۱۴۰۴/۰۶/۲۵
۱۷:۲۷
کد خبر : ۱۰۸۱۶
ایده‌هایی برای پیروزی آمریکا بر چین و روسیه به قلم مایکل بکلی؛

آمریکا، یک ابرقدرت یاغی در عصر فروپاشی نظم لیبرال

آمریکا، یک ابرقدرت یاغی در عصر فروپاشی نظم لیبرال
نهادهایی نظیر سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی و بانک جهانی که زمانی قدرت ایالات متحده را چندبرابر می‌کردند، اکنون به نهادهای ضدآمریکایی تبدیل شده‌اند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «مایکل بکلی» [1] - استاد علوم سیاسی در دانشگاه «تافتس»، پژوهشگر ارشد غیرمقیم در مؤسسه آمریکایی «American Enterprise Institute» - در مقاله‌ای که وب‌سایت «ForeignAffairs» آن را منتشر کرده است، این‌طور استدلال می‌کند که تحولات پس از جنگ سرد، باعث شده است که نظم لیبرال کنونی و نهادهای برآمده از آن، توانایی حل مشکلات جهانی را نداشته باشد و در نتیجه تغییرات جمعیتی و حوزه فناوری آمریکا تمایل داشته باشد به یک ابرقدرت یاغی و یک‌جانبه‌گرا تبدیل شود که دیگر حاضر نیست برای متحدان خود هزینه کند. وی با ترسیم دو جهان، یکی جهان آزاد به رهبری آمریکا و دیگری جهان استبدادی (چین، روسیه، ایران و کره شمالی)، تأکید می‌کند که در دل بحران در نظم لیبرال کنونی، فرصتی نهفته است که آمریکا باید از آن استفاده کند. هنگامی که وی می‌گوید آمریکا باید بر این محور استبدادی پیروز شود، کاملاً نگرانی او از فروپاشی نظم لیبرال کنونی عیان است. به دلیل همین فروپاشی نظم لیبرال و ناکارآمدی نهادهای برآمده از آن است که آمریکا تصمیم گرفته به یک ابرقدرت یاغی و یک‌جانبه‌گرا تبدیل شود.

 

ابرقدرت یاغی

از پایان جنگ سرد تاکنون، انتظار می‌رفت که ایالات متحده یکی از دو مسیر سیاست خارجی را دنبال کند: یا جایگاه خود را به‌عنوان رهبر نظم بین‌المللی لیبرال حفظ کند یا عقب‌نشینی کرده و خود را با جهانی چندقطبی و پساآمریکایی وفق دهد. اما همان‌طور که در سال ۲۰۲۰ در نشریه «Foreign Affairs» نوشتم، محتمل‌ترین مسیر همواره گزینه سوم بوده است: تبدیل‌شدن به یک ابرقدرت یاغی که نه بین‌الملل‌گرا و نه انزواطلب، بلکه تهاجمی، قدرتمند و به طور فزاینده‌ای خودمحور است.

 در جهانی که تا این حد به بازار و نیروی نظامی آمریکا وابسته است، واشنگتن اهرم‌های بزرگی در اختیار دارد تا قوانین را بازنویسی کند یا حتی به‌کلی آن‌ها را کنار بگذارد.

دونالد ترامپ - رئیس‌جمهور کنونی آمریکا - این چشم‌انداز را به شکلی واضح‌تر ترسیم کرد: افزایش تعرفه‌ها به سطوحی که یادآور قانون بدنام «اسموت هاولی» در سال ۱۹۳۰ است، کاهش شدید کمک‌های خارجی، بی‌اعتنایی به متحدان و پیشنهاد تصرف سرزمین‌های خارجی از جمله گرینلند و کانال پاناما. بااین‌حال، ترامپ بیشتر شتاب‌دهنده است تا معمار؛ او نارضایتی‌های دیرینه از رهبری جهانی و نیروهای ساختاری عمیق‌تری که راهبرد آمریکا را به درون می‌کشانند، بازتاب می‌دهد. پرسش اصلی اکنون این نیست که آیا ایالات متحده به مسیر مستقل خود ادامه خواهد داد یا نه، بلکه این است که چگونه و با چه هدفی این کار را خواهد کرد.

درک محرک‌های این تغییر، دیگر بحثی صرفاً دانشگاهی نیست؛ بلکه برای شکل‌دادن به آینده امری حیاتی است. اگر این چرخش یک‌جانبه‌گرایانه بدون کنترل ادامه یابد، ممکن است جهان را بی‌ثبات کند و قدرت بلندمدت خود آمریکا را تضعیف نماید. اما اگر این نیروها شناسایی شده و به‌درستی هدایت شوند، می‌توانند پایه‌ای برای یک استراتژی متمرکزتر و پایدارتر فراهم آورند؛ یک استراتژی که از افراط‌گرایی در سلطه‌جویی لیبرال فاصله می‌گیرد، اما نقاط قوت اصلی نظم لیبرال را حفظ می‌کند.

 

چرا به تنهایی عمل نکند؟

یکی از دلایلی که ایالات متحده به سمت یاغی‌گری در سیاست جهانی می‌رود، این است که می‌تواند! باوجود هشدارهای چند دهه‌ای درباره افول قدرت آمریکا، این کشور همچنان قدرتی بسیار نیرومند باقی مانده است. بازار مصرفی آن با مجموع بازارهای چین و منطقه «یورو» برابری می‌کند. نیمی از تجارت جهانی و نزدیک به ۹۰ درصد از تراکنش‌های مالی بین‌المللی به دلار انجام می‌شوند و از طریق بانک‌هایی جریان می‌یابند که به آمریکا وابسته‌اند و این به واشنگتن قدرت تحمیل تحریم‌های فلج‌کننده را می‌دهد.

درعین‌حال، اقتصاد آمریکا یکی از کم وابسته‌ترین اقتصادها به تجارت خارجی در جهان است؛ صادرات تنها ۱۱ درصد از تولید ناخالص داخلی آن را تشکیل می‌دهد که یک‌سوم این مقدار هم به کانادا و مکزیک می‌رود؛ درحالی‌که میانگین جهانی حدود ۳۰ درصد است. شرکت‌های آمریکایی نیمی از سرمایه‌گذاری خطرپذیر جهان را تأمین می‌کنند. در تولید نیازهای اساسی زندگی مانند انرژی و غذا پیشتاز هستند و در صنایع فناوری پیشرفته از نیمه‌رساناها و هوافضا گرفته تا زیست‌فناوری، بیش از نیمی از سود جهانی را به خود اختصاص می‌دهند که تقریباً ده برابر سهم چین است.

نظم لیبرال کنونی دیگر توانایی حل مسائل و مشکلات جدیدی که بعد از جنگ سرد به وجود آمد را ندارد.

هرچند ایالات متحده در برخی زمینه‌ها مانند مواد شیمیایی پایه‌ای، داروهای عمومی، عناصر نادر خاکی و تراشه‌های سطح پایین، به واردات از چین متکی است؛ اما چین وابستگی بسیار بیشتری به آمریکا و متحدانش به‌ویژه در فناوری‌های پیشرفته، امنیت غذایی و انرژی دارد. در صورت بروز گسست یا تقابل جدی، هر دو طرف آسیب خواهند دید؛ اما آسیب‌های چین بسیار سخت‌تر قابل‌جبران خواهد بود. از نظر نظامی، ایالات متحده تنها کشوری در جهان است که می‌تواند جنگ‌های بزرگ را در هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای خود انجام دهد. حدود ۷۰ کشور که یک‌پنجم جمعیت جهان و یک‌سوم تولید اقتصادی آن را شامل می‌شوند، برای تأمین امنیت خود به پیمان‌های دفاعی با آمریکا تکیه دارند و برای جابه‌جایی نیروهایشان فراتر از مرزها، به اطلاعات و تدارکات آمریکا وابسته‌اند.

در جهانی که تا این حد به بازار و نیروی نظامی آمریکا وابسته است، واشنگتن اهرم‌های عظیمی در اختیار دارد تا قوانین را بازنویسی کند یا حتی به‌کلی آن‌ها را کنار بگذارد. آمریکا نه‌تنها توانایی حرکت مستقل را دارد، بلکه به طور فزاینده‌ای انگیزه‌اش را نیز پیدا کرده است. نظمی که آمریکا در رأس آن قرار داشت یعنی نظم لیبرال جهانی، مدت‌هاست از هدف اصلی خود عبور کرده و به مجموعه‌ای پیچیده از هزینه‌ها و آسیب‌پذیری‌ها بدل شده است. این نظم شکست نخورد، بلکه در برابر تهدیدهایی پیروز شد که دیگر وجود ندارند: ویرانی ناشی از جنگ جهانی دوم و گسترش کمونیسم.

در اوایل دهه ۱۹۵۰، اتحاد جماهیر شوروی نزدیک به نیمی از اوراسیا را در کنترل خود داشت و از نظر توان نظامی، دوبرابر اروپا قدرت داشت. احزاب کمونیستی که خواهان لغو مالکیت خصوصی بودند، یک‌سوم تولید صنعتی جهان را کنترل می‌کردند و در دموکراسی‌های بزرگ غربی تا ۴۰ درصد آرا را به دست می‌آوردند. در چنین شرایطی، تهدید علیه شیوه زندگی آمریکایی کاملاً آشکار بود و دفاع از نظم سرمایه‌داری یک ضرورت به شمار می‌رفت. این استراتژی مؤثر واقع شد، غرب شکوفا و دموکراتیک شد و بلوک شرق فروپاشید. اما این موفقیت، مسائلی تازه خلق کرد که نظم قدیمی دیگر توانایی حل آن‌ها را نداشت.

بسیاری از متحدان آمریکا که واشنگتن از آن‌ها حمایت می‌کرد، امروز توانایی تحمل بارهای سنگین را ندارند. این کشورها که تحت چتر تضمین‌های امنیتی آمریکا قرار داشتند - از جمله کشورهای غرب اروپا، کانادا و ژاپن - هزینه‌های دفاعی خود را به‌شدت کاهش داده‌اند، دولت‌های رفاه را گسترش داده‌اند و وابستگی عمیقی به بازارهای چین و انرژی روسیه پیدا کرده‌اند. بسیاری از این متحدان حتی در تأمین امنیت مرزهای نزدیک خود ناتوان‌اند، چه برسد به نقش‌آفرینی در ثبات جهانی. اما با بروز هر بحران، همچنان رو به واشنگتن می‌آورند؛ برای تضمین آزادی کشتیرانی در دریای چین جنوبی در برابر تهاجم چین، برای مسلح‌کردن اوکراین در مقابل روسیه، برای حفاظت از کشتی‌رانی در دریای سرخ در برابر حملات حوثی‌ها و... کشورهایی که زمانی ستون‌های نظم لیبرال بودند، اکنون به وابستگانی مصرف‌کننده تبدیل شده‌اند و به‌جای آن که قدرت ایالات متحده را تقویت کنند، آن را تحلیل می‌برند.

 

دشمنانی که با دست خودمان تقویتشان کردیم

بدتر از همه، اینکه آمریکا با تسهیل ادغام روسیه و چین در نظم لیبرال جهانی، عملاً قدرتمندترین دشمنان خود را تقویت کرد. هر دو رژیم از سیستم ائتلاف‌محورِ تحت رهبری آمریکا بهره‌مند شدند؛ سیستمی که رقبای تاریخی‌شان مانند آلمان و ژاپن را آرام کرد، اشاعه سلاح‌های هسته‌ای را محدود ساخت و مسیرهای تجارت جهانی را با تأمین امنیت نسبی در جناح‌ها و خطوط تدارکاتی‌شان امن نگاه داشت و این کشورها آغاز به بازترسیم نقشه اوراسیا با زور کردند. روسیه با تهاجم به گرجستان و اوکراین، چین با جزیره‌سازی نظامی در دریای چین جنوبی، پیشروی در سرزمین‌های هند و تهدیدهای فزاینده علیه تایوان.

آن‌ها همچنین به بازارها، نهادها و شبکه‌های غربی دسترسی پیدا کردند و سپس این دسترسی را برای نفوذ، ارعاب و چپاول سیستم به کار گرفتند: روسیه ثروت الیگارش‌ها را از طریق بانک‌های غربی پول‌شویی می‌کند، اطلاعات نادرست پخش می‌کند و انرژی را به ابزار تهدید اروپا بدل کرده است. چین درحالی‌که بازار داخلی‌اش را محافظت می‌کند، بازارهای دیگر را با صادرات یارانه‌ای اشباع می‌کند. چین هزینه‌ای که برای سیاست صنعتی صرف می‌کند، ۱۰ برابر میانگین کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی است.

فناوری‌های نوین، نیاز آمریکا به نیروی کار خارجی، انرژی وارداتی و پایگاه‌های نظامی گسترده را کاهش می‌دهند.

چین اکنون در بخش‌های کلیدی تولید جهانی مانند کشتی‌سازی، پهپاد، الکترونیک و داروسازی تسلط پیدا کرده و از این سلطه به‌عنوان ابزار فشار سیاسی و اقتصادی استفاده می‌کند، صادرات عناصر نادر خاکی را کاهش می‌دهد، زنجیره‌های تأمین دارو را تهدید می‌کند، تایوان را با پهپادهای بدون سرنشین محاصره می‌کند و اروپا را با خودروهای برقی ارزان‌قیمت درهم می‌کوبد. در داخل کشور نیز، پکن ایده‌های خارجی را سانسور می‌کند. در خارج، از اینترنت باز سوءاستفاده می‌کند تا مالکیت فکری را بدزدد، بدافزارها را وارد زیرساخت‌های غربی کند و تبلیغات سیاسی پخش کند. حتی در نهادهایی مانند شورای حقوق بشر سازمان ملل که رهبری آن‌ها را برعهده می‌گیرد، هدفش تحریف ارزش‌هایی است که این نهادها برای حفظشان بنا شده‌اند. چیزی که زمانی ستون استراتژی آمریکا بود - گشودگی و شفافیت - اکنون به یک اسب تروا تبدیل شده است.

علاوه بر این، نظم لیبرال جهانی دیگر مانند گذشته قابل‌کنترل نیست. پس از جنگ جهانی دوم، واشنگتن از پایان استعمار حمایت کرد و تلاش کرد کشورهای تازه‌استقلال‌یافته را در بازارها و نهادهای جهانی ادغام کند. این سیاست‌ها به جهانی‌سازی و اصطلاحاً «برآمدن دیگران» انجامید و شمار کشورهای مستقل را دوبرابر کرد.

اما این موفقیت، بهای سنگینی داشت؛ با افزایش بازیگران، مرکز ثقل قدرت از هم پاشید و نقاط وتو و انسداد تصمیم‌گیری بیشتر شدند. نهادهایی نظیر سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی و بانک جهانی - که یک زمان قدرت ایالات متحده را چندبرابر می‌کردند - اکنون به عرصه‌های بن‌بست و مواضع ضدآمریکایی تبدیل شده‌اند. در داخل ایالات متحده نیز پیامدها به همان اندازه ویرانگر و فرساینده بوده‌اند. جهانی‌سازی، رشد اقتصادی ایجاد کرد؛ اما درعین‌حال، صنایع آمریکایی را تُهی کرد و منافعش را در دستان اقلیتی متمرکز ساخت. بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۲۰، تولید صنعتی آمریکا (به‌جز نیمه‌رساناها) نزدیک به ۱۰ درصد کاهش یافت و یکی از هر سه شغل کارخانه‌ای از بین رفت. تقریباً تمام رشد خالص اشتغال در ۲۰ درصد مناطق ثروتمند آمریکا به وجود آمده‌اند. بخش بزرگی از کشور - به‌ویژه نواحی فقیرتر یا روستایی - از این رشد بهره‌ای نبرده‌اند. پیامدهای اجتماعی این روند سهمگین بوده‌اند؛ افزایش ادعاهای ناتوانی جسمی، افزایش مرگ‌ومیر ناشی از مصرف بیش از حد مواد مخدر و خروج تعداد چشمگیری از نیروی کار در سنین طلایی از بازار کار، به میزانی بوده که با دوران «رکود بزرگ» قابل‌مقایسه است. بااین‌حال، بسیاری از جوامع آسیب‌دیده همچنان در ساختار سیاسی آمریکا نفوذ دارند؛ چرا که نظام انتخاباتی آمریکا صدای نواحی روستایی را بیش از اکثریت شهری تقویت می‌کند. نتیجه این وضعیت، یک چرخش شدید از بین‌الملل‌گرایی لیبرال به‌سوی حمایت‌گرایی اقتصادی و کنترل مرزها بوده است.

 

طوفان در راه است

همان‌طور که در سال ۲۰۲۰ استدلال کردم، دو روند نیرومند تغییرات جمعیتی و شتاب گرفتن هوش مصنوعی، در حال بازسازی چشم‌انداز آینده جهان هستند و به شتاب‌گیری تمایل آمریکا به یک‌جانبه‌گرایی دامن می‌زنند. تحولات سریع جمعیتی در حال تضعیف قدرت‌های بزرگ در اوراسیا و بی‌ثبات کردن بخش‌هایی از جهان درحال‌توسعه هستند. در همین حال، فناوری‌های نوین، نیاز آمریکا به نیروی کار خارجی، انرژی وارداتی و پایگاه‌های نظامی گسترده را کاهش می‌دهند. نتیجه، یک ناهم‌ترازی روبه‌رشد است؛ از یک‌سو بی‌نظمی فزاینده و متحدان ضعیف‌تر و از سوی دیگر، خودکفایی روزافزون آمریکا و توانایی‌های نظامی دوربرد. هرچه این شکاف بیشتر شود، وسوسة واشنگتن برای حرکتِ مستقلانه هم قوی‌تر خواهد شد.

در زمینه جمعیت، ایالات متحده تنها قدرت بزرگی است که نیروی کار در سن طلایی‌اش (۲۵ تا ۴۹ سال) تا پایان این قرن رشد خواهد داشت. در مقابل، تا سال ۲۰۵۰، اقتصادهای بزرگ اوراسیا مجموعاً حدود ۲۰۰ میلیون نفر از این گروه سنی را از دست خواهند داد؛ یعنی همان گروهی که موتور بهره‌وری، رشد اقتصادی و تأمین نیروی نظامی هستند. در بسیاری از کشورها، این کاهش بین ۲۵ تا ۴۰ درصد خواهد بود. تا سال ۲۱۰۰، این رقم به بیش از ۳۰۰ میلیون نفر خواهد رسید؛ چین به‌تنهایی حدود ۷۴ درصد از نیروی کار در سن طلایی‌اش را از دست خواهد داد.

تمایل آمریکا به پرهیز از درگیری‌های خارجی زمانی شدیدتر خواهد شد که جهانِ درحال‌توسعه، وارد بحران‌های جمعیتی عمیق‌تری شود.

در بیشتر کشورها، سهم جمعیت سالمند تا میانه قرن دوبرابر می‌شود و نسبت پشتیبانی (تعداد شاغلان به‌ازای هر بازنشسته) به سطوح بحرانی می‌رسد. به‌عنوان‌مثال، نسبت پشتیبانی در چین از ۱۰ به ۱ در سال ۲۰۰۰، به کمتر از ۲ به ۱ تا سال ۲۰۵۰ کاهش می‌یابد. این روند هم‌اکنون رشد اقتصادی اوراسیا را هر سال بیش از یک درصد کاهش می‌دهد و نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی را در بسیاری کشورها به بیش از ۲۵۰ درصد رسانده است. در مقابل، اقتصاد آمریکا در حال تبدیل‌شدن به مرکز اصلی رشد جهانی است و پایه مالیاتی و منابع انسانی - نظامی‌اش به نسبت بقیه جهان، قوی‌تر خواهد بود.

بااین‌حال، بعید است آمریکا این برتری جمعیتی را به آغاز عصر جدیدی از هژمونی لیبرال تبدیل کند. در عوض، این تحولات جمعیتی، خطرات را برای امنیت متحدان آمریکا افزایش می‌دهند؛ زیرا یک عدم تعادل خطرناک شکل گرفته است. رقبای استبدادی با وجود کاهش جمعیت، در حال نظامی‌سازی شدید هستند؛ درحالی‌که متحدان دموکراتیک، تحت‌فشار جمعیت‌های سالخورده و بار سنگین هزینه‌های رفاه اجتماعی به کندی و با تردید در حال افزایش بودجه دفاعی‌اند.

با چرخش توازن قدرت در اوراسیا به‌سوی نظامی‌های استبدادی، میزان ریسک در تعهدات دفاعی آمریکا نیز بیشتر می‌شود. این الگو هم‌اکنون در حال نمایان‌شدن است. روسیه، چین و کره شمالی همان کاری را می‌کنند که نظام‌های استبدادی گرفتار همیشه انجام داده‌اند؛ اتکا به ارتش برای حفظ رژیم.

وقتی رشد اقتصادی کند می‌شود و ناآرامی‌ها بالا می‌گیرند، دیکتاتورها منابع را به ارتش اختصاص می‌دهند تا مخالفت‌ها را سرکوب کنند، دشمنان را بترسانند و وفاداری درون ساختار قدرت را تضمین کنند. اتحاد جماهیر شوروی هم در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ همین مسیر را رفت. هزینه‌های دفاعی را دوبرابر کرد؛ درحالی‌که اقتصاد و جمعیتش در حال رکود بود. امروز روسیه در حال تکرار آن مسیر است؛ اختصاص ۸ درصد تولید ناخالص داخلی به ارتش، کاهش شدید بودجه‌های غیرنظامی و جبران تلفات جنگ اوکراین با سرعتی معادل ۲۵ تا ۳۰ هزار سرباز در ماه. چین نیز باوجود بحران نیروی کار، در حال اجرای بزرگ‌ترین برنامه تسلیحاتی دوران صلح از زمان آلمان نازی در دهه ۱۹۳۰ است. کره شمالی باوجود فقر و پیری جمعیت، همچنان بخش بزرگی از منابع خود را صرف تسلیحات و آمادگی جنگی می‌کند.

در همین حال، متحدان دموکراتیک آمریکا از سرعت تحولات عقب مانده‌اند. ژاپن، کره جنوبی، تایوان و کشورهای اروپایی، روند بازسازی نظامی را به کندی پیش می‌برند. انتظار می‌رود تعداد مشمولان خدمت اجباری تایوان تا سال ۲۰۵۰ نصف شود. ژاپن، کره جنوبی و اوکراین برای رسیدن به هدف‌های جذب نیروی نظامی، با مشکل مواجه‌اند. ارتش بریتانیا، فرانسه و آلمان یا درجا زده‌اند یا کوچک‌تر شده‌اند.

در نتیجه طوفانی در حال شکل‌گیری است؛ نظام‌های استبدادی آمادة جنگ می‌شوند، دموکراسی‌ها واکنشی ناکافی و دیرهنگام نشان می‌دهند و ایالات متحده بیش از پیش در این اندیشه فرو می‌رود که آیا واقعاً دفاع از متحدانی در دوردست، ارزش این همه ریسک را دارد یا نه؟ این تمایل آمریکا به پرهیز از درگیری‌های خارجی، زمانی شدیدتر خواهد شد که جهانِ درحال‌توسعه وارد بحران‌های جمعیتی عمیق‌تری شود. درحالی‌که کشورهای ثروتمند در حال پیری و کاهش جمعیت هستند، بسیاری از کشورهای «جنوب جهان» با انفجار جمعیتی روبه‌رو شده‌اند. تنها در آفریقا تا سال ۲۰۵۰ بیش از یک میلیارد نفر به جمعیت اضافه خواهد شد؛ آن هم عمدتاً در کشورهایی که درگیر فقر، ضعف حکومت‌داری و فشارهای اقلیمی‌اند. بیش از ۳۰ درصد جوانان در بسیاری از این کشورها بیکارند و نظام‌های آموزشی آن‌ها در حال فروپاشی‌اند. نیمی از کشورهای آفریقایی با بحران بدهی مواجه‌اند و یک‌چهارم آن‌ها گرفتار درگیری‌های مسلحانه هستند. روند مشابهی هم در خاورمیانه و آسیای جنوبی در جریان است. افزایش ناگهانی جمعیت جوان، آن هم در کشورهایی که ضعیف‌ترین زیرساخت‌ها را دارند، منجر به ناامنی، افراط‌گرایی و مهاجرت‌های گسترده شده است و این موج‌های مهاجرت، با حرکت به سمت آمریکا و اروپا، باعث تقویت واکنش‌های پوپولیستی شده‌اند و غریزة آمریکا برای انزوا و بستن مرزها را تقویت می‌کنند.

 

فناوری، انزوا را جذاب می‌کند

در همین حال، فناوری‌های نوین نه‌تنها انزواطلبی را ممکن، بلکه اغواگر کرده‌اند؛ پهپادها، بمب‌افکن‌های دوربرد، جنگ‌افزارهای سایبری، زیردریایی‌ها و موشک‌های نقطه‌زن، به آمریکا این امکان را می‌دهند که اهداف جهانی را از خاک خود و بدون نیاز به پایگاه‌های دائمی در خارج - که خود بیش‌ازپیش در معرض حملة رقبایی با فناوری مشابه قرار گرفته‌اند - هدف بگیرد.

به همین دلیل، نیروی نظامی آمریکا در حال تغییر جهت است: از ارتشی برای دفاع از متحدان، به ارتشی برای تنبیه دشمنان. این ارتش جدید از خاک آمریکا عملیات انجام می‌دهد؛ مناطق مرگ خودکار با پهپاد و مین در نزدیکی مرزهای دشمن ایجاد می‌کند و نیروهای چابک اعزام می‌کند تا اهداف ارزشمند را بزنند و قبل از آسیب، عقب‌نشینی کنند. هدف، دیگر بازدارندگی از طریق حضور فیزیکی نیست، بلکه نابودی از راه دور است.

تمایل آمریکا به پرهیز از درگیری‌های خارجی زمانی شدیدتر خواهد شد که جهانِ درحال‌توسعه، وارد بحران‌های جمعیتی عمیق‌تری شود.

همین منطق به اقتصاد آمریکا نیز سرایت کرده است؛ هوش مصنوعی، نیاز به نیروی کار خارجی را کاهش داده است. چاپ سه‌بعدی و زنجیره‌های تأمین هوشمند، تولید را فشرده‌تر و قابل بازگرداندن کرده‌اند. هوش مصنوعی جایگزین مراکز تماس خارجی شده است. با کارخانه‌های خودکار، انرژی ارزان و بزرگ‌ترین بازار مصرفی جهان، شرکت‌های آمریکایی در حال بازگشت به خاک خود هستند؛ نه فقط به دلایل امنیتی، بلکه چون به‌صرفه‌تر هم هست. وابستگی آمریکا به اقتصاد جهانی از بین نخواهد رفت، اما باریک‌تر، گزینشی‌تر و قابل‌قطع‌تر مخصوصاً در بحران بعدی می‌شود. در نتیجه، اقتصادی سنگربندی شده در کنار ارتشی سنگربندی شده شکل گرفته‌اند و این دو، فاصله‌گرفتن از جهان را هم امن‌تر و هم عاقلانه‌تر جلوه می‌دهند.

به همین دلیل، یک ابرقدرت سرکش، دیگر یک فرضیه نیست؛ بلکه مسیری است با کمترین مقاومت. پرسش امروز دیگر این نیست که آیا آمریکا از مسیر معمول خود منحرف خواهد شد یا نه، بلکه سؤال اصلی این است که آمریکا چه نوع ابرقدرت سرکشی خواهد شد؟ آیا به قدرتی بی‌ملاحظه و فرا ملی‌گرا بدل می‌شود که به دیگران حمله می‌کند، پیوندها را می‌گسلد و سودی محدود را به بهای هزینه‌ای سنگین در بلندمدت دنبال می‌کند؟ یا می‌تواند نیروی خود را در مسیری راهبردی‌تر هدایت کند؛ مسیری که از افراط در مداخله‌گری دست می‌کشد اما هسته نظم لیبرال را در میان گروهی محدودتر از شرکای توانمند حفظ می‌کند.

 

یک دنیای آزاد که به درستی کار می‌کند

اگر زندگی تنها به پول مربوط می‌شد و هدف سیاست خارجی، گرفتن آن در کمترین زمان بود، ممکن بود ترامپ رهبر ایده‌آلی باشد. با وضع تعرفه‌های تجاری برای دوستان و دشمنان به یک اندازه، کاهش کمک‌های خارجی، پیشنهاد تصرف مناطق استراتژیک و گفتن به متحدان که خودشان از پس کارها برآیند، رویکرد ترامپ ممکن بود مقداری پول اضافی را حداقل برای مدتی به دست آورد.

اما اقتصاد تنها بازی در شهر نیست. ژئوپلیتیک هم وجود دارد. با برخورد با مسائل جهانی به‌عنوان یک کار معاملاتی، ایالات متحده در معرض خطر فروپاشی سیستمی است که نسل‌هاست صلح را حفظ کرده است. جنگ‌های تجاری فقط قیمت‌ها را بالا نمی‌برند. جنگ‌های تجاری نه‌تنها قیمت‌ها را افزایش می‌دهند، بلکه اتحادها را نابود کرده و رقبای جهانی را به‌سوی رویارویی سوق می‌دهند. این همان چیزی است که در دهه ۱۹۳۰ باعث فروپاشی دنیا شد: حمایت‌گرایی، ترس و قدرت‌های در حال ظهور که هیچ راهی برای رشد جز از طریق زور ندارند. مقامات دولت ترامپ دوست دارند چین را با ژاپن در دهه ۱۹۸۰ مقایسه کنند؛ یک شریک تجاری که در نهایت می‌توان آن را با دادن امتیاز مجبور کرد. اما چین یک متحد دموکراتیک تحت حمایت ایالات متحده نیست. بلکه یک حکومت مستبد با تسلیحات هسته‌ای است که مانند قدرت‌های بزرگ گذشته، اقتصاد و امنیت را دو روی یک سکه می‌داند. دکترین ادغام نظامی - مدنی چین، دقیقاً ایدئولوژی «ملت غنی، ارتش قوی» ژاپن امپریالیستی را تداعی می‌کند. از دیدگاه پکن، جنگ‌های تجاری که واشنگتن آن‌ها را تحریک می‌کند، تنها اختلافات اقتصادی نیستند؛ بلکه حمله‌ای به قدرت ملی جامع چین و یک پیش‌درآمد بالقوه برای جنگ نظامی هستند.

مانند ژاپن قبل از «پرل هاربر»، پکن خود را با ایالات متحده‌ای که از نظر اقتصادی دشمن است، اما از لحاظ نظامی آسیب‌پذیر، روبه‌رو می‌بیند. ارتش آمریکا تنها دو پایگاه اصلی در فاصله ۵۰۰ مایلی از تایوان دارد که هر دو اکنون در تیررس موشک‌های چینی قرار گرفته‌اند. ذخایر مهمات ایالات متحده در صورت شروع یک جنگ بزرگ، در عرض چند هفته به پایان خواهد رسید. در همین حال، ۷۷ درصد از جوانان آمریکایی برای خدمت در ارتش عمدتاً به دلیل چاقی، مصرف مواد مخدر و کمبود تحصیلات، ناتوان هستند. ترامپ قصد دارد بودجه دفاعی ۱ تریلیون دلاری را پیشنهاد دهد، اما بازسازی پایگاه صنعتی - دفاعی آمریکا ممکن است سال‌ها طول بکشد. با افزایش تعرفه‌ها قبل از رفع کمبودهای نظامی، ایالات متحده ممکن است در حال انتخاب درگیری باشد که برای پیروزی در آن کاملاً آماده نیست.

۷۷ درصد از جوانان آمریکایی عمدتاً به دلیل چاقی، مصرف مواد مخدر و کمبود تحصیلات برای خدمت در ارتش ناتوان هستند.

برخی معتقدند که آمریکا باید برای جلوگیری از درگیری، تایوان و اوکراین را قربانی کرده و جهانی تقسیم‌شده به حوزه‌های قدرت بزرگ را بپذیرد: چین در آسیا، روسیه در اروپای شرقی و ایالات متحده در نیمکره غربی. آن‌ها به جنگ سرد اشاره می‌کنند که در آن واشنگتن به طور ناخوشایند، سلطه اتحاد جماهیر شوروی بر اروپای شرقی را تحمل کرد و این را به‌عنوان دلیلی بر این که چنین ترتیباتی می‌توانند صلح را حفظ کنند، مطرح می‌کنند. اما این قیاس به طور خطرناکی اشتباه است. برخلاف اتحاد جماهیر شوروی پس از جنگ جهانی دوم، روسیه و چین در حال دفاع از مرزهای پیروزی نیستند؛ آن‌ها در تلاش‌اند تا آنچه را که مرزهای شکست می‌بینند، تغییر دهند. ادعاهای سرزمینی آن‌ها تنها به اوکراین و تایوان محدود نمی‌شود؛ بلکه از آنجا آغاز می‌شود. مسکو در تلاش است تا یک «جهان روسی» را در سراسر اروپای شرقی و آسیای مرکزی بازسازی کند. پکن نسبت به بیشتر دریای چین جنوبی و شرقی و بخش‌های بزرگی از هند ادعای مالکیت دارد. مقامات چینی حتی تهدیدهایی علیه سرزمین‌های ایالات متحده مانند «گوام» و «هاوایی» مطرح کرده‌اند و آن‌ها را به‌عنوان بازمانده‌هایی از امپریالیسم غربی معرفی کرده‌اند.

واگذاری بخشی از این حوزه‌ها به چین یا روسیه آن‌ها را راضی نخواهد کرد، بلکه آن‌ها را قادر می‌سازد که به دنبال چیز بیشتری بروند و هر جا که پاهایشان فرود بیاید، خشونت و سرکوب همراه خواهد بود. در اوکراین، روسیه بیمارستان‌ها را بمباران کرده، غیرنظامیان را شکنجه کرده، کودکان را ربوده و گنجینه‌های فرهنگی را غارت کرده است. چین، آزادی‌های هنگ‌کنگ را سرکوب کرده، قانون نظامی در «تبت» اعمال کرده، اردوگاه‌های کار اجباری در «سین‌کیانگ» ساخته و دریای چین جنوبی را با قلعه‌های جزایر مصنوعی و لشکرهای دریایی نظامی تسلیح کرده است. گسترش حوزه‌های روسیه یا چین نه‌تنها نظم و رفاه نخواهد آورد، بلکه ماشین‌آلات ترور دولتی را گسترش خواهد داد.

توسعه‌طلبی آن‌ها به همین‌جا ختم نخواهد شد. تاریخ نشان می‌دهد که قدرت‌های بزرگ، به ندرت پیشروی خود را متوقف می‌کنند، مگر اینکه با زور یا جغرافیا متوقف شوند. در طول قرن نوزدهم و بیستم، ایالات متحده گسترش یافت تا بر نیمکره غربی و دریاهای اطراف آن تسلط یابد. آلمان و ژاپن باید در جنگ جهانی دوم شکست می‌خوردند تا جاه‌طلبی‌های امپریالیستی‌شان پایان یابد. بریتانیا و فرانسه، هرچند از آن جنگ آسیب دیده بودند، اما تا زمان شورش‌های ضد استعماری و فشار ایالات متحده به امپراطوری‌های خود چسبیده بودند. اتحاد جماهیر شوروی نیز با مسلح‌کردن شورش‌ها در سراسر دنیای درحال‌توسعه، سرکوب حرکت‌های اصلاحی در اروپای شرقی با تانک‌ها و قراردادن موشک‌های هسته‌ای در کوبا به بیرون گسترش یافت. تنها مقاومت مستمر غرب بود که پیشروی آن را محدود کرد. دلیلی وجود ندارد که باور کنیم «پوتین» و «شی» از این قاعده تاریخی مستثنی خواهند بود.

حتی اگر تهدیدات امنیتی را کنار بگذاریم، استدلال برای حوزه‌های نفوذ از نظر اقتصادی مخرب است. ثروت زیاد هرگز از اقتصادهای محصور به دست نیامده است. آنچه منجر به رشد اقتصادی پایدار و ترکیبی می‌شود، سفارش‌های تجاری باز و دریایی است که این نوع رشد را ممکن می‌سازد. اگر ایالات متحده به قاره‌گرایی بازگشته و حوزه‌هایی را به پکن و مسکو واگذار کند، ممکن است از نظر امنیتی و اقتصادی نسبت به بسیاری از کشورها ایمن‌تر و ثروتمندتر بماند، اما این کشور از آنچه می‌توانست باشد، بسیار فقیرتر خواهد بود و به‌مراتب بیشتر احتمال دارد که در آینده با درگیری‌ها مواجه شود.

 

یک فرصت در دل بحران

یک استراتژی بهتر این خواهد بود که جهان را بین چین و روسیه تقسیم نکنیم، بلکه آن‌ها را با یک بلوک متحد از کشورهای آزاد محدود کنیم. این پروژه باید از داخل آمریکا آغاز شود. آمریکای شمالی در حال حاضر بزرگ‌ترین منطقه تجارت آزاد جهان را تشکیل می‌دهد. کانادا، مکزیک و ایالات متحده مجموعاً ۵۰۰ میلیون نفر جمعیت، ذخایر عظیم انرژی و دامنه وسیعی از قابلیت‌های صنعتی را در اختیار دارند. تعمیق این هسته قاره‌ای - با زیرساخت‌های مشترک، زنجیره‌های تأمین امن و تحرک نیروی کار - به ایالات متحده پایه‌ای شکوفا می‌دهد که از آن برای رقابت جهانی استفاده کند، بدون اینکه به دشمنان خود وابسته باشد.

در خارج از قاره آمریکا، واشنگتن باید یک دفاع لایه‌ای در برابر محور خودکامه‌ها ایجاد کند: چین، ایران، کره شمالی و روسیه. دموکراسی‌های خط مقدم مانند لهستان، کره جنوبی، تایوان و اوکراین باید با موشک‌های برد کوتاه، پرتابگرهای راکت، دفاع هوایی متحرک، پهپادهای پرسه‌زن و مین‌ها به‌شدت مسلح شوند تا از تهاجم‌ها جلوگیری کنند. پشت سر آن‌ها، متحدان اصلی شامل استرالیا، فرانسه، آلمان، ژاپن و بریتانیا باید با موشک‌های برد بلند و نیروهای زمینی، هوایی و دریایی متحرک که برای ضربه‌زدن به سراسر میدان جنگ و حمایت از دفاع خط مقدم طراحی شده‌اند، جبهه را تقویت کنند. ایالات متحده به‌عنوان پشتیبان نهایی و توانمندساز عمل خواهد کرد، اطلاعات ماهواره‌ای، حمل‌ونقل سنگین و لجستیک، بازدارندگی هسته‌ای و حملات هوایی و موشکی عظیم را از طریق ناوها، بمب‌افکن‌های پنهان‌کار و زیردریایی‌ها ارائه خواهد داد.

این اتحاد نظامی همچنین به یک بلوک اقتصادی تبدیل خواهد شد. ایالات متحده دسترسی به بازار را در ازای تعهدات ملموس از متحدان ارائه خواهد داد تا هزینه‌های دفاعی خود را افزایش دهند، از روسیه و چین در بخش‌های حیاتی مانند نیمه‌رساناها، مخابرات، انرژی و تولید پیشرفته جدا شوند و دسترسی متقابل به بازارهای خود را برای شرکت‌های آمریکایی فراهم کنند. توافق‌های تجاری شامل قوانین مشترک در مورد بررسی سرمایه‌گذاری‌ها، کنترل‌های صادراتی و یارانه‌های صنعتی خواهد بود و از تولید مشترک فناوری‌های پیشرفته پشتیبانی خواهد کرد. هدف این نخواهد بود که یک نظم لیبرال جهانی احیا شود، بلکه تمرکز بر ایجاد یک اتحاد اقتصادی محکم است؛ اتحادی که از اعضای خود دفاع کند، دشمنان را منزوی کند و از قدرت چانه‌زنی جمعی استفاده نماید.

اگر در چشم‌انداز تاریک امروز یک نقطه روشن وجود داشته باشد، این است که بحران‌ها فرصت ایجاد می‌کنند. نظم‌های بین‌المللی پایدار مثل نظام وستفالیایی کشورهای مستقل، صلح اروپایی که از کنگره وین ۱۸۱۴-۱۸۱۵ به وجود آمد و نظم لیبرال پس از جنگ جهانی دوم، در دل رقابت قدرت‌های بزرگ شکل گرفتند؛ زمانی که ترس و نه ایده‌آلیسم، کشورهای مختلف را به هم پیوند داد. همین امر برای احیای آمریکا نیز صدق می‌کند؛ آمریکا در طول تاریخ خود، تنها زمانی سرمایه‌گذاری بزرگی کرده است که بقای ملی در خطر بوده است. جنگ داخلی بود که منجر به گسترش سریع شبکه راه‌آهن شمالی شد و زمینه‌ساز خطوط فرا قاره‌ای بعدی گردید. ترس‌های جنگ سرد، نه اجماع زمان صلح، باعث ایجاد سیستم بزرگراه‌های بین ایالتی و قانون آموزش دفاع ملی شد. تحقیق‌وتوسعه نظامی بود که نوآوری‌هایی را به وجود آورد که منجر به صنعت نیمه‌رساناها، فناوری «جی‌پی‌اس» و اینترنت شد. چه خوب و چه بد، نگرانی‌های امنیت ملی همواره محرک ثابت سرمایه‌گذاری دولتی در آمریکا بوده است.

رقابت امروز با چین و روسیه می‌تواند بار دیگر نقشی برانگیزاننده ایفا کند؛ نقشی که برای بازسازی زیرساخت‌ها و صنعت، تقویت زنجیره‌های تأمین، احیای پایه صنعتی دفاعی، جذب استعدادهای برتر جهانی و بازسازی اعتماد عمومی، آمریکا را به حرکت وا دارد. هدف، صرفاً پیروزی در رقابت میان قدرت‌های بزرگ نیست، بلکه هدایت این رقابت است برای ترمیم آنچه در داخل آسیب دیده و ساختن جهانی که بازتاب‌دهنده منافع و ارزش‌های آمریکا باشد. جهانی آزاد که کارآمد باشد، برای ایالات متحده و برای کسانی که مایل و توانمندند در کنار آن بایستند.

https://www.foreignaffairs.com/united-states/age-american-unilateralism

 

[1] . MICHAEL BECKLEY

/ انتهای پیام / 

گزارش خطا پسندها :