گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در دنیایی که کار بهعنوان نماد موفقیت تبلیغ میشود، فرهنگ «کار بیوقفه» یا همان هاسل کالچر، افراد را به رقابت بیپایان و ساعات طولانی کار میکشاند، اما این الگو نهتنها بهرهوری را افزایش نمیدهد، بلکه به فرسودگی روانی و جسمی منجر میشود. این فرهنگ که ریشه در تحولات سرمایهداری مدرن دارد، در ایران نیز در حال گسترش است و تهدیدی جدی برای سلامت جامعه به شمار میرود. در این یادداشت، ابتدا به ریشهها و نقد تئوریک این پدیده در جهان مدرن میپردازیم، سپس گسترش آن به ایران را بررسی میکنیم و در نهایت، آسیبهای اجتماعی ناشی از آن را تحلیل مینماییم.
ریشهها و نقد تئوریک فرهنگ «کار بیوقفه» در جهان مدرن
فرهنگ کار بیوقفه که اغلب با اصطلاحاتی مانند «گرایندست»» (grindset) یا «هاسل کالچر» شناخته میشود، پدیدهای اساساً مدرن است و نباید آن را با فضیلت سنتی «کار سخت» اشتباه گرفت. ارزشگذاری برای کوشش و تلاش در فرهنگهای مختلف، از جمله در فرهنگ اسلامی با مفهوم «کسب روزی حلال»، ریشههای تاریخی عمیقی دارد. اما تفاوت بنیادین در غایت و تعریف آن است. کار سخت در نگاه سنتی، وسیلهای برای رسیدن به یک هدف متعالی بود: تأمین معیشت، رسیدن به استادی در یک حرفه یا کسب رضایت الهی. این نوع کار دارای مرزهای مشخصی بود که توسط آیینهای دینی، زندگی اجتماعی و نیازهای انسانی تعیین میشد.
مکتب فرانکفورت با چهرههایی مانند «تئودور آدورنو» و «ماکس هورکهایمر» - در «دیالکتیک روشنگری» (۱۹۴۷) کار را بخشی از ابزارسازی عقلانی میبیند که جامعه را به کنترل تودهای تبدیل میکند
اما «هاسل کالچر» محصول سرمایهداری متأخر و ایدئولوژی نئولیبرال است. در اینجا، کار از وسیله به هدف فینفسه تبدیل میشود؛ یک رقابت بیپایان برای بهینهسازی خود که هیچ خط پایانی ندارد. این فرهنگ، کار را به یک امر پرفورماتیو (نمایشی) تبدیل میکند که باید در شبکههای اجتماعی به نمایش گذاشته شود و موفقیت را نه در آرامش و رفاه، بلکه در «مشغولیت دائمی» تعریف میکند. این همان نقطهای است که کار سالم به «کارآهولیسم» (Workaholism) تبدیل میشود: یک اعتیاد روانی که در آن فرد نه برای زندگی، بلکه در کار زندگی میکند و ارزش خود را تنها با میزان بهرهوریاش میسنجد. این پدیده ریشه در تحولات اقتصادی قرن بیستم، بهویژه فرهنگ استارتآپی سیلیکونولی دارد که کار را نه بهعنوان شغل، بلکه بهعنوان یک سبک زندگی تماموقت تبلیغ کرد.
نقد تئوریک این فرهنگ از منظر روانشناختی و جامعهشناختی، بر مفهوم «خستگی عاطفی» تمرکز دارد که بخشی از مدل «ماسلچ» است. خستگی عاطفی به معنای تخلیه منابع روانی فرد در اثر فشارهای مداوم کاری است که منجر به احساس بیانگیزگی، انزوا و کاهش عملکرد میشود. در جوامع مدرن، این پدیده با ظهور فناوریهای دیجیتال تشدید شده است؛ زیرا مرز بین کار و زندگی شخصی محو میشود؛ مثلاً با ایمیلهای شبانه یا جلسات مجازی بیپایان. از نظر جامعهشناختی، این فرهنگ یک «دام سمی» است که جاهطلبی را به استثمار تبدیل میکند و افراد را مقصر شکستهای ساختاری میداند. برای مثال، در مدل «کارآهولیسم» که بهعنوان یک اعتیاد روانی توصیف میشود، افراد باور دارند که عشق و پذیرش اجتماعی تنها از طریق کار سخت به دست میآید که ریشه در تجربیات کودکی مانند عشق شرطی والدین دارد. این باور غلط که توسط رسانههای اجتماعی تقویت میشود، افراد را به رقابت کاذب میکشاند و خلاقیت را سرکوب میکند؛ زیرا خستگی مزمن تصمیمگیری را مختل مینماید.
در اروپا، این فرهنگ شدت کمتری دارد و با تأکید بر تعادل بین کار و زندگی در کشورهایی مانند آلمان مقابله میشود، اما در بریتانیا و ایالات متحده، کار طولانی بهعنوان نمادی از موفقیت تبلیغ میشود. نقدهای جامعهشناختی نشان میدهد که این الگو نابرابری را تشدید میکند: زنان و اقلیتها که اغلب مسئولیتهای مراقبتی بیشتری دارند، از این فرهنگ آسیب بیشتری میبینند؛ زیرا ساعات طولانی سیستماتیک آنها را حذف میکند. همچنین، همهگیری کووید ۱۹ این فرهنگ را به چالش کشید؛ زیرا کار از راه دور نشان داد که بهرهوری بدون ساعات طولانی ممکن است و منجر به جنبشهایی مانند «کوایت کوئیتینگ» شد که افراد تنها وظایف ضروری را انجام میدهند. در چین، الگوی مشابه «۹۹۶» - که ۷۲ ساعت کار هفتگی را تحمیل میکند - به مرگهای ناشی از بیشکاری منجر شده و نشاندهنده هزینههای اجتماعی این فرهنگ است. از دیدگاه نظری، این پدیده بخشی از همگنسازی سرمایهداری است که تنوع فرهنگی را قربانی سود میکند و افراد را به ماشینهای تولیدی تبدیل مینماید.
از دیدگاه نظری، فرهنگ کار بیوقفه را میتوان با نظریههای کلاسیک جامعهشناختی و چپگرا نقد کرد. ماکس وبر در کتاب «اخلاق پروتستان و روح سرمایهداری» (۱۹۰۵) توضیح میدهد که چگونه اخلاق پروتستان - بهویژه کالوینیسم - کار سخت را بهعنوان نشانهای از نجات الهی و فضیلت اخلاقی جلوه داد که پایهای برای سرمایهداری مدرن شد و کار را از وسیلهای برای بقا به هدفی بیپایان تبدیل کرد؛ پدیدهای که امروزه در هاسل کالچر ادامه دارد. در مقابل، نظریهپردازان مارکسیست مانند «پل لافارگ» - داماد کارل مارکس - در کتاب «حق تنبلی» (۱۸۸۰) کار بیوقفه را بهعنوان استثمار سرمایهداری محکوم میکنند و استدلال میکنند که ماشینسازی باید ساعات کار را کاهش دهد تا انسانها به آزادی و لذت برسند، نه اینکه به بردگی مدرن تبدیل شوند؛ نقدی که امروزه به burnout culture اعمال میشود. همچنین، مکتب فرانکفورت با چهرههایی مانند «تئودور آدورنو» و «ماکس هورکهایمر» - در «دیالکتیک روشنگری» (۱۹۴۷) کار را بخشی از ابزارسازی عقلانی میبیند که جامعه را به کنترل تودهای تبدیل میکند؛ جایی که کارآهولیسم بهعنوان مکانیسمی برای حفظ هژمونی سرمایهداری عمل میکند و فرد را از نقد اجتماعی بازمیدارد. این نظریهها نشان میدهند که هاسل کالچر نه یک انتخاب فردی، بلکه محصول ساختارهای ایدئولوژیک است که استثمار را طبیعی جلوه میدهد.
گسترش فرهنگ «کار بیوقفه» به جامعه ایران: از سیلیکونولی تا اسنپفود
هرچند ریشه این فرهنگ در غرب است، اما در دهه اخیر به واسطه جهانیسازی و ابزارهای دیجیتال، در ایران نیز به اشکال مختلفی پدیدار شده است. این فرهنگ در ایران دارای دو چهره است: یکی چهره پر زرق و برق موفقیت و دیگری چهره تاریک بقا. در اکوسیستم استارتآپی و شرکتهای فناوری، این فرهنگ بهوضوح قابلمشاهده است. شببیداریهای طولانی در پارکهای علموفناوری، جلساتی که تا پاسی از شب ادامه دارند و تقدیس بنیانگذارانی که «روی کاناپه شرکت میخوابند»، همگی ترجمان ایرانی «هاسل کالچر» هستند. این الگو توسط اینفلوئنسرهای اینستاگرامی و کوچهای موفقیت نیز بازتولید میشود که با فروش رؤیای «آزادی مالی» از طریق کار ۲۴ ساعته، جوانان را به یک چرخه فرسایشی میکشانند.
فرهنگ کار بیوقفه نهتنها افراد را فرسوده میکند، بلکه آسیبهای اجتماعی گستردهای به همراه دارد که برای جامعه ایران با ساختار خانوادگی سنتی، تهدیدی جدی است.
اما چهره دیگر این فرهنگ که بسیار فراگیرتر است، در اقتصاد پلتفرمی و مشاغل خدماتی نمایان میشود. راننده تاکسی اینترنتی که برای رسیدن به درآمد حداقلی، ۱۲ ساعت بیوقفه در خیابانها میچرخد، پیک موتوری اسنپفود که در سرما و گرما برای دریافت سفارش بیشتر از سلامتی خود مایه میگذارد، یا کارمند طبقه متوسطی که پس از پایان کار اداری، به سراغ شغل دوم و سوم میرود تا از پس تورم افسارگسیخته برآید، همگی مصادیق انضمامی این فرهنگ هستند. در اینجا، «هاسل» نه یک انتخاب برای موفقیت، بلکه یک اجبار برای بقا است که توسط ساختارهای اقتصادی بیمارگونه تحمیل شده و افراد را در یک دور باطل از کار و خستگی حبس میکند.
آسیبهای اجتماعی ناشی از این فرهنگ برای جامعه ایران
فرهنگ کار بیوقفه نهتنها افراد را فرسوده میکند، بلکه آسیبهای اجتماعی گستردهای به همراه دارد که برای جامعه ایران با ساختار خانوادگی سنتی، تهدیدی جدی است. نخست، مشکلات روانی مانند بیشکاری منجر به افسردگی، اضطراب و کاهش انگیزه میشود. حدود ۳ از ۵ کارمند در جوامع مدرن از استرس کاری رنج میبرند. در ایران، این میتواند به افزایش نرخ خودکشی یا اختلالات روانی در میان جوانان منجر شود که با بیکاری و فشار اقتصادی ترکیب شده است.
دوم، انزوای اجتماعی و تنهایی: بیشکاری خانوادهها را از هم میپاشد؛ زیرا افراد زمان کمتری برای معاشرت با هم را دارند. مطالعات نشان میدهد که کار طولانی، انزوای خانوادگی را افزایش میدهد. در ایران، این میتواند به کاهش نرخ ازدواج و باروری (که در حال حاضر پایین است) منجر شود و بحران جمعیتی را تشدید کند.
سوم، نابرابری اجتماعی: این فرهنگ طبقه متوسط را تحتفشار قرار میدهد؛ درحالیکه افراد ثروتمندتر از آن سود میبرند. در ایران، با شکاف طبقاتی روبهرشد، بیشکاری میتواند به اعتراضات اجتماعی منجر شود. علاوه بر این، مشکلات سلامتی جسمی مانند بیماریهای قلبی و خستگی مزمن، بار اقتصادی بر سیستم بهداشت را افزایش میدهد.
در نهایت، این فرهنگ بهرهوری جامعه را کاهش میدهد؛ زیرا افراد فرسوده کمتر خلاق هستند. برای ایران که در حال مقابله با چالشهای اقتصادی است، این یک چرخه معیوب ایجاد میکند: بیشکاری برای بقا، منجر به فرسودگی و سپس کاهش رشد اقتصادی میشود.
فرسایش «سوژه انسانی» در منطق جدید کار
فرهنگ کار بیوقفه، بیش از آنکه یک سبک زندگی وارداتی باشد، نشانگر یک گسست عمیقتر در کالبد جامعه ایران است؛ تلاقی یک الگوی توسعه نامتوازن اقتصادی با یک بحران هویت در جهان مدرن. آسیبشناسی نهایی این پدیده نشان میدهد که ما با معضلی چندلایه روبرو هستیم که بسیار فراتر از خستگی جسمی و روانی افراد است.
در عمیقترین لایه، فرهنگ کار بیوقفه یک مکانیزم ایدئولوژیک قدرتمند برای مدیریت نارضایتیهاست. این فرهنگ، شکستها و ناکامیهای ناشی از ساختارهای کلان اقتصادی را به ناکافی بودن تلاشهای فردی تقلیل میدهد.
در سطح فردی، این فرهنگ در حال مهندسی یک «سوژه» جدید است: انسان تک ساحتی و اقتصادیشده که تمام ارزش خود را در بهرهوری و تولید خلاصه میکند. این منطق، هر لحظه از زندگی از جمله فراغت، روابط عاطفی و حتی خواب را به یک «فرصت ازدسترفته» برای کار بیشتر تبدیل کرده و با ازبینبردن مرز میان حیات شخصی و حرفهای، به فرسایش سیستماتیک روح انسانی منجر میشود. فرد در این چرخه، نه یک کنشگر خلاق، بلکه به یک پروژه بیپایان «بهینهسازی» برای انطباق با بازار تبدیل میشود.
در سطح اجتماعی، این پدیده بهمثابه یک اسید در حال حلکردن پیوندهای اجتماعی و سرمایه انسانی است. با تقدیس فردگرایی رقابتی، مفاهیمی چون خانواده، دوستی و همبستگی اجتماعی به حاشیه رانده شده و بهعنوان موانعی برای موفقیت فردی بازتعریف میشوند. این امر جامعه را به مجموعهای از جزایر منزوی و اتمیزه شده تبدیل میکند که در آن، احساس تنهایی و بیپناهی به تجربه زیسته مشترک نسل جدید بدل شده است.
اما در عمیقترین لایه، فرهنگ کار بیوقفه یک مکانیزم ایدئولوژیک قدرتمند برای مدیریت نارضایتیهاست. این فرهنگ، شکستها و ناکامیهای ناشی از ساختارهای کلان اقتصادی را به ناکافی بودن تلاشهای فردی تقلیل میدهد. این همان منطق خطرناکی است که به جای نقد سیستم، فرد را به نقد بیرحمانه خود وامیدارد و انرژی بالقوه اعتراض را به یک رقابت فرسایشی و خودتخریبگر میان شهروندان تبدیل میکند و از طرفی نیرویی که باید صرف اصلاح ساختارهای جامعه میشد و در مسیرهایی اعتراضی به بالادست منتقل میشد، تبدیل به یک خشونت انفجاری خواهد شد که در یک لحظه و یک آن جامعه را به سرحد خشونت جمعی در شهر و لبه پرتگاه خواهد برد. در نهایت، فراگیری این فرهنگ نه نشانه پویایی اقتصادی، بلکه شاخصی نگرانکننده از فرسایش «زیستجهان» ایرانی و تهیشدن آن از معناهای متعالی است؛ وضعیتی که در آن، جامعه برای فرار از رنج بیمعنایی، به کار بیوقفه پناه میبرد.
/انتهای پیام/