گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «جیسون براونلی» [1] - استاد علوم سیاسی در دانشگاه تگزاس - در گفتوگو با وبسایت مجله اینترنتی «ژاکوبین» توضیح میدهد که چرا جنگ تحمیلی کنونی ترامپ علیه ایران به یک باتلاق برای آمریکا تبدیل شده است. به گفته وی، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران به هیچ یک از اهداف خود نرسیده است. ترامپ نه توانست نظام جمهوری اسلامی را سرنگون کند، نه کشور تجزیه شد. جیسون براونلی تأکید میکند که هدف ترامپ در جنگ با ایران، مقابله با تنها قدرت منطقهای مستقلی است که در منطقه خاورمیانه جلوی هژمونی آمریکا ایستاده است.
حمله، بهانهای برای ساخت سلاح توسط ایران
فکر میکنم بهتر است بحث را با این شروع کنیم که بفهمیم پشت حمله آمریکا به ایران چه چیزی قرار دارد. معمولاً وقتی آمریکا به یک حکومت حمله میکند، دستکم تلاش میکند ظاهری از یک توضیح منسجم ارائه دهد و سعی میکند برای افکار عمومی توضیح دهد که نوعی منفعت مستقیم در میان است یا دستکم تهدیدی مستقیم وجود دارد که آمریکا را وادار کرده یا بهصورت پیشگیرانه حمله کند، اما آنچه در این جنگ واقعاً جلبتوجه میکند، این است که اگر هم هدف مشخصی وجود دارد، دولت آمریکا آن را با ما در میان نمیگذارد.
هدف ترامپ در جنگ با ایران مقابله با تنها قدرت منطقهای مستقلی است که در منطقه خاورمیانه جلوی هژمونی آمریکا ایستاده است.
براونلی: ادعای تهدید بودن ایران حتی شبیه بزرگنمایی تهدید به سبک «خلیج تونکین» در ویتنام هم نیست. گفتوگوهای دیپلماتیک فعالی در جریان بود و نماینده عمان میگفت که همه چیز بسیار خوب پیش میرود. اما ناگهان حملهای غافلگیرکننده از سوی اسرائیل و آمریکا انجام شد. روایتی که به نظر میرسد روی آن به توافق رسیدهاند، این است که یک تهدید قریبالوقوع وجود داشته یا اینکه ایران قرار بوده ناگهان حمله کند یا اسرائیل به ایران حمله میکرد و سپس ایران به آمریکا ضربه میزد. این روایت چندان قابلباور به نظر نمیرسد. این که ایران در آستانه دستیابی به سلاح هستهای یا در آستانه حمله قرار داشت، هر دو نامحتمل به نظر میرسد. ترامپ در حمله سال گذشته (خرداد ۱۴۰۴) ادعا کرده بود که تأسیسات هستهای ایران را نابود کرده است. ایده کشیدهشدن آمریکا به جنگ توسط اسرائیل از قبل مطرح بوده است. اما هم این ایده و هم این تصور که ایران احتمالاً به ساخت سلاح هستهای نزدیک است، باتوجهبه تحولات یک سال گذشته، خندهدار به نظر میرسند.
آنچه این ادعا را نامحتمل میکند، این است که ایران در ده سال گذشته بارها و بهروشنی اعلام کرده است که ترجیح میدهد به سمت ساخت سلاح هستهای نرود. بااینحال، هر کاری که آمریکا در چهار سال گذشته انجام داده، فقط این گزینه را برای ایران جذابتر کرده که واقعاً به سمت ساخت چنین سلاحی برود؛ چرا که اگر ایران بخواهد از تیررس آمریکا و اسرائیل دور بماند باید به یک بازدارندگی مؤثرتر دست پیدا کند. پس اگر هدف این است که ایران به سمت سلاح هستهای نرود، چرا باید مدام مذاکرات را تضعیف کرد و در نتیجه، این تصمیم را برای ایران منطقیتر ساخت؟
براونلی: درسی که نه فقط برای ایران بلکه برای دیگر حکومتها در گذشته هم قابل برداشت بوده، این است که میانهروی و رفتار معقول میتواند خطرناک باشد. آمریکا زمانی تمایل به حمله پیدا میکند که یک کشور در حال امتیازدادن و مذاکره با حسننیت است. در واقع همانطور که شما گفتید، ایران تحت رهبری [آیتالله] علی خامنهای حداکثر در تلاش بود وارد چیزی شود که به «باشگاه ژاپن» معروف است؛ یعنی داشتن یک برنامه هستهای غیرنظامی قوی که طبق حقوق بینالملل و پیمان عدم اشاعه سلاحهای هستهای (NPT) مجاز است و سلاح هستهای تولید نمیکند، اما در صورت نیاز میتواند در عرض چند ماه به آن نزدیک شود. این همان وضعیتی است که ژاپن و تعدادی دیگر از متحدان آمریکا دارند؛ بنابراین نوعی ظرفیت بالقوه برای تسلیحاتیشدن وجود دارد، اما لزوماً هرگز به مرحله اجرا نمیرسد و این کاملاً در چارچوب «ان پی تی» است؛ پیمانی که ایران آن را برخلاف اسرائیل امضا کرده است. از این منظر، خروج آمریکا از توافق برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) در دوره نخست ترامپ و همچنین تشدید فشارها بر ایران در سالهای اخیر - حتی در دوران دولت بایدن - نشاندهنده رویکردی است که هدفش فرسوده کردن یک کشور و یک حکومت است که نه تهدیدی ایجاد کرده و نه از قواعد بینالمللی تخطی کرده است؛ بلکه برعکس، در چارچوب هنجارها و قوانین پذیرفتهشده جهانی عمل کرده است.
به نظر من، یک هدف مطلوب و یک گزینه جایگزین در حال شکلگیری است. هدف مطلوب اساساً ربطی به سلاح هستهای یا تهدید و اینطور مسائل ندارد؛ بلکه این است که آمریکا میخواهد یک رژیم متفاوت در قدرت ببیند یا حتی فراتر از آن، تجزیه کشور - تقسیم ایران به واحدهای کوچکتر - تا به طور ساختاری و سیستماتیک تضعیف شود و دیگر آن قدرت منطقهای سابق نباشد. گزینه جایگزین چیزی است که اکنون در حال تبلیغ آن هستند؛ چیزی شبیه به «چمنزنی» - همان رویکردی که اسرائیل در قبال سرزمینهای اشغالی دارد - و یعنی هر چند سال یکبار به آن حمله میکنید تا مطمئن شوید تهدید نظامی شکل نگیرد و هر ظرفیتی که ایجاد میشود، دوباره تضعیف و خنثی شود. بهاینترتیب، آنها را در وضعیت محدود و ناتوان نگه میدارید. اگر از این زاویه نگاه کنیم، انگیزه کاملاً ژئوپلیتیک است و به تغییر موازنه قدرت در منطقه مربوط میشود. هیچ ارتباطی با تهدیدات نظامی مستقیمی که گفته میشود ایران متوجه اسرائیل یا آمریکا میکند، ندارد.
درسی که این جنگ به ایران و سایر کشورها داد، این است که آمریکا زمانی تمایل به حمله پیدا میکند که یک کشور در حال امتیازدادن و مذاکره با حسننیت است.
براونلی: بله. اگر بخواهیم از چیزی بهعنوان «تهدید» یا مسئلهای که باید با آن مقابله شود نام ببریم، آن در واقع مقابله با ایران بهعنوان یک قدرت مستقل در منطقه است. آنچه میبینیم، این است که آمریکا اساساً یک قدرت منطقهای مستقل و غیرتابع - دستکم در مورد کشورهای با اکثریت مسلمان منطقه - را تحمل نمیکند.
ایران، ونزوئلا نیست
فرض کنیم بخشی از این خیالپردازی آنها محقق شود و واقعاً بتوانند این رژیم را سرنگون کنند: چه با حضور نیروهای زمینی و چه بدون آن، چه با تهاجم مستقیم و چه بدون آن. در این صورت با یک چالش روبهرو میشوند: اینکه فرد یا گروهی را سر کار بیاورند که از نظر خودشان گزینه مطلوبی باشد: یک دولت یا ساختار جدید و بعد هم این نیرو بتواند در داخل کشور نوعی پایگاه اجتماعی پیدا کند و به حدی از مشروعیت برسد. واقعاً چقدر احتمال دارد که چنین پروژهای به نتیجهای باثبات و مطلوب منتهی شود؟
براونلی: این احتمال فوقالعاده پایین است. هیچ سابقه تاریخی وجود ندارد که ایالات متحده توانسته باشد حکومتی را در کشوری با اندازه و پیچیدگی ایران سرنگون کند و سپس آن را با یک رژیم مطیع جایگزین کند که ناگهان با ترجیحات آمریکا همسو شود، نه با خواست مردم آن کشور.
آنها وقتی حمله را شروع کردند، انتظار داشتند چیزی شبیه ونزوئلا ممکن باشد. خود ترامپ هم صراحتاً این را گفته بود. ایده این بود که با برخی افراد در ارتش ایران که آمادگی همکاری دارند، ارتباط برقرار کرده تا آنها بتوانند جایگزین خامنهای و شورای حاکم شوند.
آمریکا اساساً یک قدرت منطقهای مستقل و غیرتابع را دستکم در مورد کشورهای با اکثریت مسلمان منطقه تحمل نمیکند.
براونلی: وقتی اولین بمب را بر سر رهبر یک کشور میاندازید، دیگر اساساً از مسیر «ونزوئلا» خارج شدهاید. در مورد ونزوئلا، آنچه آمریکا توانست انجام دهد یک تغییر محدود در رأس قدرت بود، نه دگرگونی کامل یک رژیم. همچنین این مسئله که آمریکا در این حمله تلفاتی نداشت، نشان میدهد که این عملیات از مدتها قبل با دقت برنامهریزی شده بود. در واقع این وضعیت شباهت بیشتری به پاناما دارد؛ جایی که «مانوئل نوریهگا» کنار زده شد. هرچند در آن مورد، پس از برکناری او در سالهای ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۰، یک رهبر مخالف که تا حدی مشروعیت مردمی داشت به قدرت رسید، اما او هم فقط یک دوره دوام آورد و سپس نیروهای سیاسی دیگر در انتخابات بعدی پیروز شدند. حتی «مهره» مورد نظر آمریکا هم چندان دوام نیاورد. در مورد ونزوئلا، ما با ادامه ساختار حکومت نیکلاس مادورو - البته بدون خود مادورو - مواجه هستیم. اما در مورد ایران، وقتی شروع به بمباران رهبران و نقض حاکمیت کشور میکنید، دیگر هیچ سناریویی وجود ندارد که بقیه ساختار حاکمیت بهسادگی کنار برود یا فردی مشابه «دلسی رودریگز» را برای انتقال قدرت معرفی کند.
یکی دیگر از گزینههای جایگزین این بود که کردها خلأ ایجادشده را پر کنند. اسرائیل تمام نهادهای کنترل داخلی و ابزارهای اعمال خشونت در داخل مانند پلیس را هدف قرار داده و امید داشت که این کار، راه را برای نوعی شورش یا نفوذ کردها به داخل کشور باز کند. اما تا این لحظه هیچ نشانهای وجود ندارد که چنین سناریویی در حال وقوع باشد.
براونلی: این همان جایگزین تغییر رژیم در سطح ملی است که پیشتر به آن اشاره کردید؛ نوعی بالکانیزهکردن یا تجزیه کل کشور، مگر اینکه واقعاً در رؤیاهایشان میدیدند که کردها وارد تهران شوند و نوعی حکومت الیگارشی کردی برقرار کنند. اما به نظر میرسد اگر آمریکا نتواند کل کشور را به طور مستقیم در اختیار بگیرد، به تجزیه آن علاقهمند است که البته تا حدی طعنهآمیز است. چون هر بار که از زمان ۱۱ سپتامبر به این منطقه سفر کردهام، یعنی از وقتی جنگ برای تغییر رژیم آغاز شد و بیثباتی شدت گرفت و بعد از جنگ لیبی در سال ۲۰۱۱، مرتب میشنیدم که آمریکا قصد ترویج دموکراسی را ندارد، بلکه میخواهد «دولتهای شکستخورده» ایجاد کند. مردم میگفتند این دقیقاً همان کاری است که آمریکا انجام میدهد. کافی است به عراق، افغانستان و لیبی نگاه کنید؛ جنگ داخلی پشت جنگ داخلی. نکته جالب این است که حالا این اتهام عملاً از سوی پنتاگون بهنوعی بهعنوان یک واقعیت پذیرفته یا حتی به آن افتخار میشود. «پیت هگست» در مقطعی گفته بود: «ایران قرار نیست مثل آلمان، ژاپن یا حتی عراق باشد؛ ما قرار نیست ملتسازی کنیم.»
سناریوهای شکستخورده آمریکایی
پس اگر این الگوها را رد میکنید، قرار است چه کاری انجام دهند؟ به نظر من، همین دامنزدن به جداییطلبی نشان میدهد که رویکرد ترامپ در مورد ایران، پایین کشیدن جایگاه ایران و حذف آن از معادلات ژئوپلیتیکی یا ژئواستراتژیک است، بدون آنکه نیروی نظامی آمریکا به طور مستقیم وارد شود و در معرض آسیبپذیری قرار بگیرد.
هیچ سابقه تاریخی وجود ندارد که آمریکا توانسته باشد حکومتی را در کشوری با اندازه و پیچیدگی ایران سرنگون کند و سپس آن را با یک رژیم مطیع جایگزین کند.
براونلی: به نظر من هدف در واقع این است که ایران بهعنوان یک بازیگر منطقهای خنثی شود. اگر به دوران پس از ۱۱ سپتامبر برگردیم، در سطح منطقهای دو بازیگر بودند که آمریکا آنها را در صدر فهرست کشورهایی قرار داد که به زعمش چالشی جدی برای هژمونی آمریکا و اسرائیل در منطقه محسوب میشدند: عراق و ایران. عراق عملاً تا حد زیادی خنثی شده است و دیگر بههیچوجه تهدیدی محسوب نمیشود. در نتیجه، ایران تنها بازیگر باقیمانده است. بعد از تضعیف حزبالله و کنار رفتن سوریه، برداشت من این است که یک فرصت تاریخی و بیسابقه برای رویارویی با ایرانِ تضعیفشده به وجود آمده است. تصور میکنند اگر بتوانند خامنهای را از میان بردارند، احتمال هرچند نه قطعی اما قابلتوجهی برای تحقق تغییر رژیم وجود دارد. اگر این اتفاق بیفتد، یکی از دو سناریو شکل میگیرد: یا ایرانی بسیار تضعیفشده اما مطیع، یا ایرانی که در مسیر تجزیه و فروپاشی قرار گرفته است. در هر دو حالت، برای نخستینبار از زمان ظهور پانعربیسم و دوران «جمال عبدالناصر»، خاورمیانهای شکل میگیرد که در آن حضور و نفوذ آمریکا بدون چالش است. به نظر من، مسئله اصلی همین است.
خنثیکردن ایران و تبدیل آن به سوریه بعدی میتواند قطعاً بخشی از برنامه آنها باشد. بین عراق و سوریه، دو مدل وجود دارد که هزینه و میزان سرمایهگذاری آمریکا در هرکدام بسیار متفاوت است؛ اما در هر دو مورد، پیامدهای منفی و احتمال واکنش شدید وجود دارد؛ چه این مداخله به شکل اشغال کامل نظامی یا تلاش برای کنترل کشور با مشت آهنین آمریکایی و چه از طریق حمایت از نیروهای نیابتی و جداییطلبان باشد. درهرصورت، نتیجه به سمت فروپاشی ساختار دولت میرود و این امر به شکلگیری بازیگران مسلح غیردولتی جدیدی منجر میشود که میتوانند از مرزها عبور کرده و حملات بینالمللی انجام دهند. در واقع این وضعیت دوباره همان مشکلی را بازتولید میکند که دولت بوش در راهبردهای اولیه امنیت ملی خود پس از ۱۱ سپتامبر تأکید داشت که باید از آن جلوگیری شود. درس ۱۱ سپتامبر این بود که خطر دولتهای شکستخورده و ضعیف، بسیار بیشتر از خطر دولتهای قدرتمندی مانند ایران است؛ زیرا این دولتهای فروپاشیده هستند که به «القاعده» امکان پناهگرفتن میدهند. در سال ۲۰۱۰ هم دیدیم که این دولتهای شکستخورده بودند که به داعش امکان رشد دادند.
چه چیزی باعث شده که تحلیل هزینه - فایده برای ترامپ و اطرافیانش تغییر کند؟
دلایل قوی وجود دارد که نشان میدهد ایران بهعنوان یک کشور دارای دولت، بسیار منسجمتر از سوریه، عراق، لیبی یا برخی دیگر از مواردی است که مقامات آمریکایی ممکن است به آن نگاه کنند.
براونلی: بخشی از این موضوع همچنان مبهم و تا حدودی غیرقابلتوضیح خواهد بود. اما فکر میکنم از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ یک تغییر رخ داده است؛ ابتدا در تمایل اسرائیل برای پذیرش ریسک درگیرشدن با ایران. «بنیامین نتانیاهو» و اسرائیل پیش از این بازدارندگی متعارف ایران را در منطقه تحلیل بردهاند. سپس ترامپ وارد ماجرا میشود و در جریان جنگ ۱۲روزه، این فرصت را پیدا میکند که یک لحظه دراماتیک ایجاد کند و با مأموریتی که ریسک بسیار پایینی برای نیروهای آمریکایی داشت (بمباران سه تأسیسات هستهای ایران) توجه رسانهها را جلب کند. ریسک پایین بود، زیرا اسرائیل پیشتر دفاع هوایی ایران را تضعیف کرده بود؛ بنابراین شانس اندکی وجود داشت که ایران هواپیماهای آمریکایی را ساقط کند. این یک تغییر بزرگ بود.
بعد هم محاسبات ترامپ درباره مرکز توجه بودن و منحرفکردن افکار از مسائل دیگر وارد میشود. اگرچه تصور اینکه این اقدام برای حزب جمهوریخواه نتیجهبخش باشد، دشوار است. حداقل در حال حاضر به نظر نمیرسد که این حرکت برای پیروزی جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای مفید باشد. اما نمیدانم ترامپ واقعاً اهمیتی به این موضوع میدهد یا نه.
الگوی ناموفق افغانستان
بیایید دوباره به مسئله پیامدهای احتمالی بازگردیم. کاملاً روشن است و خود نهاد سیاست خارجی آمریکا هم آن را انکار نمیکند که دولتهای شکستخورده، خطرات بسیار زیادی برای منافع آمریکا در آن منطقه و برای متحدان منطقهای دارند؛ یعنی کشورهایی که ممکن است در معرض حملات نیروهای نوظهوری مثل داعش یا قبلاً القاعده قرار بگیرند. به همین دلیل، آنها همیشه بهنوعی ملتسازی و تغییر رژیم متکی بودهاند تا اطمینان حاصل کنند که دولتهای جانشین، اولاً باثبات هستند و ثانیاً به شکل مناسبی مطیع خواهند بود. تحلیل شما تا حد زیادی درباره تناقضات این پروژه است و اینکه چرا این کار به پیامدهای شاید ناخواسته ولی مطمئناً نامطلوبی - حتی با درنظرگرفتن اهداف آمریکایی - منجر شده است. به نظر شما، کدام نیروهای نهادی و ساختاری این نوع تغییر رژیم را اگر نه به شکست کامل، دستکم به تناقضات شگفتانگیزی سوق میدهند؟
براونلی: یکی از آنها این است که وقتی وارد کشور میشوید، چه با نیروهای زمینی گسترده و چه با حضور نیروی قابل توجه و سعی میکنید دولت را به یک عروسک خیمهشببازی تبدیل کنید و سیاستهایش را هدایت یا تحمیل کنید، با یک تنش اساسی یا واقعاً یک دوراهی مواجه میشوید. شما از رژیم قبلی خوشتان نمیآمد، چون آنها ترجیحاتی داشتند که با آن موافق نبودید؛ اما رژیم قبلی در بیشتر موارد، نوعی پایگاه اجتماعی داشت. رژیم قبلی به مردم خدمت میکرد و به نیازهای مادی اساسی آنها از جمله امنیت فیزیکی پاسخ میداد. حالا شما یک دولت و رهبر جدید دارید که خودتان انتخاب کردهاید. فرض کنیم برای مثال، نواده شاه را بر سر کار بیاورند. حالا فردی دارید که با ترجیحات شما همسو است، اما هیچ وفاداری در جامعه ندارد. علاوه بر آن، توانایی انجام امور جامعه را هم ندارد. افغانستان نمونه خوبی است. «حامد کرزای» که لزوماً در واشنگتن محبوب نبود، اما عملاً توسط دولت بوش انتخاب شد. او رئیسجمهوری بود که دولتهای آمریکا در مقایسه با گزینههای دیگر با او راحت بودند. کرزای در نهایت به شهردار کابل معروف شد، چون هیچ قدرتی بر بقیه کشور نداشت. ما میدانیم که داستان در آنجا چگونه به پایان رسید: با جانشینی حتی کمتر محبوب و در نهایت بازگشت طالبان به قدرت.
چه شما این را فوراً از طریق انتخابات واقعی به رسمیت بشناسید - مانند آنچه آمریکا در عراق انجام داد - چه و اجازه دهید که ترجیحات طولانیمدت اکثریت شیعه عراق به قدرت سیاسی تبدیل شود یا آن را برای مدت طولانی سرکوب کنید و بعد با شورش مواجه شوید - مانند افغانستان - این ترجیحات اجتماعی دوباره باز میگردند. این یکی از دلایل اساسی است که چرا گزینه تغییر رژیم برای آمریکا، نهتنها کارساز نیست بلکه بسیار پرهزینه و مخرب نیز هست.
اجازه بدهید یک نکته دیگر هم اضافه کنم. مسئله فقط این نیست که آنها نهایتاً کسی را پیدا میکنند که هیچ پایگاه محلی ندارد. مشکل این است که پیداکردن کسی که پایگاه محلی دارد و درعینحال مطلوب آمریکا باشد، بسیار دشوار است. دلیلش این است که اگر شما بهعنوان یک قدرت متجاوز دیده شوید که کشور را اشغال کرده و دولت را سرنگون کرده است، شرط داشتن هرگونه مشروعیت داخلی این است که با تهاجم مخالف باشید. این یعنی کسانی که مشروعیت محلی دارند، تقریباً همیشه افرادی خواهند بود که باید علیه تحمیل و نمایش قدرت آمریکا موضع بگیرند. در نتیجه، به طور ساختاری خودتان را در وضعیتی قرار میدهید که تنها کسانی که حاضر به همکاری با شما هستند، افرادی هستند که در جامعه منفورند.
براونلی: در اصل، شما یک همکار محبوب میخواهید. اگر یک قهرمان جنگی که حاضر باشد برای یک اشغالگر خارجی خدمت کند در دسترس نباشد، پس شانسی ندارید. حالا چطور در ژاپن و آلمان غربی موفق شدند؟ ما وارد دوران جنگ سرد شدیم و تهدید جدیدی وجود داشت که مقامات و رؤسای واشنگتن را وادار کرد انعطافپذیری بیشتری در کار با دشمنان اخیر به خرج دهند و اساساً آزادی عمل زیادی به آنها بدهند. در ژاپن و آلمان غربی تا جایی که اشغال پس از جنگ وجود داشت، این در پایان یک فرآیند طولانیتر بود و هدف اولیه از ابتدا این نبود. اینها جنگهای تغییر رژیم نبودند. در موارد پس از جنگ جهانی دوم، ما یک فرآیند فشرده داریم که در آن آمریکا اساساً برای نصب دولت جدید حمله میکند.
محاسبات ذهنی مردم ایران
این یک پیامد بسیار جالب دارد و آن هم این است که آمریکا ممکن است نتواند رژیم جانشینی پیدا کند که نوعی اقتدار محلی داشته باشد. رضا پهلوی نتیجه دلخواه آنهاست؛ اما او در کشور تقریباً به طور کلی منفور است، زیرا خاطرات رژیم پدرش هنوز تازه است. اگر اینچنین باشد، دو نتیجه احتمالی شما حتی برای متحدان منطقهای آمریکا نیز بسیار منفی خواهد بود. یکی این است که کشور را تجزیه کنید، آن را از هم بپاشید و تبدیل به یک دولت شکستخورده کنید و حالا مکانی بالقوه برای انواع پیامدهای منفی مانند ظهور شبهنظامیان محلی یا گروههای تروریستی محلی یا چیزهای مشابه خواهد شد. گزینه دوم این است که اساساً عقبنشینی کنید. این عملیات را شبیه «چمن زدن» بدانید و با این تصور پیروزی اعلام کنید که تواناییهای نظامی رژیم را تا حدی کاهش دادهاید که دیگر تهدیدی ایجاد نمیکند. اما اشتباه نکنید؛ این بهعنوان یک پیروزی برای ایران دیده خواهد شد.
در داخل ایران، ما شاهد هیچ قیام مردمی عمدهای نبودهایم. این جنگ مانند جنگ داخلی سوریه یا مداخله ناتو در لیبی آغاز نشده است. این جنگ نوعی تقویت یا تشویق قیام داخلی علیه دولت نیست.
براونلی: از نظر تجزیه کشور، دلایل قوی وجود دارد که نشان میدهد ایران بهعنوان یک کشور دارای دولت، بسیار منسجمتر از سوریه، عراق، لیبی یا برخی دیگر از مواردی است که مقامات آمریکایی ممکن است به آن نگاه کنند. بنابراین، احتمال اینکه رژیم بهنوعی باقی بماند، بسیار بالاست. ایران واقعاً برای بقا در برابر حمله خارجی میجنگد، اما در داخل کشور، ما شاهد هیچ قیام مردمی عمدهای نبودهایم. این جنگ مانند جنگ داخلی سوریه یا مداخله ناتو در لیبی آغاز نشده است. این جنگ نوعی تقویت یا تشویق قیام داخلی علیه دولت نیست. در واقع ممکن است حتی به تثبیت قدرت دولت کنونی کمک کند؛ حتی وقتی برای بقا در برابر دولتهای خارجی میجنگد، زیرا ایرانیها به سایر موارد نگاه میکنند و فکر میکنند «آیا میخواهیم شبیه سوریه باشیم؟ آیا میخواهیم یک دولت تجزیهشده و شکستخورده باشیم یا ترجیح میدهیم جمهوری اسلامی ادامه داشته باشد؟»
این محاسبهای است که ایرانیها دههها با آن مواجه بودهاند. همین یکی از دلایلی بود که دولت «محمد خاتمی» و جنبش «اصلاحات» بین ۱۹۹۷ و ۲۰۰۵ به پایان رسید؛ زیرا اصلاحطلبان حاضر نبودند واقعاً با رژیم مقابله کنند. آنها از انقلاب دوم و نااطمینانیهایی که به همراه داشت، میترسیدند. حتی در اوج جنبش اصلاحات، اگر عموم مردم نسبت به تغییرات بنیادین دولت محتاط باشند، همه این نگرانیها در زمینه یک جنگ بینالمللی تشدید میشود.
بر اساس اطلاعات موجود و نظر کارشناسان در ایالات متحده که بسیاری از آنها مهاجر یا پژوهشگر ایران هستند، آنها میگویند که در حال حاضر هیچ اپوزیسیون سازمانیافتهای در کشور وجود ندارد که قادر باشد خلأ را پر کند و نوعی قیام یا شبهانقلاب را سازماندهی کند. این بدان معناست که اگر تغییر رژیم رخ دهد، توسط قدرتهای متجاوز تحمیل خواهد شد و نه توسط نیروهای داخلی که مشروعیت دارند. مشکل اینجاست که اسرائیل یکی از دو قدرت متجاوز است. هر کاری که آمریکا انجام دهد، اگر رژیم جانشین بهعنوان رژیمی که توسط اسرائیل نصب شده دیده شود، آیا شانسی برای مشروعیت خواهد داشت؟
براونلی: به نظر میرسد این حکومت موقت یا دستنشانده دوام چندانی نخواهد آورد. ما درباره پهلویها صحبت کردیم. در عراق هم که «احمد چلبی» بود. بهطورکلی، کسانی که میخواهند به اسرائیل امتیاز ویژهای بدهند، هرگز نمیتوانند در داخل کشور مشروعیت واقعی داشته باشند. آنها نهتنها در انتخابات شکست میخورند، بلکه ممکن است حتی جان خود را در معرض خشونت و حملات قرار دهند. میتوان فهرست گروههای مختلفی را که ممکن است در یک هرجومرج داخلی در ایران دخیل شوند - از جمله «مجاهدین خلق» که همواره موردعلاقه نئوکانها بودهاند، لیست کرد. نئوکانها بودند که لابی کردند تا «مجاهدین خلق» از فهرست سازمانهای تروریستی خارجی آمریکا حذف شوند. اما بازگردیم به کردها و چیزی که قبلاً گفتید. از نظر تحریک جداییطلبی، ایرانیها یک هویت تاریخی قوی دارند. این کشور مستعمره نشده و توسط قرارداد سایکس پیکو نیز ایجاد نشده است. هر زمانی که قدرتهای خارجی مانند صدام حسین تلاش کردهاند ایرانیان را با جذابیتهای قومیتی یا ملیتی جدا کنند، عموماً شکست خوردهاند. مثلاً صدام پس از حمله به ایران در ۱۹۸۰، تلاش کرد ایرانیان عرب را با ایدهای از ناسیونالیسم عربی به سمت خود جذب کند، ولی موفق نشد. پس ما در وضعیت مبهمی هستیم. وضعیتی که برای هیچ یک از اهداف ملتسازی آمریکا مناسب نیست. واضح است که این وضعیت برای دهها میلیون ایرانی بسیار جدی است. ما درباره کشوری با جمعیتی تقریباً سه برابر عراق یا افغانستان صحبت میکنیم؛ بنابراین مقیاس آن بسیار بزرگتر است و هر نوع مهندسی سیاسی از واشنگتن یا هر جای دیگر را چالشبرانگیز میکند.
رئیسجمهوری مدعی پادشاهی
من فکر میکنم باید با نگاهی به پیامدهای چنین اقداماتی برای جناح چپ آمریکا بحث را ادامه دهیم. چیزی که در این تهاجم به طور خاص برجسته شد، این است که این اقدام نهتنها بدون حمایت عمومی انجام شد، بلکه با تحقیر آشکار سایر نهادهای حکومتی مانند کنگره همراه بود. ما میدانیم که دو اعتراض بزرگ علیه ترامپ به نام اعتراضات «نه به پادشاه» برگزار شد. تصور میشود که او مانند یک پادشاه رفتار میکند، اما مسئله عمیقتر است. مشکل فقط این نیست که ترامپ به واسطه قدرت شخصیتش ریاستجمهوری را تصاحب کرده و قوانین را نقض میکند؛ در واقع، این یک ریاستجمهوری امپریالیستی بهصورت نهادی است. چه جنبش ضدجنگی شکل بگیرد، چه احیای چپ رخ دهد، دستکم انتظار میرود که نهادهای قدرت، احزاب سیاسی و سیاستمداران معمولی تلاش کنند کنترل خود را بر نهاد ریاستجمهوری باز پس بگیرند؛ ریاستجمهوریای که وقتی در اختیار کسی مانند ترامپ قرار میگیرد، میتواند به یک ابزار تخریب جمعی تبدیل شود.
پهلویها هیچ جایگاهی در داخل ایران ندارند؛ کسانی که بخواهند به اسرائیل امتیاز ویژهای بدهند، هرگز نمیتوانند در داخل کشور مشروعیت واقعی داشته باشند.
براونلی: ریاستجمهوری در آمریکا - بهویژه بعد از ۱۱ سپتامبر - خیلی قدرتمند شده و حتی در دهههای قبل نیز همینطور بود. قانونگذاری - مانند قانون «قدرت جنگی» که در دوران جنگ ویتنام تصویب شد و نیکسون آن را وتو کرده بود - عملاً نتوانسته رؤسای جمهور را از اقدامات نظامی جدی بازدارد. مثلاً در لیبی، دولت اوباما عملاً پذیرفت که قانون «قدرت جنگی» را نقض کرده و مجبور شد بگوید «این جنگ نیست». همین الان هم از «ترامپ» و «هگست» میشنویم. این نشان میدهد که کنگره باید قطعنامهای جدید تصویب کند تا جلوی رفتن کشور به جنگ را بگیرد. این وضعیت به کشورهای دیگر پیام میدهد که برای کنترل آمریکا، نه قوانین داخلی و نه قوانین بینالمللی کافی نیست، بلکه باید خودشان توان بازدارندگی نظامی ایجاد کنند حتی با سلاح مثلاً هستهای.
این تجربه همچنین به چپها آمریکا یادآوری میکند که فقدان جنبش ضدجنگ به اعضای کنگره میگوید که وقتی با ماجراجوییهایی مانند این جنگ همراهی کنند یا فقط به طور ظاهری مخالفت کنند، در انتخابات هزینهای نمیپردازند.
براونلی: نگرانی من این است که مثل دوران جورج دبلیو. بوش، حتی اگر اعتراضات و جنبشهایی مثل «نه به پادشاه» شکل بگیرد، بهسرعت به یک جنبش ضدترامپ تبدیل شود و با آمدن یک دموکرات، دوباره کنار گذاشته شود. همین اتفاق در سال ۲۰۰۹ افتاد؛ در آغاز یک جنبش ضدجنگ تصور میشد، اما به جنبش ضدبوش تبدیل شد.
ترامپ هر دو حزب را در موقعیتی بسیار دشوار قرار داده است. واضح است که او چنان شتابزده عمل کرده که گزینههای خروج کمی دارد. اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، حتی ممکن است بتوانید شاهد بیان خواستهها و اهدافی باشید که فراتر از مهار صرف ترامپ باشد و مردم شروع به فکرکردن در مورد بنیان نهادی کنند که او را قادر به انجام چنین اقداماتی میکند. بنابراین فقط میتوانیم امیدوار باشیم.
براونلی: امیدواریم چنین اتفاقی بیفتد.
https://jacobin.com/2026/03/trump-iran-israel-regime-change
[1] . Jason Brownlee
/انتهای پیام/