو دوم این تریالکتیک است که امری ذهنی، پنداشته و تصور شده خواهد بود. از نظر لوفور، کسانی که بر نحوه بازنمایی فضا تمرکز دارند بر شیوه تولید، سازمان‌دهی و به‌کاربردن آن نیز تأکید دارند. به بیان ساده‌تر، بازنمایی فضا تحت‌تأثیر مجموعه‌ای از ایدئولوژی‌ها، دانش‌ها و ایده‌هایی است که ذهن افراد جامعه را دستخوش تغییر و ساخت‌یابی کرده، جزءبه‌جزء فضای عینی شهری را کنار هم قرار داده و یک تصویر کامل در ذهن شهروندان از فضا ایجاد می‌کند. از نظر لوفور، سرمایه‌داری به صرف ساخت فضای فیزیکی نمی‌تواند به انباشت سرمایه و بسط قدرت خویش بپردازد؛ بلکه بازنمایی فضا برای آن امری ضروری است.

3-  فضای بازنمایی: عنصر سوم این تریالکتیک همان تجربه زیسته انسان‌هاست. در حقیقت، عمل فضایی را می‌توان با کلیدواژه‌هایی همچون «دریافته»، «ادراک شده»، «فضای فیزیکی»، «تولید مادی»، «ساختار» و «طبیعت» شرح کرد و بازنمایی فضایی را با کلیدواژه‌هایی همچون «پنداشته»، «تصور شده»، «فضای ذهنی» و «تخیل» می‌توان توضیح داد. اما فضای بازنمایی با کلیدواژه‌هایی همچون «زیسته»، «تجربه شده»، «فضای واقعی» و «زندگی اجتماعی» شرح می‌یابد. [3]

مبتنی بر این سه‌گانه باید گفت که اگر سرمایه‌داری بتواند هر سه فضا را به تسخیر خود درآورد، می‌تواند بیشترین جهش را در انباشت خود ایجاد نماید. برای عینی‌تر کردن این تریالکتیک یک مثال می‌زنیم. زندگی در یک کلان‌شهر را تصور کنید؛ مجتمع‌های تجاری عظیم با برندهای لوکس و اشرافی، در کنار جاده‌ها و اتوبان‌های بزرگ، زمینه‌های فیزیکی بهره‌بردن از زندگی خاصی را فراهم می‌کنند. ضمیمه‌کردن تبلیغات و ایجاد تصورات جدید، موجبات قرارگیری انسان‌ها در این ورطه را بیشتر کرده و به لحاظ ذهنی آنها را آماده می‌کند. سپس تجربه استفاده از این محصولات، احساس رفع نیاز کاذب، موجبات شادی و احساس رضایتی را در تجربه زیسته شخص ایجاد می‌کند که مجدداً به تقویت فضای فیزیکی و ذهنی کمک نموده و این‌گونه این سه‌گانه همدیگر را تقویت و در نهایت منجر به بسط سرمایه‌داری می‌شوند.

 

گردش مداری سرمایه در فضا و ظهور چرخه‌های سه‌گانه انباشت

هاروی در تحلیل خود از سرمایه‌داری، سه چرخه را نام می‌برد. چرخه نخست که حاصل سرمایه‌گذاری‌های منفرد صاحبان سرمایه بوده و این سرمایه‌گذاری آن‌قدر در فضا رخ می‌دهد که انباشت سرمایه ایجاد شود. به‌عبارت‌دیگر، این چرخه - که همان فرایندی است که مارکس برای مصرف و تولید و به دنبال آن انباشت سرمایه توضیح می‌دهد - عبارت است از آنکه کار کارگر، در خدمت ارزش افزوده سرمایه قرار گرفته و این‌گونه محصولی تولید می‌شود و به مصرف می‌رسد و در نتیجه مصرف بیشتر، به‌مثابه انباشت بیشتر سرمایه و ارزش افزوده بیشتر خواهد بود. اما در این چرخه، سرمایه با محدودیت فضا مواجه است. فضای محدود، موجبات تزاحم و تضاد میان سرمایه را فراهم می‌کند؛ از همین رو، در چرخه دوم انباشت سرمایه، سرمایه‌داری به سراغ تولید فضای جدیدی می‌رود. در این بخش ما یک سرمایه درون تولید داریم که همان سرمایه‌ای است که در بخش قبل، در درون فرایند تولید و مصرف توسط کار کارگر بر ارزش آن افزوده می‌شود؛ اما سرمایه دومی که هاروی در این بخش از آن نام می‌برد، سرمایه‌ای است که خارج از فضای عرضه تولید و مصرف، به دنبال ساخت محیط و فضایی برای آن است.

سرمایه‌داری به دنبال ایجاد فضای مصنوع و به خدمت گیری آن، از طریق تمرکز بر عینیت، تصور و تجربه زیسته خود اقدام به مصادره محلات و بازطراحی آنان کرده و در این مسیر، خلق ثروت و انباشت قدرت خویش را رقم می‌زند.

ساخت برندهای جهانی، کالاهای لوکس، سرمایه‌گذاری در زمین‌های بایر در شهرها و ایجاد ارزش‌های افزوده غیرمتعارف از طریق چنین اعمالی، همگی کنش‌هایی است که به‌منظور ایجاد فضای جدید برای بسط سرمایه و انباشت آن رخ می‌دهد. نتیجه این فرایند، ساخت فضایی (شهری) متناسب با سرمایه و در خدمت آن است. [4] در کنار این دو گردش مداری، گردش مداری سوم که هاروی از آن نام می‌برد، مربوط به زمانی است که سرمایه وارد مباحث علم و تکنولوژی، مسائل اجتماعی، ایدئولوژی، عقیده، امنیت و امور نظامی می‌شود که به اعتقاد هاروی، هر سه این گردش‌ها زمینه‌های انباشت بیشتر سرمایه را فراهم می‌کنند.

اکنون و با مقایسه و در حقیقت برهم نشست این دو ایده (ایده لوفور و هاروی) بر یکدیگر می‌توان گفت که مدار دوم سرمایه جایی است که در اندیشه لوفور و هاروی، سرمایه‌داری به دنبال ساخت فضای مصنوعی جدیدی برای خود بوده است. فضایی که به دنبال ارزش افزوده اضافی، دوقطبی شدن در شهرها را دامن می‌زند. چهارچوب تحلیل فوق، می‌تواند در خدمت تحلیل فرایند اعیانی شدن قرار گیرد که سرمایه‌داری به دنبال ایجاد فضای مصنوع و به خدمت گیری آن، از طریق تمرکز بر عینیت، تصور و تجربه زیسته خود اقدام به مصادره محلات و بازطراحی آنان کرده و در این مسیر، خلق ثروت و انباشت قدرت خویش را رقم می‌زند. هاروی در تحلیل خود به مبانی مارکسیستی فکرش پایبند است. وی در گردش اولیه سرمایه، کاملاً این مبانی را عیان می‌سازد؛ جایی که معتقد است سرمایه، خصلتی طبقاتی دارد و طبقه کارگر موظف است که برای تبدیل محصول خود به ثروت جهت رفع نیازهای اولیه، برای سرمایه ارزش افزوده خلق کنند. اما نقطه عطف کار هاروی در گردش دوم، سرمایه است. جایی که معتقد است سرمایه برای انباشت خود نیاز به ساخت محیطی مصنوع دارد؛ لذا شهری که توسط سرمایه ساخته شود، از اساس با شهری که غیر از روابط تولید و مصرف سرمایه‌داری ایجاد شود متفاوت خواهد بود. [5]

هاروی در مدار دوم سرمایه تمرکز بر افزایش قیمت املاک و مستغلات و به دنبال آن افزایش کرایه و در نتیجه آوارگی و جابه‌جایی دارد؛ لذا برخی کاربست نظریه وی در این بخش را با عنوان نظریه شکاف اجاره‌ای یاد می‌کنند. چنین تحلیلی ما را به آن سمت سوق می‌دهد که بگوییم فرایندهای اعیانی شدن، جداسازی و گتویی شدن از جمله ویژگی‌هایی محیط مصنوع شهری هستند که سرمایه‌داری در گردش دوم سرمایه میل به سمت ساخت آن دارد.

تحلیل مذکور بر خلاف تحلیل «رابرت پارک» در مکتب «شیکاگو»، ظرفیت ایجاد فضایی انتقادی نسبت به فرایندهای دوقطبی شدن را داشته و با افشای پشت پرده روابط قدرت و ثروت، تحلیلی پروژه گونه و نه پروسه‌ای از این مسئله ارائه می‌کند. در پایان باید گفت که نظریه‌پردازان زیادی ذیل رویکرد اقتصادی - سیاسی به تحلیل فرایندهای دوقطبی شدن پرداخته‌اند؛ کسانی همچون «نیل اسمیت»، «فاینشتان» و... از جمله ده‌ها اندیشمندی هستند که با این زاویه دید به تحلیل دوقطبی شدن اقدام کرده‌اند؛ اما در اینجا و به‌منظور آنکه بررسی تمامی این رویکردها خارج از موضوع مورد بحث پرونده ماست، از پرداخت بیشتر به این موضوع خودداری می‌کنیم.

 

[1] پرویز آقایی، جمیله توکلی‌نیا و دیگران: تولید و بازتولید فضا در چرخه دوم انباشت سرمایه، ماهنامه علمی باغ نظر، بهمن ۱۳۹۸. ص ۳۰

[2] پرویز آقایی، جمیله توکلی‌نیا و دیگران: تولید و بازتولید فضا در چرخه دوم انباشت سرمایه، ماهنامه علمی باغ نظر، بهمن ۱۳۹۸. ص ۳۲

[3] معصومه عبدی و دیگران: مکانیسم‌های تولید فضا در فرایند انباشت سرمایه در آراء هانری لوفور، دیوید هاروی و ادوارد سوجا، فصلنامه علمی معماری و مرمت، پاییز ۱۴۰۰. صص ۱۰-۱۲

[4] دیوید هاروی: فرایند شهری شدن در دوره سرمایه‌داری؛ چهارچوبی برای تحلیل، ترجمه ایمان واقفی. ص ۴

[5] دیوید هاروی: فرایند شهری شدن در دوره سرمایه‌داری؛ چهارچوبی برای تحلیل، ترجمه ایمان واقفی. ص ۱

 

/ انتهای پیام /