گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ درحالیکه سرمایهداری با چالشهای فزایندهای - از اقتدارگرایی گرفته تا فناوریهایی که زندگی را دگرگون میکنند - روبهروست، «جان کسیدی» [1] - اقتصاددان و نویسنده مجله نیویورکر - در کتاب خود با «عنوان سرمایهداری و منتقدان آن: تاریخچهای از انقلاب صنعتی تا هوش مصنوعی» [2] به بررسی اندیشمندانی میپردازد که در طول قرون اخیر، این نظام را به چالش کشیدهاند. از انحصارگران قرن هفدهم گرفته تا غولهای فناوری امروز و تحولات ناشی از هوش مصنوعی، کسیدی مسیر طولانیِ نقد سرمایهداری را دنبال میکند. او درباره نابرابری، قدرت مهارنشده و فرسایش دموکراسی هشدار میدهد. پرسشهایی که امروز ذهن ما را درباره نخبگان، انحصارات، جهانیشدن و اقتدارگرایی روبهرشد درگیر کرده، تازه نیستند، اما فوریت آنها از همیشه بیشتر احساس میشود. کتاب او بر پایه طیفی گسترده از صداها بنا شده است: از چهرههای نامآشنایی چون «آدام اسمیت»، «کارل مارکس» و «کارل پولانی» گرفته تا شخصیتهای کمتر شناختهشدهای مانند «ویلیام تامپسون» و «فلورا تریستان» و نیز منتقدان مدرنتری همچون «جوآن رابینسون»، «میخاو کالتسکی» و «پل سویزی». در گذر قرنها، هشدارهای آنان تکرار میشود: سرمایهداری وعده پیشرفت میدهد، اما اغلب بیثباتی، نابرابری و ناآرامی به بار میآورد. کسیدی در گفتوگو با «مؤسسه اندیشه اقتصادی نوین» توضیح میدهد که سرمایهداری فقط اقتصاد را شکل نمیدهد، بلکه سیاست، ارزشها و حتی درک ما از انسانیت را بازآفرینی میکند. کتاب او پرسشی اساسی را پیش میکشد: آیا میتوان این نظام را اصلاح کرد، پیش از آنکه آرمانهای دموکراتیکی را که زمانی خود به ساختشان کمک کرد، در هم ببلعد؟
قدمت سرمایهداری به درازای تاریخ
شما به کارزار ریاستجمهوری «برنی سندرز» در سال ۲۰۱۶ اشاره کردهاید و گفتهاید که آن رویداد، جرقهای برای شکلگیری ایده کتابتان بود. در آن لحظه سیاسی چه چیزی توجه شما را جلب کرد؟
سرمایهداری فقط اقتصاد را شکل نمیدهد؛ بلکه سیاست، ارزشها و حتی درک ما از انسانیت را بازآفرینی میکند.
جان کسیدی: فکر میکنم خیلیها فراموش کردهاند که آن دوره تا چه اندازه تاریخی و تعیینکننده بود. «برنی سندرز» از جناح چپ وارد رقابت شده بود و از موضعی انتقادی نسبت به سرمایهداری و جهانیسازی سخن میگفت. همزمان، ترامپ از جناح راست با نقدی ناسیونالیستی بر اقتصاد وارد صحنه شد. من چهل سال است از آمریکا گزارش مینویسم و واقعاً به یاد نمیآورم زمانی دیگر نقدهایی چنین شدید از هر دو سوی طیف سیاسی چپ و راست، متوجه نظام حاکم شده باشد.
نکته جالب درباره سال ۲۰۱۶ این بود که در آغاز، بیشتر تحلیلگران سیاسی هیچکدام (برنی و ترامپ) را جدی نمیگرفتند. بااینحال، «برنی» تا آستانه کسب نامزدی حزب دموکرات پیش رفت، پیش از آنکه حزب علیه او متحد شود و ترامپ هم جمهوریخواهان را یکسره کنار زد. آن لحظه برای من نشانه بحران مشروعیت نظام بود. من با خودم گفتم: «اینجا موضوعی برای یک کتاب وجود دارد؛ کتابی که توضیح دهد چطور به این نقطه رسیدهایم».
در آغاز تصورم این بود که کتاب فقط بازه زمانی کوتاهتری را در بر بگیرد؛ شاید از دوران پس از جنگ سرد و ظهور نئولیبرالیسم. اما بعدها فهمیدم دهها کتاب درباره این موضوع نوشته شده است؛ برخی عالی و برخی نهچندان خوب و مطمئن نبودم چه چیز تازهای میتوانم بیفزایم. همچنین دریافتم که بسیاری از مشکلات و مباحث مربوط به آنچه «سرمایهداری متأخر» یا به تعبیر من «فرا سرمایهداری» خوانده میشود، ریشههایی بسیار قدیمیتر از دهه ۱۹۸۰ دارد؛ بنابراین تصمیم گرفتم به عقبتر برگردم.
مدتی فکر کردم که شاید نقطه آغاز را دهه ۱۹۴۰ و ظهور دولتهای سوسیالدموکراتِ کینزی قرار دهم. اما برای توضیح آن ناگزیر بودم به رکود بزرگ بپردازم و همینطور به عقبتر و عقبتر بروم. تا آنجا که سرانجام با خودم گفتم: «بیخیال! چرا کل مسیر را از آغاز تا امروز روایت نکنم؟» سپس پرسش این بود که از کجا باید شروع کنم؟ در میان تاریخنگاران اقتصاد، بحث دیرینهای وجود دارد که سرمایهداری مدرن دقیقاً از چه زمانی آغاز میشود. من نهایتاً سال ۱۷۷۰ را برگزیدم؛ یعنی حدود شروع انقلاب صنعتی؛ دورهای که در آن سرمایهداری بازرگانی بریتانیا - پیشروی سرمایهداری صنعتی - دچار بحران بود و شرکت عظیم هند شرقی در آستانه ورشکستگی قرار داشت. این تاریخ تا حدی دلبخواه بود، اما نقطه آغاز مناسبی به من میداد. بعداً متوجه شدم که دارم تاریخ ۲۵۰ سال گذشته را روایت میکنم.
چطور به این ایده رسیدید که داستان را از خلال زندگینامه منتقدان سرمایهداری روایت کنید؟
جان کسیدی: از یکسو تاریخهای بسیاری درباره سرمایهداری نوشته شده است. اما مهمتر از آن، من بیشتر به نقدهای سرمایهداری علاقهمندم و انسانهایی که پشت این نقدها قرار دارند، واقعاً جذاباند. روایت تاریخ از زاویه زندگی آنها به خواننده امکان میدهد تا با موضوع ارتباط انسانی برقرار کند و اندیشهها را زندهتر درک کند.
دههها پیش کتاب «فیلسوفان دنیوی» اثر «باب هایلبرونر» را خوانده بودم و حتی زمانی که تازه به نیویورک آمده بودم، با او ناهار خوردم. او آن زمان در «نیو اسکول» در نیویورک تدریس میکرد. همیشه آن کتاب را تحسین میکردم، چون بر اندیشمندان بزرگ تمرکز داشت. من میخواستم کاری گستردهتر انجام دهم: هم چهرههای شناختهشده را در بر بگیرد و هم کسانی را که کمتر به آنها پرداخته شده و نیز دامنه روایت جهانی باشد، نه صرفاً محدود به جهان انگلیسیزبان.
تورم، عامل پیروزی ترامپ
باتوجهبه سرخوردگی از نظام سرمایهداری که در سال ۲۰۱۶ ظهور کرد، دومین پیروزی ترامپ را چگونه میبینید؟
در دوره کنونی، استانداردهای زندگی مطمئناً افزایش یافته است، اما ارزشهای سرمایهداری مثل مصرفگرایی و فردگرایی هنوز قدرت زیادی دارند و بسیاری از مشکلات سیستم مانند نابرابری و انحصار بدتر شدهاند.
جان کسیدی: پرسش بسیار خوبی است. از یک نظر، به گمانم ترامپ در دور نخست خودش با گفتار و رفتارش از قدرت کنار رفت. آنقدر هرجومرج و رفتارهای غیرقابلپیشبینی داشت که بسیاری از هواداران غیراصلیاش از او خسته شدند. این که در بحبوحه یک همهگیری به مردم بگویی مایع ضدعفونیکننده بنوشند، اصلاً راهبردی نیست که رأی بیشتری برایت بیاورد.
در نتیجه، او بخش قابلتوجهی از رأیدهندگان را از خود راند و به همین دلیل به یک دموکرات معمولی مثل بایدن باخت. اما نیروهای زیرینِ شکلدهنده صعود او در سال ۲۰۱۶ - یعنی بحران مشروعیت نظام - از بین نرفته بودند. نقد چپگرایانهای که «برنی سندرز» و «الیزابت وارن» رهبریاش را بر عهده داشتند، همچنان قدرتمند باقی مانده بود. از سوی دیگر، نوعی از ملیگرایی اقتصادی که ترامپ نمایندهاش بود نیز دوام آورده بود و حتی به اروپا و فراتر از آن سرایت کرده بود؛ بنابراین، اگر صرفاً از منظر کتاب نگاه کنیم، پیروزی دوباره ترامپ چیز زیادی در روایت بنیادین ما تغییر نمیدهد. البته خودِ دوران ریاستجمهوری تازه او تفاوت دارد: هرجومرجش از گذشته هم بیشتر شده و بُعد اقتدارگرایانهاش ترسناکتر از پیش است.
به کسانی که پیروزی دوم ترامپ را نشانه احیای دوباره باور به سرمایهداری میدانند چه میگویید؟ بالاخره دوباره یک تاجر در کاخ سفید است و سرمایهدارانی مانند «ایلان ماسک» نفوذ زیادی دارند.
جان کسیدی: من چنین برداشتی ندارم. درست است که «ایلان ماسک» در دولت حضور داشت، اما کنارهگیری اخیر او شکاف میان جناحهای شرکتی و پوپولیستیِ ترامپیسم را آشکار کرد. از نظر من، علت اصلی پیروزی ترامپ، تورم بود. تورم نهتنها بایدن را از پا انداخت، بلکه به «ریشی سوناک» در بریتانیا آسیب زد، حزب راستگرای میانهروی «مرکل» را در آلمان تضعیف کرد و به احزاب میانهرو در فرانسه نیز لطمه زد؛ بنابراین، آنچه شاهدش بودیم بیش از آنکه بازگشت ایمان به سرمایهداری باشد، نشانهای از سرخوردگی عمیق از نخبگان و نظام سیاسی مستقر بود.
وقتی به قرن هجدهم نگاه میکنید، خیلی پیش از «مارکس» یا «کینز»، منتقدان اولیه سرمایهداری چه مسائلی را مطرح میکردند که هنوز هم آشنا یا حلنشده به نظر میرسند؟
جان کسیدی: موارد زیادی وجود دارد. همانطور که گفتم، من کتاب را با «سرمایهداری سوداگری» یا اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم «سرمایهداری استعماری» آغاز میکنم. این نظام نه فقط بر بهرهکشی استعماری استوار بود، بلکه بر انحصارهایی که از سوی دولت رسمیت مییافتند نیز تکیه داشت. نخستین منتقد من «ویلیام بولتس» - افشاگر درون شرکت هند شرقی بریتانیا - است؛ شرکتی که ملکه الیزابت اول در سال ۱۶۰۰ انحصار تجارت شرق دماغه امید نیک و در واقع سراسر آسیا را به آن واگذار کرده بود. این شرکت به یک شرکت چندملیتی عظیم بدل شد که تنها رقیبش، شرکت هند شرقی هلند بود.
اینها شرکتهایی بازرگانی بودند که هدف اصلیشان ثروتمند کردن کارکنان و سهامدارانشان بود. در هند، شرکت هند شرقی بریتانیا از قدرت انحصاری خود برای پرداخت دستمزد ناچیز به تولیدکنندگان محلی استفاده میکرد. در اصطلاح امروزی، از «قدرت خرید انحصاری» برخوردار بود. سپس وقتی کالاهایی چون پنبه، چای و ادویه را به بریتانیا منتقل میکرد، بهعنوان تنها واردکننده نیز سود میبرد.
«کارل پولانی» معتقد بود که سرمایهداری تضادها و تنشهای داخلی را ایجاد میکند و در نهایت، نظامهای لیبرال دموکراتیک را از بین میبرد و تنها فاشیسم یا سوسیالیسم بهعنوان جایگزینهای ممکن باقی میمانند.
نکتهای که کمتر شناخته شده، این است که خود «آدام اسمیت» منتقد سرسخت چنین نوعی از سرمایهداری انحصاری بود. وقتی «ثروت ملل» را در سال ۱۷۷۶ نوشت، هدفش نقد سرمایهداری سوداگر بود. مردم، اغلب اسمیت را مدافع سرمایهداری میدانند، اما در کتاب من، او در واقع در نقش منتقد ظاهر میشود؛ بهویژه منتقد انحصارها. او بخشهایی معروف دارد که در آن با طعنه میگوید هرگاه بیش از دو یا سه تاجر بیش از ده دقیقه با هم گفتوگو کنند، بحثشان ناگزیر به افزایش قیمتها و فریب مصرفکنندگان میکشد؛ بنابراین، اسمیت از خودِ سرمایهداری دفاع نمیکرد، بلکه از رقابت دفاع میکرد. او از انحصارهایی چون شرکت هند شرقی متنفر بود و در «ثروت ملل» بهشدت آنها را نکوهش کرد.
امروز البته در جهانی زندگی میکنیم که سرمایهداری انحصاری بازگشته است. البته اگر اصلاً زمانی از میان رفته باشد. این را بهوضوح در صنعت فناوری میبینید، اما در بخشهای دیگر اقتصاد هم جریان دارد. برای مثال، به ادغام شرکتهای خصوصی در صنایعی که قبلاً رقابتی بودند - حتی کسبوکارهای کوچکی مانند دامپزشکی و مطب پزشکان - نگاهی بیندازید.
از اسمیت به بعد، بسیاری از منتقدان سرمایهداری بر مسئله قدرت انحصاری تمرکز کردهاند. من در کتابم از «جان هابسن» - روشنفکر لیبرال چپگرای بریتانیایی - ، «رزا لوکزامبورگ» - انقلابی لهستانی آلمانی - و «ولادیمیر لنین» سخن میگویم. همه آنها منتقد سرمایهداری انحصاری بودند؛ نظامی که به باورشان ترکیبی از انحصار و امپریالیسم بود. در دوران اخیر نیز «جوآن رابینسون» - اقتصاددان کینزی چپگرا - همین مسیر را دنبال کرد. در واقع تقریباً همه منتقدان بزرگ - چه از چپ و چه از راست - به این جنبه از سرمایهداری اشاره کردهاند و گمان میکنم بیشتر مردم عادی نیز با آنها همنظرند. در «سیلیکونولی»، گاهی انحصار را «پاداشی سزاوار برای نوآوری» میدانند، اما بیشتر مردم آن را زیانبار میبینند.
موضوع دیگری که در سراسر کتاب دنبال میکنم، جهانیشدن است. خیلیها آن را پدیدهای نو میپندارند، اما سرمایهداری سوداگر نیز نظامی جهانی بود. شرکت هند شرقی بریتانیا یک شرکت چندملیتی جهانی با مرکزیت لندن بود که به کارگرانش در اندونزی و هند دستور میداد. تجارت برده در اقیانوس اطلس که ویژگی اصلی سرمایهداری استعماری بود، سه قاره را به هم پیوند میداد. من از تاریخنگاری به نام «جویس اپلبی» نقل میکنم که مزارع مناطق گرمسیری در واقع «کارخانههایی در دل زمین» بودند. آنها شکل ابتدایی تولید انبوه را نمایندگی میکردند؛ صدها انسان برده را به کار میگرفتند تا کالاهایی برای صادرات تولید کنند.
جهان در آستانه یک انقلاب صنعتی جدید
شما اشاره کردهاید که در سال ۱۸۲۹، «توماس کارلایل» عصر خود را «عصر مکانیکی» توصیف کرد و به این اشاره داشت که چگونه دگرگونیهای صنعتی و تفکر مکانیکی، زندگی را تغییر شکل میدهند. اگر قرار بود برای عصری که اکنون در آن هستیم نامی بگذارید، آن را چه مینامیدید؟ منطق حاکم بر این عصر چیست؟
امروز تقریباً ۸۰ درصد اقتصاد ما مبتنی بر خدمات است. اگر هوش مصنوعی عمدتاً بخش خدمات را هدفگیری کند، در این صورت مستقیماً به قلب اقتصاد پساصنعتی حمله میکند.
جان کسیدی: خب این چندان نوآورانه نیست. اما فکر میکنم باید گفت ما در حال ورود به «عصر دادهها و هوش مصنوعی» هستیم. البته درباره هوش مصنوعی تبلیغات زیادی وجود دارد و شرکتهای پشت آن منافع خاص خود را دارند که بگویند همه چیز را تغییر خواهد داد. اما حتی اقتصاددانان شکاک هم اذعان دارند که ما در آستانه یک انقلاب صنعتی جدید هستیم؛ سوم، چهارم یا پنجم، بسته به نحوه شمارش.
البته در واقع ما از دهه ۱۹۸۰ در «عصر ریزتراشهها» هستیم، اما اکنون در فاز دوم آن قرار داریم؛ جایی که قدرت محاسباتی چنان عظیم شده که انقلاب دادهها و هوش مصنوعی را ممکن میسازد. نقطه عطف اصلی، ایدهای نو نیست. شبکههای عصبی که مدلهای جدید هوش مصنوعی بر آنها بنا شدهاند، چندان تازه نیستند، بلکه محاسبات عظیم و در دسترس بودن حجم وسیعی از دادههاست. ترکیب این عوامل، تحولآفرین است و شاید بتوان آن را با قدرت بخار یا برق مقایسه کرد.
یکی دیگر از سوژههای من در کتاب، «نیکولای کاندراشف» - اقتصاددان روسی اوایل قرن بیستم - بود که نهایتاً توسط «استالین» کشته شد. وی معتقد بود که سرمایهداری در «موجهای بلندی» حرکت میکند که توسط نوآوریهای فناوری و سرمایهگذاری هدایت میشوند. اکنون احساس میشود که ما در حال ورود به یک موج جدید «کاندراشف» هستیم؛ اینکه نتایج آن خوب خواهد بود یا بد، زمان نشان خواهد داد.
«کارلایل» درباره این گفته بود که مکانیزهشدن ناشی از سرمایهداری، زندگی انسانی را به طور چشمگیری تغییر داد. آیا فکر میکنید انقلاب دادهها و هوش مصنوعی نیز به طور عمیق وجود انسان را بازتعریف میکند؟
جان کسیدی: بله، این نکته بسیار مهمی است. بخش عمده کتاب من بر اقتصاد و سیاست متمرکز است، اما منتقدان اولیه مانند کارلایل و البته مارکس در نوشتههایش درباره «بیگانگی»، همیشه بر این باور بودند که سرمایهداری بر انسانیت ما تأثیر میگذارد. حتی پیش از کارلایل، آنچه «سوسیالیستهای آرمانگرا» مینامیم که من نیز درباره آنها نوشتهام، به جنبههای غیرانسانی صنعتیشدن و نظام کارخانهای تأکید داشتند.
قبلاً بیشتر کارگران در کارگاههای کوچک یا در خانه کار میکردند؛ اما اکنون در شهرهایی مانند «منچستر» آنان مجبور بودند در آنچه «بلیک» با عبارت مشهورش «کارخانههای تاریک و شیطانی» نامید، به کار بپردازند. شرایط بهغایت سخت و سرکوبگر بود؛ ساعات کاری طولانی، کار کودکان و نظارت شدید. حتی محافظهکارانی چون «کارلایل» نیز این وضعیت را غیرانسانی میدانستند.
۲۰۰ سال بعد، شباهتهای واضحی دیده میشود. مثلاً «سرمایهداری نظارتی» که توسط فناوری ممکن شده، به کارفرمایان قدرت میدهد که کارگران را ۲۴ ساعته رصد کنند. به رانندگان کامیون با «جیپیاس» در کابینشان فکر کنید؛ حتی نمیتوانند استراحت کنند، بدون آنکه تحت پایش باشند. هوش مصنوعی این قابلیتها را گسترش میدهد. هنوز درک کاملی از اثرات آن بر رفتار انسانی نداریم، اما اگر به مرحلهای برسیم که ماشینها واقعاً از ما هوشمندتر شوند و تحت کنترل شرکتهای سودجو باشند، این یک تحول بنیادین و جهان ساز خواهد بود.
از این نظر که انسان را تنزل میدهد؟
جان کسیدی: دقیقاً. نمیخواهم لحنی هشداردهنده داشته باشم، اما به نظر میرسد اقتصادی که با هوش مصنوعی هدایت میشود، هر روز به واقعیتی محتملتر بدل میگردد. حتی برخی اقتصاددانان دانشگاهی نیز زنگ خطر را به صدا درآوردهاند. تا چند سال پیش، میتوان گفت که آنها عموماً خوشبین بودند؛ هوش مصنوعی را ابزار بهرهوری میدانستند؛ چیزی که قرار بود بهرهوری و دستمزدها را افزایش دهد، هرچند در دوران گذار، اختلالهایی هم ایجاد کند. اما اوایل امسال، وقتی روی مقالهای برای «نیویورکر» کار میکردم، متوجه شدم که نظرشان تغییر کرده و برخی اقتصاددانان برجسته، روی سناریوی تاریکی تمرکز کردند که در آن هوش مصنوعی جایگزین نیروی انسانی میشود، نه مکمل آن. این به معنای جابهجایی گسترده مشاغل است که دوباره یادآور انقلاب صنعتی اولیه میشود. البته هنوز بسیاری از اقتصاددانان معتقدند که مشاغل ازدسترفته در نهایت با مشاغل جدید جایگزین خواهند شد؛ فقط هنوز نمیدانیم آن مشاغل چه خواهند بود! شاید حق با آنها باشد. در ۱۰ یا ۲۰ سال آینده خواهیم فهمید. اما حتی اگر خوشبین باشیم، به نظر میرسد که اختلال عظیمی در راه باشد.
تمرکز هوش مصنوعی بر خدمات
اقتصاددان «ویلیام لازونیک» و دیگر منتقدان سرمایهداری افسارگسیخته هشدار میدهند که نباید فرض کرد ازدسترفتن گسترده مشاغل به دنبال پیشرفتهای فناوری اجتنابناپذیر است؛ هم به این دلیل که تاریخ خلاف آن را نشان میدهد و هم به این دلیل که این استدلال برای مهار نیروی کار استفاده شده است.
«سرمایهداری نظارتی» که توسط فناوری ممکن شده، به کارفرمایان قدرت میدهد که کارگران را ۲۴ ساعته رصد کنند.
جان کسیدی: به نظر من درست است. اگر به تاریخ نگاه کنیم، انقلاب صنعتی بسیاری از مشاغل دستی و هنری را از بین برد، اما همزمان تعداد عظیمی شغل کارخانهای ایجاد شد. اخیراً اتوماسیون و جهانیشدن، بسیاری از مشاغل کارخانهای را حذف کردهاند، اما اقتصاد خدمات بهشدت گسترش یافته است. امروز تقریباً ۸۰ درصد اقتصاد ما مبتنی بر خدمات است. اما میتوان این استدلال را از زاویه دیگری هم دید. اگر هوش مصنوعی عمدتاً به بخش خدمات هدفگیری کند - که به نظر میرسد چنین است - در این صورت مستقیماً به قلب اقتصاد پساصنعتی حمله میکند.
شما فصلی درباره اقتصاددان اتریش - مجارستانی به نام «کارل پولانی» دارید که تحلیل او از ظهور اقتدارگرایی در اتریش شامل این باور بود که سرمایهداری بدون کنترل، ناگزیر به سوسیالیسم یا فاشیسم منتهی میشود. آیا این ایده امروز هم کاربرد دارد؟
جان کسیدی: وقتی درباره دوران بین جنگ مینویسم، تمرکز زیادی روی کینز و پولانی دارم. من از سنت کینزی بریتانیایی برخاستهام که با کمی سادهسازی معتقد بود «اگر تقاضای کل، اشتغال کامل و یک شبکه ایمنی اجتماعی قوی حفظ شود، سرمایهداری عملکرد نسبتاً خوبی خواهد داشت. اگر بر بخش مالی نیز نظارت شود - همانطور که در «نظام برتون وودز» بود - چارچوبی پایدار شکل میگیرد.» این رویکرد واقعاً برای حدود ۳۰ سال پس از ۱۹۴۵ بهخوبی کار کرد.
«پولانی» - همانطور که گفتید - دیدگاه تاریکتری داشت. او از تجربه سوسیالیستی وین دهه ۱۹۲۰ - «وین سرخ» - برآمد که ساکنانش را با مسکن اجتماعی، آموزش و خدمات بهداشتی تأمین میکرد. این نمونهای از سوسیالیسم شهری بود و پیشروانی از سراسر جهان را جذب میکرد. اما اوایل دهه ۱۹۳۰، فاشیسم در آلمان به قدرت رسید و به سرعت به اتریش سرایت کرد. پولانی که یهودی بود، از اتریش فرار کرد؛ برخی از اعضای خانوادهاش نتوانستند نجات یابند و در هولوکاست کشته شدند. این تاریخ تراژیک، دیدگاه او را کاملاً شکل داد.
در دهه ۱۹۳۰، پولانی مجموعهای از مقالات را منتشر کرد و استدلال کرد که سرمایهداری و دموکراسی در نهایت ناسازگارند. او معتقد بود که سرمایهداری، تضادها و تنشهای داخلی ایجاد میکند که در نهایت، نظامهای لیبرال دموکراتیک را از بین میبرد و تنها فاشیسم یا سوسیالیسم بهعنوان جایگزینهای ممکن باقی میمانند. وقتی حدود ۴۰ سال پیش اقتصاد میخواندم، این دیدگاه تا حد زیادی فراموش شده بود. فرض عمومی این بود که سرمایهداری و دموکراسی میتوانند همزیستی داشته باشند. آنها علیرغم برخی تنشها، اساساً سازگارند. بااینحال، با ظهور اخیر اقتدارگرایی راستگرا و سرمایهداری، استدلالهای تردیدآمیز پولانی دوباره بسیار برجسته شدهاند.
در اواخر عمر، پولانی کمی خوشبینتر شد. او برنامه «نیودیل» و «روزولت» را تحسین میکرد و در ابتدا از دولت کارگر پس از جنگ جهانی دوم در بریتانیا که دولت رفاه را بنیان گذاشت و برخی شرکتهای بزرگ را ملی کرد، حمایت میکرد. اما با آغاز جنگ سرد، دوباره بدبین شد و آن را شکلی دیگر از اقتدارگرایی دید؛ بنابراین، درحالیکه «کینز» اندیشمند غالب اواسط قرن بود، فکر میکنم پولانی نیز باید در کنار او شناخته شود. کینزیسم و بهویژه کینزیسم آمریکایی، خیلی با اقتصاد سیاسی سر و کار نداشت و این یک کمبود مهم بود. در دهه ۱۹۴۰، دو نفر دیگر از سوژههای من شامل اقتصاددان لهستانی «میخاو کالِتسکی» و مارکسیست آمریکایی «پل سویزی» به همین دلیل دیدگاه اصلی کینز را نقد کردند. آنچه چند دهه اخیر به ما آموخته، این است که اقتصاد سیاسی نقش محوری دارد و وقتی درباره اقتصاد صحبت میکنید، نمیتوانید آن را نادیده بگیرید. من فکر میکنم به همین دلیل است که پولانی دوباره بهعنوان چهرهای مهم موردتوجه قرار گرفته است.
به نظر میرسد شما به نوعی ترکیبی از کینزیسم و پولانیسم تبدیل شدهاید.
«آدام اسمیت» منتقد سرسخت سرمایهداری انحصاری بود. او به طعنه در کتاب «ثروت ملل» میگوید: «هرگاه دو یا سه تاجر بیش از ده دقیقه با هم گفتوگو کنند، بحثشان ناگزیر به افزایش قیمتها و فریب مصرفکنندگان میکشد.»
جان کسیدی: تا حدی. اما باید توجه داشت که برخی از کینزیستهای چپگرای اولیه بریتانیایی معتقد بودند که اصلاحات ساختاری عمیقتری لازم است. برای مثال، «جوآن رابینسون» از اقتصاد مختلطی حمایت میکرد که شامل صنایع ملی و تلاشهای گسترده دولت برای تحریک سرمایهگذاری بود. «کالتسکی» استدلال میکرد که جامعه کسبوکار (سرمایهداران) از اشتغال کامل در بلندمدت حمایت نخواهند کرد، زیرا این امر کنترل آنها بر محیط کار را تضعیف میکند. در چند دهه اخیر، من به این نقدها بیشتر توجه کردهام؛ بنابراین این روزها گاهی خودم را «کینزیست قدیمی» مینامم. من هیچگاه خودم را «کینزیست نوین» ندیدهام.
تضاد منطق فایدهگرایی و سرمایهداری
یکی از چهرههایی که در کتابتان برای من جالب بود، اقتصاددان ایرلندی به نام «ویلیام تامپسون» بود. اگرچه احتمالاً بسیاری از خوانندگان او را نمیشناسند، اما بینش او در مورد سرمایهداری که در اوایل قرن نوزدهم مطرح شد، به طرز چشمگیری پیشگویانه به نظر میرسد. او درباره نابرابری شدید ثروت و توان آن در تقویت نخبگان نامناسب یا فاقد صلاحیت، هشدار داده بود.
جان کسیدی: بله، «تامپسون» واقعاً جذاب است. شاید بهخاطر ریشههای ایرلندی، من به او جذب شدم. هر دو طرف خانوادهام از ایرلند بودند و مادربزرگ مادریام در «کورک» متولد شده بود؛ همان جایی که «تامپسون» زندگی میکرد. او همچنین یک اندیشمند مهم است که دههها قبل از «مارکس» و «انگلس» درباره سرمایهداری و نابرابری مینوشت. او عضو طبقه نجیبزادگان پروتستان بود.
او در جوانی موفق شد کسبوکار خانوادگی را ورشکست کند و پس از آن بهعنوان یک مالک زمین زندگی کرد که به گفته همگان، فرد نسبتاً بخشندهای بود. او بیشتر وقت خود را به نوشتن، مطالعه و شرکت در مباحث عمومی اختصاص میداد. تامپسون دوست «جرمی بنتام» - فیلسوف «فایدهگرایی» - بود و با او در لندن زندگی میکرد. در دهه ۱۸۲۰، تامپسون استدلال کرد که نابرابری ناکارآمد است. او با استفاده از منطق فایدهگرایانه، به مفهوم کاهش فایده نهایی ثروت اشاره کرد؛ یعنی هرچه فرد ثروتمندتر شود، درآمد اضافی او تأثیر کمتری بر رفاهش دارد. این ایده، اگر جدی گرفته شود، توزیع درآمد متعادلتر را توجیه میکند. او این استدلال را بهروشنی و با دقت بیان کرد، حتی بدون استفاده از ریاضیات رسمی.
تامپسون همچنین اصطلاح «ارزش اضافی» را ابداع کرد و به انتقاد از استثمار نیروی کار پرداخت. از نظر عملی، او بهشدت در جنبش تعاونی فعال بود، جنبشی که جامعههای کوچک و خودکفا را بهعنوان جایگزینی برای سرمایهداری صنعتی پیشنهاد میکرد. این جوامع پیشنهادی با چالشهای بزرگی روبهرو بودند و تامپسون هرگز نتوانست بودجه کافی برای راهاندازی یکی از آنها جمعآوری کند، اما میتوان بازتابهایی از آنها را امروز در جنبش مهار رشد اقتصادی (degrowth) و علاقه تازه به محلیگرایی و پایداری مشاهده کرد.
سرمایهداری در قرن گذشته بین کینزیسم و نئولیبرالیسم در نوسان بوده است. فکر میکنید اکنون به کدام سمت حرکت میکند؟
جان کسیدی: کتاب من عمدتاً یک کتاب تاریخ است، نه پیشبینی. اما در پایان کتاب، کمی حدس میزنم که اوضاع ممکن است به کجا برسد. یکی از گزینهها، مدل چین است؛ ترکیبی از سوسیالیسم دولتی و سرمایهداری که من آن را «سرمایهداری دولتی» مینامم. پس از مشاهده شکست شوکدرمانی در روسیه، چین شرکتهای دولتی خود را حفظ کرد و نظام سرمایهداری را روی آنها پیریزی کرد. این مدل از نظر اقتصادی بسیار موفق بوده، صدها میلیون نفر را از فقر خارج کرده و در فناوری، پیشرفتهای بزرگی داشته است. فکر نمیکنم دموکراسیهای غربی این مدل را بپذیرند، اما برای کشورهای ضعیف جهان، نمونهای قدرتمند است.
علت اصلی پیروزی «ترامپ»، تورم بود. تورم نهتنها «بایدن» را از پا انداخت، بلکه به «ریشی سوناک» در بریتانیا هم آسیب زد، حزب راستگرای میانهروی «مرکل» را در آلمان تضعیف کرد و به احزاب میانهرو در فرانسه نیز لطمه زد.
در جناح راست، شاهد ظهور ناسیونالیسم اقتصادی هستیم که اساساً با ترامپیسم شناخته میشود که مشخصههای آن تعرفههای بالا، مرزهای بسته و سرمایهداری رفاقتی است. این مدل تا حدودی شبیه مدل موسولینی در دهه ۱۹۲۰ است. با وجود ناسازگاری اقتصادی، جذابیت سیاسی قوی دارد. نسخههایی از آن را در اروپا هم میبینیم: فاراژ در بریتانیا، حزب آلترناتیو (AfD)در آلمان و لوپن در فرانسه.
در مرکز، هنوز بقایای نئولیبرالیسم وجود دارد، اما از نظر سیاسی ضعیفتر است. در جناح چپ، سوسیالیسم دولتی سنتی تا حد زیادی بیاعتبار شده است. بااینحال، جنبش ضدسرمایهداری و مهار رشد - بهویژه در میان جوانانی که نگران تغییرات اقلیمی و مصرفگرایی هستند - درحالرشد است. چپ میانه چه پیشنهادی دارد؟ در آخرین فصل کتابم به برخی عناصر آن اشاره کردهام. همانند دیدگاه کینزی اولیه، اشتغال کامل نقش مرکزی دارد. از زمانی که حدود ده سال پیش «بانک مرکزی آمریکا» هدفگذاری برای کاهش بیکاری را آغاز کرد، دستمزدها در پایینترین سطوح برای اولینبار در چند دهه افزایش یافته است. اما با تضعیف اتحادیههای کارگری، مکانیزمهای دیگری هم برای تقویت نیروی کار میتوان به کار گرفت؛ مکانیزمهایی مانند هیئتهای دستمزد در صنایع خاص و حداقل دستمزد منطقهای متناسب با هزینههای محلی.
سپس اقدامات قوی ضدانحصاری برای مقابله با قدرت انحصاری، همکاری بینالمللی برای مقابله با فرار مالیاتی و شاید مالیات جهانی بر ثروت مطرح است که اگر هوش مصنوعی باعث جابهجایی عظیم درآمد از کار به سرمایه شود و پایه مالیاتی را تضعیف کند، ضروری خواهد شد. البته اقدام مؤثرتر برای مقابله با تغییرات اقلیمی نیز ضروری است. از نظر فکری، به گمان من بخشی از چارچوب لازم برای یک پیمان اجتماعی جدید وجود دارد. بزرگترین چالش، یک مسئله سیاسی است: چگونه میتوان ائتلافی برای حمایت از آن ساخت در زمانی که بخش بزرگی از طبقه کارگر قدیم به سمت راست حرکت کرده و تحتتأثیر عوامفریبی ملیگرایانه قرار گرفته است؟ این کار بسیار بزرگی است.
وعدههای خیالی سرمایهداری
چند نفر از منتقدانی که بررسی میکنید و پیشتر هم به آنها اشاره کردید، مشکلات سرمایهداری را صرفاً به سیاست محدود نمیدانند. آنها یک مسئله ارزشی را شناسایی میکنند و استدلال میکنند که نظامهای سرمایهداری تمایل دارند ارزشهای غیرانسانی را ترویج کنند. برای مثال، «کینز» امیدوار بود که سرمایهداری فراتر از ارزشهای سرمایهداری حرکت کند. کنجکاوم بدانم اصلاحاتی که اشاره کردید را در پرتو چنین نقدی چگونه میبینید.
جان کسیدی: این همیشه چالشبرانگیز بوده است. اگر شما در چپ میانه قرار دارید، اغلب بهویژه از سوی چپ رادیکال، متهم به توجیه سرمایهداری میشوید. تا حدی درست است. شما در تلاش هستید سیستم را اصلاح و حفظ کنید، درحالیکه آن را انسانیتر و عادلانهتر میکنید. بهتازگی در یک برنامه با «جارد برنشتاین» - یکی از مشاوران اقتصادی بایدن - شرکت کردم و او یک نوعشناسی جالب برای درک منتقدانی که در کتابم بحث میکنم، ارائه داد. او گفت دو نوع منتقد وجود دارد: منتقدان بیسبال و منتقدان باغوحشها. منتقدان بیسبال، بازی را دوست دارند، اما فکر میکنند مسیرش از مسیر درست خارج شده است. آنها میخواهند آن را اصلاح کنند. شاید محدوده ضربه بیش از حد بزرگ باشد، پول زیادی در جریان باشد یا بازیها طولانی شوند. اما آنها هنوز عاشق بیسبال هستند و میخواهند آن را بهتر کنند. در مقابل، منتقدان باغوحشها کسانی هستند که معتقدند باغوحشها ذاتاً غیراخلاقیاند. آنها فکر میکنند باغوحشها نباید وجود داشته باشند؛ چون نگهداشتن حیوانات وحشی در قفس، کار اشتباهی است.
پیروزی ترامپ بیش از آنکه نشانگر بازگشت ایمان به سرمایهداری باشد، نشانهای از سرخوردگی عمیق از نخبگان و نظام سیاسی مستقر است.
همانطور که «برنشتاین» گفت، کتاب من شامل هر دو نوع منتقد است. کسی مثل «روزا لوکزامبورگ» منتقد باغوحش بود. او معتقد بود که سرمایهداری اساساً غیراخلاقی و استثمارگر است و باید سرنگون شود. در جریان قیام اسپارتاکیستها در آلمان پس از جنگ جهانی اول، او جان خود را برای این باور فدا کرد و توسط اعضای یک گروه شبهنظامی راستگرا به قتل رسید.
سپس منتقدان بیسبال مانند کینز هستند. او سرمایهداری را شر ضروری میدید. او معتقد بود که این نظام بر ارزشهای غلطی مثل حرص و آز پولمحور بنیان گذاشته شده، اما درعینحال باور داشت که سرمایهداری، پیشرفت مادی را به شیوهای فراهم میکند که هیچ نظام دیگری نمیتواند با آن رقابت کند. این همواره قویترین استدلال برای سرمایهداری بوده است: در بلندمدت، استانداردهای زندگی را ارتقا میدهد. در یک مقاله مشهور که در سال ۱۹۳۰ منتشر شد، او گفت که به دلیل رشد بهرهوری، تا سال ۲۰۳۰ دستمزد مردم به طور چشمگیری افزایش خواهد یافت و نیازهای پایهای آنها برآورده خواهد شد. او دنیایی را تصور میکرد که در آن، ارزشهای سرمایهداری کمرنگ میشوند، مردم تنها چند ساعت در روز کار میکنند و بقیه وقت خود را به فعالیتهای رشدی اختصاص میدهند: رفتن به اپرا، مطالعه فلسفه، رسیدگی به باغ یا ورزشکردن.
کاش چنین میشد!
جان کسیدی: البته این اتفاق نیفتاد. استانداردهای زندگی مطمئناً افزایش یافته است، اما ارزشهای سرمایهداری مانند مصرفگرایی و فردگرایی هنوز قدرت زیادی دارند و بسیاری از مشکلات سیستم مانند نابرابری و انحصار، به نظر میرسد که بدتر شدهاند؛ بنابراین، اگر شما اصلاحطلب هستید و نه انقلابی، باید آن شکست را بپذیرید و این شما را به سمت سیاستهایی سوق میدهد که هدفشان نرمالسازی جنبههای سخت سرمایهداری است؛ چیزهایی مثل شبکه ایمنی اجتماعی قویتر، مقررات محیطزیستی محکمتر و حمایتهای بیشتر از کارگران. اما نباید فرض کنیم که مردم به طور طبیعی از ارزشهای سرمایهداری فاصله خواهند گرفت. به نظر نمیرسد که این اتفاق بیفتد.
شاید این بازتابی از ذات ما بهعنوان انسان باشد. ما هم صفات مثبت و هم صفات منفی داریم. بهصورت جمعی عمل میکنیم، اما درعینحال فردگرا هستیم. این تناقضها عمیقاً در وجود ما جا دارند.
جان کسیدی: فکر میکنم درست میگویید. سرمایهداری به برخی غریزههای عمیق انسانی متکی است؛ چه اینها ارزشهای منتقلشده اجتماعی باشند یا ویژگیهای رفتاری بنیادین. من مطمئن نیستم، اما این دلیل نمیشود که استدلال برای اصلاح بیاعتبار شود. این تنشها، استدلالها برای سیاست بهتر را نقض نمیکنند و فقط کار را سختتر میکنند.
https://www.ineteconomics.org/perspectives/blog/whats-next-for-capitalism-reinvention-or-authoritarian-rule
[1] . John Cassidy
[2] . Capitalism and Its Critics: A History from the Industrial Revolution to AI
/انتهای پیام/