به بهانه حضور میلیون‌ها آمریکایی در تظاهرات «نه به پادشاه» علیه ترامپ؛

آمریکا چگونه یک رژیم اقتدارگرا شد؟

آمریکا چگونه یک رژیم اقتدارگرا شد؟
«برادن-استلی» اشاره می‌کند «وحشت سرخ دوم» صرفاً شکلی ویرانگر از اجبار نبود؛ بلکه آغاز جنگ سرد، زیرساخت‌های مدنی و فرهنگی لیبرالیسم مدرن را نیز پدید آورد. لیبرال‌های مدافع حقوق مدنی، حزب دموکرات، و سازمان‌های یهودی و آفریقایی‌تبارِ آمریکایی، ضدیت با کمونیسم را به‌عنوان شرط لازم برای اصلاحات پذیرفتند. «سوگند‌های وفاداری» نیز پیوند‌هایی عاطفی، هرچند خیالی، با ملت و مفهوم شهروندی همگانی ایجاد کردند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ شنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ (۲۶ مهر) میلیون‌ها آمریکایی در تظاهراتی کم سابقه در تاریخ معاصر آمریکا در ۲۷۰۰ شهر و ۵۰ ایالت این کشور به خیابان‌ها آمدند و در راهپیمایی «نه به پادشاه» علیه تبدیل آمریکا به یک رژیم اقتدارگرا و سرکوبگر در دوره ترامپ تظاهرات کردند. برخی تحلیل گران این تظاهرات نه به پادشاه را نقطه عطفی در تبدیل اعتراضات به یک جنبش سراسری می‌دانند. «بنجامین بالتازر» [۱] -استاد ادبیات چند قومیتی در دانشگاه ایندیانا- در مقاله‌ای که وب سایت مجله اینترنتی «jacobin» آن را منتشر کرده است توضیح می‌دهد که برای درک اقتدارگرایی در دوره ترامپ باید دوران وحشت سرخ یا مک کارتیسم را در آمریکا فهم کنیم. به گفته وی در این دوره به بهانه مبارزه با کمونیسم، سیاست پاک‌سازی و سرکوب شدید در دولت، رسانه‌ها، هالیوود و دانشگاه‌ها حاکم بود و بسیاری از منتقدان و روشنفکران به همین بهانه احضار، بازجویی، اخراج و زندانی شدند. وی تاکید می‌کند وحشت سرخ با ترامپ دوباره بازگشته است، اما در این دوره بسیار گسترده‌تر و خشونت آمیز‌تر از دوران جنگ سرد این سیاست پیگیری می‌شود.

 

آمریکای نازی

«هاوارد فاست» نویسنده در روایت دست‌اولش از شورش «پیکسکیل» در سال ۱۹۴۹، آن هیجان دوروزه خشونت‌های جمعی مورد تأیید دولت علیه جشنواره موسیقی چپ‌گرایانه‌ای که «پاول رابسون» در آن سرپرستی داشت به توصیف ناباوری‌اش می‌پردازد. او ابتدا برای کمک در برنامه‌ریزی و سپس در دفاع از کنسرت دعوت شده بود؛ زیرا اوباش خودسر با چماق، چاقو و اسلحه اجرا‌ها را تعطیل کردند، به بسیاری از شرکت‌کنندگان حمله خشونت‌آمیز کردند و رابسون را مجبور کرده بودند تا پنهان شود. فاست، در مواجه با اوباشی که شعار‌های نژادپرستانه سر می‌دادند، باورداشت که می‌تواند رابسون را یک هفته بعد دوباره به کنسرت بازگرداند/ خروج از محل جشنواره تبدیل به جهنمی زنده شد: جاده‌ای پر از سنگ‌های پرتاب شده، شیشه‌های شکسته، خودرو‌های واژگون شده و تماشاگرانی که تا مرز مرگ کتک‌خورده بودند.

 فاست پس از رانندگی و عبور از میان بارش سنگ و توهین‌ها، در کتاب خود «پیکسکیل، آمریکا» ناباوری شوکه‌کننده‌اش را از دیدن آسفالت درخشان و خیس اطراف لاشه‌های فلزی سوخته ماشین‌های شکسته ثبت کرد. او در ابتدا فکر می‌کرد که این جریان‌های لغزنده بنزین یا روغن هستند، اما متوجه شد که اینها خون کسانی است که در حال فرار از کنسرت بودند. به او حس شوکه‌کننده‌ای از جداشدگی از واقعیت دست داده بود.

اگر می‌خواهیم بفهمیم که چگونه در سال ۲۰۲۵ و در دوران ریاست‌جمهوری ترامپ به این برهه اقتدارگرایانه رسیدیم، باید یکی از مسیر‌های اصلی که ما را به اینجا رساند، یعنی «وحشت سرخ دوم» را درک کنیم.

