گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در بخش نخست گفتوگو با دکتر مهدیار، ما به بررسی خاستگاههای فکری و فلسفی مفهوم «جامعه تودهای» و شعار «زندگی معمولی» پرداختیم و دیدیم که چگونه این نگاه در علومانسانی ما نیز رسوخ کرده است. اما پرسش کلیدی که اکنون مطرح میشود این است که این جریان فکری و فرهنگی، چگونه توانست در بستر جامعه ایران ریشه دوانده و به یک موج اجتماعی تبدیل شود؟ چه زمینههای تاریخی، سیاسی و فرهنگی در دوران پهلوی و پس از انقلاب اسلامی به شکلگیری و تقویت این پدیده کمک کردهاند؟ چگونه سیاستهای فرهنگی، اقتصادی و تحولات رسانهای در دهههای اخیر، ناخواسته به بازتولید جامعه تودهوار دامن زدهاند؟ آیا ظهور پدیدههایی مانند سلبریتیها و نفوذ شبکههای اجتماعی، آخرین حلقه از زنجیره تشدید این وضعیت است؟ در ادامه گفتگو با دکتر میثم مهدیار - جامعهشناس و عضو هیئتعلمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی (ره) - به دنبال پاسخ به این پرسشهای اساسی و واکاوی عمیقتر ریشهها و پیامدهای تودهای شدن جامعه در ایران هستیم. در ادامه، بخش دوم این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.
واکاوی ریشههای نظری زندگی معمولی در علوم اجتماعی ایران
شما در بخش پیشین این گفتگو، توضیح مفصلی از خاستگاه و نظرگاههایی که تلاش میکردند تا مفهوم جامعه تودهای و شعار آن یعنی زندگی معمولی را توضیح دهند، دادید و در نهایت به گسترش «فلسفههای زندگی» پرداختید که در دامان خود شعار زندگی معمولی را ارج نهاده و بیان کردید که چگونه این ادبیات به علوم اجتماعی ما نیز سرریز شده و در چه نقاطی خود را عیان ساخته است. پرسشی که لازم است تا با آن این بخش از گفتگو را ِآغاز کنیم، آن است که چگونه و بر چه اساسی این جریان توانست در ایران موج اجتماعی ایجاد کند؟
مهدیار: یک بخش از جواب را در قسمت نخست عرض کردم و آن همین ورود ادبیات غربی در حوزه فلسفه زندگی است؛ ادبیاتی که ترجمه شده و نگاهی خاص به انسان را میسازد و وقتی میآید، معناسازی هم میکند؛ لذا بهنوعی ادبیاتِ زندگی معمولی، جدید نیست. این روند از سال ۱۴۰۱ آغاز نشده، بلکه روندی است که در علومانسانی، از همان ابتدا که این علوم وارد ایران شدند، وجود داشته است. اصولاً همین مکتب نوسازی و نظریاتِ مرتبط با آن، گفتمان غالب لیبرال و سرمایهسالارانه در علومانسانی و علوم اجتماعی در ایران بوده است.
ادبیاتِ زندگی معمولی، جدید نیست. این روند از سال ۱۴۰۱ آغاز نشده، بلکه روندی است که در علومانسانی، از همان ابتدا که این علوم وارد ایران شدند، وجود داشته است. اصولاً همین مکتب نوسازی و نظریاتِ مرتبط با آن، گفتمان غالب لیبرال و سرمایهسالارانه در علومانسانی و علوم اجتماعی در ایران بوده است.
گفتمان چپ نیز که در دورهای خلافِ این جریان بود و مثلاً ادبیات ضدامپریالیستی در اواخر دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ خورشیدی را برجسته میکرد، اصولاً مجال چندانی در علومانسانی و علوم اجتماعی پیدا نمیکند. در حوزه سیاسی اتفاقاتی رخ میدهد و این گفتمان پس از انقلاب، در انقلاب اسلامی حذف میشود. البته پس از انقلاب اسلامی هم این ایدههای بدیل اعم از چپ و... وارد حوزه علوم اجتماعی و علومانسانی دانشگاهی نمیشود؛ به دلایل مختلفی که حالا مجال بحث از آن نیست، اما به اجمال باید متذکر شد که خود دانشگاه در برابر آن مقاومت میکند؛ مثلاً مرحوم «غلامعباس توسلی» که یکی از اساتید برجسته هم قبل از انقلاب و هم پس از انقلاب در دانشگاه تهران و سپس مؤسس انجمن جامعهشناسی ایران بود، کتاب خاطراتش را نوشته است. ایشان خیلی با افتخار در خاطراتش میگوید: «من نگذاشتم که برنامه درسی علوم اجتماعی تغییر کند.» درحالیکه یک تحول سیاسی - اجتماعی بزرگ در کشور رخ داده است و بخش زیادی از مردم انقلاب کردهاند؛ اما پیامدِ این تحول در دانش چه میشود؟ در علومانسانی چه میشود؟ انتظار میرود علومانسانی با تاریخ و با جامعه نسبتی برقرار کند و وارد گفتگو با جامعه شود؛ ولی ایشان با افتخار اعلام میکند که من نگذاشتم برنامههای پیشین تغییر کند.
میخواهم این را عرض کنم که بخشی از مسئله، در واقع به حوزه نظریِ علومانسانی، علوم اجتماعی و حواشیِ آن برمیگردد. در جامعه روشنفکری و مانند آن، این ادبیات لیبرال و سرمایهسالارانه، ادبیات غالب بوده است؛ جدید هم نیست. شاید کلمه «زندگی معمولی» جدید باشد، ولی روح حاکم بر آن همیشه همین بوده است. همیشه شما این بحثها را میشنیدید که با آمریکا سازش کنیم، برویم امتیاز بدهیم، مقاومت نکنیم و... از زمان جنگ این مباحث مطرح بوده است. از همان ابتدای جنگ تحمیلی و در روزهای نخست، این بحث مطرح بود: «خرمشهر را بدهیم…» یا «آقا! چرا جلوتر میرویم؟» «چرا فلان عملیات را انجام میدهیم؟»
آیا واقعاً کسی میگفته است که خرمشهر را بدهیم؟
مهدیار: بله. همان زمان بحث بود که: «زمین بدهیم، زمان بخریم.» ایده «زمین بدهیم، زمان بخریم» گفتاری بود که درست است «ابوالحسن بنیصدر» آن را طرح میکرد، ولی پشتوانه فکری نیز داشت و صرفاً یک نظر فردی نبود. ایده این بود که زمین بدهیم و زمان بخریم و مثلاً: «ما امکانات مادی نداریم، کسی نرود خودش را به کشتن بدهد!»
درحالیکه جوانان دست خالی در اهواز و آبادان و خرمشهر، در آن زمان مقاومت میکردند و بهعنوان افراد تندرو و بیعقلی معرفی میشدند که میخواهند با آن لشکر مکانیزه عراق که دارد وارد کشور میشود، با تفنگ «برنو» بجنگند! لذا میگفتند که خودتان را به کشتن ندهید. از همان ابتدا این ادبیات وجود داشت که: «ما فعلاً سازماندهی نداریم و سازماندهی نظامی و دفاعیمان ازهمپاشیده است؛ پس فعلاً عقبنشینی کنیم. زمین بدهیم، زمان بخریم.» در مقابلِ مقاومتی که بعداً به مسئله آزادسازی خرمشهر میرسد، این بحثها مطرح بود. حتی پس از آنکه خرمشهر آزاد میشود، باز هم عدهای میگفتند جنگ را تمام کنیم، بدون اینکه بتوانیم امتیاز بگیریم و همینطور فشارهای رسانهای و سیاسی و مانند آن وجود داشت. این ادبیات، همواره بوده است.
پس یک بخش که توانست زمینه را برای تبدیل شعار زندگی معمولی به موج اجتماعی فراهم سازد، همین ادبیات نظری بود که وارد شد. یک بخش دیگر، بخش اقتصادی است. در حکومت پهلوی شاهد یک تلاش از دو جهت هستیم: هم برای ساختنِ یک سرمایهداریِ رفاقتیِ وابسته ملی تلاش میکرد و آن را پرورش میداد - که البته در دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ شکست میخورد - و هم از سوی دیگر، سعی میکرد که یک ایدئولوژی برای به انقیاد درآوردنِ تودهها و تداوم حکومت خودش بپروراند. این ایدئولوژی، بهنوعی یک تفسیر خاصی از تاریخ ایران است؛ یک تفسیر خاص از تاریخ ایران را سعی میکند بپروراند که در این تفسیر، مریدپروری، بندهپروری، چاکرپروری و شاهپرستی، نژادپرستی و استکبارپرستی، شاخصههای اصلیِ فرهنگِ مطلوب این ایدئولوژی هستند؛ ایدئولوژیای که یک تفسیر خاصی از ایران باستان دارد.
پرورش ذوق عامه در راستای ساخت جامعه تودهوار
ذوق عامهای را که رژیم پهلوی رشد میدهد، در جهت تحقق یک جامعه تودهوار است. مثلاً مشاهده کنید که ژانر فیلمفارسی، ژانرِ مناسبِ جامعه تودهوار است. یک سری کاراکترها و شخصیتهای احساسی و بیهدف و مانند آن در این فیلمها طرح میشوند. از سوی دیگر، مثلاً کابارهها و خوانندگان کابارهای و امثالهم برجسته میشوند، برخی اسامی مانند «مهوش» و «هایده» و... ساختهوپرداخته میشوند.
در واقع این همان نقطهای است که در دستگاه تحلیلی شما میتوان یک پیوندی میان ایرانگرایی، شعار زندگی معمولی و تودهای شدن جوامع برقرار ساخت؟
مهدیار: بله. من این ایدئولوژی ایرانگرایی را در راستای تودهای شدن جامعه برای به انقیاد درآوردن آن جهت اطاعت از شاه فهم میکنم و همچنین نقش پررنگی نیز برای سرمایهداری قائل هستم. بگذارید من یک مثالی برای روشنتر شدنِ این ماجرا عرض کنم. ذوق عامهای را که رژیم پهلوی رشد میدهد، در جهت تحقق یک جامعه تودهوار است. مثلاً مشاهده کنید که ژانر فیلمفارسی، ژانرِ مناسبِ جامعه تودهوار است. یک سری کاراکترها و شخصیتهای احساسی و بیهدف و مانند آن در این فیلمها طرح میشوند. از سوی دیگر، مثلاً کابارهها و خوانندگان کابارهای و امثالهم برجسته میشوند، برخی اسامی مانند «مهوش» و «هایده» و... ساختهوپرداخته میشوند. در متون آموزشی میتوان همین جریان را دنبال کرد. همچنین در این برهه و در رویدادهای فرهنگی - هنری که شکل میگیرد، تلاش میشود که ذوق عامه منطبق بر شاخصههای جامعه تودهوار باشد. بهعبارتدیگر، سیاست فرهنگی در جهت ساخت یک جامعه تودهوار است.
ملیگرایی غربگرا و جامعه تودهای
این بخش مقداری ابهام داشت. برای اینکه ذوق عامه را بخواهند مبتنی بر یک جامعه تودهوار شکل دهند، چه نیازی بوده تا وجهی ملی به آن بدهند؟ عنصر ملیگرایی در این بین چه نقشی را ایفا میکرده است؟
مهدیار: این ملیگرایی یا ناسیونالیسمی که در دوره پهلوی وجود دارد، با ناسیونالیسم اروپایی تفاوت عمدهای دارد. ناسیونالیسم اروپایی، بسیار بر احساسِ تشخص و هویت تأکید داشت؛ مثلاً آلمانها هویت خود را در برابر کل اروپای آن روز و حتی آمریکا برجسته نشان میدادند. آلمانها خودشان را برتر از فرانسویها میدانستند و حسی از غرور داشتند و خود را سرآمدِ جهان و قوم برگزیده میدانستند. اما ناسیونالیسم ایرانی، صرفاً خود را در برابر هویت اسلامی، عربی و سایر هویتهای کشورهای منطقه و هویتهای محلی برجسته میکرد؛ اما در مقابلِ فرهنگ غربی، اتفاقاً بسیار گشوده بود و در پی هضمشدن در فرهنگ غربی بود. یعنی ناسیونالیسم ایرانی، یک ناسیونالیسمِ غربگرا بود. شما در اینجا میتوانید تناقضی را مشاهده کنید؛ ناسیونالیسم اصولاً نمیتواند گرایشی به سمت بیرون از خود داشته باشد و خود را متعالی میداند؛ ولی ما در اینجا با یک ناسیونالیسم غربگرایی مواجه هستیم که از یک سو جهتی ملی دارد و از سوی دیگر خود را پاییندستِ غرب میداند و در تلاش است تا ترکیبی جدید ایجاد کند که نه کاملاً باستانی، بلکه مدرن باشد.
پس یعنی خاستگاه آن باستانی نبود، بلکه یک ایدئولوژی مدرن بود؟
مهدیار: بله، درست است. ملیگراییِ خاصی بود؛ یک نوع ملیگراییِ غربگرایانه! تناقضی در این مفهوم وجود دارد، ولی سعی میشد این مفهوم ساختهوپرداخته شود. برای اینکه این اتفاق بیفتد، بههرحال هر ذهن خودآگاهی این تناقض را متوجه میشود. کسی که اهل تأمل باشد و وجدانش بیدار باشد این تناقض را درمییابد. خلاصه برای اینکه این تناقض پذیرفته شود، شما نیاز به جامعهای تودهوار دارید که نمیتواند چنین فهمی داشته باشد؛ بنابراین ساختِ جامعه تودهوار بهمثابه یک سیاست فرهنگی، دنبال میشده است. ادبیات بسیار زیادی نیز امروزه تولید شده که نشان میدهد پهلویها چگونه با سیاست فرهنگی تلاش میکردند که این ایدئولوژی خاصِ خودشان را بسازند. مثلاً با چارچوب مفهومیِ هانا آرنت میتوان این وضعیت را توضیح داد؛ زیرا او تلاش میکند تا نشان دهد میان حکومت توتالیتر و فاشیسم با جامعه تودهوار چه پیوندی برقرار است و از منظر او، جامعه تودهوار محصول همین حکومتها هستند. یعنی اینها از یکدیگر جدا نیستند. در واقع در دوران پهلوی، میتوانیم این پیوندها را مشاهده کنیم. حداقل به شکل آگاهانهای، حکومت به سمت توتالیتر شدن پیش میرود؛ اما برای اینکه بتواند این اقتدارِ توتالیتر را اعمال کند، باید در سطح عمومی هم یک ایدئولوژی خاص و فضای اجتماعی خاصی را ایجاد کند که منقاد و تابع توتالیتاریسم و این دولت توتالیتر باشد. حکومت پهلوی سعی میکرد هر دو وجه را پیش ببرد.
همانطور که عرض کردم، تفسیر خاصی هم از ایران باستان و مثلاً از متون ادبی ارائه میداد. در اینجا من فقط یک مثال عرض کنم تا بعد به سراغ وضعیت ایران امروز برویم. بهعنوانمثال، شاهنامه فردوسی یک متن تاریخی و در واقع یک سیاستنامه تاریخی است که دولت پهلوی بسیار تلاش میکرد آن را بهعنوان مانیفست حکومتیِ خود - اما با روایتی خاص - برجسته کند. خودِ شاهنامه، یک متن ضد توتالیتاریسم است. فلسفه سیاسی و نظریه سیاسیِ شاهنامه ضد توتالیتاریسم است. شاهنامه به باور من یک سیاستنامه است. درست است که جنبههای تاریخی، اسطورهای و مانند آن را هم دارد، ولی اصلِ آن سیاست است؛ یعنی یک شکل خاصی از حکومت و سیاست را تبلیغ و ترویج میکند. آن شکل خاص چیست؟ آن شکل خاص این است که شاه، صرفاً محور نیست. شاه مهم است؛ شاه محور تمدن، محور شهریت، محور آبادی و محور ایرانشهر است؛ اما در واقع، حکومت مطلوب شاهنامه شکل توتالیتر ندارد.
در بازنماییِ روابط شاه با اقشاری که پیرامون او در شاهنامه هستند، متوجه میشوید که برایشان، شاه موضوعیت اصلی را ندارد؛ اگرچه قابل احترام است. شاه تا وقتی قابل احترام و قابل تبعیت است که در یک چارچوبِ سیاسی و اجتماعیِ خاصی رفتار کند؛ منطبق بر داد و دهش رفتار کند؛ در چارچوبِ هنجارهای دینیِ خاصی رفتار کند و... اگر از اینها یعنی از آن چارچوب دینی و توحیدی خارج شود، شاه در واقع مشروعیتِ خود را از دست میدهد. مانند «جمشید» که در مقابل خدا اظهار منیت میکند، دچار غرور میشود، مشرک میشود و در شاهنامه، جمشید سقوط میکند و در نهایت به دست «ضحاک» در دریای چین کشته میشود.
«فریدون فرخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود / به داد و دهش یافت این نیکویی / تو داد و دهش کن، فریدون تویی» این ابیات به نظر تأییدی بر سخن شماست.
مهدیار: بله، درست است. این نگاه که «تو داد و دهش کن، فریدون تویی»، محور اصلی شاهنامه است. پهلوان، صرفاً نیروی تحت امرِ شاه نیست. اتفاقاً فردوسی دوره پهلوانی یا حماسی را وارد شاهنامه کرده است. در خداینامهها که منبع شاهنامه بودهاند، ما دوره پهلوانی نداریم؛ در آنها شاهان شخصیتهای اصلی هستند. دوران پهلوانی را فردوسی اضافه میکند. پهلوان نیرویی است که در تعامل با شاه قرار دارد. گاهی شاه پا کج میگذارد و پهلوان مقابل او میایستد. مصداق بارز این قضیه، ایستادگی «زال» در برابر فرزندان «نوذر» است.
در دوره نوذر که بخش حماسیِ شاهنامه را شامل میشود (در دوره کیانیان، نوذر یکی از پادشاهان کیانی است) این نوذر، ظلم و ستم میکند و مردم به ستوه میآیند و از گِردَش بهخاطر همین ظلم و ستم پراکنده میشوند. سپس تورانیان حمله میکنند، افراسیاب نوذر را بهخاطر آنکه حامی در مردم نداشت، میکشند. زال دیگر اجازه نمیدهد که فرزندان نوذر یعنی «طوس» و «گستهم» پادشاه شوند. زال معتقد است که چون نوذر ظلم کرده و مردم از او ناراضی شدند، آن فرّ پادشاهی از او گسسته شده است. یعنی پادشاه دو بال داشته است: یک بالِ تأییدِ الهی که فرّ شاهی داشته است و این فرّ شاهی، فروغی الهی و یک فرهمندیِ الهی است که باید موردتأیید آسمان باشد؛ و یک بالِ اجتماعی داشته است که بر اساس آن، باید داد و دهش کند، باید هم آبادی ایجاد کند و هم عدالت برقرار نماید. بدون اینها، اگر هر کدام از این بالها نباشد، پادشاه سقوط میکند. اصلاً دیگری مشروعیتی ندارد. شما مواجهه رستم با کیکاووس را ببینید. در یک اموری او را نجات میدهد، اما دائماً به علت آنکه پادشاه خردمندی نیست با او در ستیز است، از او قهر میکند و بر سر او داد میزند. حتی در ماجرای سیاوش، همسر وی - سودابه - را میکشد.
انقلابی که تودهوار نبود!
در تفسیری که در دوره پهلوی بر آن تأکید میشود، بیشتر آن وجه فرّ شاهی برجسته میگردد. برای خودِ شاه، فرهمندی ایجاد میشود و تلاش میشود که قداستی ساختهوپرداخته شود؛ اما به آن وجه الهی - دینیِ شاه و همچنین وجه شاهِ دادگستر، شاهِ عدالتخواه و شاهِ ظلمستیز، چندان توجه نمیشود و این وجوه برجسته نمیگردد. شما میبینید که در کتابها یا تفاسیری که در آن دوره توسط دستگاه فرهنگی پهلوی، روشنفکرانِ وابسته به دربار و ملیگراها تولید میشد، بیشتر معطوف به چنین تفسیر خاصی از تاریخ ایران بود که بتواند جمعیتی تودهوار و منقاد را بسازد.
انقلاب اسلامی ایران، یک انقلاب تودهوار نیست. اصلاً با شاخصههای انقلابهای تودهواری که هانا آرنت و دیگران میگویند، همخوانی ندارد؛ بلکه کاملاً شکلی محلهمحور و خودآگاهانه دارد. اقشار مختلف در آن حضور دارند و تودهوار نیست.
به هر ترتیب، انقلاب اسلامی میآید و این بازی را بر هم میزند. من در جای دیگری توضیح دادهام که انقلاب اسلامی ایران، یک انقلاب تودهوار نیست. اصلاً با شاخصههای انقلابهای تودهواری که هانا آرنت و دیگران میگویند، همخوانی ندارد؛ بلکه کاملاً شکلی محلهمحور و خودآگاهانه دارد. اقشار مختلف در آن حضور دارند و تودهوار نیست. انقلاب ما بسیار هدفمند و مبتنی بر اصول است و همشکل و کاتورهای (بیهدف و تودهای) نیست؛ یک ایدئولوژی و اهدافی دارد و در قالب همکاری و مشارکت محلی اتفاق میافتد و فارغ از آن گفتمانِ جامعه تودهوار است.
یکی از خصائل جامعه تودهوار این است که پیشبینیناپذیر است و حرکتش کاتورهای (بیهدف و تودهای) است. امروز یکی را بالا میبرد و فردا همان شخص را زمین میزند. اما میبینیم که انقلاب اسلامی، نهادهای مدنی ایجاد میکند؛ سپس آن نیروی اجتماعی وارد جنگ میشود و کشور را حفظ میکند. اتفاقی که میافتد این است که انقلاب اسلامی و جنگ، آن سیاست فرهنگی پیشین برای ساخت جامعه تودهوار را تضعیف کرده است.
اما دوباره از دهه ۷۰ به اینسو، سیاستهای فرهنگی و اقتصادی جمهوری اسلامی بهصورت سلبی و ایجابی، در جهت بازتولیدِ جامعه تودهوار - در واقع بهصورت ناخودآگاه - پیش میرود. برای مثال، خصوصیسازیِ سرمایهسالارانهای که بعد از جنگ شروع میشود، خصوصیسازیهایی که اتفاق میافتد، واگذاریِ مسئولیتهای آموزشی، تربیتی و فرهنگیِ حکومت به بخش خصوصی، بسیار عجیب است. این موارد بهعلاوه موج جهانی که در حوزه رسانه به وجود آمد، بازتولید جامعه تودهای را تسریع کرد. لازم است توجه کنیم که خودِ موجِ شکلگیریِ این جامعه تودهوار، شکلی جهانی نیز دارد. صنعت فرهنگ در ایران از دهه ۷۰ به بعد رشد پیدا میکند؛ مثلاً موسیقی پاپ ظهور میکند و موسیقیهای جدیدی میآید که در واقع، نسبت چندانی با تاریخ و فرهنگ ما برقرار نمیکند و اتفاقاً توسط حاکمیت، اینها تبلیغ و ترویج میشود و برای آن هزینه هم میشود.
از طرف دیگر، شما میبینید که برای موسیقی ملی ایران و در واقع برای موسیقی سنتی ما، اتفاقی نمیافتد. صداوسیما حتی سازهای سنتی ما را نشان نمیدهد و هنوز هم نشان نمیدهد؛ ولی این خوانندگان بهاصطلاح «شش و هشتی» (خوانندگان عامهپسند و کممایه) را به تلویزیون میآورد. این خود نوعی تاریخزدایی است.
یکی از خصائص جامعه تودهوار این است که تاریخزدوده است. این تاریخزدایی را شما در دانشگاهها و در توسعه رشتهها میبینید. من قبلاً گفتهام که دانشگاه علامه طباطبایی که عنوان بزرگترین دانشگاه علومانسانی خاورمیانه را یدک میکشد، رشته تاریخ را تازه چند سالی است که آورده است؛ آن هم صرفاً تاریخ تشیع و مانند آن است. بعید میدانم هنوز تاریخ ایران و امثال آن را هم داشته باشد. به دلیل توسعه اینگونه رشتههای علومانسانی و علوم اجتماعی، فارغالتحصیلان ما متأسفانه نگاه تاریخی و درکی عمیق از تاریخ ایران، از فرهنگ ایران و از انسان ایرانی ندارند.
فضای مجازی و تشدید تودهوارگی در جامعه ایران
بهعنوان پرسش آخر، اگر بخواهیم به چند سال گذشته و علل تشدید این فضا بپردازیم چه مولفهای را پررنگتر میدانید؟
از دهه ۷۰ به اینسو، سیاستهای فرهنگی و اقتصادی جمهوری اسلامی بهصورت سلبی و ایجابی، در جهت بازتولیدِ جامعه تودهوار - در واقع بهصورت ناخودآگاه - پیش میرود.
مهدیار: ظهورِ سلبریتیها و توسعه امکانات جدید رسانهای، این تودهوارگی را تقویت کرده است. رسانههای اجتماعی، مرجعیت نخبگان، روشنفکران و امثال آنان را زیر سؤال برده است. اکنون دیگر هر کس بدون هیچ مایهای صرفاً باتکیهبر تکنیکهای رسانهای میتواند چهره شود. برای مثال، «بهادر وحشی» را میشناسید؟ بهادر وحشی یکی از اولین بهاصطلاح شاخهای اینستاگرامیِ ما بود؛ این فرد هنوز هم هست. این بنده خدا چهکار میکند؟ هر چیز بیارزشی را که در اطرافش هست، در مخلوطکن میریزد؛ یک پاکت سیگار میاندازد، یک هندوانه میاندازد، یک هشتپا میاندازد، قورباغه میاندازد و... اینها را مخلوط میکند و میخورد. این فرد، شاخ اینستاگرام شده است! یا مثلاً افرادی مانند «صدف بیوتی» یا «آیسان اسلامی» و... همگی بدون هیچ مایهای تبدیل به گروه مرجع شدهاند.
به نظر شما نسل z و مباحثی از این جنس که طرح میشوند هم در تشدید این وضعیت نقش داشته است؟
مهدیار: نسل z و تحلیل پدیده آنها بحث پیچیدهای است و اکنون مجالِ بحث درباره آن نیست؛ اما این رسانههای اجتماعی که به اولین منبع مصرف فرهنگی و رسانهایِ فرزندان ما تبدیل شدهاند، خود در این انقطاع تاریخی سهم دارند و به شکلگیریِ جامعه تودهوار کمک میکنند.
/ انتهای پیام /