۱۴۰۵/۰۳/۲۵
۱۰:۰۴
کد خبر : ۱۲۲۵۰
از حاکمیت وستفالیایی تا حاکمیت وبری لبنان در یادداشتی از امل سعد؛

لبنان و آزمون سرنوشت‌ساز تسلیم یا مقاومت؟

معنای مقاومت در لبنان به این جنگ بسته است
فشار دولت لبنان و حامیان آن به حزب‌الله، در شرایطی اتفاق می‌افتد که این گروه مقاومت، خود را بازسازی کرده و ایران نیز موقعیت خود را به‌عنوان قدرتمندترین بازیگر منطقه‌ای تحکیم کرده است.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «امل سعد»  [1] - مدرس سیاست و روابط بین‌الملل در دانشگاه «کاردیف» و یکی از پژوهشگران برجسته درباره حزب‌الله - در مطلب تازه‌ای که وب‌سایت «Middle East Eye» آن را منتشر کرده است، تأکید می‌کند که دولت لبنان در مذاکره با آمریکا و اسرائیل، زیر توافقی را امضا کرده است که در تاریخ جهان، نظیر ندارد؛ چراکه در این سند، شرط آتش‌بس، نه خروج اسرائیل از مناطق اشغالی لبنان، بلکه خروج حزب‌الله از جنوب لبنان ذکر شده است. به گفته وی، واشنگتن خود را به‌عنوان تنها میانجی هرگونه توافق با اسرائیل معرفی کرده است؛ جایگاهی که متناقض و پوچ است؛ زیرا آمریکا اصلی‌ترین حامی، تأمین‌کننده تسلیحات و پشتیبان دیپلماتیک اسرائیل است. وی تأکید می‌کند که فشار دولت لبنان و حامیان آن به حزب‌الله در شرایطی اتفاق می‌افتد که این گروه مقاومت، خود را بازسازی کرده و ایران نیز موقعیت خود را به‌عنوان قدرتمندترین بازیگر منطقه‌ای تحکیم کرده است.

 

مورد عجیب آتش‌بس در لبنان

بیانیه سه‌جانبه‌ای که با میانجیگری آمریکا تهیه شد و روز چهارشنبه ۳ ژوئیه (۱۳ خرداد) پس از آخرین نشست سطح بالای نمایندگان لبنان و اسرائیل از سوی وزارت خارجه آمریکا منتشر شد، به‌نوعی حاکی از تسلیم سیاسی و آن‌چنان افراطی است که یافتن نمونه‌ای مشابه برای آن در تاریخ دیپلماسی مدرن، دشوار به نظر می‌رسد. لبنان، کشوری که هدف حمله قرار گرفته است، سندی را امضا می‌کند که آتش‌بس را نه به خروج نیروی اشغالگر از خاک خود، بلکه به خروج شهروندان خودش از سرزمینشان مشروط می‌سازد.

در این توافق، آتش‌بس به پایان‌یافتن حملات اسرائیل، خروج نیروهای اسرائیلی از مناطق اشغالی لبنان، آزادی زندانیان یا فراهم‌شدن امکان بازگشت آوارگان وابسته نشده است؛ بلکه اجرای آن منوط به توقف عملیات حزب‌الله و عقب‌نشینی این گروه از جنوب لبنان شده است. حتی نام اسرائیل نیز در بخش مربوط به تعهدات آتش‌بس به‌عنوان طرفی که موظف به انجام اقداماتی مشخص باشد، ذکر نشده است؛ بنابراین، آنچه به‌عنوان «توقف درگیری‌ها» معرفی می‌شود، در عمل نه بر پایه خروج اسرائیل از لبنان، بلکه بر اساس دورکردن شهروندان لبنانی از سرزمین خود، طراحی و تنظیم شده است.

دولت لبنان در مذاکره با آمریکا و اسرائیل سندی را امضا کرده است که آتش‌بس را نه به خروج نیروی اشغالگر از خاک خود، بلکه به خروج شهروندان خودش از سرزمینشان مشروط می‌سازد.

در مقابل، محور اصلی این توافق حزب‌الله است؛ گروهی که نه به‌عنوان یک نیروی مقاومت لبنانی در برابر اشغالگری، بلکه به‌عنوان مشکلی معرفی می‌شود که باید از سراسر لبنان برچیده شود. دولت لبنان با قراردادن امضای خود ذیل ادعای «مارکو روبیو» - وزیر امور خارجه آمریکا - مبنی بر اینکه «حزب‌الله، دشمن لبنان است»، در واقع اعتبار و اقتدار رسمی دولت را به این گزاره می‌بخشد که نه‌تنها مقاومت، بلکه جامعه سیاسی‌ای که حزب‌الله نمایندگی آن را بر عهده دارد، خارج از چارچوب ملت لبنان قرار دارد.

 

اقدامی در جهت سلب هویت ملی

با توجه به نتایج یک نظرسنجی اخیر که نشان می‌دهد بین ۹۲ تا ۹۶ درصد از شیعیان لبنان با تمامی اجزای این برنامه مخالف هستند، موضوع صرفاً یک اختلاف سیاسی یا مناقشه بر سر سیاست‌گذاری نیست؛ بلکه نوعی اقدام در جهت سلب هویت و جایگاه ملی از بخشی از شهروندان کشور محسوب می‌شود. به بیان دیگر، دولت لبنان عملاً تقریباً تمام اعضای یکی از بزرگ‌ترین جوامع کشور را به‌عنوان نیرویی خصمانه و غیرملی تعریف می‌کند، درحالی‌که هم‌زمان مدعی است هیچ نیت خصمانه‌ای نسبت به اسرائیل و حملات ویرانگر آن علیه لبنان ندارد. «مناطق آزمایشی» پیشنهادی در طرح آمریکا، اسرائیل و لبنان، این منطق را بیش‌ازپیش تقویت می‌کند؛ زیرا اعمال حاکمیت دولت لبنان در جنوب کشور را به تأیید و گواهی بازیگران خارجی مشروط می‌سازند. در این چارچوب، ارتش لبنان نه به‌عنوان یک نیروی نظامی مستقل و حاکمیتی، بلکه به‌عنوان ابزاری برای اجرای الزامات امنیتی اسرائیل تعریف می‌شود و در نتیجه، عملاً به یکی از طرف‌های درگیر در جنگ اسرائیل علیه لبنان تبدیل می‌گردد.

نکته قابل‌توجه دیگر آن است که لبنان در محکومیت ایران سندی را امضا کرده است؛ آن هم در شرایطی که تهران، توقف حملات اسرائیل به لبنان را یکی از شروط اصلی مذاکرات خود با واشنگتن قرار داده بود. در واکنش به ادامه عملیات نظامی اسرائیل در لبنان و غزه، ایران آتش‌بس در لبنان را یک خط قرمز منطقه‌ای تلقی کرده بود. تهران مذاکرات با آمریکا را متوقف کرد، تهدید نمود که در صورت ادامه این حملات، ممکن است تنگه هرمز را به طور کامل مسدود کند و هشدار داد که هرگونه حمله اسرائیل به بیروت با پاسخ مستقیم علیه اسرائیل روبه‌رو خواهد شد و حتی می‌تواند به ازسرگیری جنگ با آمریکا بینجامد. در عمل، دولت لبنان تنها اهرم فشار متقابلی را که در اختیار داشت، تضعیف کرد و هم‌زمان امضای خود را پای چارچوبی آمریکایی - اسرائیلی گذاشت که هدف آن، منزوی کردن همین اهرم فشار، جرم‌انگاری مقاومت در برابر اشغالگری و واداشتن لبنان به مذاکره در شرایطی است که همچنان زیر آتش اسرائیل قرار دارد.

فارغ از محتوای این سند، اهمیت آن در شرایط جدیدی نهفته است که در آن دولت کنونی لبنان می‌تواند زبان امنیت اسرائیل را چنان به کار گیرد که گویی زبان حاکمیت ملی لبنان است و خلع سلاح مقاومت را به‌عنوان احیای دولت و بازسازی اقتدار ملی معرفی کند؛ بنابراین، پرسش اصلی تنها این نیست که چه چیزی در حال مذاکره است، بلکه پرسش اصلی این است که چرا اجرای چنین پروژه‌ای در شرایط کنونی ممکن شده است. پاسخ ساختاری به این پرسش، نه در تغییر ماهیت استعماری منازعه، بلکه در دگرگونی بستری امپریالیستی نهفته است که مبارزه ضد استعماری در درون آن جریان دارد.

یک نظرسنجی تازه نشان می‌دهد که بین ۹۲ تا ۹۶ درصد از شیعیان لبنان، با تمامی اجزای توافق آمریکا، اسرائیل و دولت لبنان بر ضد حزب‌الله، مخالف هستند.

 

یک اشتباه محاسباتی بزرگ

حاکمیت شکننده و چندپاره لبنان در دهه‌های اخیر، محصول رقابت قدرت‌های خارجی و نظام‌های مختلف نفوذ بود. هر یک از این قدرت‌ها از نیروهای سیاسی متفاوتی در لبنان حمایت می‌کردند و همین تضادها مانع از آن می‌شد که هیچ قدرتی بتواند به هژمونی کامل بر سیاست لبنان دست یابد. این وضعیت چندقطبی، فضای ساختاری لازم را برای فعالیت حزب‌الله در درون نظام سیاسی لبنان فراهم می‌کرد. همچنین به دولت‌های متوالی اجازه می‌داد که با «حزب‌الله»، مخالفت سیاسی کنند و گاه آن را در چارچوب نهادهای دولتی مهار نمایند، اما نه اینکه به طور کامل آن را در خود ادغام یا حذف کنند.

دولت کنونی لبنان، این عرصه چندقطبی را به‌نوعی تک‌قطبی‌گری آمریکایی تبدیل کرده و تضادهایی را از میان برده است که پیش‌تر جرم‌انگاری کامل مقاومت را از نظر ساختاری ناممکن می‌ساخت. در این آرایش جدید، واشنگتن خود را به‌عنوان تنها میانجی هرگونه توافق با اسرائیل معرفی کرده است؛ جایگاهی که متناقض و پوچ است؛ زیرا آمریکا اصلی‌ترین حامی، تأمین‌کننده تسلیحات و پشتیبان دیپلماتیک اسرائیل است. به‌این‌ترتیب، نقشی که ذاتاً باید در اختیار یک میانجی بی‌طرف باشد، به قدرتی سپرده شده که توانایی نظامی یکی از طرف‌های جنگ را تأمین می‌کند.

این رویکرد بر پایه یک محاسبه نادرست شکل گرفت. واشنگتن، تل‌آویو و متحدان لبنانی آنها، تضعیف حزب‌الله در سال ۲۰۲۴، سقوط حکومت بشار اسد در سوریه و فشارهای گسترده‌تر بر ایران را یک فرصت تاریخی تلقی کردند؛ لحظه‌ای که در آن آمریکای تحت رهبری دونالد ترامپ و اسرائیلِ پیروز، برای نخستین‌بار توانسته‌اند شرایط لازم برای اعمال هژمونی کامل بر لبنان را فراهم کنند.

واشنگتن خود را به‌عنوان تنها میانجی هرگونه توافق با اسرائیل معرفی کرده است؛ جایگاهی که متناقض و پوچ است؛ زیرا آمریکا اصلی‌ترین حامی، تأمین‌کننده تسلیحات و پشتیبان دیپلماتیک اسرائیل است.

در این پروژه، عادی‌سازی روابط و خلع سلاح در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند؛ زیرا هر دو ابزاری برای پایان‌دادن به شرایط ساختاری هستند که پیش‌تر، امکان بقای مقاومت را فراهم می‌کرد. در این میان، دولت لبنان نقش مجری داخلی نظمی را ایفا می‌کند که از سوی آمریکا و اسرائیل طراحی شده است.

اما دولت لبنان و حامیانش اکنون با این واقعیت روبه‌رو شده‌اند که دقیقاً در زمانی دست به این اقدام زده‌اند که حزب‌الله در حال بازسازی توان خود است و ایران نیز موقعیت خود را به‌عنوان قدرتمندترین بازیگر منطقه‌ای و مهم‌ترین قطب موازنه‌گر در برابر نظم مورد حمایت آمریکا و اسرائیل تحکیم می‌کند. محاسبه نادرست دولت لبنان صرفاً ناشی از برداشت اشتباه از توازن قوا نیست. این خطا همچنین لایه‌های عمیق‌تر فکری و سیاسی را آشکار می‌کند که اساساً امکان شکل‌گیری چنین محاسبه‌ای را فراهم می‌سازند.

این ساختار بر دو لایه متمایز اما مرتبط از درونی‌سازی استعمار استوار است: یکی هستی‌شناختی و دیگری معرفت‌شناختی. هر یک در سطحی متفاوت عمل می‌کنند و در کنار هم یک طبقه سیاسی را پدید آورده‌اند که نه‌تنها با قدرت آمریکا و اسرائیل سازگار شده، بلکه توانایی اندیشیدن بیرون از چارچوب آن را نیز از دست داده است. نخستین لایه، استعمار هستی‌شناختی است؛ یعنی درونی‌سازی قدرت امپراتوری به‌عنوان افق دائمی واقعیت سیاسی. این نوعی شکست‌پذیری و تسلیم‌باوری چنان عمیق است که دیگر حتی به‌عنوان شکست‌پذیری شناخته نمی‌شود، بلکه به‌صورت برداشتی واقع‌بینانه و روشن از جهان جلوه می‌کند.

دومین لایه، استعمار معرفت‌شناختی است؛ یعنی پذیرش نظام دانشی استعمارگر. در این وضعیت، دولت لبنان منازعه را از دریچه نظم آمریکایی - اسرائیلی می‌بیند و دسته‌بندی‌های آن درباره حاکمیت، مقاومت، امنیت و صلح را چنان می‌پذیرد که گویی مفاهیمی بومی و برخاسته از خود لبنان هستند. این منطق نه از طریق القای شکست‌ناپذیری قدرت آمریکا و اسرائیل به‌عنوان یک واقعیت عینی، بلکه از طریق مشروع و درست جلوه‌دادن تفسیر آمریکایی - اسرائیلی از منازعه عمل می‌کند.

 

امپریالیسم فراسیاسی

دولت لبنان و حامیانش، اکنون فشارها به حزب‌الله را بیشتر کرده‌اند. این در زمانی است که این گروه در حال بازسازی توان خود است و ایران نیز موقعیت خود را به‌عنوان قدرتمندترین بازیگر منطقه‌ای تحکیم نموده است.

در جهان‌بینی مبتنی بر شکست‌پذیری که بر دولت لبنان حاکم است، هژمونی آمریکا نه به‌عنوان یکی از چند آرایش ممکن قدرت، بلکه به‌عنوان افق نامرئی عمل می‌کند که همه محاسبات سیاسی باید در چارچوب آن انجام شوند. این همان هژمونی در کامل‌ترین معنای موردنظر «آنتونیو گرامشی» است: وضعیتی که در آن قدرت نه از طریق اجبار و زور، بلکه از طریق تبدیل‌شدن به «عقل سلیم» اعمال می‌شود؛ یعنی دیگر اصلاً به‌عنوان قدرت دیده نمی‌شود و خود را به‌عنوان افق دائمی و طبیعیِ امر ممکن معرفی می‌کند.

به این معنا، با نوعی امپریالیسم فراسیاسی روبه‌رو هستیم که نه فقط در سطح سیاست‌گذاری یا همسویی سیاسی، بلکه در سطحی مقدم بر آن عمل می‌کند؛ سطحی که در آن واقع‌گرایی، عقلانیت و امکان‌پذیری تعریف می‌شوند. کسانی که این چارچوب را در خود درونی کرده‌اند، خود را تسلیم‌شده نمی‌بینند، بلکه تصور می‌کنند واقعیت را به‌درستی درک کرده‌اند. در نتیجه، مقاومت امری غیرعقلانی یا آرمان‌گرایانه جلوه می‌کند، زیرا از «واقعیت» جدا پنداشته می‌شود.

در مقابل، جهان‌بینی مقاومت بر نوع دیگری از هستی‌شناسی استوار است؛ جهان‌بینی که امپریالیسم و استعمار صهیونیست‌ها در شهرک‌های صهیونیست‌نشین را پدیده‌هایی مشروط و برساخته تاریخ می‌داند و بنابراین آنها را شکست‌پذیر تلقی می‌کند، نه واقعیت‌هایی تغییرناپذیر و برگشت‌ناپذیر. جهان‌بینی مبتنی بر شکست‌پذیری دولت لبنان در زبان مقاماتی آشکار می‌شود که همچنان با چنین مفاهیمی سخن می‌گویند؛ جایی که تسلیم‌پذیری با عنوان واقع‌گرایی بازتعریف می‌شود و مذاکره با اسرائیل تنها راه خروج قابل‌تصور جلوه می‌کند.

این ساختار هستی‌شناختی را می‌توان در نحوه برخورد بیانیه وزارت خارجه آمریکا با موضوع اشغالگری اسرائیل نیز مشاهده کرد. فقدان هرگونه مطالبه برای خروج نیروهای اسرائیلی صرفاً یک حذف یا غفلت دیپلماتیک نیست؛ بلکه بازتاب منطق بنیادین نظم آمریکایی - اسرائیلی است؛ منطقی که حضور اسرائیل در خاک لبنان را وضعیت پیش‌فرض و بدیهی و به‌عنوان بخشی از پس‌زمینه طبیعی واقعیت تلقی می‌کند و نیازی به توضیح یا حتی اشاره ندارد. در مقابل، مقاومت لبنانی‌ها در برابر این حضور به‌عنوان عامل برهم‌زننده نظم موجود و یک ناهنجاری تعریف می‌شود که باید مهار و کنترل گردد.

همین منطق را می‌توان در اظهارات «فؤاد سنیوره» نیز مشاهده کرد؛ جایی که او تأکید می‌کند «ما ناچاریم با آمریکایی‌ها تعامل کنیم» و لبنان اکنون با یک «واقعیت تلخ» روبه‌رو است؛ زیرا ردکردن آن به «واقعیتی تلخ‌تر» منجر خواهد شد. این صرفاً یک ارزیابی عمل‌گرایانه از محدودیت‌ها نیست، بلکه فشرده‌ترین بیان یک جهان‌بینی است که در آن قدرت آمریکا و اسرائیل از پیش، به‌عنوان مرز نهایی امر ممکن پذیرفته شده است.

منطق دولت لبنان در توافق با اسرائیل، عمیقاً خودویرانگر است؛ زیرا اصرار دارد که لبنان می‌تواند به تنهایی مذاکره کند، بدون آنکه ایران از قدرت منطقه‌ای خود به سود دولت لبنان استفاده کند.

«ژوزف عون» - رئیس‌جمهور لبنان - نیز همین هستی‌شناسی را به زبان استعماری عقلانیت و بی‌عقلی ترجمه می‌کند. هنگامی که او اعلام می‌کند «میان خودکشی و شکوفایی»، او و مردمی که نمایندگی‌شان را بر عهده دارد، شکوفایی را انتخاب می‌کنند و «میان شعارهای گمراه‌کننده‌ای که ویران می‌کنند و گام‌های عقلانی‌ای که می‌سازند»، عقلانیت را برمی‌گزینند، مقاومت دیگر به‌عنوان یک راهبرد سیاسی که دولت با آن مخالف است تلقی نمی‌شود، بلکه به‌صورت نوعی اختلال در خودِ عقلانیت بازنمایی می‌شود. در این چارچوب، امتناع حزب‌الله از تسلیم‌شدن «خودکشی» نامیده می‌شود، اراده سیاسی آن به «غریزه» تقلیل می‌یابد و فداکاری‌هایش به مرگ‌هایی بی‌معنا فروکاسته می‌شود. در این صورت‌بندی، حاکمیت به حق دولت برای محافظت از مردم در برابر تمایل ظاهراً غیرعقلانی خود آنها برای مقاومت در برابر سلب مالکیت و محروم‌سازی تبدیل می‌شود.

 

منطق تسلیم لبنان

این منطق ادامه همان شعار قدیمی راست‌گرایان انزواطلب لبنان است که می‌گفتند: «قدرت لبنان در ضعف آن است». بااین‌حال، موضعی که خود را عقلانی معرفی می‌کند، در عمل عمیقاً خودویرانگر است؛ زیرا اصرار دارد که لبنان می‌تواند به تنهایی مذاکره کند، بدون آنکه ایران از قدرت منطقه‌ای خود به سود دولت لبنان استفاده نماید؛ آن هم در شرایطی که میان لبنان و اسرائیل عدم توازن چشمگیری وجود دارد.

توجیه این موضع بر اساس واقع‌گرایی سیاسی یا مصلحت دولت دشوار است؛ زیرا واقع‌گرایی سیاسی مستلزم حداکثرسازی اهرم‌های فشار است، نه واگذاری آنها. همچنین مصلحت دولت اقتضا می‌کند که همه محاسبات در خدمت دفاع از سرزمین، حاکمیت و مردم قرار گیرند، نه اینکه شروط راهبردی دولتی پذیرفته شوند که همین اصول را نقض می‌کند. ازاین‌رو، آنچه به‌عنوان عقلانیت حاکمیت ملی عرضه می‌شود، بیشتر به عقلانیت دیگری شباهت دارد؛ وضعیتی که در آن یک دولت از طریق منطق و محاسبات کسانی می‌اندیشد و عمل می‌کند که حاکمیت آن را نقض می‌کنند.

همین منطق تصور می‌کند که واگذاری جنوب لبنان می‌تواند برای سایر مناطق کشور، امنیت را به ارمغان آورد و اسرائیل در برابر ضعف و عقب‌نشینی، صلح را به‌عنوان پاداش خواهد داد. تبلیغ ایده «لبنان کوچک» از سوی «یوسف رجّی» - وزیر امور خارجه لبنان - به‌عنوان فرمولی برای تضمین رفاه و امنیت مسیحیان، بیانگر همین تصور از امتیاز و امنیتی است که گمان می‌رود بتوان آن را از محیط پیرامون جدا و مصون نگه داشت.

نزاع در لبنان بر سر سلاح نیست، بلکه بر سر پرسشی بنیادی‌تر است: حاکمیت اساساً برای چه هدفی باید به کار گرفته شود؟

در مورد استعمار معرفت‌شناختی - وضعیتی که در آن دولت دیگر فقط در برابر نظم آمریکایی اسرائیلی تسلیم نمی‌شود، بلکه از طریق مقولات و مفاهیم همان نظمی می‌اندیشد که خود را بر لبنان تحمیل کرده است - با نوعی مبادله میان دو شکل از حاکمیت روبه‌رو هستیم. دولت تصور می‌کند که می‌تواند با واگذاری حاکمیت وستفالیایی خود به اسرائیل - یعنی حق تمامیت ارضی و مصونیت از مداخله خارجی - به حاکمیت وبری دست یابد؛ یعنی انحصار استفاده از زور در داخل لبنان را در اختیار بگیرد.

در ازای خلع سلاح حزب‌الله و واگذاری کنترل رسمی سلاح‌ها به دولت، پذیرفته می‌شود که اسرائیل همچنان بتواند لبنان را بمباران کند، بخش‌هایی از آن را در اشغال نگه دارد، شرایط امنیتی را دیکته کند و تعیین نماید که لبنان چه زمانی به اندازه کافی به تعهدات خود عمل کرده است. به‌این‌ترتیب، به دولت نوعی حاکمیت ظاهری بر جمعیت خود وعده داده می‌شود، درحالی‌که در مقابل، حاکمیتش در برابر دشمن واگذار می‌گردد.

این موضع سیاسی همچنین دارای یک بُعد ارزشی است. این دیدگاه بر این فرض استوار است که زندگی مبتنی بر سازش، ثبات و رفاه مادی، از زندگی سیاسی مبتنی بر رهایی جمعی، عدالت، کرامت و فداکاری، انسانی‌تر و ارزشمندتر است. ازاین‌رو، این موضع صرفاً با راهبرد حزب‌الله مخالفت نمی‌کند، بلکه کل منظومه ارزشی‌ای را رد می‌کند که در درون آن، مقاومت می‌تواند به یک انتخاب سیاسی معنادار تبدیل شود؛ بنابراین، نزاع در نهایت بر سر سلاح نیست، بلکه بر سر پرسشی بنیادی‌تر است: حاکمیت اساساً برای چه هدفی باید به کار گرفته شود؟

https://www.middleeasteye.net/opinion/lebanon-rulers-surrendered-country-israel-this-is-no-ceasefire

[1] . Amal Saad

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :