گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ ده اردیبهشت که سالروز اخراج استعمارگران پرتغالی از جنوب ایران توسط صفویه بود، به روز ملی «خلیجفارس» در تقویم ملی ما نامدار شده است. رهبر انقلاب اسلامی آیتالله سید مجتبی خامنهای در پیام خود به مناسبت این روز، چنین بیان داشتند: «به حول و قوّه الهی، آینده درخشان منطقه خلیجفارس، آیندهای بدون آمریکا و در خدمت پیشرفت، آسایش و رفاه ملّتهایش خواهد بود. ما با همسایگانمان در پهنه آبی خلیجفارس و دریای عمان «همسرنوشت» هستیم و بیگانگانی که از هزاران کیلومتر دورتر، طمعکارانه در آن شرارت میکنند، جایی در آن ندارند، مگر در قعرِ آبهایش. زنجیره این ظفر که به لطف پروردگار تبارکوتعالی در سایه تدابیر و سیاستهای مقاومت و راهبرد ایران قوی محقّق شده است، طلیعه نظم جدید منطقه و جهان خواهد بود.»
پرسش مهمی که در این میان میتواند وجود داشته باشد، آن است که چگونه تسلط ایران بر تنگه هرمز که به واسطه مقاومت بینظیر مردم و مجاهدین به وجود آمد، میتواند به زنجیرهای از پیروزیها منجر شده و نظم جدیدی را در سطح جهانی برساخت کند؟ برای پاسخ به این پرسش، تورق صفحاتی از تاریخ میتوان به ما کمک کند.
آمریکا و جایگزینی با استعمار روباه پیر
کمتر از یک قرن پیش بود که عرصه جهانی، شاهد جایگزینی قدرت به نحو مسالمتآمیز میان یک استعمارگر پیر با استعمارگری تازهنفس بود. انگلستان بهعنوان استعمارگر پیر هرچند توانسته بود به لطف آمریکا از جنگ جهانی دوم پیروز خارج شود، اما آسیبهای ناشی از جنگ، توان ماشین استعماری او را تضعیف کرده و آمریکا بهعنوان قدرت نوظهور عرصه جهانی که آسیب کمتری از این جنگ دیده بود، پا به عرصه گذاشت. نوعاً چنین جابهجاییهای در عرصه قدرت جهانی همواره با خشونتهای بیسابقه صورت میگیرد، اما این بار شاهد یک گذار منطقی و مسالمتآمیز قدرت از انگلستان به آمریکا بودیم. بااینحال پرسش مهم آن است که چه رخدادهایی در حکم شتابدهندههای بنیادین برای این انتقال قدرت عمل کردند؟ سه حادثه مهم و سرنوشتساز این انتقال قدرت را تسهیل کرده و شتاب بخشیدند:
۱ - ملیشدن کانال سوئز: ۴ مرداد ۱۳۳۵ (۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶) که توسط «جمال عبدالناصر» اعلام شد.
۲ - ملیشدن صنعت نفت ایران: ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ (۲۰ مارس ۱۹۵۱) با تصویب مجلس سنا و شورای ملی
۳ - استقلال هند از استعمار انگلیس: ۲۳ مرداد ۱۳۲۶ (۱۵ اوت ۱۹۴۷) استقلال هند
این سه اتفاق که مجموعاً در طی یک دهه و در فواصل کوتاهی رخ دادند، پایههای نظم سلطه انگلیسی در دنیا را دچار فروپاشی کرد. تاریخ استعمار را میتوان به سه دوره استعمار اسپانیا - پرتغال، انگلیس و سپس آمریکا تقسیم کرد. وجه تمایز استعمار انگلیس با دوره پیش از خود، هنرنمایی سیاسی در خلق مجموعهای از منافع سیارهای و بههمپیوسته بود که دیگر استعمارگران را نیز در درون خود قرار میداد. استعمار اسپانیا و پرتغال بر مبنای غارت دولتی سازمانیافته بود. این دو کشور با حمله به کشورهای آمریکای لاتین و آفریقا (حضور آنان در منطقه آسیا نظیر حضور آنان در آمریکای لاتین و آفریقا چشمگیر، موفق و سودآور نبود) به حجم زیادی از منابع طلا و نقره دست یافته بودند. نهایت ابتکار عمل سیاسی آنان، طراحی ساختاری در این دو قاره برای بهرهمندی از معادن به طور بلندمدت بود. بااینحال، تعارض داخلی میان کشورهای اروپایی، همواره آنان را رنج میداد. با شکست نیروی دریایی اسپانیا از انگلستان در نبرد مشهور به «آرمادای» به راستی آفتاب در سرزمین اسپانیا غروب کرد. این مقطع را میتوان آغاز عصر انگلستان در زمینه استعمار دانست.
عصر استعماری انگلستان بر پایه طراحی هوشمند نظامی جهانی برای استعمار صورت گرفت. در این نظام جهانی ما شاهد نوعی تقسیم کار پیشرفته هستیم. هر کشور و منطقهای از زمین موظف به ارائه خدمت و کالایی مشخص است. این تقسیم کار، کمک فراوانی به شکلدهی به چرخه رشد مداوم همه استعمارگرها کرده و آنان را در یک کمپانی بزرگ با منافع مشترک (علیرغم اختلافات داخلی) گرد هم میآورد. پایه مهم دیگر این نظم بر تسلط انگلستان بر آبراهههای بینالمللی استوار بود. انگلیس نوعاً این کار را توسط حکومتهای دستنشانده کوچک صورت میداد. نماد بارز این مسئله کشور سنگاپور است. سنگاپور در سال ۱۸۱۹ میلادی توسط یک مأمور و سیاستمدار انگلیسی به نام «سر استمفورد رافلز» (Sir Stamford Raffles) پایهگذاری شد. این کشور بسیار کوچک در جنوبیترین و باریکترین گلوگاه تنگه «مالاکا» قرار گرفته و به دلیل موقعیت استراتژیک بندریاش، نقش بسیار پررنگی در خدمات کشتیرانی و کنترل ترافیک آن ایفا میکند. نمونه آشنای چنین کشورهایی را ما در همسایگی جنوب خود یعنی امارات متحده عربی میبینیم. انگلیس از اوایل قرن نوزدهم برای تأمین امنیت ناوگان کمپانی هند شرقی و مسیر دریایی خود به هند، با شیوخ ساحل جنوبی خلیجفارس درگیر شد. پس از سرکوب دزدان دریایی و مخالفان، انگلیس در سالهای ۱۸۲۰ و ۱۸۵۳ معاهداتی با این شیوخ امضا کرد. به واسطه این معاهدات، این منطقه به امارات متصالحه (Trucial States) شهرت یافت. بر اساس معاهده ۱۸۹۲، انگلیس رسماً کنترل سیاست خارجی و دفاعی این مناطق را در دست گرفت و در عوض، امنیت آنها را تضمین کرد. بنابراین، این شیوخ تا پیش از ۱۹۷۱ اصلاً موجودیت سیاسی مستقلی در عرصه بینالمللی نداشتند.
ستون سوم نظم استعمار جهانی انگلیس، تسلط بر منابع انرژی غرب آسیا بوده است. اما وقوع سه رخداد، تمام این چرخه را به هم ریخته و نظم استعماری انگلیس را دچار مخاطره کرد. استقلال هند، نخستین رویداد غیرمنتظره بود. انگلیس که بهنوعی تمام سیاست خارجی خود در آسیا را بر مبنای حفظ این مستعمره طلایی مشهور به «نگین تاج امپراتوری» سامان داده بود، با استقلال آن دچار ضربه بزرگی شد. هند، مهمترین مستعمره انگلیس برای تأمین نیروی انسانی آن بود. نکته قابلتأمل آن است که بیش از ۲.۵میلیون هندی در قالب ارتش هند انگلیس برای انگلستان در جنگ جهانی دوم به میدان جنگ رفتند. علاوه بر تأمین نیروی کار و سرباز ارزان، هند برای انگلیس بزرگترین بازار فروش کالاهای صادراتی بود. همچنین استعمار این کشور سرمایه هنگفتی را در اختیار انگلیس برای اداره دیگر مستعمرهها قرار میداد. بااینحال استقلال هند را میتوان بهمثابه ضربهای بزرگ به ساختار جهانی استعمار انگلیس دانست.
با اعلام ملیشدن نفت، شرکت نفت ایران و انگلیس که ارزشمندترین سرمایه خارجی انگلیس محسوب میشد، ضرر هنگفتی دید. انگلیس برای تأمین سوخت جت و شناورهای خود دچار چالش شد. همه این موارد علاوه بر ضررهای مالی، ژئوپلیتیک و راهبردی انگلیس ناشی از کاهش تسلط وی بر این منطقه بود.
رخداد بزرگ دوم، ملیشدن نفت ایران بود. با اعلام ملیشدن نفت، شرکت نفت ایران و انگلیس که ارزشمندترین سرمایه خارجی انگلیس محسوب میشد، ضرر هنگفتی دید. انگلیس برای تأمین سوخت جت و شناورهای خود دچار چالش شد. همه این موارد علاوه بر ضررهای مالی، ژئوپلیتیک و راهبردی انگلیس ناشی از کاهش تسلط وی بر این منطقه بود. انگلیس برای رهایی از این وضعیت، بهناچار دستبهدامن آمریکا شده و این کشور با تدارک برنامه کودتای ۲۸ مرداد، هرچند جریان ملیشدن نفت را ناکام گذاشت، اما به دوران تسلط انحصاری انگلیس بر نفت ایران نیز خاتمه بخشید.
رخداد بزرگ سوم، ملیشدن کانال «سوئز» بود. کانال سوئز را بهعنوان یک آبراهه دستساز میشناسیم. ساخت این کانال در سال ۱۸۵۹ میلادی (۱۲۳۸ شمسی) آغاز شد و پس از ده سال عملیات اجرایی پرزحمت، سرانجام در ۱۷ نوامبر ۱۸۶۹ میلادی (۲۶ آبان ۱۲۴۸ شمسی) به طور رسمی افتتاح گردید. افتتاح این کانال با متصلکردن دریای مدیترانه به دریای سرخ، نیاز به دورزدن قاره آفریقا را از بین برد و مسیر دریایی اروپا به آسیا (بهویژه هند) را هزاران کیلومتر و هفتهها کوتاهتر کرد. نکته جالبتوجه این است که انگلیس در ابتدا با ساخت این کانال توسط فرانسویها بهشدت مخالف بود، اما پس از احداث و اثبات اهمیت حیاتی آن برای مسیر هند، در سال ۱۸۷۵ میلادی از بحران مالی و بدهیهای سنگین حاکم مصر - خدیو اسماعیل - استفاده کرد و سهام عمده کانال را خرید. از آن زمان به بعد، انگلیس کنترل این شاهرگ حیاتی را برای حفظ امپراتوری خود به دست گرفت؛ کنترلی که تا زمان ملیشدن کانال توسط «جمال عبدالناصر» در سال ۱۹۵۶ ادامه یافت.
ملیشدن کانال سوئز، سومین ضربه بزرگ به نظم استعماری انگلیس یعنی تسلط آن بر آبراهههای استراتژیک بود. ملیشدن کانال سوئز توسط جمال عبدالناصر، شاهرگ تجارت دریایی انگلیس به آسیا را مسدود کرد. انگلیس در یک تبانی پنهان با فرانسه و اسرائیل، به مصر حمله نظامی کرد تا کانال را پس بگیرد. این حمله با مخالفت شدید آمریکا (دولت آیزنهاور) روبهرو شد. آیزنهاور تهدید کرد که اگر انگلیس فوراً عقبنشینی نکند، با فروش اوراققرضه پوند استرلینگ، اقتصاد انگلیس را به ورشکستگی کامل خواهد کشاند. انگلیس در اوج تحقیر، مجبور به عقبنشینی شد. بحران سوئز به جهان نشان داد که انگلیس دیگر یک ابرقدرت مستقل نیست و بدون اجازه آمریکا نمیتواند هیچ اقدام نظامی یا راهبردی در جهان انجام دهد. پس از این رخداد، دکترین «آیزنهاور» در خاورمیانه رسماً جایگزین نفوذ انگلیس شد. بنابراین، سه رخداد پیاپی و ناتوانی انگلیس در کنترل آنها، منجر به جابهجایی نظم پیشین با نظم استعماری آمریکا شد.
تنگه هرمز بهمثابه شتابدهنده فروپاشی نظم آمریکایی
اگر از تحلیل جابهجایی آمریکا با انگلیس بخواهیم الگوبرداری کرده و مدلسازی کنیم، میتوانیم بگوییم که نظم استعماری آمریکا در دوران مصطلح به صلح آمریکایی یا «Pax Americana» مبتنی بر چند ستون جدی بنا نهاده شده است:
۱ - معادله پترودلار و مسئله جهان روایی ارز دلار
۲ - اتحادیههای بینالمللی اعم از سیاسی (سازمان ملل)، اقتصادی (بانک جهانی)، فرهنگی (یونسکو) و نظامی (ناتو)
۳ - تقسیم کار جهانی مبتنی بر خامفروشی کشورهای جنوب، تأمین نیروی کار ارزان و تبدیل به بازار مصرفی
۴ - تسلط بر آبراههها و مسیرهای ترانزیت جهانی
۵ - تسلط بر منطقه غرب آسیا و کشورهای نفتی آن
با فروپاشی توان استعماری اروپا در دوران پس از جنگ جهانی دوم، خصوصاً باتوجهبه گسترش جنبشهای ملی و استقلالطلبی، آمریکا توان نظامی لازم برای پرکردن تمام خلأ پیشآمده را نداشت؛ لذا با یک طراحی سیاسی، تلاش کرد به شیوه متفاوتی نظم استعماری نوینی را پدید آورد. این نظم استعماری، این بار بر اساس ستونهای پنجگانه گفته شده تدارک دیده شد. بااینحال، روند آسیبپذیری غیرقابلکنترل در هریک از این ستونهای پیشگفته و همچنین ناکارآمدی برخی، خود آمریکا را نیز به ضرورت یک بازطراحی انقلابی رسانده است.
با فروپاشی توان استعماری اروپا در دوران پس از جنگ جهانی دوم، خصوصاً باتوجهبه گسترش جنبشهای ملی و استقلالطلبی، آمریکا توان نظامی لازم برای پرکردن تمام خلأ پیشآمده را نداشت؛ لذا با یک طراحی سیاسی، تلاش کرد به شیوه متفاوتی نظم استعماری نوینی را پدید آورد.
رشد اقتصاد چین برآمده از مدل توسعه درونزای خاص خود، در حالی که آمریکا کمترین اهرم کنترل را برای مهار آن دارد، به مسئلهای بحرانی برای آن تبدیل شده است. از طرف دیگر، ناکارآمدی سازمانهای بینالمللی در مهار بحران روسیه و اوکراین، بیشازپیش آمریکا را از پشتیبانی این نهادها مأیوس کرده است.
گسترش اقتصادهای نوظهور اعم از برزیل، آفریقای جنوبی، کره جنوبی، چین، ژاپن، ترکیه و تا حدی کشور ما ایران، تقسیم کار پیشین را نیز دچار اختلال نموده و تلاشهای جریان MAGA برای آوردن تمام زنجیره تولید کالا به داخل خاک آمریکا، خود نشان از شدت وابستگی و در نتیجه آسیبپذیری اقتصاد انگلیس در وضعیت پیشآمده برای اقتصاد جهانی دارد.
در بخش جهان روایی دلار، علیرغم تلاش آمریکا، ارزهای متعدد جایگزین اعم از «یورو» و «یوآن» و همچنین مدلهای دیگر پرداخت اعم از تهاتر و قراردادهای دوجانبه و چندجانبه، ارز بریکس و... بخشهای خوبی از بازار را از کنترل آمریکا خارج ساخته است. بااینحال، آمریکا با قدرت تمام، تلاش خود را برای برقراری معادله نفت در برابر دلار (پترودلار) به خرج داده و اجازه معامله نفت با ارزی غیر از دلار را به هیچکس نداده است.
اما تحولات برآمده از طوفان الاقصی بهنوعی طراحیهای سیاسی - اقتصادی آمریکا در منطقه غرب آسیا را مختل کرده و با طراحی آزمایشی اخلال در «بابالمندب» توسط یمن، آمریکا را نسبت به آبراهههای جهانی حساستر ساخت و امروزه نیز در جریان جنگ رمضان بیشازپیش خود را نمایان ساخته است. اعمال حکمرانی ایران بر تنگه هرمز را میتوان بهمثابه ضربه بسیار بزرگی به نظم پیشین آمریکایی دانست که یکی از مهمترین پایههای آن، منطقه غرب آسیاست. این عمل بیشازپیش شکاف میان اروپا و آمریکا و همچنین چین و اروپا را بیشتر ساخته و آمریکا را با بحرانی سیاسی روبرو کرده است. چنانچه کشور ما ایران بتواند حکمرانی خود بر این تنگه را با هر مدل و با هر درجهای از سودآوری اقتصادی تثبیت کند، به نظر دومینویی از حوادث را آغاز کرده که میتواند به آبراهههای دیگر نظیر بابالمندب یا دریای جنوبی چین هم کشیده شده و آخرین پایههای لرزان نظم استعماری آمریکا را از هم بپاشاند. به نظر میرسد که آمریکا بهنوعی ازبینرفتن نظم پیشین و تبدیلشدن خود از یک کشور هژمون به یک ابرقدرت صرف را پذیرفته است؛ بااینحال در فرایند این فروپاشی تلاش دارد تا دو منطقه مهم آمریکای لاتین و غرب آسیا را منطبق بر طراحیهای خود نگه داشته تا زمینههای بعدی لازم برای بازطراحی نظم جدید و حفظ فاصله خود با دیگر کشورها را به دست آورد. چنین به نظر میرسد که این تلاش وی که در قالب حمله به ایران صورت گرفت، نهایتاً به شتابدهندهای برای فروپاشی سریعتر نظم مدنظر آمریکا منجر شود.
/انتهای پیام/