آیا ترامپ، نئولیبرالیسم را نابود می‌کند؟ به قلم دیوید جیمیسون؛

منتظر نظم جهانی جدید مشابه نئولیبرالیسم باشید!

منتظر نظم جهانی جدید مشابه نئولیبرالیسم باشید!
ظهور صندوق‌های ثروت ملی، تدابیر تجاری تهاجمی، مشوق‌های مالی و سایر روش‌های «سرمایه‌داری دولتی» ویژگی بارز دوره بین سال ۲۰۰۸ و دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ بوده است. بااین‌حال، همان‌طور که «آلبرتو توسکانو» اشاره کرده است، «ژست‌های حمایت‌گرایانه امروزی عمدتاً مرزهای نئولیبرالیسم و الزامات طبقاتی آن را رعایت می‌کنند.» جهانی‌زدایی و چندقطبی شدن، فشارهایی به رقابت ژئوپلیتیک جدید را نشان می‌دهند؛ اما هیچ نشانه‌ای از معکوس شدن بین‌المللی شدن سرمایه‌داری وجود ندارد.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «دیوید جیمیسون» [1] - روزنامه‌نگار و فعال ضدسرمایه‌داری مقیم اسکاتلند - در مطلبی که وب‌سایت مجله «jacobin» آن را منتشر کرده است، می‌نویسد: «نئولیبرالیسم کنونی قطعاً با اقدامات ترامپ به پایان راه خود رسیده است و ما وارد مرحله جدیدی در تاریخ سرمایه‌داری شده‌ایم.» به گفته وی، نظم جدید نیز مثل نظم قبلی جهانی خواهد بود و دولت در آن نقش مهمی ایفا خواهد کرد.

 

تاریخِ گم‌شده یک دوران

از دیدگاه نخبگان و نهادهای قدیمی نولیبرال، دونالد ترامپ بیش‌ازپیش به‌عنوان نفیِ کامل پروژه آن‌ها ظاهر می‌شود. برخی از نظریه‌پردازان و حامیان ایدئولوژیک او نیز خوشحال‌اند که او را دقیقاً در همین قالب معرفی کنند. بااین‌حال، رژیم جدید ترامپ در واقع بسیاری از ویژگی‌هایی را به نمایش می‌گذارد که مشخصه دوران نئولیبرالیسم بوده‌اند. به‌عنوان‌مثال، به حضور پررنگ میلیاردرهای هم‌سو و همدل در اطراف دربار جدید ترام توجه کنید. این قشر الیگارش که محصول مستقیم دوره نئولیبرالیسم هستند، حتی پیش از بازگشت رسمی ترامپ به واشنگتن، با شور و حرارت در اقامتگاه «مارالاگو» گرد او جمع شده بودند.

جنگ تجاری دونالد ترامپ به این معناست که ما وارد مرحله‌ای جدید در تاریخ سرمایه‌داری شده‌ایم.

ترامپ مسئولیت حمله‌ای سراسری به «هزینه‌های اضافی» را به «ایلان ماسک» - میلیاردر جنجالی حوزه فناوری - سپرده است؛ حمله‌ای که به طور جدی شامل سخت‌گیری نسبت به نیروی کار در بزرگ‌ترین کارفرمای ایالات متحده یعنی دولت فدرال می‌شود. یک حمله دیگر نیز به سیستم مالیاتی در راه است که به‌عنوان یکی از چالش‌های عمده قانون‌گذاری در سال نخست ریاست‌جمهوری ترامپ مطرح خواهد بود. ما قبلاً هم این آهنگ‌ها را شنیده‌ایم. بااین‌حال و باوجود تکرار برخی تم‌های آشنا، خود نئولیبرالیسم به طور قطعی و نهایی در حال مرگ است. لاف‌زنی‌های تکراری ترامپ درباره جنگ تجاری و تحقیر آشکار او نسبت به «نظم بین‌المللی لیبرال»، نشان از تغییری عمده در ساختارهای سرمایه‌داری جهانی دارد. اگر کسی بخواهد از این پس ادعا کند که تغییر معناداری در کار نیست، ناگزیر باید کل مفهوم دوره نئولیبرال را کنار بگذارد.

پیش از این نیز تحلیلگران پایان نئولیبرالیسم را اعلام کرده بودند. در سال ۲۰۰۸، بسیاری به‌سرعت شکست این دکترین را اعلام کردند؛ دکترینی که گویا زیر بار غرور و نخوت خود فروپاشیده بود. اتفاقات همین سال نقطه عطفی بود که جامعه‌شناس اسکاتلندی - «نیل دیویدسون» [2] - را برانگیخت تا تحلیلی عمیق‌تر از دوره‌ای ارائه دهد که از دهه ۱۹۷۰ آغاز شده بود؛ دوره‌ای که شاهد شکست‌های پیاپی جنبش جهانی طبقه کارگر، جهشی در نابرابری و تثبیت قدرت سرمایه‌داری بود. هرچند این اثر پس از درگذشت نابهنگام دیویدسون در سال ۲۰۲۰ به‌صورت ناقص و پراکنده گردآوری شد، اما همچنان به ما کمک می‌کند تا درباره ماهیت دگرگونی‌ها در رأس جامعه سرمایه‌داری اندیشه کنیم.

«دیویدسون» جامعه‌شناسی با ذهنیتی مورخ گونه بود. او به‌خوبی درک می‌کرد که چگونه نتایجِ کشمکش‌های طبقاتی می‌توانند تصویر ما از دوره‌های تاریخی را تحریف کنند. از نظر او، سه عامل اصلی وجود دارد که باعث شده‌اند موفقیت نئولیبرالیسم، خاستگاه و ماهیت واقعی آن را از نظرها پنهان کند. نخست، شکست‌هایی که طبقه کارگر در دوران نئولیبرالیسم متحمل شد و نابرابری‌های فاحشی که از دل آن برآمد و باعث شد دوره پساجنگ (همان اجماع اقتصادی که نئولیبرالیسم آن را در هم شکست) به‌صورت دوران طلایی پیشامدرن و ازدست‌رفته به نظر برسد. از آنجا که پیروزی طبقه سرمایه‌دار در این دوره با موج‌های مقررات‌زدایی و خصوصی‌سازی همراه بود، پس دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ که اقتصادهای مختلط و استانداردهای زندگی روبه‌رشدی در آن حاکم بود، می‌بایست نماد نوعی توازن متفاوت در نیروهای طبقاتی و بازتاب آن در سیاست‌های دولت‌ها باشند. این همان نظریه‌ای است که در گفته مشهور «دیوید هاروی» [3] درباره نئولیبرالیسم به چشم می‌خورد: نئولیبرالیسم نوعی «بازسازی» قدرت سرمایه‌داری بود.

این تمایل به دیدن نئولیبرالیسم به‌عنوان واکنشی علیه اجماعی ظاهراً کمتر سرمایه‌دارانه در دوران پساجنگ، از ادعاهای نظریه‌پردازان خود نئولیبرالیسم نیز نیرو گرفته است. به باور «دیویدسون»، از آنجا که این ایدئولوگ‌ها شعارهایی ضددولتی سر می‌دادند، بی‌آنکه در عمل چندان به آنها پایبند باشند، منتقدانشان نیز طوری پاسخ می‌دادند که گویی این ایدئولوگ‌ها واقعاً دولت و بازار را در نقطه مقابل هم می‌دیدند؛ از همین رو، منتقدان با وارونه‌سازی همان ارزش‌گذاریِ فرضی، دولت را همچون مهاری خوشایند بر زیاده‌روی‌های بازار در نظر می‌گرفتند. این واکنش‌گرایی به‌زعم دیویدسون، باعث کدرشدن درک ما از ماهیت واقعی دوران پساجنگ شده است؛ دورانی که در واقع تحت سلطه مرحله‌ای خاص از جهانی‌سازی سرمایه‌دارانه بود.

نظم اقتصادی جدیدی که در حال شکل‌گیری است، به اندازه‌ای که رژیم نئولیبرال قبلی جهانی بود، جهانی خواهد بود.

تصور اینکه نظم پساجنگ ریشه در پیروزی چپ‌ها یا طبقه کارگر داشته نیز ساده‌سازی بیش از حد موضوع است. در اروپا این نظم تا حد زیادی - دست‌کم به‌اندازه چپ‌ها - محصول تلاش‌های راست سیاسی بود. چنان‌که دیویدسون می‌گوید، «در بیشتر کشورهای اروپای غربی - به‌جز اسکاندیناوی - این دولت‌های دموکرات مسیحی بودند که نقش کلیدی در شکل‌دادن به دولت‌های رفاه ایفا کردند.» حتی در مورد کشور شاخصی چون بریتانیا نیز این موضوع صدق می‌کند؛ جایی که دولت ائتلافی دوران جنگ - که تحت سلطه محافظه‌کاران بود - پیشاپیش بسیاری از اصلاحات دولت کارگری «کلمنت اتلی» [4] را پیش‌بینی و آماده کرده بود.

سرمایه‌داران صرفاً با فشار طبقه کارگر به پذیرش این برنامه تن ندادند؛ هرچند که چنین فشاری وجود داشت، اما آنها خود نیز آن را برگزیدند؛ تا حدی به‌عنوان سازگاری با واقعیات جدید سیاسی و اقتصادی دنیای جنگ سرد و البته در بسیاری موارد نیز از این روند دست‌کم برای مدتی سود بردند. اجماع پساجنگ، همچون دوران نئولیبرال بعدی، حاصل مجموعه‌ای از عوامل بود که در گرایش‌های ساختاری کل نظام ریشه داشتند: رقابت ژئوپلیتیک (از جمله مسابقه جهانی تسلیحاتی که از نظر دیویدسون شرایط سودآوری بالا را فراهم کرد)، دگرگونی در ترکیب سرمایه و نیازهای جدید مهارتی و نیز تغییر در انتظارات طبقه کارگر پس از جنگ.

 

برداشت نادرست از دهه ۶۰ میلادی

دومین عامل ابهام در درک گذار از یک مرحله رشد سرمایه‌داری به مرحله‌ای دیگر، هم‌زمانی این تحول با تغییرات گسترده فرهنگی، اجتماعی و جمعیتی در پایان دوران پساجنگ است. برخی مفسران، با اشتیاق، جنبش‌های رادیکال اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ را پیش‌درآمد «انسان نئولیبرال» خودشیفته می‌دانند. در این روایت‌ها، رفاه نسبی آن دوران باعث شکل‌گیری نسلی شد که آمادگی کاملی برای انقلاب نئولیبرالی داشت. به‌رغم شعارهای رهایی اجتماعی در اعتراضات دانشجویی، آزادی منفی، فردگرایی پوچ و میل به مصرف‌گرایی، همیشه در بطن پنهان خرده‌فرهنگ‌های جوانان نهفته بود.

لاف‌زنی‌های تکراری ترامپ درباره جنگ تجاری و تحقیر آشکار او نسبت به «نظم بین‌المللی لیبرال» نشان از تغییری عمده در ساختارهای سرمایه‌داری جهانی دارد.

این تفسیر، تاریخی طولانی را به داستانی ساده و خطی فرومی‌کاهد و درعین‌حال، از وسعت واقعی جنبش‌هایی که آن دوره را تعریف می‌کردند، غفلت می‌ورزد. جنبش می ۱۹۶۸ در فرانسه، به طور نمادین خواسته‌هایی مانند خوابگاه‌های مختلط را با اعتصابات گسترده خودجوش میلیون‌ها کارگر در هم آمیخت. در سطح جهانی نیز، آن دوره شاهد مجموعه عظیمی از مبارزات بود که بلوک‌های غرب و شرق را به جنوب جهانی پیوند می‌داد.

در یکی از بخش‌های ناتمام کتاب، «دیویدسون» نتیجه می‌گیرد که این جنبش‌ها تنها تا آنجا پیش رفتند که توازن نیروهای طبقاتی به آن‌ها اجازه می‌داد. شکست جنبش‌های کارگری و در نهایت جذب جنبش‌های ضداستعماری شبه‌نظامی در نظام سرمایه‌داری جهانی، دست نیروهای بوهِمیِ [5] جوانان حرفه‌ای و عرفان‌گرایان بیکار را برای تاخت‌وتاز باز گذاشت؛ اما درعین‌حال، آن‌ها را با نیروهای صنعتی و دولتی که به پیروزی رسیده بودند، همسو و سازگار کرد.

سیاست‌گذاران و شرکت‌ها نیز با آغوش باز، از دل موجی از اعتراضات، شورش‌ها، اعتصابات، مبارزات مسلحانه و تجربه‌گری‌های موسیقایی، پوششی و جنسی، دست به گزینش زدند. طبیعی است که برای تجاری‌سازی و مشروعیت‌بخشی ایدئولوژیک، تنها بخش‌های فرهنگی و فردگرایانه این جنبش‌ها را انتخاب کردند، نه خواسته‌های رادیکال‌ترشان. نظم جدید حاصل این روند، بیش از آنکه تجلی پیروزی جنبش‌های اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ باشد، بیانگر شکست آن‌ها بود.

تصویر نئولیبرالیسم به‌مثابه محصول انحراف نسل انفجار جمعیت (Boomers)، همانند سومین تحریف مهم در تاریخ‌نگاری نئولیبرال، مبتنی بر نوعی ایده‌آلیسم است. تسلط گفتمان‌های نولیبرالی در طی دهه‌ها، این توهم را پدید آورده که پیروزی در «نبرد ایده‌ها» به‌تنهایی موجب پیدایش یک نظم کاملاً نوین در سازمان‌دهی سرمایه‌داری شده است. تاریخ‌نگاری عامیانه و مردمی، معمولاً خاستگاه نئولیبرالیسم را به گروه‌های کوچکی از روشنفکران مانند انجمن «مون پلرن» [6] یا دانشکده اقتصاد دانشگاه شیکاگو نسبت می‌دهد. با این حال، تأثیرگذارترین چهره‌های فکری این جریان، برای دهه‌ها صداهایی تنها و حاشیه‌ای بودند تا اینکه بحران نظم پساجنگ آن‌ها را در چشم سیاست‌مداران به چهره‌هایی جذاب و قابل‌توجه بدل کرد.

این روایت از نئولیبرالیسم به‌عنوان پیروزی روشنفکران، اغلب چنین تصور نادرستی را القا می‌کند که گویی تهاجم به اجماع قدیم، حرکتی یکپارچه، ازپیش‌طراحی‌شده و بدون مانع بود؛ حرکتی که در آن، دگرگونی چهره سرمایه‌داری جهانی در همه‌جا طبق یک الگوی مشخص و به ترتیب یکسانی پیش رفت و پیروزی‌اش کامل و تمام‌عیار بود. «دیویدسون» برای رد این تصویر، تلاش زیادی می‌کند. او نشان می‌دهد که پیشروی نئولیبرالیسم، در اغلب موارد با مقاومت‌هایی روبه‌رو شد؛ مقاومت‌هایی که هرچند گاهی ناقص یا موقتی، اما تأثیرگذار بودند. نتیجه آنکه با نوعی چندگانگی روبه‌رو هستیم؛ نسخه‌های ملیِ متنوع و متفاوتی از نئولیبرالیسم در جهان شکل گرفتند، نه یک نسخه واحد و یکدست.

 

انواع نئولیبرالیسم

نگاهی دقیق‌تر به برخی از پیروزی‌های نئولیبرالیسم نشان می‌دهد که مسیرهای بدیل به‌سوی وضعیت کنونی ممکن بودند. مصر یکی از نخستین میدان‌های آزمایش نئولیبرالیسم در جنوب جهان بود. اینکه اغلب «شیلی» را پیشگام نئولیبرالیسم می‌دانیم، هم نشان از خشونتی دارد که با آن اصول نئولیبرال بر آن کشور تحمیل شد و هم بازتابی از گرایش ما به این تصور است که نئولیبرالیسم به طور کامل و یکپارچه پیروز شده است.

چرخش «انورسادات» به‌سوی لیبرال‌سازی اقتصادی که هم‌زمان با تغییر جهت ژئوپلیتیک او از اتحاد جماهیر شوروی به غرب بود، در سال ۱۹۷۷ با شورش‌های نان متوقف شد. این سنت دیرینه مقاومت، بعدها در قالب یک انقلاب تمام‌عیار بازگشت و «حسنی مبارک» را که از دهه ۱۹۹۰ به طور موفق‌تری اصلاحات نئولیبرالی را پیاده کرده بود، از قدرت پایین کشید.

آمریکای لاتین نیز نمونه‌ای از روند پرفرازونشیب، تدریجی و تا حدی قابل‌بازگشت نئولیبرالی شدن است. جنبش‌های کارگری، حق زمین و مخالفت با خصوصی‌سازی به طور پیوسته سر برآورده‌اند؛ گاه در حمایت از دولت‌های ملی‌گرای چپ‌گرا و گاه در تضاد با آن‌ها، دولت‌هایی که صراحتاً مخالفت با نئولیبرالیسم را با مقاومت در برابر سلطه آمریکا پیوند زده‌اند. این تاریخ بلند، پرشتاب و انفجاری همچنان در حال شکل‌گیری است.

  در نظام سرمایه‌داری، دولت‌ها علی‌رغم دهه‌ها تلاش برای عقب راندن نقش‌های نظارتی، برنامه‌ریزی و رفاهی، همچنان قدرت خود را حفظ کرده‌اند.

حتی در مراکز اصلی پروژه نئولیبرالیسم نیز این روند هرگز به طور کامل به سرانجام نرسید. در بریتانیا، نئولیبرالیسم در سیاست‌گذاری اقتصادی با شکست مواجه شد و طبقه کارگر با خشمی گسترده، مالیات سرانه را به عقب راند و شکست داد. گرچه دولت‌های محافظه‌کار و کارگر، نظام بهداشت ملی (NHS) را از درون تکه‌تکه و ضعیف کرده‌اند، اما حمایت مردمی از آن همچنان توانسته این نهاد را در طول دهه‌ها زنده نگه دارد.

«دیویدسون» نشان می‌دهد که چگونه «دوربین تاریک» تاریخ‌نگاری بسیاری از این جزئیات را از دیدها پنهان کرده است. شکست‌های امروز به‌گونه‌ای جلوه می‌کنند که گویی از همان آغاز محکوم به شکست بوده‌اند و واقعیت‌های تثبیت‌شده طوری بازنمایی می‌شوند که گویی از ابتدا اجتناب‌ناپذیر بوده‌اند. با دردست‌داشتن تنها زمان حالِ عینی، ما گذشته را از زاویه اکنون بازخوانی می‌کنیم؛ به‌گونه‌ای که یا تصویری از یک عصر طلایی می‌سازیم یا شبح توطئه‌گران شکست‌ناپذیری که آن را نابود کردند.

روایت فروپاشی اجماع پساجنگ و به‌ویژه زوال جنبش‌های اتحادیه‌های کارگری، سوسیال‌دموکراسی، ملی‌گرایی جهان‌سومی و در نهایت سوسیالیسم دولتی، بر دوش خوانندگان امروزی تاریخ معاصر سنگینی می‌کند؛ گویی نتیجه آن گریزناپذیر است. تنها در سال‌های اخیر است که لایه‌های فزاینده‌ای از جامعه دریافته‌اند که نئولیبرالیسم نیز درست مانند نظم پساجنگ، قادر به بقا در برابر تناقضات فزاینده درونی‌اش نیست.

 

ریشه‌های مادی

دیویدسون با دو چالش عمده روبه‌روست؛ نخستین چالش که بازسازی روایتی فراتر از تاریخ‌نگاری عامیانه درباره نئولیبرالیسم است را پیش‌تر شرح دادیم. چالش دوم او، اثبات این ادعاست که نئولیبرالیسم را باید به‌مثابه یک دوره مشخص در تاریخ سرمایه‌داری درک کرد، نه صرفاً مجموعه‌ای از سیاست‌ها یا یک ایدئولوژی گذرا.

این خط استدلال دوم، پاسخی است به برخی هم‌فکران مارکسیست او که نئولیبرالیسم را تنها «یک ایدئولوژی یا در نهایت مجموعه‌ای از سیاست‌ها» می‌دانند که در خدمت گرایش عمومی سرمایه‌داری به بازپس‌گیری دستاوردهای پیشین طبقه کارگر قرار دارد. یکی از مشکلات این نگاه، آن است که به‌نوعی یک وضعیت طبیعی را برای رقابت سرمایه‌داری مفروض می‌گیرد؛ وضعیتی که گویا با دخالت سیاست یا دولت می‌توان آن را اصلاح کرد.

دولت آمریکا در طول عصر نئولیبرالیسم، بارهاوبارها ناگزیر شده تا برای نجات شرکت‌های صنعتی بزرگ مداخله کند.

اما مفهوم «دوره‌بندی» به ما کمک می‌کند تا نشان دهیم که ساختارهای اقتصادی سرمایه‌داری به‌ناچار، محصول فرایندهای سیاسی‌اند. این رویکرد همچنین اجازه می‌دهد تا هم‌زمانی پدیده‌های مشابه در دوره نئولیبرال را بهتر درک کنیم. اینکه چرا در فاصله چند سال، دولت‌هایی بسیار متفاوت با ساختارهای سیاسی، فرهنگ‌های ملی و اقتصادهایی در مراحل گوناگون توسعه، همگی به‌سوی اجرای پروژه‌های اصلاحی مشابه حرکت کردند و این همه، در پی فروپاشی پارادایم پیشین روی داد.

اگر دوره‌بندی نئولیبرالیسم را بپذیریم، اما روایت‌های عامه‌پسند از «بازپس‌گیری سرمایه‌داری»، «توطئه روشنفکران» یا «روح زمانه فردگرا» را کنار بگذاریم، باید به دنبال ریشه‌های مادی نئولیبرالیسم بگردیم. از نگاه دیویدسون، این ریشه‌ها در «بین‌المللی شدن سرمایه‌داری» و تأثیرات دگرگون‌کننده آن بر عملکرد دولت‌ها نهفته است. این تحولات شامل مواردی همچون افزایش اهمیت واردات و صادرات نسبت به تجارت داخلی، گسترش زنجیره‌های تولید بین‌المللی و به‌ویژه رشد سرمایه‌گذاری بین‌المللی می‌شوند. همه این تغییرات به پیچیده‌تر شدن اشکال سرمایه‌داری دولتی انجامید و مجموعه سیاست‌هایی را تقویت کردند که به‌عنوان ویژگی‌های اصلی عصر نئولیبرال شناخته می‌شوند.

این تحولات به معنای عقب‌نشینی ساده دولت نیستند. در هسته سخت نظام سرمایه‌داری، دولت‌ها علی‌رغم دهه‌ها تلاش برای عقب راندن نقش‌های نظارتی، برنامه‌ریزی و رفاهی، همچنان قدرت خود را حفظ کرده‌اند. امروزه راست‌گرایان ایدئولوژیک و گرفتار در تناقض‌ها با حیرت اعلام می‌کنند که لیبرال‌سازی اقتصادی و «دولت بزرگ» به‌صورت هم‌زمان پیش رفته‌اند. اما در واقع، همان‌گونه که دیویدسون خاطرنشان می‌کند، اوضاع نمی‌توانست به شکل دیگری رقم بخورد. فروپاشی‌های اجتماعی ناشی از سیاست‌های لیبرالی، مستلزم دولتی بود که بتواند آشفته‌بازار به‌جامانده را جمع‌وجور کند و در مواقع لازم، ابزارهای انضباطی را به کار بگیرد.

 

دولت نئولیبرال

فراتر از گسترش ساختارهای دولتی برای مدیریت پیامدهای روزمره نظم‌دهی نئولیبرالی، دولت باید مسئولیت سرمایه‌هایی را نیز بر عهده بگیرد که متمرکز، پیچیده و فراملی هستند و دولت‌ها وظیفه دارند برای آن‌ها پناهگاهی امن فراهم کنند. دولت ایالات متحده در طول عصر نئولیبرال، بارهاوبارها ناگزیر شده تا برای نجات شرکت‌های صنعتی بزرگ مداخله کند.

این روند از دهه ۱۹۷۰ با کمک مالی به شرکت «کرایسلر» آغاز شد، در دهه ۱۹۸۰ با بسیج دولت برای عبور نظام بانکی آمریکا از بحران بدهی آمریکای لاتین ادامه یافت و در دهه ۱۹۹۰ با نجات صندوق «مدیریت سرمایه بلندمدت هچ فاند» تداوم پیدا کرد و این‌ها تنها چند نمونه مشهور هستند؛ اما مهم‌ترین تأییدهای این روند را می‌توان در بسته‌های عظیم کمک مالی دولتی پس از بحران مالی ۲۰۰۸ و همچنین در دوران پاندمی کرونا مشاهده کرد.

گسترش مداخله دولت در واکنش به فراملی شدن و مالی‌سازی فزاینده سرمایه‌داری جهانی، هم‌زمان با دگرگونی در ساختار خود دولت همراه بوده است. این تغییرات، حاکمیت و پاسخگویی را به سطوح فراملی (همچون اتحادیه اروپا) و همچنین سطوح محلی (مانند تفویض اختیار در بریتانیا) منتقل کرده‌اند. دولت‌ها همچنین بسیاری از وظایف روزمره خود را به شرکت‌های خصوصی، سازمان‌های غیردولتی، بنگاه‌های اجتماعی، شرکت‌های مشاوره و انواع نهادهای شبه‌دولتی واگذار کرده‌اند.

با الهام از مفهوم «دولت بازار» «فیلیپ بابیت» [7]، دیویدسون جهانی را پیش‌بینی می‌کند که در آن، وظایف مرکزی دولت کمتر ولی شدیدتر می‌شوند؛ درحالی‌که تأمین رفاه عمومی بیش‌ازپیش به سطح زندگی خصوصی واگذار می‌گردد. در این وضعیت، تمرکزگرایی و محلی‌گرایی توسط یک روحیه جدید از نظارت و دست‌کاری به هم پیوسته‌اند؛ جایی که «اکنون انسان اقتصادی منطقی» ایدئولوگ نئولیبرال‌ها در حال تبدیل‌شدن به چیزی است که «مارک اولسن» [8] آن را «انسان قابل دست‌کاری» نامیده است؛ موجودی که توسط پیوند جدید دولت و بازار شکل گرفته و برای واکنش به تحریکات و تشویق‌ها تربیت می‌شود.

دیویدسون که همواره آماده به چالش کشیدن احساس نوستالژی عصر طلایی است، تلویحاً و در جمله‌ای که ناتمام به نظر می‌رسد، می‌گوید این فرایند، ریشه در زوال پارادایم سوسیال‌دموکراسی دارد. دولت رفاه، خود نوعی برنامه برای غیرسیاسی‌سازی سیاست‌ورزی مستقل و متکی‌به‌خودِ طبقه کارگر بود. دولت بازار، تنها ادامه و کامل‌کننده همان روند است: حرکت به‌سوی اتمی‌سازی کنترل‌شده و فراموشی سیاست.

 

دوگانه کاذب

منتقدان نئولیبرالیسم در مورد اینکه آیا این پدیده واقعاً به طور ریشه‌ای نوع شخصیت انسان‌ها و ساختارهای دولتی را بازسازی کرده است یا نه، اختلاف‌نظر دارند. در یک سوی طیف، کسانی قرار دارند که با تأکید بر چنین دیدگاهی به ورطه ناامیدی می‌افتند و مقاومت را غیرممکن می‌دانند. استدلال‌های آن‌ها پژواکی از همان نگرشی است که جنبش‌های ۱۹۶۸ را پیش‌درآمدی ناگزیر بر خودشیفتگی عصر نئولیبرال می‌پندارد. این دیدگاه، معمولاً نسل جوانی را که در دل نظم جدید متولد شده‌اند، طعمه‌هایی بیچاره برای «خودِ نئولیبرال» تلقی می‌کند؛ انسانی که از حس تاریخی و امکان همبستگی واقعی محروم شده است. در سوی دیگر، سنتی پابرجا وجود دارد که نئولیبرالیسم را صرفاً پدیده‌ای سطحی یا آشکارکننده همان دغدغه‌های دیرینه سرمایه‌داری می‌بیند. برای پیروان این دیدگاه، ظهور نئولیبرالیسم تنها مهر تأییدی بر نقد سوسیالیستی گذشته بوده، بی‌آنکه چیزی را پیچیده‌تر کند.

این دوقطبی‌سازی کاذب میان سیاه‌نمایی آخرالزمانی و خوش‌بینی ساده‌لوحانه، بحث مهم‌تری را پنهان می‌سازد؛ بحثی که سال‌هاست در حاشیه تحلیل‌های چپ از عصر نئولیبرال در جریان است. بخش زیادی از ادبیات کلاسیک چپ، نئولیبرالیسم را به‌گونه‌ای صرفاً «اقتصادی» تحلیل کرده که خودِ مارکسیسم سنتی همیشه آن را یک‌جانبه و ناقص می‌دانست. روایت دیویدسون به ما کمک می‌کند تا دوباره نئولیبرالیسم را به‌عنوان شکلی از یک رژیم سیاسی درک کنیم؛ رژیمی که بر پایه روابط طبقاتی، اشکال خاصی از دولت و نظمی بین‌المللی بنا شده است.

اما می‌توان پرسید آیا دیویدسون در این مسیر به اندازه کافی پیش رفته است؟ آیا ویژگی بارز نئولیبرالیسم، خصوصی‌سازی صنایع ملی‌شده است یا امضای معاهداتی که مفهوم حاکمیت ملی را بازتعریف می‌کنند؟ دهه‌هاست که چپ‌ها، در دل نوعی دلبستگی مالیخولیایی به اشکال پیشین سرمایه‌داری، نئولیبرالیسم را آموزه‌ای اقتصادی می‌بینند که گویا می‌توان آن را به‌آسانی با سیاست‌های انسانی‌تری جایگزین کرد. این نگاه، اشکال سیاسی جدید این دوران را اموری ثانویه یا حتی بی‌ضرر تلقی می‌کرد؛ رویکردی که در هنگام بروز بحران‌های سیاسی، موجب سردرگمی شدید شد.

 

پایه اجتماعی

یکی از نقاط قوت بزرگ روایت دیویدسون، تفکیک تاریخ نئولیبرالیسم به دو مرحله اصلی است: فاز پیشگام که با رژیم‌های تهاجمی مانند «مارگارت تاچر» و «رونالد ریگان» مشخص می‌شود و فاز تحکیم که با نئولیبرالیسم اجتماعی همچون دوران «بیل کلینتون» و «تونی بلر» شناخته می‌شود. بااین‌حال، خواننده‌ای که این تفکیک را می‌بیند، ممکن است فکر کند که نئولیبرالیسم اجتماعی این فاز تحکیم را عمدتاً از طریق بیان کلمات مهربانانه و احساسات والا به دست آورده است. از این منظر، ممکن است دیدن نئولیبرالیسم اجتماعی افرادی همچون «بلر»، تنها به‌عنوان افرادی که رژیم‌های تهاجمی دوران «تاچر» را با نقاب‌هایی از مدرنیزاسیون، چندفرهنگ‌گرایی و سبک زندگی‌های مدرن بازنمایی می‌کنند، آسان باشد.

هر رژیم انباشت سرمایه، نیازمند نوعی رضایت عمومی یا دست‌کم نوعی پذیرش منفعلانه از سوی توده‌ها نسبت به نظم جدید است. کمتر کسی در جناح چپ در پذیرش این نکته - دست‌کم در مورد دوره‌های پیشین توسعه سرمایه‌داری - مشکلی دارد. نظم پس از جنگ جهانی دوم، این پایگاه را از راه‌های گوناگونی ایجاد کرد. این مسیرها معمولاً شامل پروژه‌های ملت‌سازی بودند؛ از جمله کنترل دولت بر صنایع استراتژیک، گسترش خدمات یا تدارکات جدید دولتی و به‌کارگیری بخش‌هایی از طبقه کارگر در صنایع نوظهور که در نهایت به شکل‌گیری آنچه «طبقه متوسط جدید» خوانده می‌شود، انجامید.

تمایل ما به دیدن نئولیبرالیسم به‌عنوان بولدوزر شیطان (که دیویدسون از آن انتقاد کرده) باعث می‌شود که جنبه «مثبتِ» این پدیده را نادیده بگیریم؛ یعنی همان بُعد جهان‌سازی که هر رژیم انباشت سرمایه برای دوام‌آوردن باید آن را پدید آورده و حفظ کند. اگر به طور گذرا نگاه کنیم، می‌توانیم دست‌کم چهار روند مهم را شناسایی کنیم؛ روندهایی که هیچ‌یک در سراسر گستره جهانی نئولیبرالیسم به شکل یکنواختی ظاهر نشده‌اند.

اولین مورد، گسترش بخش دانشگاهی است که می‌توان بریتانیا را به‌عنوان نمونه در نظر گرفت. درآمد واقعی تأمین‌کنندگان آموزش عالی در انگلستان در ۳۰ سال گذشته تا سال ۲۰۲۲-۲۰۲۳ دوبرابر شده است. در همان سال تحصیلی، اندازه بدنۀ دانشجویی ملی در بریتانیا تقریباً به ۳ میلیون نفر رسید. علائم این انفجار در همه‌جا قابل‌مشاهده است. مسکن دانشجویی، ظاهر بسیاری از شهرهای استانی بریتانیا را دگرگون کرده است و اقتصادهای خُرد در اطراف دانشگاه‌های درحال‌رشد شکل گرفته‌اند. همراه با رشد بخش مالی، این‌ها از شاخص‌ترین تحولات شهری بریتانیای نئولیبرال به شمار می‌روند. با این حال، این رونق بیش از حد گسترش یافته است. نهادهایی که زیر بار بدهی قرار دارند، اکنون در مواجهه با شوک‌های جهانی، برای جذب دانشجویان بین‌المللی پرسود با دشواری روبه‌رو هستند.

 

مشکل جنسیتی

گسترش بخش دانشگاهی با یک تحول مهم دیگر نیز گره خورده است: «زنانه شدنِ بخش حرفه‌ای». تا سال ۲۰۱۷ میلادی ۵۵ درصد از زنان بریتانیایی پیش از رسیدن به سی‌سالگی وارد دانشگاه می‌شدند. امروزه در بسیاری از اقتصادهای پیشرفته از جمله بریتانیا، ایالات متحده، کانادا، کره جنوبی، نروژ و چند کشور دیگر، درصد بسیار بیشتری از زنان نسبت به مردان وارد دانشگاه می‌شوند.

در بریتانیا، اشتغال زنان بین سال‌های ۱۹۵۱ تا ۲۰۱۸ به دو و نیم برابر افزایش یافت. نرخ مشارکت زنان در بازار کار بین سال‌های ۱۹۷۱ تا ۲۰۱۸ از ۵۵.۵ درصد به ۷۴.۲ درصد افزایش پیدا کرد. در طول دوره نئولیبرالی، نیروی کار زنان به طور فزاینده‌ای تمام‌وقت و حرفه‌ای شد. تا سال ۲۰۱۳، نیروی کار زنان در بریتانیا به طور نسبی حرفه‌ای‌تر از مردان بود؛ به‌طوری‌که ۲۱ درصد از تمام اشتغال زنان و ۱۹ درصد از تمام اشتغال مردان در مشاغل حرفه‌ای قرار داشت.

دستاورد دیگری در سال ۲۰۲۳ به دست آمد؛ دستمزد زنان در رده سنی ۲۱ تا ۲۶ سال به میزان ۲.۱ درصد از مردان پیشی گرفت. زنان اکنون ۵۱ درصد از تمامی کارمندان حرفه‌ای بریتانیا در سنین ۲۲ تا ۲۹ سال هستند. این ارقام، تدابیری را که نشان می‌دهد زنان هنوز در اشتغال به‌شدت در معرض نابرابری هستند، از بین می‌برد. اما همه این آمارها به فرایند نوسازی اقتصادی اشاره دارند که ده‌ها سال در حال شکل‌گیری بوده و نیروی کار و فرهنگ‌های صنعتی جدیدی را تولید کرده است.

ما می‌توانیم کاهش ثبات هر دو این ارکان یعنی گسترش اشتغال حرفه‌ای زنان و گسترش آموزش عالی به‌عنوان اشکال محدودی از تحرک اجتماعی و ادغام نیروی کار را در حملات راست‌گرایانه به نئولیبرالیسم مشاهده کنیم. تحقیر اشتغال زنان به‌عنوان عاملی برای بحران جمعیتی، حمله به دانشگاه‌ها به‌عنوان حوزه‌هایی برای نخبگان نازپرورده و بی‌مسئولیت و بی‌ارزش جلوه‌دادن اشتغال حرفه‌ای به‌عنوان اتلاف عمر برای «بازندگان» جامعه، همگی بازتابی از نوعی آگاهی در جناح راست نسبت به تناقض‌های الگوی کلی و همچنین نشانه‌ای از توانایی آن‌ها در جذب این مشکلات به درون نوعی انتقاد گزینشی و هدف‌دار هستند.

 

تورم دارایی‌ها

کشورهایی مانند بریتانیا و ایالات متحده که پروژه نئولیبرالی را تثبیت کردند، پیشتازان انفجار ثروت دارایی‌ها بودند. در برخی موارد، به‌ویژه در بریتانیا، دولت‌ها به طور عمدی تلاش کردند تا از طریق فروش مسکن عمومی و سهام در صنایع پیش‌تر ملی‌شده، پایه جدیدی از صاحبان دارایی‌ها ایجاد کنند.

برندگان آشکار در این روند، نه افزایش تعداد صاحبان خانه‌ها، بلکه تمرکز دارایی‌ها بود که ثروت را در قرن بیست و یکم بازتعریف کرد. شکاف میان مالکیت و کار به‌وسیله آنچه که به‌عنوان «سرمایه‌داری مردمی» شناخته می‌شود، تقویت شد. در پایان این پروژه در بریتانیا، ۵۰ خانواده، بیشتر از نیمی از جمعیت کشور یعنی ۳۳.۵ میلیون نفر از طبقه کارگر، ثروت داشتند. شرکت‌های مدیریت دارایی چند تریلیون دلاری مانند «بلک‌راک» و «وانگارد» در ایالات متحده به نمادهای بین‌المللی این تغییر تبدیل شده‌اند. این روند نشان‌دهنده انتقال ثروت از طبقات کارگر به یک اقلیت کوچک است که از طریق مالکیت دارایی‌ها و سرمایه‌گذاری‌های کلان، بیشترین بهره را از سیستم نئولیبرالی به دست آورده‌اند.

رکن چهارمی که دیویدسون آن را با جزئیات بیشتری بررسی می‌کند، گسترش بیشتر اعتبار و بدهی خصوصی به خانوارهای طبقه کارگر است. این امر، همراه با افزایش مشارکت زنان در نیروی کار، به حفظ قدرت خرید در برابر دستمزدهای ثابت یا رو به کاهش کمک کرد. به طور خاص، بدهی پس از بحران‌های نئولیبرالی در سال ۱۹۹۷ و سپس بحران «حباب دادت کام» [9] در آستانه هزاره جدید افزایش چشمگیری داشت. بخش‌های مرفه‌تر نیروی کار، دسترسی راحت‌تری به اعتبارات پیدا کردند و توانستند آن را بر اساس دارایی‌ها تضمین کنند. این روند، باعث شد تا بخش‌هایی از نیروی کار که توانایی دسترسی به اعتبار را داشتند، در شرایط اقتصادی نامساعد همچنان از قدرت خرید بیشتری برخوردار شوند؛ درحالی‌که بخش‌های دیگر به دلیل عدم دسترسی به چنین اعتباراتی بیشتر تحت‌فشار قرار گرفتند.

دیویدسون به تحقیقاتی اشاره می‌کند که در آن از ظهور پدیده‌ای به نام «پولوتونی» صحبت می‌شود. در این پدیده، مصرف، بدهی و پس‌انداز آن‌قدر نابرابر شده‌اند که صحبت درباره «مصرف‌کننده متوسط» دیگر بی‌معناست. دیویدسون استدلال می‌کند که این گرایش‌های اخیر که به‌شدت با مالی‌سازی مرتبط هستند، به تأمین نوعی حمایت یا رضایت عمومی از نئولیبرالیسم کمک کرده‌اند. کسانی که بخش غیرمتناسبی از ثروت مبتنی بر دارایی و مصرف را به دست آورده‌اند، هرچند این دستاوردها در مقایسه با ثروت عظیم طبقه سرمایه‌داری واقعی ناچیز است، اما در لایه‌های اجتماعی که هنوز هم به طور منظم رأی می‌دهند و بیشتر درگیر مسئولیت‌های محلی و تفویض شده هستند، نمایندگی بیشتری دارند.

 

جنگ فرهنگی

نگاه مالیخولیایی که بسیاری از مردم به نظم پس از جنگ داشتند، باعث شد که آن‌ها غالباً فرم‌های نوآورانه آن را به‌عنوان تمایلات سکولار و ارگانیک تلقی کنند و آن‌ها را با یک حرکت فرامادی از «پیشرفت» مرتبط بدانند تا فرایندهای مادی خاص انباشت سرمایه. به این ترتیب، امکان جداسازی فاز «نئولیبرالیسم اجتماعی» از تاریخ وسیع‌تر این دوره فراهم می‌شود.

پیروان این دیدگاه می‌توانند جهانی‌گرایی، تفویض اختیارات و نهادهای غیردولتی (NGO) را به‌عنوان عوامل بی‌طرف و بدون ابهام در زندگی مدرن ببینند. این پیامدها به‌ویژه از سال ۲۰۱۶ آشکار شد؛ زمانی که واکنش‌های راست‌گرایانه بسیاری از چپ‌ها را به دفاع واکنشی از نهادهای لیبرال سوق داد.

جریان‌های جدید راست‌گرا که از نئولیبرالیسم برخاسته‌اند، کمتر از چپ‌گراها دچار سردرگمی نبودند. آن‌ها نه‌تنها بر دنیای از دست رفته‌ای از سرمایه‌داری ملی شرافتمندانه تأکید داشتند، بلکه مانند چپ‌گراها در فرهنگ بی‌تفاوتی نئولیبرالی به زندگی عمومی تربیت شده بودند. دیویدسون استدلال می‌کند که این مسئله، شکل‌گیری خطوط کلی راست جدید را تحت‌تأثیر قرار داد: «محدودشدن فزاینده سیاست‌های نئولیبرالی، جایی که انتخاب‌ها به مسائل «اجتماعی» و نه «اقتصادی» محدود شده است و در نتیجه به ظهور احزاب افراطی راست‌گرا کمک کرده که معمولاً به مسئله مهاجرت متمرکز هستند.»

در چپ‌ها نیز سیاست‌ها به کمپین‌های تک‌موضوعی، محلی‌گرایی و ساخت «جامعه» به طور مقطعی تبدیل شد. دیویدسون اشاره می‌کند که این تلاش‌ها برای تقلید از فرهنگ اجتماعی گمشده دهه‌های پس از جنگ، منطق‌های نئولیبرالیسم را بازتاب می‌داد. پدیده‌ای که اغلب به‌عنوان «جنگ فرهنگی» از آن یاد می‌شود، بازتاب این گسست کلی سیاست‌هاست. عقب‌نشینی به زندگی خصوصی که توسط ساختار نهادین نئولیبرالیسم ممکن شد، تنها یک مهاجرت روحی نبود، بلکه مهاجرتی مادی بود که از طریق مالکیت دارایی‌های کوچک، اعتبار ارزان، تورم پایین و مسیرهای شغلی جدید به پیش رانده می‌شد. در نهایت، جنگ فرهنگ‌ها همیشه احتمالاً به نفع راست جدید تمام می‌شد؛ چرا که طرف‌داران آن‌ها قادرند در تفرقه و پستی انگیزه‌های خصوصی و دشمنی‌های متقابلی که سیاست‌های دموکراتیک را فرسوده می‌کنند، غوطه‌ور شوند.

 

ترامپ در جست‌وجوی نظم جدید

ترامپ بیشتر از هر کس دیگری، پس از سال‌ها بعد از بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸، به دنبال ایجاد یک نظم جدید است. این مسئله نشان‌دهنده ویژگی‌های اساسی جهان در پایان دوران نئولیبرالیسم است. این مسئله بسیاری از ابعاد آسیب‌های ساختاری که پیش‌تر بر جنبش کارگری وارد شده را نمایان می‌سازد؛ به‌گونه‌ای که حالا رقابت‌های ژئواستراتژیک و درون نخبگانی، دوران جدیدی را شکل می‌دهند و لایه‌های وسیع‌تر جامعه عمدتاً از طریق امتناع از شکل‌های حکمرانی نئولیبرالی به این روند کمک می‌کنند.

خشم زیادی وجود دارد و مشارکت و فعالیت سیاسی افزایش یافته است؛ همان‌طور که ضربات به نهادهای فرسوده از انواع مختلف نیز بیشتر شده است. اما چپ موجود، ناتوانی خود را در مواجهه با نئولیبرالیسم در لحظات حیاتی نشان داد. پوپولیسم چپ در برخورد با نهادهای هدایتگر فرایند نئولیبرالی مانند اتحادیه اروپا در اروپا و حزب دموکرات در ایالات متحده فروپاشید.

ترامپ در این بنیان جدید، شخصیتی منحصربه‌فرد است. در سراسر اروپا، فرایندهای ترکیبی ناتوانی دولت‌ها، پس از حاکمیت، فراملی‌گرایی صنعت زدایی، رهبران سیاسی را سرگردان کرده و آن‌ها را ناتوان یا بی‌میل به مواجهه با نیاز آشکار به تغییر مسیر کرده است. بااین‌حال، دفتر ریاست‌جمهوری آمریکا هنوز قدرت واقعی را حفظ کرده است و ترامپ مصمم است از آن استفاده کند.

  گسترش مداخله دولت در واکنش به فراملی شدن و مالی‌سازی فزاینده سرمایه‌داری جهانی، هم‌زمان با دگرگونی در ساختار خود دولت همراه بوده است.

در مراحل ابتدایی بحث خود در مورد نئولیبرالیسم، دیویدسون تأکید می‌کند که وظیفه ضروری شناسایی دوره‌های مختلف سرمایه‌داری نباید ما را به ترسیم مرزهای سخت بین آن‌ها بکشاند. به طور اجتناب‌ناپذیری، هر دوره جدید ویژگی‌های کلیدی از دوره قبل را منتقل می‌کند. این نه‌تنها در مورد روابط اساسی که زیرساخت‌های کل دوره سرمایه‌داری را تشکیل می‌دهند صادق است، بلکه شامل روندهای بلندمدتی است که به شکل‌گیری هر زیر دوره نیز کمک می‌کنند. شناسایی چنین تداوم‌هایی ما را با وظیفه دشواری روبه‌رو می‌کند که چگونه این روندهای بلندمدت می‌توانند نیروها را در مراحل مختلف شکل دهند.

ظهور صندوق‌های ثروت ملی، تدابیر تجاری تهاجمی، مشوق‌های مالی و سایر روش‌های «سرمایه‌داری دولتی» ویژگی بارز دوره بین سال ۲۰۰۸ و دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ بوده است. بااین‌حال، همان‌طور که «آلبرتو توسکانو» [10] اشاره کرده است، «ژست‌های حمایت‌گرایانه امروزی عمدتاً مرزهای نئولیبرالیسم و الزامات طبقاتی آن را رعایت می‌کنند.» جهانی‌زدایی و چندقطبی شدن، فشارهایی به رقابت ژئوپلیتیک جدید را نشان می‌دهند؛ اما هیچ نشانه‌ای از معکوس شدن بین‌المللی شدن سرمایه‌داری وجود ندارد.

در شرایطی که سرمایه همچنان فراملی خواهد ماند، این ساده‌انگارانه است که اجازه دهیم راست‌ها پیش‌بینی‌های ایدئولوژیک خود را در مورد درگیری میان ملی‌گرایی و جهانی‌گرایی اعمال کنند. در عوض می‌توانیم «نئومرکانتیلیسم» ترامپ را به‌عنوان نتیجه‌ای از جهانی‌سازی حداکثری ببینیم.

ادغام بازار جهانی، رقیب هم‌سطحی برای ایالات متحده به نام چین به وجود آورده است و پایه‌های استراتژی‌های قدیمی واشنگتن در هدایت منافع سرمایه‌داری را از بین برده است. اگرچه آن استراتژی‌ها در نهایت خودخواهانه و ملی‌گرا بودند. بهترین گزینه بعدی، گزینه‌ای است که سال‌ها تخیل ترامپ را برانگیخته است: تبدیل قدرتمندترین کشور جهان از یک چوپان به یک گرگ. بدین ترتیب، دیدگاه واقع‌گرایانه - مرکانتیلیستی او، هرچند ناتمام و متناقض باشد، نقشی مشابه دکترین‌های ایدئولوگ‌های نئولیبرال آن دهه‌ها ایفا می‌کند.

کسانی که سیاست‌های ترامپ را به‌عنوان ضدیت کامل با نئولیبرالیسم می‌بینند، در واقع اشتباه می‌کنند؛ زیرا این تغییرات در واقعیت - برخلاف آنچه به نظر می‌رسد - همچنان در چارچوب‌های جهانی و رقابتی مشابه نئولیبرالیسم قرار دارند. همچنین اشاره می‌شود که این رژیم جدید جهانی شده در دوران ترامپ، همچنان به دنبال رقابت‌های بین‌المللی و منافع قدرت‌های بزرگ است و باوجود درگیری‌ها و رقابت‌های شدید، نتیجه‌گیری قطعی از آن قابل‌پیش‌بینی نیست. به‌این‌ترتیب، تحولاتی که تحت عنوان «ترامپیسم» در حال وقوع است، در نهایت به شکل‌گیری یک نظم جهانی جدید مشابه نئولیبرالیسم منجر می‌شود، نه به ضدیت کامل با آن.

https://jacobin.com/2025/04/trump-protectionism-neoliberalism-trade-globalism

 

[1] . David Jamieson

[2] . Neil Davidson

[3] . David Harvey

[4] . Clement Attlee

[5] .: bohemian «بوهمی» به افرادی اطلاق می‌شود که به طور عمدی از الگوهای رایج زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی فاصله می‌گیرند و نوعی زندگی بی‌قاعده، ضدفرهنگی و ضد سازمانی را انتخاب می‌کنند.

[6] . Mont Pelerin Society o

[7] . Philip Bobbitt

[8] .  Mark Olssen

[9] . بزرگ‌ترین سقوط حباب دات‌کام (Dotcom Crash)که به آن «حباب اینترنتی» یا «حباب دات‌کام» هم گفته می‌شود، یک بحران اقتصادی بود که در اواخر دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ در بازارهای سهام آمریکا اتفاق افتاد. این بحران عمدتاً به دلیل افزایش ناگهانی و غیرقابل‌توجیه قیمت سهام شرکت‌های مرتبط با اینترنت، به‌خصوص شرکت‌هایی که به‌اصطلاح «دات‌کام» نامیده می‌شدند، رخ داد.

[10] . Alberto Toscano

 

/ انتهای پیام /