۱۴۰۵/۰۴/۲۱
۱۲:۱۳
کد خبر : ۱۱۹۴۴
وحشت از کاهش جمعیت جهان به قلم «جنیفر دی. اسکیوبا»؛

جمعیت جهان در بزنگاهی تاریخی قرار دارد

بحران جمعیت در جهان در حال فراگیر شدن است
«دین اسپیرز» و «مایکل گروسو» در کتاب «پس از جهش؛ جمعیت، پیشرفت و استدلالی درباره اهمیت انسان‌ها» نشان می‌دهند که جهان در بزنگاهی سرنوشت‌ساز قرار گرفته است.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «جنیفر دی. اسکیوبا» [1] - رئیس «مرکز مرجع جمعیت آمریکا» - در گزارشی که وب‌سایت «فارن افرز» آن را منتشر کرده است به بررسی کتاب «دین اسپیرز» و «مایکل گروسو» - دو متخصص جمعیت‌شناسی - می‌پردازد. این دو پژوهشگر در کتابشان با عنوان «پس از جهش؛ جمعیت، پیشرفت و استدلال درباره اهمیت انسان‌ها» نشان می‌دهند که کره زمین در بزنگاهی تاریخی قرار دارد و اگر کاهش جمعیت در جهان ادامه یابد، پیامدهای خطرناکی در پی خواهد داشت. این دو پژوهشگر بر این باور هستند کاهش جمعیت به‌هیچ‌وجه درمانی معجزه‌آسا برای محیط‌زیست نخواهد بود؛ بلکه حتی ممکن است اوضاع را بدتر کند. ازسوی‌دیگر، کاهش جمعیت با شکوفایی و پیشرفت انسانی هم ناسازگار است، چراکه احتمال نوآوری و خلاقیت را کم می‌کند. به گفته «اسکیوبا» اگرچه «اسپیرز» و «گروسو» در کتاب خود به طور مؤثری مشکل کاهش جمعیت را توصیف می‌کنند، اما نظریه‌ای جامع درباره چرایی کاهش فرزندآوری ارائه نمی‌دهند و همچنین راه‌حل جامعی نیز برای کاهش جمعیت ندارند.

 

تقابل دو نظریه جمعیتی

در سال ۱۹۸۰، «جولیان سایمون» [2] – اقتصاددان - در «فصلنامه علوم اجتماعی» طی مقاله‌ای نظریه «پل ارلیش» [3] - رقیب فکری زیست‌شناس خود - را به چالش کشید. «ارلیش» در کتاب پرفروش سال ۱۹۶۸ خود با عنوان «بمب جمعیت» استدلال کرده بود که رشد سرسام‌آور جمعیت بشر، زندگی در زمین را در معرض تهدید قرار می‌دهد. «سایمون»، برعکسِ پیش‌بینی‌های «ارلیش»، اصرار داشت که انسان‌ها با مصرف بیش از حد منابع سیاره به نابودی خود نمی‌رسند. از نظر او، انسان‌ها همواره از راه نوآوری بر کمبودها غلبه می‌کنند. او این‌طور نوشت: «نبوغ انسانی، بالاترین منبع است.»

شرط‌بندی آن دو درباره این موضوع مشخصاً درباره تغییرات قیمت مجموعه‌ای از کالاها طی یک دوره ده‌ساله بود، اما معنایی فراتر داشت. این شرط‌بندی مشهور، میدان تقابل دو اردوگاه بزرگ‌تر بود: «فاجعه‌باوران» که معتقد بودند انسان‌ها با افزایش بی‌رویه جمعیت خود را به‌سوی انقراض می‌برند و «وفورگرایان» که باور داشتند بازارها و فناوری‌های نوین، فارغ از بزرگی جمعیت، همواره دست به دست هم می‌دهند تا قیمت‌ها را کاهش دهند. در نهایت «ارلیش» در زمانی آن شرط را باخت که شرایط اقتصادی جهان، دیدگاه خوش‌بینانه سایمون نسبت به کارکرد بازار را تأیید می‌کرد. همچنین کشورهای جهان از یک فاجعه پیش‌بینی شده، گریختند: رشد خیره‌کننده جمعیت در قرن بیستم، نه به قحطی گسترده، بلکه به افزایش رفاه و ارتقای استانداردهای زندگی انجامید.

نزدیک به نیم‌قرن پس از آن، این مناظره به شکلی جدید همچنان ادامه دارد. بسیاری از فعالان محیط‌زیست هنوز نگرانی اولیه ارلیش را دارند و نگران‌اند که رشد جمعیت و مصرف، همچنان به طور چشمگیری از توانایی سیاره برای مقابله با استخراج بی‌وقفه منابع و آلودگی پیشی می‌گیرد. اما چالش مقابل این دیدگاه، امروز از جایی متفاوت نشئت می‌گیرد. به گفته یک نوع جدید از فاجعه‌باوران، دیگر مشکل تعداد زیاد انسان‌ها نیست؛ بلکه کمبود جمعیت است. اگرچه در قرن گذشته جمعیت جهان با اضافه‌شدن شش میلیارد نفر به طور شگفت‌آوری افزایش یافت، اما امروز دو سوم جمعیت جهان در کشورهایی زندگی می‌کنند که نرخ باروری آنها زیر سطح جایگزینی - تعداد تولدهای لازم برای حفظ رشد طبیعی جمعیت - است. متوسط تعداد فرزندان متولدشده برای هر زن چنان سریع کاهش‌یافته که بخش جمعیت سازمان ملل تخمین زده ۶۳ کشور یا قلمرو، اوج جمعیتی خود را پشت سر گذاشته‌اند. اگرچه جمعیت کل جهان ممکن است نهایتاً تا حدود ده میلیارد نفر تا سال‌های ۲۰۶۰ یا ۲۰۸۰ افزایش یابد (طبق تخمین‌های مختلف) اما پس از آن به طور شدید کاهش خواهد یافت؛ به‌گونه‌ای که هر نسل از نسل پیشین کم‌جمعیت‌تر خواهد بود.

همانطور که هراس از جمعیت بیش از حد، در قرن بیستم پیامدهای معکوس و بازدارنده‌ای داشت، هراس از کاهش جمعیت نیز می‌تواند نتایجی کاملاً واپس‌گرایانه به بار آورد.

چشم‌انداز وفورگرای سایمون با همه ایمانش به نبوغ انسانی، از وجود منبعی ظاهراً بی‌پایان از انسان‌های جدید، با ذهن‌های تازه و ایده‌های نو تغذیه می‌شد. اگرچه اقتصاددانانی مثل «دین اسپیرز» [4] و «مایکل گروسو» [5] در بسیاری از جنبه‌ها با جهان‌بینی سایمون همدل‌اند، اما کاهش شدید نرخ باروری در سراسر جهان، باورشان را سست کرده است. آنان در کتاب «پس از جهش؛ جمعیت، پیشرفت و استدلالی درباره اهمیت انسان‌ها» [6] نشان می‌دهند که جهان در بزنگاهی سرنوشت‌ساز قرار گرفته است. در یک مسیر، بشریت ممکن است با نوعی کاهش جمعیت حیرت‌آور و ناتوان‌کننده روبه‌رو شود و در مسیر دیگر، جوامع می‌توانند با تشویق مردم به داشتن فرزندان بیشتر، راهی برای تثبیت سطح جمعیت پیدا کنند. تنها مسیر دوم است که به جوامع امکان می‌دهد سرچشمه‌های شکوفایی خود را حفظ و تقویت کنند.

در زمانی که بسیاری از گفتارهای حمایت از افزایش جمعیت به‌سوی بیگانه‌ستیزی و زن‌ستیزی کشیده می‌شود، اسپیرز و گروسو مداخله‌ای خوشایند ارائه می‌کنند. آنها هم‌زمان با تأکید بر اینکه کاهش جمعیت، مشکلی واقعی و تهدیدی برای رفاه انسان است، به واقعیت تغییرات اقلیمی و اهمیت حقوق فردی نیز اعتراف می‌کنند. آنها این دو دیدگاه ظاهراً متضاد را کنار هم قرار می‌دهند. آنها این‌طور می‌نویسند: «اگر جمعیت جهان کم نمی‌شد، بهتر بود. هیچ‌کس نباید مجبور یا ملزم به داشتن فرزند (یا نداشتن فرزند) شود.»

نویسندگان استدلال اخلاقی را بر استدلال اقتصادی ترجیح می‌دهند و معتقدند جهانی با جمعیت بیشتر به خودی خود جهانی بهتر است. اما این تأکید، تنها راهنمایی ضعیف برای عمل ارائه می‌دهد. سایمون دهه‌ها پیش از ادامه رشد جمعیت حمایت کرد؛ زیرا بر این باور بود که چنین رشدی به معنای امکان زندگی پربار و معنادار برای انسان‌های بیشتر است. اسپیرز و گروسو با او موافق‌اند؛ اما به‌جای بازگویی دوباره آن منطق فایده‌گرایانه، آنها می‌توانستند نقشه‌ای ارائه دهند تا جوامع را در مسیر بهتر تثبیت جمعیت هدایت کند؛ مسیری که در آن مردم باید فرزندانی بیشتر از میزان فعلی خود داشته باشند.

این ناتوانی در ارائه مسیر مشخص‌تر، احتمالاً از گستردگی دیدگاه نویسندگان ناشی می‌شود. آنها تصمیم گرفته‌اند با فعالان محیط‌زیست در سطح کره زمین همراه شوند و نگران ظرفیت تحمل زمین باشند. اسپیرز و گروسو تأکید می‌کنند که کاهش جمعیت، مسئله‌ای است که نه‌فقط به کشورها یا فرهنگ‌های خاص، بلکه به همه جهان مربوط می‌شود. اما این تمرکز بر بشریت به‌طورکلی در نهایت مرزها، تفاوت‌ها، ظرایف و زمینه‌ها را محو می‌کند و خوانندگانی را که از ایده آنها قانع شده‌اند - که کاهش جمعیت بد است - بدون برنامه عملی پژوهشی و سیاست‌گذاری باقی می‌گذارد.

این مسائل در سطح سیاره‌ای به شکل اثربخشی قابل‌بحث نیستند؛ زیرا سیاست‌گذاری جهانی وجود ندارد. ممکن است مردم متقاعد شوند که تثبیت جمعیت جهان به نفع عقلانی خودشان است، اما تصمیم‌گیری درباره اینکه تولید فرزند برای خودشان نیز در نفع عقلانی آنهاست، مسئله‌ای کاملاً متفاوت است. این تنش به‌سختی قابل‌حل است، اما به‌هرحال باید حل شود. اسپیرز و گروسو در جایی اشتباه می‌کنند که می‌نویسند: «مسئله اینکه با کاهش جمعیت جهانی چه باید کرد، همان مسئله انتخاب اندازه خانواده نیست.» این استدلال درست نیست، زیرا چنین انتخاب‌های فردی، در مجموع به طور اجتناب‌ناپذیری روند جمعیت جهان را شکل می‌دهند. در واقع، نویسندگان وقتی می‌گویند «ما نمی‌توانیم بپذیریم که هر انتخاب فردی، باتوجه‌به وضعیت موجود جهان، باید آخرین و قطعی‌ترین کلمه درباره آنچه آینده بهتری می‌سازد باشد»، خود را دچار تناقض می‌کنند.

گفت‌وگوهای پرحرارت امروز درباره کاهش باروری، نیازمند روشن‌تر شدن مسیر حرکت از سطح کلی و مفهومی به سطح فردی و عملی است؛ به‌ویژه در مورد اینکه چگونه کشورها می‌توانند انتخاب خانواده‌های بزرگ‌تر را برای مردم آسان‌تر کنند. این تلاش نویسندگان، بازتاب‌دهنده چالشی گسترده‌تر است که رهبران جهان اکنون با آن مواجه‌اند. سیاست‌گذارانی که می‌خواهند از اقدامات محدودکننده آزادی در افزایش نرخ باروری اجتناب کنند، باید چارچوبی ایجاد کنند که هم بر خودمختاری فردی و هم بر ارزش اجتماعی زندگی خانوادگی تأکید داشته باشد. در غیر این صورت، برنامه‌های تشویق به فرزندآوری و حمایت از خانواده به طور نامتناسب توسط کسانی تعریف می‌شود که آماده‌اند حقوق فردی را فدای ضرورت تولید فرزند بیشتر کنند.

«اسپیرز» و «گروسو» در کتاب خود به طور مؤثری مشکل کاهش جمعیت را توصیف می‌کنند، اما نظریه‌ای جامع درباره چرایی کاهش فرزندآوری ارائه نمی‌دهند.

 

دلیل اهمیت انسان‌ها

وقتی بحث کاهش جمعیت مطرح می‌شود، یعنی زنگ‌های هشدار در سراسر جهان به صدا درآمده‌اند. در ایالات متحده، ایلان ماسک - میلیارد حوزه فناوری - و جی. دی. ونس - معاون رئیس‌جمهور - همراه با دیگر چهره‌های برجسته، هشدار داده‌اند که کاهش نرخ تولد می‌تواند فاجعه‌آمیز باشد. چنین نگرانی‌هایی معمولاً یا جنبه اقتصادی دارند (پیش‌بینی کاهش شدید رشد و بهره‌وری با پیرشدن و کوچک‌شدن جمعیت) یا ملی‌گرایانه‌اند (ترس از اینکه هویت‌های ملی در اثر کاهش جمعیت از بین برود و کشورها برای جبران کمبود نیروی کار به مهاجران نیاز پیدا کنند.)

اگرچه اسپیرز و گروسو اقتصاددان هستند، اما نگاهی فلسفی‌تر دارند. آنها اخلاق را در مرکز کتاب قرار می‌دهند و می‌پرسند: «آیا انسان اهمیت دارد؟ آیا بهتر است که زندگی‌های خوب بیشتری تجربه شوند تا زندگی‌های کمتر؟» آنها از کاهش قریب‌الوقوع جمعیت بیم دارند و می‌خواهند جوامع به سمت تثبیت جمعیت انسانی حرکت کنند. به باور آنها، جمعیت پایدار، بهترین فرصت را برای آینده‌ای شکوفا به بشر می‌دهد.

نویسندگان اکثر استدلال‌های مخالف مواضع تشویق به فرزندآوری خود را بررسی کرده‌اند و بخش زیادی از کتاب به رد اعتراضات رایج نسبت به‌ضرورت داشتن فرزند بیشتر اختصاص یافته است. برای مثال، برخلاف فاجعه‌باوران جناح راست سیاسی، اسپیرز و گروسو فوریت تغییرات اقلیمی را به رسمیت می‌شناسند و آماده‌اند با استدلال برخی فعالان محیط‌زیست که کاهش جمعیت ممکن است به نفع سیاره باشد، وارد بحث شوند. آنها نشان می‌دهند که چگونه بحران‌های محیط‌زیستی گذشته مانند تخریب لایه اوزون و باران اسیدی، با افزایش جمعیت نیز فروکش کرده‌اند. برای نمونه، از سال ۲۰۱۳، چین موفق شده است مشکل شدید آلودگی هوا را حل کند، درحالی‌که جمعیت آن همچنان رشد داشته است.

تغییر اقلیم، بحرانی نظام‌مندتر و گسترده‌تر از مشکلات محدودتری چون باران اسیدی و هوای ناسالم است، اما نویسندگان استدلال می‌کنند که انتخاب‌های افراد و سیاست‌های دولت‌ها و کسب‌وکارها می‌تواند به کاهش انتشار گازهای گلخانه‌ای - حتی هنگامی که مردم سراسر جهان در پیِ سطح بالاتری از زندگی مادی هستند - کمک کند. آنان همچنین تأکید می‌کنند که کاهش جمعیت به‌هیچ‌وجه درمانی معجزه‌آسا برای محیط‌زیست نخواهد بود؛ بلکه حتی ممکن است اوضاع را بدتر کند؛ زیرا منابع انسانی - همان ذهن‌های تیز و توانمند - را که جوامع برای پاک‌سازی محیط به آن نیاز دارند، به‌شدت کاهش می‌دهد. آنان اذعان دارند که فرضاً اگر جمعیت انسانی به نصف برسد، کاهش فوری در انتشار گازهای گلخانه‌ای رخ خواهد داد. آنها به‌درستی این تصور را کنار می‌گذارند؛ زیرا نه عملی است و نه مطلوب. در واقع باتوجه‌به اینکه نرخ باروری در بسیاری نقاط همین حالا هم کمتر از سطح جایگزینی است، تنها با کم‌کردن شمار نوزادانِ آینده نمی‌توان بحران اقلیمی را حل کرد. کاهش جمعیت در راه است، اما آن‌قدر دیر خواهد رسید که دیگر به درمان محیط‌زیست کمک نکند.

«ایلان ماسک» - میلیاردر عرصه فناوری - «جی. دی. ونس» - معاون رئیس‌جمهور - همراه با دیگر چهره‌های برجسته در ایالات متحده، هشدار داده‌اند که کاهش نرخ تولد می‌تواند برای آمریکا فاجعه‌آمیز باشد.

مهم‌تر اینکه آینده‌ای با جمعیت کمتر، فقیرتر خواهد بود. اسپیرز و گروسو مانند سایمون، در دفاع از افزایش جمعیت به فلسفه فایده‌گرای «جرمی بنتام» (۱۷۴۸-۱۸۳۲) استناد کرده و استدلال می‌کنند که اگر بیشترین خیر، بالاترین خوشبختی برای بیشترین تعداد مردم باشد، هرچه انسان‌های بیشتری وجود داشته باشند، خوشبختی بیشتری در جهان خواهد بود. از نظر آنها، رشد جمعیت، پیشرفت، نوآوری و در نهایت رفاه را تقویت می‌کند و اختراعات را از «گاوآهن» تا «چت جی‌پی‌تی» پیش می‌برد. بر اساس منطق آنها، کاهش جمعیت با شکوفایی و پیشرفت انسانی ناسازگار است؛ چراکه احتمال نوآوری و خلاقیت را کم می‌کند.

این کتاب نوید می‌دهد که آینده‌ای سرشار از وفور امکان‌پذیر است. برخی محیط‌زیست‌گرایان معمولاً ادعا می‌کنند که مسیر رسیدن به رفاه از ریاضت‌پیشگی می‌گذرد؛ پیامی که معمولاً در بخش‌های گسترده‌ای از جامعه طنین چندانی ندارد. جمعیت بزرگ‌تر به رفاه می‌انجامد، چون هزینه‌های ثابت وقتی میان افراد بیشتری تقسیم شود، کاهش می‌یابد؛ این همان پیامد اقتصادیِ مقیاس بزرگ‌تر است. با درک این واقعیت که انسان‌ها میل به مصرف دارند، اسپیرز و گروسو نشان می‌دهند که وقتی مردم همان چیزهایی را می‌خواهند که دیگران نیز می‌خواهند - چه سوپ ژاپنی رامن باشد چه یک دوچرخه بهتر - این خواسته‌های مشترک، به تولید سریع‌تر و ارزان‌تر آن کالاها انگیزه می‌دهد؛ بنابراین، آنان می‌گویند اگر مردم اکنون چیزهای خوب را می‌خواهند و در آینده هم چیزهایی بهتر را طلب می‌کنند، باید فرزند بیاورند تا مزیت‌های مقیاس و اندازه جمعیت در آینده حفظ شود.

 

نقشه‌ای به ناکجاآباد

اسپیرز و گروسو به طور مؤثری مشکل کاهش جمعیت را توصیف می‌کنند، اما نظریه‌ای جامع درباره چرایی کاهش فرزندآوری ارائه نمی‌دهند؛ وضعیتی که به دلایل مختلفی مانند افزایش سطح تحصیلات، همه‌گیرشدن تلفن‌های هوشمند، کاهش نقش دین و دیگر عوامل اجتماعی و مادی نسبت داده می‌شود. آنها صادقانه می‌پذیرند که هیچ‌کس نمی‌داند چگونه می‌توان سقوط نرخ باروری را معکوس کرد. اما برای تثبیت جمعیت، آنها اذعان دارند که مردم باید فرزندان بیشتری تولید کنند تا از روندهای فعلی فراتر برود.

برخی از فاجعه‌باوران کاهش جمعیت، به‌ویژه در جناح راست، سقوط نرخ باروری را به تغییرات اجتماعی ناشی از فمینیسم و تأکید لیبرال‌ها بر خودکامگی فردی نسبت می‌دهند. از دیدگاه آنها، تنها راه افزایش نرخ تولد، بازگشت به ساختارهای پدرسالارانه است که زنان بر فرزندپروری و خانه‌داری تمرکز کنند و مردان تنها نان‌آور خانواده باشند. این دیدگاه برای اسپیرز و گروسو غیرقابل‌قبول است. برخلاف بسیاری از شرکت‌کنندگان در این بحث، آنها بر اهمیت تضمین حقوق فردی و هم‌زمان ضرورت افزایش نرخ باروری تأکید دارند. آنها پیچیدگی مشکل را به رسمیت می‌شناسند. داشتن فرزند هم انتخابی عمیقاً شخصی است و هم پیامدهای گسترده اجتماعی دارد. بااین‌حال، اسپیرز و گروسو فرصت هدایت کسانی که از استدلالشان قانع شده‌اند به راه‌حل‌هایی که حقوق فردی را حفظ و درعین‌حال از خانواده‌ها حمایت کند، از دست می‌دهند. شاید با فروتنی بیش از حد و کنجکاوی کم، آنها اصرار دارند که هنوز هیچ‌کس نمی‌داند چگونه جمعیت جهان را تثبیت کند، اما تلاش برای رسیدن به این هدف، ارزشش را دارد. این درست است، اما پژوهشگران می‌توانند سؤالات بهتری مطرح کنند و برنامه تحقیقاتی محکمی تعیین کنند که جوامع را به سمت تثبیت جمعیت سوق دهد.

حدود ۱۲۱ میلیون آمریکایی - معادل تقریباً ۳۵ درصد جمعیت کشور - در ایالتی زندگی می‌کنند که دسترسی به وسایل جلوگیری از بارداری در آن محدود شده است.

در اینجا فقط چند نمونه از مواردی که چنین دستور کاری می‌تواند شامل آن بشود، آورده شده است؛ پژوهشگران می‌دانند که هزینه‌های تشکیل خانواده، فشار کاهنده‌ای بر نرخ باروری دارد؛ بنابراین باید بررسی کنند که چرا هزینه مسکن به نسبت درآمد در ایالات متحده، اروپا و جاهای دیگر سر به فلک کشیده است. مقررات مربوط به مراقبت از کودک، به‌ویژه در ایالات متحده، ممکن است باعث کمبود مراکز مراقبت روزانه شده باشد. پذیرش هنجارهای جدید برای مرخصی زایمان و پدری هنوز ناکامل است، بنابراین پژوهشگران می‌توانند بررسی کنند که چگونه فرهنگ انگیزه گرفتن مرخصی برای داشتن فرزند را کاهش دهند. سیاست‌هایی که ممکن است نرخ تولد را افزایش دهند، دست‌کم در کوتاه‌مدت نباید صرفاً بر اساس تأثیرشان بر سطح باروری ارزیابی شوند، بلکه باید بررسی شود که چگونه برای مثال بار مالی خانواده‌ها را کاهش می‌دهند، نتایج آموزشی و بهداشتی را بهبود می‌بخشند و امکان سازگاری میان کار و زندگی خانوادگی را برای افراد آسان‌تر می‌کنند.

اسپیرز و گروسو اذعان می‌کنند که دیدگاه‌های بدبینانه نسبت به حال و آینده، برخی افراد را از تمایل به فرزندآوری بازمی‌دارد. زندگی مدرن با چرخش بی‌وقفه و سرعت سرسام‌آور خود، ممکن است انسان‌ها را کمتر به والدشدن ترغیب کند. اگر این درست باشد، پس می‌توان گفت آنچه باید موردتوجه قرار گیرد، در واقع الزامات اجتماعی برای رشد و نوآوری مداوم است که می‌تواند به فردگرایی، رقابت و خستگی منجر شود.

در بطن بحث باروری، مجموعه‌ای از پرسش‌های بنیادین نهفته است: آیا دولت حق دارد در زندگی خصوصی افراد دخالت کند؟ آیا شهروندان موظف‌اند برای خیر عمومی فرزندآوری کنند؟ آیا اساساً این اخلاقی است که در راستای رسیدن به جمعیت ایده‌آل، افراد را تشویق به فرزندآوری کرد یا جلوی باروری آنها را گرفت؟ این کتاب از پرداختن مستقیم به این پرسش‌ها - حتی با وجود اینکه نویسندگان به‌وضوح می‌دانند منطقشان می‌تواند برای توجیه انواع اقدامات - از جمله محدودکردن حقوق فردی از طریق محدودیت دسترسی به وسایل پیشگیری یا محدودکردن آموزش درباره تولیدمثل و زایمان - مورد سوءاستفاده قرار گیرد - اجتناب می‌کند.

در این کتاب یک داستان هشداردهنده وجود دارد که شخصاً به گروسو مربوط است. او می‌گوید قوانین محدودکننده سقط‌جنین در تگزاس، او و همسرش را از تلاش برای بارداری دوباره پس از سقط منع کرد. زیرا مطمئن نبودند که اگر مشکلی پیش آید، او بتواند مراقبت‌های پزشکی موردنیاز خود را دریافت کند. این خاطره تکان‌دهنده، معمایی را نشان می‌دهد که نویسندگان نتوانسته‌اند حل کنند.

تحلیل تصمیمات خصوصی در مورد باروری از منظر جمعی، با خطر بالای اخلاقی‌کردن باروری همراه است. به‌جای اینکه باروری به‌عنوان یک واقعیت جمعیتی یا تولیدمثل به‌عنوان انتخابی خصوصی تلقی شود، به یک عمل نیکو تبدیل می‌شود؛ به‌گونه‌ای که «شهروندان خوب» کسانی هستند که مسئولیت خود برای تولیدمثل را به شیوه‌ای مفید برای دولت انجام می‌دهند. اسپیرز و گروسو به اندازه کافی جدی نمی‌گیرند که استدلالشان ممکن است توسط کسانی که به دنبال تغییر سیاست هستند، مورد سوءاستفاده قرار گیرد، اما باید این موضوع را جدی می‌گرفتند. مگر اینکه جوامع، مسیری بین شناخت آزادی انسانی و پذیرش خطر کاهش جمعیت را بیابند. گفتگو درباره باروری پایین، دست‌کم غیرسازنده و در بدترین حالت برای حقوق فردی خطرناک خواهد بود.

این‌ها صرفاً تمرین‌های نظری نیستند؛ بلکه موضوع سیاست‌هایی واقعی هستند؛ مثل تلاش چین برای تشویق زنان به ازدواج و فرزندآوری پس از دهه‌ها اعمال سیاست تک‌فرزندی یا اینکه در ایالات متحده، قانون‌گذاران آمریکایی پیشنهادهایی دربارة پاداش تولد یا پرداخت نقدی مستقیم به والدینی که فرزند دارند، مطرح می‌کنند. در سطح ایالتی در ایالات متحده، سیاست‌های مرتبط با تولیدمثل واقعاً در حال شکل‌دهی به زندگی مردم هستند؛ بر اساس پژوهش «مرکز مرجع جمعیت» [7]، حدود ۱۲۱ میلیون آمریکایی - معادل تقریباً ۳۵ درصد جمعیت - در ایالتی زندگی می‌کنند که دسترسی به وسایل جلوگیری از بارداری در آن به طور فعال محدود شده است.

 

هزینه‌های هراس از کاهش یا افزایش جمعیت

پیچیدگی سیاست‌گذاری درباره جمعیت، زمانی است که درک کنیم داشتن فرزند هم انتخابی عمیقاً شخصی است و هم پیامدهای گسترده اجتماعی دارد.

«جان هولدرن» [8] – فیزیک‌دان و یکی از دوستان و همکاران نزدیک ارلیش - در مقطعی به مقابله علیه سایمون پیوست و اصرار داشت که جوامع انسانی به طور خطرناکی به مرزهای طبیعی خود نزدیک شده‌اند. اما حتی او نیز اذعان کرد: «اگر اشتباه کنم، مردم همچنان بهتر تغذیه خواهند شد، مسکن بهتر خواهند داشت و خوشبخت‌تر خواهند بود.» به‌عبارت‌دیگر، شور و هیجان درباره کنترل جمعیت و ترس از محدودیت‌های زیست‌محیطی، هرچند گاهی نادرست، اما می‌تواند به اقداماتی ارزشمند منجر شود. عمدتاً در پی هراس شدید از جمعیت بیش از حد در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، جهان در جنبه‌های متعددی بهبود یافته است. به‌منظور کاهش نرخ باروری، سیاست‌گذاران و سرمایه‌گذاران تلاش کردند تا دسترسی به خدمات بهداشتی مربوط به تولیدمثل و برنامه‌ریزی خانواده را بهبود دهند. این کار، زنان را در سراسر جهان توانمند ساخت تا به تحصیل و اشتغال بپردازند. بااین‌حال، بسیاری از سیاست‌هایی که با هدف کنترل رشد جمعیت اجرا شدند، مخرب بودند. «ایندیرا گاندی» - نخست‌وزیر هند در دهه ۱۹۷۰ - گام‌های بیشتری برداشت و برخی زنان و مردان را مجبور به عقیم‌سازی کرد. در پرو، تحت ریاست «آلبرتو فوجیموری» حدود ۳۰۰ هزار زن در دهه ۱۹۹۰ به طور اجباری عقیم شدند. ترکیب ترجیح پسران در فرهنگ چینی و سیاست تک‌فرزندی باعث ایجاد اختلالات شدیدی در نسبت مردان به زنان در این کشور شده است که حتی دهه‌ها بعد نیز مشهود خواهد بود.

همان‌طور که هراس از جمعیت بیش از حد، در قرن بیستم پیامدهای معکوس و بازدارنده‌ای داشت، هراس از کاهش جمعیت نیز می‌تواند نتایجی کاملاً واپس‌گرایانه به بار آورد. البته برخی رهبران ممکن است تلاش کنند مشوق‌هایی برای فرزندآوری ایجاد کنند که مسکن را مقرون‌به‌صرفه‌تر سازد، برابری جنسیتی را تشویق کند و از خانواده‌ها بهتر حمایت کند. اما برخی دولت‌ها ممکن است دسترسی به وسایل پیشگیری را محدود کنند، زیرساخت‌های اندک مراقبتی موجود را از بین ببرند و زنان را از نیروی کار خارج و به خانه بازگردانند. هراس‌زدگی می‌تواند به سیاست‌هایی نگران‌کننده بینجامد؛ بنابراین، نحوه چارچوب‌بندی مسائل مربوط به کاهش باروری و کاهش جمعیت توسط سیاست‌گذاران و پژوهشگران اهمیت فراوانی دارد. آنها تنها ناظر تاریخ نیستند، بلکه شرکت‌کننده در آن هستند و نحوه اقدامشان حیاتی است.

 

[1] . JENNIFER D. SCIUBBA

[2] . Julian Simon

[3] . Paul Ehrlich

[4] . Dean Spears

[5] . Michael Geruso

[6] . After the Spike: Population, Progress, and the Case for People

[7] . Population Reference Bureau

[8] . John Holdren

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :