گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ پروفسور «هنری جیروکس» [1] محقق و پژوهشگر برجسته آمریکایی و از بنیانگذاران نظریه «تعلیموتربیت انتقادی» در این کشور است. وی بیش از ۵۰ کتاب و ۳۰۰ مقاله علمی در آمریکا منتشر کرده است. انتشارات چندملیتی «روتلج»، جیروکس را یکی از ۵۰ متفکر برتر جهان در حوزه مطالعات فرهنگی معرفی کرده است. وی در تازهترین مقالۀ خود که وبسایت «counterpunch» آن را منتشر کرده، هشدار میدهد که با بازگشت دوباره ترامپ به کاخ سفید، دولت در آمریکا به ابزاری برای سلطه، سرکوب، پاکسازی ایدئولوژیک و در خدمت فاشیسم نئولیبرال قرار گرفته است. به گفته وی، فروپاشی نهادهای عمومی، سرکوب حافظه تاریخی، از میان برداشتن حمایتهای حقوقی، حمله به آموزش عالی، ربایش دانشجویان و اهریمنسازی از مخالفتها، همهوهمه نشان از ظهور شکلی نوین از تروریسم دولتی در آمریکا دارد که نهادهای دموکراتیک را از بین برده، نهادها را با افراد وفادار جایگزین کرده و حاکمیت قانون را از بین میبرد.
نمایش وحشت در آمریکا
در سرتاسر آمریکا، مردم در حال خیزش هستند؛ آنها از همدستی در نابودی تدریجی دموکراسی سر باز میزنند. آنها علیه رژیمی راهپیمایی میکنند که خدمات عمومی را از بین میبرد، اعتراض را جرمانگاری میکند، دانشجویان را ناپدید میسازد و نهادهایی را که قرار بوده از زندگی مدنی محافظت کنند، از درون تهی میکند. اما این حملات چیز تازهای نیستند؛ آنها نتیجه نهایی چیزی هستند که من زمانی «چهار سیاست سوخته بنیادگرایی آمریکایی» نامیده بودم: پرستش بازار، یکدستی ایدئولوژیک، تعصب مذهبی و سرکوب آموزشی. این بنیادگراییها بهتدریج زمینه را برای جامعهای آماده کردهاند که با خشونت، بیرحمی و قدرتِ عدم پاسخگویی اداره میشود؛ جایی که بازار مقدس شمرده میشود، تاریخ پاک میگردد، عدالت وارونه میشود و دانش زیر نظر و تحت مراقبت دائمی قرار دارد.
امروز این نیروها در اوج خشونت به هم رسیدهاند؛ نوعی سیاست پاکسازی که قصد دارد دموکراسی را از محتوای اخلاقی و واژگان انسانیاش تهی کند. دولت از درون خالی شده، حافظه جمعی به جرم تبدیل شده و قانون در خدمت منافع صاحبان قدرت به سلاح مبدل گشته است. «دیگریهای نژادی» نشانهگذاری شدهاند تا از صحنه حذف شوند و جامعه به سوی وضعیتی از حذف عمیق و همهجانبه فرو میرود. آنچه باقی میماند، صرفاً یک حکومت اقتدارگرا نیست، بلکه نمایشی از وحشت است؛ جایی که اصل اساسی «قابل دورریختن بودن» انسانهاست و سکوت، به اشتباه به جای صلح قرار میگیرد.
سیاست به ادامه جنایت تبدیل شده است و حکومت به شکلی از بربریت سازمانیافته مبدل گشته است. در همه سطوح جامعه، نظامیگری و سرکوب نه فقط علیه منتقدان، بلکه علیه کل جوامع ریشه دواندهاند. این فرهنگ ترس است که با حمایت دولت شکل گرفته و مهاجران، معترضان و اقلیتهای به حاشیه رانده شده را هدف قرار داده است. این وضعیت خود را در ربایش آشکار شهروندان آمریکایی، صرفاً به دلیل نژاد، اعتراض یا مخالفتشان با سیاستهای داخلی و خارجی ترامپ نشان میدهد. با ازهمپاشیدن بافت دموکراتیک زندگی، زمینه برای ظهور حکومتی اقتدارطلب فراهم شده است؛ جایی که مقاومت با خشونت پاسخ داده میشود و اصول آزادی و عدالت از معنا تهی میگردند.
پیش بهسوی تروریسم دولتی
این، آن چیزی نیست که در معنای واقعی کلمه «حکمرانی دموکراتیک» نامیده شود؛ بلکه نقشه راه سلطه اقتدارگرایانه است که در پوشش نظم به اجرا درمیآید. فروپاشی نهادهای عمومی، سرکوب حافظه تاریخی، از میان برداشتن حمایتهای حقوقی، حمله به آموزش عالی، ربایش دانشجویان و اهریمنسازی از مخالفتها، همهوهمه نشان از ظهور شکلی نوین از تروریسم دولتی دارد. این ماشین سرکوب دیگر حتی تظاهر به احترام به دموکراسی نمیکند؛ آن را تقلید میکند، تحریف میکند و در نهایت کنار میگذارد. این سازوکار، تاریکترین لحظات گذشته را به ذهن میآورد؛ خشونت بردهداری، سرکوب سیستماتیک حکومت پلیسی و وحشت اردوگاههای بازداشت. در چشمانداز فزاینده اقتدارگرایی، دولت دیگر در خدمت مردم نیست؛ بلکه آنها را به نظمی بیرحم میسپارد؛ نظمی که در آن همبستگی از میان رفته، عدالت خصوصیسازی شده و امید به حاشیه رانده شده است. این شکلی از فاشیسم است؛ آن هم به شکلی تشدیدشده و افسارگسیخته.
در آمریکا، زمینه برای ظهور حکومتی اقتدارطلب فراهم شده است؛ بهنحویکه مقاومت با خشونت پاسخ داده میشود و اصول آزادی و عدالت از معنا تهی میشوند.
اما مقاومت در حال شکلگیری است؛ خشمگین، درخشان و سرشار از امید. در سراسر کشور، مردم علیه رژیمی ایستادهاند که گوهر زندگی را از آنها میرباید: امنیت، مراقبت، معاش و کرامت. اعضای هیئتعلمی دانشگاهها، دانشجویان و حتی بسیاری از مدیران، خواستار «پیمانهای دفاعی متقابل آکادمیک» شدهاند تا در برابر حملات ترامپ از خود دفاع کنند. از خیابانهای شهر تا پردیسهای دانشگاهی، این نافرمانی هر روز نیرومندتر میشود. کارگران، معلمان، هنرمندان، کارمندان فدرال و دانشجویان، همگی در برابر ازبینرفتن حقوقشان، خشونتی که بر بدنشان روا میشود و حمله به حس عدالت و عاملیتشان به پا خاستهاند. درحالیکه ترس از فروپاشی صندوقهای بازنشستگی، وضعیت اقامت مهاجران، خشونت پلیس و ناامنی شغلی افزایش مییابد، فشار طاقتفرسای فقر، کمبود و بیقدرتی، به لحاظ روانی و جسمی، ویرانگر شده است. با اوجگرفتن قیمت مواد غذایی و نایاب شدن کالاهای مصرفی، رنج انسانها عمیقتر میشود. بااینحال، در دل تاریکی، مقاومت همچنان در حال رشد است؛ شکلی جسورانه از مخالفت با چیزی که «راب نیکسون» [2] آن را «خشونت آهسته» مینامد؛ سیاستهایی که زندگی روزمره را در هم میکوبند، حافظه را پاک میکنند و معنا و اختیار کنشگری را از انسانها میگیرند.
این موج نافرمانی، سیاست پاکسازی و حذف را به چالش میکشد؛ سیاستی که همچون آتشی در کالبد دموکراسی شعلهور شده است؛ دولتی که برای خدمت به بازار خالی شده، حافظهای که نابود و بازنویسی شده، مخالفتی که زیر فرمانبرداری ایدئولوژیک خفه شده، قانونی که به سلاحی برای انتقام تبدیل شده و «دیگریهای نژادی» که بیرون از مرزهای تعلق اجتماعی پرتاب شدهاند. این صرفاً مجموعهای از سیاستها نیست، بلکه جنگی علیه خودِ مفهوم عدالت، برابری و آزادی است و باید آن را بهروشنی کارزار پاکسازی در جبهههای مختلف نامید.
این اعتراضها حرکتهایی نمادین نیستند؛ بلکه تأییدات شورشی هستند که میگوید وعده یک دموکراسی رادیکال اگرچه در خطر است، اما همچنان شایسته مبارزه و هنوز زنده است. بااینحال، این مبارزه در افقی تیرهوتار پیش میرود: چشماندازی از سیاست پاکسازی که در ایالات متحده شدت گرفته و بهسرعت در حال گسترش جهانی است و تهدید میکند که به نقشه راهی برای نظمی نوین اما وحشیانه در جهان بدل شود.
پاکسازی حکومتی و مرگ مسئولیت اجتماعی
پاکسازی حکومتی با حملهای حسابشده به خودِ مفهوم حکومت بهعنوان ابزاری برای خیر عمومی آغاز میشود. در آمریکای ترامپ، دیگر به دولت به چشم نگهبان رفاه جمعی نگاه نمیشود. دولت دیگر نهادی نیست که از طریق خدماتی چون تأمین اجتماعی، مسکن مقرونبهصرفه و آموزش عمومی از شهروندان محافظت کند؛ بلکه بهعنوان مانعی در برابر سرمایهداری افسارگسیخته تلقی میشود. نئولیبرالیسم، زیربنای ایدئولوژیک این دگرگونی را فراهم میکند. در این نگاه، آزادی به معنای فقدان هرگونه مقررات است، دموکراسی از محتوای اجتماعی تهی میشود و همه تعهدات انسانی به محاسبهای سرد از سود و بهرهوری فروکاسته میگردد. در این جهانبینی، چیزی به نام مسئله اجتماعی وجود ندارد؛ تنها شکستهای شخصی مطرحاند؛ کالایی به نام منفعت عمومی وجود ندارد و تنها سرمایهگذاری خصوصی معنا دارد. این سیاستی است با افقهایی در حال بستهشدن؛ سیاستی که مانع از آن میشود تا دردهای شخصی به مسائل ساختاری و نظاممند اجتماعی تبدیل شوند.
کارگران، معلمان، هنرمندان، کارمندان فدرال و دانشجویان، همگی در برابر ازبینرفتن حقوقشان، خشونتی که بر بدنشان روا داشته میشود و حمله به حس عدالت و عاملیتشان به پا خواستهاند.
ادعای بدنام «میلتون فریدمن» مبنی بر اینکه «مسئولیت اجتماعی کسبوکار افزایش سود آن است»، تجلی دیدگاهی است که در آن عدالت اجتماعی امری منحرف و رفاه عمومی مترادف با سوسیالیسم تلقی میشود. تحقیر فریدمن نسبت به مسئولیت جمعی و تبدیل سود به یک الزام اخلاقی، بنیاد ایدئولوژیکی افقی تازه از بربریت و بیرحمی را آشکار میسازد. او مینویسد: «اما اگر دکترین مسئولیت اجتماعی را جدی بگیریم، دامنه سازوکار سیاسی را باید به تمام فعالیتهای انسانی گسترش دهیم... به همین دلیل است که من در کتاب «سرمایهداری و آزادی»، از آن بهعنوان یک «دکترین بنیادین برانداز» در یک جامعه آزاد یاد کرده و گفتهام که در چنین جامعهای، تنها و تنها یک مسئولیت اجتماعی برای کسبوکار وجود دارد: اینکه از منابع خود استفاده کند و وارد فعالیتهایی شود که با هدف افزایش سود انجام میگیرند؛ مادامی که در چارچوب قواعد بازی باقی بماند؛ یعنی در رقابتی آزاد و شفاف، بدون فریب و تقلب، مشارکت کند... صحبت از مسئولیت اجتماعی توسط صاحبان کسبوکار چیزی نیست جز سوسیالیسم ناب و دستنخورده. بازرگانانی که چنین سخنانی میگویند، عروسکهای نادانِ نیروهای فکری هستند که در دهههای گذشته، بنیانهای یک جامعه آزاد را تضعیف کردهاند.»
«فریدمن» در این دیدگاه تنها نبود. «فریدریش هایک» هشدار داد که حتی اشکال ملایم مداخله دولت به ناچار به استبداد خواهد انجامید. «مارگارت تاچر» پا را فراتر گذاشت و به صراحت اعلام کرد: «چیزی به نام جامعه وجود ندارد. تنها افراد و خانوادههایشان هستند.» و «رونالد ریگان» این پیام را تثبیت کرد؛ او در نطق تحلیف سال ۱۹۸۱ خود اعلام کرد: «دولت راهحل مشکل ما نیست؛ دولت خودِ مشکل است.» از آن لحظه، جنگ ایدئولوژیک علیه مسئولیت اجتماعی دولت دیگر در خفا زمزمه نمیشد، بلکه به آموزهای ملی بدل شده بود.
در جهانبینی اقتدارگرای ترامپ، مسئولیت اجتماعی نه یک وظیفه دموکراتیک، بلکه نقطهضعفی مهلک و تهدیدی علیه برتری بازار و مانعی بر سر راه قدرت بیمهار محسوب میشود. هرگونه تعهد به برابری، شمول، عدالت یا خیر همگانی، یک بار اضافه تلقی میشود که باید حذف گردد. سیاستهای ترامپ، تنها تکرار این منطق نئولیبرالی نیستند؛ بلکه آن را دستکاری و به سلاح تبدیل میکنند. کارکنان فدرال تصفیه میشوند، نهادهای نظارتی ازهمپاشیده میشوند و خدمات حیاتی دولتی به بخش خصوصی واگذار میگردند. آنچه پدید میآید، نه حکومتی از مردم، توسط مردم و برای مردم، بلکه یک دولت خصوصی شده در وضعیت استثنایی است؛ جایی که بیرحمی به سیاست بدل میشود، نیازهای اجتماعی جرمانگاری میشوند و حکومت به خدمتگزار ثروت و قدرت تبدیل میشود.
این صرفاً عقبنشینی دولت نیست؛ بلکه بازگشت استبدادی مبتنی بر بازار است. در این رژیم، دموکراسی از محتوای اخلاقیاش تهی شده و جایش را به ساختاری برای حذفپذیری داده است؛ ساختاری که بر قدرت عریان، سود و «پاکسازی تصاویر ناخوشایند و نامطلوب» بنا شده است. در آمریکای ترامپ، ما شاهد خیزش رژیمی مجرمانه و مبتنی بر ارعاب هستیم. چگونه میتوان گزارش «ایسی لاپوسکی» [3] در مجله «ونیتی فر» [4] را بهگونهای دیگر تعبیر کرد؟ گزارشی که افشا میکند ترامپ «به طور علنی به ایده اخراج مهاجران و دارندگان گرین کارت که مجرم شناخته میشوند و انتقال آنها به زندان عظیم، بیرحم و غیرانسانی السالوادور، ابراز تمایل کرده است». «نوآ بولاک» [5] - مدیر اجرایی سازمان «کریستوسال» - بهدرستی زندان «سیکات» را «سیاهچاله فضایی» مینامد. «دیوید لوی اشتراوس» [6] نیز این تعبیر را با جزئیاتی تکاندهنده تکمیل میکند: «زندان سیکات گنجایش نگهداری تا ۴۰ هزار زندانی را دارد؛ البته درحالیکه مثل هیزم روی هم چیده شوند. زندانیان آنجا حق ملاقات، زمان تفریح، دسترسی به جهان بیرون، کتاب، بستر خواب یا هیچگونه امکان ترک این زندان را ندارند و هرگز نیز نخواهند داشت».
پاکسازی حافظه و بلای فراموشی تاریخی
در سراسر ایالات متحده، قوانینی در حال شکلگیریاند که هدفشان ممنوع کردن روایتهای انتقادی از تاریخ است؛ روایتهایی که در برابر بازنماییهای مسلط و سفیدشدهای میایستند که تاریخ فرودستان، بردهداری، خشونت، جنگ و برداشتهای واپسگرایانه از استثناگرایی را سانسور یا حذف میکنند و به کسانی صدا میدهند که از تاریخ حذف شدهاند. فراموشی تاریخی به ابزار آموزشی اصلی در سیاست فاشیستی ترامپ و تروریسم دولتی او بدل شده است. در آمریکای ترامپ، رجوع به گذشته خطرناک شده است؛ زیرا تاریخ به دانشجویان و عموم مردم اجازه میدهد شباهتها را ببینند، الگوها را بشناسند و بیاموزند که چگونه از تکرار بدترین اشکال ستم تاریخی جلوگیری کنند.
در آمریکای ترامپ، دیگر به دولت به چشم نگهبان رفاه جمعی نگاه نمیشود. بلکه بهعنوان مانعی در برابر سرمایهداری افسارگسیخته تلقی میشود. در این نگاه، آزادی به معنای فقدان هرگونه مقررات است و دموکراسی از محتوای اجتماعی تهی میشود.
حافظه اهمیت دارد؛ زیرا به مردم، زبان میبخشد. همانگونه که «تیموتی اسنایدر» [7] یادآور میشود، «پیامدهای تاریخی بردهداری، دارزدنها، سرکوب حق رأی» و دیگر اشکال بیعدالتی را نادیده نگیرند یا در غبار فراموشی حل نکنند. ترامپ و حامیان وی، تنها به آنچه «هیزل کاربی» [8] «یک جنگ صلیبی ملی برای کنترل دانش تاریخی» مینامد، بسنده نکردهاند؛ آنها تاریخ را به سلاحی نژادپرستانه بدل کردهاند. پاکسازی تاریخی، بخشی از یک واکنش گستردهتر علیه روایتهای فراگیر از گذشته است؛ عنصری محوری در رژیمهای اقتدارگرا که با زدودن تاریخ، حافظه، نهادهای آموزشی و در نهایت کرامت، توان کنش و هویت جمعی مردم، آنها را از صحنه هستی محو میکنند.
پاکسازی تاریخی، آنگونه که «ماکسیمیلیان آلوارز» [9] بهدرستی توصیف میکند، «شکل امروزین جنگ سیاسی در قرن بیستویکم علیه آگاهی تاریخی بلندمدت» است. این جنگ اکنون در ایالات متحده در جریان است؛ جایی که چاپ کتابها ممنوع میشوند، کتابخانهها پاکسازی میشوند و سیاستمداران راست افراطی، خواستار آن هستند که مؤسسات آموزشی عمومی و دانشگاهی، برنامههای درسی را از روایتهای ناخوشایند گذشته تطهیر کنند.
در این نوع پاکسازی ایدئولوژیک، خشونت نژادپرستی پنهان میشود. واقعیتهایی مانند این حقیقت هولناک که «بین سالهای ۱۸۷۷ تا ۱۹۵۰، بیش از ۴٬۰۰۰ مرد، زن و کودک سیاهپوست در شهرها و شهرکهای سراسر کشور بدون محاکمه به دار آویخته شدند» و اینکه هنوز هم کشتن مردان و پسران سیاهپوست ادامه دارد، اگرچه دیگر به شکل نمایشهای عمومی انجام نمیشود، اما عمداً از حافظه تاریخی پاک میشوند. این ترور نژادی، ریشهای عمیق در تاریخ دارد؛ اما اکنون بهصورت سیستماتیک در حال حذف از اسناد تاریخی است و به جای آن، نمایشی تازه شکل گرفته است؛ نمایشی که با اخراجهای گسترده و برجستهشدن زندان بهعنوان ابزار مرکزی ترس، بیقانونی و مجازات تعریف میشود.
نمایش سیاسی به شکلی تماشایی قابلجداشدن از تاریخسازی سفیدشده نیست؛ بلکه یک شکل دیگر قدرتمند از سیاستزدایی است؛ یک پاکسازی که در آن سانسور حقیقت نهتنها مبارزات اقشار به حاشیه رانده شده و ستمدیده را نابود میکند، بلکه تفکر انتقادی، حاکمیت قانون و خود مفهوم عدالت را نیز از هم میپاشد. در دوران ترامپ، این سیاست عمدی فراموشی سازمانیافته به مکانیزمهای خشونت دولتی نیز گسترش مییابد؛ کسانی که از روایت تاریخی پاک شدهاند، به مراکز بازداشت، زندانها و وحشیگریهای یک دولت پلیسی رها میشوند.
پاکسازی حافظه فقط تحریف تاریخ نیست؛ بلکه سیاست را به یک دروغ تبدیل میکند و اقدامات طردکنندهای را مشروع میسازد که صدای مردم را خاموش و تاریخ، آرزوها و هویتهایشان را پاک میکند. مانند همه رژیمهای استبدادی، دولت ترامپ سعی دارد مردم را به فراموشکارانی تاریخی تبدیل کند و خشونت، فساد و استثمار بافته شده در تاروپود سرمایهداری گانگستری و قدرت استبدادی را پنهان کند. این رژیم درسهای گذشته را انکار میکند و درسهایی که به ما میآموزد؛ از جمله آنچه قبلاً اتفاق افتاده، لزوماً نباید دوباره رخ دهد. توجه به تاریخ، تنها یک تمرین ذهنی نیست؛ بلکه یک الزام اخلاقی است که مردم را وادار میکند تا بفهمند که یادگیری از تاریخ به ما میآموزد چگونه میتوان از وقوع جنایات آینده جلوگیری کرد. با یادآوری گذشته و تمامی حقیقت دردناک آن میتوان به این فهم رسید.
پاکسازی ایدئولوژیک و ظهور کارخانههای شستشوی مغزی
فاشیسم، تنها از طریق قدرت عریان و بیرحم ادامه نمییابد، بلکه از طریق پاکسازی سیستماتیک حافظه، دانش انتقادی و قضاوت آگاهانه نیز دوام پیدا میکند. این ایدئولوژی، حافظه تاریخی را با پاکسازی ایدئولوژیک درهم میآمیزد؛ بهنحویکه مردم از دسترسی به فاجعههای گذشته محروم میشوند و همانطور که «ماریا پیا لارا» [10] میگوید، در چنین وضعیتی مردم قادر به «انجام قضاوتهایی که نتایج آن میتواند منجر به حقیقتهای نگرانکننده شود»، نخواهند بود. این فرایند پاکسازی تاریخی به طور اجتنابناپذیر به پاکسازی اخلاقی میانجامد و صحنهای را برای تولید سایر درامهای خشونتآمیز فراهم میآورد. فاشیسم در دنیایی رشد میکند که در آن دروغها جایگزین حقیقت میشوند، نمایشها تفکر انتقادی را غرق میکنند و ترس به توجیه و مشروعیتبخشی به سازوکارهای تلقینی تبدیل میشود.
در سراسر آمریکا، دانشگاهها و نهادهای عمومی به طور فزایندهای به میادین جنگ ایدئولوژیک تبدیل شدهاند. کتابهایی که به نژادپرستی، خشونت جنسیتی و استعماری میپردازند، در حال ممنوع شدن هستند.
در سراسر آمریکا، دانشگاهها و نهادهای عمومی به طور فزایندهای به میادین جنگ ایدئولوژیک تبدیل شدهاند. کتابهایی که به نژادپرستی، خشونت جنسیتی و استعمارگری میپردازند، در حال ممنوع شدن هستند. اساتیدی که رژیم ترامپ را به چالش میکشند، به مسائل اجتماعی زنده پرداخته یا از آزادی فلسطین حمایت میکنند، با آزار و اذیت روبرو میشوند و در بسیاری از موارد، اخراج میشوند. همانطور که «زین مک نیل» [11] در گزارش خود در «Truthout» اشاره میکند، دانشجویان بینالمللی نیز به طور فزایندهای آسیبپذیر شدهاند و تنها به دلیل شرکت در گفتگوهای سیاسی یا صرف مخالفت، هدف آزار و اذیت دولتی قرار میگیرند؛ چرا که نتوانستهاند آزمون ایدئولوژیک کاخ سفید را برای تعیین «شهروند وفادار» گذرانده و رد کنند. بیش از ۶۰۰ دانشجوی بینالمللی از بیش از صد مؤسسه، ویزای خود را از دست دادهاند، درحالیکه رسانههای اجتماعی آنها توسط خدمات شهروندی و مهاجرت ایالات متحده به دلیل محتوای احتمالی «ضد یهودی» تحت نظارت قرار گرفته است.
این الگوی سرکوب ایدئولوژیک به فراتر از کلاسهای درس هم گسترش یافته است؛ جایی که کل دپارتمانهای دانشگاهی - بهویژه در حوزه مطالعات خاورمیانه - به طور نظاممند برچیده میشوند، با برچسب «تسخیر ایدئولوژیک» هدف قرار میگیرند و از طریق قانونگذاری هدفمند، به دامنزدن به «آزار یهودیان» متهم میشوند. اعضای هیئتعلمی از شغل، امنیت شغلی و جایگاه هیئتعلمی و کرامت خود محروم میشوند و تحت نظارت حکومتی قرار میگیرند که یادآور تاریکترین فصلهای تاریخ است؛ پژواکی از پاکسازیهای آلمان هیتلری و شیلیِ «آگوستو پینوشه.»
تسلیم شرمآور دانشگاه کلمبیا در برابر خواستههای دولت ترامپ برای پاکسازی ایدئولوژیک، بهوضوح شکست آموزش عالی آمریکا در دفاع از عدالت، حقیقت و حقوق دانشجویان را نشان میدهد. «فاطمه بوتو» [12] در نقد تند خود، روح تسلیم دانشگاه کلمبیا در برابر استبداد را به تصویر میکشد. او مینویسد: «دانشگاه کلمبیا در تلاش برای اثبات این که دانشگاهی قابلاعتماد برای دولت هستند، با ممنوعیت برخی ماسکها موافقت کرده، به نیروهای امنیتی جدید در محوطه دانشگاه اختیار داده تا دانشجویان را بازداشت کنند و فردی را منصوب کرده تا بر دپارتمان مطالعات خاورمیانه، آسیای جنوبی، آفریقا و همچنین مرکز مطالعات فلسطین نظارت داشته باشد. پروفسور «رشید خالدی» اخیراً آنها را «ویشی کنار» کلمبیا نامیده است که اشارهای به رژیم «ویشی» فرانسه که با آلمان نازی همکاری میکرد، دارد.»
پاکسازی ایدئولوژیک، تنها به آموزش عمومی و عالی محدود نمیشود. دستور اجرایی اخیر ترامپ که به مؤسسه «اسمیتسونین» [13] حمله کرده و آن را به ترویج «ایدئولوژی ضدآمریکایی» متهم کرده است، انعکاس تاریکترین فصلهای تاریخ است. در ژوئیه ۱۹۳۷، هیتلر نمایشگاه هنر منحط را برگزار کرد تا هرگونه بیان فرهنگی که از دکترین دولتی سرپیچی میکرد را محکوم کند. هدف آن زمان مانند امروز، تحمیل یک روایت ملی یکپارچه و تکصدایی و جرمانگاری پیچیدگیها و مخالفتهای هنری بود. فاشیسم بر اساس تئاتر سیاسی رشد میکند که بیرحمی، نظامیگری، نادانی و مجموعهای از بنیادگراییها را جشن میگیرد؛ خواه ریشه در نئولیبرالیسم، سلطهگری دینی، برتری سفیدپوستان، ملیگرایی افراطی یا استعمارگری در سرزمینهای اشغالی داشته باشد. همانطور که «دونالین وایت» [14] و «آنتونی بالاس» [15] به درستی استدلال میکنند، پاکسازی ایدئولوژیک و فراموشی تاریخی، مرکزیترین بخش تسلیم امروز به فاشیسم هستند. سیاستهای فراموشی تاریخی نه فقط اندیشهها، حافظهها و روایتها را هدف میگیرد، بلکه بدنها و حیات واقعی انسانها را نیز تحتتأثیر قرار میدهد؛ یعنی پیامدهای آن صرفاً نظری یا فرهنگی نیست، بلکه کاملاً مادی و فیزیکی است و به طور مستقیم به زندانها و اردوگاههای کار اجباری امروزی منتهی میشوند.
حذف عمدی تاریخ توسط کاخ سفید با برداشتن تصویر و زندگینامه نماد مبارزه با بردهداری - «هریت تابمن» [16] - از وبسایت خدمات پارکهای ملی ایالات متحده به یک اعدام ایدئولوژیک که میخواهد میراث بردهداری را پاک کند و درعینحال سهم عظیم آفریقایی - آمریکاییها در تاریخ کشور را کاهش دهد، به اوج خود میرسد. این تنها یک اشتباه نیست؛ این یک حمله حسابشده به حافظه یک ملت و یک ترور زیباییشناختی که در آن نمادهایی مانند تابمن در زبالهدان تاریخ دفع میشوند، است. در این کار، راستگرایان نهتنها تاریخ را بازنویسی میکنند، بلکه تلاش دارند هویت آمریکا را دوباره تصور کنند؛ هویتی که دیگر نمیتواند حقیقتهای وحشیانه گذشتهاش را با مقاومت، شجاعت و نبوغ شهروندان سیاهپوست خود به رسمیت بشناسد. این زمینی خطرناک است که اکنون بر روی آن قدم میزنیم. اجازهدادن به ادامه این پاکسازی یعنی رهاکردن جوهره زندگی دموکراتیک و اصول اخلاقی که باید ما را هدایت کنند. ما باید متوجه شویم که پاکسازی تاریخ - چه در ذهن و چه در بدن - عمل بیطرفانهای نیست؛ بلکه دعوتی بهسوی توتالیتر بودن است.
پاکسازی قانونی و پایان حاکمیت قانون
پاکسازی قانونی به فرایند سیستماتیک ازبینبردن قانون بهعنوان یک ابزار محافظتکننده دموکراتیک و تبدیل آن به ابزاری برای حکومت اقتدارگرا اشاره دارد. این روند، حاکمیت قانون را با «قانون حاکمیت» جایگزین میکند. در اینجا دیگر عدالت مطرح نیست، بلکه سلطه و قدرت است که قانون را به ابزاری برای طرد، انتقام و کنترل اقتدارگرا تبدیل میکند. تحت حکومت ترامپ، قانون دیگر برای حفاظت از حقوق مردم نیست، بلکه برای اجبار به وفاداری است. در این دوره، کارکنان فدرال به طور جمعی اخراج میشوند تا برای وفاداران حزبی جا باز شود. ترامپ تهدید کرده است که شرکتهای حقوقی بزرگ را که از خواستههای او تبعیت نمیکنند، هدف قرار میدهد. قضاتی را که علیه او حکم صادر میکنند، مورد حمله قرار میدهد و وعده داده است که به کسانی که مرتکب خشونتهای سیاسی شدهاند، عفو بدهد. او همچنین وعده داده است که شمارههای تأمین اجتماعی را از مهاجران سلب کرده و اخراجهای گستردهای انجام دهد؛ بدون آن که به حقوق قانونی مهاجران احترام بگذارد. کنگره همراستای ترامپ نیز قوانینی تصویب میکند که استقلال دادگاهها و قدرت قضات را محدود میکند. دولت ترامپ بدون وقفه در تلاش است تا کارمندان غیرحزبی و باتجربه را تصفیه کرده و آنها را با وفاداران سیاسی جایگزین کند تا دستورهای خود را بدون سؤال و اعتراض اجرا کنند. در این فرایند، حمایتهای قانونی نابود میشوند، آژانسهای نظارتی از قدرت خود تهی میشوند و مخالفت بهعنوان جرم تلقی میشود. مهاجران و دانشجویان تنها به دلیل ابراز عقاید سیاسی خود، بهویژه در حمایت از فلسطین، از خیابانها ربوده میشوند و به مراکز بازداشت در مناطق دورافتاده منتقل میشوند؛ بدون این که هیچ اتهامی به آنها وارد شده باشد یا مورد محاکمه قرار گیرند.
در سراسر آمریکا، دانشگاهها و نهادهای عمومی به طور فزایندهای به میادین جنگ ایدئولوژیک تبدیل شدهاند. کتابهایی که به نژادپرستی، خشونت جنسیتی و استعماری میپردازند، در حال ممنوع شدن هستند.
تروریسم دولتی، چیزی فراتر از خشونت فیزیکی است؛ این نوع ترور باتکیهبر بیمنطقی گسترش مییابد و دولت، اعمال تروریستی خود را زیر پوشش «امنیت ملی» توجیه میکند. یک نمونه بارز، ربودن دولتی «محمود خلیل» - دانشجوی فارغالتحصیل دانشگاه کلمبیا - است که در اعتراضات ضد اسرائیلی مشارکت داشت. «مارکو روبیو» - وزیر امور خارجه - در یادداشتی اعلام کرد که اگرچه باورهای «خلیل» ممکن است از نظر قانونی مجاز باشند، اما او با استناد به بندی از «قانون مهاجرت و تابعیت سال ۱۹۵۲» اختیار دارد که «بهصورت شخصی تشخیص دهد» آیا خلیل باید در کشور بماند یا نه. این بیانیه نگرانکننده، با قوانین شبیه به «نورنبرگ» و کابوسهای کافکایی، جوهره رژیمهای اقتدارگرا را آشکار میکند. در این رژیمها، مجازاتی فراتر از اعمال مجرم بر او تحمیل میشود و افراد را به طور پیشگیرانه بهخاطر افکارشان هدف قرار میدهند. این یادآور تاریکترین فصول تاریخ توتالیتاریسم، جایی است که آزادی نهتنها سرکوب میشود، بلکه در ریشههایش ریشهکن میگردد. این تنها یک اقدام فراتر از قانون نیست؛ بلکه یک حمله آشکار به روند قانونی و آزادی و یک تحریف زشت از عدالت است که بهمنظور ازبینبردن ابتداییترین حقوق بشر طراحی شده است.
هیچکس از وحشتی که توسط دولت ترامپ به راه افتاده در امان نیست. وقتی «کارولین لوویت» [17] - سخنگوی کاخ سفید - به طور بیتفاوت ادعا میکند که ترامپ در مورد اخراج شهروندان آمریکایی به زندان مشهور «السالوادور» شوخی نمیکرد، این تهدید ترسناک بهوضوح نیازمند توجه کامل ماست. این تنها یک لفاظی نیست؛ بلکه هشداری شدید از خطراتی جدی است که این دولت برای آزادیهای بنیادین ما به همراه دارد و نگاهی دلهرهآور به شکل فاشیسمی است که در آمریکا در حال شکلگیری است. این تهدیدها با یک کمپین بیرحمانه برای سرکوب اعتراض، تضعیف آزادیهای مدنی و ایجاد فضای ترس و سرکوب که تهدیدی برای دموکراسی به نظر میرسد، همراه است.
این فاشیسم آمریکایی است که بدون پوزش و با بیرحمی، حقوق، عدالت و آزادیهای دموکراتیک اساسی را نقض میکند. چنین سخنانی اعتراض را قبل از اینکه حتی رخ دهد، به یک عمل جنایی تبدیل میکند. این کار، جوهره پاکسازیهای قانونی و ایدئولوژیکی است که سیاستهای فاشیستی را پایهریزی میکند. این امر ماهیت کاملاً غیرمنطقی حکومتهای اقتدارگرا را آشکار میکند؛ جایی که دولت، نهتنها اعمال را کنترل میکند، بلکه به دنبال کنترل ذهن شهروندان خود است و خشونت و تروریسم دولتی را علیه کسانی که غیرقابلپذیرش هستند بهخاطر باورها، سخنان یا ارتباطاتشان توجیه میکند. تشدید ترور ایدئولوژیک، ویژگی فاشیسم است که بر پاکسازی عقلانیت، جرمانگاری آزادی فکر و عادیسازی خشونتهای دولتی استوار است.
شایانذکر است که این منطق، هماکنون در عمل در حال کار است. دانشجویانی که خواهان عدالت برای فلسطین هستند، با بازداشت، تعلیق و اخراج مواجه میشوند. اعتراض به تروریسم تعبیر میشود. همبستگی با نظارت روبهرو میشود و تمام اینها زیر سایه دولتی رخ میدهد که آماده است از تمام قدرت خود شامل نیروهای نظامی و... برای سرکوب اعتراض استفاده کند. این که دولت ترامپ آشکارا اعلام کند حق دارد افراد را نه بهخاطر آنچه گفته یا انجام دادهاند، بلکه به دلیل آنچه ممکن است فکر کنند، در دل داشته باشند یا در آینده به آن باور پیدا کنند، ربوده و زندانی کند، جلوهای بهتآور از وحشت «اورولی» است. این کار بیهیچ شکی، نمونهای آشکار از بیرحمی دولتی است و چیزی کمتر از تروریسم دولتی نیست.
پاکسازی ارتش توسط ترامپ، هدف قراردادن فرماندهان ارشد و بازرسان کل، تنها یک جابهجایی ساده نیست، بلکه یک تلاش حسابشده برای جایگزینی وفاداری به قانون اساسی با وفاداری شخصی است. این اقدام یادآور خطرناکترین پیشینهها در تاریخ معاصر است: همپیمانی هیتلر با «ورماخت»، کودتای نظامی «پینوشه» در شیلی و استفاده از نیروهای مسلح تحت فرمان «ویدلا» در آرژانتین. این ساختار فاشیسم نظامی شده است؛ جایی که نیروهای مسلح، دیگر از جمهوری دفاع نمیکنند؛ بلکه اراده یک فرد قدرتمند را اجرا میکنند. اگر ترامپ از ارتش علیه معترضان، تظاهرکنندگان یا دانشجویان معترض استفاده کند - همانطور که تهدید کرده است - نتیجه به طور ترسناکی روشن است: آنها اطاعت خواهند کرد. در این دیدگاه، قانون دیگر به عدالت متصل نیست؛ بلکه به ابزاری برای انتقام، طرد و سلطه بیرحمانه تبدیل میشود. سکوت و تسلیم حقیرانهای که در برابر فاشیسم دنبال میشود، نه صلح، بلکه همدستی است و آنچه در افق نمایان است نه نظم، بلکه باز شدن آهسته و محاسبهشده یک کودتای خزنده است.
پاکسازی نژادی و بلای برتریطلبی سفیدپوستانه
خشونت دولتی همیشه اهدافی دارد و این هدفها بهوضوح نژادی هستند. از مرزهای جنوبی تا حوزههای رأیگیری، از اعتراضهای دانشگاهی تا محلههای درونی شهرها، پاکسازی نژادی دیگر یک راهبرد پنهان نیست؛ بلکه به یک اصل حکمرانی بدل شده است. صدها مهاجر بدون طی مراحل قانونی بازداشت و اخراج میشوند؛ برخی به زندانهای بزرگ و مخوف در السالوادور فرستاده میشوند یا در بازداشتگاههای اداره مهاجرت (ICE) به طور نامحدود نگه داشته میشوند؛ جایی که حقوق بشر در اولویت نیست. در دوران حکومت وحشت «نایب بوکله» [18] - رئیسجمهور السالوادور - مفهوم «حکمرانی از طریق جرم» در این واقعیت متجلی است که «۸۴٬۰۰۰ نفر معمولاً بدون محاکمه، جلسه دادرسی یا هرگونه روند قانونی دیگر، بازداشت و زندانی شدهاند.». جوامع سیاهپوست و لاتینتبار بیش از حد تحت نظارت پلیس هستند، از حمایت کافی بیبهرهاند و به طور مداوم مورد خشونت قرار میگیرند؛ گویی در تیررس دولتی زندانمحور قرار دارند که آنها را نه بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان تهدید میبیند. خشونت پلیس به شکل یک ابزار نرمالشده انضباط نژادی و تروریسم درآمده، درحالیکه گروههای شبهنظامی برتریطلب سفیدپوست، جسورتر بوده و غالباً موردحمایت قرار گرفتهاند.
پاکسازی قانونی به فرایند سیستماتیک ازبینبردن قانون بهعنوان یک ابزار محافظتکننده دموکراسی و تبدیل آن به ابزاری برای حکومت اقتدارگرا اشاره دارد. این روند، حاکمیت قانون را با «قانون حاکمیت» جایگزین میکند.
«استفان میلر» [19] که بهعنوان یک ناسیونالیست سفیدپوست شناختهشده شهرت دارد، یکی از معماران اصلی سیاستهای نژادپرستانه دولت ترامپ به شمار میآید. او بهخاطر حمایت بیرحمانهاش از سیاست جداسازی هزاران کودک از والدینشان در دوران نخست ریاستجمهوری ترامپ، بدنام شده است. میلر سالهاست که با رسانهها و چهرههای راست افراطی همسو بوده و مخالفت صریحش با برنامه حمایت از مهاجران و تلاش برای لغو وضعیت حفاظتشده موقت برای جمعیتهای عمدتاً غیرسفیدپوست، بهروشنی ریشههای نژادپرستانه دیدگاههای او را نمایان میسازد. این تعصب چنان آشکار است که حتی اعضای خانواده خودش نیز به طور علنی او را محکوم کردهاند.
پاکسازی نژادی، خود را از طریق مجموعهای از سیاستهای واپسگرایانه نشان میدهد. حق رأی از طریق ترسیم ناعادلانه حوزههای انتخاباتی، پاکسازی فهرست رأیدهندگان، ایجاد رعب و وحشت در حوزههای رأیگیری و تصویب قوانینی که به طور خاص باهدف محرومسازی جوامع رنگینپوست طراحی شدهاند، تحت حمله است. برنامههای متنوع، برابری و شمول (DEI) به بهانه مقابله با تبعیض نژادی برچیده میشوند، درحالیکه دلیل واقعی حذف آنها، تلاش این برنامهها برای جبران بیعدالتیهای ساختاری است. در مدارس و دانشگاهها، آموزش ضدنژادپرستی زیر سؤال رفته، کتابها سانسور میشوند، آثار نویسندگان رنگینپوست ممنوع میگردند و هر تلاشی برای برجستهسازی صدای گروههای بهحاشیهراندهشده با برچسب شستوشوی مغزی طرد میشود.
جوامع مسلمان به طور بیوقفه تحت نظارت هستند؛ زندگی آنها زیر ذرهبین سیاستهایی قرار دارد که به شکل نابرابر آنها را هدف میگیرند. محلههای لاتینتبار مورد یورش قرار میگیرند. حاکمیت بومیان نادیده گرفته میشود و دانشجویانی که علیه این بیعدالتیها اعتراض میکنند - بهویژه آنهایی که از حقوق فلسطینیها دفاع میکنند - افراطی و دشمنان دولت نامیده میشوند.
نتیجهگیری
مهاجران و دانشجویان تنها به دلیل ابراز عقاید سیاسی خود - بهویژه در حمایت از فلسطین - از خیابانها ربوده میشوند و به مراکز بازداشت در مناطق دورافتاده منتقل میشوند.
در عصری که فاشیسم دیگر در سایهها پنهان نمیماند، باید بتوانیم بهروشنی ساختار «پاکسازی» را ببینیم؛ ساختاری که دموکراسی پیشاپیش تضعیفشده را از نظر اجتماعی، ایدئولوژیک، قانونی و نژادی از درون تهی میکند. این فقط مربوط به سیاستهای پراکنده نیست، بلکه به کلیت یک سیستم و به یک شیوه از فاشیسم نئولیبرالی مربوط است که از فراموشی، ترس و زوال تغذیه میکند. برای مقابله با این وضعیت، مردم آمریکا باید به آگاهی تاریخی برسند و به این موضوع حساس باشند که چگونه قدرت، هم در جریان زندگی روزمره و هم در جلوی چشم عمل میکند.
همانطور که جامعهشناس فقید «پیر بوردیو» [20] یادآور میشود، سرمایهداری گانگستری یا نسخه بهروز شده آن به نام فاشیسم نئولیبرالی، نهتنها از طریق سرکوب، بلکه از طریق مرگ تخیل، ازبینبردن تفکر انتقادی، قضاوت آگاهانه و نهادهایی که اینها را پرورش میدهند، رشد میکند و ضروری است که هویتها، قدرت عمل و ذهنیتهای سرکوبگر را به چالش بکشیم؛ درحالیکه به طور یکسان، پرورش نیروهای فرهنگی و آموزشی که قادر به ازبینبردن آنها باشند، اهمیت دارد. همانطور که باید با ساختارهای اقتصادی، مالی و نهادین فاشیسم نئولیبرال هم در سطح ملی و هم در سطح جهانی روبهرو شویم، به همان اندازه ضروری است که درک کنیم سلطه در سطح فکری و آموزشی نیز عمل میکند. آنچه اکنون لازم است، تنها آگاهی و خشم نیست؛ بلکه مقاومت سازمانیافته است. آموزش باید بهعنوان ابزاری برای آزادی باز پس گرفته شود؛ ابزاری که قادر به تولید شهروندانی منتقد، آگاه و شجاع باشد. اکنون زمان سکوت یا تماشاگر بودن نیست. زمان آن رسیده که به دفاع از آزادی، عدالت، برابری و رؤیای شکننده نوعی دموکراسی برخیزیم که هنوز به طور کامل محقق نشده است.
https://www.counterpunch.org/2025/04/18/the-politics-of-cleansing/
[1] . Henry Giroux
[2] . Rob Nixon
[3] . Issie Lapowsky
[4] . Vanity Fair
[5] . Noah Bullock
[6] . David Levi Strauss
[7] . Timothy Snyder
[8] . Hazel Carby
[9] . Maximillian Alvarez
[10] . Maria Pia Lara
[11] . Zane McNeill
[12] . Fatima Bhutto
[13] . Smithsonian
[14] . Donalyn White
[15] . Anthony Ballas
[16] . Harriet Tubman
[17] . Karoline Leavitt
[18] . Nayib Bukele
[19] . Stephen Miller
[20] . Pierre Bourdieu
/ انتهای پیام /