۱۴۰۵/۰۱/۲۴
۱۶:۲۸
کد خبر : ۱۲۲۱۳
تحلیل اقتصاددان یونانی از ریشه‌های امپریالیستی جنگ اخیر؛

جنگ ترامپ علیه ایران، آغازی بر پایان امپراتوری دلار در جهان

دلار در حال از دست دادن جایگاه خود است و ترامپ به ان ضریب داده است
جنگ با ایران نمونه‌ای از امپریالیسم نوین است که ابتدا با اجبار اقتصادی مبتنی بر دلار و تحریم‌ها شروع شد و در نهایت به حمله نظامی کنونی رسید. هدف از حمله نیز نابودی نظام ایران و جایگزینی آن با یک دولت دست‌نشانده و مطیع نظم امپریالیستی کنونی است.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «کوستاس لاپاویتساس» [1] - اقتصاددان یونانی و استاد دانشگاه «سواس» لندن - در مصاحبه با وب‌سایت «Truthout» می‌گوید در دهه‌های اخیر، امپریالیسم تا حدی به‌عنوان موضوعی برای تحلیل در محافل دانشگاهی از مُد افتاده بود. با این حال در چند ماه گذشته، دونالد ترامپ بار دیگر به همه یادآوری کرده است که امپریالیسم آمریکا همچنان زنده و فعال بوده و هرگز از میان نرفته است. به گفته وی، جنگ با ایران نمونه‌ای از امپریالیسم نوین است که ابتدا با اجبار اقتصادی مبتنی بر دلار و تحریم‌ها شروع شد و در نهایت به حمله نظامی کنونی رسید. هدف از حمله نیز نابودی نظام ایران و جایگزینی آن با یک دولت دست‌نشانده و مطیع نظم امپریالیستی کنونی است. این الگو نشان می‌دهد که آمریکا برای حفظ سلطه دلاری خود مجبور است به اقدامات نظامی و مالی گسترده متوسل شود، اما محدودیت‌های ساختاری این شیوه کاملاً روشن است؛ بنابراین جنگ با ایران نشانه‌ای از آغاز تضعیف توانایی آمریکا در کنترل اقتصاد و سیاست جهانی از طریق دلار است و می‌تواند نقطه آغازی برای افول امپراتوری دلارمحور آمریکا باشد.

 

سرمایه‌داری، زیربنای اقتصادی امپریالیسم

امپریالیسم در سراسر قرن بیستم، مفهومی محوری در اندیشه مارکسیستی و رادیکال بود؛ اما به نظر بسیاری از کارشناسان، جهانی‌سازی آن را منسوخ کرده بود. امروز این مفهوم دوباره با شدتی چشمگیر بازگشته است. جاه‌طلبی‌های سرزمینی ترامپ مثل احیای «دکترین مونرو» و تهدیدهایش علیه کانادا، گرینلند و پاناما، او را شبیه یک ماجراجوی امپریالیست قرن نوزدهمی نشان می‌دهد و رفتارش نیز چنین است. چگونه امپریالیسم همچنان یکی از ویژگی‌های اساسی سرمایه‌داری معاصر باقی مانده است؟ امپریالیسم امروزی چه تفاوتی با توسعه‌طلبی تهاجمی قدرت‌های بزرگ پیش از سال ۱۹۱۴ دارد؟

جنگ با ایران نشانه‌ای از آغاز تضعیف توانایی آمریکا در کنترل اقتصاد و سیاست جهانی از طریق دلار است و می‌تواند نقطه آغازی برای افول امپراتوری دلارمحور آمریکا باشد.

کوستاس لاپاوِیتساس: امپریالیسم هرگز از بین نرفته بود. نظریه‌پردازان کلاسیک مارکسیسم - به‌ویژه لنین، هیلفردینگ، بوخارین و لوکزامبورگ - نکته‌ای را تثبیت کردند که همچنان معتبر است: امپریالیسم در اساس یک پدیده اقتصادی است؛ شیوه‌ای تاریخی و مشخص برای سازمان‌دهی انباشت و استخراج مازاد تولید در مقیاس جهانی که با قدرت قهری دولت پشتیبانی می‌شود. امپریالیسم در دل سرمایه‌داری نهادینه شده است. با این حال، اشکال و سازوکارهای امپریالیسم به طور عمیقی دگرگون شده‌اند.

امپریالیسم قدرت‌های بزرگ پیش از سال ۱۹۱۴ بر تصرف سرزمینی، اداره مستعمرات و استخراج مستقیم منابع و چیزهای ارزشمند استوار بود. این شکل از امپریالیسم از پیوند سرمایه صنعتی و بانکی در درون بلوک‌های ملی سرچشمه می‌گرفت که برای تصاحب سرزمین‌ها و بازارها با یکدیگر رقابت می‌کردند. اما امپریالیسم امروز بر پایه معماری کاملاً متفاوتی عمل می‌کند. زنجیره‌های تولید جهانی که تحت سلطه شرکت‌های چندملیتی هستند، با بانک‌های بین‌المللی و صندوق‌های سرمایه‌گذاری درهم تنیده شده‌اند. این مجموعه در چارچوب یک نظام سلسله‌مراتبی تولیدی و مالی عمل می‌کند که بر دلار آمریکا تکیه دارد. این نظام، کاملاً استثماری و مبتنی بر اجبار است، اما به‌جای اشغال سرزمینی، از سازوکارهایی مانند نظام‌های پرداخت، قواعد وثیقه و تحریم‌ها برای تحمیل تبعیت استفاده می‌کند. بدیهی است که در نهایت، این اجبار به قدرت نظامی و تهاجم آشکار متکی است.

دونالد ترامپ خالق این ساختار نیست، بلکه نشانه‌ای از قرارگرفتن این ساختار در وضعیت فشار و بحران است. برتری تولیدی ایالات متحده طی دهه‌ها رو به افول بوده، درحالی‌که سلطه دلار همچنان قدرتمند باقی مانده است. این شکاف اکنون در حال ایجاد تلاطم سیاسی در سطح جهانی است. اشاره به تصاحب سرزمینی گرینلند و کانادا، جنگ‌های تعرفه‌ای و رویکردهای صریحاً معامله‌محور با دیگر قدرت‌های بزرگ، یک استراتژی امپریالیستی جدید را شکل نمی‌دهند؛ بلکه بیانگر رفتار یک هژمون هستند که دیگر قادر به بازتولید رضایت نیست و به قدرت خام موقعیت خاص خود بازگشته است. قدرت هژمونیک بدون پشتوانه تولیدی و بدون مشروعیت نهادی که زمانی رهبری آمریکا را تقویت می‌کرد، سرمایه‌ای رو به کاهش است.

 

آیا سرمایه مالی جهانی و انباشت سرمایه به‌تنهایی می‌توانند کلید فهم امپریالیسم معاصر در تمامیت آن باشند؟

پیش از آنکه جنگ علیه ایران آغاز شود، دهه‌ها تحریم، این کشور را از نظام تسویه دلاری کنار گذاشته، دارایی‌های خارجی‌اش را مسدود کرده و آن را از نظام مالی جهانی جدا کرده بود.

کوستاس لاپاوِیتساس: خیر. این نکته باید به‌روشنی گفته شود، زیرا باتوجه‌به رشد خارق‌العاده قدرت مالی در دهه‌های اخیر، وسوسه فروکاستن امپریالیسم معاصر به حوزه مالی قابل‌درک است. امپریالیسم معاصر بر پیوند ساختاری میان سرمایه تولیدی بین‌المللی و سرمایه مالی جهانی استوار است. این دو شکل از سرمایه متمایز هستند، اما یکدیگر را تقویت می‌کنند. یک صندوق پوشش ریسک می‌تواند از همان دفاتر خود در وال‌استریت یک میلیارد یا یک تریلیون دلار را مدیریت کند؛ اما یک کارخانه بدون سال‌ها سرمایه‌گذاری نمی‌تواند تولید خود را دوبرابر کند. تولید انعطاف‌ناپذیر اما سرمایه مالی انعطاف‌پذیر است. با این حال، این دو به هم قفل شده‌اند. زنجیره‌های تولید جهانی برای کارکرد خود به نقدینگی دلاری نیاز دارند و سرمایه مالی برای آنکه چیزی برای بهره‌برداری داشته باشد، به جریان‌های سودی وابسته است که از تولید حاصل می‌شود.

دولت ایالات متحده این پیوند را در سطح بازار جهانی عمدتاً از طریق تسلط خود بر دلار به‌عنوان پول جهانی حفظ می‌کند. این دولت تضمین‌کننده تسویه‌هاست، اجرای قراردادها را در حوزه‌های قضایی مختلف تحمیل می‌کند، در زمان بحران، نقدینگی فراهم می‌آورد و تعیین می‌کند که در سطح جهانی چه چیزی «پول» محسوب می‌شود. این اهرم، لولای کل جهان امپریالیستی است. در پسِ همه این‌ها، قدرت نظامی به‌عنوان تضمین‌کننده نهایی قرار دارد. مسیرهای دریایی که بخش عظیمی از تجارت جهانی از آن‌ها عبور می‌کند، توسط نیروهای دریایی ایالات متحده تأمین امنیت می‌شوند. رژیم‌های مالکیت فکری، گلوگاه‌هایی مثل نیمه‌رساناها و شبکه‌های کابل‌های زیردریایی همگی به حوزه قضایی قابل مدیریت ایالات متحده وابسته‌اند؛ حوزه‌ای که در صورت لزوم با زور پشتیبانی می‌شود. بخش‌های مالی، تولیدی، حقوقی و قدرت نظامی، در کنار هم یک دستگاه امپریالیستی یکپارچه را شکل می‌دهند. فروکاستن امپریالیسم به هر یک از این عناصر، به معنای اشتباه‌گرفتن یک ستون با کل بناست.

 

فهم درست مسئله با راه‌حل غلط ترامپ

شما در یکی از مقالات اخیرتان در نشریه «نیو لفت ریویو» به «امپریالیسم نوین دلار» و «امپریالیسم ترازنامه‌ای» اشاره می‌کنید. آیا می‌توانید این مفاهیم را بیشتر توضیح دهید؟ آیا این واقعاً شکل جدیدی از امپریالیسم آمریکا است؟

هدف از حمله به ایران نابودکردن دولت ایران، کنترل منابع نفتی آن و ایجاد یک دولت تابع، دست‌نشانده و مطیعِ نظام جهانی است.

کوستاس لاپاوِیتساس: این اصطلاحات، ویژگی خاص امپریالیسم معاصر را بیان می‌کنند. در سال ۱۹۴۵، ایالات متحده نزدیک به نیمی از تولید صنعتی جهان را در اختیار داشت، اما اکنون سهم آن به حدود ۱۰ درصد کاهش یافته است. با این حال، نزدیک به ۶۰ درصد ذخایر جهانی همچنان به دلار نگهداری می‌شود و حدود نیمی از تمامی پرداخت‌های فرامرزی با دلار تسویه می‌شوند. ترازنامه «فدرال رزرو» به‌عنوان پشتوانه نهایی وثیقه‌ای برای بازارهای جهانی عمل می‌کند. آمریکا به‌صورت گزینشی به دیگر بانک‌های مرکزی، دسترسی به خطوط سوآپ فدرال رزرو را اعطا می‌کند و از این طریق آن‌ها را مستقیماً به ترازنامه خود گره می‌زند. این امر یکی از سازوکارهای کلیدی کنترل در نظام جهانی به شمار می‌رود. با این حال، درحالی‌که سلطه پولی آمریکا همچنان پابرجاست و حتی در برخی جنبه‌ها تعمیق یافته، بنیان‌های تولیدی قدرت آن به طور چشمگیری فرسوده شده‌اند. جایگاه دلار دیگر از برتری تولیدی آمریکا ناشی نمی‌شود، بلکه از ظرفیت نهادی و قهری دولت آمریکا برای کنترل زیرساخت‌هایی سرچشمه می‌گیرد که انباشت جهانی از طریق آن‌ها عمل می‌کند. این همان پارادوکس مرکزی امپریالیسم معاصر است و واقعاً پدیده‌ای نو به شمار می‌آید.

آنچه مرحله کنونی را مخصوصاً متمایز می‌کند، این است که از سال ۲۰۰۸ به این‌سو، «فدرال رزرو» به‌نوعی ضامن کل نظام مالی جهانی تبدیل شده است. این نقش، تنها شامل بانک‌های فعال در سطح جهانی نیست، بلکه صندوق‌های پوشش ریسک، صندوق‌های بازنشستگی و مدیران دارایی - که اکنون نزدیک به نیمی از دارایی‌های مالی جهان را در اختیار دارند - را نیز در برمی‌گیرد. فدرال رزرو با تعیین این‌که کدام اوراق بهادار به‌عنوان وثیقه پذیرفته می‌شوند و کدام نمی‌شوند، عملاً سلسله‌مراتب اعتبار جهانی را شکل می‌دهد.

در اینجا یک سوءبرداشت رایج وجود دارد. معمولاً تصور می‌شود قدرتی که دلار به ایالات متحده می‌بخشد، در روابط میان دولت‌ها آشکار است. اما این سلسله‌مراتب در اعداد و ارقام واقعی مربوط به معاملات بنگاه‌های جهانی نمود پیدا می‌کند. در میان ۵۰۰ شرکت بزرگ تولیدی جهان، شرکت‌های آمریکایی بیش از نیمی از کل بدهی بلندمدت را در اختیار دارند، درحالی‌که شرکت‌های چینی هم‌تراز، سهم نامتناسبی از بدهی‌های کوتاه‌مدت را به خود اختصاص داده‌اند. این شکاف، سلسله‌مراتب دلاری را به‌عنوان یک محدودیت ساختاری بر انباشت در سطح جهانی نشان می‌دهد. این قدرت از سوی دولت ایالات متحده به‌عنوان ابزاری برای اعمال اجبار به کار گرفته می‌شود و ایران یکی از روشن‌ترین نمونه‌های اخیر آن است. پیش از آنکه بمب‌ها فرود آیند، دهه‌ها تحریم، ایران را از نظام تسویه دلاری کنار گذاشته، دارایی‌های خارجی‌اش را مسدود کرده و آن را از نظام مالی جهانی جدا کرده بود. این اقدامات، همراه با تحریم‌های تجاری، اقتصاد ایران را به‌شدت تحت‌فشار قرار داد و زمینه را برای حمله و تخریب نظامی فراهم ساخت.

 

به نظر می‌رسد که تیم اقتصادی دونالد ترامپ معتقد است که تعرفه‌ها و تضعیف دلار می‌توانند قدرت صنعتی آمریکا را احیا کنند. آیا این پروژه از انسجام برخوردار است یا با یک تناقض بنیادین در قلب سرمایه‌داری آمریکا روبه‌روست؟

دونالد ترامپ خالق ساختار امپریالیسم نوین نیست، بلکه نشانه‌ای از قرارگرفتن این ساختار در وضعیت فشار و بحران است.

کوستاس لاپاوِیتساس: ترامپ و مشاورانش یک مشکل واقعی را شناسایی کرده‌اند، هرچند که راه‌حل‌هایشان ناسازگار است. افول نسبی صنعتی ایالات متحده انکارناپذیر است. تولید صنعتی چین اکنون چندین برابر شده و حتی رشد بهره‌وری نیروی کار در آمریکا نیز - اگر هیاهوی کنونی پیرامون هوش مصنوعی را کنار بگذاریم - به طور مداوم ضعیف باقی مانده است. سهم تولید صنعتی از تولید ناخالص داخلی در دوران ترامپ افزایش نیافته و سرمایه‌گذاری‌های دولتی و خصوصی - به‌جز حوزه مهم هوش مصنوعی - در طول دهه‌ها ناکافی بوده‌اند. فشارهای اجتماعی ناشی از ضعف تولیدی سرمایه‌داری آمریکا به‌ویژه رکود دستمزدهای واقعی، نابرابری گسترده و تهی‌شدن جوامع صنعتی، از عوامل اصلی به‌قدرت‌رسیدن ترامپ بوده‌اند.

افول نسبی آمریکا به‌عنوان یک واحد ملی، از رشد جهانی شرکت‌های چندملیتی آمریکایی جدایی‌ناپذیر است. این شرکت‌ها بودند که سرمایه تولیدی را به خارج منتقل کردند، زنجیره‌های تولید جهانی را شکل دادند، فرایندهای کاربر را به خارج برون‌سپاری کردند و به‌جای سرمایه‌گذاری داخلی، فعالیت‌های خود را از طریق بازخرید سهام دنبال کردند. تهی‌شدن پایه صنعتی آمریکا عمدتاً توسط همان شرکت‌هایی انجام شده که ترامپ به‌شدت از آن‌ها دفاع می‌کند. هیچ راه ساده‌ای برای بازسازی هم‌زمان ظرفیت صنعتی داخلی و حفظ امتیازات جهانی شرکت‌های چندملیتی آمریکایی وجود ندارد و قطعاً این هدف صرفاً از طریق تعرفه‌ها محقق نخواهد شد.

آنچه واقعاً می‌تواند به افول صنعتی آمریکا پاسخ دهد، یک برنامه هماهنگ شامل سرمایه‌گذاری عمومی، بازگشت واقعی از مالی‌سازی به نفع تأمین مالی تولیدمحور، رشد دستمزدهای واقعی و اعمال کنترل بر جریان سرمایه است. ترکیب سیاستی ترامپ - شامل تعرفه‌ها، کاهش مالیات برای ثروتمندان، کاهش هزینه‌های رفاهی و مقررات‌زدایی تازه از وال‌استریت - دقیقاً در جهت مخالف این مسیر حرکت می‌کند.

 

چین در بیم و امید

بسیاری از افراد در جریان چپ، به چین به‌عنوان وزنه تعادلی در برابر امپریالیسم آمریکا و حتی به‌عنوان نیرویی ضدامپریالیستی نگاه کرده‌اند. آیا این موضع قابل‌دوام است؟ آیا خودِ چین را می‌توان یک دولت امپریالیستی دانست؟

برتری تولیدی آمریکا طی دهه‌ها رو به افول بوده، درحالی‌که سلطه دلار همچنان قدرتمند باقی مانده است. این شکاف اکنون در حال ایجاد یک تلاطم سیاسی در سطح جهانی است.

کوستاس لاپاوِیتساس: این پرسش در میان جریان‌های چپ بیش از آنکه روشنگری ایجاد کند، بحث‌های داغ و کم‌حاصلی را برانگیخته است و لازم است با دقت به آن پاسخ داد. واقعیت بسیار پیچیده‌تر از بسیاری از مواضعی است که بر این بحث غالب شده‌اند. چین کشوری سرمایه‌داری مشابه کشورهای هسته تاریخی اقتصاد جهانی نیست. سازوکارهای بازار و انباشت سرمایه در سطح تولید و گردش، گسترده و مسلط‌اند. اما حزب کمونیست و دستگاه دولت، همچنان مالکیت و کنترل نظام مالی، تخصیص راهبردی سرمایه‌گذاری، جابه‌جایی سرمایه در مرزها و بخش‌های کلیدی اقتصاد را در اختیار دارند. شرکت‌های دولتی - غول‌هایی که ستون فقرات اقتصاد چین را تشکیل می‌دهند - قابل‌قیاس با شرکت‌های چندملیتی بزرگ آمریکایی نیستند. این واقعیت ترکیبی به‌راحتی در قالب دسته‌بندی‌های کلاسیک اقتصاد سیاسی نمی‌گنجد. تحلیل‌هایی که این ویژگی را نادیده می‌گیرند - چه با رمانتیزه کردن چین به‌عنوان یک کشور سوسیالیستی و چه با تقلیل آن به یک سرمایه‌داری معمولی - ناکافی هستند.

چین هم با تناقض‌های داخلی جدی روبه‌روست که هر روایت ساده از «رشد توقف‌ناپذیر» آنجا را پیچیده می‌کند. رشد خارق‌العاده آن تا حد زیادی بر سرمایه‌گذاری عظیم - بیش از دوبرابر نسبت به ایالات متحده - متکی بوده است. اما بازده این سرمایه‌گذاری‌ها به طور قابل‌توجهی کاهش‌یافته و رشد بهره‌وری نیروی کار به‌شدت کند شده است. بازتوازن اقتصادی موردنیاز، از نظر اجتماعی بسیار دشوار است و ریسک‌های بزرگی به همراه دارد.

چین در صحنه بین‌المللی، یک ابرقدرت تولیدی است که درون یک سلسله‌مراتب پولی و نهادی گرفتار شده که نه آن را ساخته و نه هنوز قادر به برچیدن آن است. «رنمینبی» کمتر از ۳ درصد ذخایر جهانی و پرداخت‌های فرامرزی را تشکیل می‌دهد. بدهی عمومی چین به‌عنوان وثیقه بین‌المللی عمل نمی‌کند. شرکت‌های چینی تعهدات خود را با ارزی تسویه می‌کنند که کشورشان صادرکننده آن نیست، درحالی‌که دولت چین ذخایر خود را در بدهی عمومی رقیبش انباشته می‌کند. این موقعیت یک قدرت امپریالیستیِ در حال صعود که نظم جدیدی می‌سازد، نیست؛ بلکه موقعیت یک رقیب هژمونیک است که به دنبال نقش و نفوذ بیشتر در قواعد نظامی است که همچنان عمیقاً در آن ادغام شده است.

چین نه به معنای واقعی یک نیروی ضدامپریالیستی است و نه امپریالیسمی رقیب و متقارن با ایالات متحده؛ بلکه یک چالش‌گر قدرتمند و از نظر تاریخی نوظهور است که صعودش نظم امپریالیستی موجود را به طور بنیادین بی‌ثبات کرده است. جریان چپ با نسبت‌دادن فضایل سوسیالیستی‌ای که چین فاقد آن‌هاست یا نسبت‌دادن رذایل امپریالیستی‌ای که هنوز ویژگی جایگاه آن در نظام پولی جهانی نیست، کمکی به فهم این واقعیت نمی‌کند.

 

فشارهایی که شاید به جنگ هسته‌ای برسد

شما در جایی نوشته‌اید که بن‌بست فعلی در نظام سرمایه‌داری، شبح جنگ جهانی و حتی رویارویی هسته‌ای را مطرح می‌کند. آیا باید این را جدی بگیریم؟

در سال ۱۹۴۵، ایالات متحده نزدیک به نیمی از تولید صنعتی جهان را در اختیار داشت، اما اکنون سهم آن به حدود ۱۰ درصد کاهش یافته است. با این حال، نزدیک به ۶۰ درصد ذخایر جهانی همچنان به دلار نگهداری می‌شود.

کوستاس لاپاوِیتساس: کاملاً این احتمال باید جدی گرفته شود. می‌خواهم در توضیح منطق این موضوع دقیق باشم، زیرا این یک بیان اغراق‌آمیز نیست، بلکه نتیجه‌ای است که تحلیل به طور اجتناب‌ناپذیر به آن می‌رساند. از زمان بحران بزرگ ۲۰۰۷-۲۰۰۹، جهان وارد یک دوره گذار شده است. چالش‌گران هژمونیک - به‌ویژه چین - ظرفیت تولیدی و نظامی کافی برای مقاومت در برابر سلطه را به دست آورده‌اند، اما قدرت پولی و نهادی لازم برای بازنویسی قواعد نظام جهانی را ندارند. هژمونی آمریکا همچنان سلطه بر پول جهانی و برتری سیستم مالی را حفظ کرده، اما با کاهش برتری تولیدی، افزایش بدهی عمومی و محدودیت روزافزون در دسترسی نظامی مواجه است. هیچ یک از طرفین قادر به تحمیل راه‌حل نیست و هیچ‌یک نمی‌توانند پذیرش سلطه دائمی را بپذیرند.

افزایش سریع تنش‌های جهانی و نظامی‌سازی ناشی از آن، اختلالات موقتی نیستند. به آنچه در ایران رخ می‌دهد نگاه کنید. سال‌ها تحریم و محرومیت از نظام دلاری، اقتصاد ایران را به‌شدت دچار فشار و خفگی کردند. سپس در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، جنگ علنی توسط ایالات متحده و اسرائیل آغاز شد. اما هدف، الحاق سرزمین یا ایجاد اداره‌ای استعماری نیست؛ بلکه هدفشان نابودکردن دولت ایران، کنترل منابع نفتی آن و ایجاد یک دولت تابع، دست‌نشانده و مطیع نظام جهانی است. این کار امپریالیسم معاصر است؛ ابتدا اجبار مبتنی بر دلار و ترازنامه، سپس خشونت نظامی، اما بدون بار حکمرانی مستقیم. این الگو احتمالاً محدود به ایران نخواهد ماند. با انباشت ظرفیت نظامی توسط رقبای تولیدی و رفع محدودیت‌ها، ساختار اقتصاد جهانی، رقابت‌های میان قدرت‌های سرمایه‌داری پیشرو پیش از ۱۹۱۴ را بازتاب می‌دهد. لحظه کنونی هیچ کمتر از آن زمان خطرناک نیست.

آنچه این وضعیت را خطرناک‌تر می‌کند، بُعد هسته‌ای است. سرمایه‌داری، پیش‌تر گذارهای هژمونیک مسدود شده را از طریق جنگ قدرت‌های بزرگ حل کرده است. هیچ سازوکار ساختاری وجود ندارد که مانع تکرار آن شود و این بار زرادخانه‌هایی در اختیار است که می‌توانند تمدن انسانی را به طور کامل نابود کنند. یقیناً احتمال وقوع آن کم است، اما دیگر قابل‌چشم‌پوشی نیست. اینکه این حرکت به سمت جنگ ادامه یابد و جدی‌تر شود، به طور حیاتی به مخالفت مردمی با جنگ و بازگشت امپریالیسم سرمایه‌داری بستگی دارد که ما را در این مسیر هدایت می‌کند.

https://truthout.org/articles/trumps-iran-war-may-mark-the-beginning-of-the-end-for-dollar-backed-us-empire/

[1] . Costas Lapavitsas

/ انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :