گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ وجدان انسانی به نحو طبیعی، بشر را از برخی امور بر حذر میدارد. هر فردی خواه در فرهنگ شرقی زیست کند یا در فرهنگ غربی، میتواند به قبح قتل و غارت، تجاوز و یا دیگر اعمال نکوهیده اعتراف کند و این اعتراف نیز امری نیست که برآمده از دانش و یا فهم خاصی باشد، بلکه نفس انسانی گواه بر آن است. حسب همین خصلت ذاتی نیز سطوحی از جنایت همواره با ذات انسانی در تعارض است. بهعبارت دیگر اینکه انسانی حسب گرفتار شدن در دامن خشم و غضب دست به جنایتی نظیر قتل زده و یا حسب محاسبهای اشتباه مال کسی را به سرقت ببرد، امری جاری در جوامع انسانی بوده اما سطوح بالا از جنایت نظیر آنچه امروزه نسلکشی مینامند، امری نیست که انسانها به نحو طبیعی بتوانند با آن کنار بیایند و بهراحتی مرتکب این جنایات شوند، لذا برای توجیه و روا کردن این جنایات، انسانها دست به انسانزدایی از طرف مقابل زده و طرف مقابل را نژاد پستتر و یا شبه انسان معرفی میکنند. چیزی که امروزه اسرائیل تلاش دارد تا به واسطه آن، نفس انسانی سربازان خود را مقداری التیام بخشیده و گزینه نسلکشی را در نزد آنان معتبر سازد. هرچند رژیم صهیونیستی در این زمینه تنها نبوده و تاریخ غرب مملو از چنین عمل زشتی است. اما پرسش مهم آن است که چه امری میتواند چنین توجیهی را در اختیار یک نظام قرار دهد؟ علم یا دین و یا چه بسی هر دو آنها؟
دین چگونه جنایت را مشروع میسازد؟
بسیاری از سربازان اسرائیلی برگشته از غزه حس و حال خود هنگام نسلکشی در غزه را بهمانند له کردن مورچه و یا شکار ماهی به تصویر میکشند، حس و حالی که به معنای انسانیتزدایی از مردم غزه بوده و جنایت را برای سربازان موجه میسازد. نتانیاهو حتی در پاسخ به کشورهای غربی که منتقد نسلکشی وی بودند، تلاش کرد تا نسلکشی رژیم را در مقایسه تاریخی با نسلکشی بومیهای آمریکایی توسط اروپا موجه سازد.
پیش از توضیح مبحث فوق و بهعنوان مقدمه مناسب است تا اشاره شود که رژیم صهیونیستی بهعنوان مبرر و توجیهگر اخلاقی جنایات خود در برابر فلسطینیان همواره از دو استدلال بهره گرفته است، استدلال «دهکده در جنگل» که دلالت بر بربریت فلسطینیها داشته و استدلال «جانورانگاری فلسطینیها» که به طور صریح به انسانیتزدایی از آنان منجر میشود. بسیاری از سربازان اسرائیلی برگشته از غزه حس و حال خود هنگام نسلکشی در غزه را بهمانند له کردن مورچه و یا شکار ماهی به تصویر میکشند، حس و حالی که به معنای انسانیتزدایی از مردم غزه بوده و جنایت را برای سربازان موجه میسازد. نتانیاهو حتی در پاسخ به کشورهای غربی که منتقد نسلکشی وی بودند، تلاش کرد تا نسلکشی رژیم را در مقایسه تاریخی با نسلکشی بومیهای آمریکایی توسط اروپا موجه سازد.
اگر از این مقدمه عبور کنیم، پرسش اصلی آن است که چه امری چنین توجیهی را در اختیار یک رژیم قرار میدهد تا از انسانها، بهمنظور نسلکشی انسانیتزدایی کند؟ حسب آنچه مطالعه تاریخ در اختیار ما قرار میدهد، یکی از این عوامل دین بوده است. اگر به گذشتههای نهچندان دور برویم، دین مسیحیت یکی از عوامل توجیهکننده استعمار بوده است. استعمارگران اروپایی در آمریکای لاتین و شمالی و یا آفریقا از عمل خود پشیمان نبودند چراکه هم تأیید پاپ را با خود داشتند و هم تأیید قیصر را. موج استعمار هرچند در پس خود به نسلکشی و بردهکشی منجر میشد اما عواید مالی آن برای کلیسا و همچنین فرصتی که این پدیده در اختیار کشیشان مسیحی برای تبلیغ قرار میداد، امری نبود که دستگاه روحانیت مسیحی بتواند از آن صرفنظر کند. اما این امر اگر در میان مسیحیت جنبهای عارضی داشته، بدان معنا که مناسبات قدرت و نفوذ اقتضای صدور چنین مجوزی را صادر میکرده است، در میان یهود جنبهای ذاتی نیز دارد.
پیرامون دین یهود باید گفت که یهودیت صرفاً یک دین نیست، بلکه جنبههای جدی قومی نیز دارد. به خلاف سایر ادیان که انتخاب دین امری اختیاری بوده و صرفاً با اراده افراد صورت میپذیرد، یهود دین را امری وراثتی میداند به گونهای که هرکس صرفاً مادر یهودی داشته باشد (خواه پدر وی یهودی بوده و یا نباشد)، وی نیز یهودی میشود. امروزه یکی از چالشهای یهودیان ساکن سرزمینهای اشغالی، مسئله ازدواج میان اعراب اسرائیلی (اعرابی که تابعیت رژیم صهیونیستی را قبول کردهاند) و یهودیان است. همچنین به واسطه همین نگاه به مسئله دین که آن را در پیوند با وراثت قرار میدهد، از اساس مسئله تابعیت و امر ملی نیز در ٰرژیم صهیونیستی با چالشهای زیادی روبرو بوده است. تصور قوم برتر در میان یهود امری همگانی است، هرچند این پدیده دو تفسیر متفاوت به خود گرفته است. تفسیر نخست «قوم برتر» را به معنی یک تکلیف فهم میکند بدین بیان که خداوند به واسطه حضرت موسی، تکلیف سعادت انسان را بر دوش این قوم نهاده، لذا قوم برتر نه دلالت بر یک برتری، بلکه دلالت بر یک تکلیف دارد. اما آنچه امروزه در رژیم صهیونیستی، توسط گروههای تندرو که طی سالیان اخیر نیز قدرت بسیار بیشتری را در دست گرفتهاند رواج دارد، آن است که «قوم برتر» دلالت بر یک برتری نژادی نیز دارد. این برتی نژادی حتی گاه تا آنجا پیش میرود که در کیفیت خلق نیز نفوذ کرده و به این باور میرسد که یهود از «روح الهی» بهره داشته و غیر یهود از «روح حیوانی». در ادامه تلاش داریم تا این مطلب را بیشتر توضیح دهیم.
همانطور که پیشتر گفته شد، تفسیر غالب از قوم برگزیده در میان یهود کمتر دلالت بر برتری نژادی دارد، اما تحریف و تفسیر نژادپرستانه از مفهوم «قوم برگزیده» مشخصاً توسط جریان صهیونیسم مذهبی افراطی (Religious Zionism) و بهویژه شاخهٔ کاهانیسم نمایندگی میشود. این جریان که زمانی یک گروه حاشیهای و تروریستی محسوب میشد، امروز به بخشی از هستهٔ اصلی قدرت در کابینه اسرائیل تبدیل شده است. آنها بهصراحت الهیات یهودی را با یک ایدئولوژی برتریجویانه و نژادپرستانه ترکیب میکنند تا اهداف سیاسی خود را توجیه کنند.
در اینجا به چند چهره کلیدی و شواهد مستقیم از سخنانشان میتوان اشاره کرد:
۱. ربی مئیر کاهانه - بنیانگذار ایدئولوژی
وی بنیانگذار جنبش «کاخ» بود که در نهایت به دلیل نژادپرستی و تروریسم، فعالیت آن در اسرائیل و آمریکا ممنوع شد. تفکرات او امروز الهامبخش سیاستمداران قدرتمندی است.
کاهانه معتقد بود که دموکراسی و یهودیت با هم سازگار نیستند. وی خواستار اخراج تمامی اعراب از اسرائیل و سرزمینهای اشغالی بود و ازدواج یهودیان با غیریهودیان را خیانت میدانست.
۲. ایتامار بنگویر- وزیر امنیت ملی فعلی رژیم
وی یکی از شاگردان و پیروان وفادار مئیر کاهانه است و حزب او یعنی «قدرت یهودی» مستقیماً از دل جنبش «کاخ» بیرون آمده است.
بنگویر به برتری حقوق یهودیان بر غیریهودیان در سرزمین اسرائیل اعتقاد راسخ دارد. او بارها خواستار اختیارات بیشتر برای شلیک به سمت فلسطینیان شده و از شهرکنشینان افراطی که به فلسطینیان حمله میکنند، دفاع کرده است.
وی در آگوست ۲۰۲۳ در قالب یک برنامه تلویزیونی گفت:
«حق من، همسرم و فرزندانم برای تردد در جادههای یهودا و سامره (کرانه باختری) مهمتر از حق تردد اعراب است. ببخشید محمد، اما این واقعیت است.»
این جمله که در یک برنامه تلویزیونی زنده بیان شد، یک اعتراف صریح و بیپرده به یک سیستم آپارتاید مبتنی بر برتری قومی است. او به وضوح میگوید که حق بنیادین یک یهودی یا یک شهرکنشین در سرزمین اشغالی بر حق بنیادین یک فلسطینی ارجحیت دارد.
۳. اسموتریچ - وزیر مستعفی دارایی رژیم
وی رهبر حزب «صهیونیسم مذهبی» و یکی از قدرتمندترین چهرههای پیشین کابینه نتانیاهو بود. اسموتریچ بهصراحت وجود ملتی به نام فلسطین را انکار میکند و معتقد است این سرزمین منحصراً متعلق به قوم یهود است.
بهعنوان مثال وی در مارس ۲۰۲۳ در سخنرانی خود تصریح میکند که:
«چیزی به نام فلسطینیها وجود ندارد، زیرا چیزی به نام ملت فلسطین وجود ندارد… این یک حقیقت است که باید در کاخ سفید بشنوند.»
اظهارنظرهای جنجالی بنگویر و اسموتریچ همواره محل نزاع بوده و جنجالهای رسانه جدی را ایجاد کرده است.
۴. ربی عُووَدیا یوسف - رهبر روحانی حزب شاس
وی یکی از تأثیرگذارترین رهبران مذهبی - سیاسی در تاریخ اسرائیل و رهبر معنوی حزب قدرتمند «شاس» بود. اظهارات او به دلیل نفوذ عمیقش بر بخش بزرگی از جامعه مذهبی اسرائیل، بسیار مهم است.
بهعنوان مثال وی در جریان سخنرانی خود در سال ۲۰۱۰ چنین اظهار داشت که:
«تنها هدف غیریهودیان خدمت به ما یهودیان است. بدون این، آنها هیچ جایگاهی در دنیا ندارند؛ فقط برای خدمت به قوم اسرائیل.» عُووَدیا یوسف در ادامه توضیح میدهد: «چرا غیریهودیان لازم هستند؟ آنها کار خواهند کرد، شخم خواهند زد، درو خواهند کرد. ما مانند یک افندی (ارباب) مینشینیم و میخوریم. به همین دلیل غیریهودیان آفریده شدند.»
این نقلقول مستقیم، شاید صریحترین و تکاندهندهترین نمونه از تفسیر نژادپرستانه و برتریجویانه از دین باشد که مستقیماً از زبان یک رهبر دینی - سیاسی بسیار پرنفوذ بیان شده است.
این سیاستمداران و رهبران، مفهوم الهیاتی «برگزیدگی» را از معنای اصلی خود یعنی «پذیرش مسئولیت الهی» تهی کرده و آن را به یک ابزار سیاسی برای توجیه آپارتاید، پاکسازی قومی و نسلکشی تبدیل کردهاند. آنها با استفاده از اعتبار مذهبی، سیستمی را تئوریزه میکنند که در آن: یهودیان شهروندان درجه یک و صاحب اصلی سرزمین هستند. غیریهودیان و مشخصاً فلسطینیها یا وجود خارجی ندارند نظیر آنچه اسموتریچ معتقد است، یا حقوق پایینتری دارند نظیر آنچه بنگویر بدان باور دارد، و یا اساساً برای خدمت به یهودیان خلق شدهاند آنگونه که در کلام عوودیا یوسف وجود داشت.
این دقیقاً همان فرایند «انسانزدایی» است که در متن تلاش داریم تا به آن بپردازیم. نکته خطرناکتر آن است که امروزه چنین تفکری در میان مردم اسرائیل قوت گرفته و از محبوبیت بیشتری به نسبت سالهای گذشته برخوردار است.
آیا علم به جنایت منجر میشود؟
در جریان جنگ جهانی اول صدها هزار آفریقایی به بهانه آنکه سیستم عصبی آنها تکامل یافته نبوده و لذا نسبت به اروپاییها کمتر احساس ترس میکنند به میدان جنگ کشانده شده و قتلعام شدند. امروزه هرچند یوژنیک بهعنوان یک شبه علم شناخته شده و فاقد ارزش معرفتی است، اما تا یک قرن پیش، بهعنوان نظریه پیشتاز علمی در زیست و بیوشیمی مورد استقبال بسیاری قرار داشت.
حال مجدد به پرسش ابتدایی این نگاشته باز میگردیم، گذشته از دین، آیا عامل دیگری وجود دارد که بتوان با انسانیتزدایی از انسانها، زمینه پاکسازی قومی و نسلکشی را فراهم سازد؟ پاسخ مشخص و البته مقداری عجیب است: علم. علم در کنار دین همواره از قدرت بسیار سترگی بهره میبرد، اما آنچه این مسئله را عجیب میکند آن است که حسب فهم عمومی، علم ابزاری است که بیشتر به انسانها کمک کرده تا حیات بهتر و باکیفیتتری را تجربه کنند. اما واقعیت آن است که همیشه علم آنقدر جنبه رحمانی نداشته است. هدف این نوشتار کنایه به ساخت بمب اتم و یا خدمت علم در راستای اختراع ابزارهای جنگی نیست که این بعد امری آشکار بوده و بر کسی پنهان نیست، بلکه علم گاه با شیوههای دیگر زمینه را برای نسلکشی فراهم میآورد. گاندی متفکر برجسته استعمار ستیز هندی بر این باور بود که واژه «تمدن غرب» یک عبارت متناقض نماست، چراکه در این فرهنگ حتی علم نیز منجر به توحش و نسلکشی میشود تا سازندگی. این فهم گاندی چندان نیز بیراه نبود اگر نگاهی به سرگذشت دانشهایی نظیر پزشکی، زیست و ... بیندازیم.
جغرافیایی که بیش از هرجایی دیگر خشونت دانش غربی را نمایندگی میکند آفریقاست. آفریقا از دیرباز شهرتی جهانی بهعنوان آزمایشگاه علوم غربی داشته است. توسعه بسیاری از واکسنها و داروها در این قاره صورت گرفته است. در مراحل اولیه ظهور استعمار فرانسه در این قاره، چند بیماری فراگیر نظیر تب زرد میرفت تا کل پروژه استعمار را زمینگیر کند. بخشهایی از آفریقا امروزه بهعنوان گورستان اروپاییها شناخته میشود. فرانسه برای آنکه بتواند پروژه استعمار خود را در کشورهایی نظیر سنگال ممکن سازد، بهناچار تلاشهایی را برای درمان بیماریها انجام داد، اما در مقابل آلمان این قاره را به آزمایشگاهی برای بررسی نظریههای نژادی خود تبدیل کرد و حاصل آن زایش ایدهای به نام یوژنیک شد.
یوژنیک که در فارسی به آن «بهنژادی» یا «اصلاح نژاد» هم گفته میشود، یک باور و جنبش علمی بسیار بحثبرانگیز و خطرناک است که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم محبوبیت پیدا کرد. به زبان ساده، هدف اصلی یوژنیک، بهبود کیفیت ژنتیکی جمعیت انسانی از طریق کنترل تولید مثل است. این ایده بر این فرض استوار بود که میتوان با روشهایی شبیه به اصلاح نژاد حیوانات و گیاهان، نسل بشر را «اصلاح» کرد.
ایدههای یوژنیک به دو رویکرد اصلی تقسیم میشوند:
۱. یوژنیک مثبت (Positive Eugenics)
این رویکرد بر تشویق افرادی که دارای ویژگیهای «مطلوب» مانند هوش بالا، سلامت جسمی، ظاهر خاص و… تلقی میشدند، به داشتن فرزندان بیشتر تمرکز داشت. طرفداران این نظریه معتقد بودند که با این کار، ژنهای خوب در جامعه بیشتر میشوند و نسلهای آینده «بهتر» خواهند شد.
۲. یوژنیک منفی (Negative Eugenics)
این رویکرد بسیار تاریکتر و خطرناکتر است و بر جلوگیری از تولید مثل افرادی که دارای ویژگیهای «نامطلوب» مانند معلولیتهای جسمی و ذهنی، بیماریهای ارثی، فقر، سابقه جرم و حتی تعلق به نژاد یا قومیتی خاص بودند، تمرکز داشت.
روشهای یوژنیک منفی شامل موارد وحشتناکی بود:
عقیمسازی اجباری: میلیونها نفر در سراسر جهان، از جمله در مستعمرات آفریقایی آلمان، برخلاف میلشان عقیم شدند.
جداسازی و نگهداری در مراکز خاص: برای جلوگیری از ازدواج و فرزندآوری آنها.
محدودیتهای ازدواج: وضع قوانینی که ازدواج بین نژادهای مختلف یا ازدواج افراد «نامطلوب» را ممنوع میکرد.
نسلکشی و کشتار جمعی: فاجعهبارترین شکل یوژنیک توسط رژیم نازی در آلمان اجرا شد. آنها با باور به برتری «نژاد آریایی»، میلیونها نفر از جمله یهودیان، معلولان، بیماران روانی و سایر اقلیتها را به بهانه «پاکسازی نژادی» به قتل رساندند. اما این آغاز مسئله نبود. آلمانها این مسیر را ابتدا در مستعمرات آفریقایی خود و در نسلکشیهای هررو و جنگ هاماکاری آزمودند. فیشر زیستشناس بزرگ المانی و نگارنده کتاب «اصول وراثت بشر و بهداشت نژادی» در آن برهه تصریح میکرد که خون سیاهان پستتر از سفید پوستان است. در جریان جنگ جهانی اول صدها هزار آفریقایی به بهانه آنکه سیستم عصبی آنها تکامل یافته نبوده و لذا نسبت به اروپاییها کمتر احساس ترس میکنند به میدان جنگ کشانده شده و قتلعام شدند. امروزه هرچند یوژنیک بهعنوان یک شبه علم شناخته شده و فاقد ارزش معرفتی است، اما تا یک قرن پیش، بهعنوان نظریه پیشتاز علمی در زیست و بیوشیمی مورد استقبال بسیاری قرار داشت.
/انتهای پیام/