گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «رابرت مالی» [1] نماینده پیشین آمریکا در امور ایران در مقالهای که وب سایت «فارن افرز» آن را منتشر کرده است به بررسی شکستهای مداوم سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه و ریشههای آن میپردازد. وی نشان میدهد که دولتهای مختلف آمریکا، از بوش تا اوباما و بایدن، در برخورد با اسرائیل، فلسطین، ایران و دیگر بازیگران منطقهای دچار خطاهای مکرر بودهاند. این خطاها ناشی از اعتماد بیش از حد به اطلاعات محدود، خوشبینی و خودفریبی، و در نهایت دروغهای مکرر بوده است. آمریکا بارها مدعی حمایت از حقوق بشر، دموکراسی و راهحل دوکشوری برای فلسطین شد، اما اقداماتش غالباً در تضاد با این ادعاها بود و هیچ تأثیری واقعی بر صلح یا ثبات نداشت. این تناقض میان ادعا و واقعیت، نفوذ آمریکا را کاهش داده و باعث شده متحدان و دشمنان منطقهای آن را نادیده بگیرند. گفتنی است این مقاله اقتباسی از کتاب جدید رابرت مالی تحت عنوان «فردا همان دیروز است: زندگی، مرگ و جستجوی صلح در اسرائیل-فلسطین» که توسط انتشارات « فرار، اشتراوس و ژیرو» در سال جاری میلادی منتشر شده است.
پوششی برای نسلکشی
در هر روز از جنگ طولانی در غزه، میشد انتظار داشت که یکی از مقامات دولت بایدن چنین ادعاهایی را مطرح کند: آتشبسی در آستانه تحقق است، ایالات متحده بیوقفه برای دستیابی به آن تلاش میکند، دولت آمریکا به یک اندازه نگران اسرائیلیها و فلسطینیهاست، توافق تاریخی عادیسازی روابط میان عربستان و اسرائیل نزدیک است و همه اینها به مسیری برگشتناپذیر بهسوی تشکیل دولت فلسطین گره خورده است.
فریبکاری درباره مسئله فلسطین به یک عادت در سیاست خارجی آمریکا بدل شد. دههها واشنگتن به دروغ خود را میانجی بیطرف معرفی کرده است.
هیچیک از این ادعاها حتی اندک شباهتی به حقیقت نداشت. گفتوگوهای مربوط به آتشبس به درازا کشید و هرگاه به نتیجهای موقت رسید، خیلی زود فروپاشید. آمریکا از انجام تنها اقدامی که میتوانست به آتشبس واقعی منجر شود، خودداری کرد: مشروط کردن یا متوقف کردن کمکهای نظامی به اسرائیل، همان چیزی که آتش جنگ را شعلهور نگه داشت. برداشتن چنین گامی تنها راهی بود که میتوانست، فراتر از کلیشههای لفظی، تعهد آمریکا را به حفاظت از جان اسرائیلیها و فلسطینیها نشان دهد. عربستان سعودی بارها تکرار کرد که عادیسازی روابط با اسرائیل به پیشرفت در مسیر تشکیل دولت فلسطین وابسته است و در مقابل، دولت اسرائیل بهطور مداوم چنین پیشرفتی را رد میکرد. هرچه زمان گذشت، سخنان ایالات متحده بیش از پیش پوچ جلوه کرد و با بیاعتمادی یا بیتفاوتی مواجه شد. اما این روند مانع تکرار آنها نشد. آیا سیاستگذاران آمریکایی واقعاً گفتههای خود را باور داشتند؟ اگر نه، چرا به گفتن آنها ادامه میدادند؟ و اگر آری، چگونه میتوانستند اینهمه شواهد خلاف را که پیش چشمشان بود نادیده بگیرند؟
این دروغها پوششی بود برای سیاستی که حملات سهمگین اسرائیل به غزه را ممکن میساخت و کوچکترین بهبود موقت در وضعیت این منطقه محاصرهشده را محصول انساندوستی و عزم آمریکایی جلوه میداد. خشونت اسرائیل در دوران ترامپ شدت گرفت، اما همین دروغهای پیشین راه را هموار کرده بودند. آنها کشتارهای بیضابطه اسرائیل، هدف گرفتن بیمارستانها، مدارس و مساجد، استفاده از غذا بهعنوان سلاح جنگی و تداوم اتکای اسرائیل به سلاحهای آمریکایی را بهتدریج عادی ساختند. زمینه را آماده کردند و دیگر راه بازگشتی وجود نداشت.
این فریبکاری تازگی نداشت. ریشههای آن مدتها پیش از جنگ غزه و بسیار فراتر از منازعه فلسطینی - اسرائیلی گسترده شده بود. این فریبکاری به یک عادت بدل شد. دههها ایالات متحده در موضع خود درباره این مناقشه به فریبکاری متوسل شد: درحالیکه آشکارا جانبدار بود، خود را میانجی معرفی میکرد. در روندی که نام «فرایند صلح» بر آن نهاده بود و در عمل بیش از آنکه وضعیت موجود را تغییر دهد، آن را تثبیت و تداوم بخشید، به فریبکاری دست زد. هنگامی که سیاست خاورمیانهای خود را ترویج دموکراسی و حقوق بشر معرفی میکرد، فریب میداد. حتی زمانی که تلاشهایش پیدرپی به فاجعه میانجامید، آن را موفقیت جلوه میداد.
هرچه دروغها آشکارتر و نادیدهگرفتنشان دشوارتر شده، نفوذ آمریکا نیز رو به افول گذاشته است. اسرائیلیها، فلسطینیها و دیگر بازیگران محلی این نمایش را نادیده میگیرند، شعارهای تکراری درباره راهحل دوکشوری، صلح، دموکراسی و میانجیگری آمریکا را کنار میگذارند و به نگرشهای عریانتر و غریزیتری بازمیگردند که ریشه در گذشتههایشان دارد.
همانند دهههای پیش، فلسطینیها ـ بیپناه، بیرهبر، آکنده از خشم و عطش انتقام ـ به اقدامات پراکنده خشونتآمیز علیه اسرائیلیها متوسل میشوند و چشم به روزی دارند که این اقدامات در قالبی سازمانیافتهتر شکل گیرد. همچون گذشته، اسرائیل بیمهار و بیپروا هرجا و هرگاه که فلسطینیای را برای کشتن مناسب بیابد، دست خود را دراز میکند: در دهه ۱۹۷۰ در عمان، بیروت، تونس، پاریس یا رم؛ و امروزه در دوحه و تهران. در هر دو سوی ماجرا، آنچه در راه است از گذشته هم بدتر خواهد بود. آمریکا جز تماشای ویرانهها کار چندانی از دستش برنخواهد آمد.
کالبدشکافی یک شکست
سیاست شکستخورده آمریکا در خاورمیانه مراحلی دارد. نخست، رویکردی نادرست در پیش گرفته میشود؛ سوءبرداشتی از شرایط، یا خطایی عمدی یا سهوی. مانند وقتی که مقامات آمریکایی ادعا میکنند بهترین راه تأثیرگذاری بر اسرائیل نه از طریق فشار، بلکه با در آغوش کشیدن گرم آن است. یا زمانی که ناشیانه در سیاست فلسطین دخالت میکنند و میکوشند مجموعهای از رهبران «میانهرو» را منصوب کنند؛ حمایتی که از نگاه مردمی که این رهبران را برگزیدهاند، بیشتر اعتبار آن رهبران را در نزد مردم خود از بین میبرد. یا وقتی که در روند صلح، نیروهایی را کنار میگذارند که بیش از همه توان برهمزدن آن را دارند؛ نیروهایی در هر دو سو که به دلایل مذهبی یا ایدئولوژیک، دلبستگی عمیق و تغییرناپذیری به تمام سرزمین میان رود و دریا دارند و واگذاری حتی یک وجب آن را همچون پارهپاره شدن وجود خود تجربه میکنند: شهرکنشینان و ملیگرایان مذهبی اسرائیلی، آوارگان فلسطینی و اسلامگرایان.
معمای سیاست آمریکا این است که گردانندگان آن بسیار میدانند، اما اندک میفهمند. اطلاعات الزاماً به معنای درک و فهم درست شرایط نیست؛ حتی میتواند ضد آن باشد. در سال ۲۰۰۰، مقامهای ارشد اطلاعاتی آمریکا بر پایه آنچه دیده و شنیده و گمان کرده بودند آموختهاند، به بیل کلینتون، رئیسجمهور وقت، اطمینان دادند که «یاسر عرفات» رهبر فلسطین چارهای جز پذیرش پیشنهادهای کلینتون در اجلاس «کمپ دیوید» نخواهد داشت و دیوانگی خواهد بود اگر آنها را نپذیرد. عرفات آنها را رد کرد و نزد مردم خود بهخاطر همین کار قهرمان شد. در سال ۲۰۰۶، دولت بوش نشانههای آشکاری را نادیده گرفت که از پیروزی حماس در انتخابات فلسطینی حکایت داشت؛ انتخاباتی که واشنگتن بر برگزاری آن اصرار میورزید و مقامات فلسطینی از آن بیم داشتند.
هرچه دروغهای آمریکا آشکارتر و نادیدهگرفتنشان دشوارتر شده، نفوذ آمریکا نیز رو به افول گذاشته است.
دولت آمریکا سالها بعد، پس از آغاز قیام ۲۰۱۱ در سوریه، اطلاعات خام صحنه نبرد را بهاشتباه چنان تصویر میکرد که گویا بشار اسد شانسی برای بقای کوتاهمدت ندارد و مخالفان او در آستانه موفقیتی سریع هستند. در دوران دولت بایدن نیز، مقامات آمریکایی برای ارزیابی دیدگاه رهبران ایران درباره توافق هستهای پیشنهادی به گزارشهای اطلاعاتی تکیه کردند، اما ارزیابیهایشان اغلب نادرست از آب درآمد. آنها از پیروزی برقآسای طالبان پس از خروج آمریکا از افغانستان غافلگیر شدند، از حمله ۷ اکتبر حماس به اسرائیل غافلگیر شدند، از فروپاشی رژیم اسد در سال بعد غافلگیر شدند و از این شگفتزده شدند که چرا اینهمه غافلگیر شدهاند.
این شوکها نتیجه تحریفهای عمدی نبودند که در آن اطلاعات بهدلخواه مقامات شکل داده شود مثل وقتی که در سال ۲۰۰۳، سازمان سیا به «جورج دبلیو بوش» آنچه را که میخواست بشنود، گفت: اینکه رهبر عراق، صدام حسین، تسلیحات کشتار جمعی دارد و پرونده علیه او «کاملاً روشن و قطعی» است. این شوکها حاصل پویایی بودند که کمتر فریبنده و کمتر عمدی است، اما به همان اندازه خیانتآمیز است.
اطلاعات خام اغلب همراه با هشدارهای لازم ارائه میشود. به مقامات یادآوری میکنند که دادههای دریافتی تنها از یک گفتوگو در یک مکان و یک زمان به دست آمده و فاقد تحلیل گستردهتر، بستر وسیعتر و درک فرضیات ناگفته است. به آنها گوشزد میشود که آنچه استخراج شده، کل پازل نیست و داشتن چند قطعه پازل میتواند گمراهکنندهتر از نداشتن هیچکدام باشد. اما این هشدارها اهمیت چندانی نمییابند. برای کسانی که هرگز با اطلاعات خام مواجه نشدهاند ـ مثلاً استراق یک مکالمه یا محتوای یک یادداشت محرمانه ـ هیجان آن توصیفناپذیر است. گویی در اتاق بازیگران حضور دارید و به ذهنشان راه یافتهاید، برتریای دارید که آنها خود نمیتوانند داشته باشند، تنها میتوانند آرزویش را داشته باشند. شما تصور میکنید که میدانید. اما در حقیقت نمیدانید. سیاستگذاران آمریکایی میخوانند و اندک میفهمند، بیشتر میخوانند و کمتر درک میکنند.
معما در این و دیگر نمونهها صرفاً آن نیست که آمریکا دچار قضاوت نادرست میشود. خطا کردن، سوءبرداشت از پویاییهای خارجی یا بدفهمی بازیگران محلی چیز غیرمعمولی نیست؛ برای بیشتر سیاستگذاران، بخشی از کار است. آنچه غیرمعمول و توضیحناپذیرتر است، این است که چگونه این ناکامیها بارها رخ داده و باز تکرار شدهاند، بیآنکه مسئولیتی فردی یا نهادی به دنبال داشته باشند؛ بهندرت حتی توبیخی سبک، چه برسد به بازاندیشی واقعی. پرسش اصلی این است که چرا ایالات متحده تا این حد در برابر تغییر رویههایش مقاومت نشان داده است. گام بعدی در مسیر شکست آمریکا تکرار این اشتباهات است.
اما حتی گیجکنندهتر از خود این خطاها یا پافشاری لجوجانه بر تکرارشان، عادت مقامات آمریکایی به تکرار دروغ است، حتی زمانی که میدانند نادرست است، حتی وقتی میدانند دیگران هم از نادرستی آن آگاهند. آخرین مرحله شکست، دروغ است. دروغ زاییده شکست است و با تکرار شکست شکوفا میشود. سیاستگذاران آمریکایی کاری را انجام میدهند که گمان میکنند جواب خواهد داد؛ دوباره همان کار را تکرار میکنند حتی اگر جواب نداده باشد؛ ادعا میکنند کارآمد است وقتی همه میدانند که نیست؛ وعده میدهند که نتیجه خواهد داد وقتی همه دیگر صبر و ایمان خود را از دست دادهاند. سخنانشان از واقعیت جدا میشود و به خوشبینیهای توخالی بدل میگردد. این چیزی بیش از بزک تبلیغاتی است. نشانگر نوعی نگرش عامدانه و تقریباً راهبردی به سرخوشی بیپایان است که با عقل سلیم و تجربه روزمره در تضاد است. این، یعنی عادت سادهانگارانه آمریکا به ارائه مکرر اظهارات خوشبینانهای که در برابر همه شواهد میایستد. شگفتانگیزترین و گیجکنندهترین بُعد ماجرا همین است.
چگونه یک توهّم به دروغ بدل میشود
دروغها در قلب سیاست و دیپلماسی جای دارند، اما دروغ، دروغ است و گونههای متفاوتی دارد. دروغی هست که وانمود میکند به سود خیر عمومی است؛ مانند زمانی که «جان اف. کندی»، رئیسجمهور آمریکا، درباره توافق محرمانه آمریکا و شوروی برای خارج کردن موشکهای آمریکا از ترکیه ـ بهعنوان بهای پایان دادن به بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ ـ افکار عمومی را گمراه کرد. دروغ بزرگ هم هست، آشکار و تکرارشونده که هدفش آن است مخاطب را بهنوعی باور زامبیوار وادارد. دروغ حسابگرانه یا بدبینانه نیز وجود دارد، همانگونه که «هنری کیسینجر» در آن تبحر داشت و دولت جورج بوش پیش از حمله به عراق در آن غوطهور شد. اینگونه دروغها میتوانند جنگی را توجیه کنند یا مانع آن شوند؛ میتوانند گرهی را بگشایند یا جانهایی را بگیرند. دروغ ناامیدانهای هم هست برای دمیدن روح امید؛ مانند سخنگوی صدام در جنگ ۲۰۰۳ عراق که در میانه نابودی، از پیروزی میگفت. یا دروغ فرودستان، همان که یاسر عرفات به آن چنگ میزد، همچون کسی که برای زندهماندن به تکهای چوب در دریا آویخته است. به مصر میگفت دشمنش سوریه است، به سوریه میگفت مصر، به عربستان میگفت هر دو. جنگجویی را که شخصاً به میدان فرستاده بود، انکار میکرد و دیگری را که هرگز ندیده بود، نزدیک معرفی میکرد. خیلی زود همه دریافتند که به او نمیتوان اعتماد کرد. اما همین دروغها او را زنده نگه داشت و آرمانش را به صحنه آورد.
توهّمی که بیوقفه و با وجود نادرستی آشکارش تکرار شود، دیگر توهّم نیست، بلکه به دروغ بدل میشود.
دروغهایی هستند که کاری از پیش میبرند، حتی اگر آن کار زشت، ناپاک، خشونتبار یا بدتر باشد. این دروغها هدفی دارند، نه لزوماً هدفی والا، اما درهرحال هدفی مشخص. اما دروغهایی که بهمرور دیپلماسی خاورمیانهای آمریکا را فرا گرفت و از درون پوساند، از این سنخ نبودند. آنها متفاوت بودند، زیرا هیچکس را نمیفریفتند و گویندگانشان نیز میدانستند که هیچکس فریب نمیخورد. این دروغها زمانی تکرار میشوند که یک دولت پس از دیگری در آمریکا با قاطعیت از عزم خود برای دستیابی به راهحل دوکشوری سخن میگوید، درحالیکه سالهاست چنین نتیجهای ناممکن شده است؛ وقتی دولت بایدن ادعا میکند به یک اندازه نگران جان اسرائیلیها و فلسطینیهاست؛ وقتی میگوید بیوقفه در پی آتشبس است یا عادیسازی روابط عربستان و اسرائیل را چیزی دستیافتنی، در آستانه تحقق جلوه میدهد.
آیا همه اینها دروغ است؟ شاید این واژه بیش از اندازه سنگین به نظر برسد. بسیاری از این ادعاها در آغاز چنین نیستند. آنها از بدفهمی یا خودفریبی سرچشمه میگیرند. در آستانه نشست سال ۲۰۰۰ ژنو میان کلینتون و حافظ اسد، رئیسجمهور سوریه، همه اعضای تیم آمریکایی مطمئن بودند که اسد پیشنهاد صلح اسرائیل را که قرار بود منتقل کنند، رد خواهد کرد. در واقع، همین را به نخستوزیر اسرائیل هم گفته بودند. با این حال، لابد خود را قانع کرده بودند که هنوز شانسی وجود دارد؛ وگرنه چرا باید میرفتند؟ در کمپ دیوید همان سال نیز، شرکتکنندگان آمریکایی خود را متقاعد کردند که توافق میان «عرفات» و «ایهود باراک» در دسترس است، درحالیکه هیچچیز ـ نه تقسیم سرزمینی، نه وضعیت اورشلیم و نه سرنوشت آوارگان فلسطینی ـ مورد توافق قرار نگرفته بود. وقتی در دور دوم ریاستجمهوری باراک اوباما، جان کری وزیر خارجه، تازه پا به عرصه دیپلماسی اسرائیلی - فلسطینی گذاشته بود و گفت دو طرف به توافق نزدیکتر از هر زمان دیگر هستند، بهسختی میتوان باور کرد که او تظاهر میکرد. او مانند بسیاری پیش از خود، مطمئن بود که دستیابی به توافق مسئلهای از جنس اراده و پشتکار است، چیزی که بهوفور در خود میدید. وقتی مقامهای دولت بایدن ادعا کردند که عربستان آماده عادیسازی روابط با اسرائیل خواهد بود، احتمالاً جدی میگفتند؛ چرا که همین موضوع را «محمد بن سلمان»، ولیعهد سعودی، در خلوت به آنها منتقل کرده بود.
با گذر زمان، مرز میان خودفریبی و فریبکاری محو میشود. تکرار مداوم کلمات، تمایز میان این دو را کمرنگ میکند و شاید بیاهمیت. سرانجام، این دو در هم میآمیزند. توهّمی که بیوقفه و با وجود نادرستی آشکارش تکرار شود، دیگر توهّم نیست، بلکه به دروغ بدل میشود؛ و دروغی که بارها و بارها بازگو شود، میتواند به طبیعت ثانوی تبدیل گردد، چنان ریشهدار و غریزی که از خاستگاهش جدا شود و به شکلی نو از خودفریبی بدل گردد. ادعاهای مکرر مقامهای آمریکایی در طول دههها، مبنی بر تعهدشان به راهحل دوکشوری و اینکه دور تازهای از گفتوگوهای تحت میانجیگری آمریکا میتواند آن را محقق کند، بیتردید از باور واقعی زاده شدند. اما وقتی پس از شکستهای پیدرپی همچنان این ورد را تکرار میکنند، دیگر توهّم نیست، بلکه به فریب بدل میشود. این از آن پدیدههاست که باید تجربهاش کرد تا فهمید. مقامات آمریکایی وقتی به ژنو و کمپ دیوید رفتند، هم ایمان داشتند و هم میدانستند که شکست در انتظارشان است؛ به ابتکار «کری» باور داشتند و در عین حال میدانستند که خیالپردازانه است؛ به امکان تحقق عادیسازی عربستان و اسرائیل اعتماد کردند و همزمان پذیرفته بودند که فعلاً رویایی دستنیافتنی است. آنها هم میدانستند و هم نمیدانستند و خود نیز مطمئن نبودند کدام یک درست است. «جورج اورول» در رمان ویران شهریاش، ۱۹۸۴، نوشت: «گذشته پاک شد، پاکشدگی فراموش شد، دروغ به حقیقت بدل گشت.» شواهد باور را باطل میکنند، و باز هم ایمان باقی میماند.
محدودیتهای قدرت
زمانی رسید که ایالات متحده در روابط خود با خاورمیانه، دین خود را بر خوشبینی بنا نهاد، ایدئولوژی خوشخیالی را در آغوش گرفت، به طور معمول از حرفهای بیمحتوا استفاده کرد و ادعاهایی مطرح کرد که بهآسانی توسط رویدادها رد میشدند. تعیین تاریخ دقیق آغاز این روند دشوار است، اما علت محتمل آن روشنتر است: این عادت اکتسابی از روند زوال قدرت و نفوذ آمریکا جدا نیست.
هیچ طرفی از نظر قدرت نظامی یا اقتصادی همسنگ آمریکا نیست، اما شمار فزایندهای از متحدان و دشمنان در خاورمیانه آموختهاند که آن را نادیده بگیرند. ایالات متحده با همه توانش بارها از سوی اسرائیل و حتی گاه از سوی فلسطینیها پس زده شد و کاری جز تماشای شرمساری خود نکرد. اگر قدرت یعنی توانایی فراتر رفتن از ظرفیت عینی و جهت دادن به رفتار دیگران، اینجا ماجرا درست برعکس بود. تراژدی فرایند صلح فلسطین و اسرائیل فقط بر گردن واشنگتن نیست، اما دشوار میتوان شکافی بزرگتر از این میان توانمندی و دستاورد تصور کرد. زورگو خود زیر دست زور قرار گرفت و واکنشی نشان نداد.
هیچ طرفی از نظر قدرت نظامی یا اقتصادی همسنگ آمریکا نیست، اما شمار فزایندهای از متحدان و دشمنان در خاورمیانه آموختهاند که آن را نادیده بگیرند.
در جاهای دیگر، در افغانستان همانند عراق، ایالات متحده نشان داد که نهتنها نمیداند چگونه جنگی را پیروز شود، بلکه حتی نمیداند چگونه بجنگد. هزاران آمریکایی و صدها هزار افغان و عراقی جان خود را از دست دادند. جنگ عراق به حکومتی تحت حمایت ایران و گروههای شبهنظامی ختم شد، و جنگ افغانستان با بازگشت طالبان به قدرت پس از عقبنشینی خفتبار آمریکا به پایان رسید.
ایالات متحده نشان داد که از عهده مدیریت صلح هم برنمیآید. در سراسر منطقه، گاه دیکتاتورها را در آغوش گرفت، گاه آنها را سرزنش کرد و بار دیگر به آغوششان بازگشت. در سال ۲۰۱۱ کوشید گذار دموکراتیک در مصر را ترویج کند، فصلی که در نهایت به استقرار حکومتی انجامید که سرکوبگرتر از رژیمی بود که رهبران آمریکا به سرنگونیاش کمک کرده بودند. در همان سال در لیبی، اوباما دستور حملاتی را صادر کرد که به سرنگونی معمر قذافی انجامید. نتیجه اما جنگ داخلی، بیثباتی، تکثیر گروههای مسلح، سرازیر شدن سلاح به سراسر آفریقا و روانه شدن موجی از پناهجویان به اروپا بود. رئیسجمهور آمریکا امیدوار بود این عملیات موفق شود، اما بعدها خود آن را یک «افتضاح تمامعیار» توصیف کرد. در این باره حق با او بود. تلاشهای بعدی دولت اوباما برای سرنگونی رژیم سوریه از طریق سرمایهگذاری سنگین بر اپوزیسیون مسلح هم همان الگو را تکرار کرد: مداخله آمریکا به طولانیتر شدن جنگ داخلی دامن زد، دخالت ایران و روسیه را تشویق کرد و نتوانست شورشیان را به قدرت برساند. بسیاری از سلاحهایی که آمریکا به سوریه ارسال کرده بود، سرانجام به دست گروههای جهادی افتاد؛ گروههایی که خود آمریکا ناچار شد برای مهارشان وارد عمل شود.
در این نمونهها و موارد دیگر، خیزشهای عربی مسیری تیره و زشت یافتند. وقتی آغاز شدند، اوباما با صراحت از حمایت آمریکا از «بادهای تغییر» و ایستادن در «جانب درست تاریخ» سخن گفت. اما تاریخ اعتنایی نکرد. در هر مورد، خیالپردازی به واقعیت سخت برخورد کرد و ایالات متحده به شکلی عجیب از درسهای تاریخ خاورمیانه خود بیخبر ماند؛ درسهایی درباره اعتمادبهنفس افراطی، محدودیتهای قدرت، پایداری حکومتهای جاافتاده، بیاعتمادی به شرکای محلی که مشتاق کمک آمریکا بودند اما به توصیههایش بیاعتنا، پیامدهای خطرناک حمایت از گروههای مسلحی که واشنگتن نه شناختی از آنها داشت و نه کنترلی بر آنها، و دلبستگی تکرارشوندهاش به منطقهای که بارها سوگند خورده بود از آن فاصله بگیرد. بهاختصار، درسهایی درباره پیوند میان میل مهارناپذیر آمریکا برای دخالت در منطقه و ناآشناییاش با سازوکارهای آن.
حتی وقتی نتایجی که آمریکا برایشان سالها تلاش کرده بود رخ داد، این رویدادها نه به دستور واشنگتن، بلکه برخلاف خواست آن رقم خورد. سالها تلاش ایالات متحده برای تضعیف جنبشهای مسلح منطقهای — حزبالله، شبهنظامیان عراقی، گروههای فلسطینی و حوثیها — تأثیر چندانی بر کاهش نفوذشان نگذاشت. آمریکا کوشید آنها را به شیوههای مختلف زمینگیر کند و آنان از این ضربهها آسیب دیدند، اما دوباره برخاستند و حتی در دل مصیبت رشد کردند. ضربه جدی و تعیینکننده را اسرائیل وارد کرد، آن زمان که در سپتامبر ۲۰۲۴ ضربهای کاری به حزبالله زد و صفوفش را درهم شکست. اندکی پیش از آنکه اسد در دسامبر از دمشق بگریزد و رژیمش فروبپاشد، ایالات متحده به این نتیجه رسیده بود که هم او و هم رژیمش ماندنیاند و حتی به فکر معاملهای برای بهبود روابط دوجانبه افتاده بود. اما شوکه شد وقتی دید گروهی که از سوی خود آمریکا در فهرست سازمانهای تروریستی قرار داشت، بهسرعت اسد را بیرون راند و مأموریتی را به پایان رساند که واشنگتن با همه تلاشها و شکستهایش نتوانسته بود انجام دهد، و سپس در جایگاهی نشست که از چشم آمریکاییها در گذار سریع از اپوزیسیون به قدرت، از «جهادی» به «سیاستمدار» بدل شده بود.
با هر شکست، دروغ تازهای به شالوده دیپلماسی آمریکا در خاورمیانه بدل شد. در افغانستان، ایالات متحده بارها تکرار کرد که «پیروزی در یکقدمی» است و آنقدر دور خود چرخید تا سرانجام با شکست روبهرو شد. درحالیکه مدعی بود برای دموکراسی و حقوق بشر میجنگد، متحدانی در کنار خود داشت — مصر، پادشاهیها و شیخنشینهای خلیج فارس و اسرائیل — که دموکراسی را نادیده گرفتند و حقوق بشر را پایمال کردند. آمریکا اصرار داشت که فشار میتواند برنامه هستهای ایران را مهار کند. وقتی این فشار جواب نداد، گفته شد فشار بیشتر کارساز خواهد بود. اما هر تحریم تازهای که در واکنش به هر اقدام تازه ایران اعمال میشد، بیش از پیش بیاثر بودن راهبرد را اثبات میکرد. نمیتوان به طور جدی ادعا کرد که فشار، رفتار ایران را مهار خواهد کرد، اگر هر بار که فشار افزایش مییابد، رفتار ایران بدتر شود.
گاه عجیبتر از همه، هم تظاهر وجود داشت و هم اعتراف به همان تظاهر. اوباما وقتی شورشیان سوری را مسلح کرد، علناً گفت: «این دیکتاتور سقوط خواهد کرد.» اما بعدها پذیرفت که تصور پیروزی مخالفانی پراکنده از «پزشکان، کشاورزان، داروسازان سابق» بر یک ارتش، چیزی جز خیالبافی نبوده است. دولت بایدن خروج ترامپ در سال ۲۰۱۸ از توافق هستهای ایران و بازگرداندن تحریمها را محکوم کرد، اما در همان حال به خود بالید که حتی یک تحریم را برنداشته، بسیاری تحریمهای تازه هم افزوده و وعده داد فشارهایی را افزایش دهد که خود اذعان داشت کارگر نیفتادهاند. همچنین وقتی نیروهای آمریکایی برای پاسخ به حملات حوثیها علیه کشتیهای تجاری وارد عمل شدند و سخنگویان نظامی آمریکا بارها ادعای موفقیت کردند، بایدن در پاسخ به خبرنگاری درباره همین حملات جملهای شگفتانگیز گفت: «وقتی میپرسید آیا مؤثر بودهاند، آیا جلوی حوثیها را گرفتهاند؟ نه. آیا ادامه خواهند داشت؟ بله.» رؤسایجمهور آمریکا به همان اندازه خوب بودند که سخنانشان.
اقدامات آمریکا علیه حزبالله، شبهنظامیان عراقی، گروههای فلسطینی و حوثیها تأثیر چندانی بر کاهش نفوذشان نگذاشت. آمریکا کوشید آنها را به شیوههای مختلف زمینگیر کند و آنان از این ضربهها آسیب دیدند، اما دوباره برخاستند و حتی در دل مصیبت رشد کردند.
هر چه آمریکا کمتر بتواند جریان رویدادها را کنترل کند، مقاماتش بیشتر احساس نیاز میکنند درباره آنها صحبت کنند که این خود روشی برای نشان دادن حس کنترل است. واشنگتن هرچه در نفوذ از دست میدهد، با سروصدا جبران میکند. ناتوانی را با پرحرفی میپوشاند و بیفایده بودن را با فصاحت جبران میکند. قدرت واقعی آرام و خاموش است. فاصله میان حرفها و واقعیت تقریباً غیرقابل درک است، مگر شاید بهعنوان نشانهای از پایان یک دوره. این نشاندهنده دلتنگی یک ابرقدرت سابق است که زمانی همهکاره بود و به روزهایی که میتوانست به خواستههایش برسد، حسرت میخورد.
بازگشت به واقعیت
واکنش اولیه جهان عرب به انتخاب مجدد ترامپ در سال ۲۰۲۴، مطالب بسیاری برای گفتن داشت. بر اساس تقریباً هر معیاری، همه چیز علیه ترامپ بود. در دوره نخست ریاستجمهوریاش، او بهوضوح میدان را به نفع اسرائیل تغییر داده بود، مشتاق بود از سنتها عبور کند و قواعد نانوشته فرایند صلح را که آنها را افسانه میدانست کنار بگذارد. در جریان کارزار انتخاباتیاش، از نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، خواسته بود که «کار را در غزه تمام کند»؛ هر گونه اعتراض اخلاقی که مقامات دولت بایدن نسبت به عملکرد اسرائیل در جنگ ابراز میداشتند، در دولت بعدی پژواکی نداشت. با این حال، در روزهای اولیه پس از انتخابات، در بسیاری از نقاط خاورمیانه، حس آسودگی بیشتر از ناامیدی به چشم میخورد؛ آسودگی از وداع با رویکرد بایدن و از نگاه بسیاری، با رویکرد اوباما نیز.
توضیح آشنا که میگوید «برای لذت بردن از یک دیکتاتور، خودت باید دیکتاتور باشی»، و در ترامپ، دیکتاتورهای عرب یکی از همنوعان خود را میشناختند، تنها تا حدی قابل قبول است. بایدن، به هر حال، هرگز مدافع واقعی دموکراسی و حقوق بشر نبود. آنچه رهبران عرب و بخش قابل توجهی از مردمشان به آن اعتراض داشتند، خودبینی اخلاقی واشنگتن، ابراز همدلی بیاثر و باورهایی بدون شجاعت بود. چیزی که برایشان سخت قابل تحمل بود، دروغها بود. اگر قرار نیست حتی یک انگشت برای فلسطینیها بلند کنید، لااقل شرافت داشته باشید و وانمود نکنید که اهمیت میدهید. حداقل با ترامپ، به نظرشان، میدانستند با چه کسی روبهرو هستند، حتی اگر اقداماتش غیرقابل پیشبینی و عمدتاً برخلاف میل آنها بود. آنها در ترامپ رهبری میدیدند که فاقد قطبنمای اخلاقی است، اما در استفاده بیپرده از قدرت کاملاً راحت و بیملاحظه عمل میکند. برخلاف پیشینیانش، ترامپ درباره راهحل خیالی دو کشور (اسرائیل و فلسطین) سخنسرایی نمیکرد؛ وقتی میگفت «همه گزینهها روی میز است» در مورد ایران، واقعاً منظورش همین بود؛ و زمانی که اجازه مذاکره با حماس را صادر کرد، دیگر نمایش ظاهریِ امتناع از گفتوگو با تنها موجودیت فلسطینیای که واقعاً توان تصمیمگیری درباره جنگ و صلح را دارد، کنار گذاشته شد. اینکه این رویکرد تا چه اندازه شکستی واقعی با گذشته به شمار میآید، هنوز معلوم نیست. با این حال، پس از سالها خشم ساختگی و موعظههای دروغین، برای بسیاری، این بدبینی صادقانه مانند نسیمی تازه و خوشایند بود.
طی دههها، ایالات متحده بهتدریج جهانی موازی ساخته بود؛ جهانی که در آن حرفهای خوشبینانه به حقیقت میپیوندند و اقدامات به نتایج وعدهدادهشده منجر میشوند. جهانی که مأموریت واشنگتن در افغانستان به تولد دموکراسی مدرن منجر میشود و نیروهای دولتی حمایتشده توسط آمریکا توان مقابله با طالبان را دارند. جهانی که تحریمهای اقتصادی باعث تغییرات سیاسی مطلوب، رام کردن حوثیها و عقبراندن پیشرفتهای هستهای ایران میشود. جهانی که آمریکا در نبردی سرنوشتساز بین نیروهای دموکراتیک و رژیمهای خودکامه قرار دارد. جهانی که فلسطینیان میانهرو نماینده مردم خود هستند، تشکیلات خودگردان فلسطین را اصلاح میکنند و خواستههای سیاسی خود را محدود میسازند؛ مرکزی معقول در اسرائیل بهواسطه فشار ملایم آمریکا زمام امور را به دست میگیرد، به عقبنشینیهای معنیدار در سرزمینها و به دولتی فلسطینی شایسته نام خود رضایت میدهد. جهانی که آتشبس در غزه قریبالوقوع است و عدالت بینالمللی بیطرف است سپس جهان واقعی وجود دارد، پر از گوشت و استخوان و دروغ.
https://www.foreignaffairs.com/united-states/lies-america-tells-itself-about-middle-east
[1] . ROBERT MALLEY
/انتهای پیام/