۱۴۰۵/۰۴/۲۱
۱۱:۵۳
کد خبر : ۱۲۱۲۸
علوم اجتماعی امروز و تحلیل پیامدهای جنگ دوازده‌روزه در گفتاری از آرش حیدری؛

اکنونِ ما و مجمع‌الجزایرِ جهل

آرش حیدری از جنگ می گوید
جامعه برای بقا، با تمام وجود خود در حال انجام کارهایی است که به گفتار درنیامده‌اند. نیرویی که باید این را به گفتار درآورد، یا در قلمرو سیاست است، یا هنر و علم. این سه قلمرو، چون نمی‌توانند با این وضعیت گفتمانی ارتباط ارگانیک بگیرند، گفتارشان تبدیل به چه می‌شود؟ هذیان.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ افکار عمومی ایرانیان در جنگ دوازده‌روزه بین ایران و رژیم صهیونیستی، بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است و شکل‌گیری یکپارچگی ملی در برابر تهدید مشترک برای منافع ملی و تمامیت ارضی کشورمان، ورای ابعاد نظامی و امنیتی در جنگ، کارایی و ارزش خود را نشان داده است. بررسی همه‌جانبه و درک صحیح از تصویر این همبستگی، مستلزم درک زمینه‌های تاریخی و بایسته‌های اجتماعی در ادوار زیست جامعه ایرانی است. دکتر آرش حیدری - جامعه‌شناس، پژوهشگر و استادیار گروه مطالعات فرهنگی دانشگاه علم و فرهنگ - در این گفتار به بررسی مهم‌ترین زمینه‌های تاریخی و اجتماعی بروز این واکنش، مرور نگرش‌های مختلف به موضوع جنگ دوازده‌روزه و البته آسیب‌شناسی این نگاه‌ها در نسبت با انسجام ملی ایرانیان می‌پردازد. این گفتار مربوط به پیش از جنگ رمضان که اکنون منتشر شده است:

 

جهالتی که دامن‌گیر خودی شد

من تلاش می‌کنم در این گفتار، طرحی مطرح کنم که مبتنی بر مجموعه‌ای از مفروضات و مدعاهای قابل‌بررسی است و تلاش می‌کند که پاسخی به پرسشِ اینجا و اکنونِ ما بدهد. قبل از این، لازم است بگویم ما در زمانه‌ای به سر می‌بریم که صدایِ «راهکار چیست؟ راهکار چیست؟ راه‌حل بده!» از دهان کسانی که خود بخشی از مسئله هستند، فریاد زده می‌شود. یعنی کسانی که خود بخشی از مسئله هستند، از شما راه‌حل طلب می‌کنند. کسی که مدام می‌گوید: «راهکار بده، راهکار بده»، فرض گرفته که وضعیت را می‌شناسد و این چیزی است که مرا حیرت‌زده می‌کند. شما چگونه این‌قدر راحت فکر می‌کنید که وضعیت را شناخته‌اید و حالا باید کاری کنید؟

وقتی که اندیشه، اینستاگرامی - توییتری شد، نتیجه‌اش همین می‌شود و دامن خود ما را می‌گیرد. یعنی حتی زمانی که از این وضعیت پرهیز می‌کنید، «مجمع‌الجزایر جهل» با تکه‌تکه کردن گفتارها، شروع به منتقدِ کلیپ و جمله شدن می‌کنند. در چنین حالتی، توهمِ فهمِ وضعیت ایجاد می‌شود. توهمِ فهمِ وضعیت، باعث می‌شود گفتار عمیقی که می‌خواهد به شکل جمعی راه‌حلی استخراج کند، ناممکن شود. این، همان مسیر تولد رمال‌های اجتماعی و فرهنگی است؛ مسیر تولد رمال، جادوگر و کف‌بین! شما بی‌آنکه فرایندهای شکل‌بندی را بشناسید، مدام ادعا می‌کنید که راه‌حل دارید. این یک بحران مرکزی است که من سعی می‌کنم در طرحی که می‌خواهم ارائه کنم، بخشی از این وضعیت را آشکار سازم.

بد نیست تصویر طرحم را با بیان یک خاطره شروع کنم. یک روز در انتهای بن‌بستی بودم و برای تردد به مکانی دیگر، یک تاکسی اینترنتی گرفتم. ماشین وارد بن‌بست شد و من سوار شدم. راننده گفت: «اینجا راه هست؟» من گفتم: «نه، اینجا بن‌بست است.» او گفت: «ای وای! حالا چه‌کار کنم؟» من گفتم: «دنده‌عقب بگیرید.» راننده گفت: «من ترکش توی گردنم است و نمی‌توانم برگردم.» یک جانباز جنگ هشت‌ساله می‌گوید: «من ترکش در گردنم است و نمی‌توانم برگردم.» در این لحظه بحرانی باید چه‌کار کرد؟ من باید او را راهنمایی می‌کردم که چطور دنده‌عقب بگیرد. ماشینش هم طوری بود که من نمی‌توانستم برانم و خودم دنده‌عقب بگیرم. این یک وضعیتِ پیشاگفتمانی به لکنت افتاده است که «من ترکش در گردنم است و نمی‌توانم برگردم.» این «نمی‌توانم برگردم» یعنی انگار نمی‌توانم به شکل تاریخ‌مند به وضعیتم نگاه کنم و چون نمی‌توانم به شکل تاریخ‌مند به وضعیتم نگاه کنم، دقیقاً همین‌جا مجموعه بزرگی از هذیان‌ها تحت عنوان گفتار عالمانه پدیدار می‌شود و کارش هم این است که هرگاه گفتار انتقادی (critical) را می‌شنود، بریده‌بریده و کوتاهش می‌کند، آن را به فضای مجازی می‌برد و به شکل خیالی بر گفتار غلبه می‌کند. سپس با حجم کامنت گذار و استوری نویس و مجمع‌الجزایری از فیگورهایی که در عمر بی‌حاصل‌شان هیچ‌گاه هیچ متن جدی هم نتوانستند تولید کنند و هیچ گفتار جدی هم نداشتند، مواجه می‌شود.

وقتی که اندیشه، اینستاگرامی - توییتری شد، نتیجه‌اش همین می‌شود و دامن خود ما را می‌گیرد. یعنی حتی زمانی که از این وضعیت پرهیز می‌کنید، «مجمع‌الجزایر جهل» با تکه‌تکه کردن گفتارها، شروع به منتقدِ کلیپ و جمله شدن می‌کنند. در چنین حالتی، توهمِ فهمِ وضعیت ایجاد می‌شود.

 

جنگ چه چیزهایی را آشکار کرد؟

این پرسش مرکزی را وسط بگذاریم و به این سؤال جواب دهیم که جنگ چه صحنه‌ای را آشکار کرد؟ صحنه‌ای که پیش روی ما آشکار شد، از وجوه متعددی قابل بررسی است. جنگ از منظر گفتمانی و منظر نزاع ایده‌ها، یک صحنه کاریکاتورگونه‌ای را پیش روی ما گذاشت. در نظم گفتمانی (discursive)، گفتارهایی که درباره وضعیت وجود دارد، خیلی متفاوت با آن وضعیت پیشاگفتمانی حیات اجتماعی است. یعنی جامعه‌ای در لکنت وضعیت پیشاگفتمانی، انواعی از مکانیزم‌های حمایت اجتماعی، همبستگی اجتماعی، بقا و تلاش برای ادامه حیات را پیش می‌برد. اما این مکانیزم‌ها در گفتار رایج، در مجموعه‌ای از گفتمان‌ها که فهرست خواهم کرد، هیچ نماینده و جایگاهی ندارد. به این معنا، گویی با زوال سیاست و زوال گفتمان‌های شبه‌عالمانه مواجهیم که نمودِ زوال حیات دانشگاهی یا نمود زوال نظام اندیشه‌ای و پژوهشی است. این منافاتی با اینکه تک‌وتوک انسان‌های ارزشمندی هستند که به کار علمی مشغول‌اند، ندارد. این‌ها در برابر جریان غالب هستند.

اما اینجا می‌شود از قدرت حیات اجتماعی صحبت کرد. جامعه برای بقا، با تمام وجود خود، در حال انجام کارهایی است که به گفتار درنیامده‌اند. نیرویی که باید این را به گفتار درآورد، یا در قلمرو سیاست است، یا هنر و علم. این سه قلمرو، چون نمی‌توانند با این وضعیت گفتمانی ارتباط ارگانیک بگیرند، گفتارشان تبدیل به چه می‌شود؟ هذیان. گفتار هذیان‌گونه که ظاهر علمی دارد و مصرف مفاهیمش علمی است؛ اما درست وقتی شما هذیان را هدف می‌گیرید، شما را دشمن‌انگاری می‌کند، بر شما خشم می‌گیرد و به شما حمله می‌کند.

 

واکنشِ اول؛ سفیدشویی استعمار

در فضای مجازی می‌توانید این را ببینید. واکنش اول، سفیدشویی استعمار است. درست در لحظاتی که اینترنت کشور قطع شد و مردم زیر بمب بودند، گروهی شروع کردند به سروصدا کردن با این عنوان: «با بمب می‌خواهیم ایران را دوباره بزرگ کنیم.» وقتی انسان گفتارهایی را می‌بیند که در آن برهه از جانب گروهی که خود را اپوزیسیون می‌نامند، متولد می‌شود، فقط این جمله «شکسپیر» به یاد من می‌آید: «جهنم خالی است، همه شیاطین اینجا هستند!»

همواره درباره اسطوره‌ها و قصه ژاپن بعد از جنگ جهانی برای ما نقل می‌کردند که ژاپن چگونه بعد از جنگ جهانی از جا برخاست. هیچ‌کدامشان به ما نگفتند که پنج سال اول بعد از جنگ، غذا و نان در ژاپن جیره‌بندی بود. هیچ‌کس از صدها هزارنفری که در آن جنگ و قحطی ژاپن کشته شدند، برای ما چیزی نگفت. هیچ‌کس برای ما از این نگفت که میزان بمبی که در ویتنام ریخته شد، بیش از جنگ جهانی دوم بود! جماعتی که حتی حاضر نیستند مستندی از آن روزها ببینند، از آلمان جنگ جهانی برای ما اسطوره می‌ساختند. «آلمان سال صفر» را ببینید که تا پنج سال نان در آلمان جیره‌بندی بود. می‌خواستند قصه ایران را دوباره بزرگ کنیم با اساطیر استعمارزده را به ما بقبولانند.

در واقع این‌ها نویسندگان و خوانندگانِ تاریخی‌اند که می‌گوید: «قاره آمریکا را کشف کردیم!» گویی آنجا هیچ‌کس نبوده است. میلیون‌ها بومی آمریکایی را آنجا سلاخی کردند و بعد از جنایات سیستماتیکشان، در قالب ژانرهای مختلف، فیلم ساختند و در سرتاسر جهان توزیع کردند. قصه «جاده اشک» را بخوانیم. قصه بومیان استرالیا را بخوانیم و به صحنه‌ای که زوال مفاهیمی مثل حقوق بشر مثل نظم قانونی بین‌الملل و چیزهایی از این قبیل در غزه است، نگاه کنیم. درست همین‌جاست که شما را متهم به همدستی با وضعیت موجود می‌کنند. آن‌ها نمی‌فهمند که مسئله بر سر دفاع از یک قاعده عام اخلاقی است و به تعبیر فلسفی کلمه، دقیقاً وقتی این قاعده عام اخلاقی استثنا می‌خورد، «شر» آغاز می‌شود. این به معنای دفاع از وضعیت موجود در ایران نیست. استعمار چنین چیزی است.

به عراق فکر کنید. چند سال بعد از جنگ، تحریم‌های عراق برداشته شد؟ صدام رفته و هنوز تحریم‌ها پابرجاست. این اسطوره‌ای است که در نگاه استعمارزده به وضعیت و با دیدگاه رمال‌ها و کف‌بین‌های داخل و خارج، توجیه و تئوریزه می‌شود. این‌ها می‌گویند چرا شما باید مستعمره باشید؟ آن‌هایی که حتی مستعمره بودن هند را تئوریزه می‌کردند و به مسیر توسعه ارتباط می‌دادند، این حرف را می‌زنند. ما چنین بحث‌هایی را در نظامات نظری و مجموعه بزرگی از ادبیات علوم انسانی داریم که نشان می‌دهد چگونه وقیحانه‌ترین امیال می‌تواند صورت‌بندی‌های نظری متناسب با خودش را پیدا کند. به‌عبارت‌دیگر، استعمار برای امیال وقاحت بار و سلطه‌گرانه خود، نظریه می‌تراشد. امروز، استعمارزدگی یک بحران بزرگ در پیش روی جامعه ایران است و دردناک این است که مسئول مستقیم آن، ساخت فکری است که یک وضعیت عمیقاً ضداستعماری را که حاصل مبارزات ۱۵۰-۲۰۰ سال رویکرد ضداستعماری در جنبش‌های دموکراسی‌خواه در ایران است، تحویل می‌گیرد و بعد کاری می‌کند که صدایی از درون جامعه بلند شود که مدافع استعمار است. مثل شاهکاری که در مورد «رفیق استالین» هم داشتم، این روزها دوباره انگار از زباله‌دان‌های تاریخ، گروه‌هایی درآمده‌اند و می‌خواهند رفیق استالین را سفیدشویی، قهرمان مبارزه با امپریالیسم و چیزهایی از این قبیل جلوه دهند. چون آن‌ها نه چیزی از «ماندلا»ها می‌دانند، نه «گاندی»ها، نه مبارزاتی که توانسته توأمان با نفی استعمار خارج، بر آنچه من اسمش را «بومی‌سازی استراتژی‌های استعماری» می‌گذارم نیز حمله کند.

 

حکومتِ استراتژیک نوکیسه‌های استعمارگر

استعمار یک استراتژی است که می‌تواند بومی هم بشود. تاکتیک‌ها و استراتژی‌های استعماری چه هستند؟ مثلاً سلطه نظامی که مثال‌هایش را در قاره آمریکا، استرالیا و در فلسطین داریم. بهره‌کشی اقتصادی که آشکار است؛ شما از منظر استعمارگر یا باید بهره‌کشی شوید یا باید غارت و کشته شوید. هیچ راه سومی هم ندارید. دیگری کنترل فرهنگی و تفرقه است. این‌ها چهار استراتژی استعماری است. بسیار غم‌انگیز است که وقتی شما به بخش عمده‌ای از فضای ایران امروز نگاه می‌کنید، با درونی‌سازی استراتژی‌های استعماری ذیل نام سیاست‌ورزی یا اندیشه‌ورزی، مواجه می‌شوید. نگاه بنیادگراها به مسئله فرهنگ را مرور کنید. به شکل جالبی حیرت‌آور است. وقتی به استراتژی‌های فرهنگی این جریان نگاه می‌کنید، باورنکردنی است. این‌ها بیشتر نیهیلیست هستند تا اینکه نمایندگی یک تفکر خاص یا الهیات خاصی را داشته باشند.

حتی نگاهی که به حیات اجتماعی و کثرت‌های آن دارند، نگاهی کاملاً استعماری است. یعنی یک سبک زندگی را می‌سازد و سعی می‌کند آن را با هر ابزاری که شده بر جامعه تحمیل کند. بعد هم هزینه‌های سنگینی به جامعه تحمیل می‌کند، تو را در مقابل نظم استعماری بین‌الملل تضعیف و بعد با طلبکاری هرچه‌تمام‌تر بر موضع خودش پافشاری می‌کند.

در مورد استراتژی‌های غارت، در دهه‌ای که میانگین رشد اقتصادی به زحمت به «یک» می‌رسد، در دهه ۹۰ با رشد ثروتمندان مواجهیم. یعنی کیک اقتصادی بزرگ نشده، اما شمار بسیاری از افراد میلیاردر ایجاد شدند. سرمایه‌داری مالی، الگوی غارت و رانتی که به نقدینگی می‌دهند، از نقدینگی، انرژی، تفاوت نرخ ارز و... میلیاردها دلار رانت داده می‌شود. بعد در فضایی که اقتصاد رشد نمی‌کند، نوکیسه داریم. نوکیسه‌ای که حکومت آن را شکل می‌دهد. ما تا دوره قاجار، نهایتاً درباریان را داریم که حول ساخت دربار، زندگی انگلی دارند. بعد از قاجار، ساختار سیاسی ما به واسطه شکل‌های سیستماتیک توزیع رانت که مبتنی بر غارت منابع است، طبقه اجتماعی می‌سازد؛ طبقه‌ای که پول را به خارج از کشور منتقل می‌کند و مثلاً به کانادا و به ترکیه می‌برد و در لحظه بحران، عرصه را خالی می‌کند. چه کسی باقی می‌ماند؟ دوباره همان حیات اجتماعی که استراتژی‌های استعماری را خوب می‌شناسد. این وضعیت گفتمانی است که حیات اجتماعی انگار دنبال گفتاری می‌گردد تا آن را به بیان درآورد. او خوب استراتژی‌های غارت استعماری را می‌شناسد. این معنا، شرط امکان مقابله با استعمار است. کدام جنبش ضداستعماری را می‌شناسید که بدون حمایت اجتماعی پیش رفته باشد؟ مگر می‌شود صرفاً با مجموعه‌ای از مکانیزم‌های اختصاصی شده با استعمار مقابله کنید؟ شرط مقابله با استعمار، تنها و تنها در بازگشت و مذاکره با جامعه است؛ به شکلی که شما بتوانید اراده به حذف تمامی استراتژی‌های استعماری - چه ملی و چه بین‌المللی - کنید.

بسیار غم‌انگیز است که وقتی شما به بخش عمده‌ای از فضای ایران امروز نگاه می‌کنید، با درونی‌سازی استراتژی‌های استعماری ذیل نام سیاست‌ورزی یا اندیشه‌ورزی، مواجه می‌شوید.

 

وقتِ جنگِ سایه‌ها

درست در زمانی که شما فاقد گفتمانی هستید که بتواند لحظه را به صدا درآورد، با جنگ سایه‌ها مواجه می‌شویم. به نبرد کاریکاتورهای لیبرالیسم با اشباح مارکسیسم در ایران نگاه کنید. درحالی‌که یک سرمایه‌داری دولتی داریم، یک ایدئولوژی که نسبت خاصی با الهیات دارد نیز ساخته می‌شود. شما گروهی را دارید که اکنون دنبال این هستند که از زباله‌دان تاریخ مثلاً «استالین» را بیرون بکشند و دوباره محاکمه‌اش کنند. خب نتیجه چیست؟ «بازار آزاد درست کنیم.» بدون اینکه به این مسئله فکر کنند که نهادهای غارتگر، چنان تثبیت شده که وقتی اینکه تو وارد این معادله شدی، با آن بنیادها و الگوهای غارت که به شکل تاریخی در جامعه ریشه دوانده‌اند، می‌خواهی چه‌کار کنی؟

جریان دوم که خود را ذیل نوع خاصی از تفکر انتقادی یا چپ تعریف می‌کند، فراموش کرده است که شما با مصرف‌کردن مفاهیم انتقادی به نام مبارزه با امپریالیسم، امکاناتی را که در این مفاهیم برای مبارزات آتی وجود دارد، سلب می‌کنید. چون شما به جای تقابل با استراتژی‌های استعماری، در حال تکرار گفتار مضمحل شده شوروی‌گرایانه هستید. اندیشه انتقادی باید بتواند با برگشت به زمین تاریخی خودش، وضعیت را توضیح‌پذیر کند.

بنیادگراها در مقابل استعمارزده‌ها، کاریکاتورهای لیبرالیسم در برابر اشباح مارکسیست هستند و صحنه جدی منازعه ما - چه در فضای ژورنالیستی و چه در ساختارهای دیگر - جز مواردی معدود که می‌توان با آن‌ها مواجه شد، فاقد گفتمانی است که بتواند وضعیت تاریخی ما را نمایندگی کند. قلمرو قدرت سیاسی و گفتمان‌های سیاسی که طی دو دهه اخیر، مدام موضع عوض می‌کنند و خودشان را به‌عنوان «تغییر» به ما نشان می‌دهند که دقیقاً دچار همین بحران هستند. یعنی لحظه‌ای که قدرت مبتذل می‌شود و بدیهی است که مقاومت را مبتذل کند. قدرت مبتذل، مقاومت را مبتذل می‌کند. آن‌چنان که شما در آثار متفکرانی که راجع به این موضوع صحبت می‌کنند، می‌بینید که می‌گویند فاشیسم دو جزء دارد: «خشونت فاشیستی و یک ضدخشونت فاشیستی که می‌خواهد مقابل این بایستد.» نیروی کین‌توز که غایتش در مواجهه با امر سیاسی، صرفاً کین‌توزی است. اساساً اینجا دقیقاً بحثی است که امر سیاسی از بین می‌رود.

این صحنه که فاقد نگاه سیاسی شده، نمی‌تواند در وهله نهایی تشخیص درستی بدهد. باید در عین اینکه به‌شدت مراقب استعمار خارجی هست، هر شکلی از استراتژی‌های استعماری در داخل را هم هدف بگیرد. درست از دل تولد چنین گفتمانی است که شما می‌توانید راه رهایی را پیدا کنید؛ وگرنه، خرج‌کردن مفاهیم انتقادی بدون داشتن چشم‌اندازی به جامعه ایران و تحولات تاریخی آن، خصوصاً بعد از صفویه، بی‌فایده و بی‌نتیجه است. وقتی تاریخ را از علوم انسانی زدودید، وقتی اندیشه درون‌ماندگار را از علوم انسانی زدودید و آدم‌ها و تربیت‌شدگان علوم انسانی به تکنسین‌های اقتصاد، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، مدیریت یا چیزی از این قبیل تبدیل شدند، دچار بحران می‌شویم.

اینجا و در این فراز، بحث فلسفی بسیار مهمی است که باید فراتر از احکام تعیینی، به تعبیر کانتی کلمه - که هر جزئی را ذیل پیش موجود جای دهیم - باید حکم تأملی داشته باشیم؛ یعنی فردیت تاریخی پدیده‌هایی را که پیش روی تو هست، با مراجعه به لحظه ماندگار تاریخی خودش، فهم‌پذیر کنیم و این جز با داشتن فیگوری که بتواند یک شخصیت پژوهشی که زهد و ریاضت پژوهشگرانه را کشیده باشد، ممکن نیست. اما زمانی که قدرت سیاسی طوری مبتذل شد که دانشگاه‌ها، مستعمره ایدئولوژی‌های بنیادگرایانه گردیده و تسلط مجموعه بوروکرات یا مجموعه ایدئولوگ در قلمرو فضاهای دانشگاهی غلبه کرد، آن‌هایی که می‌خواهند کار علمی انجام دهند، به حاشیه رانده می‌شوند. در چنین فضائی نمی‌توان گفتار عالمانه داشت. اینجاست که یک ژورنالیسم زرد - با احترام به روزنامه‌نگاران باشخصیتی که جامعه ایران دارد و متأسفانه خیلی وقت‌ها در اقلیت قرار می‌گیرند - یا ژورنالیسم توییتری - اینستاگرامی، ادعا و توهم توضیح‌پذیر وضعیت موجود و مطلوب را از آنِ خود می‌کند. این است که وضعیت، فاقد گفتار رهایی‌بخش می‌شود.

بنیادگراها در مقابل استعمارزده‌ها، کاریکاتورهای لیبرالیسم در برابر اشباح مارکسیست هستند و صحنه جدی منازعه ما - چه در فضای ژورنالیستی و چه در ساختارهای دیگر - جز مواردی معدود که می‌توان با آنها مواجه شد، فاقد گفتمانی است که بتواند وضعیت تاریخی ما را نمایندگی کند.

 

نظریات تکراری و توهمِ شناختِ جامعه ایران

آنچه درباره وضعیت ایران معاصر می‌توان صورت‌بندی کرد، این است؛ جنگ آشکار کرد که گفتارهای ظاهراً عالمانه و سیاسی، دیگر کار نمی‌کنند. من گفتار بنیادگرا را توصیف کردم. نظریه جامعه توده‌وار، نظریه جامعه توتالیتر، نظریه جامعه فروپاشیده، جامعه استبدادزده، ژانرهای خلقیات ایرانی و... همه‌شان کلیشه‌هایی هستند که هر جا هم در تاریخ نظریه‌شان شکست می‌خورد، آن را به‌عنوان لحظه پیروزی خودشان در نظر می‌گیرند. هیچ‌یک از این‌ها نمی‌توانند واکنش اجتماعی ایرانیان به جنگ را تحلیل کنند. پس مدتی سکوت می‌کنند؛ درست مثل سکوتشان بعد از جنگ هشت‌ساله، سکوتشان در دوران انقلاب و چند سال بعد از آن یا سکوتشان در بازه سال‌های ۷۶ تا ۸۱ و ۸۲. اما به‌محض اینکه وضعیت به‌نوعی ثبات برمی‌گردد، دوباره با سروصدا و همان کلیشه‌های تکراری، پیدایشان می‌شود و تصور می‌کنند که درباره جامعه نظریه‌پردازی می‌کنند.

راه‌حل چیست؟ جز بازگشت به مطالعات تاریخی، جز توجه به مسئله استعمار و استراتژی‌های استعماری و جز دفاع از لحظه‌ای که بتواند نیروی پیش‌رانِ لحظه‌های پیشاگفتمانی در حیات تاریخی و اجتماعی ایرانیان را به سخن درآورد، نمی‌توان درباره برون‌رفت صحبت کرد. این هیچ منافاتی با سیستم سیاسی و مسئولیت سیستم برای دفاع از سرزمین و برقراری امنیت ندارد. تحلیل من، یک تحلیل اجتماعی - تاریخی است و هیچ منافاتی با این ندارد که شما در بحران‌های جنگ، باید تمام‌قد از خاک و سرزمینتان دفاع کنید.

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :