گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «شان ساچدِو» [1] پژوهشگر و نقاد فرهنگی ساکن نیویورک آمریکا در مقالهای که وبسایت مجله «jacobin» آن را منتشر کرده است به نقش رسانههای جریان اصلی در آمریکا (واشنگتنپست، نیویورکتایمز، والاستریت ژورنال، سیانان و آسوشیتدپرس) برای زمینهسازی و همراهی با جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران میپردازد. به گفته وی این رسانهها در گزارشهای خود تصویری شیطانی از ایران ارائه میدادند که گویی ایران مقصر این جنگ است و باید بمباران شود، دانشمندان هستهای آن ترور شوند و مردم غیرنظامیاش کشته شوند.
ارائه تصویر جانبدارانه و ناعادلانه از جنگ
همزمان با فروپاشی غزه و گرسنگی فزاینده مردم آن، شاید انتظار میرفت رسانههای جریان اصلی در پوشش خبری خود از حرکت شتابزده آمریکا و اسرائیل بهسوی جنگ با ایران، با احتیاط عمل کنند و هزینههای گزاف توجیه خشونت دولتی را در نظر بگیرند. اما بررسی دقیق گزارشهای پنج رسانه ملی آمریکا درباره بمبارانهای ایران، لحنهای جنگطلبانه و شگردهایی را آشکار میکند که یادآور پوشش خبری رسانهها در ماههای پیش از حمله به عراق، بیستودو سال پیش است.
وقتی پای «دشمنان پنتاگون» در میان است، روزنامهنگاران پرنفوذ آمریکا همچنان تسلیم دروغهای نهادی، چشمپوشی از پرسشگری، و غلبه جانبداری بر حقیقت میشوند.
در ۲۱ ژوئن (31 خرداد) هنگامی که دولت ترامپ حملات هوایی گستردهای را به تأسیسات هستهای ایران انجام داد ـ تنها اندکی بیش از یک هفته پس از آنکه اسرائیل صدها نقطه در داخل ایران را هدف حمله پیشدستانه قرار داد ـ روزنامههای واشنگتنپست، نیویورکتایمز، والاستریتژورنال، شبکه سیانان و خبرگزاری آسوشیتدپرس سیلی از گزارشها و سرمقالهها را منتشر کردند که زمینههای تاریخی و واقعیاتی را که به زیان آمریکا و اسرائیل بود، نادیده گرفتند. در عوض، تصویری یکجانبه ارائه دادند که بر این پیشفرض استوار بود: ایران بازیگری «شرور» است که بهمراتب کمتر از آمریکا و اسرائیل، سزاوار در اختیار داشتن سلاح هستهای است. در کنار این پیشفرض، فرض دیگری نیز ــ گرچه شاید نه عمدی ــ القا شد: این که دولت و مردم ایران شایسته یک تحلیل بیطرفانه و دقیق نیستند.
در دوازده روز ماه ژوئن که طی آن ایران و اسرائیل به تبادل آتش پرداختند، این پنج رسانه یادشده، عمدتاً اصول پایهای روزنامهنگاری را که میتوانست به سود ایران تمام شود، نادیده گرفتند. در پوششهای آنها هیچ نشانی از بررسی قانونی یا مشروع بودن ترورهای هدفمند، کشتهشدن غیرنظامیان، تخریب زیرساختها یا تهدیدهای آشکار به تغییر رژیم در جمهوری اسلامی دیده نمیشد.
بمبارانهای لازم و مطلوب!
رسانهها توضیح ندادند که چرا ایران با حوثیهای یمن و حزبالله لبنان متحد است، یا اینکه تاریخچهای از این گروهها ارائه دهند که فراتر از عصر آیفون برود. یعنی پوشش خبری چنان کوتاهمدت و ناقص بود که انگار همه چیز از همین چند سال اخیر آغاز شده است. آنها نزدیک به یک قرن دخالت، فشار و سرکوب مستقیم آمریکا در داخل و اطراف ایران نپرداختند. هیچ پرسشی درباره این فرض پنتاگون مطرح نشد که داشتن سلاح هستهای توسط ایران لزوماً به فاجعهای جهانی ختم خواهد شد. و قطعاً مشروعیت زرادخانه نهچندان پنهان هستهای اسرائیل، یا امتناعش از پیوستن به معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT)، مورد چالش قرار نگرفت؛ حتی با وجود آنکه ارتش اسرائیل سطحی از کشتار غیرنظامیان را رقم زده که در قرن حاضر بیسابقه است. (بدیهی است که «حق بدیهی» آمریکا برای داشتن سلاح هستهای هم کاملاً مسلم فرض شد، هرچند این کشور تنها کشوری است که تاکنون بمب اتم را بر سر جمعیتهای غیرنظامی انداخته است.)
برای این پنج رسانه قدرتمند آمریکا، جذابتر آن بود که به این موضوع بپردازند که آیا دونالد ترامپ در ارزیابی اولیهاش از این حملات دچار اشتباه شده است. آنها روزها تیتر یک خود را به گزارش اطلاعاتی فاش شدهای اختصاص دادند که مدعی بود بمبارانها شاید فقط «چند ماه» برنامه ادعایی هستهای ایران را به تعویق انداخته باشد. نتیجهگیری ضمنی این بود: بمبارانها کافی نبوده و بمبارانهای بیشتری باید انجام گیرد.
در دوازده روز ماه ژوئن که طی آن ایران و اسرائیل به تبادل آتش پرداختند، پنج رسانه جریان اصلی آمریکا عمدتاً اصول پایهای روزنامهنگاری را که میتوانست به سود ایران تمام شود، نادیده گرفتند.
این رسانهها صفی از مصاحبهشوندگان را از اندیشکدههای همواره جنگطلب و نهادهای فدرال گرد آوردند که تقریباً همگی بر این نکته توافق داشتند: ایران بد است، آمریکا خوب است، و بمبارانها ضروریاند. اختلافنظرها – اگر اصلاً وجود داشت – تنها به سطح تاکتیکی محدود میشد، نه به تاریخ، مشروعیت، اخلاق یا دیدگاههای بدیل و معنادار.
شاید تأسفبارترین بخش ماجرا این باشد که این ارکان رسانهای جریان اصلی، با لحنی بیپروا و سادهانگار، ایران را کشوری ترسناک، سرکوبگر، خبیث و غیرقابلفهم ترسیم کردند. آنها از زبان شرقشناسانهای بهره گرفتند که دهههاست بهعنوان ابزار مشروعیتبخش برای غارتهای آمریکا و متحدانش در خاورمیانه بهکاررفته است.
یکی از تحلیلهای بهویژه تکاندهنده این جنگ را «راجر کوهن» [2]، خبرنگار ارشد نیویورکتایمز در پاریس و برنده جایزه «پولیتزر» منتشر کرد. مقاله با نقل خاطرات زنی آغاز میشود که در زندان «بدنام» اوین زندانی بوده و از یادآوری آن «به خود میلرزد»، و سپس ایرانِ «تحقیرشده» پس از بمباران را در حالی توصیف میکند که بهسختی به حیات خود ادامه میدهد. در همین زمان، در همان روزی که اسرائیل زندان اوین را بمباران کرد و ۷۱ نفر را کشت، نیویورکتایمز مقالهای منتشر کرد با عنوان «آنچه باید درباره زندان بدنام اوین ایران بدانید»؛ مقالهای که بیشتر بر «شرایط هولناک» آن و جایگاهش بهعنوان «نماد سرکوب» تمرکز داشت. این واقعیت که در میان کشتهشدگان، بازداشتشدگان، بستگان ملاقاتکننده و کارکنان زندان حضور داشتند، ظاهراً اهمیتی نداشت.
«راجر کوهن» در تحلیل خود سعی میکند به خوانندگان زمینهای تاریخی از جنگ ارائه دهد، بخشی که عنوان آن را «پارانویا، نهادینهشده» گذاشته است. اما این بخش نه با کودتای مشترک سیا و امآی ۶ در سال ۱۹۵۳ آغاز میشود ـ همان کودتایی که نخستوزیر دموکراتیک ایران را سرنگون کرد ـ بلکه با انقلاب ۱۹۷۹ ایران شروع میشود، انقلابی که در آن آیتالله روحالله خمینی جایگزین «شاهی شد که به چشم مهرهای از سوی غرب سکولار و فاسد دیده میشد». (عبارت مجهولِ «دیده میشد» گویای نحوه رویکرد کوهن به مسئله است؛ گویی شاه تنها تصور میشد که مهرهای سرسپرده است، نه آنکه واقعاً دیکتاتوری فاسد و سرکوبگر بود که با حمایت مستقیم آمریکا بر سرکار آمده بود.)
در روایت رسانههای جریان اصلی آمریکا از جنگ ۱۲ روزه نه جنایت مهم بود و نه قانون و نه قربانی؛ تنها چیزی که اهمیت داشت سایه پیوسته تهدیدی به نام «ایران» بود که باید هرطور شده حتی با نقض مکرر حقوق بشر و اصول بدیهی عدالت مهار شود.
کوهن سپس مینویسد: «تنشها بهزودی میان کسانی که برای دموکراسی جنگیده بودند و کسانی که حکومت دینی برایشان اولویت داشت، شعلهور شد» ؛عبارتی رسمی و جدی که گویی ایرانِ پس از انقلاب را صحنه غلبه عمامهبهسرهایی متعصب و تندخو تصویر میکند. او گزارشش را با معرفی فیلمی به نام «بنبست» [3] به پایان میبرد؛ فیلمی که به مسئله حجاب و «ویرانیهایی که اختلافنظر بر سر حکومت دینی بر یک خانواده ایرانی تحمیل میکند» میپردازد. پایانی شوم برای روایتی شوم درباره ملتی اسلامی که گویا ذاتاً خطرناک و رازآلود است. این نحوه روایتکردن ماجرا از خبرنگاری چون کوهن که همین اواخر آمریکا را «ملتی که مأموریت اصلیاش دفاع از دموکراسی بوده» توصیف کرده بود، چندان هم دور از انتظار نیست. کوهن در سال ۲۰۰۸، تنها اندکی پس از آنکه نشریه لنست برآورد کرده بود که شمار قربانیان جنگ عراق ممکن است تا ۹۴۲ هزار نفر رسیده باشد، نوشته بود: «هنوز هم باور دارم آزادی عراق ارزش این بهای سنگین را دارد.»
در همان مسیر سوگیرانه، مقالهای از «گرگ میلر» [4]، خبرنگار تحقیقات خارجی «واشنگتنپست»، منتشر شد با عنوان: «ایرانِ تضعیفشده ممکن است برای انتقام به ترور و حملات تروریستی متوسل شود». میلر در توصیف شوم خود از ایرانِ خبیث و نقشهکش، حتی یکبار هم اشارهای نمیکند که اسرائیل بهتازگی سی تن از فرماندهان امنیتی ایران و یازده دانشمند هستهای را ترور کرده، یا اینکه اسرائیل دهههاست در سراسر منطقه به ترور مخالفان خود عادت دارد. در عوض، این ایران است که بناست تهدیدی فزاینده علیه آمریکا و متحدانش در خاورمیانه قلمداد شود. میلر هشدار میدهد که «حملات نامتقارن» و «طرحهای تروریستی در خارج از کشور» ممکن است در هر لحظه از سوی ایران رخ دهند.
او گزارش میدهد که کنیسههایی در فرانسه و آلمان تدابیر امنیتی را تشدید کردهاند، در حالی که جاسوسان ایرانی در قبرس و بریتانیا دستگیر شدهاند. اما سؤال اینجاست: ایران چگونه به شکلی متقارن میتواند به صدها کشته، هزاران زخمی، و ترور فرماندهان ارشد نظامیاش توسط نیرومندترین ارتشهای تاریخ مدرن واکنش نشان دهد؟ جاسوسان موساد که به درون ساختار حکومتی ایران نفوذ کرده و پهپادها و مواد منفجره کاشتهاند، چه جایگاهی در این روایت تهدید و جاسوسی دارند؟ اگر ایران وزیر دفاع آمریکا را ترور میکرد — همان کاری که دولت ترامپ در سال ۲۰۲۰ با حمله پهپادی به کاروان حامل قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس انجام داد — واکنش آمریکا چه میبود؟ میلر اشاره میکند که پاسخ محدود ایران به این ترور «به طرز عجیبی ملایم به نظر میرسید» و بهاینترتیب تلویحاً این گزاره را القا میکند که اگر واکنش ایران طبیعی بود، باید خشونتبار و بیمهار میبود.
«میلر: با محدود کردن عمدیِ بستر جغرافیایی و تاریخی روایت خود، بهگونهای مؤثر از پاسخ به سؤالات اساسی طفره میرود. او مینویسد: «ایران عموماً بهعنوان یکی از مصممترین حامیان خشونت شناخته میشود» و اضافه میکند که این کشور «از نخستین سالهای جمهوری اسلامی با حملات ویرانگر مرتبط بوده است». او به حمله حزبالله در سال ۱۹۸۳ به نیروهای آمریکایی در بیروت اشاره میکند، اما هیچ اشارهای به دخالت آمریکا در جنگ داخلی لبنان یا نقش اسرائیل در تسهیل کشتاری فجیع در بیروت در سال پیش از آن ندارد؛ کشتاری که در آن بیش از ۳۰۰۰ غیرنظامی به طرزی وحشیانه قتلعام شدند؛ فاجعهای که سناتور وقت، جو بایدن، در واکنش به آن گفت: «حضور اسرائیل در لبنان برای ما حیاتی است».
رسانههای جریان اصلی آمریکا صفی از مصاحبهشوندگان را از اندیشکدههای همواره جنگطلب و نهادهای فدرال گرد آوردند که تقریباً همگی بر این نکته توافق داشتند: ایران بد است و آمریکا خوب است.
«میلر» به سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران توسط ناو جنگی آمریکا در سال ۱۹۸۸ نیز اشارهای نمیکند؛ حادثهای که به کشتهشدن هر ۲۹۰ سرنشین هواپیما انجامید. (فرمانده ناو آمریکایی که دستور شلیک داده بود، بعدها مدال افتخار دریافت کرد.) او به کودتای طراحیشده آمریکا در ایران، مجوز فروش مواد لازم برای تولید سلاحهای شیمیایی به صدام در خلال جنگ ایران و عراق، یا سلسله جنایات منطقهای اسرائیل علیه غیرنظامیان که بسیاری از آنها مشمول تعریف جنایات جنگی و تخریب زیرساختها میشود، هیچ اشارهای نمیکند.
در روایت میلر، تنها یک تهدید برای خاورمیانه وجود دارد و آن هم ایران است. او حتی پا را فراتر میگذارد و مینویسد نگرانیها از تهران «چنان جدی» بوده که مقامهای آمریکایی گمان کردند شاید این ایران بوده که دستور سوءقصد به دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۴ را صادر کرده؛ سوءقصدی که توسط «توماس ماتیو کروکسِ» [5] بیستساله صورت گرفت. (البته میلر با دقت و وظیفهشناسی اضافه میکند که تحقیقات بعدی این ارتباط را رد کردند.)
در مجموع، میلر تصویری ارائه میدهد که در آن آمریکا و اسرائیل، با وجود دههها مداخله، کودتا، جنگافروزی و کشتار، از چارچوب مسئولیتپذیری اخلاقی و حقوقی خارجاند و تنها ایران است که باید دائماً زیر ذرهبین باشد؛ کشوری که هرگونه پاسخ یا واکنش آن، چه محدود و چه شدید، بهعنوان تهدیدی بنیادین علیه نظم منطقهای و جهانی معرفی میشود.
دشمنی یکطرفه
تبلیغات دولتی، بنا به تعریف، از طریق گزارشهایی گسترش مییابد که مواضع نهادهای رسمی کشور ـ بهویژه ارتش ـ را مفروض میگیرند و بیهیچ نقدی، اظهارات مقامهای حکومتی را بازتاب میدهند؛ بیآنکه برای دیدگاهها و صداهای مخالف، جایی در روایت خود باز کنند. در پوشش خبری پنج رسانه مورد بحث طی ماه گذشته، مجموعهای هماهنگ از مصاحبهشوندگان همصدا، با ظاهری تحلیلی و آکادمیک، به استوار شدن روایتی از «دشمنی یکطرفه» یاری رساندند؛ روایتی که با سادهسازی واقعیتها و آغاز از پایان، از پرداختن به ریشههای بحران طفره میرفت و تنها ایران را مقصر جنگ نشان میداد.
رسانههای آمریکایی تصویری ارائه دادند که در آن آمریکا و اسرائیل، با وجود دههها مداخله، کودتا، جنگافروزی و کشتار، از چارچوب مسئولیتپذیری اخلاقی و حقوقی خارجاند و تنها ایران است که باید دائماً بهعنوان تهدیدی بنیادین علیه نظم منطقهای و جهانی معرفی میشود.
در یکی از مقالات نیویورکتایمز، به طرزی سادهلوحانه به نقلقولهایی از دونالد ترامپ، معاونش «جی. دی. ونس»، سازمانهای اطلاعاتی آمریکا، سخنگوی کاخ سفید «کارولین لویت» [6]، چندین مقام آمریکایی، سناتور «لیندسی گراهام»، مقامات اروپایی، مقامات غربی، وزیر خارجه آمریکا «مارکو روبیو» و نماینده «جیم هیمس» [7] استناد شده بود. در مقالهای دیگر، منابع خبری شامل ارتش اسرائیل، معاون سابق شورای امنیت ملی اسرائیل، و اندیشکده بدنام بروکینگز بود که از مدتها پیش به دلیل وابستگی و جانبداری آشکارش زیر سؤال رفته است.
در تحلیلی که «والاستریت ژورنال» درباره «خطرناکتر و غیرقابلپیشبینیتر شدن ایران» پس از بمبارانها منتشر کرد، تنها چهرههایی از طیف «میانهروی اندیشکدهای» حضور داشتند، بیآنکه حتی یکصدای مخالف در میان آنها باشد. از جمله این افراد، «بهنام بن طالبلو» [8] بود، «کارشناس ایران» در بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD)؛ سازمانی که به دلیل مواضع آشکارا همسو با اسرائیل شهرت دارد، تا حدی که ژورنال ناچار شد در توضیحی بنویسد که این نهاد «در واشنگتن از روابط با اسرائیل حمایت میکند». با این حال، این رسانه تحلیل خود را با نقل قولی از «طالبلو» تقویت کرد: «این رژیم زخمی است، اما همچنان مرگبار است. نباید تصور کرد که کار تمام شده یا خطر از بین رفته است جشن گرفتن در این مقطع، با وجود موفقیتهای واقعی نظامی، هنوز زود است.»
سناتور «کریس مورفی» [9] در گفتوگو با واشنگتنپست گفت: «شما نمیتوانید با بمباران، دانش را از بین ببرید، حتی اگر تعداد زیادی از دانشمندان را هم بکشید. هنوز افرادی در ایران هستند که کار با سانتریفیوژها را بلدند.» اما نه مورفی و نه واشنگتنپست هیچکدام خودِ کشتار دانشمندان را مورد پرسش قرار ندادند؛ این ترورها بهعنوان رویدادهایی «اجتنابناپذیر» در نظر گرفته شدند که باید با یک «اما»ی سریع و گذرا بیاثر میشدند.
«واشنگتنپست» در گزارشی خبری در ۲۵ ژوئن (4 تیر) دقیقاً با همین منطق حرکت کرد و نوشت: «اسرائیل گفته است که در جریان حملات هواییاش تا دوازده دانشمند ارشد هستهای ایران را کشته است، اما ایران دهههاست که روی تولید مواد هستهای تحقیق کرده و دارای طیف وسیعی از متخصصان است». در گزارشی دیگر در ۲۶ ژوئن (5 تیر)، نیویورکتایمز نوشت: در جریان تقریباً دو هفته درگیری، اسرائیل شماری از دانشمندان هستهای ایران را کشته است. اما اگر تعداد کافی از آنها زنده مانده باشند، ایران ممکن است با تکیه بر ذخایری پنهان، با شتاب به سمت تولید سلاح حرکت کند..
این «اما»ها کارکردی مشخص دارند: از بین بردن بار اخلاقی و سیاسی کشتن دانشمندان غیرنظامی با چرخاندن تمرکز بهسوی یک تهدید بالقوه همیشگی گویی ترورها، نهتنها موجه، بلکه ناکافی بودهاند. در این نوع روایت، نه جنایت مهم است، نه قانون، نه قربانی؛ تنها چیزی که اهمیت دارد، سایه پیوسته تهدیدی به نام «ایران» است که باید هرطور شده مهار شود، حتی با نقض مکرر حقوق بشر و اصول بدیهی عدالت.
گزارشهای خبری هفتههای اخیر، آنچنان مملو از عبارت کلیشهای «دویدن بهسوی بمب» بودند که شمارششان ممکن نیست؛ عبارتی که یادآور هشدار «جورج اورول» است، آنگاه که گفت: «عبارات از پیش آماده نهتنها جملات را برایت میسازند، بلکه افکارت را نیز برایت میاندیشند.» یکی از تیترهای سیانان میگفت: «تأسیسات هستهای ایران در هم کوبیده شدهاند، اما رقابت برای ساخت بمب ممکن است شتاب گرفته باشد.» تیتر دیگری از همین شبکه چنین بود: «اسرائیل میگوید ایران با شتاب در حال ساخت سلاح هستهای است».
در برخی گزارشها، لحن شیطانی و هیولاوار نسبت به ایران به حدی اغراقآمیز شد که یادآور افسانههای کارتونی «والتدیزنی» بود. یکی از مقالات نیویورکتایمز با جملهای از نماینده کنگره، «جیم هیمس»، پایان مییابد: «رژیم شاید نفرتانگیز باشد، اما احمق نیست. این تجهیزات را میتوان نسبتاً آسان جابهجا کرد.» هیچ کجا این «نفرتانگیز بودن» ایران مورد تردید یا چالش قرار نگرفت؛ فرضی پذیرفتهشده و بنیادین بود.
در گزارشی از «سیانان»، مرکز غنیسازی فردو به شکلی ترسناک چنین توصیف شد: «شاید نفوذناپذیرترین دژ برنامه هستهای ایران [...] که در اعماق یک کوه مدفون شده است.» در گزارش ووالاستریت ژورنال، پس از آنکه بمبارانها پایان یافتند، نه مرگ و ویرانی، بلکه «دستگیریهای داخلی، پارانویا، و پلیس اخلاقی که قوانین پوشش را اجرا میکند»، بهعنوان مشکلات اصلی مردم ایران معرفی شدند. در گزارش دیگری، با لحنی شبیه به زبان وبلاگهای کشتیکج، همین روزنامه نوشت: «اسرائیل، دشمن دیرینهاش ایران را با شدت کوبید».
در شب حملات آمریکا، خبرگزاری «آسوشیتدپرس» در تیتر خود نمونهای تمامعیار از اینکه چگونه نباید لید خبری نوشت ارائه داد. در درامی پر استعاره و گنگ آمده بود: «ارتش آمریکا بامداد یکشنبه به سهنقطه در ایران حمله کرد و خود را وارد تلاش اسرائیل برای قطع سرِ برنامه هستهای ایران کرد؛ قماری پرریسک برای تضعیف دشمنی دیرپا در میانه تهدیدهای ایران به انتقام که ممکن است به بحرانی منطقهای دامن بزند.»
در همین گزارش که «واشنگتنپست» نیز بازنشرش کرد، آسوشیتدپرس با هیجانی خاص فضای کاخ سفید را چنین توصیف میکند: «تاریکی بیرون از بال غربی کاخ سفید گسترده بود و آژیر اتومبیلی در پسزمینه ترافیکی که بیتوقف ادامه داشت، لحظه تاریخی سخنرانی ترامپ پس از بمباران را همراهی میکرد».
«کوهن»، در تحلیل خود در نیویورکتایمز که پیشتر به آن اشاره شد، از «جفری فِلتمن» [10]، عضو اندیشکده بروکینگز، دعوت کرد تا رهبر عالی ایران، «علی خامنهای» را توصیف کند او آیتالله خامنهای را چنین توصیف کرد: «در اعماق پناهگاهش نشسته» و «چشمانی مهربان دارد، اما کلامش که با صدایی آرام و یکنواخت بیان میشود هیچ نشانی از از مهربانی ندارد.»
وقتی چند سالی در اتاقهای خبر رسانههای جریان اصلی کار کنی، درباره گزارشگریِ جنگهای خارجیِ تازهدرحالوقوعی که آمریکا در آنها نقش دارد، به دو نکته مهم پی میبرید. اول اینکه تنها شمار اندکی از رسانههای آمریکایی توانایی مالی اعزام خبرنگار به میدان جنگ را دارند. همین معدود رسانهها نیز، در عمل، آشکارا یا ضمنی، با نیروهای نظامی آمریکا همراه میشوند و از زاویه دید آنها گزارش میدهند. رسانههایی که خبرنگار به میدان نمیفرستند، ناگزیر به استفاده از گزارشهای چند خبرگزاری بینالمللیاند — مانند آسوشیتدپرس، رویترز یا فرانسپرس — که خود نیز اغلب گزارشهایشان را بر پایه منابع «رسمی» (یعنی حکومتی) تنظیم میکنند. نتیجهاش نوعی گزارشگری استانداردشده و نسخهبرداریشده از دل مهآلودگی جنگ است که در سراسر تحریریههای خبری تکرار میشود.
دوم اینکه خبرنگاران ارشدِ مأمور پوشش جنگها از منظر منافع آمریکا، اغلب در راهروهای پنتاگون پرسه میزنند یا در میخانههای واشنگتن دیسی، با لابیگران و افراد بانفوذ، معاشرت میکنند و این سبک زندگی را نه به طور موقت، بلکه گاه تا پایان دوران کاری خود ادامه میدهند. ورود به حلقه امنیت ملی آمریکا آسان نیست و خبرنگارانی که دوام میآورند، این کار را از طریق بازتولید بیکموکاست بیانیههای رسمی، غرق شدن در «واقعیات روز» بدون هیچ زمینه تاریخی، و همدلی یا ستایش ب نیروهای نظامی کشورشان انجام میدهند.
افرادی که میخواهند در رسانههای خبری بزرگ و درباره موضوعات نظامی گزارش دهند، اغلب دیدگاههای سیاسی معتدل یا میانهرو دارند، بنابراین به راحتی حاضر میشوند برخی تناقضات یا نکات ناخوشایند را نادیده بگیرند تا در مسیر شغلی خود پیش بروند. آنها اغلب در موقعیتی قرار دارند که میتوانند با مقامهای نظامی ــ که در دفترهایی مجلل و مطبوع با تهویه مطبوع نشستهاند ــ رابطهای دوستانه، برقرار کنند، بیآنکه نیاز باشد با پیامدهای خونین حملات پهپادی بر خانههای مسکونی غیرنظامیان در صنعا، بیروت، یا تهران دستوپنجه نرم کنند. این خبرنگاران ارشد، وقتی به زندگی راحت با حقوقهای ششرقمی، برنامه کاری منظم و حضور دائمی در تلویزیون ملی خو میگیرند، درواقع در نقش خود به عنوان سخنگویان غیررسمی ارتش ایالات متحده تثبیت میشوند.
روایتی رسانهای که آشنا به نظر میرسد
در ماه می ۲۰۰۴ (اردیبهشت 1383) نیویورکتایمز نوعی عذرخواهی نیمبند برای گزارشهای جنگطلبانهاش در ماههای منتهی به حمله آمریکا به عراق منتشر کرد؛ گزارشهایی که ادعاهای دولت بوش درباره وجود سلاحهای کشتارجمعی در عراق را بیچالش و مشتاقانه تکرار میکردند، ادعاهایی که بعدها کاملاً دروغ از آب درآمدند. در میان همه این گزارشها، هیچکدام بهاندازه نوشتههای «جودیت میلر» [11] نماد این شیپور جنگ نبود. یکی از مقالههای او در سال ۲۰۰۲، با لحنی کاملاً بیتردید آغاز میشود: «مقامهای دولت بوش امروز گفتند بیش از یک دهه پس از آنکه صدام حسین موافقت کرد از سلاحهای کشتارجمعی دست بکشد، عراق جستوجوی خود برای سلاح هستهای را شدت بخشیده و تلاش جهانی برای دستیابی به مواد لازم برای ساخت بمب اتم را آغاز کرده است.»
ساختار و محتوای این گزارش، شباهتی نگرانکننده به پوشش خبری هفتههای اخیر درباره برنامه هستهای ایران دارد. در واقع، در هفتههای بهشدت حساس پیش از شعلهورشدن جنگ، آنچه در رسانههای برجسته ما دیده میشود – و این روند بسیار پیشتر از عراق و غزه آغاز شده – الگویی آشناست: ابتدا تبلیغ پرهیجان و جنگطلبانه، و فقط مدتی بعد، گزارشهایی پر از نگرانی و افسوس درباره رنج غیرنظامیان؛ همیشه هم با لحنی پر از «شگفتی»، گویی غیرنظامیان در عصر مدرن همواره قربانیان اصلی جنگها نبودهاند.
نیویورکتایمز در آن لحظه نادرِ اعتراف نوشت: «ما به چندین مورد از پوششهایی برخوردهایم که آنچنان دقیق و سختگیرانه نبودند که باید میبودند. در برخی موارد، اطلاعاتی که در آن زمان محل مناقشه بودند، و حالا مشکوک به نظر میرسند، بدون ملاحظه یا چالشگری کافی منتشر شدند. اکنون که به گذشته نگاه میکنیم، آرزو میکنیم که در بازنگری ادعاها ــ چه زمانی که شواهد جدید ظاهر شدند و چه زمانی که هیچ شواهدی ظاهر نشد ــ جسورتر عمل کرده بودیم».
بیست سال بعد، «پانکاج میشرا» [12]، روشنفکر هندی، در سخنرانیاش به مناسبت دریافت جایزه بینالمللی «وستون» گفت اگرچه «جنگ علیه ترور» اکنون عمدتاً بهعنوان شکستی نظامی و ژئوپلیتیکی دیده میشود، اما «هنوز آنگونه که باید بهعنوان یک شکست بزرگ فکری و اخلاقی فهم نشده است؛ تلاشی از سوی رسانههای غربی و طبقه سیاسی برای جعل واقعیت، تلاشی که به طور فاجعهباری شکست خورد، اما نه پیش از آنکه بیرحمی و فریبکاری را به طور عمیق و ماندگار در زندگی عمومی جا بیندازد.»
رویکرد محتاطانهای که رسانههای جریان اصلی طی دهه گذشته در برابر مسائل اجتماعی و داخلی در پیش گرفتهاند، ظاهراً در حوزه سیاست خارجی جایی ندارد. وقتی پای «دشمنان پنتاگون» در میان است، روزنامهنگاران پرنفوذ ما همچنان تسلیم دروغهای نهادی، چشمپوشی از پرسشگری، و غلبه جانبداری بر حقیقت میشوند. آمار دقیق قربانیان پس از حمله به عراق هنوز معلوم نیست، اما احتمالاً بیشترین تلفات انسانی را در قرن بیستویکم رقم زده است. پوشش سطحی و واکنشی رسانهها درباره حملات هوایی به ایران نیز بهآسانی میتوانست فاجعهای مشابه – و بیعدالتیای مشابه – به بار آورد و این رشته هنوز سردراز دارد.
https://jacobin.com/2025/07/mainstream-us-media-iran-war
[1] . Shaan Sachdev
[2] . Roger Cohen
[3] . Impasse
[4] . Greg Miller
[5] . Thomas Matthew Crooks
[6] . Karoline Leavitt
[7] . Jim Himes
[8] . Behnam Ben Taleblu
[9] . Chris Murphy
[10] . Jeffrey Feltman
[11] . Judith Miller
[12] . Pankaj Mishra
/انتهای پیام/