گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ دکتر «نرگس باجغلی» [1] - انسانشناس و استاد مطالعات خاورمیانه در دانشگاه «جانز هاپکینز» - در مقالهای که وبسایت «فارن افرز» آن را منتشر کرده است، تحلیل دقیقی از راهبرد ایران در مواجهه با آمریکا و اسرائیل در جنگ کنونی ارائه داده و نشان میدهد که موفقیت راهبردی ایران در جنگ، بیشتر بر پایه برنامهریزی بلندمدت، استراتژی نامتقارن و فشار اقتصادی است تا نبردهای مستقیم نظامی.
ایران از دههها تجربه جنگ ایران و عراق و تحریمهای اقتصادی بهره برده تا یک دکترین «بقا و فرسایش» را شکل دهد؛ هدف این است که با دوامآوردن در برابر ضربات و واردکردن خسارت کافی، هزینه رویارویی با ایران برای دشمنان غیرقابلتحمل شود. به گفته وی، ایران چند دهه است که خود را برای این رویارویی آماده کرده و حتی ترور فرماندهان نیز نتیجه معکوسی به بار آورده است و نسل جدید فرماندهان جوان و جنگدیده، ریسکپذیرتر و مصممتر از نسل پیشین هستند. «باجغلی» تأکید میکند که ایران با شکاف انداختن میان آمریکا و کشورهای خلیجفارس و زیرسؤالبردن قابلیتهای واشنگتن در تأمین امنیت اعراب خلیجفارس، هزینه حضور آمریکا در منطقه را برای متحدان عرب افزایش داده است. وی در نهایت میافزاید: «هرچند ایالات متحده و اسرائیل ممکن است در نبردهای تاکتیکی پیروز شوند، اما این ایران است که با ۳۵ سال آمادهسازی و راهبرد حساب شده پیروزی استراتژیک را در این جنگ به دست آورده است.»
ایران در حال پیروزی است
با ارزیابیها و سنجشهای متعارفِ جنگهای کلاسیک، ایران در برابر ایالات متحده و اسرائیل عملکرد خوبی ندارد. دشمنانش در حال نابودکردن اهداف حیاتی در داخل ایران هستند، فرماندهانش را میکشند و توان نظامیاش را تضعیف میکنند. اما اینها معیارهای درستی برای ارزیابی جایگاه ایران در این جنگ نیستند. معیار درست این نیست که ایران تا چه حد در حال تحمل ضربات است، هرچند که واقعاً چنین میکند. پرسش تعیینکننده زمانی مطرح میشود که درگیریها پایان یابد: آیا تهران به اهداف راهبردی خود دست یافته است یا نه؟ از این منظر، ایران در حال پیروزی است.
آیتالله خامنهای و نسلی از فرماندهان نظامی که در جنگ ۸ساله حضور داشتند، به این برداشت بنیادین رسیدند: تا زمانی که ایران بر حاکمیت و استقلال خود پافشاری کند، با فشار مستمر و هماهنگ از سوی آمریکا روبهرو خواهد بود.
این نتیجه تصادفی نیست. تهران از حدود چهار دهه پیش یعنی از زمانی که حکومت انقلابی تازهتأسیس با نخستین آزمون بزرگ نظامی خود در جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸) روبهرو شد، برای این رویارویی آماده شده است. ایران اکنون نیز در حال اجرای راهبردی است که توانسته سامانههای کلیدی پدافند هوایی آمریکا و اسرائیل را خنثی کند، به پایگاههای نظامی آمریکا در خلیجفارس آسیب جدی وارد آورد، هزینههای اقتصادی قابلتوجهی تحمیل کند و میان ایالات متحده و متحدان عرب خلیجفارس، شکاف بیندازد. به بیان دیگر، جمهوری اسلامی نهتنها از بمباران آمریکا و اسرائیل جان به در میبرد، بلکه مشکلات اقتصادی و سیاسی جدی که برای رقبایش ایجاد میکند، در سطحی راهبردی کفه ترازو را به سود ایران سنگین کرده است.
درسهای جنگ ۸ساله
رهبر عالی ایران - [آیتالله] علی خامنهای - به یک برنامهریزی راهبردی نظارت داشت که در این جنگ به سود نظام ایران عمل میکند. آیتالله خامنهای که در حملات هوایی اولیه آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه (۹ اسفند) کشته شد، پس از درگذشت [آیتالله] «روحالله خمینی» در سال ۱۹۸۹، گزینهای بدیهی برای رهبری جمهوری اسلامی به شمار نمیرفت. او از نظر مرجعیت دینی، چهرهای با اقتدار برجسته نبود و جایگاه حوزویاش در مقایسه با بسیاری از همتایانش محدودتر بود. اما تجربهاش بهعنوان رئیسجمهور ایران در دوران جنگ ایران و عراق، به او آموزشی سیاسی و راهبردی داد که اهمیتش از هر رتبه روحانی بیشتر بود.
در ایران، جنگ با عراق صرفاً بهعنوان یک درگیری دوجانبه به یاد آورده نمیشود. تهران آن را بهدرستی نوعی جنگ نیابتی میدید؛ جنگی که در آن آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی و بخش بزرگی از جهان عرب، با ارائه تسلیحات، اطلاعات و پوشش دیپلماتیک، از عراقِ «صدام حسین» حمایت میکردند؛ در حالی که ایران، تازه از انقلاب ۱۹۷۹ بیرون آمده و تا حد زیادی بهتنهایی میجنگید. خامنهای و نسلی از فرماندهان نظامی که در آن جنگ حضور داشتند، به این برداشت بنیادین رسیدند: تا زمانی که ایران بر حاکمیت و استقلال خود پافشاری کند، با فشار مستمر و هماهنگ از سوی ایالات متحده روبهرو خواهد بود؛ فشاری که در هر لحظه میتواند به جنگی تمامعیار تبدیل شود.
تهران همچنین از جنگ ایران و عراق، شیوهای از جنگ نامتقارن را که از سر ضرورت شکل گرفته بود، با خود به همراه آورد. در طول آن جنگ، ایران از دسترسی به منابع تسلیحات متعارف محروم شده بود. ایالات متحده در سال ۱۹۷۹ یک تحریم جامع تسلیحاتی علیه ایران اعمال کرد و بیشتر کشورهای جهان نیز دیگر سلاحهای متعارف در اختیارش نمیگذاشتند. در مقابل، عراق میتوانست از تسلیحات و اطلاعات غربی، تجهیزات شوروی و منابع مالی کشورهای خلیجفارس بهره ببرد. ایران که با دشمنی دارای برتری متعارف روبهرو و همزمان در شرایط تحریم بود، ناچار به ابتکار عمل شد؛ از جمله با توسعه تاکتیکهایی مانند مینگذاری و استفاده از نیروهای نامنظمِ باانگیزه که وابسته به تجهیزات گرانقیمت یا زنجیرههای تأمین بینالمللی نبودند.
تا زمانی که جنگ کنونی آغاز شد، ایران ۳۵ سال صرف آموختن چگونگی جنگیدن و مهمتر از آن، چگونگی بقا در برابر دشمنانی بهمراتب قدرتمندتر کرده بود.
آنچه در ابتدا بداههپردازی بود، بهتدریج به یک دکترین منسجم تبدیل شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در نخستین سالهای انقلاب تأسیس شد و در جنگ با عراق آبدیده گشت، به کانون نهادیِ راهبرد «بازدارندگی نامتقارن» بدل شد: ایجاد یک زیرساخت گسترده نظامی - صنعتی، پرورش هدفمند متحدان غیردولتی، دفاع پیشدستانه فراتر از مرزهای ایران و اعمال قدرت بهگونهای که ایران را در معرض تلافی مستقیم قرار ندهد. در دهههای بعد، این دکترین تکامل یافت و گسترش پیدا کرد. ایران در لبنان حضور عمیقتری یافت؛ جایی که سپاه به شکلگیری حزبالله لبنان بهعنوان یک نیروی نظامی واقعی کمک کرد. پس از تهاجم آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، شبهنظامیان موردحمایت ایران، شیوههای تازهای برای مقابله با قدرتمندترین ارتش متعارف جهان توسعه دادند؛ از جمله شبکههای پیشرفته بمبهای کنار جادهای، هدفگیری مبتنی بر اطلاعات علیه نیروهای آمریکایی و استفاده از نیروهای همپیمان برای حفظ «انکارپذیری». در جریان جنگ داخلی سوریه از سال ۲۰۱۱، مستشاران سپاه و نیروهای همپیمان - از جمله حزبالله لبنان - در یک درگیری پیچیده با طیفی از نیروهای مخالف، گروههای جهادی و جناحهای موردحمایت غرب مشارکت کردند و نسلی تازه از فرماندهان با تجربه عملیاتی پیشرفته پدید آمد.
تا زمانی که جنگ کنونی آغاز شد، ایران ۳۵ سال صرف آموختن چگونگی جنگیدن و مهمتر از آن، چگونگی بقا در برابر دشمنانی بهمراتب قدرتمندتر کرده بود. این درسها امروز در نحوه عملکرد ایران بهوضوح دیده میشود. همان شبکههای لجستیک غیرمتمرکزی که ایران برای جابهجایی نیرو و تجهیزات در عراق و سوریه ایجاد کرده بود، اکنون برای حفظ زنجیرههای تأمین در زیر بمباران به کار گرفته میشوند. همان انعطافپذیری دکترین که نیروهای موردحمایت ایران را در برابر نیروهای آمریکایی در عراق مؤثر کرده بود، توانایی جذب ضربات، پراکنده شدن و بازسازماندهی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی امکان داده است که باوجود ترور فرماندهان ارشد همچنان به کار خود ادامه دهد. دههها آمادگی، اکنون به کار آمده است.
سلاح اقتصادی
ایران مدتهاست که خود را برای یک جنگ اقتصادی نیز آماده کرده است. طی دههها، این کشور با رژیمی از تحریمها - که عمدتاً توسط ایالات متحده طراحی شده - مواجه بوده است؛ تحریمهایی که ایران را از بازارهای مالی بینالمللی جدا کرده، داراییهایش را مسدود ساخته، درآمدهای نفتیاش را محدود کرده و آن را از نظام تجارت جهانی کنار گذاشته است. این حذف، منطق راهبردی خاص خود را ایجاد کرد: کشوری که از نظام سرمایهداری جهانی بیرون رانده شده، انگیزهای برای حفظ ساختار آن ندارد؛ بلکه برعکس، انگیزه دارد آن را تهدید کند. ایران اکنون دقیقاً در همین مسیر حرکت میکند. هدفگیری زیرساختهای انرژی، فشار بر تنگه هرمز و حملات به بنادر، بانکها و شرکتهای فناوری در سراسر خلیجفارس، اقدامات تصادفی یا صرفاً تنشزا نیستند؛ بلکه بخشی از یک کارزار نظاممند علیه بنیانهای اقتصادی نظم منطقهایِ تحت رهبری آمریکا هستند؛ نظمی که تا حد زیادی برای مهار ایران شکل گرفته است.
همان شبکههای لجستیک غیرمتمرکزی که ایران برای جابهجایی نیرو و تجهیزات در عراق و سوریه ایجاد کرده بود، اکنون برای حفظ زنجیرههای تأمین در زیر بمباران به کار گرفته میشوند.
عنصر محوری این طراحی، تنگه هرمز است؛ گلوگاهی حیاتی که حدود یکپنجم نفت جهان و یکسوم کود شیمیایی از آن عبور میکند. ایران قادر نیست این آبراه را به طور کامل مسدود کند، اما نیازی هم به این کار ندارد. تهدید معتبر به اختلال، کافی است تا بازارهای انرژی را متلاطم کند، هزینههای بیمه حملونقل دریایی را افزایش دهد و ایالات متحده را وادار کند منابع نظامی عظیمی را صرف مأموریت دفاعیِ باز نگهداشتن مسیرهای تجاری کند؛ منابعی که در غیر این صورت میتوانست برای اهداف تهاجمی به کار رود. از اواسط دهه ۱۹۷۰، تولیدکنندگان خلیجفارس در ازای حمایت نظامی آمریکا، بیشتر صادرات نفت خود را بر پایه دلار قیمتگذاری کردهاند. ایران که خود از نظام «پترو دلار» کنار گذاشته شده، اکنون عملاً این سازوکار را به گروگان گرفته است.
پیامدهای این روند، فراتر از درگیری کنونی خواهد رفت. هر ماهی که بازارهای انرژی بیثبات باقی بمانند، هزینههای حملونقل بالا بماند و سرمایهگذاران خلیجفارس در حالت عدم قطعیت باشند، استدلال برای تسویه نفت بر پایه دلار رفتهرفته تضعیف میشود. ایران بهتنهایی نمیتواند این نظام را برچیند، اما میتواند با دنبالکردن معاملات نفتی بر پایه «رنمینبی» چین و تسریع گفتوگوها که هماکنون در پکن، مسکو و ریاض جریان دارد، درباره گزینههای جایگزین به این روند شتاب دهد. همه اینها برای تهران هزینه راهبردی نسبتاً اندکی دارد، اما برای واشنگتن، هزینه دفاع از تنگه و ساختار اقتصادیای که به آن متکی است، بهمراتب سنگینتر است.
ایجاد شکاف بین اعراب و آمریکا
اما شاید پایدارترین پیامدِ راهبرد ایران، شکافی باشد که میان ایالات متحده و شرکایش در خلیجفارس ایجاد میکند. از سال ۱۹۷۹، واشنگتن شبکهای امنیتی در سراسر خلیجفارس ایجاد و حفظ کرده که اساساً برای مهار ایران طراحی شده است. پایگاههای نظامی که آمریکا در ابتدا به طور موقت در بحرین، کویت، قطر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی در جریان و پس از جنگ خلیجفارس ایجاد کرده بود، بهتدریج به حضوری دائمی تبدیل شدند. معاملهای که ایالات متحده با این کشورها انجام داد، روشن بود: دولتهای خلیجفارس در مسائل امنیت منطقهای با واشنگتن همسو شوند؛ از جمله بعدها با عادیسازی یا دستکم تحمل روابط امنیتی آمریکا و اسرائیل و در مقابل از تضمینهای امنیتی آمریکا و امکان بهرهمندی از نظم تحت رهبری آن برخوردار شوند.
فشار بر تنگه هرمز و حملات به بنادر، بانکها و شرکتهای فناوری در سراسر خلیجفارس از سوی ایران، اقدامات تصادفی یا صرفاً تنشزا نیستند؛ بلکه بخشی از یک کارزار نظاممند علیه بنیانهای اقتصادی نظم منطقهایِ تحت رهبری آمریکا هستند.
تهران این روابط را نه صرفاً دفاع جمعی، بلکه نوعی ائتلاف تهاجمی تفسیر میکرد که در نهایت میتواند علیه نظام ایران به کار گرفته شود. از نگاه ایران، این نظامِ تحت رهبری آمریکا میتوانست در صورت وقوع جنگ، با قطع تجارت، خفه کردن اقتصاد و فراهمکردن زیرساختهای لجستیکی برای کارزاری نظامی با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی علیه آن بسیج شود. درعینحال، تهران دریافته بود که نقطه ضعف این نظام، وابستگی آن به همراهی کشورهای خلیجفارس است؛ یک همراهی که به میزان پایبندی آمریکا به تعهدات امنیتیاش بستگی دارد. بااینحال، برای سالها هرگونه اصطکاک آنقدر محدود بود که ایران نتواند از آن بهرهبرداری کند. دولتهای خلیجفارس شاید نسبت به برخی سیاستهای آمریکا تردیدهایی داشتند، اما به اصل این معامله اعتماد نمودند.
این اعتماد از سال ۲۰۱۹ ترک برداشت؛ زمانی که آمریکا از عربستان سعودی در برابر حملات منتسب به ایران علیه تأسیسات نفتیاش دفاع نکرد. این شکافها زمانی عمیقتر شد که آمریکا در سال ۲۰۲۵ مانع از حمله اسرائیل به مذاکرهکنندگان حماس در دوحه - پایتخت قطر - نشد. جنگ کنونی این معامله میان آمریکا و کشورهای خلیجفارس را بیشازپیش تحتفشار قرار داده است. این جنگ، نوعی عدم تقارن در تعهدات آمریکا را آشکار کرده است. سامانههای پدافند هوایی آمریکا و اسرائیل، عمدتاً برای حفاظت از اسرائیل به کار گرفته شدهاند، درحالیکه کشورهای خلیجفارس، شاهد سوختن زیرساختهای خود بدون سطحی معادل حفاظت بودهاند. پیامی که در ابوظبی، دوحه، کویت، منامه و ریاض دریافت میشود، این است که ایالات متحده، در صورت اجبار به انتخاب، امنیت اسرائیل را بر امنیت خلیجفارس ترجیح خواهد داد.
ایران دهههاست که با موفقیتی محدود، در تلاش بوده این پیام را از طریق دستوردادن به حملات هدفمند برای آزمودن واکنش واشنگتن و هشدار به افکار عمومی کشورهای خلیجفارس درباره غیرقابلاعتماد بودن آمریکا - از جمله با برجستهکردن شکاف میان تعهدات اعلامی واشنگتن و رفتار واقعی آن در جنگهای عراق و غزه - منتقل کند. اما اکنون جنگ آمریکا با ایران، پیام تهران را با وضوح بیشتری به مقصد رسانده است.
کشورهای خلیجفارس، طرفدار ایران نیستند. آنها از ایران هراس دارند و از هدف قرارگرفتن داراییهای اقتصادی و زیرساختهایشان خشمگیناند. اما درعینحال، برای نخستینبار در یک نسل، بهطورجدی در حال تردید درباره ارزش همراستایی خود با واشنگتن هستند. همین تردید دقیقاً همان چیزی است که ایران در پی آن بوده است: خلیج فارسی که دیگر به طور کامل به تضمینهای امنیتی آمریکا اعتماد ندارد، کمتر تمایل خواهد داشت میزبان پایگاههای نظامی ایالات متحده باشد، اطلاعات در اختیار آن بگذارد یا عملیات نظامی آمریکا در منطقه را تأمین مالی کند. امنیت بلندمدت ایران نه به شکست نظامی آمریکا، بلکه به این وابسته است که هزینه حضور آمریکا در خلیجفارس را آنقدر از نظر سیاسی برای دولتهای عربی میزبان بالا ببرد که ادامه آن دیگر قابلتحمل نباشد.
پیامی که در ابوظبی، دوحه، کویت، منامه و ریاض دریافت میشود، این است آمریکا در صورت اجبار به انتخاب، امنیت اسرائیل را بر امنیت خلیجفارس ترجیح خواهد داد.
پارادوکسِ قطع سر
ایالات متحده و اسرائیل به پیروزیهای تاکتیکی در جنگ دست یافتهاند، اما در تحقق اهداف راهبردی خود یعنی ازکارانداختن توان نظامی ایران برای تهدید نظم منطقهای و آنگونه که برخی جناحها در هر دو دولت هنوز امید دارند - تحمیل تغییر رژیم - با دشواری روبهرو هستند. آنها برای رسیدن به این اهداف، بهشدت به ترورهای هدفمند تکیه کردهاند؛ با این فرض که حذف رهبران سیاسی ایران و فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی میتواند توانمندیهای ایران را تضعیف و آن را از اقدام بازدارد. اما این نظریه در مواجهه با واقعیت دوام نیاورده است.
ایران انتظار داشت که حملات «قطع سر» در هر درگیری جدی با ایالات متحده یا اسرائیل نقش مهمی داشته باشد. تهران در دهههای اخیر بهدقت دیده بود که آمریکا و اسرائیل با دشمنان خود چه کردهاند: هدف قراردادن صدام حسین، ترورهای سازمانیافته فرماندهان حزبالله در لبنان و کشتن فرمانده نیروی قدس سپاه - قاسم سلیمانی - در سال ۲۰۲۰. حتی پیشتر در جریان جنگ ایران و عراق، ازدستدادن فرماندهان، آسیبپذیریهای خطرناکی برای تهران ایجاد کرده بود.
برای جلوگیری از تکرار همان وضعیت در جنگ آمریکا یا اسرائیل، جمهوری اسلامی طی چهار دهه گذشته به طور آگاهانه ساختار فرماندهی نظامی خود را غیرمتمرکز کرده، اختیار سیاسی را میان گرههای منطقهای توزیع کرده که قادرند بهصورت مستقل عمل کنند و در هر سطح از سپاه و ساختار حکمرانی، چندین جانشین بالقوه پرورش داده است. تا اینجا، این راهبرد به نظام ایران امکان داده است که در جنگ کنونی، با وجود ترور شمار زیادی از رهبران بلندپایه، همچنان پابرجا بماند.
امنیت بلندمدت ایران نه به شکست نظامی آمریکا، بلکه به این وابسته است که هزینه حضور آمریکا در خلیجفارس را آنقدر از نظر سیاسی برای دولتهای عربی میزبان بالا ببرد که ادامه آن دیگر قابلتحمل نباشد.
همچنین کارزار «قطع سر»، مشکلی برای ایالات متحده ایجاد کرده که به نظر میرسد واشنگتن آن را پیشبینی نکرده بود: فرماندهان ایرانی که جایگزین کشتهشدگان شدهاند، از بسیاری جهات خطرناکتر از پیشینیان خود هستند. آنها جوانترند، در عراق با نیروهای آمریکایی جنگیدهاند، در لبنان و سوریه در کنار حزبالله لبنان با اسرائیل درگیر شدهاند و با اطمینانی قابلتوجه باور دارند که در آن میدانها به شکست قدرتمندترین ارتشهای جهان کمک کردهاند. آنها احتیاط نسل قدیمیتر رهبران را - که هزینههای انسانی فاجعهبار جنگ ایران و عراق را به یاد داشتند - ندارند. افزون بر این، با فشاری نهادی روبهرو هستند که هر رهبر جدیدی با آن مواجه است: ضرورت اثبات خود.
نتیجه قابلپیشبینی این است که بهجای بازدارندگی، نیروهای نظامی ایران تهاجمیتر خواهند شد. اگر چیزی باشد، «قطع سر» میتواند همان تشدید تنشی را تسریع کند که قرار بود از آن جلوگیری نماید. اگر جمهوری اسلامی از این جنگ جان سالم به در ببرد، رهبری آن در اختیار فرماندهانی جوانتر و آبدیده تر در میدان نبرد خواهد بود که باور دارند باوجود هزینههای سنگین، ایالات متحده و اسرائیل را شکست دادهاند. ایرانِ پس از جنگ با چنین رهبرانی، نه کشوری معتدلتر، بلکه کشوری تجدیدنظرطلبتر خواهد بود.
بقا و فرسایش
در قلب دکترین راهبردی ایران یک عبارت کلیدی قرار دارد: «بقا و فرسایش.» هدف این نیست که ایران ایالات متحده یا اسرائیل را به معنای متعارف شکست دهد؛ بلکه هدف این است که به هر دو نشان دهد هزینه رویارویی با ایران - از نظر نظامی، اقتصادی و سیاسی - غیرقابلتحمل است. وظیفه تهران این است که بهاندازه کافی در برابر ضربات دوام بیاورد و در مقابل، آنقدر خسارت وارد کند که اراده آمریکا و اسرائیل برای ادامه درگیری فروبپاشد.
ترور فرماندهان برای آمریکا و اسرائیل نتایج معکوسی به بار آورده است و نسل جدید فرماندهان جوان و جنگدیده، ریسکپذیرتر و مصممتر از نسل پیشین هستند.
این راهبرد، دستکم در حال حاضر کارآمد به نظر میرسد. ایران در حال تحمل ضربات است و همچنان عملکرد سیاسی، اقتصادی و نظامی خود را حفظ کرده است. ساختار فرماندهی نظامی آن غیرمتمرکز شده و نسل جدید فرماندهان، حتی بیش از نسل پیشین تمایل به جنگیدن دارد. طراحی اقتصادی ایران نظمی را که واشنگتن طی دههها در خلیجفارس ساخته، به چالش کشیده است. شکاف میان ایالات متحده و شرکایش در خلیجفارس در حال گسترش است؛ درحالیکه این کشورها با اکراه، پیوستن به جنگ در کنار واشنگتن را بررسی میکنند. اگر این روندها همچنان به سود تهران پیش برود، جنگ میتواند در حالی پایان یابد که جمهوری اسلامی آسیبدیده اما پابرجا باقیمانده، درحالیکه ائتلاف آمریکا و کشورهای خلیجفارس دچار شکاف شده است. این امر میتواند توان آمریکا برای اعمال قدرت در منطقه را برای سالها محدود کند. در چنین سناریویی، ایران ممکن است در توانمندیهای متعارف خود تضعیف شود، اما در مهمترین توان راهبردیاش قدرتمندتر گردد: توانایی اثباتشده برای دفاع از حاکمیت خود در برابر قدرتمندترین ارتشهای جهان. آمریکا و اسرائیل، با قدرت آتش چشمگیرشان ممکن است در نبردها برتری داشته باشند؛ اما ایران با ۳۵ سال آمادگی و راهبردی که برای دوامآوردن - نه صرفاً برتری آتش - تنظیم شده، ممکن است در جنگ پیروز شود.
https://www.foreignaffairs.com/iran/irans-long-game
[1] . NARGES BAJOGHLI
/انتهای پیام/