گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در این روزها که سپری میکنیم، انقلاب اسلامی ایران چهل و هفتمین سالگرد پیروزی خود را در حال جشنگرفتن است. نفس همین مسئله علیرغم تمام تلاشهایی که طی این سالها برای از میان برداشتن آن توسط تمامیت تمدن غرب صورت گرفت پدیدهای قابل مطالعه است، پرسش از نیروی درونزایی که انقلاب را تا این لحظه نگاه داشته، مسئلهای هست که بایستی در موقف خود بدان پرداخت. اما در این مجال ما قصد داریم تا مهمترین تهدیدی که جوهره انقلاب و یا به عبارتی بهتر، زیرساخت زایش انسان انقلابی را هدف قرار داده به بحث و بررسی بگذاریم. بازار نئولیبرال بهمثابه دشمن دولت ملی و امر سیاسی امروزه مهمترین عاملی است که میرود تا زیرساختهای تحقق انسان انقلابی را از میان برداشته و بدین واسطه امکان حدوث و ثبوت انقلابها را مسدود سازد. اما به چه بیانی میتوان این سخن را طرح کرد؟
انقلاب اسلامی چگونه ممکن شد؟
برای توضیح و صورتبندی درست این مسئله لاجرم بایستی تا نگاهی تاریخی را به کار بگیریم و در این تأمل به لحظه تولد انقلاب اسلامی نظر بیفکنیم و سؤال کنیم که چه سیر تاریخی منجر به خلق انسان سیاسی انقلاب اسلامی شد؟ بهعنوان مقدمه باید گفت که قوامبخش انسان سیاسی، دوگانه تعهد/مسئولیت است. انسان هنگامی سیاسی میشود که مبتنی بر درکی عمیق از جهان، خود را متعهد به معنای انسانیت و جامعه دانسته و مسئولیت این معنای خطیر را برعهده بگیرد.
با نگاهی تاریخی نمیتوان انقلاب اسلامی را رخدادی در وهله دانست، بلکه حتی نمیتوان آن را حاصل آوردگاهی در برابر پهلوی باور کرد. به عبارت بهتر انقلاب اسلامی محصول زد و خوردهایی اجتماعی/سیاسی از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷ بود، اما این تنها پردهای از آن چیزی است که در قالب انقلاب اسلامی رخ داد. انقلاب اسلامی را بایستی در امتداد فرایندی چندین صدهای توضیح داد.
پژوهشگران جامعهشناسی تاریخی بهدرستی معاصرت جامعه ایرانی را از صفویه به این سو دانستهاند. حکومت صفویه بهنوعی ژنتیک هویت ایرانی معاصر را پایهریزی کرد. از همین رو بایستی تا صفویه را بهمثابه یک نقطه عطف در تاریخ تداوم یافته انسان ایرانی به حساب آورد. کار مهمی که شاهان صفویه خودآگاه و یا ناخودآگاه انجام دادند، اما علمای بزرگ شیعه در اقدامی آگاهانه در آن مشارکت جستند، گذار از ولایت گرایی شیعی به شریعتگرایی بود. ایرانیان که از دیرباز به واسطه باورمندی به مقولاتی نظیر فره ایزدی، با سطوحی از ولایت گرایی آشنا بودند، با تکیه بر شبکه گسترده وکلا و سادات که نمایندگان حضرات معصومین در ایران بودند، آهسته آهسته با ولایت گرایی شیعی نیز آشنا شدند. این فرایند زیرپوستی و آهسته، با سرعتی کم، اما روبه رشد طی میشد. در این میان میتوان چند نقطه عطف خاص را تا پیش از تشکیل حکومت صفویه مطرح ساخت. نخست حکومت آل بویه که سیاستهای دینی متمایل به شیعی را از خود نشان میداد، سپس فروپاشی حکومتهای متعصب سنی نظیر غزنویان با حمله مغول و نهایتاً اسلام آوردن اولجایتو به دست علامه حلی و برگزیدن نام سلطان محمد خدابندلو، همگی بروزاتی از ولایت گرایی پنهانی است که در جامعه ایرانی مرحله به مرحله در حال رشد و نمو بود. این ولایت گرایی، اما زیرساختی را برای حکومت صفویه ایجاد کرد. با ظهور صفویه جامعه ایرانی ولایت گرایی پنهان خود را فرصت یافته تا آشکار ساخته و با شریعتگرایی شیعی پیوند داده و کامل سازد.
کسانی که صفویه را با برجسته کردن سیاستهای شیعی سازی اجباری نقد و هجو میکنند تنها کافی است به این مسئله توجه کنند که یک حکومت برای طرحریزی مشروعیت خود ناچار از چند اندازی به مفاهیمی است که برای وی قدرت تولید میکند، اگر سیاست رسمیسازی مذهب شیعی منجر به تشتت اجتماعی شده و با قتل و کشتارهای فراوان صورت گرفت، در این صورت ما شاهد یک نقض غرض بزرگ هستیم. بلکه صفویه با تمسک به ولایت گرایی شیعی و ایجاد امکانی برای بروز آن تا سطح شریعتگرایی، از این گفتار و آیین قدرت میگرفت.
با این حال تمام مسئله به اینجا ختم نمیشود. صفویه در طرح خود نهتنها از شیعه برای هویتسازی استفاده میکرد، بلکه از نمادهای باستانی و ایرانی نیز بهصورت تلفیقی بهره میجست و اینگونه سازگاری هویت ایرانی/شیعی را نشان داده و نمایندگی میکرد.
با این حال به واسطه افق بسته صفویه ناشی از تمسک آن به جریان سلطنت، انسان نوظهور ایرانی در سطح هویت فرهنگی باقی مانده و به سطح ظهور و تکوین انسان سیاسی نمیرسید. اما ظهور همین هویت فرهنگی جدید باعث شد تا شرارههای این آتش شکل گرفته تا چند قرن امکان حیات داشته باشد.
با فروپاشی سیاسی صفویه، اما شاهدیم که هویت فرهنگی شکل گرفته بقا یافت. روحانیت و علمای شیعه در سایه این هویت فرهنگی جامعه و در رابطهای دیالکتیکی با آن، چندین قرن برتری فرهنگی و گفتمانی را برای خود به وجود آوردند بهگونهای که حکومتهای سیاسی نیز بهناچار در نسبت با آنان تلاش داشتند تا هم رضایت علما را به دست آورده و هم از آنان کسب مشروعیت کنند. در اینجا عرصه فرهنگ بهمثابه زمینی عمل میکرد که امتداد دینداری و هویت ایرانی/شیعی برآمده از دوران صفویه را تضمین مینمود.
ظهور دولت مدرن و آغاز چالشهای هویتی
با فروپاشی دولت قاجار در ایران، پرونده دولت کلاسیک نیز بهنوعی بسته شده و شاهد ظهور دولت مدرن در ایران هستیم. دولت رضا شاه را میتوان نخستین دولت مدرن در ایران دانست. جوهره دولت مدرن را دولت مداخلهگر دانستهاند. دولت مدرن با بسط نظام بروکراسی و دیوان سالاری خود، این امکان را داشته که در تمام جزئیات و ساحات زندگی انسان مداخله کند. این مداخلهگری بهموازات رشد فناوری تا به امروز نیز سیری پیش رونده داشته و اگر تا دیرباز دولت با ابزار قانون (اعم از قانون کیفری تا قوانین مدنی، بودجه، آییننامهها و ...) اقدام به حکمرانی در تمام ساحات زندگی انسان میکرد، امروز دولتهای مدرن با تکیه بر کلان دادهها و پلتفرمها، مهندسی فرهنگی را رقم میزنند. خلاصه کلام آنکه دولت پهلوی با کاربست دولت مدرن در ایران، به ضمیمه استعماری بودن خود که تکیهای بر نیروی درونزا نداشت، مسیر را بر انسان معاصر ایرانی که نزدیک به سه قرن از تولد آن میگذشت مسدود ساخت. سختگیری بر حوزههای علمیه، محدودیت پوشش دینی، عزاداریهای محرم، ستیز با نمادهای دینی و دهها سیاست از این قبیل نشان میداد که عرصه فرهنگ نیز بر روی انسان ایرانی در حال مسدود شدن است.
انقلاب اسلامی را بایستی بر مبنای فرصت و عرصهای که حوزه فرهنگ در پیش پای انسان معاصر ایرانی قرار داد فهم کرد. بازسازی شبکه مرجعیت، روحانیت و مساجد در زمان مرحوم آیتالله بروجردی زمینه بزرگی را برای تحقق انقلاب در زمان امام خمینی (ره) فراهم آورد. انقلاب اسلامی به معنای تبدیلشدن انسان فرهنگی تولد یافته در عصر صفویه به انسان سیاسی است.
آیا بازار همهچیز را فرا خواهد گرفت؟
برای درک بهتر این مسئله که چرا بازار نئولیبرال میتواند زمینههای زایش انسان سیاسی/انقلابی را مسدود سازد مناسب است تا نگاهی تاریخی به مسئله داشته باشیم. ظهور مدرنیته در غرب را گاه با رویکرد فلسفی/معرفتی دنبال میکنیم که در این صورت آلمان و ایتالیا از جایگاه جدی برخوردار میشوند. اما اگر ژرف بنگریم تمام این تلاشهای فلسفی/معرفتی بهمثابه زمینه تولد انسانی بودند که در قرنها بعد، در انگلستان و تحت عنوان تاجر انگلیسی شهر منچستر از آن یاد میشود. با بستهشدن نطفه سرمایهداری در انگلستان و زایش بورژوازی جدید بود که بهنوعی غرب به منصه ظهور درآمد. از این منظر میتوان تاریخ غرب را نه تاریخ بسط و تکوین اندیشهها، بلکه تاریخ سرمایهداری دانست و بر این اساس به دورههایی نظیر سرمایهداری صنعتی، سرمایهداری مالی، سرمایهداری خدماتی و پلتفرمی تقسیم کرد. در قالب هریک از این دورهها ما شاهد بسط و تکوین هرچه بیشتر بازار و به عبارتی بازاری سازی ساحات زندگی انسان هستیم. سرمایهداری صنعتی بهمثابه اولین دوره ظهور انسان اقتصادی مدرن، در زمانهای تولد یافت که چالش اصلی، نظم پیشامدرن اروپا و نظم سیاسی پیشا مدرن جهانی بود. نظم اجتماعی پیشا مدرن در اروپا از طریق انقلاب فرانسه و ظهور دولتهای ملی در پس یک قرن تلاش از میان رفته و اروپا سیاقتی جدید به خود گرفت. آخرین تیرها، اما به پیکره کمرمق نظم سیاسی جهان پس از قرنها استعمار، در جنگ جهانی اول و با فروپاشی امپراطوری عثمانی خورد. فروپاشی امپراطوری عثمانی را میتوان نقطه عطفی در پایان نظم پیشین جهانی و ظهور نظمی جدید دانست که در آن غرب از تسلط و استیلای کامل بهره میبرد. با تثبیت نظم جدید پس از جنگ جهانی دوم، اما سرمایهداری وارد دوره جدید خود یعنی سرمایهداری مالی میشود.
ظهور ابرشرکت، غولهای مالی، خاندانهای سرمایهسالار و مسائلی از این دست که اقتصاد جهانی را روزبه روز یکپارچهتر، متصلتر، شبکهایتر و وابستهتر میکرد میرفت تا دنیا را به دهکده اقتصادی کوچکی تبدیل کند. با این حال بهموازات گسترش و تکوین هرچه بیشتر سرمایهداری، این فرایند در ساحات زندگی انسان نیز در حال طیشدن بود. سرمایهداری قدرت بسیار بالایی در تبدیلکردن دین، فرهنگ، انسان و ارزشها به کالا و خریدوفروش آنان داشت. بهموازات بسط سرمایهداری شاهدیم که هر چیزی در هاضمه این جریان قابلیت مصرف را داشت. با این حال سرمایهداری در مصرف انسان و تبدیلکردن آن به کالا در مسیر اهداف خود، ملاحظاتی را داشت. بزرگترین ملاحظه سرمایهداری در دوران پسا جنگ جهانی، وارد شدن دنیا به دوقطبی سیاسی بزرگی بود؛ بنابراین عرصه سیاست بهمثابه قیدی مهم در پیش پای سرمایهداری عمل میکرد. سیاستهای دولت رفاه که در این برهه مطرح گشت مانعی در پیش پای سرمایهداری تلقی میشد. با فروپاشی بلوک چپ، اما سرمایهداری، کمتر مانعی را در پیش پای خود مشاهده میکرد. زایش نئولیبرالیسم بهواقع ظهور سلب مسئولیت دولتها از جامعه و در مقابل سرمایهداری بود. اکنون سرمایهداری میتوانست بهتر از هر موقعیتی کلیت انسان را هدف بازارسازی خود قرار دهد. در نسخه نهایی سرمایهداری جامعه باید به آن سمت برود که کل جامعه و تمام ساحات انسان به بازاری بزرگ برای تولید/مصرف تبدیل شده و با منطق سود/ارزش تبادل شود.
با این حال سرمایهداری هنوز مانع جدی را برای این منظور در پیش پای خود دارد. امر سیاسی که نمود بارز آن در مفهوم جامعه و دولت ملی متبلور است، مهمترین مانع سرمایهداری برای بازارسازی حداکثری است. منطق سرمایهداری زمانی به نهایت خود میرسد که فردگرایی اقتصادی بر منطق جامعه مستولی شده و انسانها در یک جامعه، بهمثابه اتمهایی جدا از هم، روابطشان صرفاً بر اساس مناسبات بازار سامان یابد. از همین رو جامعهشناسان انتقادی ما را به این مضمون راهنمایی کردهاند که اقتصاد آزاد و بازارسازی ماهیتی ضد جامعه و امر سیاسی دارد. بر همین اساس هویتهای ملی و امر سیاسی که تبلور آن در هر جامعهای به دولت ملی است، امروزه بهمثابه مهمترین عامل در پیش پای بازار عمل کرده است.
بازار و انقلاب اسلامی
اکنون که فرایند بازتولید تاریخی انسان انقلاب اسلامی و انسان سرمایهداری غربی توضیح داده شد، این مسئله روشن میشود که سرمایهداری نئولیبرال با بازتولید بازار در تمام مناسبات زندگی انسان، چگونه ظهور انسان انقلابی را ممتنع میسازد. سرمایهداری پلتفرمی، امروزه در جایگاهی قرار گرفته که اراده دولتهای ملی را بلا محل کرده و با فربهشدن بازار، حتی این مسئله که دولت ملی با چه رویکرد و چه سیاستی و یا در دست چه کسی باشد خالی از اعتبار شده است. سرمایهداری پلتفرمی در تلاش برای کمرمق کردن دولت ملی، بهصورت مستقیم با جامعه مواجه شده و تلاش دارد تا همه جامعه را به بازاری بزرگ تبدیل سازد. بازارسازی جامعه دقیقاً در نقطهای است که زیرساخت خلق انسان سیاسی/انقلابی در آن قرار دارد. زایش انسان سیاسی مبتنی بر تعهد/مسئولیت در قبال معنای انسانیت است. بهموازات فهم این معنا در اتمسفر جهان فرهنگی و خودآگاهی جامعه به آن است که انسان سیاسی/انقلابی بازتولید میشود. با این حال بازارسازی حداکثری دقیقاً به دنبال رفع مسئولیت از انسان، اتمیزه کردن جامعه و خشکاندن ریشههای انسجامبخش آن است. با این توضیح باید گفت که امروزه مهمترین خطری که جریان انقلاب را تهدید میکند، نه خطر سیاسی بلکه خطر سرمایهداری است که از اساس جوهره آن نه سیاسی بلکه اقتصادی است.
در مقام راهکار باید گفت که دولتهای ملی و از همه مهمتر دولت جمهوری اسلامی ایران، لازم است تا سیاست بازارسازی را کنار گذاشته و در عوض گرفتار شدن در چالش دولت کوچک، مسئله دولت قوی/جامعه قوی را بهمثابه نرمافزار مدیریت خود در برابر این جبهه جدید انتخاب کند.
/انتهای پیام/