۱۴۰۵/۰۴/۰۶
۱۴:۳۸
کد خبر : ۱۱۹۶۰
روایت یک روزنامه‌نگار اهل غزه از زندگی در برزخ تبعید؛

ما از غزه بیرون آمدیم اما درد آوارگی همراهمان ماند

درد آوارگی غزه همواره با مردم غزه است
تبعید برای اهالی غزه نوعی گسستن است. ما از جایی گریختیم که به خاکستر بدل شده بود. این کار فقط برای آن بود که خود را در برابر نوع دیگری از خفگی بیابیم. بی‌کشور، بی‌گذرنامه، بی‌کسی که حتی ناممان را بر زبان بیاورد؛ تنها ردی از ایمیل‌های بی‌پاسخ، اداره‌هایی که زود تعطیل می‌شوند و مأمورانی که به ما چپ‌چپ نگاه می‌کنند! گویی نفس‌کشیدنمان هم خطاست.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «محمد مهاویش» [1] - نویسنده و روزنامه‌نگار اهل غزه - در مطلبی که وب‌سایت مجله «The nation» آن را منتشر کرده است، به تجربه زندگی در تبعید فلسطینیان و تلاش آنها برای حفظ هویت و پیوند خود با غزه می‌پردازد. وی تبعید را همچون تار عنکبوتی توصیف می‌کند که فلسطینیان ساکن غزه و آوارگان فلسطینی پراکنده در سراسر جهان را به هم متصل می‌سازد. به گفته مهاویش، بیش از هفت دهه اشغال، بی‌خانمانی و بی‌تابعیتی را به سرنوشت نسل‌های فلسطینی گره زده است و اردوگاه‌های پناهندگان به خانه‌های دائمی آنها تبدیل شده‌اند. در این میان، انتقال خاطرات و روایت‌ها به نسل‌های بعدی، همچون قصه‌ای درباره درختی مقاوم، راهی برای زنده نگه‌داشتن امید و هویت جمعی شده است. با وجود تهدید محوشدن در روایت‌های مسلط، فلسطینیانِ در تبعید، شبکه‌های مردمی برای حمایت از یکدیگر بنا کرده‌اند. وی تأکید می‌کند که تبعید اگرچه فلسطینیان را پراکنده کرده، اما نمی‌تواند پیوندشان را با غزه قطع کند. وظیفه زنده نگه‌داشتن غزه و هم‌زمان ساختن آینده‌ای نو بر دوش آنهاست؛ زیرا صرف وجودشان، نوعی مقاومت است و صدایشان پلی میان گذشته، حال و امید به آینده است.

 

من چیزهای بسیاری هستم!

چند روز پس از آنکه من و خانواده‌ام غزه را ترک کردیم و زندگی‌مان را در تبعید آغاز کردیم، خود را در یک اداره تاریک مهاجرت در قاهره یافتیم؛ آخرین حلقه از زنجیره قرارهای اداری برای گرفتن مُهر ورود به مصر. چراغ‌های فلورسنت با صدایی خفیف سوسو می‌کردند و همه چیز در اتاق، حال‌وهوای موقتی اما بی‌پایان داشت. جایی که برای پردازش سریع آدم‌ها و نه برای برخورد مهربانانه با آن‌ها ساخته شده بود، ردیف‌های صندلی‌های پلاستیکی در امتداد دیوار چیده شده بودند. من پوشه‌ای آبی و رنگ و رو باخته را در دست می‌فشردم؛ پوشه‌ای که لبه‌هایش در اثر بارها تا شدن، نرم و چروکیده شده بود. درونش تکه کاغذهایی بود که امیدوار بودم حضورم را در این‌سوی مرز توجیه کنند: شناسنامه‌ای که بارها تا خورده بود، مدرک دانشگاهی چاپ‌شده به عربی و انگلیسی، فرم‌های ویزا که نیمه‌کاره پر شده بودند، قبض خدماتی که نام من، جایگزین نام صاحب قبلی آن شده بود. این مدارک بیش از آنکه سند هویت باشند، یادآور این بودند که چه اندازه از هویتم را از دست داده‌ام. من چیزهای بسیاری هستم: یک پدر، یک شوهر، یک پسر، یک فلسطینی، یک غزه‌ای، یک روزنامه‌نگار و یک بازمانده. اما در این اتاق، هیچ‌یک اهمیتی نداشت؛ اینجا فقط پناهنده‌ای بودم که به مشتی کاغذ، فروکاسته شده بود. زندگی‌ام به داربستی لرزان از تاریخ‌ها و مهرها تقلیل یافته بود.

تبعید ممکن است ما را پراکنده کند، اما نمی‌تواند پیوندمان با وطن و هویت ما را قطع کند؛ ما صدای غزه را حمل می‌کنیم و این خود یک نوع پایداری است.

اتاق بوی بروکراسی می‌داد؛ بوی جوهر دستگاه کپی، هوای بازیافتی، و ردّی کم‌رنگ از عطر ارزان‌قیمتی که یکی از کارمندان پشت پیشخوان زده بود. صدای زمزمه آرامی در فضا پیچیده بود: همهمه‌ای نرم از گویش‌های گوناگون عربی. بعضی از لهجه‌ها برایم آشنا بود، اما برخی هنوز برای گوشم غریب می‌نمود. لهجه مصری کلمات را به شکلی کوتاه می‌کرد که هنوز به آن عادت نداشتم. هر از گاهی، صدای خراش تیز کشیده‌شدن صندلی روی کف‌پوش اتاق، سکوت نیم‌بند را می‌شکافت.

من نگاهی به اطراف انداختم و چشمم به نگاه دیگرانی افتاد که آن‌ها هم در انتظار بودند. بعضی‌ها پوشه‌هایی مانند پوشه من در دست داشتند؛ بعضی دیگر دست‌خالی نشسته بودند؛ گویی همه چیزشان را پیش‌تر تسلیم کرده بودند. نام‌هایشان را نمی‌دانستم؛ چهره‌هایشان را هم به‌خاطر نمی‌آوردم، بااین‌حال آن‌ها را می‌شناختم. چیزی انکارناپذیر در سکونشان بود؛ در شیوه‌ای که به زمین یا به هیچ جا خیره می‌شدند. نگاهی که هفته‌ها بود در آینه با خود دیده بودم: غمی آرام، دقیق و همیشگی. آن‌ها نیز از غزه آمده بودند.

گوشی‌ام لرزید. نباید در این اتاق آن را چک می‌کردم، اما میل من مقاومت‌ناپذیر بود. اعلان پیام، صفحه را روشن کرد: «خبر فوری! حمله هوایی دیگری به شهر غزه. محله‌ای در شمال ویران شد و بسیاری کشته شدند.» برای لحظه‌ای کلمات درهم و شناور شدند. پلک‌هایم را محکم بستم و گشودم. انگار می‌خواستم وادارشان کنم که معنا بگیرند. ویدئویی مبهم، اما بی‌تردید واقعی، به طور خودکار پخش شد. دود از خیابانی پرآتش برخاسته بود؛ مردی درحالی‌که پیکر کوچک و بی‌جان کودکی را در یک دست گرفته بود، می‌دوید. مرد دیگری با فریاد به دوربین چیزی می‌گفت و سعی داشت نام خیابان و کشته‌ها را اعلام کند. جایی بیرون قاب، کودکی می‌گریست. ناخودآگاه خم شدم و به گوشی چشم دوختم، درحالی‌که نمی‌خواستم. اتاق انتظار در برابر چشمانم محو شد.

یک لنگه‌کفش کودکانه میان میل‌گردهای شکسته افتاده بود. کفشی که زیادی کوچک بود تا آنجا باشد؛ زیادی سالم و زیادی معصوم. خیره ماندم و ناگهان حس آرامشی درونم بالا آمد: پسرم امن و دور از اینجا بود. اما بی‌درنگ، شرم نیز به دنبالش آمد؛ چون امنیت او به بهای جان کودک دیگری تمام شده بود. چون معنایش این بود که ما از غزه رفته بودیم.

 

این مدارک کافی نیست!

تبعید همچون تار عنکبوتی است که فلسطینیان ساکن غزه و آوارگان فلسطینی پراکنده در سراسر جهان را به هم متصل می‌سازد.

صدای کارمند، بی‌روح و مکانیکی، مرا به لحظه اکنون پرت کرد. عادی بودن همه چیز گیجم کرد. ذهنم به روزی برگشت که غزه را ترک کردیم. اتوبوسی که از مرز می‌گذشت، در سکوت بود. پسرم دستم را چنان محکم گرفته بود که درد می‌کرد، اما من رهایش نکردم. به خودم می‌گفتم وظیفه دارم خانواده‌ام را به چیزی به نام امنیت برسانم. توان نگاه کرده به عقب را نداشتم، پس به خودم می‌گفتم که ما فقط روبه‌جلو می‌نگریم، چون فکر می‌کردیم زنده می‌مانیم. اما حالا، در این اتاق خاموش و بی‌اعتنا، دیگر مطمئن نبودم. آیا این زنده‌ماندن بود؟ یا صرفاً شکلی دیگر از ناپدیدشدن؟ نامم یا چیزی شبیه به آن را صدا زدند. مأمور مهاجرت حتی تلاشی برای درست گفتن اسمم هم نکرد.

او گفت: «این مدرک کافی نیست» و پوشه را بدون آنکه سر بلند کند، به سمتم هل داد. لحنش عاری از هر بار انسانی بود. صدای کسی که عادت دارد آدم‌ها را همچون برگه‌ها و پرونده‌ها ببیند. دهان باز کردم و می‌خواستم توضیح دهم. شاید بگویم چگونه در خرابه‌های خانه‌ام خزیدم تا مدرکی برای اثبات وجودم جمع کنم. چگونه صبحم را در اداره‌ای دیگر گذراندم تا مُهری بگیرم که او حالا می‌گفت بی‌اعتبار است. اما چه فایده‌ای داشت؟ به‌جای آن، فقط سر تکان دادم. پوشه را برداشتم و به بیرون رفتم. زیر آفتاب تند بعدازظهر که چشم‌هایم را می‌سوزاند و سرمای اداره‌ای هنوز به پوستم چسبیده بود، ایستادم.

فلسطینی‌ها نسل‌اندرنسل، درد تبعید را تحمل کرده‌اند. حالا، نزدیک به دو سال از جنگ هولناک اسرائیل در غزه گذشته و ما ناچار شده‌ایم فصل دیگری به این داستان ظاهراً بی‌پایان بیفزاییم. برای برخی از ما، این تبعید به معنای رسیدن به مصر بود. پیش از می ۲۰۲۴، زمانی که اسرائیل گذرگاه رفح - که عملاً تنها راه خروج از غزه پس از آغاز جنگ بود - را بست، بیش از صدهزار نفر از ما توانستند بگریزند. اما همین که به آن‌سوی مرز رسیدیم، بقا شکلی تازه یافت: ما به مردمانی بی‌جا، بی‌مدرک و خسته بدل شدیم؛ همچون اشباحی سرگردان. جسم‌هایمان در خیابان‌های قاهره قدم می‌زد، اما روح‌هایمان هنوز پشت درهای بسته رفح زانو زده بود، در انتظار آنکه دروازه باز شود و اجازه عبور بیابیم و شاید آنکه کسی ما را شایسته پذیرش بداند.

مصر تنها گزینه واقعی بود؛ کشورهای همسایه دیگر عملاً مرزهایشان را بسته بودند. اما حتی در مصر، ورود به معنای رسیدن نبود. مصر از اعطای اقامت به پناهندگان غزه خودداری کرد. برای آن‌ها هیچ مسیر روشنی به‌سوی وضعیت قانونی وجود نداشت. همین بود که مرا به آن اداره دولتی کشاند؛ جایی که سعی داشتم بفهمم چه چیزی - اگر اصلاً چیزی باشد - می‌تواند امکان ماندن، کارکردن یا زندگی بدون ترس از اخراج را فراهم کند. اما پاسخ‌ها همیشه در حال تغییر بودند و خودِ پرسش‌ها چنان طراحی شده بودند که گیج کنند، نه آنکه روشنگر باشند. مثل وقتی که به من گفتند برای درخواست ویزا باید مدرکی دال بر اشتغال داشته باشم، اما بدون ویزا نمی‌توانستم به طور قانونی کار کنم.

بسیاری از روزها، این‌طور به نظر می‌رسد که در برزخی میان زندگی‌ای که از آن گریخته‌ام و زندگیای که هنوز آغاز نکرده‌ام، گرفتار هستم.

در مصر، هر قدم به جلو، مذاکره‌ای با نامرئی‌بودن است. فرم‌ها همیشه یک خط کم دارند و الزامات، بدون هشدار قبلی تغییر می‌کنند. اقامت ما موقت و شکننده است؛ مثل کاغذی که زیر باران مانده باشد. ماه‌ها تلاش، ناگهان محو می‌شود؛ انگار هرگز وجود نداشته است. سرنوشت ما در کشورهای همسایه چندان بهتر نیست. در بسیاری از کشورهای عربی مثل لبنان و مصر و اردن، فلسطینیان بنا به قانون یا عرف از ده‌ها حرفه محروم مانده‌اند؛ از مهندسی گرفته تا پزشکی و پروانه‌های کار آن‌قدر محدودند که عملاً بی‌استفاده‌اند. پروتکل «کازابلانکا» - مجموعه‌ای از مقررات که در اجلاس اتحادیه عرب در سال ۱۹۶۵ تصویب شد - قرار بود حقوقی معین برای پناهندگان فلسطینی در کشورهای عربی تضمین کند؛ از جمله حق کار برابر با شهروندان و آزادی رفت‌وآمد (حق خروج و بازگشت و صدور گذرنامه). اما این مقررات در گذر زمان کم‌رنگ شدند یا با سیاست‌های تازه بی‌اثر گشتند؛ سیاست‌هایی که حق شهروندی برابر را از فلسطینیان سلب می‌کنند. برای فلسطینیان آواره جنگ، این فشار بروکراتیک، بازار کار را به میدان مین بدل کرده است. حتی تحصیل‌کرده‌ترین افراد مجبور به کارهای بی‌ثبات یا غیررسمی می‌شوند؛ تازه اگر کاری پیدا کنند. واقعیتی ریشه‌دار در بی‌تابعیتی، محرومیت سیاسی و قوانین اداری متغیر که به انکار حقوق پایه‌ای چون بهداشت، آموزش و مالکیت انجامیده است.

یک زن به نام «اَمَل» که در می ۲۰۲۴ غزه را ترک کرد (از من خواست نام کشوری را که اکنون در آن زندگی می‌کند، فاش نکنم) روایت آوارگی خود را این‌گونه برای من بازگو می‌کند؛ او بی آن که اقامت یا وضعیت قانونی داشته باشد، زندگی‌اش همچنان متزلزل است. از یک کار پنهانی به کار دیگری می‌رود، همواره در معرض سوءاستفاده و دائماً یک‌قدم با ازدست‌دادن همه چیز فاصله دارد. هر کاری که می‌گیرد، به‌زودی پایان می‌یابد؛ یا کارفرماها از بی‌مدرکی‌اش بیمناک می‌شوند یا صرفاً دیگر تماس نمی‌گیرند. «امل» به من گفت: «هر ماه با خودم فکر می‌کنم آیا می‌توانم اجاره‌خانه را بدهم یا نه؟ بله، من زنده مانده‌ام، اما به‌سختی.»

در مصر، بیشتر آوارگان فلسطینی به گروه‌های خیریه و ابتکارات محلیِ جامعه تکیه دارند. در یکی از مراکز توزیع که سر زدم، زنانی در صف‌های طولانی ایستاده بودند؛ کودکانشان یا دامن آن‌ها را می‌کشیدند یا به دایره‌های کوچک دور هم می‌دویدند. زنی نوزادی را در یک دست گرفته بود و در دست دیگر، بسته‌ای از تدارکات داشت. وزن پوشک‌ها و کنسروها گویی او را به پایین می‌کشید، اما با سماجت پیش می‌رفت. در انتهای سالن، پسربچه‌ای با کامیونی که از یک بطری پلاستیکی خالی ساخته بود، بازی می‌کرد، درحالی‌که زنی زیر لب به کودک خردسالش می‌گفت: «اگر کمی بیشتر صبر کنیم، شاید اسممان را صدا بزنند.» لحظه‌ای بود که در ذهنم ماندگار شد. کودکی که بیش از شش سال نداشت، با تکه نانی در دست به سراغم آمد و پرسید: «می‌خواهی کمی بخوری؟» من سرم را به نشانه نفی تکان دادم؛ زبانم بند آمده بود.

ما به نگهبانان تاریخ خود بدل شده‌ایم. این وظیفه نیز پرخطر است و مدام با روایت‌های مسلطی تضعیف می‌شود که مبارزه ما را نه به‌مثابه تلاشی برای بقا که چون یادگاری از گذشته به تصویر می‌کشند.

 

زندگی در برزخ

تبعید برای اهالی غزه نوعی گسستن است. ما از جایی گریختیم که به خاکستر بدل شده بود تا آنکه خود را در برابر نوع دیگری از خفگی بیابیم. بی‌کشور، بی‌گذرنامه و بی‌کسی که ناممان را بر زبان بیاورد؛ تنها ردی از ایمیل‌های بی‌پاسخ، اداره‌هایی که زود تعطیل می‌شوند و مأمورانی که به ما چپ‌چپ نگاه می‌کنند؛ گویی نفس‌کشیدنمان هم خطاست.

بسیاری از روزها، چنین به نظر می‌رسد که در برزخی میان زندگی‌ای که از آن گریخته‌ام و زندگی‌ای که هنوز آغاز نکرده‌ام، گرفتارم. هوا اینجا آرام‌تر و زمین ساکت‌تر است. اما من مانند کسی راه می‌روم که خود را برای ضربه‌ای آماده می‌کند؛ گویی جنگ هنوز می‌تواند هر لحظه از روز به سراغم بیاید.

من غزه را ترک کردم، اما نه کاملاً. بدنم از مرز گذشت؛ اما بقیة من آن‌سوی مرز جا ماند. در روشنای صبح یا سکوت پیش از خواب، هنوز صدای نفس‌کشیدن جنگ را می‌شنوم و چهره دوستانی را می‌بینم که دسترسی به آن‌ها ندارم؛ همکارانی که میان حملات هوایی گزارش می‌فرستند و خانواده‌ای که بطری‌های آب و ساعت‌های بی‌سوخت را می‌شمارند.

تبعید، ریاضتی عجیبی را به من آموخته است: هر شب امن، همچون سرقت و هر وعده غذا، همچون خیانت است. من یاد گرفته‌ام که چگونه گناه در شُش‌ها جا خوش می‌کند: بی‌صدا اما سنگین. من یاد گرفته‌ام که چگونه می‌توان هم‌زمان در دو مکان زندگی کرد و به هیچ‌یک کاملاً تعلق نداشت. بازسازی زندگی در تبعید، مانند تلاش برای کنار هم گذاشتن یک موزاییک شکسته است؛ قطعاتی که در فاصله‌هایی پراکنده شده‌اند که هیچ پلی میانشان نیست. ما می‌پنداشتیم که سازگارشدن با زندگی در مصر آسان خواهد بود؛ کشوری همسایه، عرب و مسلمان. اما تفاوت‌های بزرگ در شیوه زندگی و نگاه ما وجود داشت. لهجه مصری بسیار متفاوت از عربی فلسطینی است؛ گاهی چنین به نظر می‌رسد که با زبانی کاملاً متفاوت سخن می‌گوییم. تفاوت‌های فرهنگی حس آوارگی را تشدید می‌کنند: هنجارهای اجتماعی، شوخ‌طبعی و حتی خوراک. گرچه غذاها می‌توانند خوشمزه باشند، اما طعمشان، طعم خانه نیست.

بعضی صبح‌ها با زمزمه آرام پسرم وقتی الفبا را به عربی فلسطینی می‌خواند، از خواب بیدار می‌شوم. شنیدن زبان خودمان از دهان او همچون پیروزی کوچکی است. اما درعین‌حال یادآوری می‌کند که تبعید، هر روز اندک‌اندک رشته‌های فرهنگ، تاریخ و تعلق را نازک‌تر و نازک‌تر می‌کند.

دیوارهای آپارتمان ما ساده و ناآشناست و هیچ شباهتی به خانه اصلی‌مان در غزه ندارد، اما با کارهای کوچکی مانند نصب برچسب‌های میوه و چسباندن نقشه فلسطین، سعی می‌کنیم حس خانه و تعلق به غزه را بازسازی کنیم. مرزهای روی نقشه که با دقت کشیده شده‌اند، نه‌فقط موقعیت جغرافیایی، بلکه یادآور هویت و تاریخ جمعی ماست که نشان می‌دهد که حتی در دوری و تبعید، تعلق به وطن و فرهنگ همچنان بخش مهمی از هویت مردم غزه است. شب‌ها لالایی‌هایی را زمزمه می‌کردم که مادرم روزگاری برایم خوانده بود، به امید آنکه این ترانه‌ها کوچک‌ترین فرزندم را به خانه ببرد، حتی اگر هرگز قدمی در آن ننهد.

 

یک جنگ خاموش

زینب - نویسنده‌ای از غزه که در قاهره با محو تدریجی فرهنگ دست‌وپنجه نرم می‌کند - جنگ خاموش خودش را پیش می‌برد. او شب‌های شعر و قصه‌گویی را در سالنی اجاره‌ای برگزار می‌کند و فلسطینیان تبعیدی را گرد هم می‌آورد تا پاره‌هایی از گذشته‌شان را با هم شریک شوند. او به من گفت: «ما باید این داستان‌ها را بازگو کنیم. اگر این کار را نکنیم، هم آن‌ها و هم ما محو می‌شویم.»

برای محمد ربیع - روزنامه‌نگاری که اکنون زندگی در تبعید خود را در ترکیه می‌گذراند - این مبارزه شکلی دیگر اما به همان اندازه فرساینده دارد. او گفت: «ویراستاران غربی فقط داستان‌هایی می‌خواهند که با روایت خودشان جور دربیاید. آن‌ها ما را یا قربانی تصویر می‌کنند یا جنگجو و هیچ تصمیم میانه‌ای در کار نیست. وقتی مخالفت می‌کنم، می‌گویند جانب‌داری می‌کنم.»

این دشواری‌ها، ساختاری و بخشی از معماری سلب مالکیت و زخم بی‌ثباتی هستند که زندگی ما را شکل می‌دهند. جای شگفتی نیست که مشکلات روانی چنین گسترده‌اند. دکتر «هاله» - درمانگری که با فلسطینیان تبعیدی در اروپا کار می‌کند - می‌گوید: «آنچه بیش از همه می‌بینیم، حس عمیق فقدان است. فقدان خانه، هویت و احساس تعلق. این خود را به شکل اضطراب، افسردگی و خستگی عمیق نشان می‌دهد. آن‌ها در همه جبهه‌ها برای بقا، کرامت و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن می‌جنگند.»

از جشنواره‌های فرهنگی در پاریس گرفته تا اعتراضات سیاسی در لندن و شب‌های قصه‌گویی در اَمان، فلسطینیان همچنان به هویت خویش چنگ می‌زنند.

هر شب وقتی پسرم را در رختخواب می‌گذارم، با خود می‌اندیشم که آیا به‌اندازه کافی برای دادن حسی از خانه به او در مکانی که هنوز برای خودم بیگانه است، تلاش می‌کنم یا نه. عکس‌های غزه، داستان‌هایی که تعریف می‌کنم، لالایی‌هایی که می‌خوانم و... همه تلاش من برای ساختن چیزی پایدار از ویرانه‌های تبعیدند. اما شکاف‌ها همیشه پیدا هستند. این زندگی هم‌زمان زیبا و شکننده، واقعی و خیالی، ریشه‌دار و بی‌ریشه است و من می‌دانم که تنها نیستم.

تبعید فلسطینیان مانند تار عنکبوت بزرگی است که کسانی را که هنوز در غزه هستند را با آواره‌ها و پراکنده‌ها در سراسر جهان به هم پیوند می‌دهد. ویژگی فلسطینی بودن این است که بی‌تابعیتی همیشه همراه ماست؛ چه در فلسطین زندگی کنیم و چه خارج از آن. در غزه، مردم به آزادی اشتیاق دارند. در تبعید نیز همان آرزو را داریم. بیش از هفت دهه است که اشغالگری، محرومیت ما را عمیق‌تر کرده است. اردوگاه‌های پناهندگان به خانه‌های نسل‌های جدید بدل شده‌اند و زندگی‌ها حول انتظار برای بازگشت، به رسمیت شناخته‌شدن و عدالت شکل گرفته است.

همان‌طور که من می‌نشینم و به پسرم درباره خانه آموزش می‌دهم، دوستم «نور» هم در غزه برای دخترش قصه‌ای پیش از خواب می‌گوید؛ قصه درختی که با وجود سنگ‌هایی که به سویش پرتاب می‌شد، رشد کرد. این قصه را مادربزرگش در یکی از جنگ‌های دهه ۱۹۸۰ برای او تعریف کرده بود. مادربزرگش همان کسی بود که در سال ۱۹۴۸ آواره شده بود. دنیای «نور» حالا درهم‌شکسته است؛ درست مثل دنیای مادربزرگش و دنیای من. او و دخترش، همچون من و پسرم، هم در خانه‌اند و هم بی‌خانه.

ما به نگهبانان تاریخ خود بدل شده‌ایم. این وظیفه نیز پرخطر است و مدام با روایت‌های مسلطی تضعیف می‌شود که مبارزه ما را نه به‌مثابه تلاشی برای بقا که چون یادگاری از گذشته تصویر می‌کنند. در برابر این محوشدن، همبستگی مردمی چراغ راه شده است. در سراسر دیاسپورا، فلسطینیان، شبکه‌های غیررسمیِ حمایتی می‌سازند که دولت‌ها و نهادها از فراهم‌کردنشان سر باز می‌زنند.

در برلین، «امانی» به‌عنوان یک پناهنده، گروهی برای کمک حقوقی به تازه‌واردها راه انداخته است تا در هزارتوی کارهای پناهندگی راه خود را پیدا کنند. او گفت: «من وقتی رسیدم، هیچ‌کس کمکم نکرد. نمی‌گذارم این اتفاق برای دیگری تکرار شود.» او اسناد را ترجمه می‌کند، در جلسات دادگاه حاضر می‌شود و کارگاه‌های آموزش حقوقی برگزار می‌کند. در ترکیه، گروهی از روزنامه‌نگاران تبعیدی یک پلتفرم دیجیتال راه‌اندازی کرده‌اند تا صداهای غزه را تقویت کنند؛ روایت‌ها، عکس‌ها و ویدئوهایی را که از غزه مخفیانه فرستاده می‌شود، منتشر می‌کنند. «سمیر» - یکی از بنیان‌گذاران این پلتفرم - گفت: «ما نمی‌توانیم آنجا باشیم، اما می‌توانیم مطمئن شویم که جهان می‌بیند در غزه چه می‌گذرد.»

این تلاش‌ها، باوجود تفاوت‌هایشان، همگی یک هدف مشترک دارند: زنده نگه‌داشتن روح فلسطین در تبعید. از جشنواره‌های فرهنگی در پاریس گرفته تا اعتراضات سیاسی در لندن و شب‌های قصه‌گویی در اَمان، فلسطینیان همچنان به هویت خویش چنگ می‌زنند. تبعید شاید ما را پراکنده کند، اما پیوندمان را قطع نمی‌تواند. از غزه تا برلین، از بروکلین تا بیروت و از استانبول تا اَمان، این روایت‌ها، پرتره‌ای جمعی از ایستادگی می‌سازند؛ ایستادگی‌ای در کنش خاموش اما قدرتمندِ دوام‌آوردن.

من شب‌ها، غزه را از صفحه گوشی‌ام تماشا می‌کنم. فیلمی لرزان که دوستی آن را گرفته و فرستاده: کودکانی که در خیابانی پر از آوار بازی می‌کنند و خنده‌شان از وزوز پهپادها بالاتر می‌رود. بیرون پنجره، جهان آرام و منظم است. نمی‌توانست متفاوت‌تر باشد. ویدئو را متوقف می‌کنم، چشمانم را می‌بندم و می‌گذارم پژواک‌های خانه در وجودم جاری شوند. برای لحظه‌ای به آنجا بازمی‌گردم؛ در خیابان‌هایی که دیگر وجود ندارند و در جهانی که فقط در حافظه‌ام زنده است. اما وقتی چشم می‌گشایم، هنوز همین‌جا هستم؛ در مکانی نشسته‌ام که هنوز برایم حس تعلق ندارد. از خودم همان چیزی را می‌پرسم که هزار بار قبلاً پرسیده‌ام: چطور می‌توانیم غزه را در دل‌هایمان زنده نگه داریم و هم‌زمان آینده‌ای در جایی دیگر بسازیم؟ پاسخ هرگز تغییر نمی‌کند: ما انتخابی نداریم و باید هر دو را انجام دهیم. باوجود فاصله و سکوت جهان، فلسطینیان وظیفه دارند داستان غزه را بر دوش بکشند. هستی ما همان پایداری ماست و صدایمان پلی است میان گذشته و حال، میان غزه و جهان، میان ناامیدی و امید.

https://www.thenation.com/article/world/gaza-exiles-egypt/#

[1] . Mohammed Mhawish

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :