گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «آتش نورورزیان» [1] دانشجوی تحصیلات تکمیلی در نیویورک تجربه خود را از روزهای دردناکی که جنگ به ملت ایران از سوی آمریکا و رژیم صهیونیستی تحمیل شده بود ثبت کرده و در اختیار وبسایت مجله اینترنتی «jacobin» برای انتشار گذاشته است. این روایت تجربیات وی بهعنوان یک دانشجوی مهاجر ایرانی مقیم نیویورک در روزهای پراضطراب جنگ میان ایران و اسرائیل است. نویسنده ساعتها درگیر اخبار و نگرانیهای روزمره است، با دلهره از حملات موشکی که خانواده و دوستانش را تهدید میکند یاد میکند وی تاکید میکند ایکاش در روزهای جنگ به ایران برمیگشت و در کنار خانواده بود.
۱۷ ژوئن (۲۷ خرداد)
ساعتها بیآنکه متوجه شوم میگذرند. چسبیدهام به گوشیام. بالاخره سرم را بلند میکنم و میبینم از ساعت پنج صبح دارم اخبار را چک میکنم و حالا ظهر شده است. زمان بیتفاوت و بدون توجه به آنچه در کشورم، ایران، میگذرد، میگذرد؛ درست مثل آدمهایی که صدایشان را از پشت پنجره آپارتمانم میشنوم.
جمعهشب. شنبهشب. یکشنبهشب. روی تماس تصویری با خانوادهام در ایران ماندهام، و بهجای گفتوگو با عزیزانم به صدای موشکها گوش میدهم. آشوب منهتن نیویورک صدای موشکها در ایران را در خود گم میکند. چطور زندگی ادامه پیدا میکند؟ گیج شدهام. اما بعد یادم میآید که همیشه همینطور بوده است. زندگی سالهاست که ادامه داشته، درحالیکه مردم غزه جان میدادند. ادامه داشت درحالیکه سودان کشتوکشتار بود و حالا، البته، ادامه خواهد داشت درحالیکه مردمانم از ترس میلرزند.
ترجیح میدهم کنار خانوادهام در ایران با ترس زندگی کنم تا این که آنطرف دنیا، در خیابانهای نیویورک قدم بزنم و با کسانی روبه رو شوم که نمیدانند کشورشان در کشتار مردم کشور من شریک است.
کاش پیش خانواده در ایران بودم. این باعث تعجب دیگران میشود. چرا؟ البته که ترجیح میدهم خانه باشم. ترجیح میدهم کنار خانوادهام با ترس زندگی کنم تا این که آنطرف دنیا، در خیابانهای نیویورک قدم بزنم، مترو سوار شوم و با کسانی چشم توی چشم شوم که نمیدانند کشورشان در کشتار مردم کشور من شریک است. میدانم آنها شخصاً مسئول جنگ نیستند. هیچکس از آنها نپرسیده بود که بمباران ایران را تایید میکنند یا نه. اما نمیتوانم از خودم نپرسم: چطور باید به آنها لبخند بزنم؟
تصور زندگی بعد از جنگ، بعد از اینکه کشورم هدف قرار بگیرد، حتی فکرکردن به بیدارشدن، غذاخوردن، نفسکشیدن در دنیایی که خانوادهام، بهترین دوستانم و شریک زندگیام را از دست دادهام غیرقابل تحمل است. میخواهم برگردم خانه چون بار گناهی که الان حس میکنم سنگینتر است، چون من در امنیت هستم. حداقل اگر در خانه (در کشورم) بودم، این ترس را تنهایی تجربه نمیکردم. حداقل آن موقع مجبور نبودم بشنوم «خدا را شکر که سالمی»، چون حتی اگر جانم در خطر فوری نباشد، این به معنای امنیت برای من نیست.
باید عمیق فکر کنی درباره معنای امنیت تا آن حس را بفهمی. چند روز پیش فکر میکردیم در امانیم. اما بعد عکسها را دیدیم: ساختمانهایی در تهران که به ویرانه تبدیل شدهاند. اگر امنیت اینقدر شکننده است، آیا اصلاً تابهحال واقعاً امن بودهایم؟ حتی نیویورکیهایی که توی راه کلاس میبینم امن نیستند. کاش فقط میفهمیدند خطر زندگی در دنیایی را که یک کشور میتواند تصمیم به جنگ بگیرد، بدون توجه به قوانین بینالمللی، قوانینی که خودشان در نوشتنش نقش داشتهاند، چقدر جدی است. اگر میفهمیدند، شاید آنها هم میترسیدند.
نهفقط در دو سال گذشته، بلکه تا جایی که یادم میآید، به لطف پدرم و دوستان فلسطینیاش، همیشه درباره بیعدالتی سیستماتیکی که فلسطینیها با آن مواجهاند شنیدهام. در این دو سال گذشته که وارد مقطع تحصیلات تکمیلی شدم، هدفم این شد که صدایم را بلند کنم و به هر کسی که گوش میداد بگویم اسرائیل در فلسطین متوقف نشده و نخواهد شد. اما در عمق وجودم فکر نمیکردم روزی این را احساس در درون خودم تجربه کنم و مطمئناً هنوز هم نمیتوانم. هر چقدر هم که با فلسطینیها همدل بودهام اما همیشه سقفی بالای سرم بوده است.
وقتی اسرائیل به ایران حمله کرد، چیزی تاریک در قلبم شروع به رشد کرد، دانستهای تلخ و بیمارگونه. میدانم اسرائیل چه تواناییهایی دارد، چقدر رهبرانش به جان انسانها بیاهمیتاند. برای اولینبار، ذرهای از آنچه مردم فلسطین نزدیک به یک قرن تحمل کردهاند را احساس کردم. حتی همان بخش کوچک هم وجود من را به هم ریخت.
۱۹ ژوئن (۲۹ خرداد)
اینترنت در ایران قطع شده است. چند روز است که با پدرم صحبت نکردهام. مدام برایش تیترهای خبری میفرستم اما پیامهایم ارسال نمیشوند.
۲۲ ژوئن (۱ تیر)
دیگر نمیدانم چند روز گذشته است. حساب روزهای جنگ از دستم در رفته است. روزها و شبها در هم میپیچند. با صدای چند هشدار بیدار میشوم، هشدارهایی که فقط برای چککردن اخبار تنظیم شدهاند. اما در تمام این مدت به خودم میگفتم: آمریکا هیچوقت مستقیماً وارد ماجرا نخواهد شد. مردم از این کار حمایت نمیکنند. حتی طرفداران دونالد ترامپ هم راضی به جنگ با ایران نیستند. این به نفع آمریکا نیست. آنها اشتباهی که در عراق کردند را تکرار نخواهند کرد.
وقتی اسرائیل به ایران حمله کرد، برای اولینبار، ذرهای از آنچه مردم فلسطین نزدیک به یک قرن تحمل کردهاند را احساس کردم.
باز هم اشتباه میکردم. انگار شش سال تحصیل در سیاست جهانی هیچ معنایی نداشت وقتی سیاست واقعی شد. اضطرابی که هرگز تجربه نکرده بودم سینهام را پر کرد. اگر این ممکن است، پس هر چیزی ممکن است. آیا خط قرمزی وجود دارد که عبور نشود؟
دراز کشیدم و سخنرانی ترامپ را دیدم، «جِی. دی. ونس»، «مارکو روبیو» و «پیت هگست» پشت سرش بودند و با ادعاهای او همزمان سر تکان میدادند. دائم به این فکر میکردم، ده سال دیگر درباره این لحظه چه گفته خواهد شد؟ آیا دانشجویان در کلاسها این ویدئو را خواهند دید و متحیر خواهند شد از اینکه چقدر غیرواقعی بود؟ و اصلاً چه اهمیتی دارد، اگر دانستن اینکه این لحظه غیرواقعی است آیا مانع از تکرارش میشود؟ با صدای گزارشگران الجزیره که درباره «موفقیت» ماشین جنگی آمریکا در بمباران ایران تحلیل میکردند به خواب رفتم.
۲۳ ژوئن (۲ تیر)
باز هم، با ناباوری، اما این بار هنگام نشستن در کلاس و داشتن چندین تب باز از همه سایتهای خبری که میتوانستم پیدا کنم، ترامپ اعلام آتشبس کرد. سکوت از سوی ایران. سکوت از سوی اسرائیل. آیا عادی خواهد شد که رؤسای کشورها در شبکههای اجتماعی جنگوصلح را اعلام کنند؟ همان دردی که شب قبل داشتم دوباره قلبم را پر کرد، این بار همراه با نوعی امید عجیب. نه شادی، بلکه همان امید مضطربانهای که وقتی احتمال توقف بمبارانها هست، احساس میکنی؛ اینکه کشور تو شاید بتواند شب را بدون شنیدن صدای بمب به صبح برساند.
بااینحال، هیچ وعدهای برای صبح نبود. از طلوع خورشید خوشحال بودم اما از آنچه نور ممکن است نشان دهد، وحشت داشتم. بعد سراغ گوشیام رفتم. ترامپ، لبخند به لب، به جهان و به خودش تبریک گفت. در همین حال، ایران و اسرائیل سنگینترین بمبارانهای دوازده روز گذشته را تجربه کردند. انگار همهچیز از پیش طراحی شده بود؛ اعلام آتشبس، منحرفکردن توجه دنیا، درست همان لحظهای که موشکها بر سر مردم میباریدند. از خودم بدم آمد، فقط بهخاطر اینکه لحظهای احساس آسودگی کرده بودم.
۲۵ ژوئن (۴ تیر)
آیا جنگ واقعاً تمام شده است؟ چه کسی میداند. بیشتر کسانی که خانههایشان را ترک کرده بودند، برگشتهاند. آنهای زیادی که ماندند تا از آنچه داشتند محافظت کنند، حالا مشغول پاککردن آوار خانهها و همه چیزهایی هستند که زمانی عادی مینامیدند. نگران همه آنها هستم. بعد از جنگ ایران چگونه خواهد بود؟ حتی این سؤال هم خیلی زود به نظر میرسد. وقتی گردوغبار فرو بنشیند، کسانی که زنده ماندند باید زخمها را به دوش بکشند. مردم من حالا از نزدیک دیدهاند که ماشین جنگ چه بلایی سرشان میآورد. همان ماشینی که بدون هیچ حد و مرزی هزاران کودک در غزه را کشته و گرسنه گذاشته است. اشکها سرازیر میشوند وقتی پستها را ورق میزنم، بلاگها را میخوانم و به چهره خانههایی نگاه میکنم که دیگر وجود ندارند. این هزینه است. اما ما هنوز هستیم. ما آزادیمان را به شیوه خودمان پس خواهیم گرفت.
https://jacobin.com/2025/07/iran-war-trump-bombs-israel
[1] . Atash Nowroozian
/انتهای پیام/