سیاست تکراری استعمار در یادداشتی به قلم «جوزف مسعد»؛

حذف نمایندگان واقعی فلسطین و مشروعیت‌بخشی به مزدوران

حذف نمایندگان واقعی فلسطین و مشروعیت‌بخشی به مزدوران
 در طول یک قرن گذشته، هر نهاد مشروع فلسطینی که واقعاً نماینده مردم بود، از به رسمیت شناخته‌شدن محروم ماند، درحالی‌که همدستان و عوامل سازش‌کار مشروعیت یافتند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «جوزف مسعد» [1] -استاد سیاست مدرن جهان عرب و تاریخ روشنفکری در دانشگاه کلمبیا که کتاب‌های وی درباره مسئله فلسطین و اعراب و اسرائیل تا کنون به ده‌ها زبان ترجمه شده است- در مطلبی که وب‌سایت «میدل ایست آی» آن را منتشر کرده است با اشاره به نمایش شماری از کشورهای غربی در به رسمیت شناختن کشور مستقل فلسطین تأکید می‌کند نباید تحت تاثیر این ظاهرسازی قرار گرفت. به گفته وی از زمان تسلط بریتانیا بر فلسطین در پایان جنگ جهانی اول، دولت‌های استعماری همواره تلاش کردند نمایندگان مشروع فلسطینی را به رسمیت نشناسند و در عوض، افراد یا گروه‌های همکار با استعمار و پروژه صهیونیستی را مشروع جلوه دهند. سازمان‌هایی مانند انجمن مسلمان - مسیحی فلسطین (MCA) که خواهان استقلال و وحدت فلسطین بودند، به طور مکرر توسط بریتانیا و جامعه جهانی رد می‌شدند. در مقابل، گروه‌ها و خانواده‌های محلی که با استعمار و صهیونیسم همکاری می‌کردند، مورد حمایت قرار گرفتند. به گفته وی  این روند در دهه‌های بعدی نیز ادامه داشت؛ به طوری که سازمان آزادی‌بخش فلسطین (PLO) تنها پس از پذیرش حق اشغالگری رژیم صهیونیستی بر سرزمین فلسطین در مذاکرات اسلو (۱۹۹۳) به‌عنوان نماینده مشروع مردم فلسطین به رسمیت شناخته شد. پس از آن، تشکیلات خودگردان فلسطین (PA) به‌عنوان نیروی سرکوب مقاومت و همکار با اسرائیل عمل کرد و گروه مقاومت حماس که با آرای مردم انتخاب شده بود، از سوی غرب و اسرائیل به رسمیت شناخته نشد. اخیراً  نیز کشورهای غربی تنها به این شرط دولت فلسطین را به رسمیت شناخته‌اند که حماس در آینده فلسطین نقشی نداشته باشد. درحالی‌که این اقدام در واقع مشروعیت‌بخشی به نظام اشغالگر و مزدوران همکار آن است. به گفته مسعد این روند تداوم همان سیاست استعماری یک قرن گذشته است که فلسطینی‌ها را از رهبری واقعی خود محروم کرده است.

 

راهبرد ۱۰۰ ساله استعمار در فلسطین

هم‌زمان با نشست سالانه مجمع عمومی سازمان ملل چندین کشور اروپایی — از جمله بریتانیا و مستعمره‌های سابق آن، کانادا و استرالیا، هرچند با استثنای قابل‌توجه ایالات متحده — موجودیتی خیالی به نام «دولت فلسطین» را به رسمیت شناختند؛ دولتی که قرار است توسط رژیم دست‌نشانده، غیرمنتخب و همدست با اشغالگران، یعنی تشکیلات خودگردان فلسطین (PA) و رئیس آن «محمود عباس» اداره شود.

این نخستین بار نیست که بریتانیا، همدستان فلسطینی خود را به‌عنوان نمایندگان مردم فلسطین به رسمیت می‌شناسد. این رویه از همان زمانی آغاز شد که بریتانیا در پایان سال ۱۹۱۷ فلسطین را اشغال و مستعمره خود کرد. پس از صدور «بیانیه بالفور» در نوامبر آن سال و فتح نظامی فلسطین توسط بریتانیا در دسامبر، (و کنترل کامل بر این سرزمین تا سپتامبر ۱۹۱۸)، بیش از ۴۰ سازمان فلسطینی بین سال‌های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۰ شکل گرفتند تا با سلطه استعماری بریتانیا و پروژه استعمارگرانه صهیونیستی مخالفت کنند.

این سازمان‌ها خواستار استقلال بودند، کنگره‌های ملی برگزار کردند و قطعنامه‌هایی تصویب نمودند که بر هویت عربی فلسطین تأکید داشت و خواهان آزادی و وحدت آن در چارچوب سوریه بزرگ بودند. بااین‌حال، بریتانیا همواره مانع از به رسمیت شناخته‌شدن خواسته‌های فلسطینی‌ها می‌شد و این به رسمیت شناختن را مشروط به پذیرش پروژه صهیونیستی کرده بود.

کشورهای غربی تنها به این شرط دولت فلسطین را به رسمیت شناخته‌اند که حماس در آینده فلسطین نقشی نداشته باشد.

چنین تاکتیک‌هایی بخشی از راهبرد اصلی استعمار در بسیاری از نقاط جهان بود: انکار حق نمایندگی مردم تحت سلطه، سپس یافتن همدستانی در میان آن‌ها و نصب کسانی که حاضر بودند ملت خود را بفروشند به‌عنوان رهبران رسمی. فلسطینی‌ها نیز از این قاعده مستثنی نبودند و در واقع نمونه بارزی از این راهبرد چه در دوران استعمار بریتانیا، و چه در دوران اشغال توسط صهیونیست‌ها به شمار می‌روند.

در طول یک قرن گذشته، هر نهاد مشروع فلسطینی که واقعاً نماینده مردم بود، از به رسمیت شناخته‌شدن محروم ماند، درحالی‌که همدستان و عوامل سازش‌کار مشروعیت یافتند. تنها زمانی که سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) در سال ۱۹۹۳ نقش نمایندگی خود را کنار گذاشت و در توافقات اسلو، «حق» اسرائیل برای استعمار فلسطین را به رسمیت شناخت، به‌عنوان «صدای رسمی» مردم فلسطین پذیرفته شد.

تشکیلات خودگردان فلسطین که اکنون به‌عنوان دولت یک کشور خیالی به رسمیت شناخته می‌شود، جدیدترین جلوه از این راهبرد صد‌ساله استعماری‌ست: راهبردی که هدفش بالا کشیدن یک رژیم همکار و سرسپرده است؛ رژیمی که مردم فلسطین را از رهبری واقعی و حق تعیین سرنوشت‌شان محروم می‌سازد.

 

مقاومت اولیه

برجسته‌ترین نهاد در میان سازمان‌هایی که پس از اشغال فلسطین توسط بریتانیا پدیدار شدند، «انجمن‌های مسلمان - مسیحی فلسطین» (MCA) بودند که نخستین شعبه آن در سال ۱۹۱۸ در «یافا» تأسیس شد. این انجمن‌ها در مبارزه علیه استعمار بریتانیا و صهیونیسم یهودی، به دنبال ایجاد وحدت میان پیروان ادیان مختلف بودند.

در نوامبر همان سال، انجمن یافا یادداشتی به ژنرال «گیلبرت کلایتون»[2]، مسئول سیاسی ارشد و سیاست‌گذار اداره نظامی بریتانیا، ارائه داد که در آن بر هویت عربی فلسطین به‌عنوان «میهن عربی ما، فلسطین» تأکید شده و سیاست بریتانیا برای ایجاد «خانه ملی یهود» به‌صراحت رد شده بود.

 انجمن مسلمان - مسیحی نخستین «کنگره ملی فلسطین» را از ۲۷ ژانویه تا ۹ فوریه ۱۹۱۹ در اورشلیم برگزار کرد. نمایندگان این کنگره خواستار آزادی فلسطین و سراسر سوریه از جمله لبنان شدند و تشکیل سوریه‌ای بزرگ، مستقل و یکپارچه را مطالبه کردند. هیئتی برای رساندن این قطعنامه‌ها به «کنفرانس صلح پاریس» انتخاب شد، اما بریتانیا مانع خروج آنان از کشور شد. بااین‌حال، متن قطعنامه‌ها به پاریس رسید.

در همین زمان، در جریان کنفرانس، «حییم وایزمن»[3]، رئیس «سازمان صهیونیستی(ZO)»، با «رابرت لَنسینگ»[4]، وزیر خارجه وقت ایالات متحده دیدار کرد. وایزمن در شرحی که بعداً از این دیدار ارائه داد، یادآور شد که به لنسینگ گفته است هدف صهیونیست‌ها آن است که «فلسطین همان‌قدر یهودی شود که انگلستان، انگلیسی است». او همچنین افزود که لنسینگ «تونسِ تحت استعمار فرانسه را که در آن زمان بسیار موفق توصیف می‌شد، به‌عنوان نمونه‌ای برجسته مطرح کرده است». وایزمن تونس را—که در آن زمان مستعمره‌ای فرانسوی بود—به‌عنوان الگو معرفی کرد و گفت: «آنچه فرانسوی‌ها توانستند در تونس انجام دهند، یهودیان هم می‌توانند در فلسطین انجام دهند؛ با اراده یهودی، پول یهودی، قدرت یهودی و شور و اشتیاق یهودی.»

 

محرومیت از به رسمیت شناسی

در ژوئن ۱۹۱۹، کمیسیون آمریکایی «کینگ-کرین»[5] که به دستور رئیس‌جمهور «وودرو ویلسون»  تشکیل شده بود، وارد فلسطین شد تا خواسته‌های مردم آناتولی، سوریه، لبنان و فلسطین را بررسی کند؛ اقدامی که در چارچوب تلاش‌ها برای کاهش تنش میان بریتانیا و فرانسه بر سر حوزه‌های نفوذ انجام گرفت. در فلسطین، اعضای کمیسیون با ده‌ها فلسطینی از انجمن‌های مسلمان-مسیحی و سایر گروه‌ها مصاحبه کردند که همه خواستار استقلال بودند و ملی‌گرایان جوان‌تر نیز اتحاد با سوریه را می‌طلبیدند. تمامی فلسطینیانی که با آن‌ها مصاحبه شد، به‌شدت با پروژه استعمارگرانه صهیونیستی مخالفت کردند.

 در طول یک قرن گذشته، هر نهاد مشروع فلسطینی که واقعاً نماینده مردم بود، از به رسمیت شناخته‌شدن محروم ماند، درحالی‌که همدستان و عوامل سازش‌کار مشروعیت یافتند.

کمیسیون گزارش خود را در اوت ۱۹۱۹ به کنفرانس صلح پاریس ارائه داد. در این گزارش، حمایت مردم فلسطین از استقلال منعکس شده بود، هرچند ادعا شده بود که آن‌ها هنوز برای تحقق آن آماده نیستند. به‌عنوان گزینه دوم، کمیسیون حکمرانی تحت قیمومت آمریکایی را با مجلسی منتخب دموکراتیک توصیه کرد، نه کنترل بریتانیا یا فرانسه. بااین‌حال، در آن زمان لندن و پاریس قبلاً  بین خود به توافق رسیده بودند و این نتایج را نادیده گرفتند. خود گزارش تا سال ۱۹۲۲ منتشر نشد، یعنی پس از آنکه کنگره آمریکا اعلامیه بالفور را تأیید کرد.

در ژوئیه ۱۹۲۰، درست در همان ماه که فرانسه سوریه را به تصرف خود درآورد، بریتانیا اشغال نظامی فلسطین را به اداره غیرنظامی تغییر داد و «هربرت ساموئل»[6]، سیاستمدار یهودی صهیونیست، را به‌عنوان اولین کمیسر عالی در قیمومت جدید منصوب کرد. کنگره دوم ملی فلسطین که قرار بود در می ۱۹۲۰ در اورشلیم برگزار شود، توسط مقامات ممنوع اعلام گردید. به همین دلیل، انجمن مسلمان-مسیحی فلسطین در دسامبر همان سال، سومین کنگره ملی را با حضور گسترده نمایندگان تمامی انجمن‌ها، سازمان‌ها و کلوپ‌های فلسطینی در یافا برگزار کرد.

این کنگره خواستار استقلال فلسطین شد و کمیته‌ای به نام «هیئت اجرایی عرب فلسطین» (AE) را برای نمایندگی مردم در برابر دولت بریتانیا و در محافل بین‌المللی انتخاب کرد. «هربرت ساموئل» این خواسته را به‌طور قاطع رد کرد و حاضر به رسمیت شناختن این کمیته به‌عنوان نماینده مردم فلسطین نشد.

فلسطینی‌ها توانستند در مارس ۱۹۲۱ هیئتی را به قاهره بفرستند که برای مدت کوتاهی با «وینستون چرچیل»، وزیر مستعمرات وقت بریتانیا، که خود صهیونیست و به شدت ضدیهودی بود، دیدار کرد. چند روز پس از آن، در جریان سفر «وینستون چرچیل» به فلسطین، نشست‌های گسترده‌تری برگزار شد. در پاسخ به خواسته‌های فلسطینی‌ها مبنی بر لغو اعلامیه بالفور توسط بریتانیا، ممنوعیت استعمار یهودی و اعطای استقلال، چرچیل که ضدعرب و نژادپرستی آشکار بود، اعلام کرد که حق حکومت بریتانیا بر فلسطین بر اساس تسخیر نظامی آن استوار است.

او افزود که «اداره استعماری برای سال‌ها ادامه خواهد داشت و گام به گام، نهادهای نمایندگی شکل خواهد گرفت که به خودگردانی کامل منجر می‌شود»، و تأکید کرد: «تمام ما که امروز اینجا هستیم، همچنین فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما، پیش از آنکه این امر به طور کامل محقق شود، از این جهان رفته‌ایم.»

وقتی در آگوست همان سال، هیئتی از فلسطینیان انگلیکانی[7] خواستار رسیدگی به مطالبات خود شدند، چرچیل آنها را رد کرد و یادآور شد که شکاف نژادی بزرگی بین آنان و انگلیکانی‌های انگلیسی وجود دارد، چرا که فلسطینیان انگلیکانی مسیحیانی  از «نژادهای سامی» به شمار می‌روند.

 

شرایط به رسمیت شناسی

در سال ۱۹۲۱، انجمن مسلمان-مسیحی فلسطین (MCA) هیئتی را برای سفر به لندن منصوب کرد. در ژوئیه همان سال، وزیر مستعمرات بریتانیا در نامه‌ای به «هربرت ساموئل» صریحاً اعلام کرد که هرگونه اصلاحات اداری «فقط می‌تواند بر اساس پذیرش سیاست ایجاد یک خانه ملی برای یهودیان پیش رود، که همچنان یکی از اصول اساسی سیاست بریتانیا باقی می‌ماند… هیچ نهاد نمایندگی که ممکن است تشکیل شود، مجاز به دخالت در اقداماتی مانند مهاجرت و سایر تدابیر برای تحقق اصل خانه ملی یا به چالش کشیدن این اصل نخواهد بود».

این شرایط غیرقابل تغییر، شرایطی بود که بر اساس آن بریتانیا حاضر  به رسمیت شناختن نمایندگی بومی فلسطینی‌ها بود؛ شرایطی که فلسطینی‌ها در طول دوره قیمومیت به طور کامل رد کردند. جامعه ملل نیز به دلایل مشابه مشروعیت فلسطینی‌ها را به رسمیت نشناخت. وقتی بریتانیا در سال ۱۹۲۲ پیشنهاد تشکیل شورای قانون‌گذاری فلسطین را مطرح کرد، تأکید کرد که تمامی نامزدها و احزاب باید مشروعیت قیمومیت و پروژه استعمارگرانه صهیونیستی آن را به رسمیت بشناسند.

 تشکیلات خودگردان فلسطین، که اکنون به‌عنوان دولت یک کشور خیالی به رسمیت شناخته می‌شود، جدیدترین جلوه از راهبرد صد‌ساله استعماری‌ست.

پنجمین کنگره ملی فلسطین که همان سال برگزار شد، کمپینی برای تحریم انتخابات راه‌اندازی کرد و آن را ترفندی برای مشروعیت‌بخشی به استعمار یهودی خواند و خواستار استقلال شد. اتفاقاً همین سال، مردم تونس نیز خواستار حقوق برابر با استعمارگران فرانسوی و نمایندگی متناسب در پارلمان منتخب خود شدند. ششمین کنگره ملی فلسطین که در ژوئن ۱۹۲۳، پس از اعطای رسمی قیمومیت به بریتانیا توسط جامعه ملل، برگزار شد، بر عدم همکاری با مقامات از جمله خودداری از پرداخت مالیات تأکید کرد.

به دنبال سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» بریتانیا که خانواده‌های برجسته مستقر در اورشلیم را، که بزرگانشان با بریتانیایی‌ها همکاری می‌کردند ولی با صهیونیست‌ها نه، در مقابل خانواده‌هایی قرار داد که بزرگانشان با هر دو همکاری داشتند، جنبش ملی دچار انشعاب شد و برگزاری هفتمین کنگره تا ژوئیه ۱۹۲۸ به تأخیر افتاد.

 

همدستان استعماری

«حاییم کالواریسکی»[8]، مقام ارشد صهیونیست در آژانس یهود و رئیس «بخش عربی» هیئت اجرایی صهیونیست‌ها، تأسیس «جامعه ملی مسلمانان» (NMS) فلسطینی را به‌عنوان جایگزینی برای انجمن مسلمان-مسیحی (MCA) تأمین مالی کرد. او مسلمانان فرقه‌ای را تشویق می‌کرد تا انجمن مسلمان-مسیحی را که به‌عنوان وسیله نفوذ فلسطینیان مسیحی شناخته می‌شد، مورد حمله قرار دهند. کالواریسکی همچنین اعضای خانواده‌های نخبه را برای تشکیل «حزب کشاورزی» (الحزب الزرع) که به رقابت با بزرگان رقیب و رهبران سازمان‌های ملی فلسطینی می‌پرداخت، تأمین مالی کرد.

فلسطینی‌های ضد استعماری، هر دو حزب «جامعه ملی مسلمانان»  و «حزب کشاورزی» را به خاطر پذیرش حمایت مالی صهیونیستی و تساهل با استعمار یهودی خائنانه می‌دانستند. حزب کشاورزی بعدها به الگویی برای همدستان فلسطینی در جریان انقلاب بزرگ فلسطین ۱۹۳۶-۱۹۳۹ تبدیل شد، زمانی که بریتانیا و صهیونیست‌ها «گروه‌های صلح» را حمایت کردند تا به کشتار انقلابیون فلسطینی کمک کنند. این «گروه‌های صلح» بعدها الگویی برای نیروهای امنیتی تشکیلات خودگردان (PA) شدند که از سال ۱۹۹۴ تاکنون، مقاومت فلسطینی را به نفع اسرائیل سرکوب می‌کنند.

امتناع غرب از به رسمیت شناختن دولت کل فلسطین (APG) در سال‌های ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۳ نمونه دیگری از انکار مشروعیت فلسطینی‌ها و در عوض به رسمیت شناختن کسانی بود که نماینده آنها نبودند. به جای به رسمیت شناختن این دولت، غرب از «ملک عبدالله اول»، پادشاه اردن به‌عنوان حاکم مشروع باقی‌مانده فلسطین پس از ۱۹۴۸ حمایت کرد. این روند پس از ظهور سازمان آزادی‌بخش فلسطین (PLO) در سال ۱۹۶۴ نیز ادامه یافت، به‌ویژه پس از آنکه چریک‌های مردمی فلسطینی در سال ۱۹۶۹ رهبری آن را به دست گرفتند.

بسیاری از کشورهای جهان سابقاً مستعمره‌شده، به‌ویژه پس از سخنرانی یاسر عرفات، رئیس سازمان آزادی‌بخش فلسطین، در مجمع عمومی سازمان ملل در سال ۱۹۷۴، سازمان آزادی‌بخش فلسطین را به رسمیت شناختند و سازمان ملل نیز آن را به‌عنوان «تنها و مشروع‌ترین نماینده مردم فلسطین» به رسمیت شناخت. بااین‌حال، ایالات متحده و متحدان اروپای غربی‌اش از اعطای مشروعیت نمایندگی به این سازمان خودداری کردند.

پس از جنگ ۱۹۷۳، «انور سادات»، رئیس‌جمهور مصر، پیشنهاد برگزاری کنفرانس صلح تحت نظارت سازمان ملل در ژنو را مطرح کرد که در دسامبر همان سال برگزار شد. مصر، اردن و اسرائیل در آن حضور داشتند، اما سوریه به دلیل عدم دعوت رسمی از سازمان آزادی‌بخش فلسطین در این کنفرانس حاضر نشد. در واقع، سادات در اواخر اکتبر دعوت غیررسمی به سازمان آزادی‌بخش فلسطین ارائه داده بود که منجر به بحث و جدل داخلی گسترده‌ای درباره حضور در این کنفرانس در درون سازمان شد. حتی عرفات سیگنال‌هایی به «هنری کیسینجر» فرستاد و آمادگی خود برای شرکت را نشان داد.

اما در نهایت، با عدم صدور دعوتنامه رسمی، سازمان آزادی‌بخش فلسطین تصمیم گرفت در کنفرانس شرکت نکند، به‌ویژه که این کنفرانس بر اساس قطعنامه‌های ۲۴۲ و ۳۳۸ سازمان ملل بود که مستلزم به رسمیت شناختن اسرائیل در مقابل عقب‌نشینی اسرائیل از «سرزمین‌هایی» بود که در سال ۱۹۶۷ اشغال کرده بود. آمریکا، اسرائیل و اردن همگی مخالف حضور سازمان آزادی‌بخش فلسطین بودند.

 

به رسمیت شناختن تسلیم

در واقع، علی‌رغم اینکه سازمان آزادی‌بخش فلسطین (PLO) پس از اعلامیه یک‌جانبه استقلال خود در سال ۱۹۸۸ در الجزایر که تنها ۲۲ درصد از فلسطین تاریخی را شامل می‌شد، بسیاری از حقوق فلسطینی‌ها را قربانی کرد، غرب و اسرائیل مصرانه از به رسمیت شناختن مشروعیت این سازمان خودداری کردند.

در کنفرانس بین‌المللی صلح خاورمیانه در مادرید سال ۱۹۹۱، آمریکا و اسرائیل مانع حضور سازمان آزادی‌بخش فلسطین (PLO) شدند و اصرار داشتند که تنها هیئتی فلسطینی از کرانه باختری و نوار غزه به‌عنوان بخشی از هیئت اردنی شرکت کند و به طور مستقل حضور نداشته باشد. حتی در آنجا نیز آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها شرکت‌کنندگان را غربال کردند و کسانی را که «سخت‌گیر» شناخته می‌شدند یا اهل شرق اورشلیم بودند، رد کردند و برخی دیگر را تأیید کردند.

تنها در سال ۱۹۹۳ و پس از آنکه سازمان آزادی‌بخش فلسطین (PLO) نمایندگی مردم فلسطین را رها کرد و تحت فشار اسرائیل و آمریکا در اسلو، سلطه استعماری اسرائیل بر فلسطین را به رسمیت شناخت، به‌عنوان نماینده «مشروع» فلسطینی‌ها به رسمیت شناخته شد.

 سازمان آزادی‌بخش فلسطین تنها زمانی که  نمایندگی مردم فلسطین را رها کرد و تحت فشار اسرائیل و آمریکا در اسلو، سلطه استعماری اسرائیل بر فلسطین را به رسمیت شناخت، به‌عنوان نماینده «مشروع» فلسطینی‌ها به رسمیت شناخته شد.

این روند منطبق بود با شرایط استعماری بریتانیا از اواخر دهه ۱۹۱۰؛ یعنی تنها فلسطینی‌هایی که حق یهودیان اروپایی برای استعمار و تصرف سرزمین‌شان را به رسمیت می‌شناختند، به‌عنوان نمایندگان مشروع مردمشان پذیرفته می‌شدند، حتی اگر هیچ مشروعیتی در واقع نداشتند. به این ترتیب، سازمان آزادی‌بخش فلسطین (PLO) از سازمانی که معادل انجمن مسلمان-مسیحی ضد استعماری دهه ۱۹۲۰ بود به رقیب همکار خود، حزب کشاورزی تبدیل شد.

زمانی که حماس در انتخابات پس از اسلو در سال ۲۰۰۶ که تحت دیکته اسرائیل و آمریکا و حمایت تشکیلات خودگردان برگزار شد، شرکت کرد و با پیروزی قاطع به قدرت رسید، آمریکا، اسرائیل و کشورهای غربی بار دیگر از به رسمیت شناختن آن به‌عنوان دولت مشروع نماینده مردم فلسطین در کرانه باختری و غزه خودداری کردند.

آن‌ها در سال ۲۰۰۷  از کودتایی حمایت کردند تا حماس را از قدرت برکنار کنند؛ این کودتا در کرانه باختری موفق بود اما در غزه شکست خورد. تجربه آن انتخابات به اسرائیل و قدرت‌های امپریالیستی غربی نشان داد که هیچ انتخاباتی تحت رژیم خائن تشکیلات خودگردان نباید برگزار شود مگر اینکه نتیجه آن از پیش تضمین شده باشد تا هیچ رقیبی نتواند نقش همکاری آن با اسرائیل را تهدید کند.

از سال ۱۹۹۴، تشکیلات خودگردان با خوشحالی به‌عنوان نیروی سرکوبگر اسرائیل عمل کرده و به سرکوب همه مقاومت‌ها کمک کرده است، به‌ویژه در دو سال گذشته که نسل‌کشی جاری علیه مردم فلسطین شدت گرفته است. در همین روزهای اخیر رژیم تشکیلات خودگردان با همکاری اسرائیل عملیاتی مقاومت را در کرانه باختری خنثی کرد.

افزون بر این، درگیری‌های داخلی در میان مسئولان تشکیلات اخیراً منجر به دستگیری سرتیپ «ریاض فرج» توسط سازمان اطلاعات نظامی شد. او به اتهام قاچاق آثار باستانی و فروش زمین‌های متعلق به صومعه دیر قلعه در اریحا به شهرک‌نشینان اسرائیلی متهم شده است. او برادر رئیس اطلاعات تشکیلات، سرتیپ «ماجد فرج»، است که به‌عنوان گزینه مورد علاقه برای جایگزینی «محمود عباس» مطرح است. به رسمیت شناختن «دولت خیالی فلسطین» توسط بریتانیا و مستعمراتش، جایزه‌ای برای حماس همانطور که اسرائیلی‌ها ادعا می‌کنند نیست، بلکه جایزه‌ای برای خدمات وفادارانه تشکیلات خودگردان به دشمن استعماری فلسطینی‌ها است.

 

مشروع‌سازی برتری‌جویی یهودی

در به‌رسمیت شناختن یک دولت خیالی فلسطین، دشمنان تاریخی مردم فلسطین مصرانه تلاش می‌کنند تا حماس، آخرین حزب سیاسی دموکراتیکی که اکثریت فلسطینیان تحت اشغال آن را انتخاب کرده‌اند، از هر معادله سیاسی آینده فلسطین حذف کنند. نخست‌وزیر بریتانیا تأکید کرده است که «به‌رسمیت‌شناسی پاداشی برای حماس نیست» و وعده داده است که «بریتانیا در هفته‌های آینده اقدامات بیشتری برای تحریم چهره‌های ارشد رهبری حماس انجام خواهد داد». نخست‌وزیر کانادا نیز اصرار داشت که این به‌رسمیت‌شناسی «قدرت‌بخشی به کسانی است که خواهان همزیستی مسالمت‌آمیز و پایان دادن به حماس هستند».

نخست‌وزیر استرالیا صراحتاً فرمول را بیان کرد: «رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین مجدداً حق اسرائیل برای وجود را به رسمیت شناخته و تعهدات مستقیمی به استرالیا داده است، از جمله تعهد به برگزاری انتخابات دموکراتیک و اصلاحات گسترده در زمینه‌های مالی، حکمرانی و آموزش... سازمان تروریستی حماس نباید هیچ نقشی در فلسطین داشته باشد».

درحالی‌که کمپین نسل‌کشی اسرائیل در غزه بی‌وقفه ادامه دارد، نمایش‌های دولتی برای شناسایی فلسطین عمدتاً با هدف به‌رسمیت شناختن حق اسرائیل برای باقی ماندن به‌عنوان یک دولت برتری‌جوی یهودی طراحی شده است. در این روند، همدستان خائن تشکیلات خودگردان به‌عنوان نمایندگان رسمی مردم فلسطین تقدیس شدند. آنچه بریتانیا در دهه ۱۹۲۰ در فلسطین آغاز کرد، یک قرن بعد در دهه ۲۰۲۰  نیز همچنان به همان روش ادامه دارد.

https://www.middleeasteye.net/opinion/why-recognising-palestine-rewards-israels-pa-collaborators-not-palestinian-people

 

[1] . Joseph Massad

[2] . Gilbert Clayton

[3] . Chaim Weizmann

[4] . Robert Lansing

[5] .  King-Crane Commission

[6] . Herbert Samuel

[7] . فلسطینی انگلیکانی به فلسطینیانی گفته می‌شود که پیرو کلیسای انگلیکانی (کلیسای انگلیکان) هستند. کلیسای انگلیکانی یکی از شاخه‌های مسیحیت است که ریشه در کلیسای انگلیس دارد و به‌ویژه در دوران استعماری بریتانیا در مناطقی مثل فلسطین حضور داشت. در فلسطین، جامعه مسیحی متشکل از شاخه‌های مختلفی بود که یکی از آن‌ها انگلیکانی‌ها بودند. فلسطینیان انگلیکانی معمولاً اقلیت کوچکی در میان مسیحیان فلسطینی به شمار می‌رفتند و به دلیل ارتباطات مذهبی و فرهنگی‌شان با بریتانیا، گاهی نقش خاصی در مناسبات سیاسی و اجتماعی زمان استعمار داشتند.

[8] . Chaim Kalvarisky

/انتهای پیام/