۱۴۰۵/۰۳/۰۴
۱۰:۴۱
کد خبر : ۱۲۲۴۳
وقتی کشتار کودکان میناب به نوسانات بازار ترجمه می‌شود؛

فروپاشی وجدان در عصر ترامپیسم

فاشیم با ترامپ ظهور پیدا کرده است
در دوره ترامپ، آمریکا وارد عصر تاریکی شده که در آن وجدان بشری در حال نابودی است. در این دوره، فجایعی مثل حمله به ایران و کشتار دانش‌آموزان مدرسه میناب، توسط رسانه‌ها عادی‌سازی شده و رنج انسانی به نوسانات بازار و قیمت بنزین و گازوئیل فرو کاسته می‌شود. گویی اگر این جنگ باعث می‌شد که قیمت انرژی در آمریکا کاهش پیدا کند، مشروعیت داشت.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ پروفسور «هنری جیروکس»  [1]  - محقق و پژوهشگر برجسته آمریکایی و از بنیان‌گذاران نظریه «تعلیم‌وتربیت انتقادی» - در مقاله‌ای که وب‌سایت «Truthout» آن را منتشر کرده است، توضیح می‌دهد که در دوره ترامپ، آمریکا وارد عصر تاریکی شده که در آن وجدان بشری در حال نابودی است. به گفته وی، در این دوره فجایعی مثل حمله به ایران و کشتار دانش‌آموزان مدرسه میناب توسط رسانه‌ها عادی‌سازی شده و رنج انسانی به نوسانات بازار و قیمت بنزین و گازوئیل فرو کاسته می‌شود. گویی اگر این جنگ باعث می‌شد که قیمت انرژی در آمریکا کاهش پیدا کند، مشروعیت داشت. جیروکس تأکید می‌کند که بحران واقعی در آمریکا، فقط ترامپ نیست. بلکه بحران واقعی، نظم اجتماعی است که ظهور او را ممکن ساخت و سکوت اخلاقی که به او اجازه شکوفایی داده است.

 

ورود آمریکا به عصر تاریکی

در دوران حاکمیت ترامپ، آمریکا وارد عصری تاریک شده است؛ عصری که در آن، وجدان نه‌تنها نادیده گرفته می‌شود، بلکه به‌طور سازمان‌یافته در حال نابودی است. همدلی به‌عنوان نشانه‌ای از ضعف به تمسخر گرفته می‌شود، حقیقت امری مصرف‌شدنی و بی‌ارزش تلقی می‌گردد و بی‌رحمی به یک اصل در حکمرانی تبدیل شده است. این فقط فساد نیست؛ بلکه نشانه خفه شدن فرهنگ مدنی زیر سایه سرمایه‌داری گانگستری است؛ نظامی غارتگر که در آن قدرت در خدمت ثروت است، قانون در خدمت انتقام قرار می‌گیرد و دموکراسی از درون تهی می‌شود.

در دوران حاکمیت ترامپ، آمریکا وارد عصری تاریک شده است؛ عصری که در آن وجدان نه‌تنها نادیده گرفته می‌شود، بلکه به‌طور سازمان‌یافته در حال نابودی است.

دونالد ترامپ این خلأ اخلاقی را ایجاد نکرد؛ او آن را تصاحب کرد، پالایش داد و به سلاح تبدیل نمود. دهه‌ها حاکمیت نولیبرالی، دولت رفاه را تهی کرده، نابرابری‌های سرسام‌آور را عادی ساخته، میلیاردرها را به جایگاه داوران زندگی مدنی رسانده و نسل‌ها را طوری آموزش داده است که منفعت شخصی، بالاترین فضیلت تلقی شود. کالاها و خدمات عمومی یا نابود شدند یا به فروش رفتند، مسئولیت‌پذیری مدنی پژمرده شد و شهروندان به مصرف‌کنندگانی تقلیل یافتند که از هر حس مشترک سرنوشت جمعی جدا شده‌اند. در چنین فضایی، همدلی دیگر یک ارزش عمومی نیست، بلکه باری شخصی به شمار می‌آید؛ چیزی که باید در تعقیب بی‌امان سود، قدرت و نمایش کنار گذاشته شود. «زیگمونت باومن» در کتاب «مدرنیته و هولوکاست» می‌نویسد: «سرمایه‌داری گانگستری به‌عنوان شکلی از سیاست فاشیستی، بر قرص‌های خواب‌آور اخلاق و سکوت مرگبار بی‌تفاوتی تکیه دارد.»

جنگ علیه همدلی، بخش مرکزی فرهنگ مرگبار برتری‌طلبی سفیدپوستان است؛ فرهنگی که بر خشونت تکیه دارد و سیاست حذف و دورریختنی بودن انسان‌ها را عادی می‌کند. این یورش را می‌توان به‌روشنی در سخنان ایلان ماسک دید؛ کسی که مدعی شده خودِ همدلی، تمدن غرب را تهدید می‌کند. اما این دیدگاه، تنها نیست. این سخنان، پژواک کارزار گسترده‌تری از سوی راست‌گرایان است که بخش‌هایی از مسیحیت انجیلی سفیدپوست در آمریکا نیز آن را تقویت می‌کند؛ جریانی که همدلی را نوعی ضعف خطرناک اخلاقی جلوه می‌دهد. در این منطق وارونه، دلسوزی به سلاحی سیاسی تبدیل می‌شود که به لیبرال‌ها و دموکرات‌ها نسبت داده می‌شود؛ کسانی که متهم می‌شوند با گسترش حمایت و به‌رسمیت‌شناختن انسان‌هایی که «قابل‌حذف» تلقی می‌شوند - به‌ویژه مهاجرانی از کشورهای فقیر، نژادپرست و عمدتاً مسلمان - «ارزش‌های غربی» را تضعیف می‌کنند.

آنچه در اینجا در حال شکل‌گیری است، صرفاً فرسایش همدلی نیست، بلکه وارونه‌سازی عامدانه آن است؛ نوعی کیمیاگری فرهنگی که در آن بی‌رحمی به فضیلت تبدیل می‌شود و طرد دیگران به‌عنوان ضرورتی تمدنی بازتعریف می‌گردد. این یورش علیه همدلی که برای شعله‌ور کردن نفرت علیه کسانی که «دیگری» تلقی می‌شوند را نمی‌توان صرفاً نوعی تعصب یا اختلال روانی دانست. این پدیده از سرچشمه‌ای عمیق‌تر و تاریخی پر از خشونت تغذیه می‌کند؛ سرچشمه‌ای که به گفته «پانکاج میشرا» به انسان‌های عادی امکان داده که با وجدانی آسوده و حتی با نوعی احساس فضیلت، در اعمال نابودی جمعی مشارکت کنند.

آنچه در آمریکا در حال شکل‌گیری است، صرفاً فرسایش همدلی نیست، بلکه وارونه‌سازی عامدانه آن است؛ نوعی کیمیاگری فرهنگی که در آن بی‌رحمی به فضیلت تبدیل می‌شود و طرد دیگران به‌عنوان ضرورتی تمدنی بازتعریف می‌‎گردد.

آنچه پدیدآمده، تنها یک بحران سیاسی نیست، بلکه فروپاشی فرهنگی است. ترسوهای اخلاقی و نیهیلیست‌های سیاسی بر بلندای سیاست ملی تکیه زده‌اند، درحالی‌که خودِ فرهنگ از مسئولیت مدنی، شفقت و شجاعت تهی شده است. به‌جای آن، نوعی منش خشن و انسان‌زدا ظهور کرده که از اقتدارگرایی خام و بی‌پرده نیرو می‌گیرد؛ نوعی اقتدارگرایی که حافظه تاریخی را نابود می‌کند، تروریسم دولتی را به الگوی حکمرانی بدل می‌سازد و بی‌رحمی را پاداش می‌دهد. نهادهایی که وظیفه حفظ تاریخ را بر عهده دارند، از مکان‌هایی برای یادآوری انتقادی به ابزارهایی برای تحریف تبدیل می‌شوند؛ جاهایی که تاریخ از درس‌هایش خالی شده و به‌جای خدمت به حقیقت، در خدمت قدرت قرار می‌گیرد.

 

فرهنگی شیفته خون و اسلحه

آنچه امروز «مخالفت» در برابر جنگ علیه ایران نامیده می‌شود، در فرهنگی که حول سود و آسایش شخصی سازمان یافته، از درون تهی شده است. خشم عمومی، اگر اصلاً بروز پیدا کند، بیشتر با چند سنت افزایش قیمت بنزین سنجیده می‌شود تا با جان‌هایی که نابود می‌شوند. هرچند این فشارهای اقتصادی - به‌ویژه برای کسانی که زیر بار نابرابری قرار دارند - واقعی است، اما پرسش‌هایی به‌مراتب هولناک‌تر را به حاشیه می‌راند. برای نمونه، سازمان «عفو بین‌الملل» نوشته است: «حمله غیرقانونی آمریکا به مدرسه‌ای در میناب در استان هرمزگان ایران، ۱۵۶ نفر از جمله ۱۲۰ کودک را کشت». اقدامی که این سازمان تأکید دارد باید بر اساس قوانین بین‌المللی مورد پیگرد قرار گیرد. بااین‌حال، چنین فجایعی در فضای رسانه‌ای که جنگ را به مزاحمتی اقتصادی تقلیل می‌دهد، به‌سختی دیده می‌شوند. کشتار گسترده کودکان، هدف قراردادن غیرنظامیان و عادی‌سازی خشونت دولتی، همگی به پس‌زمینه رانده می‌شوند؛ محو شده در سیاستی که رنج انسانی را به نوسانات بازار ترجمه می‌کند. این فقط نوعی انحراف افکار عمومی نیست؛ بلکه شکلی از بزدلی اخلاقی و نوعی کوچک‌سازی عامدانه وجدان که در آن تا زمانی که ماشین سودآوری مختل نشود، چنین خشونت غیرقابل‌تحملی، نامرئی جلوه داده می‌شود.

در درون این نظم اخلاقی فروپاشیده، فرهنگ «ماگا» بر پایه آمیزه‌ای سمی از ملی‌گرایی افراطی، نادانی و بی‌رحمیِ عیان رشد می‌کند. خشونت که زمانی نشانه فروپاشی اجتماعی بود، اکنون زیباسازی شده، به نمایش بدل گشته و همچون نوعی سرگرمی در گردش است؛ امری که افکار عمومی را نسبت به پیامدهای واقعی و ویرانگر آن بی‌حس می‌کند. خون در فرهنگی که شیفته اسلحه است، آزادانه جاری می‌شود؛ در عبادتگاه‌ها، مدارس، فروشگاه‌ها، خیابان‌ها و بی‌شمار مکان دیگرِ زندگی روزمره. قدرت نه فقط از طریق زور، بلکه از راه همدستی نیز خود را تثبیت می‌کند؛ آنجا که رسانه‌های بزرگ، حقیقت را با دسترسی و نزدیکی به قدرت معامله می‌کنند، دروغ‌ها را تقویت می‌نمایند و از طریق سکوت و تحریف، امور غیرقابل‌تصور را عادی می‌سازند. این وضعیت را می‌توان در جایی دید که اقتدارگرایان جدیدِ دارای تکنولوژی، پلتفرم‌های فرهنگی قدرتمندی چون «سی‌بی‌اس» و «سی‌ان‌ان» را خریداری می‌کنند. «جف بزوس» - میلیاردر آمریکایی و صاحب «واشنگتن‌پست» - به نویسندگان بخش دیدگاه‌های خود گفته است که سرمایه‌داری را نقد نکنند؛ رسانه‌های جریان اصلی نیز تا حد زیادی از انتقاد به جنایت‌های جنگی اسرائیل خودداری می‌کنند و به‌جای تمرکز بر جهان گرفتار بحران و آشوب، به داستان‌های بی‌اهمیت و حاشیه‌ای می‌پردازند.

در عصر ترامپ، کشتار گسترده کودکان در مدرسه میناب، هدف قراردادن غیرنظامیان و عادی‌سازی خشونت دولتی، همگی به پس‌زمینه رانده شده و صرفاً از سوی رسانه‌ها به نوسانات بازار ترجمه می‌شوند.

در چنین بستری، سخنان «آنی ارنو» در سخنرانی نوبل، شایسته تکرار است؛ به‌ویژه فراخوان قدرتمند او برای استفاده از زبان به‌منظور روشن‌کردن آنچه ناگفتنی شده است؛ وظیفه‌ای که امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری به نظر می‌رسد. او می‌نویسد: «در آشکارساختن ناگفتنی‌های اجتماعی، آن روابط قدرتِ درونی‌شده‌ای که با طبقه اجتماعی یا نژاد و همچنین جنسیت پیوند دارند و تنها کسانی که مستقیماً اثراتشان را می‌بینند، آنها را حس می‌کنند، امکان رهایی فردی و نیز جمعی پدیدار می‌شود. رمزگشایی از جهان واقعی از طریق زدودن آن چشم‌اندازها و ارزش‌هایی که زبان - هر زبانی - در خود حمل می‌کند، به معنای برهم‌زدن نظم مستقر و به چالش کشیدن سلسله‌مراتب آن است.»

ناکامی در به روشنایی آوردن حقیقت، به حوزه آموزش عالی نیز کشیده شده است. دانشگاه‌ها که باید به‌عنوان عرصه‌های انتقادی و دموکراتیک عمل کنند، عمدتاً به‌سوی احتیاط یا همدستی عقب‌نشینی کرده‌اند. در برابر خشونت‌های جاری در غزه، لبنان و ایران که تنها در روزهای اخیر هزاران نفر کشته شده‌اند، بسیاری از این نهادها سکوت را برگزیده‌اند. بدتر از آن، دانشجویانی را که جرئت اعتراض به این فجایع را دارند، تنبیه و حتی مجرم نامیده‌اند. در مکان‌هایی چون دانشگاه کالیفرنیا و برکلی، گزارش‌هایی درباره همکاری با نهادهای حکومتی علیه دانشجویان و استادان فعال، از خیانتی پرده برمی‌دارد که نه فقط نهادی، بلکه اخلاقی است. رؤسای دانشگاه‌ها اکنون سخنرانان مراسم فارغ‌التحصیلی را که جنگ و نسل‌کشی در غزه، کرانه باختری و لبنان را نقد می‌کنند، محکوم می‌نمایند. چنین اقداماتی، یادآور تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر است؛ دوره‌هایی مانند تسلیم آموزش عالی در برابر آلمان نازی، حکومت «آگوستو پینوشه» در شیلی و ایتالیای «بنیتو موسولینی» که در آنها حیات فکری تابع فرمان قدرت شد و مخالفت به‌عنوان جرم تلقی می‌گردید.

 

ظهور ترامپ از یک ویرانه اخلاقی

ترامپ از دل این ویرانه اخلاقی سر برآورد؛ هم به‌عنوان نشانه آن و هم به‌عنوان عاملی برای تشدیدش. او از طریق نمایش و ترس حکومت می‌کند. مهاجران در قفس‌ها نگهداری می‌شوند، مخالفان تهدید می‌شوند، معلمان و دانشگاهیان هدف حمله قرار می‌گیرند و آسیب‌پذیرترین افراد به موجوداتی دورریختنی تبدیل می‌شوند. حتی خودِ زبان نیز مسموم شده است. هنگامی که واژه‌ها نیروی اخلاقی خود را از دست بدهند، جامعه نیز توانایی تشخیص عدالت از بربریت را از دست می‌دهد.

فروپاشی وجدان را می‌توان در پیوند میان جنگ و سودجویی نیز مشاهده کرد. رجزخوانی‌های جنگ‌طلبانه ترامپ علیه ایران و تهدید به آغاز جنگ‌های بیشتر در خاورمیانه، نشان می‌دهد که چگونه نظامی‌گری به نوعی نمایش سیاسی تبدیل شده است؛ درحالی‌که تولیدکنندگان سلاح و منافع نفتی و انرژی در پشت صحنه در انتظار سود بیشتر هستند. مرگ در خارج، به سود در داخل تبدیل می‌شود. در سرمایه‌داری گانگستری، خونریزی یک تراژدی نیست؛ بلکه منبع درآمد است.

فساد در دوران ترامپ، آشکارا و بی‌پرده وارد صحنه شده و شخص رئیس‌جمهور و اعضای چاپلوس خانواده‌اش با وقاحت آن را پذیرفته‌اند. هیچ رئیس‌جمهوری پی

ترامپ از طریق نمایش و ترس، حکومت می‌کند. مهاجران در قفسها نگهداری می‌شوند، مخالفان تهدید می‌شوند، معلمان و دانشگاهیان هدف حمله قرار می‌گیرند و آسیب‌پذیرترین افراد به موجوداتی دورریختنی تبدیل می‌شوند.

ش از او تا این اندازه بی‌شرمانه مرز میان مقام عمومی و منفعت شخصی را از میان نبرده بود. برآوردهای اخیر نشان می‌دهد که ترامپ از زمان بازگشت به قدرت، دست‌کم ۱۴۰۸۵ میلیارد دلار سود شخصی به دست آورده است؛ رقمی که احتمالاً باتوجه‌به معاملات پنهانی، کمتر از میزان واقعی است. ریاست‌جمهوری دیگر نه یک امانت عمومی، بلکه به ابزاری خصوصی، مبتذل و غیراخلاقی برای سرمایه‌گذاری تبدیل شده است.

این فقط یک بحران ملی نیست. آنچه تحت‌تأثیر ترامپ در حال شکل‌گیری است، نشانه یک بحران گسترده‌تر بین‌المللی است؛ بحرانی که در آن فساد، به اصل حکمرانی تبدیل می‌شود، آشکارا موردتأیید قرار می‌گیرد و حتی برای آن جشن گرفته می‌شود. ترامپ صرفاً چنین رفتارهایی را تحمل نمی‌کند؛ او به آنها مشروعیت می‌بخشد و به فرهنگی سیاسی میدان می‌دهد که در آن تخلفات اخلاقی به‌عنوان «استراتژی» بازتعریف می‌شوند و جنایت‌های اخلاقی به‌عنوان نشانه قدرت، پاداش می‌گیرند. در این نظم نوظهور، زبان دموکراسی از آخرین بقایای معنای خود نیز تهی می‌شود و نهادهای آن به‌طور کامل برای خدمت به قدرت، ثروت و مصونیت از مجازات، بازسازی می‌شوند.

این دگرگونی در مرزهای ملی محدود نمی‌ماند. منطق خصوصی‌سازی، ظهور پوپولیسم ضددموکراتیک، حمله به نهادهای عمومی و عادی‌سازی بی‌رحمی، با سهولتی نگران‌کننده در سراسر جهان گسترش می‌یابد. این روندها از طریق بازارهای جهانی، رسانه‌های دیجیتال و شبکه‌های سیاسی گردش می‌کنند و خود را در زندگی روزمره جوامعی که از نقطه آغازشان بسیار دور هستند، ریشه‌دار می‌سازند. گرایش‌های اقتدارگرایانه از یکدیگر می‌آموزند، تاکتیک‌ها را وام می‌گیرند و دامنه نفوذ خود را گسترش می‌دهند؛ در نتیجه، فرهنگی جهانی شکل می‌گیرد که در آن، سرکوب عادی می‌شود و مخالفت و اعتراض روزبه‌روز بیشتر جرم‌انگاری می‌گردد.

بنابراین، آنچه در معرض خطر قرار دارد، فقط سرنوشت یک کشور نیست، بلکه فرسایش حیات دموکراتیک در مقیاسی جهانی است. نمایش قدرتِ بدون پاسخگویی، ثروتِ بدون مسئولیت و خشونتِ بدون مجازات، به‌جای آنکه هشداری عبرت‌آموز باشد، به الگویی برای تقلید تبدیل می‌شود. در چنین فضایی، هوشیاری دیگر یک انتخاب نیست، بلکه ضرورتی حیاتی است؛ ضرورتی که نیازمند تعهدی جهانی و تازه به شجاعت مدنی، مسئولیت اخلاقی و دفاع از نهادهای دموکراتیکی است که بتوانند در برابر حرکت شتابان جهان به‌سوی اقتدارگرایی مقاومت کنند.

فروپاشی وجدان را در آمریکا می‌توان در پیوند میان جنگ و سودجویی نیز مشاهده کرد. رجزخوانی‌های جنگ‌طلبانه ترامپ علیه ایران و تهدید به آغاز جنگ‌های بیشتر در خاورمیانه، نشان می‌دهد که چگونه نظامی‌گری به نوعی نمایش سیاسی تبدیل شده است.

 

بحران واقعی در آمریکا

این وضعیت را همچنین می‌توان در حمله به حافظه تاریخی مشاهده کرد. سیاست اقتدارگرایانه زمانی شکوفا می‌شود که تاریخ، پاک شود و تفکر انتقادی جای خود را به شعارها بدهد. کتاب‌ها ممنوع می‌شوند، معلمان مورد تهدید قرار می‌گیرند، دانشگاه‌ها تحت‌فشار انضباطی قرار می‌گیرند و گفتمان عمومی به خشم و انحراف افکار تقلیل می‌یابد. ترامپیسم به چیزی آگاه است که دموکرات‌ها اغلب فراموش می‌کنند: آموزش، یک میدان نبرد است؛ زیرا حافظه، شکلی از مقاومت به شمار می‌رود. جامعه‌ای که نتواند بی‌عدالتی را به یاد بیاورد، محکوم به تکرار آن است.

خطرناک‌تر از همه، گسترش بی‌فکری و نادانیِ تولیدشده در فرهنگی است که سرشار از «ماشین‌های تخیل‌زدایی» است؛ سازوکارهایی که ناتوانی در تشخیص درست از غلط را تولید می‌کنند. مردم از سیاست‌هایی حمایت می‌کنند که به خودشان آسیب می‌زند، بی‌رحمی علیه دیگران را تشویق می‌کنند و فساد را امری عادی می‌دانند. وجدان، نه‌فقط از طریق سرکوب از بالا، بلکه از راه تسلیم‌شدن از پایین نیز فرومی‌پاشد. بااین‌حال، وجدان می‌تواند دوباره احیا شود. این روند از جایی آغاز می‌شود که زبان حذف‌پذیری و دورریختنی بودن انسان‌ها رد شود و این ایده دوباره به دست آید که هیچ انسانی زائد یا قابل‌حذف نیست. این یعنی پیونددادن رنج‌های شخصی به علل عمومی و درک این حقیقت که تنهایی، بدهی، ترس و ناامیدی، شکست‌های فردی نیستند؛ بلکه پیامدهای سیاسی‌اند. این یعنی بازسازی نهادهایی که به‌جای پرورش طمع و اطاعت، تفکر انتقادی، همبستگی و شفقت را تقویت کنند. همچنین به معنای بازپس‌گیری سواد و آگاهی به‌عنوان ابزاری برای خوانش انتقادی جهان است.

پادزهر این وضعیت، حسرت خوردن برای گذشته‌ای شکست‌خورده نیست. راه‌حل، یک دموکراسی رادیکال است که بر مسئولیت مشترک، عدالت اقتصادی و شجاعت مراقبت از دیگران استوار باشد. وجدان، هرگز یک تجمل خصوصی نیست؛ بلکه شریان حیاتی آزادی عمومی است. بحران واقعی در ایالات متحده فقط ترامپ نیست. بحران واقعی، یک نظم اجتماعی است که ظهور او را ممکن ساخت و سکوت اخلاقی که به او اجازه شکوفایی می‌دهد.

اگر قرار است دموکراسی بقا پیدا کند، وجدان باید به امری فراگیر و مسری تبدیل شود. ما به جنبشی گسترده از کارگران، جوانان، معلمان، هنرمندان و همه کسانی نیاز داریم که از کرامت انسانی محروم شده‌اند تا خشم و اعتراض را به قدرتی جمعی تبدیل کنند. بااین‌حال، چنین مقاومتی هم‌اکنون در شهرها، کلاس‌های درس، محیط‌های کار، محله‌ها و خیابان‌ها در حال شکل‌گیری است. برای نمونه در «مینیاپولیس»، جوامع محلی، اتحادیه‌های کارگری، دانشجویان، گروه‌های مدافع حقوق مهاجران و ساکنان محلی علیه یورش‌های خشن به مهاجرین و سیاست‌های اخراج گسترده آنها بسیج شدند و شبکه‌هایی از کمک متقابل، اعتراض عمومی، دفاع حقوقی و همبستگی مدنی ایجاد کردند که ماشین ترس و حذف‌پذیری انسان‌ها را به چالش کشید.

بحران واقعی در آمریکا، فقط ترامپ نیست. بحران واقعی، یک نظم اجتماعی است که ظهور او را ممکن ساخته و سکوت اخلاقی که به او اجازه شکوفایی داده است.

در سراسر آمریکا، معلمان از آموزش انتقادی در برابر سانسور دفاع می‌کنند، دانشجویان علیه نظامی‌سازی زندگی عمومی سازماندهی می‌شوند، کارگران علیه شرایط استثمارگرانه کاری اتحادیه تشکیل می‌دهند و هنرمندان و روزنامه‌نگاران، خشونتی را که پشت نمایش اقتدارگرایی پنهان شده، افشا می‌کنند. این مبارزات اهمیت دارند؛ زیرا زبان «اجتناب‌ناپذیری» را رد می‌کنند. آنها به ما یادآوری می‌کنند که دموکراسی هرگز از سوی نخبگان اعطا نمی‌شود، بلکه به‌صورت جمعی و از طریق کنش‌های شجاعانه، همبستگی و نافرمانی ساخته می‌شود. در برابر فرهنگ بی‌رحمی، خشونت دولتی و شور و هیجان بسیج‌کننده فاشیسم، چنین جنبش‌هایی امکان رادیکال تصور و مبارزه برای آینده‌ای متفاوت را زنده نگه می‌دارند.

 

انتخابی سرنوشت‌ساز

انتخابی که پیش روی ما قرار دارد، یک انتخاب سرنوشت‌ساز است: جامعه‌ای که با بی‌رحمی، طمع و فراموشی سازمان‌یافته اداره می‌شود، یا جامعه‌ای که با عدالت، حافظه تاریخی و همبستگی جان می‌گیرد. ترامپ به ما نشان داده است که فروپاشی وجدان چه شکلی دارد؛ اینکه چگونه فرهنگی مبتنی بر ترس، طمع افسارگسیخته، سازش اخلاقی و فشار هم‌رنگی می‌تواند حیات دموکراتیک را تهی کند و انسان‌ها را به موجوداتی مشکوک، دورریختنی و خاموش تبدیل سازد. آنچه در معرض خطر است، فقط سرنوشت یک نظام سیاسی نیست، بلکه قطب‌نمای اخلاقی جامعه است.

بزرگترین خطر، فقط ظهور چهره‌های اقتدارگرا نیست؛ بلکه آمادگی انسان‌های عادی برای سازگارشدن با آنهاست.

در عصری که سرمایه‌داری، به خودخواهی پاداش می‌دهد، شفقت را مجازات می‌کند و مسئولیت مدنی را با عطش بی‌رحمانه برای قدرت معامله می‌کند، بزرگ‌ترین خطر، فقط ظهور چهره‌های اقتدارگرا نیست؛ بلکه آمادگی انسان‌های عادی برای سازگارشدن با آنهاست؛ بنابراین، پرسش اصلی این است که آیا ما شجاعت آن را داریم که در برابر وسوسه هم‌رنگی مقاومت کنیم، تخیل اخلاقی را باز پس بگیریم و فرهنگی را دوباره بسازیم که در آن عدالت، مسئولیت جمعی و کرامت زندگی انسانی، مهم‌تر از سود، نمایش و ترس باشد؟

https://truthout.org/articles/we-must-resist-the-collapse-of-conscience-in-the-age-of-trump/

[1] . Henry A. Giroux

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :