گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ این روزها که دانشجوها قدم به دانشگاه گذاشتهاند، شاهدیم بحث نتایج کنکور سراسری با تمرکز بر رتبه برترها دوباره داغ شده است، رخدادی که در کنار جذابیتهای خود همواره حواشی را نیز در بر دارد. امسال نیز این حواشی حول برخی موسسات کنکوری و یا رتبههای برتر، گاها مشاهده میشد. یکی از این حواشی محل تأمل مدل رفتاری بود که رتبه نخست کنکور تجربی، خانم آترینا فرحمند از خود بروز داد. رفتاری که از وی به شدت مورد توجه رسانهها قرار گرفت، تعامل نزدیک وی با موسسات کنکوری بود، به گونهای که با حضور در چندین موسسه گوناگون، رمز موفقیت خود را استفاده از بستههای آموزشی آنها معرفی میکرد. البته نکته قابل تأملتر آن بود که به گفته خود او، این بخش از مجموعههایی که حضور یافته و به تبلیغ آنها پرداخته، تنها بخشی از موسساتی است که تلاش کردهاند تا از وی به گونهای استفاده تبلیغاتی کنند. بلکه برخی از موسسات نیز بودهاند که علیرغم پیشنهادهای بزرگ (از نظر مالی)، درخواست آنها را رد کرده و به تبلیغ نپرداخته است. آترینا فرحمند در این اقدام تلاشی داشته است تا به سرعت رتبه خود را نقد کرده و بهمثابه یک کالا به فروش برساند. ما در این مجال قصد نقد رفتار وی را نداریم، بلکه آترینا فرحمند را بهمثابه محصولی از یک سیستم ملاحظه کرده و از دریچه وی، تلاش داریم تا گریزی به وضعیت نهاد علم و آموزش داشته باشیم. هدف از این نوشتار داوری ارزشی آترینا فرحمند نیست؛ چراکه وی کنشی عقلانی در بستری غیر عقلانی داشته است، از همین رو تلاش داریم تا به بهانه رفتار او، زیستبوم علمی کشور را توصیف کرده و توضیح دهیم.
علم بهمثابه کالا
همانطور که پیشتر گفته شد، کار آترینا فرحمند را میتوان با زبان کالایی شدن علم توضیح داد. فرحمند در تلاشی زود هنگام، به سرعت موفقیت خود را به کالا تبدیل کرده و به فروش میرساند. اما وی در این مسیر تنها نبوده بلکه «کالایی شدن نهاد علم»، معضلهای است که امروزه گریبان اندیشمندان ما را گرفته است. پیش از ورود جدیتر به بحث، شاید مناسب باشد تا ابتدا نگاهی به این حوزه علمی بیندازیم.
پیرامون کالایی شدن به معنای اعم آن نظریات گوناگونی تولید شده است. کالایی شدن فرهنگ چهارچوب وسیعی است که نظریهپردازان مختلف اعم از کارل مارکس و یا پیر بوردیو در نسبت با سرمایهداری تلاش کردهاند تا آن را توضیح دهند. اما کالایی شدن نهاد علم به طور خاص، حیطهای است که علاقه برخی نظریهپردازان را به خود جلب کرده است. در ادامه گریزی به این نظریات خواهیم داشت.
یکی از نظریهپردازانی که ایدههای وی پیرامون کالایی شدن نهاد علم محل توجه قرار گرفته، ژان فرانسوا لیوتار است. لیوتار بحث خود را با این ایده آغاز میکند که در گذشته، علم و دانش برای مشروعیت بخشیدن به خود، به داستانها یا «روایتهای کلان» تکیه میکردند. این روایتها به این پرسش پاسخ میدادند که «چرا باید به دنبال علم باشیم؟».
در این میان دو روایت اصلی عبارت بودند از:
۱. روایت رهایی (Narrative of Emancipation): علمی که به دنبال فهم است تا بشریت را از جهل، خرافات و ظلم سیاسی آزاد کند و شهروندانی را آگاه بسازد. روایت مذکور در واقع آن روایت غالب از علم بود که بهعنوان جریان اصلی در روشنگری بروز و ظهور داشت.
۲. روایت وحدت دانش (Narrative of Speculative Unity): علمی که به دنبال یک دانش یکپارچه و کامل از جهان است و همه علوم در نهایت به یک حقیقت واحد و کلی میرسند. این نگاه مقداری ایدهآلیستی و فلسفی بود.
اسلاتر و لسلی استدلال میکنند که از حدود دهه ۱۹۸۰ به بعد، یک تغییر پارادایم اساسی در نقش دانشگاهها رخ داده است. در گذشته، دانشگاه عمدتاً یک «نهاد اجتماعی» تلقی میشد که وظیفهاش تولید «کالای عمومی» (Public Good) بود. یعنی دانش، پژوهش و شهروندان تحصیلکردهای که به کل جامعه نفع میرسانند. دولتها نیز به همین دلیل هزینههای آن را تقبل میکردند. اما تحت تأثیر سیاستهای نئولیبرالی، کاهش بودجههای دولتی و ظهور «اقتصاد دانشبنیان» دانشگاهها مجبور شدند برای بقا و رشد، خود را با منطق بازار تطبیق دهند.
لیوتار معتقد است که در دوران پستمدرن، ما دیگر به این داستانهای بزرگ خوشبینانه باور نداریم. بدبینی ناشی از جنگهای جهانی، بحرانهای زیستمحیطی و پیچیدگیهای جامعه، ایمان به «پیشرفت» و «حقیقت مطلق» را از بین برده است.
حالا که آن توجیهات بزرگ فروریختهاند، علم و دانش برای بقا و دریافت بودجه به یک منطق جدید و بیرحمانه روی آوردهاند؛ منطقی که لیوتار از آن به منطق پرفورمتیویتی یا کارآیی (Performativity) تعبیر میکند.
در این منطق پرسش از آنکه «آیا این دانش حقیقی است؟» یا «آیا به رهایی بشر کمک میکند؟» پرسشهایی معتبر و جدی به شمار نمیآید. بلکه پرسش مهم آن است که «آیا کارآمد است؟». کارآمدی در اینجا به معنای بهینهسازی نسبت ورودی به خروجی است. یعنی چگونه با کمترین هزینه (زمان، پول، انرژی) میتوان بیشترین بازدهی (سود، قدرت، نتیجه) را به دست آورد. این منطق مستقیماً از دنیای تکنولوژی و سرمایهداری به دنیای علم وارد شده است.
در نتیجه این گذار که لیوتار توضیح میدهد آموزش از «پرورش ذهن» به «تولید مهارتهای قابل فروش» برای سیستم اقتصادی تبدیل میشود. دانشگاه دیگر محلی برای تفکر انتقادی نیست، بلکه کارخانهای برای تولید نیروی کار متخصص است. پژوهش از «کنجکاوی برای کشف حقیقت» به «تلاش برای رسیدن به نتایج قابل ثبت نظیر اختراع و قابل تجاریسازی» تغییر میکند.
ایده دومی که میتوان مورد توجه قرار داد، نظریه «سرمایهداری دانشگاهی» از شیلا اسلاتر و لری لسلی است. اسلاتر و لسلی استدلال میکنند که از حدود دهه ۱۹۸۰ به بعد، یک تغییر پارادایم اساسی در نقش دانشگاهها رخ داده است. در گذشته، دانشگاه عمدتاً یک «نهاد اجتماعی» تلقی میشد که وظیفهاش تولید «کالای عمومی» (Public Good) بود. یعنی دانش، پژوهش و شهروندان تحصیلکردهای که به کل جامعه نفع میرسانند. دولتها نیز به همین دلیل هزینههای آن را تقبل میکردند.
اما تحت تأثیر سیاستهای نئولیبرالی، کاهش بودجههای دولتی و ظهور «اقتصاد دانشبنیان» دانشگاهها مجبور شدند برای بقا و رشد، خود را با منطق بازار تطبیق دهند. اینجاست که مفهوم «سرمایهداری دانشگاهی» متولد میشود. این نظریه بر دو محور اصلی استوار است:
۱. تغییر هویت دانشگاه از مرکز هزینه به مرکز درآمد: دانشگاه دیگر صرفاً یک مصرفکننده بودجه دولتی نیست، بلکه به یک بنگاه اقتصادی تبدیل شده که باید فعالانه به دنبال منابع درآمدی جدید باشد. این منابع شامل موارد زیر است:
تجاریسازی پژوهش: ثبت اختراع (Patent)، فروش لیسانس تکنولوژی به شرکتها، و تأسیس شرکتهای زایشی (spin-off companies) توسط اساتید و دانشجویان.
قراردادهای صنعتی: انجام پژوهشهای سفارشی برای شرکتهای خصوصی و صنایع.
جذب دانشجویان بهمثابه مشتری: افزایش شدید شهریهها، رقابت برای جذب دانشجویان بینالمللی (که شهریه بیشتری میپردازند) و ارائه رشتههایی که در بازار کار تقاضای بیشتری دارند.
۲. تغییر هویت استاد دانشگاه از روشنفکر به کارآفرین: در این سیستم جدید، از اعضای هیئت علمی نیز انتظار میرود که مانند «کارآفرینان دانشگاهی» عمل کنند. موفقیت یک استاد دیگر فقط با مقالات علمی سنجیده نمیشود، بلکه با میزان بودجه پژوهشی که جذب میکند، تعداد پتنتهایی که ثبت میکند و توانایی او در تبدیل دانش به محصول قابل فروش، ارزیابی میشود. این امر باعث میشود که پژوهشها از حوزههای بنیادی و نظری که سودآوری فوری ندارند، به سمت حوزههای کاربردی و تجاری سوق پیدا کنند.
نظریه سوم و آخری که در این مجال قصد بررسی آن را داریم، ایده «علم پسا آکادمیک» از جان زیمن است. زیمن، که خود فیزیکدان و جامعهشناس علم بود، تغییر در «فرهنگ» و «اخلاقیات» حاکم بر نهاد علم را تحلیل کرد. وی میان علم آکادمیک سنتی و آنچه «علم پسا آکادمیک» (Post-Academic Science) مینامد، تمایز قائل میشود.
علم آکادمیک سنتی از نظر زیمن بر چهار ویژگی به شرح زیر استوار بود که وی آن را در سرواژه CUDOS خلاصه کرد:
Communalism (مشاع بودن): یافتههای علمی به همه تعلق دارد.
Universalism (جهانشمولی): ارزش علم به ملیت یا نژاد دانشمند بستگی ندارد.
Disinterestedness (بیطرفی): دانشمندان برای حقیقت کار میکنند، نه منافع شخصی.
Organized Skepticism (شکگرایی سازمانیافته): ادعاها باید به شدت مورد بررسی و نقد قرار گیرند.
علم پسا آکادمیک یا علم جدید دارای پنج ویژگی است که زیمن آن را در سرواژه PLACE خلاصه میکند:
Proprietary (انحصاری و خصوصی): دانش بهعنوان مالکیت معنوی تلقی میشود و محرمانه باقی میماند.
Local (محلی): پژوهش بر روی مشکلات خاص یک کارفرما یا مشتری متمرکز است.
Authoritarian (اقتدارگرایانه): مدیریت پژوهش سلسلهمراتبی و از بالا به پایین است.
Commissioned (سفارشی): پژوهش برای حل یک مشکل خاص سفارش داده میشود.
Expert (کارشناسانه): نقش دانشمند، ارائه پاسخهای تخصصی بهجای پرسشگری بنیادی است.
از نظر زیمن موفقیت دانشمند در وضعیت متأخر نهاد علم یک دستاورد «مشاع» برای الهامبخشی به دیگران نیست، بلکه یک دارایی «انحصاری» است که به بالاترین پیشنهاد فروخته میشود. وی نه بهعنوان یک دانشمند «بیطرف» بلکه بهعنوان یک «کارشناس» برای فروش محصولات یک شرکت «سفارشدهنده» عمل میکند.
در یک جمعبندی نهایی میتوان جانمایه هر سه نظریه فوق را به یک امر واحد برگرداند، هر سه ایده بر مفهوم مرگ تفکر انتقادی، روشنفکری دانشگاهی و مبدأیت دانشگاه برای تحول اشاره داشته و در مقابل جانمایه طرح جدید از دانشگاه را رسیدن به یک وضعیت مبادلهای یا کالایی به منظور بسط و تحکیم وضع موجود (سرمایهداری) میدانند.
وضعیت نهاد علم در ایران
اگر از ایدههای پیشین بگذریم، گزارشی مختصر از وضعیت نهاد علم در ایران میتواند تکمیل کننده بحث پیشین باشد. اگر بخواهیم مختصاتی از نهاد علم در ایران را که نشان از کالایی شدن دانش دارد بیان کنیم، یکی از مهمترین شاخصها، تجاریسازی عرصه دانش و آموزش است. اصل سی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران میگوید:
آموزش در حکم کالایی لوکس، قابلیت معامله پیدا کرده است. با این حال اما نشانههای تجاری شدن دانش صرفاً منحصر در کنکور و حواشی آن نیست. یکی از جلوههای این مسئله را در گسترش مدل جذب دانشجو همراه با شهریه میتوان یافت. چیزی که امروزه ما با آن مواجه هستیم آن است که آموزش عالی رایگان چیزی کمتر از سی درصد از ظرفیت دانشگاهها را به خود اختصاص داده است.
«دولت موظف است وسایل آموزشوپرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.»
حال این اصل را میتوان با وضعیت فعلی مقایسه نمود. حسب آنچه از کنکور امسال به دست آمده است، آمارهای تازه از نتایج کنکور رشته تجربی، پرده از واقعیتی تلخ برمیدارد، واقعیتی که نشان میدهد فرصت برابر آموزشی و بهرهمندی از آموزش رایگان با کیفیت چندان واقعیت ندارد. از میان داوطلبانی که رتبه زیر ۳ هزار کسب کردهاند، تنها ۱۳۵ نفر از دهکهای کمدرآمد و دارای وضعیت اقتصادی به شدت ضعیف هستند. این یعنی سهم محرومترین اقشار از بهترین رتبههای کنکور، تنها ۴.۵ درصد بوده است. در نقطه مقابل، ۱۵۶۳ نفر از این رتبههای طلایی، یعنی بیش از نیمی از کل رتبههای زیر ۳ هزار، متعلق به ثروتمندترین دهکهای جامعه هستند. به بیان سادهتر، بیشترین شانس موفقیت در بزرگترین آزمون کشور، برای ثروتمندان رزرو شده است. نکته تکاندهنده دیگر اینکه طبق این آمار، نزدیک به ۷۵ درصد رتبههای برتر کنکور تجربی تنها از میان ۴ دهک بالای اقتصادی انتخاب شدهاند. [1]
سطور پیشین به خوبی از این موضوع پرده بر میدارد که آموزش در حکم کالایی لوکس، قابلیت معامله پیدا کرده است. با این حال اما نشانههای تجاری شدن دانش صرفاً منحصر در کنکور و حواشی آن نیست. یکی از جلوههای این مسئله را در گسترش مدل جذب دانشجو همراه با شهریه میتوان یافت. چیزی که امروزه ما با آن مواجه هستیم آن است که آموزش عالی رایگان چیزی کمتر از سی درصد از ظرفیت دانشگاهها را به خود اختصاص داده است. [2]
یکی دیگر از نشانههای کالایی شدن نهاد علم در کشور را میتوان مدرکگرایی دانست. یکی از جلوهها و نمودهای بارزی که مدرکگرایی را توضیح میدهد، پدیدهای به نام دانشگاه «پیام نور» است. این دانشگاه که در خواستگاه خود با ایده جذاب همگانی کردن آموزش و قرار دادن آن در اختیار افرادی که امکان بهرهمندی از دورههای حضوری را ندارند شروع به کار کرد، در ادامه به منظور ضرورت تأمین هزینهها، روی به سمت جذب گسترده کارمندان و افراد شاغل تمام وقت نمود تا با امید ارتقاء شغلی از طریق افزایش سطح مدرک بتواند صندلیهای خالی خود را پر کند. با این حال نهایتاً این دانشگاه به مهملی برای تولید مدرک جهت ارتقاء منزلت شغلی و جایگاه اداری تبدیل شد.
برای توصیف وضعیت کالاشدگی علم و نهاد آن در ایران میتوان به موارد دیگری نیز اشاره نمود، کمی شدن واحد سنجش تحقیقات، گسترش رشتههای کاربردی و تضعیف علوم بنیادین، علوم دقیقه، فلسفه و ...، کاهش ورودی دانشجویان در رشتههای مهم اما با بازار کار ضعیفتر نظیر تاریخ و نشانههای دیگر که از توضیح تفصیلی آنها خود داری میکنیم.
حال اگر بخواهیم به نقطه آغاز این یادداشت یعنی آترینا فرحمند که بهانهای برای سخن گفتن از وضعیت علم در ایران قرار گرفت بازگردیم، باید گفت که مواجهه اخلاقی صرف با وی به نظر نتواند توضیح دهنده وضعیتی باشد که آترینا و افراد دیگر نظیر وی درگیر آن هستند. آترینا فرحمند بهمثابه یک وضع انسانی است که متأثر از زمینههای اجتماعی کلانتر یعنی «کالایی شدن نهاد علم»، به نحو طبیعی بازتولید شده است. وی به واسطه موفقیت چشم گیر خود در کنکور توانست به سرعت این امکان را به دست بیاورد که این جایگاه علمی را نقد کرده و بهمثابه یک کالا در معرض فروش قرار دهد، اما کاری که وی انجام داد امروزه به نوعی در حال تبدیل شدن به قاعده نهاد علم بوده و هر کس چنین امکانی را به دست آورد، به نظر از نقد کردن آن چشمپوشی نخواهد کرد.
در پایان باید گفت که برای خروج از این وضعیت، یکی از ضرورتها بحث از نظریه دانشگاه است. به عبارت دیگر جامعه علمی در نسبت با جامعه و حاکمیت بایستی تا جایگاه خود را تعیین و تکلیف کند. این پرسش بایستی پاسخ بگیرد که دانشگاه واحد خدماترسان به صنعت و سرمایه است یا متولی عقلانیت نقاد در نسبت با وضع جامعه؟ رفتن به سمت هریک از این ایدهها که در خواستگاه اولیه تولید این مسائل یعنی اروپا پاسخهای مفصلی نیز به خود گرفته، اقتضائات و لوازم فراوانی را به همراه خواهد داشت.
[1] https://B2n.ir/du3906
[2] https://B2n.ir/hs9528
/انتهای پیام/