گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ پرفسور «هنری جیروکس» [1] محقق و پژوهشگر آمریکایی و از بنیانگذاران نظریه «تعلیموتربیت انتقادی» است. از «جیروکس» بیش از ۵۰ کتاب و ۳۰۰ مقاله علمی در آمریکا منتشر شده است. انتشارات چندملیتی «روتلج»، جیروکس را یکی از ۵۰ متفکر برتر جهان در حوزه مطالعات فرهنگی معرفی کرده است. «هنری جیروکس» در حال حاضر صاحب کرسی پژوهش در حوزه منافع عمومی در دانشکده مطالعات انگلیسی و فرهنگی دانشگاه «مکمستر» است. وی در مقاله جدیدی که وبسایت «counterpunch» آن را منتشر کرده است، به موضوع ربایش و بازداشت «محمود خلیل» - از رهبران جنبش دانشجویی حامی فلسطین در آمریکا - میپردازد. این دانشمند برجسته آمریکایی در این مقاله هشدار میدهد که بازداشت خلیل را باید در بستر کلی بازگشت استبداد و ترور دولتی در آمریکا دید که دولت ترامپ نماد آن است. وی تأکید میکند «بازداشت محمود خلیل، پیامی به جامعه آمریکا است: یا باید در مقابل ظلم و بیعدالتی سکوت کنید یا سرکوب و در نهایت ناپدید میشوید.» وی مینویسد: «در عصر استبدادی که آغاز شده، ترامپ دولت را به ابزاری برای سرکوب و ساکت کردن مخالفان و منتقدان تبدیل کرده است و همگان باید در مقابل این وضعیت بایستند و در غیر این صورت، جامعه آمریکا به یک جامعه فاشیستی تبدیل خواهد شد.»
قدرت در دست سرکوبگرها
ربوده شدن «محمود خلیل» صرفاً یک اتفاق نیست؛ بلکه گواهی هولناکی بر چرخش اقتدارگرایانه ایالات متحده است؛ جایی که مخالفت نه با بحث و گفتگو، بلکه با زور سرکوب میشود و دستگاه ترور دولتی با دقتی بیرحمانه به حرکت درمیآید. «محمود خلیل» - فارغالتحصیل دانشگاه کلمبیا، فعال آزادی فلسطین و مقیم دائم ایالات متحده - در توصیف نحوه بازداشت خود میگوید که مأموران اداره مهاجرت و گمرک (ICE) او را بدون هشدار قبلی دستگیر کردند، دستبند زدند، از لابی آپارتمانش کشانکشان بیرون بردند، داخل یک خودروی سیاه و بینشان انداختند و او را با خود بردند. در عرض چند دقیقه، حقوقش پایمال شد و بدنش به یک شیء بیدفاع و قابلحذف تبدیل شد. خلیل به یکی دیگر از قربانیان جنگ فزاینده دولت ترامپ علیه کسانی بدل شد که حاضر نبودند در برابر سیاستهای نژادپرستانه، خشونت استعمارگرایانه، تهدیدهای شوم و قانونگریزی افسارگسیخته این حکومت سر فرود آورند. بازداشت و ناپدیدشدن او هم یک پیشدرآمد و هم یک هشدار است؛ یادآوری تلخ این حقیقت که در رژیمهای سرکوبگر، سکوت تحمیل میشود و مقاومت یک جرم تلقی میگردد.
در عصر استبداد، ربودن منتقدانی مثل «محمود خلیل» فقط حذف یک فرد نیست؛ بلکه پیامی به همه است: یا سکوت کنید یا ناپدید شوید.
آنچه برای خلیل اتفاق افتاد، ریشهای در تاریخ دارد؛ از تعقیب مخالفان سیاسی توسط «گشتاپو» در آلمان نازی تا «جنگهای کثیف» در آمریکای لاتین؛ جایی که دانشجویان، روشنفکران و فعالان را تروریست مینامیدند و بیهیچ اثری ناپدید میکردند. یک ویژگی اصلی رژیمهای اقتدارگرا، برابر دانستن اعتراض با تروریسم است؛ نقطه پایان این مسیر، اتاقهای شکنجه، زندانها، اردوگاههای کار اجباری و مرگ هرگونه بقایای حقوق بشر، آزادیهای مدنی و دموکراسی است. امروز همان منطق سرکوبگرانه با پوشش «امنیت ملی» دوباره زنده شده است؛ چراکه دولت ترامپ به طور سیستماتیک حق اعتراض، حرمت شهروندی و ایدهآلهای دموکراسی که زمانی سدی در برابر استبداد بودند را از بین میبرد.
برای درک ربوده شدن خلیل، باید با یورش گستردهتر به مخالفان در دورهای روبهرو شد که در آن دولت، قدرت ناپدید کردن کسانی را داشت که از سازش یا همدستی سر باز میزدند. این آدمربایی غیرقانونی تنها حملهای به آزادی بیان نیست، بلکه تلاشی برای محو حافظه تاریخی، سواد مدنی و نهادهایی است که فرهنگ انتقاد را زنده نگه میدارند و شهروندانی آگاه میسازند. ترور حکومتی که در پرونده خلیل به نمایش درآمده، تنها درباره یک دانشجو، یک اعتراض یا حتی یک دولت خاص نیست، بلکه درباره سرنوشت خود دموکراسی است. اکنون پرسش این نیست که آیا ما این نشانههای هشدار را میبینیم یا نه، بلکه پرسش این است که آیا قبل از آنکه دیر شود، اقدامی خواهیم کرد؟
بازگشت کابوس
بازگشت ترامپ به کاخ سفید، حملهای همهجانبه را علیه آزادیهای مدنی، نهادهای دموکراتیک و حتی امکان پاسخگو نگهداشتن قدرت به راه انداخته است. دیگر هیچ نیرویی او را مهار نمیکند؛ آنهایی که زمانی سعی داشتند افراطیترین تمایلات او را مهار کنند، کنار زده شدهاند. اکنون ترامپ با پشتیبانی جنبشی که از بیرحمی، کینهورزی و خشونت بیوقفه تغذیه میشود، با بیپروایی آشکاری نسبت به حاکمیت قانون حکومت میکند. زبان او همواره همچون یک سلاح عمل کرده است: تیز شده با ترس، صیقل داده شده با تهدید و بهکارگرفتهشده برای تحریک خشونت علیه مهاجران، سیاهپوستان آمریکایی و هرکسی که جرئت کند در برابر حکومت او بایستد.
سالها رسانههای جریان اصلی سخنان ترامپ را چیزی جز لافزنی و نمایش برای سرگرمی نمیدانستند؛ نمایشی جنجالی و تحریکآمیز و نه دعوت واقعی به قدرت. زمانی که گفت میخواهد «برای یک روز دیکتاتور باشد» و سپس اعلام کرد: «کسی که کشورش را نجات دهد، هیچ قانونی را نقض نکرده است». این جملات واکنش چندانی برنینگیخت؛ بسیاری آن را بلوفهایی توخالی تلقی کردند و به این خیال که مشاوران و قوانین او را مهار خواهند کرد، آسودهخاطر بودند. اما اکنون این توهم کاملاً فرو ریخته است.
ربایش «محمود خلیل» صرفاً یک اتفاق نیست، بلکه گواهی هولناکی بر چرخش اقتدارگرایانه آمریکا است.
با آغاز دومین دوره ریاستجمهوری، ماشین اقتدارگرایی دیگر در حال شکلگیری نیست، بلکه به طور کامل عملیاتی شده است. دولت سرکوبگر اکنون آشکارا عمل میکند: مخالفت را جرمانگاری میکند، دستگاه قضایی را به ابزار سرکوب بدل میسازد، نظام آموزش عمومی و عالی را از هم میپاشد، افراد را میرباید، فساد را نهادینه میکند و اخراجهای دستهجمعی را با کارآمدی سرد و بیرحمانهای اجرا میکند که یادآور تاریکترین فصلهای تاریخ آمریکا است.
این میراث در «حملات پالمر» [2]در سالهای ۱۹۱۹-۱۹۲۰ سابقه دارد؛ زمانی که هزاران چپگرا، آنارشیست و مهاجر بدون هیچ دلیل موجهی دستگیر و اغلب با خشونت وحشیانهای روبهرو شدند. دوران «وحشت سرخ» در دهه ۱۹۵۰ - بهویژه در عصر «مککارتیسم» - یکی دیگر از این فصول تاریک بود که در آن شکارگران مورد تأیید دولت، زندگیها و حرفهها را با کوچکترین اتهامی نابود کردند. پس از جنگ ویتنام، مخالفت با این جنگ، غیرملیگرایانه تلقی شد و سرانجام به کشتار دانشجویان در دانشگاه ایالتی «کنت» منجر گردید. در دوران بوش، «جنگ علیه ترور» پس از حملات ۱۱ سپتامبر، این سنت سرکوبگرانه را ادامه داد؛ نظارت گسترده، بازداشت نامحدود، و شکنجه گسترده زندانیان در «گوانتانامو» همگی در پوشش تأمین امنیت ملی توجیه شدند.
از حملات پالمر و مککارتیسم گرفته تا سرکوبهای دوران بوش، این رویدادها یک پیوستار خشن را شکل میدهند و همگی ریشه در جرمانگاری اعتراض و هدف قراردادن جوامع به حاشیه راندهشده دارند. اینها نشان میدهند که چگونه دولت همواره از قدرت سرکوبگر خود برای خاموشکردن مخالفان و تحمیل ایدئولوژی رسمی استفاده کرده است. ترامپ نهتنها این میراث سیاه خشونت دولتی و جنگ علیه دگراندیشی را آشکار کرده، بلکه آن را با بهرهگیری از تاکتیکهایی که در دوران «جنگهای کثیف» آرژانتین، سرکوب خونین دانشجویان تحت حکومت «پینوشه» در شیلی و روشهای گشتاپو در آلمان نازی برای پاکسازی نژادی و سیاست حذف به کار گرفته شدند، مدرنتر کرده است. او با این کار، کتابچه راهنمای سرکوب تاریخی را احیا کرده و آن را به ابزاری علیه کسانی تبدیل کرده که جرئت مقاومت دارند و از ایده شهروندی جهانی حمایت میکنند.
تاریخ مهم است
تاریخ و خاطرات خطرناکی که با خود حمل میکند، اهمیت دارند؛ زیرا پرده از سایههای ماندگار اقتدارگرایی برمیدارد و هشدارهایی ضروری برای شناخت و مقابله با بازگشت آن در اشکال جدید ارائه میدهد. همانطور که «پل گیلروی» [3] - جامعهشناس و پژوهشگر مطالعات فرهنگی - یادآوری میکند: «آن وحشتها همیشه بسیار نزدیکتر از آن چیزی هستند که دوست داریم تصور کنیم. جلوگیری از تکرار آنها مستلزم این است که همواره آنها را به یاد داشته باشیم.» فاشیسم امروز، کپی دقیقی از گذشته نیست؛ اما اشتیاقهای بسیجکننده آن همچنان به طرزی خطرناک آشنا هستند. هشدار پیشگویانه «پریمو لِوی» [4] در زمانه ما طنینانداز است: «هر دوره، فاشیسم خاص خود را دارد و ما نشانههای هشداردهنده آن را هر جا که تمرکز قدرت، امکان و ابزار ابراز عقیده و اراده آزاد را از شهروندان سلب کند، مشاهده میکنیم».
آدمربایی غیرقانونی «محمود خلیل» تنها حمله به آزادی بیان نیست، بلکه تلاشی برای محو حافظه تاریخی، سواد مدنی و نهادهایی است که فرهنگ انتقاد را زنده نگه میدارند.
در دوران ترامپ، برخورد با مخالفان دقیقاً مشابه آنچه در زمان هیتلر، پینوشه یا دیکتاتوری آرژانتین دیدیم نیست، اما همانطور که «مارتین ولف» [5] اشاره میکند، دارای «ویژگیهای اقتدارگرایانه با خصوصیات فاشیستی» است. تاریخ به ما میآموزد که سرکوب ابتدا در زبان آغاز میشود، سپس به قانون تبدیل میشود و در نهایت به خشونت میانجامد. نازیها مخالفان خود را تروریست نامیدند و «هاینریش هیملر» [6] بهصراحت اعلام کرد که دانشجویانی که از «رایش» سرپیچی کنند، جایی در چشمانداز آینده ندارند و آنها را همچون آفاتِ نیازمند ریشهکنشدن توصیف کرد. «پینوشه» دانشگاهها را بهعنوان مراکز پرورش تروریست معرفی کرد و این ادعا را بهانهای برای دستگیریهای دستهجمعی، شکنجه و اعدام قرار داد. رژیم نظامی آرژانتین دانشجویان را ربود، آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب کرد و بیش از ۳۰ هزار نفر را به قتل رساند. دولت ترامپ چنین جنایاتی را مرتکب نشده است، اما زبان و سیاستهای لازم برای آن را به کار گرفته است. ماشین سرکوب در حال ساختهشدن است و تاریخ به ما هشدار میدهد: هنگامی که شرایط مهیا شود، وحشتی که گمان میکردیم به گذشته تعلق دارد، میتواند در اشکالی بازگردد که قادر به تصور آنها هم نبودیم.
باید تأکید کرد که ربایش و آزار «محمود خلیل» و دیگر دانشجویانی که برای آزادی فلسطین مبارزه میکنند، همراه با دفاع آنها از دانشگاه بهعنوان یک نهاد عمومی دموکراتیک، صرفاً حملهای به آزادی بیان و استقلال علمی نیست؛ بلکه به طور مستقیم تجلی آن چیزی است که «جی. ام. تاماش» [7] آن را ویژگی اساسی فاشیسم میداند: «خصومت با شهروندی جهانی». ترامپ در تلاش خود برای تصاحب قدرت بیرقیب، شهروندی را نه بهعنوان یک حق قانونی، بلکه چیزی میبیند که تنها او میتواند اعطا کند. «تاماش» بهدرستی این رویکرد را جوهره چیزی میداند که آن را «پسافاشیسم» مینامد.
این مسئله بُعدی حتی شومتر و مرگبارتر را آشکار میکند: حملات بیوقفه ترامپ به کمونیستها، مهاجران و سیاهپوستان، صرفاً اعمالی از سر تجاوز ایدئولوژیک نیستند؛ بلکه تلاشی عامدانه برای سلب انسانیت از این گروهها بهحساب میآیند. «تاماش» تأکید میکند که ترامپ، با معرفی این افراد بهعنوان «غیرشهروند»، آنها را به مقام «غیرانسان» تنزل میدهد و از حق شناسایی و برخورداری از حقوق محروم میکند. این روند، همان نقطه محوری فاشیسم است که راه را برای خشونتی هموار میکند که دیر یا زود از راه خواهد رسید؛ خشونتی که نهتنها توجیه شده، بلکه ضروری جلوه داده میشود. اقدامات وحشیانه اداره مهاجرت و گمرک آمریکا (ICE) و دیگر اجزای دولت سرکوبگر که همچون «یک نیروی پلیسی نژادی» عمل میکنند، از دستگیریهای غیرقانونی و نمایشی دانشجویان گرفته تا راهپیماییهای زنجیرهوار و تحقیرآمیز مهاجران، همگی بار سنگین نژادپرستی را به دوش میکشند. دفاع از این اقدامات، آغشته به زهر خشونت نژادپرستانه پلیس و قانونگریزی جسورانه است؛ زهری که جوامع را مسموم میکند و ریشههای عمیق و خطرناک خشونت نژادی را آشکار میسازد؛ ریشههایی که در حال گسترش به تمام جامعه آمریکا هستند.
تروریسم داخلی، اصل سازماندهنده سیاست
برای ترامپ و چاپلوسان بیوجدان و تهی از اخلاقش، جنگ به نفی دموکراسی تبدیل شده است؛ البته اگر نگوییم به نفی سیاست به طور کامل. با تمرکز بر حذف مخالفان، منتقدان و کسانی که غیروفادار و بیارزش تلقی میشوند، نظامیسازی تمامی ابعاد جامعه از حاشیه به قلب نظام حکمرانی منتقل شده است. همانطور که «تئودور آدورنو» [8] و دیگران روشن ساختهاند، اقدامات ترامپ بازتابی از الگوهای دیرینه سلطه است که به شکلی هولناک در قالب تجلیل از سلسلهمراتب، قدرت، خشونت و فرقهپرستی مردسالارانه متبلور میشود. همگی این موارد با تحقیر عمیق کسانی که ضعیف پنداشته میشوند همراه شده است. ترامپ در همسویی با رهبران اقتدارگرا، نهتنها دیکتاتورها را ستایش میکند، بلکه اتحادهایی را که طی نسلها شکلگرفتهاند، تهدید به فروپاشی میکند و در پی آن، جنگهای تجاری و تجاوز سرزمینی را به راه میاندازد. رژیم او صرفاً غیرقانونی نیست، بلکه یک روند عامدانه و سیستماتیک برای ازبینبردن هنجارهای دموکراتیک و بازسازی ایالات متحده در قالب یک نظام فاشیستی است؛ نظامی که در آن قدرت، انحصاری میشود، طبقه میلیاردرها ثروتمندتر میشوند و مخالفان از طریق ارعاب، سرکوب و آشفتگی کنترلشده به سکوت واداشته میشوند. این دیگر حکومت نیست، بلکه فرورفتن در وضعیت دائمی هرجومرج است که برای حفظ قدرت به هر قیمتی طراحی شده است.
دولت ترامپ به طور سیستماتیک حق اعتراض، حرمت شهروندی و ایدهآلهای دموکراسی که زمانی سدی در برابر استبداد بودند را از بین میبرد.
این شکل از حکومت اقتدارگرا بیش از هر جای دیگر در حمله بیامانش به آموزش عالی و عمومی آشکار میشود. اما این حملات، تنها به این موارد محدود نمیشوند. همانطور که «جیسون استنلی» [9] اشاره میکند، برنامه ترامپ برای انحلال وزارت آموزشوپرورش، تلاشی بیشرمانه برای قطع بودجه بخشی از قانون آموزش ابتدایی و متوسطه موسوم به (Title I) است؛ برنامهای که حمایت فدرال ضروری را برای دانشآموزان در مدارس فقیرنشین شهری و روستایی، برنامههای آموزش ویژه برای دانشآموزان دارای معلولیت و بسیاری دیگر از ابتکارات حیاتی آموزشی فراهم میکند. ترامپ همچنین با سوءاستفاده از اتهام ساختگی یهودستیزی، تهدید کرده است که بودجه ۶۰ دانشگاه را قطع خواهد کرد. اقدامی که هدفش وادارکردن دانشگاهها به تسلیم در برابر اراده اوست. در این مسیر، او اساتید، دانشجویان و کل برنامههای آموزشی را که با دیدگاه نژادپرستانه و بنیادگرایانه مسیحی او ناسازگار هستند، هدف قرار داده است. این فقط یک حمله نیست، بلکه تلاشی برای تبدیل آموزش به ابزاری برای شستشوی مغزی ایدئولوژیک و کنترل اقتدارگرایانه است. آنچه نگرانکنندهتر است، تسلیمشدن فزاینده برخی دانشگاهها در برابر این مطالبات است؛ از جمله دانشگاه کلمبیا که در اجرای این سیاستها نقش داشته است. متأسفانه بسیاری از رؤسای دانشگاهها و دانشگاهیان همچنان در سکوت ماندهاند و از «دفاع قاطعانه از دموکراسی» سر باز میزنند؛ در نتیجه خود را به همدستان مدلی آموزشی تبدیل کردهاند که شباهت نگرانکنندهای به سوابق تاریخی آلمان نازی و واقعیت کنونی مجارستان تحت حکومت «اوربان» دارد.
بدیهی است که وخامت این لحظه تاریخی، فراتر از تحلیلهای مرسوم درباره فساد و سوءاستفاده از قدرت است. آنچه ما شاهدش هستیم، نهتنها نابودی حمایتهای قانون اساسی یا گسترش یک دولت سرکوبگر خشن، بلکه تجسم واقعی تروریسم داخلی است که از بالاترین سطوح حکومت هدایت میشود. این دیگر صرفاً فرسایش حقوق نیست، بلکه استفاده عامدانه از ترس و وحشت برای ایجاد سازوکاری داخلی از سرکوب است که حکومت را به ابزاری برای ایجاد ترس و ترور تبدیل میکند. این یک قانونیتِ سرطانی شده است که به نام نظم و قانون، علیه خود مردم آمریکا اعلان جنگ کرده است؛ جایی که قدرت، دیگر صرفاً تنبیه نمیکند؛ بلکه برای نابودی روانی و فیزیکی مخالفانش تلاش میکند. دستگیری «محمود خلیل» و دیگران - از جمله یهودیان و غیریهودیانی که در همبستگی با آزادی فلسطین ایستادهاند - بهعنوان خشونتی یهودستیزانه لکهدار شده است. این چارچوببندی، مرز میان سرکوب دولتی و حملهای وسیعتر به اندیشه انتقادی را از بین میبرد. در رژیم ترامپ، تفکر، عملی ضعیف و بزدلانه پنداشته میشود و همانطور که «اومبرتو اکو» [10]در تحلیل خود از فاشیسم خاطرنشان میکند، تفکر انتقادی بهعنوان نوعی ضعف و ازدستدادن مردانگی معرفی میشود؛ اتهامی که راه را برای حذف هرگونه مقاومت روشنفکرانه و پرسشگری مستقل باز میکند.
سیاست نابودی و محوشدن
این یک سیاست نابودکننده است؛ سیاستی که همیشه به طور مستقیم نمیکُشد، اما افراد زیادی را در وضعیتی از ناامنی میان بقا و ناپدیدشدن مداوم نگه میدارد. همانطور که «جودیت باتلر» [11] هشدار میدهد، این یک منطق حکمرانی است که «ناامنی ایجاد میکند، جمعیتها را در مرز مرگ نگه میدارد، گاهی اعضای آن را میکُشد و گاهی هم نمیکُشد.» این شکلی از خشونت آهسته است که در آن خودِ وجود انسان در وضعیتی متزلزل قرار میگیرد؛ جایی که مهاجران، مخالفان، فقرا و اقلیتهای نژادی در وضعیتی از آسیبپذیری دائمی رها میشوند و زندگیشان نه بر اساس قانون، بلکه بر اساس امیال صاحبان قدرت رقم میخورد.
سیل بیپایان دروغهای ترامپ، برچسبزدن مداوم او به مخالفانش بهعنوان «تروریست»، «حامیان حماس» و «دشمنان داخلی»، همراه با درخواستهای او برای انتقامگیری وحشیانه و زندانی کردن روزنامهنگاران، قضات، سیاستمداران و دادستانها، یک معماری موذیانه از وحشت و بیقانونی را شکل میدهد. این سیستم طراحی شده است تا مخالفان را ساکت کند، آنها را ناپدید سازد و نابود کند. باید در این تأمل کنیم که دادستان کل - «پم باندی» [12] - ادعا میکند که یک قاضی فقط به این دلیل که علیه استفاده از قانون دشمنان بیگانه برای اخراج دستهجمعی مهاجران حکم داده، از تروریسم حمایت کرده است. یا زمانی که دکتر «راشا علویه» [13]- یک متخصص برجسته پیوند کلیه از لبنان و استاد دانشگاه براون که ویزای قانونی دارد - تحت پوشش یک حکم دولتی محدودکننده، به طور غیرقانونی اخراج میشود. اما نکته مهمتر این است که این اقدام در بستری نژادی و مذهبی رخ داده است. دکتر «علویه» بهعنوان یک زن مسلمان عرب، نه به دلیل هیچ جرم مشخصی، بلکه صرفاً بهخاطر هویت خود هدف قرار گرفته است.
آزار و شکنجه «خلیل» یک بیعدالتی صرف نیست، بلکه بخشی از یک الگوی گستردهتر و سیستماتیک از سرکوب حکومتی است؛ الگویی که در آن افراد با تبار عرب یا مسلمان به طور نامتناسبی هدف قرار میگیرند؛ نه بهخاطر جرمی که مرتکب شدهاند، بلکه صرفاً بهخاطر آنکه چه کسی هستند. همانطور که «جفری سنت کلر» [14] اشاره میکند، خلیل اکنون با خطر اخراج مواجه است، درحالیکه به هیچ جرمی متهم نشده است. در واقع تنها «جرم» او این است که از حق خود برای آزادی بیان استفاده کرده و با شفافیت اخلاقی، آنچه را که سازمانهای حقوق بشری بینالمللی بهعنوان جنگ نسلکشی اسرائیل علیه فلسطینیان شناسایی کردهاند، محکوم کرده است. به همین دلیل است که نژادپرستان سفیدپوست اقتدارگرا مانند «دونالد ترامپ»، «مارکو روبیو» و «استفن میلر»، خلیل را به یک زندانی سیاسی برجسته تبدیل کردهاند. حمله به او از جنگ وسیعتر آنها علیه مخالفت، مقاومت جوانان و حق محکومکردن جنایات دولتی جداییناپذیر است. در چشم آنها، جرم خلیل نه خشونت، نه افراطگرایی و نه هیچگونه تخلف قانونی است؛ بلکه تنها گناه او این است که در برابر کشتار غیرقانونی و غیراخلاقی زنان و کودکان بیگناه در غزه سکوت نکرده است.
سرکوب سیاسی در عصر مدرن، نهتنها از ابزارهای کلاسیک زور و زندان استفاده میکند، بلکه از جنگ روانی و حذف سیستماتیک افراد از حافظه عمومی بهره میبرد تا جایی که گویی هیچگاه وجود نداشتهاند.
چیزی که ترامپ و سرسپردگانش را آشفته میکند این است که خلیل، مانند بسیاری دیگر از جوانان، حاضر نیست در برابر حکومت اقتدارگرایانه آنها سر تعظیم فرود آورد. فعالیتهای او در تضاد مستقیم با ایدئولوژی است که آنها میخواهند تحمیل کنند؛ آن ایدئولوژی که اطاعت را مطالبه میکند، مقاومت را جرمانگاری میکند و امکان همبستگی میان مردمان تحت ستم را از بین میبرد. هیچ کجا این واقعیت آشکارتر از آمادگی دولت ترامپ برای بهکارگیری تمام قدرت یک دولت بیقانون و سرکوبگر نیست؛ دولتی که مصمم است هرکسی را که جرئت کند قدرت را پاسخگو بداند، در هم بشکند.
دولت، «محمود خلیل» را بهعنوان تهدید معرفی کرده، او را به دروغ متهم کرده است که با تروریستها همدست است، یهودیان آمریکایی را «ناامن» کرده، و با حماس همراهی کرده است. اما همانطور که «سنت کلر» تأکید میکند، مواضع خلیل درباره اسرائیل به طرز قابلتوجهی دیپلماتیک است و بر پایه یک دیدگاه عدالتمحور بنا شده که پیوندهای جداییناپذیری میان آزادی فلسطینیان و یهودیان را به رسمیت میشناسد. سنت کلر از سخنان خلیل اینطور نقل میکند: «بهعنوان یک دانشجوی فلسطینی، من معتقدم که آزادی مردم فلسطین و مردم یهودی به هم پیوسته است و نمیتوان یکی را بدون دیگری محقق کرد. این جنبشی است برای عدالت اجتماعی، آزادی و برابری برای همه.» او در مصاحبهای با «سیانان» در سال ۲۰۲۴ گفت: «بدیهی است که هیچ جایی برای یهودستیزی وجود ندارد. آنچه ما شاهد آن هستیم، موج ضدیت با فلسطینیان است که به اشکال مختلفی از جمله یهودستیزی، اسلامهراسی و نژادپرستی بروز پیدا میکند.»
اما مسئله خلیل فقط مربوط به شخص او نیست. این پرونده نشانگر حمله وسیعتر دولت ترامپ به دموکراسی، اعتراض و حتی حق مقاومت در برابر بیعدالتی است. او به نمادی از دولتی تبدیل شده که مصمم است منتقدان خود را ساکت کند؛ دولتی که جوانان را بهخاطر امتناع از اطاعت، مجازات میکند. از این منظر، او هم یک هشدار است و هم یک منبع الهام؛ زیرا اگر پرونده خلیل چیزی به ما بیاموزد، این است که مبارزه برای عدالت هنوز تمام نشده و صاحبان قدرت برای سرکوب آن، از هر ابزاری استفاده خواهند کرد.
اما سرنوشت او تنها یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه نشانهای از یک تحول عمیقتر و خطرناکتر است؛ فرورفتن ایالات متحده در یک رژیم بیقانون که آشکارا قوانین را نادیده میگیرد، از قوانین کهنهای مانند قانون دشمنان بیگانه (۱۷۹۸) برای سرکوب استفاده میکند و با مصونیت کامل، روند دادرسی عادلانه را حذف میکند. تلاش گستاخانه ترامپ برای اخراج صدها مهاجر ونزوئلایی بدون هیچ توجیه قانونی، یک اتفاق استثنایی نیست؛ بلکه یک الگو و یک هشدار برای آینده است. آیندهای که در آن، خودِ مخالفت جرمانگاری میشود و هر کس اعم از فلسطینی، مهاجر، دانشجو، معترض و... میتواند بهعنوان «تروریست» برچسب بخورد و از وجدان عمومی محو شود. همانطور که «نورمن اورنستین» [15] که هیچگاه یک رادیکال نبوده، با دقتی هولناک هشدار داده است: «این یک گشتاپوی آمریکایی است». اما تاریخ بارها نشان داده که جنبشهایی که بر حقیقت بنا شدهاند، تحت سرکوب نمیمیرند بلکه قویتر میشوند.
سوءاستفاده از برچسب تروریسم
تمایل ترامپ به برچسبزدن به هرگونه مخالفت بهعنوان تروریسم، هم پوچ و هم خطرناک است. سخنان او در محوطه کاخ سفید که معترضان در نمایندگیهای تسلا در سراسر کشور را «تروریستهای داخلی» خواند، نمونهای آشکار از این رویکرد است. این که هر فرد مخالف یا منتقد دولت ترامپ برچسب تروریست بخورد، یکی از ویژگیهای اصلی فاشیسم و نهتنها ابزاری برای سرکوب آزادی بیان، بلکه روشی برای سلب انسانیت از مخالفان است. این برچسبگذاری آنها را بهعنوان شرور، نابخشودنی و تهدیدی که باید نابود شوند معرفی میکند و در نتیجه، خشونت حکومتی را مشروعیت میبخشد. گسترش بیمحابای این اتهام، نشانهای از دولتی است که نهتنها عدالت و دموکراسی، بلکه خودِ مفهوم انسانیت را نیز نابود میکند.
در عصری که فاشیسم تمامیتخواه در حال اوجگیری است، ساختار جامعه آمریکایی توسط ایدئولوژیهای واپسگرا در حال تغییر است؛ ایدئولوژیهایی که تعیین میکنند چه کسانی به جامعه تعلق دارند و چه کسانی باید ساکت و سرکوب شوند.
این سیاست دروغ، بیقانونی، آدمربایی و ناپدیدسازی، مکانیزمهای برتریطلبی سفیدپوستان را آشکار میسازد؛ مکانیزمهایی که در آن، رنگینپوستان بهعنوان افرادی زائد و بیارزش تلقی میشوند. چیزی که در این روند از بین میرود، تنها حقوق سیاسی و قانونی نیست، بلکه بدنهایی هستند که به فضاهایی رانده میشوند که مرگِ افراد نامطلوب را سرعت میبخشد؛ همانگونه که «رابرت جی لیفتون» [16] این وضعیت را «عصر اشباعشده از مرگ» توصیف کرده است.
خطر واقعی این نیست که ترامپ و مقاماتش صرفاً با سرکوب مخالفت و نابودی آزادی بیان به قدرت خود تداوم ببخشند، بلکه آنها در حال زمینهسازی برای بازگشت به فجایع تاریخی هستند؛ جنایاتی که روزگاری تصور وقوع آنها در ایالات متحده غیرممکن به نظر میرسید. این فجایع عبارتاند از: گسترش خشونت حکومتی، دستگیریهای گسترده، ناپدیدشدن مخالفان، جوخههای مرگ و فرسایش تدریجی و سیستماتیک هر فضایی که در آن حقیقت، عدالت و مخالفت هنوز زنده باشد. این نه صرفاً یک سیاست، بلکه هشداری است درباره آیندهای تاریک که در آن هر صدای مخالفی میتواند خاموش شود و هر انسان آزادیخواهی میتواند قربانی یک سیستم سرکوبگر شود.
نتیجهگیری
برای درک حکومت وحشیانه ترامپ، باید فراتر از تحلیلهای سیاسی معمول برویم. باید آن را در بستری تاریخی بررسی کنیم، ریشههای آن را بشناسیم، نیروهای فرهنگی که آن را ممکن کردهاند افشا کنیم و از دیدن ابعاد کامل سرکوب او سر باز نزنیم. عادیسازی سیاستهای فاشیستی در آمریکا صرفاً یک مسئله حقوقی یا سیاستگذاری نیست؛ بلکه جنگی بر سر معنا، حافظه، عاملیت، و توانایی تصور آیندهای متفاوت است. آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه صرفاً انحرافی از مسیر دموکراسی، بلکه مرحله نهایی تکامل خشونت نئولیبرالی است؛ ظهور یک دولت جنایتکار که مشکلات اجتماعی و اعتراضات را جرمانگاری کرده و آنها را به جنگی علیه تروریسم تبدیل میکند. در این ساختار، رهایی در گرو وفاداری کورکورانه است، سیاست حذف و ناپدیدسازی عادی میشود و شکل بیپردهای از حکومت پلیسی سر برمیآورد.
خشونت سازمانیافته دولتی، بیرحمی، و گسترش ترور سازمانیافته بهعنوان اصل راهنمای حکومت ترامپ، نه یک انحراف، بلکه تحریفی عامدانه از مفهوم حاکمیت است؛ تلاشی حسابشده برای تغییر شیوه اعمال قدرت توسط دولت. ما در لحظهای به سر میبریم که خشونت حکومتی و بیرحمی، نهتنها ابزار، بلکه اصول راهبردی حکومت شدهاند، عدالت را از هم گسستهاند و ترور را در تاروپود دموکراسی که زمانی غیرقابلتردید به نظر میرسید، تنیدهاند. این بحران نقض سیستماتیک حقوق مدنی، سرکوب آزادی بیان و هدفگیری فعالان سیاسی، باید در چارچوبی تاریخی فهمیده شود. همانگونه که «نانسی فریزر» [17] هشدار داده است، این وضعیت «بحرانی است که تمامیت اجتماع را دربرگرفته است؛ بحرانی که در آن وجدان، اخلاق و سیاست در تلاشی مشترک برای حفظ انسانیت جمعی ما درگیر شدهاند».
اقدامات ترامپ استفاده عامدانه از وحشت برای ایجاد سازوکاری داخلی از سرکوب است که حکومت را به ابزاری برای ایجاد ترس و ترور تبدیل میکند.
داستان خلیل، فقط یک مورد استثنایی نیست، بلکه هشداری آشکار است. رنج او، مانند رنج هزاران نفر دیگر، پیامدهای وحشیانه جامعهای را نشان میدهد که در آن کسانی که قدرت را به چالش میکشند یا حاضر به پذیرش ملیگرایی مسیحی سفیدپوستان نیستند، نهتنها از شهروندی و کرامت محروم میشوند، بلکه به درون سیاهچاله رهاشدگی اجتماعی و سیاسی پرتاب میشوند. در عصری که فاشیسم تمامیتخواه در حال اوجگیری است، ساختار جامعه آمریکایی توسط ایدئولوژیهای واپسگرا در حال تغییر است؛ ایدئولوژیهایی که تعیین میکنند چه کسانی شایسته تعلق به جامعهاند، چه کسانی باید ساکت شوند و چه کسانی باید قربانی خشونت حکومتی شوند.
اینها رویدادهایی تصادفی و پراکنده نیستند؛ بلکه بخشی از یک برنامه سیستماتیک برای محو تاریخ، نابودی تفکر انتقادی، جرمانگاری اعتراض و حذف جسم و هویت کسانی است که از نظر نژادی، قومی یا مذهبی، «دیگری» تلقی میشوند. این ماشین سرکوب فاشیستی در حال حرکت است؛ یک دستگاه مهندسیشده برای تغییر چهره جهان به سود صاحبان قدرت و در پی آن، سرزمینی برجای خواهد ماند که در آن، عدالت نه با قانون، بلکه بر اساس دستورات استبداد جهانی تعریف میشود.
این کابوس سرمایهداری در نقطه پایانی خود است؛ حکومتی که از طریق ترور، خشونت، فرهنگ واپسگرا و ماشین مرگ حکومت میکند. وعدههای برابری، عدالت و حقوق اجتماعی با بحران مشروعیت مواجه شده و دیگر جذابیتی ندارند. آنچه باقیمانده، شکل عریان و بیرحم سرمایهداری گانگستری است. یک «تکنو فاشیسم» که ایدئولوگهای ترامپ و ماسک، آن را با جسارت و بیپرده تبلیغ میکنند و آشکارا اعلام میکنند که دیگر ایالات متحده و شاید جهان، فقط متعلق به یک اقلیت حاکم است. این دیگر وعده دموکراسی نیست، بلکه ناقوس مرگ آن است.
حمله ترامپ به حقوق مدنی، جنگ او علیه آزادی بیان و سرکوب فعالان سیاسی، سرآغاز استبداد در آمریکا نیست؛ بلکه ادامه و تشدید آن است. این نقشه راه جدیدی نیست. روشهایی که امروز در آمریکا اجرا میشوند، پیشتر در عربستان سعودی، اسرائیل و هند تجربه شدهاند؛ جایی که اعتراضات سرکوب میشوند، مقاومت بهعنوان تروریسم بازتعریف میشود و منتقدان دولت بدون عواقب ناپدید میشوند. آنچه ما شاهد آن هستیم، نابودی تدریجی اما عامدانه محافظهکاریهای قانونی و دموکراتیکی است که زمانی قدرت را محدود میکردند.
هشدار «آروا مهدوی» [18] در روزنامه «گاردین»، فوری و غیرقابلانکار است: «ما با سرعتی هشداردهنده بهسوی آیندهای استبدادی در حال حرکت هستیم». اما این یک تهدید دور از دسترس نیست بلکه سرکوب در حال رخدادن است. آزادیها بهآرامی از بین نمیروند، بلکه همین حالا و در برابر چشمان ما، یکی پس از دیگری ربوده میشوند. همانطور که مهدوی یادآوری میکند، «تمامی آزادیهای ما به یکدیگر وابستهاند». دفاع از یک آزادی، دفاع از همه آزادیهاست. مبارزه برای عدالت را نمیتوان بخشبندی کرد. زمانی که یکی از ما ساکت، زندانی، تبعید یا حذف میشود، این فقط یک دانشجو، یک فعال مدنی یا یک مهاجر نیست که رنج میکشد، بلکه خودِ دموکراسی است که زخمی میشود. این یک مبارزه فردی نیست، بلکه یک مبارزه جمعی است. شرایط ما انتزاعی یا تئوریک نیستند، بلکه واقعی، ملموس، و شامل دردی است که بدنهای ما را هدف گرفته است. مقاومت دیگر یک ایده نیست، بلکه یک ضرورت است. این مرز میان دموکراسی و استبداد، آزادی و بردگی، زندگی و مرگ است. سکوت، همدستی است. اکنون زمان برخاستن رسیده است. این لحظه جایی برای سیاستهای نیمبند یا درخواستهای مؤدبانه ندارد. این نبردی است که باید به طور جمعی توسط کارگران، معلمان، دانشجویان، هنرمندان، اتحادیهها، اقلیتهای نژادی و طبقاتی و همه کسانی که از پذیرش سرمایهداری گانگستری و ماشین سرکوب آن سر باز میزنند، به پیش برده شود. این یک درخواست برای اصلاحات نیست، بلکه دعوتی است برای یک تغییر ریشهای، یک گسست قاطع از نابرابریهای فاحش قدرتهای تثبیتشده و چنگال خفقانآور صاحبان پول و سرمایه.
آینده نباید بازتابی از وضعیت استبدادی کنونی باشد. بلکه باید در دل مبارزه و در خاکستر نظامی که مدتهاست فقط به ثروتمندان خدمت کرده، ساخته شود. سایههای فاشیسم در حال ضخیمشدن است و در سراسر جهان گسترش مییابد. ما یا مقاومت میکنیم یا در تاریکی آن فرو خواهیم رفت. مبارزه با آیندهای مبتنی بر سرمایهداری دشوار خواهد بود، اما گزینه دیگری نداریم؛ چرا که رژه مرگ فاشیسم، هر روز دایره محاصره را تنگتر میکند.
https://www.counterpunch.org/2025/03/21/abducting-bodies-silencing-dissent-mahmoud-khalil-and-the-rise-of-state-terror/
[1] . Henry Giroux
[2] . Palmer Raids
[3] . Paul Gilroy
[4] . Primo Levi
[5] . Martin Wolf
[6] . Heinrich Himmler
[7] . G.M. Tamas
[8] . Theodore Adorno
[9] . Jason Stanley
[10] . Umberto Eco
[11] . Judith Butler
[12] . Pamela Bondi
[13] . Dr. Rasha Alawieh
[14] . Jeffrey St. Clair
[15] . Norman Ornstein
[16] . Robert Jay Lifton
[17] . Nancy Fraser
[18] .
/ انتهای پیام /