در حالی که بسیاری، مانند خود من، در برابر سرکوب‌های گسترده و سریع دوره دوم ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ در حالت ناباوری شوکه‌کننده‌ای به سر می‌برند، خاطره روایت «هاوارد فاست» به ذهنم دوباره خطور می‌کند. هر هفته بحران‌هایی رخ می‌دهد که اگر فقط یک‌بار در دهه‌ای اتفاق می‌افتادند، شگفت‌آور بودند: اعزام نیرو‌های فدرال به شهر‌های بزرگ آمریکا، ترور زنده مهاجران در آب‌های بین‌المللی، برچسب‌زدن به سازمان‌های «ضد فاشیست» به‌عنوان تروریست‌های داخلی، ربایش و اخراج دانشجویان به‌خاطر اعمالی که توسط قانون اساسی محافظت می‌شود، تهیه فهرست‌های «یهودستیزی» سیاسی هدفمند علیه اعضای هیئت‌علمی طرف‌دار فلسطین، یورش مأموران اداره مهاجرت (ICE) به شهر‌های بزرگ و دستگیری مهاجران در خیابان، قطع بودجه دانشگاه‌های تحقیقاتی بزرگ خصوصی، تضعیف نهاد‌های فدرال و پذیرش شبه علم جعلی و خطرناک به‌جای علم پزشکی واقعی.

سردرگمی ناشی از این خشونت‌ها تنها شوک جسمانی آن نیست؛ همان‌طور که فاست می‌گوید، مدت کوتاهی پیش از این چنین چیز‌هایی غیرممکن به نظر می‌رسید. آنچه فاست شاهد آن بود، آغاز موج دوم وحشت سرخ بود؛ سرکوب، دستگیری، اخراج، ترساندن و گاهی اعدام علنی کمونیست‌ها و دیگر چپ‌گرایان در ایالات متحده که دهه‌ها ادامه داشت. اکنون که وارد چیزی شبیه به هراس سرخ دیگری می‌شویم، موجی که بسیاری از لیبرال‌ها و حتی چپ‌گرایان چند ماه پیش از شروع آن قابل تصور نمی‌دانستند، یادآوری آنچه را که با آن مقایسه می‌کنیم، مفید است.

«الن شرکر»، مورخ، از دورانی که گاهی با نام «مک‌کارتیسم» (برچسبی که او و دیگران با آن مخالف‌اند) شناخته می‌شود، به‌عنوان «گسترده‌ترین و طولانی‌ترین موج سرکوب سیاسی در تاریخ آمریکا» یاد می‌کند. دومین وحشت سرخ مدت‌ها قبل از مرگ «جوزف مک‌کارتی»، سناتور عوام‌فریب اهل ویسکانسین، آغاز شد و مدت‌ها پس از آن نیز ادامه یافت؛ آنچه در یادبود او موردتوجه است، دامنه و شدت سرکوب است. برای بسیاری، هراس دوم سرخ یک حادثه کوچک بود، مانعی در راه رسیدن به اجماع لیبرالیستی قرن بیستم که با پیروزی‌های جنبش‌های حقوق مدنی و فمینیستی در دهه بعد مشخص شد. بسیاری از تاریخ‌های دانشگاهی «لیبرالیسم پس از جنگ» به‌سختی به هراس دوم سرخ اشاره می‌کنند. در فرهنگ عامه، حتی زمانی که موضوع فیلمی مانند «ترامبو» یا «شب بخیر و موفق باشی» به موضوع وحشت سرخ اشاره دارد، این حس به انسان دست می‌دهد که این وحشت عمدتاً شامل آزار و اذیت چند کمونیست در صنعت فیلم بوده است؛ شاید تراژیک باشد، اما تأثیر پایدار کمی بر فرهنگ و سیاست گسترده‌تر آمریکا داشته است.

ما در حال تماشای نمایش خشونت‌آمیزی هستیم که مقابل چشمانمان به اجرا درمی‌آید، اما هنوز کاملاً درک نکرده‌ایم یا نمی‌دانیم تا کجا ما را به پرتگاه خواهد برد.

 سریال تلویزیونی اخیر «برای همه بشریت» وحشت سرخ دوم را عمدتاً یک مسئله حقوق مدنی برای کارکنان فدرال دگرباش معرفی کرد که البته چنین بود؛ ولی نه به‌عنوان موجی از سرکوب سیاسی که خشونت ضد دگرباشان یکی از اشکال آن در کنار دیگر خشونت‌ها بود. طبق گزارش‌های رسمی، دو نفر توسط دولت اعدام شدند، چند صد استاد دانشگاه اخراج شدند، چند هزار نفر به زندان افتادند یا اخراج شدند، و چند ده‌هزار نفر شغل خود را به‌عنوان کارمند ایالتی یا فدرال از دست دادند. اگرچه، به قول شرکر، وحشت سرخ آمریکا مثل «آلمان نازی نبود»، اما همین که لازم است چنین تأکیدی شود، خود گویا است. همان‌طور که «هربرت مارکوزه» در سال‌های پایانی عمرش نوشت، وحشت سرخ «مرحله‌ای جدید از توسعه» در «جهان غرب» بود که انعکاس «وحشت‌های رژیم نازی» است، وضعیتی از «ضد انقلاب دائمی» علیه «هر چیزی» که «کمونیست» نامیده می‌شود. نویسندگان چپ در آن زمان بار‌ها شباهت میان وحشت سرخ دوم و فاشیسم را مطرح کردند. یک جزوه محبوب منتشر شده توسط انتشارات چپ‌گرای پاسیفیک مدعی بود که جو مک‌کارتی «نوک پیکان فاشیسم» و «در مسیر هیتلر» است.

«مایک گلد» آن را «آمریکای نازی» نامید. اینکه تعداد کشته‌ها به اندازه رژیم‌های کلاسیک فاشیستی نبود، به این معنا نیست که اهداف و مخاطبان وحشت سرخ دوم متفاوت بود؛ هدف سرکوب چپ و به ویژه نابودی هر گونه آلترناتیو ممکن برای سرمایه‌داری یا هژمونی جهانی آمریکا بود. اگر بخواهیم بفهمیم چگونه به این لحظه اقتدارگرایانه در سال ۲۰۲۵ رسیدیم، باید یکی از مسیر‌های مرکزی که ما را به اینجا رسانده، یعنی وحشت سرخ دوم را درک کنیم.

 

یک شب آمریکایی

اگر وحشت سرخ تنها به اخراج، زندانی کردن و اعدام علنی اعضای حزب کمونیست اکتفا می‌کرد، همین کافی بود تا عرصه سیاست در ایالات متحده را به طور چشمگیری تغییر دهد. هر چقدر هم که حزب کمونیست به‌خاطر برخی مواضع ناخوشایند، از حمایت از پیمان نازی-شوروی گرفته تا دفاع از جوزف استالین، به یاد آورده شود، حزب کمونیست ایالات متحده، به گفته مورخ «مایکل دنینگ»، «مهم‌ترین سازمان سیاسی چپ‌گرای دوران جبهه مردمی» بود.

 جنگ ترامپ علیه اجماع و رضایت، خطرات واقعی و بی‌سابقه‌ای از اقتدارگرایی را به همراه دارد که در دهه ۱۹۵۰ حتی تصورش هم نمی‌رفت.

بدون بسیاری از کمپین‌ها و ائتلاف‌های کلیدی این حزب، احتمالاً دهه ۱۹۳۰ در ایالات متحده کمتر شبیه «نیودیل» و بیشتر شبیه آرژانتین دوران «پرون» یا اسپانیای دوران «فرانکو» به نظر می‌رسید؛ نه‌تنها جنبش‌های راست افراطی واقعی در ایالات متحده وجود داشت، بلکه بسیاری از نخبگان تجاری حتی با برنامه اصلاحات اجتماعی پیشنهادی رئیس‌جمهور فرانکلین دلانو روزولت نیز مخالف بودند. از سازماندهی تظاهرات بیکاران در اوایل دهه ۱۹۳۰، دفاع از ۹ جوان سیاه‌پوست که به‌ناحق در آلاباما به تجاوز متهم شده بودند، تا تشکیل ستون فقرات کنگره اولیه سازمان‌های صنعتی، به گفته یکی از سازمان‌دهندگان کارگری، «امنیت اجتماعی، بیمه بیکاری و دستور‌های اولیه لغو تبعیض نژادی مستقیماً نتیجه سازماندهی حزب کمونیست بود.».

اما تأثیر واقعی وحشت سرخ دوم فراتر از سرکوب اعضای فعال حزب و دیگر مارکسیست‌ها رفت. «پاول رابسون»، «سی. ال. آر. جیمز»، «دبلیو.‌ای. بی. دو بوا»، «دوروتی هیلی»، «مایک گلد»، «جان گارفیلد»، «ویلیام پترسون»، «ریچارد رایت»، «آرتور میلر»، «لئونارد برنستاین»، «هربرت آپتکر» و «کلودیا جونز» تنها برخی از هنرمندان و روشنفکرانی بودند که تحت قانون اسمیت اخراج شدند، شغلشان را از دست دادند، کشور را ترک کردند، گذرنامه‌شان لغو شد و یا به زندان افتادند؛ و بسیاری از سازمان‌های مردمی حقوق مدنی و کارگری که توسط کمونیست‌ها رهبری می‌شدند یا به طور غیررسمی با حزب کمونیست آمریکا مرتبط بودند، ممنوع شدند یا اعضایشان به‌شدت کاهش یافت؛ از جمله شورای امور آفریقایی‌ها، کنگره حقوق مدنی، کمیته حمایت از مهاجران خارجی، سازمان ضدصهیونیستی خلق یهود، سازمان‌های ضد فاشیستی مانند اتحادیه آمریکایی علیه جنگ و فاشیسم و اتحادیه ضد نازی هالیوود (که بعد‌ها به سازمان بسیج صلح آمریکا تبدیل شد)، و حتی سازمان‌های محیط زیستی اولیه مانند دوستان زمین.

این سازمان‌ها به این گستردگی، تفکرات ضد فاشیستی، ضدنژادپرستی و زیست‌محیطی را در چارچوبی سوسیالیستی به هم پیوند می‌دادند. مبارزه با سرمایه‌داری به معنای مبارزه با نژادپرستی بود، و بالعکس. چارچوب لیبرال، ملی و اغلب طرف‌دار کسب‌وکار در جنبش حقوق مدنی اولیه پس از وحشت سرخ دوم، تفاوت زیادی با سیاست‌های کنگره حقوق مدنی یا کنگره ملی سیاهان داشت. اینکه سازمان‌هایی مانند «دانشجویان برای جامعه دموکراتیک» (SDS) یا «کمیته هماهنگی دانشجویان غیر خشونت‌طلب» (SNCC) تا اواخر دهه ۱۹۶۰ نتوانستند نژادپرستی، امپریالیسم و سرمایه‌داری را به هم مرتبط کنند، نشان می‌دهد که تا چه اندازه جنبش‌های بعدی تحت‌تأثیر فقدان یک چپ مارکسیست قوی قرار داشتند.

 

آناتومی یک پرده‌برداری

در حالی که وحشت سرخ دوم تقریباً بر همه جنبه‌های زندگی آمریکایی تأثیر گذاشت از جلسات انجمن اولیا و مربیان در شهر‌های کوچک، تا وزارت امور خارجه، تا باشگاه‌های زبان محلی، و تا آتش‌سوزی‌ها و کمپین‌های خودسرانه علیه سالن‌های اتحادیه و اردوگاه‌های تابستانی سوسیالیستی، یک داستان شاید بی‌همتا، سطح هماهنگی میان نهاد‌های دولتی، مدنی و فرهنگی برای سانسور و نابودی چپ و حذف کامل همه ابراز‌های فرهنگی یا سیاسی چپ را به تصویر می‌کشد: سرکوب یک فیلم به نام «نمک زمین».

ترکیبی از نظریه‌های توطئه، ناامیدی محض هزاره‌گرایی آخرالزمانی، احیای خون و خاک، مردانگی افراطی و نژادپرستی شدید آنلاین، عناصر احساسی کلیدی دنیایی هستند که مدت‌هاست از انباشت سرمایه عقلانی دست کشیده است.

فیلم «نمک زمین» ساخته فیلم‌سازان مطرود «هربرت بیبرمن»، «مایکل ویلسون» و «پل جریکو» بود؛ کسانی که همگی شغل خود را از دست داده بودند (و بیبرمن حتی به اتهام نقض قانون اسمیت یک سال را در زندان گذراند). آنها در واکنش به بیکاری تازه خود، شرکت فیلم‌سازی خود را تأسیس کردند تا شاید بتوانند با جذب سرمایه خصوصی، فیلم‌هایی مترقی تولید کنند. در آغاز چند موضوع زندگی‌نامه‌ای را در نظر داشتند؛ اما زمانی که «جریکو» اعتصاب معدن‌کاران در نیومکزیکو را دید، اعتصابی که توسط اتحادیه‌ای چپ‌گرا و عمدتاً متشکل از کارگران مکزیکی تبار موسوم به چیکانو برای مقابله با شکاف نژادی در دستمزد‌ها رهبری می‌شد، دریافت که «داستانش» را یافته است.

اتحادیه معدن‌کاران «ماین-میل لوکال» با حکمی قضایی تحت «قانون تفت-هارتلی» روبه‌رو شد که اعتصاب‌کنندگان را از تشکیل صف اعتصاب منع می‌کرد؛ اما این قانون شامل حال همسران معدن‌کاران نمی‌شد. قانون تفت-هارتلی بخشی از مجموعه‌ای از اقدامات حقوقی موسوم به جنگ حقوقی بود که در دوران «وحشت سرخ دوم» به کار گرفته شد تا اعتصاب‌ها را محدود کند، رهبران کمونیست اتحادیه‌ها را برکنار سازد، و با ممنوع کردن «تحریم‌های ثانویه»، توانایی همبستگی میان اتحادیه‌ها را از میان ببرد. هرچند اتحادیه‌ی ماین-میل نتوانست قانون تفت-هارتلی را شکست دهد، اما در اقدامی که پیش‌درآمد جنبش فمینیستیِ سال‌های بعد بود، صف اعتصابی از همسران معدن‌کاران کنترل اعتصاب را در دست گرفت و بار‌ها نیرو‌های اعتصاب‌شکن را عقب راند. بدین ترتیب، اتحادیه از مرز‌های جنسیتی فراتر رفت و نشان داد که اتحادیه‌ها صرفاً نماینده کارگران خود نیستند، بلکه صدای تمام یک جامعه‌اند.

وقتی «بیبرمن»، «جریکو» و «ویلسون» فیلمنامه را نوشتند، آن را برای بررسی دموکراتیک اعضای اتحادیه نیز ارسال کردند و در یک همکاری شگفت‌انگیز میان کارگران و هنرمندان، چند صحنه‌ای را که معدنچیان آن را کلیشه‌ای یا توهین‌آمیز به حساسیت‌های کاتولیکی جامعه می‌دانستند بازنویسی کردند. (همچنین با نگرانی فراوان بیبرمن و ویلسون، اعضای اتحادیه بیشتر ارجاعات به جنگ کره و امپریالیسم آمریکا را حذف کردند.)، اما آنچه پدید آمد، فیلمنامه‌ای ساده، منسجم و فشرده بود که مبارزه کارگران برای ایمنی، مبارزه ضدنژادپرستی برای دستمزد برابر و مبارزه فمینیستی برای شناسایی و برابری در درون خانواده را در هم آمیخت.

اگرچه این فیلم یکی از بهترین آثار دهه ۱۹۵۰ بود، مدیران هالیوود، رهبری اتحادیه‌های هالیوود و اف‌بی‌آی در طول فیلم‌برداری جلسه گذاشتند تا مانع تکمیل فیلم شوند. آنها موفق شدند مراکز پردازش فیلم را تعطیل کنند، تکنسین‌های صدا را از انجام کار بازدارند، از ضبط موسیقی فیلم جلوگیری کنند و اجازه توزیع و نمایش فیلم در آمریکا داده نشود. بازیگر اصلی، «روزاورا روولتاس»، به مکزیک تبعید شد. خودسر‌ها به محل فیلم‌برداری آمدند و به اعضای گروه شلیک کردند؛ سالن کارگری «ماین میل» به آتش کشیده شد و «کلینت جنکز»، یکی از کارکنان این اتحادیه، شدیداً کتک خورد و مجبور شد از اتحادیه استعفا دهد.

با وجود تلاش‌های قهرمانانه برای تکمیل فیلم (از جمله قاچاق فیلم به مراکز پردازش، پایان فیلم‌برداری در مکزیک و دروغ گفتن به ارکستر درباره محتوای فیلم)، فیلم تنها دو بار در آمریکا نمایش داده شد و پس از آن هیچ سینمایی حاضر به پخش آن نشد. شرکت فیلم‌سازی به دلیل هزینه‌های حقوقی ورشکسته شد. اتحادیه «ماین-میل» پس از دهه‌ها مبارزه برای برابری در معادن جنوب غرب آمریکا، مورد حمله اتحادیه دیگری به نام «استیل‌ورکرز» (کارگران فولاد) قرار گرفت. این فشار‌ها تا جایی ادامه یافت که در نهایت «ماین-میل» ورشکست شد و بدین ترتیب تلاش آن برای برقراری برابری دستمزد بین کارگران به پایان رسید.

این داستان، با توجه به اینکه درباره یک تولید بزرگ سینمایی بود، روایتی استثنایی به شمار می‌رفت؛ اما از جهات بسیار، کاملاً معمول بود، زیرا هماهنگی چشمگیر میان نیرو‌های خودسر و جنبش‌های راست افراطی، دولت، شرکت‌های بزرگ و اتحادیه‌های کارگری متمایل به راست را در به‌کارگیری خشونت، تبعید، سانسور و ویرانی نهادی آشکار می‌کرد. سرکوب فیلم «نمکِ زمین» نشان می‌دهد که وحشت سرخ دوم تا کجا پیش رفت.

 

حکمرانی وحشت سرخ

تاریخ‌نگار و نظریه‌پرداز «چاریس برادن-استلی»، وحشت سرخ را به‌عنوان یک «شیوه حکمرانی» منعطف توصیف می‌کند که در اوج خود، هم «اقتدار قهری عمومی» و هم «خودتنظیمی اجتماعی» را در هم می‌آمیزد. ایالات متحده، به نوشته «برادن-استلی»، تاریخی از حکمرانی وحشت سرخ دارد؛ از ترور سفید که دوره بازسازی را به پایان رساند، تا اعدام‌ها و دستگیری‌های گسترده پس از شورش «های مارکت»، تا تبعید‌ها و زندان‌های انبوه در وحشت سرخ اول، تا قوانین «ضد سندیکایی» و «پرچم سرخ» در اوایل قرن بیستم، و سپس «وحشت سرخ دوم» و در ادامه، ترور‌های انجام‌شده در چارچوب برنامه نظارتی اف‌بی‌آی موسوم به «کوینتل‌پرو».

«برادن-استلی» می‌نویسد هراس‌های سرخ رویداد‌های منفرد نیستند، بلکه شکلی از حکمرانی ضدانقلابی‌اند. آنها مجموعه‌ای قابل‌انتقال از الگوها، قالب‌های نژادی، ساختار‌های ذهنی و اشکال قانونی سرکوب هستند که می‌توان آنها را علیه نیرو‌های چپ به کار گرفت؛ با این حال، برای اجراشدن، به همگرایی دولت، سرمایه و نهاد‌های سیاسی نیاز دارند. «وحشت سرخ دوم» از این جهت اهمیت داشت که دستگاه حقوقی‌ای را پدید آورد که هنوز نیز پابرجاست؛ چنان‌که تلاش جاری برای اخراج «محمود خلیل» دانشجوی دانشگاه کلمبیا گواه آن است؛ و شاید از این هم مهم‌تر، زیرا این نخستین بار بود که وحشت سرخی از این نوع، نه‌فقط سازمان‌ها، بلکه کل جامعه‌ی مدنی را به‌طور نظام‌مند هدف قرار داد.

«برادن-استلی» اشاره می‌کند «وحشت سرخ دوم» صرفاً شکلی ویرانگر از اجبار نبود؛ بلکه آغاز جنگ سرد، زیرساخت‌های مدنی و فرهنگی لیبرالیسم مدرن را نیز پدید آورد. لیبرال‌های مدافع حقوق مدنی، حزب دموکرات، و سازمان‌های یهودی و آفریقایی‌تبارِ آمریکایی، ضدیت با کمونیسم را به‌عنوان شرط لازم برای اصلاحات پذیرفتند. «سوگند‌های وفاداری» نیز پیوند‌هایی عاطفی، هرچند خیالی، با ملت و مفهوم شهروندی همگانی ایجاد کردند.

نکته مهم این است که کمونیست‌ها — حتی جناح چپ — تنها یا شاید حتی اصلی‌ترین هدف کلی ضدکمونیسم نبودند. همان‌طور که تاریخ‌دان «لندن استورز» روشن کرده است، پاک‌سازی کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها از خدمات کشوری، دولت فدرال، دانشگاه‌ها و اتحادیه‌های کارگری نه‌تنها دامنه سیاست‌های آنان را محدود کرد، بلکه بسیاری از اصلاحات عمیق‌تر و گسترده‌تر «نیو دیل» را نیز از بین برد.

چه قانون تافت-هارتلی که حق اعتصاب و تحریم‌ها را محدود کرد، چه پایان‌دادن به کنترل قیمت‌ها پس از جنگ جهانی دوم، یا تصویب سیاست‌های پدرسالارانه، این پاک‌سازی‌ها نه‌تنها زندگی هزاران کارگر دولتی و فدرال را که در میان آنها کارمندان سیاه‌پوست و یهودی بیش از حد نمایندگی شده بودند تحت‌تأثیر قرار داد، بلکه عصر اصلاحات اجتماعی که در «اوج نیودیل» به‌دست‌آمده بود را به‌شدت محدود کرد. پاک‌سازی وزارت امور خارجه از دانشمندان و دیپلمات‌های متخصص در امور چین به تنهایی جنگ سرد را تسریع کرد و به فجایع سیاست خارجی (و داخلی) در جنگ‌های کره و بعدتر ویتنام انجامید.

تاریخ‌دان «کیم فیلیپس-فین» دیدگاهی مشابه دارد: او می‌گوید دوران «پیمان تاریخی دیترویت» میان اتحادیه کارگران خودروسازی آمریکا (UAW) و شرکت جنرال موتورز در سال ۱۹۵۰ — و آنچه ظاهراً پایان دشمنی میان دو طرف بود — در واقع نبرد طولانی‌تری را پنهان می‌کند: جنگ سرمایه‌داری بزرگ علیه نیروی کار. این مصالحه‌ی بزرگ بر پایه‌ی چند شرط اساسی استوار بود: تمرکز بیشتر سرمایه در دست صاحبان صنایع، مهار روحیه‌ی رادیکال و مبارزه‌جویانه‌ی اتحادیه‌ها، محدود شدن مطالبات کارگری به دستمزد و مزایا، و مهم‌تر از همه، واگذاری کنترل شرایط روزمره‌ی کار در کارخانه‌ها به مدیریت.

در دهه ۱۹۴۰، کنگره سازمان‌های صنعتی (CIO) توانسته بود بخشی از کنترل کار را از دست کارفرمایان بیرون بکشد: تعیین سقف سرعت خط تولید، نقش در فرایند استخدام و اخراج، و از همه مهم‌تر، محدودکردن اختیار مدیریت در تنبیه و انضباط کارگران. در بسیاری از اتحادیه‌هایی که تحت رهبری کمونیست‌ها بودند، این فعالیت‌های خودجوش کارگری همچنین بر پایان‌دادن به جداسازی نژادی در کارخانه‌ها و میان سرکارگران تمرکز داشت. «جورج لیپستز» در پژوهش خود درباره جنبش‌های کارگری رادیکال در دوران پیش از «وحشت سرخ دوم» نقل می‌کند که یکی از مدیران عامل شرکت‌ها با حسرت گفته بود: «هر تاجری که بگوید کنترل کارخانه‌اش را در دست دارد، یک دروغ‌گوی لعنتی است».

وحشت سرخ فعلی در دوره ترامپ بدتر و گسترده‌تر از دوره‌های پیشین است، چرا که خود نهاد‌های لیبرالیسم را مثل دانشگاه‌ها، نهاد‌های فدرال و حتی مفهوم حکومت قانون را هدف قرار می‌دهد.

در حالی که «معاهده دیترویت» به‌خاطر ایجاد «طبقه متوسط صنعتی» تحسین شده است، مجله فورچون در سال ۱۹۵۰ نوشت که «جنرال موتورز... معامله‌ای خوب به دست آورد»، چون «کنترل خود بر... عملکرد‌های حیاتی مدیریتی را بازیافت.» درست همان‌طور که پاک‌سازی «اردوگاه صلح» از وزارت امور خارجه زمینه را برای تهاجم به ویتنام یک دهه بعد فراهم کرد، همین‌طور هم تضعیف جنبش کارگری زمینه را برای صنعتی‌زدایی و نابودی جوامع طبقه کارگر فراهم ساخت.

برخی از آثار «وحشت سرخ دوم» از نظر فرهنگی غیر قابل محاسبه بودند. فعال گروه «پلنگ سیاه»، «اساتا شاکور»، در زندگینامه‌اش می‌نویسد زمانی که نخستین‌بار با جنبش‌های سوسیالیستی ضداستعماری روبه‌رو شد، دچار سردرگمی بود؛ چون فکر می‌کرد سوسیالیسم «اختراع مردان سفیدپوست» است. او بعد‌ها اعتراف می‌کند که تصویرش از کمونیست‌ها در واقع از یک کارتون گرفته شده بود. شاکور به تدریج دریافت که برداشتش از ضداستعمار کاملاً آمریکایی بوده است؛ چراکه بخش بزرگی از جهان سوم، اگر نه کمونیسم، دست‌کم نوعی از رهایی سوسیالیستی را پذیرفته بود. او در نهایت به این نتیجه رسید که اگر جنبش‌های ضداستعماری گرایش سوسیالیستی نداشته باشند، استعمارگران سفیدپوست تنها با نواستعمارگران سیاه‌پوست جایگزین خواهند شد؛ و او چنین نتیجه‌گیری می‌کند: «از سنین بسیار پایین به ما یاد داده‌اند که علیه کمونیست‌ها باشیم، اما اکثر ما کوچک‌ترین درکی از کمونیسم نداریم. فقط یک احمق اجازه می‌دهد دیگران به او بگویند دشمنش کیست... این باید یکی از اصول ابتدایی زندگی باشد: همیشه خودت دشمنانت را تعیین کن و هرگز اجازه نده دشمنانت برایت دشمن انتخاب کنند».

دوران «سنین پایین» که شاکور در آن یاد گرفت «علیه کمونیست‌ها» باشد، اواخر دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰، بلافاصله پس از اوج مک‌کارتیسم بود. طی دهه‌ها بعد نیز، ضدکمونیسم همچنان چارچوب‌های حقوقی و سیاسی آمریکا را شکل می‌دهد: از جمله محدودیت‌های قانونی علیه اتحادیه‌های کارگری که در دوران مک‌کارتی تصویب شد و هنوز پابرجاست، یا قوانین مربوط به اخراج به بهانه‌ی مبارزه با تروریسم و ممنوعیت تحریم‌ها (از جمله تحریم اسرائیل در سال‌های اخیر).

افزون بر این، ضدکمونیسم در گفتمان سیاسی نیز به کار می‌رود تا مرز‌های سیاستِ «قابل‌قبول» را تعیین کند؛ از بی‌اعتبار کردن طرح بیمه همگانی به‌عنوان «سوسیالیسم» گرفته تا زمانی که پژوهشگرانی، چون «تیموتی اسنایدر»، گفتمان خشونت‌آمیز و نژادپرستانه‌ی «استیون میلر»، مشاور نزدیک ترامپ، را «کمونیستی» می‌نامند. اگر ایالات متحده را با کشور‌هایی صنعتی مانند فرانسه و هلند مقایسه کنیم — کشور‌هایی که هیچ‌گاه دچار وحشت سرخ مشابهی نشدند — این پرسش پیش می‌آید که آیا دستمزد‌های بالاتر و مزایای اجتماعی سخاوتمندانه‌ترِ آن کشور‌ها تا حد زیادی حاصلِ آن نیست که دولت‌هایشان نتوانستند یا نخواستند چپ را از جامعه‌ی مدنی پاک‌سازی کنند؟

 

فاشیسم در عصر نمایش گری

این ما را به پرسشی بازمی‌گرداند که دولت ترامپ پیش کشید: رابطه‌ی میان این موج تازه‌ی وحشت سرخ با موج پیشین چیست؟ این پرسش را می‌توان از دو زاویه درک کرد. از یک سو، فرسایش درونی لیبرالیسم — یعنی نابودی اتحادیه‌هایی که توسط چپ‌ها هدایت می‌شدند و محدود شدن جنبش حقوق مدنی — شرایطی را فراهم کرد که ضدانقلاب نولیبرالی بتواند آخرین بقایای سیاسی «نیو دیل» و «جامعه‌ی بزرگ» را برچیند. از سوی دیگر، دومین وحشت سرخ مشروعیتی فرهنگی برای ضدرادیکالیسم ایجاد کرد. همان‌طور که مقاله‌ای اخیر در پولیتیکو یادآور شده، گرچه در آن دوران آسیب‌های واقعی فراوانی وارد شد، اما دومین وحشت سرخ پس از شکست مک‌کارتی «به تدریج فروکش کرد» و از قضا، لیبرالیسم از این وضعیت سود برد؛ زیرا دیگر با اتهام «غیرمیهن‌پرستی» و ارتباط با کمونیسم آلوده نبود.

از یک منظر، پیوند تاریخی وجود دارد؛ اما در عین حال یک گسست هم هست. همان‌طور که الن شرکر اخیراً در برنامه «Democracy Now!» مطرح کرد، وحشت سرخ فعلی در دوره ترامپ «بدتر» از دوره‌های پیشین است، چرا که دیگر تنها به رادیکال‌های شناخته شده حمله نمی‌کند، بلکه خود نهاد‌های لیبرالیسم را هدف قرار می‌دهد: دانشگاه‌ها، نهاد‌های فدرال، و حتی مفهوم حکومت قانون. با وجود همه جنایت‌های کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی (HUAC)، دست‌کم تلاش می‌کرد ظاهری از پایبندی به لیبرالیسم رسمی داشته باشد. اما وحشت سرخ کنونی، مانند همه چیز تحت دولت ترامپ، آشفته، بی‌نظم و مبتنی بر هرج‌ومرج است؛ گاهی بیشتر شبیه تماشای یک گردباد سیاسی است تا تلاشی هدفمند از سوی یک دولت واحد.

در حالی که برخی از این تفاوت‌ها ناشی از نبوغ خاص و متفاوت «ج. ادگار هوور» و «دونالد ترامپ» است؛ هوور بی‌رحم، روش‌مند، دقیق و برنامه‌ریزی‌شده بود و ترامپ نمایشگر، آشفته و پر زرق و برق. شاید تفاوت برجسته‌تر این است که وحشت سرخ کنونی در یک هم‌گرایی تاریخی بسیار متفاوت رخ‌داده است نه‌تنها راست‌گرایان افراطی در سطح جهانی در حال صعود هستند، بلکه دهه‌ها نئولیبرالیسم نیز دولت را از درون تهی کرده و بافت اجتماعی را بسیار بیشتر از دهه‌های ۵۰ و ۶۰ قرن بیستم، شکننده ساخته است. حمله ترامپ به خود لیبرالیسم تا حدی به این دلیل است که نه‌تنها هیچ چپ رادیکال سازمان‌یافته‌ای برای حمله وجود ندارد، بلکه نهاد‌های عمومی نسبت به هشتاد سال پیش، حمایت اجتماعی و سرمایه‌گذاری دولتی بسیار کمتری در بازتولید جامعه مدنی دارند.

«ریچارد سیمور» این نوع هرج‌ومرج و ویرانی راست افراطی را «ناسیونالیسم فاجعه» می‌نامد و اشاره می‌کند که ترکیبی از نظریه‌های توطئه، ناامیدی محض (دومریسم)، هزاره‌گرایی آخرالزمانی، احیای خون و خاک، مردانگی افراطی و نژادپرستی شدید آنلاین، عناصر احساسی کلیدی دنیایی هستند که مدت‌هاست از انباشت سرمایه عقلانی، کنترل ارز و تنظیم اقتصاد کلان کینزی و دولت رفاه دست کشیده است. ج. ادگار هوور محصول سازمان تکنوکراتیک دوران ترقی‌خواهی بود؛ اما ترامپ محصول فروپاشی فاشیسم پسامدرن و واپس‌گراست.

وحشت سرخ دوم همچنین حداقل به‌ظاهر رضایت نیاز داشت. برای لیبرال‌هایی مانند «آرتور شلسینجر»، این ظاهر رضایت بخش بنیاد سیاست «عصر اجماع» بود، چرا که هم لیبرال‌ها و هم محافظه‌کاران در حمله به چپ متحد شدند. این ظاهر رضایت همچنین ساختار روایت تاریخی را شکل می‌داد؛ مک‌کارتی می‌توانست به‌خاطر تلخی و افراط‌های آن دوران سرزنش شود؛ اما خود سیستم اهداف منطقی، عینی و مردمی داشت. اینکه کمونیسم نه‌تنها تهدید واقعی برای طبقه حاکم، بلکه برای دموکراسی آمریکایی بود، نه‌تنها توسط محافظه‌کاران بلکه اکثر لیبرال‌ها پذیرفته شده بود. وحشت سرخ جدید ترامپ محصول قطبی‌شدن است: ترامپ به هنجار‌های دموکراتیک و اجماع عمومی بی‌احترامی می‌کند. دشمنان ترامپ به همان اندازه «آنتی‌فا» رادیکال هستند که حزب دموکرات.

جنگ ترامپ علیه اجماع و رضایت، خطرات واقعی و بی‌سابقه‌ای از اقتدارگرایی را به همراه دارد که در دهه ۱۹۵۰ حتی تصورش هم نمی‌رفت. اما به طور پارادوکسیکال، این وحشت سرخ ترامپ ممکن است تنها یک «ببر کاغذی» باشد؛ ببر کاغذی‌ای که مدیران دانشگاه‌ها، قانون‌گذاران دموکرات و بخش بزرگی از رسانه‌ها با وجود آگاه بودن، ترجیح می‌دهند از آن فرار کنند، انگار که واقعاً تهدیدی جدی است. همان‌طور که دیدیم، اعتراض و مقاومت هنوز کارآمد است: محمود خلیل دیگر در بازداشت نیست (هرچند پرونده‌اش هنوز در دادگاه در جریان است)؛ «جیمی کیمل» به کارش بازگشت؛ بسیاری از ایالت‌ها به‌رغم حملات «رابرت اف. کندی جونیور» وزیر بهداشت ترامپ علیه سلامت عمومی، برنامه‌های واکسیناسیون خود را پیش می‌برند؛ و موارد دیگر. حتی سرسخت‌ترین رژیم‌های اقتدارگرا برای عملکردشان به رضایت مردم نیاز دارند.

اما به‌نوعی، ما در وضعیتی مشابه آنچه «فاست» در سال ۱۹۴۹ تجربه کرد قرار داریم: در حال تماشای نمایش خشونت‌آمیزی هستیم که مقابل چشمانمان به اجرا درمی‌آید، اما هنوز کاملاً درک نکرده‌ایم یا نمی‌دانیم تا کجا ما را به پرتگاه خواهد برد. مهم‌ترین درسی که از روایت «فاست» می‌توان گرفت این است که در برابر حملات قانونی و فیزیکی، کمونیست‌ها و دیگر رادیکال‌ها مقاومت کردند. فاست صف‌های اعتراض را برای حفاظت از کنسرت‌ها سازماندهی کرد؛ «بیبرمن» و «جریکو» تلاش کردند فیلم رادیکالی درباره اتحادیه‌ای که علیه نژادپرستی مبارزه می‌کرد بسازند؛ کمونیست‌ها و متحدانشان به تعداد زیاد حاضر نشدند در تحقیقات کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی (HUAC)، همکاری کنند و کسی را لو ندادند، حتی وقتی این مقاومت هزاران نفر را به زندان انداخت و ده‌ها هزار نفر را بی‌کار کرد. این امتناع از همکاری، منطبق بود با تحلیل رادیکال چپ که وحشت سرخ دوم را شکلی از فاشیسم آمریکایی می‌دانست و اگر از فاجعه هولوکاست چیزی آموخته باشیم، آن این است که باید مقابل فاشیسم از ابتدا تا انتها مقاومت کرد.

همان‌طور که «آلبرت اینشتین» در سال ۱۹۵۳ نوشته بود: «هر روشنفکری که به یکی از این کمیته‌ها احضار شود باید از شهادت‌دادن خودداری کند، یعنی باید آماده زندان و ورشکستگی اقتصادی باشد، به عبارت دیگر، باید حاضر باشد به قیمت فدا کردن رفاه شخصی خود، به نفع رفاه فرهنگی کشور قربانی شود.» شاید این سخن برای کسانی که شغل و اتحادیه‌هایشان را از دست دادند تسلی‌بخش نباشد، اما بدون همین نمونه‌های مقاومت، بعید بود چپ نو بتواند از خاکستر چپ قدیم در دهه ۱۹۶۰ برخیزد.

 

 

https://jacobin.com/2025/10/mccarthyism-trump-red-scare-robeson-cpusa-khalil

[1] . Benjamin Balthaser

 /انتهای پیام/