گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «رابرت پیپ» [1] - استاد علوم سیاسی و مدیر پروژه امنیت و تهدیدات دانشگاه شیکاگو - در مقالهای مهم که وبسایت «Foreign Affairs» آن را منتشر کرده است، توضیح میدهد که اگر پیروزی آمریکا در جنگ خلیجفارس و آزادسازی سریع کویت از اشغال عراق، به انقلابی در اقتصاد، سیاست و امنیت جهان منجر شد، شکست آمریکا در جنگ با ایران نیز به دومین انقلاب جهانی در جنگها منجر شده است. به گفته وی، اگر تصویر نمادین ژانویه ۱۹۹۱، بمب هدایتشونده با لیزر بود که از دریچه تهویه یک ساختمان در بغداد وارد میشد، تصویر نمادین جنگ ایران، پهپاد کوچک انتحاری است که با قطعات الکترونیکی تجاری ساخته شده، توسط یک تیم متحرک در نقطهای از سواحل جنوبی ایران به پرواز درمیآید و به سوی اهدافی در خلیجفارس حرکت میکند. به گفته «پیپ»، اگر جنگ خلیجفارس، نماد برتری آمریکا بود، درگیریهای امروز پیرامون تنگه هرمز، محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار میکند. ایران نشان داد که آمریکا دیگر قادر نیست با اتکا به زور و با هزینهای اندک، دیگران را به پذیرش خواست خود وادار کند. قدرت آمریکا به جای آنکه ضامن ثبات و پیشبینیپذیری باشد، به عاملی برای بیثباتی و نوسان تبدیل شده است. وی تأکید میکند که ادامه مقاومت ایران در برابر آمریکا، صرفاً یک موفقیت تاکتیکی نیست، بلکه ابعاد راهبردی گستردهتری دارد. اگر دولتها، بازارها و بازیگران خارجی بیش از پیش به این نتیجه برسند که هیچ تصمیم مهمی در خلیجفارس بدون درنظرگرفتن ترجیحات ایران امکانپذیر نیست، اهرم نظامی ایران بهتدریج به نفوذ سیاسی تبدیل خواهد.
جنگی که همه را شگفتزده کرد
در شب ۱۷ ژانویه ۱۹۹۱(۲۷ دی ۱۳۶۹) بینندگان تلویزیون در سراسر جهان صحنهای را دیدند که تا آن زمان هرگز تجربه نکرده بودند. در پسزمینه آسمانی سیاه که با آتش پدافند هوایی روشن شده بود، بمبهای هدایتشونده دقیق آمریکا از پنجرهها، دریچههای تهویه و پناهگاههای فرماندهی بغداد عبور کرده و اهداف خود را با دقت مورد اصابت قرار میدادند. شبکه سیانان، جنگ خلیجفارس را بهصورت زنده پخش میکرد. برای میلیونها نفر، این تصاویر نویدبخش آغاز عصری تازه به نظر میرسید.
برای درک اهمیت آن تصاویر، باید به یاد آورد که عراق، پیش از آغاز جنگ تا چه اندازه تهدیدی جدی تلقی میشد. صدام حسین - دیکتاتور عراق - فرماندهی نزدیک به یک میلیون نیروی مسلح را در اختیار داشت. ارتش عراق از هشت سال جنگ فرسایشی با ایران جان سالم به در برده بود و یکی از بزرگترین ناوگانهای تانک جهان را در اختیار داشت. حمله عراق به کویت این نگرانی را به وجود آورد که صدام به زودی نیروهای خود را روانه عربستان سعودی کند؛ اقدامی که میتوانست عراق را به قدرت مسلط نفتی در خلیجفارس تبدیل کند و یکچهارم ذخایر نفت جهان را تحت کنترل مستقیم آن قرار دهد.
جنگ با ایران نشان داد که گسترش فناوریها، قدرتهای بزرگ را با چالشهای فزایندهای روبهرو کرده و کنترل مناطق مورد مناقشه را بهمراتب دشوارتر از گذشته ساخته است.
در آمریکا، کمتر کسی انتظار پیروزی آسان داشت. خاطره تلخ جنگ ویتنام همچنان بر فضای سیاسی و افکار عمومی سایه افکنده بود. صدام یک هفته پیش از حمله به کویت، به سفیر آمریکا در این کشور گفته بود: «جامعه شما توان تحمل ۱۰ هزار کشته را ندارد.» بسیاری از تحلیلگران نگران بودند که این ارزیابی درست باشد و به همین دلیل، سنای آمریکا تنها با اختلافی اندک، مجوز استفاده از نیروی نظامی را صادر کرد. پنتاگون نیز خود را برای تلفات سنگین آماده میکرد و هزاران کیسه حمل اجساد را به منطقه فرستاد. انتظار عمومی این نبود که جنگی مشابه جنگ جهانی دوم در پیش باشد؛ بلکه آن را ویتنامی دیگر میپنداشتند.
اما آنچه در ادامه رخ داد، تقریباً همه را شگفتزده کرد. پس از پنج هفته حملات هوایی، نیروهای زمینی ائتلاف در حدود ۱۰۰ ساعت کویت را آزاد کردند. ارتش عراق به سرعت فروپاشید. بیش از ۳۰۰ هزار نیروی عراقی مستقر در کویت شکست خوردند، به اسارت درآمدند یا ناچار به فرار شدند. شمار کشتههای رزمی آمریکا به ۱۴۷ نفر رسید؛ رقمی که با توجه به نگرانیهای پیش از آغاز جنگ، به طرز شگفتآوری اندک بود. کشوری که تنها چند ماه پیش، قدرتی نیرومند و هراسانگیز به نظر میرسید، با سهولتی غیرمنتظره و خیرهکننده شکست خورد.
اهمیت پیروزی آمریکا بسیار فراتر از میدان نبرد بود و جایگاه استثنایی این کشور را به نمایش گذاشت. همزمان با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، واشنگتن با هیچ رقیب بزرگ و همترازی روبهرو نبود و در کانون شبکههای مالی، فناوری و ائتلافهای جهانی قرار داشت. این کشور از توانمندیهای نظامی پیشرفتهای برخوردار بود که هیچ قدرت دیگری توان رقابت با آن را نداشت. آمریکا به جایگاهی کمسابقه در تاریخ معاصر دست یافته بود؛ کشوری که هیچ رقیب همتراز و همسنگی در برابر خود نمیدید. عملیات «طوفان صحرا» شاخصهای انتزاعی قدرت آمریکا را به واقعیتی ملموس تبدیل کرد. از آن پس دولتها، سرمایهگذاران و افکار عمومی در سراسر جهان تصویری مشترک از معنای برتری نظامی آمریکا در عمل در اختیار داشتند.
بیشتر جنگها بهتدریج در تاریخ محو میشوند، اما برخی جنگها تاریخ را به دو دوره «پیش» و «پس» از خود تقسیم میکنند. برای جهان پس از جنگ سرد، جنگ خلیجفارس یکی از همین نقاط عطف بود. این جنگ نهتنها به آزادسازی کویت انجامید، بلکه آغازگر دورهای شد که معمولاً از آن با عنوان عصر تکقطبی آمریکا یاد میشود؛ دورهای که در آن، قدرت نظامی بیرقیب آمریکا، پشتوانه جهانیشدن، رشد رفاه و ثبات نسبی در نظام بینالملل بود.
اما آن دوران اکنون به پایان رسیده است. آمریکا دیگر از همان برتری نظامی که در سال ۱۹۹۱ در اختیار داشت، برخوردار نیست. در نتیجه جهانیشدن، فناوریها و سامانههای لازم برای اجرای جنگهای دقیق، دیگر در انحصار چند قدرت بزرگ نیستند، بلکه در اختیار طیفی از بازیگران قرار گرفتهاند که اکنون میتوانند در برابر دولتهایی به مراتب قدرتمندتر از خود ایستادگی کنند.
جنگ ایران نمونهای روشن از این دگرگونی است. اگر جنگ خلیجفارس نماد برتری آمریکا بود، درگیریهای امروز پیرامون تنگه هرمز، محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار میکند. اکنون عصری تازه در حال شکلگیری است؛ عصری که بسیاری از فرضهای بنیادین دوران پس از جنگ سرد را وارونه میکند. آمریکا دیگر قادر نیست با اتکا به زور و با هزینهای اندک، دیگران را به پذیرش خواست خود وادار کند. قدرت آمریکا به جای آنکه ضامن ثبات و پیشبینیپذیری باشد، به عاملی برای بیثباتی و نوسان تبدیل شده است. قدرتهای ضعیفتر نیز مزیتهای مقاومت و اخلال را آموختهاند و اکنون ابزارهایی در اختیار دارند که میتواند هزینههای سنگینی بر آمریکا و متحدان و شرکای آن تحمیل کند. دوره پیش رو با بحرانهای پرتکرارتر، افزایش هزینههای حفاظت از تجارت جهانی و رقابت فزاینده بر سر گلوگاههای راهبردی جهان همراه خواهد بود. قواعد قدرتی که بر دوران پس از جنگ سرد حاکم بود، رو به زوال نهاده است و نظم بینالمللی خطرناکتری در انتظار جهان خواهد بود.
اگر دولتها، بازارها و بازیگران خارجی، بیش از پیش به این نتیجه برسند که هیچ تصمیم مهمی در خلیجفارس، بدون درنظرگرفتن ترجیحات ایران امکانپذیر نیست، اهرم نظامی ایران بهتدریج به نفوذ سیاسی تبدیل خواهد شد.
انتظارات بزرگ پیش رو
پیروزیهای بزرگ نظامی بهندرت به پیدایش نظمهای نوین بینالمللی منجر میشوند. جنگها ممکن است مرزها را تغییر دهند، اما معمولاً ساختار کلی سیاست جهانی را دستنخورده باقی میگذارند. جنگ خلیجفارس در سال ۱۹۹۱ از این قاعده مستثنا بود؛ زیرا انتظارات جهان را دگرگون کرد. شکاف عظیم میان پیشبینی تحلیلگران پیش از آغاز جنگ و پیروزی سریع و قاطع آمریکا، دولتها، بازارها و جوامع را متقاعد کرد که واقعیتی تازه در حال شکلگیری است. این واقعیت بر چهار فرض اساسی استوار بود: آمریکا میتواند بدون دشواری خاصی، نتایج نظامی موردنظر خود را تحمیل کند. واشنگتن از برتری بیهمتایی در مدیریت و کنترل تشدید درگیریها برخوردار است و میتواند تهدیدهای بزرگ را با سرعت و هزینهای اندک شکست دهد. قدرت آمریکا ضامن جریان آزاد کالا در شریانهای اصلی تجارت جهانی است و در نهایت، مقاومت در برابر قدرت آمریکا سرانجام بینتیجه خواهد بود.
این چهار فرض، یکدیگر را تقویت میکردند. از آنجا که برتری نظامی آمریکا قاطع و فراگیر به نظر میرسید، متحدان این کشور بار دفاعی خود را کاهش دادند و وابستگی بیشتری به واشنگتن پیدا کردند. از آنجا که قدرت آمریکا دیگر بازیگران را از رویارویی و تشدید تنش بازمیداشت، سرمایهگذاران نیز ریسکهای ژئوپلیتیکی را کماهمیت تلقی میکردند. از آنجا که امنیت تجارت دریایی، تضمینشده به نظر میرسید، شرکتها زنجیرههای تأمین خود را در سراسر قارهها گسترش دادند و میزان ذخایر داخلی خود را به حداقل رساندند. از آنجا که قدرت آمریکا بیرقیب و تزلزلناپذیر جلوه میکرد، بیشتر کشورها ترجیح دادند خود را با آمریکا هماهنگ کنند، نه اینکه در برابر آن بایستند.
نظم پس از جنگ سرد، بیش از آنکه بر توانایی واشنگتن برای اعمال زور استوار باشد، بر اعتبار قدرت آن تکیه داشت. دولتها نیازی نداشتند که قدرت نظامی آمریکا را مستقیماً تجربه کنند؛ کافی بود به آن باور داشته باشند. آمریکا عراق را با چنان سرعت و هزینه اندکی شکست داد که هرگونه مقاومت در آینده، غیرمنطقی به نظر میرسید. تنها شمار اندکی از آنچه «دولتهای سرکش» و بازیگران غیرمتعارف خوانده میشدند - مانند کره شمالی، ایران و دزدان دریایی سومالی - حاضر شدند این واقعیت آشکار را نادیده بگیرند. نیروی هوایی آمریکا در سال ۱۹۹۰ با بلندپروازی، دکترین جدید خود را «قدرت جهانی، دسترسی جهانی» نامید. جنگ خلیجفارس در سال ۱۹۹۱ این دکترین را به واقعیتی تبدیل کرد که کمتر کسی میتوانست آن را نادیده بگیرد.
قدرت به ظاهر شکستناپذیر آمریکا که جنگ خلیجفارس آن را به نمایش گذاشت، پیامدهای فوری در اروپا داشت. در دوران جنگ سرد، دولتهای اروپای غربی به دلیل تهدید اتحاد جماهیر شوروی، ارتشهای بزرگ خود را حفظ کرده بودند. اما پس از سال ۱۹۹۱، کشورهای اروپایی بودجههای دفاعی خود را به طور چشمگیری کاهش دادند و همزمان روند یکپارچگی اقتصادی را سرعت بخشیدند. آنها در سال ۱۹۹۲ «پیمان ماستریخت» را امضا کردند و زمینه را برای ایجاد پول واحد و کاهش موانع مرزی میان کشورهای عضو اتحادیه اروپا فراهم ساختند. کشورهای کمونیستی سابق نیز برای پیوستن به نهادهای غربی با یکدیگر رقابت کردند. ناتو که در سال ۱۹۹۱ تنها ۱۶ عضو داشت، به سوی شرق گسترش یافت و در نهایت بخش بزرگی از سرزمینهایی را که زمانی در قلمرو «پیمان ورشو» قرار داشتند، در بر گرفت. کشورهایی که تا چند سال پیش از ناتو هراس داشتند، اکنون خواهان قرارگرفتن زیر چتر امنیتی نظم تحت رهبری آمریکا بودند. تا پایان دهه ۱۹۹۰، برتری آمریکا دیگر موضوعی قابلبحث نبود، بلکه به واقعیتی پذیرفتهشده تبدیل شده بود.
حتی رقبای آینده آمریکا نیز درسهای بغداد را به دقت فراگرفتند. همزمان با جریان جنگ خلیجفارس، افسران ارتش چین با وسواس این جنگ را مطالعه میکردند؛ زیرا از بسیاری جهات، ارتش عراق شباهت زیادی به ارتش آزادیبخش خلق چین داشت. پکن به این نتیجه رسید که ارتشهای عظیم عصر صنعتی در برابر جنگهای دقیق و مبتنی بر تسلیحات هدایتشونده بهشدت آسیبپذیر هستند. در دهههای بعد، چین نیز شمار نیروهای نظامی خود را به طور چشمگیری کاهش داد؛ از نزدیک به ۳ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر در سال ۱۹۹۰ به ۲ میلیون نفر در حدود یک دهه بعد. چین همزمان سامانههای فرماندهی خود را نوسازی کرد، توان موشکی را گسترش داد و سرمایهگذاری گستردهای در فناوریهای اطلاعاتی انجام داد. نکته قابلتوجه این است که بسیاری از توانمندیهایی که امروز برتری نظامی آمریکا در شرق آسیا را به چالش میکشند، ریشه در تلاش چین برای درک این موضوع دارند که چرا ارتش عراق در سال ۱۹۹۱ با چنین سرعتی فروپاشید.
ایران با استفاده از یک پهپاد شاهد به ارزش حدود ۲۰ هزار دلار، توانست یک هلیکوپتر پیشرفته به ارزش ۳۵ میلیون دلار را منهدم کند.
اعتماد به قدرت آمریکا به همان اندازه که بر تصمیمهای نظامی اثر گذاشت، بر تصمیمهای اقتصادی نیز تأثیرگذار بود و به یکی از بزرگترین دورههای گسترش وابستگی متقابل اقتصادی در تاریخ معاصر دامن زد. کالا، سرمایه، انرژی و اطلاعات با سرعتی بیسابقه از مرزها عبور میکردند. سهم تجارت از تولید جهانی از حدود ۳۸ درصد در سال ۱۹۹۰ به نزدیک ۶۰ درصد طی دو دهه بعد افزایش یافت. تولیدکنندگان به الگوی «تولید به هنگام» روی آوردند. زنجیرههای تأمین در سراسر قارهها گسترش یافت؛ زیرا شرکتها بیش از پیش بر این باور بودند که وقوع جنگ میان قدرتهای بزرگ، بعید است و هرگونه اختلال آینده در تجارت دریایی نیز موقتی خواهد بود.
در پس خوشبینی آن دوران، فرض عمیقتری نهفته بود: بنیانهای راهبردی نظام بینالملل به سطحی کمسابقه از امنیت رسیدهاند. این فرض نیز مستقیماً بر واقعیت ملموس برتری نظامی آمریکا استوار بود. «مادلین آلبرایت» - وزیر امور خارجه آمریکا - در سال ۱۹۹۸ این کشور را «ملت اجتنابناپذیر» توصیف کرد؛ عبارتی که بازتابدهنده این باور رایج بود که ثبات بینالمللی در نهایت به قدرت آمریکا وابسته است. این تصور حتی پس از جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ نیز تا حد زیادی پابرجا ماند؛ جنگی که تأثیر جدی و ماندگاری بر بازارهای جهانی نگذاشت. جنگها رخ میدادند و بحرانها پدید میآمدند؛ اما بیثباتیهای شدید، همچنان استثنا بودند، نه قاعده. رهبران سیاسی، شرکتها و شهروندان در سراسر جهان، انتظارات خود را بر این مبنا تنظیم کرده بودند که هرگونه اختلال بزرگ در بازارهای جهانی و سیاست بینالملل، سرانجام مهار خواهد شد. همانگونه که بریتانیا پس از نبرد «ترافالگار» در سال ۱۸۰۵، نفوذی بسیار فراتر از برد مستقیم نیروهای نظامی خود اعمال میکرد، آمریکا نیز توانست نفوذی گستردهتر از دامنه حضور نظامیاش داشته باشد؛ زیرا دیگران از پیش پذیرفته بودند که واشنگتن را نمیتوان به چالش کشید. جهان پس از سال ۱۹۹۱ الزاماً به مکانی صلحآمیزتر تبدیل نشد، بلکه به جهانی پیشبینیپذیرتر بدل شد.
رویش بذرهای زوال
نکته طنزآمیز اینجاست که موفقیت نظم پس از جنگ سرد، خود به عاملی برای فروپاشی همان نظم تبدیل شد. انقلاب فناورانه بعدی در عرصه جنگ نیز در واقع محصول دگرگونی اقتصادیای بود که در دوران پس از جنگ سرد شکل گرفت. هر انقلاب بزرگ نظامی بر پایه دگرگونیهای اقتصادی پیشین استوار بوده است. قدرتهای بزرگ، صرفاً به این دلیل به جایگاه برتر نمیرسند که ارتش یا نیروی دریایی قدرتمندتری دارند، بلکه به این علت اوج میگیرند که اقتصادشان، ثروت، فناوری و ظرفیت صنعتی لازم برای حفظ و پشتیبانی از آن نیروها را در بلندمدت تولید میکند.
نخستین انقلاب در جنگهای دقیق که در سال ۱۹۹۱ بر فراز بغداد به نمایش درآمد، بر توانمندیهایی متکی بود که تنها در اختیار شمار اندکی از کشورهای پیشرفته قرار داشت. مهمات هدایتشونده دقیق، سامانههای ناوبری ماهوارهای، ارتباطات امن، حسگرهای مادون قرمز و پردازندههای پیشرفته، همگی به زیرساختهای صنعتی پیچیدهای نیاز داشتند که تنها معدودی از کشورها از آن برخوردار بودند. جنگ خلیجفارس این توانمندیها را به جهان نشان داد، اما فناوریهای زیربنایی آنها همچنان در انحصار آمریکا و نزدیکترین متحدانش باقی ماند. بااینحال، طی سه دهه بعد، جهانیشدن این داراییهای کمیاب نظامی را به کالاهایی با تولید انبوه و کاربرد تجاری تبدیل کرد. صنعت نیمهرسانا به یکی از بزرگترین و گستردهترین صنایع جهان از نظر پراکندگی جغرافیایی بدل شد. درآمد جهانی این صنعت در سال ۲۰۲۵ از ۷۹۰ میلیارد دلار فراتر رفت و اکنون در آستانه رسیدن به یک تریلیون دلار در سال قرار دارد؛ رشدی که عمدتاً از تقاضای فزاینده برای تلفنهای هوشمند، «رایانش ابری» و «هوش مصنوعی» ناشی میشود. همان زنجیرههای تأمینی که پردازندههای پیشرفته را برای بازارهای تجاری تولید میکنند، قطعات مورداستفاده در دوربینها، سامانههای ناوبری و تجهیزات رایانش لبهای - رایانههای کوچکی که دادهها را به جای ارسال به مراکز پردازش ابری، در همان محل پردازش میکنند - نیز تأمین میکنند.
یک تلفن هوشمند امروزی از بسیاری از سامانههای نظامی مورداستفاده در دوران جنگ خلیجفارس، قدرت پردازش بیشتری دارد و به دوربینهایی مجهز است که زمانی تنها در ماهوارههای اطلاعاتی به کار میرفتند. بازارهای غیرنظامی نیز صرفههای ناشی از تولید انبوه را برای تجهیزاتی مانند واحدهای کوچک اندازهگیری اینرسی - که موقعیت، سرعت و جهت حرکت را ردیابی میکنند -، گیرندههای جیپیاس، باتریهای لیتیومی و حسگرهای نوری فراهم کردهاند؛ فناوریهایی که در گذشته معمولاً تنها با حمایت مستقیم دولتها قابل توسعه بودند.
ادامه مقاومت ایران در برابر آمریکا، صرفاً یک موفقیت تاکتیکی نیست، بلکه ابعاد راهبردی گستردهتری دارد.
حسگرها شاید روشنترین نمونه این تحول باشند. در دوران جنگ سرد، جنگ دقیق به سامانههای شناسایی نظامی بسیار پرهزینهای وابسته بود. اما امروز، ماهوارههای تجاری، تصاویری را ارائه میکنند که زمانی فقط در اختیار دولتها قرار داشت. دوربینهای با وضوح بالا، حسگرهای حرارتی، فاصلهیابهای لیزری و تراشههای ناوبری، اکنون برای صنایع غیرنظامی - از جمله کشاورزی و خودروهای خودران - تولید میشوند. در نتیجه، مرز میان فناوریهای نظامی و غیرنظامی بهتدریج از میان رفته است.
هوش مصنوعی این روند را بیش از پیش شتاب بخشید. مدلهای زبانی بزرگ، سامانههای بینایی رایانهای و نرمافزارهای متنباز، قابلیتهایی را در دسترس قرار دادهاند که پیشتر به نهادهای تخصصی و پیشرفته نیاز داشتند. سرمایهگذاری گسترده بخش خصوصی، نرمافزارهای پیشرفته را به کالایی در دسترس در سراسر جهان تبدیل کرده است؛ بهگونهای که تنها درآمد صنعت نیمهرساناهای مرتبط با هوش مصنوعی در سال ۲۰۲۵ از ۲۰۰ میلیارد دلار فراتر رفت. بهطورکلی، توانمندیهایی که زمانی مستلزم اجرای برنامههای نظامی چند میلیارد دلاری بودند، اکنون با اتکا به قطعاتی که از مجاری عادی تجاری قابل خریداری هستند، قابل دستیابیاند. پهپادهای کوچکی که با استفاده از قطعات الکترونیکی موجود در بازار تجاری مونتاژ میشوند، امروز میتوانند اثراتی ایجاد کنند که پیشتر تنها از تسلیحات پیشرفتهای برمیآمد که در انحصار دولتها بود.
پهپاد شاهد-۱۳۶ ایران، نمونه روشنی از این تحول است. این پهپاد به جای اتکا به فناوریهای نظامی پیچیده و بسیار گرانقیمت، از ترکیب تراشههای ناوبری، واحدهای اندازهگیری اینرسی، گیرندههای ماهوارهای، ماژولهای ارتباطی، پردازندهها و نرمافزارهایی بهره میبرد که بسیاری از آنها در اصل برای تجهیزات الکترونیکی غیرنظامی طراحی شدهاند و در کنار یک بدنه و موتور ساده قرار گرفتهاند. نتیجه، یک سلاح دقیق است که بخش عمده آن از قطعاتی ساخته شده که به لطف همان زنجیرههای تأمین تجاری جهانی که موتور محرک اقتصاد دیجیتال هستند، در دسترس قرار گرفتهاند. نکته اصلی این نیست که پهپاد شاهد از فناوری بسیار پیشرفتهای برخوردار است؛ بلکه دقیقاً برعکس، اهمیت آن در این است که اینطور نیست.
همان اقتصاد جهانی که کارایی بیشتر را دنبال میکرد، دسترسیپذیری را نیز تقویت کرد. شرکتها برای کاهش هزینهها، افزایش تولید و عرضه فناوری در بازارهای بینالمللی با یکدیگر رقابت میکردند. هر پیشرفتی که تلفنهای هوشمند را ارزانتر، باتریها را کارآمدتر و پردازندهها را قدرتمندتر میکرد، همزمان توانمندیهای بیشتری را نیز در اختیار دولتهای ضعیفتر و حتی بازیگران غیردولتی قرار میداد. بااینحال، همان جهانیشدنی که رفاه بیسابقهای به همراه آورد، سامانههایی بهشدت بههمپیوستهای نیز ایجاد کرد که در آنها، اختلالهای محلی میتوانست پیامدهایی جهانی داشته باشد. سامانههایی که برای حداکثر کارایی بهینه شدهاند، اغلب آسیبپذیر نیز هستند؛ بهگونهای که اختلال در یک منطقه میتواند هزاران کیلومتر دورتر اثر بگذارد.
هدف ایران هرگز این نبود که در نبردهای کلاسیک دریایی، نیروی دریایی آمریکا را مستقیماً شکست دهد. هدف این بود که بازیگران تجاری را متقاعد کند که نیروی دریایی آمریکا، دیگر نمیتواند امنیت مطلق آنها را تضمین کند.
برای نمونه، کمبود نیمهرساناها در دوران همهگیری کووید ۱۹، تولید خودرو را در چندین قاره با مشکل مواجه کرد. همچنین در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، حوثیهای همسو با ایران در یمن، در چارچوب رویارویی گستردهتر خود با اسرائیل، بارها به کشتیهای عبوری از دریای سرخ - که به کانال سوئز منتهی میشود و اروپا را به آسیا متصل میکند - حمله کردند. این گروه نمیتوانست در نبردهای متعارف بر دشمنان بسیار قدرتمندتر خود غلبه کند، اما توانست با بهرهگیری از جنگ دقیق، هزینههای سنگینی بر اقتصاد جهانی تحمیل کند. شرکتهای بزرگ کشتیرانی ناچار شدند کشتیهای خود را از مسیر دماغه «امید نیک» منحرف کنند؛ زیرا هزینههای ناشی از عدم اطمینان از جمله طولانیتر شدن زمان سفر و افزایش نرخ بیمه، بهشدت افزایش یافته بود.
جهانیشدن باعث شد که ابزارهای جنگ دقیق از انحصار دولتهای پیشرفته خارج شوند. تا اواسط دهه ۲۰۲۰، گسترش این توانمندیها بهتدریج این روند را تشدید کرد و قدرتهای بزرگ را در برابر رقبایی بهمراتب ضعیفتر آسیبپذیر ساخت. از این منظر، موفقیت نظم پس از جنگ سرد یک تناقض پیشبینینشده را در دل خود نهفته داشت: همان نیروهای اقتصادی که این نظم را تقویت کردند، بهتدریج فناوریهایی را پدید آوردند که حفظ و تداوم آن را هر روز پرهزینهتر ساختند.
درسهای جنگ ایران
تسلیحات هدایتشونده دقیق در نگاه بسیاری، راهحلی برای یکی از قدیمیترین مسائل تاریخ جنگ به شمار میرفتند. قدرتهای بزرگ دیگر برای دستیابی به اهداف راهبردی خود نیازی به تصرف سرزمین نداشتند. نیروی هوایی میتوانست جایگزین نیروی زمینی شود و فناوری نیز جایگزین انبوه نیروها گردد. بسیاری از ناظران از جنگ سال ۱۹۹۱ این نتیجه را گرفتند که اگر آمریکا بتواند اهداف خود را شناسایی کند، قادر خواهد بود بدون اشغال بخشهای وسیعی از خاک یک کشور، هرگونه مقاومت را سرکوب کند.
جنگ ایران اکنون محدودیتهای این فرضیه را آشکار کرده است. این جنگ همچنین از ظهور دومین انقلاب در جنگهای دقیق خبر میدهد. اگر تصویر نمادین ژانویه ۱۹۹۱، بمب هدایتشونده با لیزر بود که از دریچه تهویه یک ساختمان در بغداد وارد میشد، تصویر نمادین جنگ ایران، پهپاد کوچک انتحاری است که با قطعات الکترونیکی تجاری ساخته شده، توسط یک تیم متحرک در نقطهای از سواحل جنوبی ایران به پرواز درمیآید و بهسوی اهدافی در خلیجفارس حرکت میکند.
گسترش فناوریهای نوین، پهپادهای ارزانقیمت، موشکهای کروز، حسگرهای تجاری و تیمهای متحرک پرتاب را در دسترس قرار داده است. هدف ایران هرگز این نبود که در نبردهای کلاسیک دریایی، نیروی دریایی آمریکا را مستقیماً شکست دهد. هدف این بود که بازیگران تجاری را متقاعد کند که نیروی دریایی آمریکا دیگر نمیتواند امنیت مطلق آنها را تضمین کند. همین هدف نیز کافی بوده است. در هفتههای پس از آغاز جنگ، نفتکشها همچنان به تردد در خلیجفارس ادامه دادند، اما با گسترش نااطمینانی در بازارهای انرژی، حق بیمه کشتیها بهشدت افزایش یافت و حجم تردد کاهش پیدا کرد. در بحرانهای پیشین - چه در تنگه هرمز و چه در دریای سرخ - بیمههای مربوط به خطرات جنگی چندین برابر سطح معمول افزایش یافت و شرکتهای کشتیرانی ترجیح دادند که به جای پذیرش ریسکهای فزاینده، مسیر کشتیهای خود را هزاران کیلومتر دورتر و از طریق دماغه «امید نیک» در جنوب آفریقا تغییر دهند. اقتصادهای مدرن تنها به نفت نیاز ندارند؛ آنها به نفتی نیاز دارند که به موقع، در حجم کافی و در شرایطی قابلپیشبینی به مقصد برسد. هنگامی که اعتماد از میان میرود، یک آبراه ممکن است از نظر فیزیکی همچنان باز باشد، اما از نظر راهبردی دیگر قابلاتکا نباشد.
اگر جنگ خلیجفارس، نماد برتری آمریکا بود، درگیریهای امروز پیرامون تنگه هرمز، محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار میکند.
واکنش آمریکا به تلاش ایران برای بستن تنگه هرمز، از همان منطق سنتی قدرتهای بزرگ پیروی میکرد. آمریکا و اسرائیل با حمله به مراکز راداری، سامانههای موشکی، تأسیسات پهپادی و محلهای پرتاب در سراسر جنوب ایران، هزاران هدف را منهدم کردند. اما سامانههای جایگزین به سرعت وارد میدان شدند. ایران توانست پرتابگرهای متحرک خود را سریعتر از آنکه از بین بروند، پراکنده کند، پنهان سازد و دوباره بازسازی نماید. آنچه در ابتدا یک مسئله دریایی به نظر میرسید، بهتدریج به مسئلهای سرزمینی تبدیل شد. آمریکا میتوانست تعداد محدودی از پرتابگرها را نابود کند، اما قادر نبود هزاران کیلومتر مربع از خاک ایران را به طور کامل تحت کنترل درآورد. سرنگونی یک بالگرد آپاچی آمریکا توسط ایران در ماه ژوئن (خرداد)، این وضعیت دشوار را بهخوبی نشان داد. ایران با استفاده از یک پهپاد شاهد به ارزش حدود ۲۰ هزار دلار، یک بالگرد نظامی پیشرفته به ارزش ۳۵ میلیون دلار را منهدم کرد. حتی قدرتمندترین ارتش جهان نیز قادر نیست تهدید ناشی از پهپادهای ارزانقیمت را به طور کامل از میان بردارد.
ادامه مقاومت ایران در برابر آمریکا صرفاً یک موفقیت تاکتیکی نیست، بلکه ابعاد راهبردی گستردهتری دارد. ایران بیش از پیش، جبهههای مختلف را بهعنوان اجزای یک سامانه راهبردی واحد مدیریت میکند. از فعالیتهای حزبالله در لبنان، گروههای همسو با خود در عراق و حوثیها در یمن حمایت میکند و همزمان پایگاههای آمریکا و زیرساختهای حیاتی کشورهای همسایه حاشیه خلیجفارس را هدف قرار داده است. حاصل این روند، شکلگیری حوزهای از نفوذ ایران است که نه از طریق اشغال سرزمین، بلکه از مسیر ایجاد اختلال مستمر به وجود آمده است. دومین انقلاب در جنگهای دقیق، امکان تحقق چنین الگویی از اختلال گسترده و پایدار را فراهم کرده است.
ایران الزاماً به قدرت مسلط خاورمیانه تبدیل نخواهد شد. اقتصاد این کشور همچنان با محدودیتهای جدی روبهروست. توان نظامی متعارف آن همچنان از آمریکا و اسرائیل ضعیفتر است و بسیاری از دولتهای عربی، بیش از آنکه به تهران اعتماد داشته باشند، از آن نگران هستند. بااینحال، موفقیتهای عملیاتی میتوانند فرصتهای سیاسی ایجاد کنند. اگر دولتها، بازارها و بازیگران خارجی، بیش از پیش به این نتیجه برسند که هیچ تصمیم مهمی در خلیجفارس بدون درنظرگرفتن ترجیحات ایران امکانپذیر نیست، اهرم نظامی ایران بهتدریج به نفوذ سیاسی تبدیل خواهد شد. بازارهای بیمه، معاملهگران انرژی، شرکتهای کشتیرانی و دولتهای منطقه، نهتنها به قدرت واقعی، بلکه به انتظارات در حال تغییر درباره قدرت آینده نیز واکنش نشان میدهند. ابتدا انتظارات تغییر میکنند و معمولاً نهادها پس از آن خود را با شرایط جدید تطبیق میدهند.
اینکه ایران در نهایت بتواند برتری عملیاتی خود را به نوعی جایگاه برتر منطقهای تبدیل کند، همچنان نامشخص است؛ بهویژه آنکه هنوز روشن نیست مرحله کنونی درگیریها چگونه پایان خواهد یافت. بااینحال، گسترش فناوریهای جنگ دقیق، قواعد بازی را دگرگون کرده است. پیروزی سریع و قاطع آمریکا در جنگ خلیجفارس، این تصور را ایجاد کرده بود که جنگ دقیق به قدرتهای بزرگ امکان میدهد با هزینهای نسبتاً اندک، مناطق مورد مناقشه را تحت کنترل درآورند. اما جنگ ایران نشان میدهد که گسترش همین فناوریها، قدرتهای بزرگ را با چالشهای فزایندهای روبهرو کرده و کنترل مناطق مورد مناقشه را بهمراتب دشوارتر از گذشته ساخته است.
ایران نشان داد که آمریکا دیگر قادر نیست با اتکا به زور و با هزینهای اندک، دیگران را به پذیرش خواست خود وادار کند. قدرت آمریکا، به جای آنکه ضامن ثبات و پیشبینیپذیری باشد، به عاملی برای بیثباتی و نوسان تبدیل شده است.
میدان نبرد بعدی
آنچه در تنگه هرمز رخداده، ممکن است در مقیاسی بسیار بزرگتر در شرق آسیا نیز تکرار شود. سناریوی متعارف درباره وقوع درگیری بر سر تایوان این است که چین این جزیره را محاصره میکند و تایوان ناچار میشود فشار یک محاصره طولانی را تحمل کند. اما دومین انقلاب در جنگهای دقیق، احتمال پیچیدهتری را پیش روی ما قرار میدهد: اینکه تایوان بتواند با استفاده از پهپادها، سامانههای موشکی متحرک، حسگرهای تجاری و هوش مصنوعی، تجارت دریایی چین را مختل کرده و آن را در معرض تهدید قرار دهد.
حدود یکپنجم تجارت دریایی جهان از تنگه تایوان عبور میکند و همین امر آن را به یکی از مهمترین آبراههای اقتصادی جهان تبدیل کرده است. با وجود موفقیت چشمگیر اقتصادی چین، نزدیک به ۴۰ درصد تولید ناخالص داخلی این کشور به تجارت وابسته است و بخش عمده این تجارت از طریق دریا انجام میشود. همانگونه که ایران، تنگه هرمز را به یک اهرم راهبردی تبدیل کرد، تایوان نیز میتواند از موقعیت جغرافیایی خود به شیوهای مشابه بهره بگیرد.
تایوان را میتوان به سکوی پرتاب عظیمی تشبیه کرد که امکان غرقکردن آن وجود ندارد و هزاران پهپاد با بردی تا حدود ۷۵۰ مایل را در اختیار دارد. بنادر اصلی چین از جمله بندر شانگهای، بندر «نینگبو ژوشان» و بندر «شنژن» همگی در محدوده این برد قرار دارند؛ بنابراین، خطر تنها متوجه کشتیهایی نیست که از تنگه تایوان عبور میکنند. تایپه میتواند آسیبهای بیشتری به رقیب بزرگتر خود وارد کند و حتی بدون برقراری یک محاصره رسمی، به طور مداوم مسیرهای دریایی منتهی به مهمترین بنادر تجاری چین را در معرض تهدید قرار دهد.
چین میتواند بخشی از کشتیرانی خود را از شرق تایوان یا از مسیرهای دریایی دورتر در نزدیکی دیگر کشورها هدایت کند. اما همانگونه که در جریان بحران دریای سرخ، کشتیها ناچار شدند مسیر خود را از دماغه «امید نیک» تغییر دهند، مسئله اصلی این نیست که آیا تجارت به طور کامل متوقف میشود یا نه؛ بلکه این است که آیا تجارت میتواند با شرایطی قابلپیشبینی و با هزینهای قابلقبول ادامه یابد؟ اهرم فشار تایوان از موقعیت جغرافیایی آن در مسیر ورودیهای دریایی به قلب صنعتی چین ناشی میشود و همچنین از توانایی این جزیره که به لطف دومین انقلاب در جنگهای دقیق به دست آمده، برای تبدیل مداوم این مسیرها به مناطقی پرخطر.
تایوان برای واردکردن پیامدهای جدی به ارتش آزادیبخش خلق چین، نیازی به غرقکردن تعداد زیادی کشتی ندارد. تنها چند حمله موفق پهپادی یا حتی احتمال وقوع چنین حملاتی در آینده، میتواند زنجیرهای آشنا از پیامدها را به راه اندازد: نرخ بیمه بهشدت افزایش مییابد، شرکتهای کشتیرانی ارزیابی خود از ریسک را تغییر میدهند و حجم تردد دریایی کاهش پیدا میکند. در نتیجه، حتی اگر میزان تخریب فیزیکی محدود باشد، اختلال اقتصادی بهسرعت گسترش خواهد یافت. باتوجهبه وابستگی گسترده جهان به کالاهای تولیدشده در چین، آثار این وضعیت برای بیشتر کشورها شدید خواهد بود و ظرف چند ماه میتواند خطر کوچکشدن اقتصاد جهانی را به همراه داشته باشد. اقتصاد چین که به تجارت، وابستگی بالایی دارد، احتمالاً با شدیدترین شوک خارجی از زمان آغاز اصلاحات اقتصادی گسترده این کشور در دهه ۱۹۸۰ روبهرو خواهد شد. در چنین شرایطی، چین ناچار خواهد بود با فروپاشی اعتمادی مقابله کند که تجارت مدرن بر پایه آن استوار است. واردات انرژی، زنجیرههای تأمین صنعتی، صنایع صادراتی، نظام مالی کشتیرانی و سرمایهگذاری خارجی، همگی به طور همزمان تحتفشار قرار خواهند گرفت. مشکلاتی که آمریکا در جریان جنگ ایران با آن روبهرو شد، ممکن است چین را به این نتیجه برساند که حمله به تایوان، اقدامی پرهزینه و نادرست خواهد بود؛ زیرا تایوان میتواند همان راهبردی را که ایران به کار گرفت، در مقیاسی بسیار بزرگتر تکرار کند و پیامدهایی گسترده برای چین و اقتصاد جهانی به وجود آورد.
قواعد جدید قدرت
در آینده، درگیریها ممکن است بیش از گذشته پیرامون مهمترین گلوگاههای اقتصادی جهان شکل بگیرند؛ از جمله تنگه تایوان، دریای چین جنوبی، تنگه مالاکا، دریای سرخ و خود تنگه هرمز. افزایش نرخ بیمه، گرانتر شدن حملونقل دریایی، ایجاد زنجیرههای تأمین موازی، ضرورت نگهداری ذخایر بیشتر و انبارهای راهبردی و همچنین فشارهای سیاسی برای انتقال تولید به داخل کشورها، بهتدریج هزینه تجارت بینالمللی را افزایش خواهد داد. جهانی که جهانیشدن آن را هموار کرده بود، بار دیگر با موانع، شکافها و گسستهای تازه روبهرو خواهد شد. در نتیجه، اکنون مجموعهای جدید از فرضها و قواعد درباره نحوه عملکرد نظام جهانی در حال شکلگیری است.
مداخله نظامی آمریکا دیگر تضمینکننده ثبات اقتصادی در منطقه هدف نیست. طی سه دهه گذشته، بازارها بر این باور بودند که قدرت آمریکا به کاهش ریسکها کمک میکند، اما امروزه مداخلات آمریکا بیش از آنکه موجب آرامش شوند، بر عدم اطمینان میافزایند.
برتری نظامی آمریکا دیگر تضمینکننده دستیابی کمهزینه به اهداف سیاسی نیست. آمریکا همچنان از قدرت تخریب بیرقیبی برخوردار است، اما نابودکردن اهداف با تعیین نتیجه نهایی یک جنگ، دو مقوله متفاوت هستند. واشنگتن هرچند میتواند دشمنان خود را مجازات کند، اما در وادارکردن آنها به پذیرش خواستههایش با دشواری روبهرو است. همچنین تشدید درگیریها دیگر به طور خودکار به سود آمریکا تمام نمیشود. تسلیحات دقیق، ویژگیهای جغرافیایی و شبکههای پراکنده به بازیگران ضعیفتر این امکان را دادهاند که هزینهها را سریعتر از آنچه قدرتهای بزرگ بتوانند آنها را مهار کنند، افزایش دهند. آمریکا همچنان میتواند دامنه درگیری را با اتکا به نیروی هوایی گسترش دهد و حتی از نیروهای زمینی استفاده کند، اما دیگر برتری مطلق در مدیریت و کنترل روند تشدید درگیریها را در اختیار ندارد.
از سوی دیگر، مداخله نظامی آمریکا نیز دیگر تضمینکننده ثبات اقتصادی در منطقه هدف نیست. طی سه دهه گذشته، بازارها بر این باور بودند که قدرت آمریکا به کاهش ریسکها کمک میکند؛ اما امروز، مداخلات آمریکا بیش از آنکه موجب آرامش شوند، بر عدم اطمینان میافزایند. جهانیشدن، رفاه کمسابقهای ایجاد کرد؛ اما در عین حال، آسیبپذیریهایی را نیز پدید آورد که قدرت نظامی به تنهایی قادر به رفع آنها نیست. قدرتهای ضعیفتر اکنون دریافتهاند که میتوان در برابر آمریکا ایستادگی کرد و مقاومت دیگر الزاماً اقدامی بیثمر نیست. این بازیگران برای ناکام گذاشتن آمریکا نیازی به شکستدادن آن در میدان نبرد ندارند؛ کافی است اعتماد را تضعیف کنند، هزینهها را افزایش دهند و بیش از انتظار برای شکست خود دوام بیاورند. هدف، دیگر پیروزی متعارف در میدان جنگ نیست، بلکه ایجاد اهرم فشار از طریق اختلال است. البته این بدان معنا نیست که اکنون هر دولت ضعیفی میتواند آمریکا را با مشکل مواجه کند، بلکه به این معناست که با ادامه گسترش فناوریهای مرتبط با دومین انقلاب در جنگهای دقیق، شمار بیشتری از کشورها به این توانایی دست خواهند یافت. جغرافیا، اهداف راهبردی و دسترسی به سامانههای دقیق و کمهزینه، ویژگیهای این محیط ژئوپلیتیک جدید را تعیین خواهند کرد.
در بیشتر دورههای تاریخ معاصر، دولتهای قدرتمند، ثروت اقتصادی خود را به برتری نظامی و برتری نظامی را به نفوذ سیاسی تبدیل میکردند. دوران پس از جنگ سرد نیز در ظاهر همین الگو را تقویت کرد. اما دومین انقلاب در جنگهای دقیق از الگویی متفاوت حکایت دارد. موفقیت اقتصادی به گسترش و فراگیرشدن فناوریهای نوین منجر میشود؛ فناوریهایی که به بازیگران ضعیفتر کمک میکنند و به آنها امکان میدهند هزینههایی بسیار سنگینتر از گذشته بر رقبای قدرتمند خود تحمیل کنند. از این منظر، قدرت ژئوپلیتیک یک کشور بزرگ مانند آمریکا، بیش از آنکه به توانایی آن در کنترل دیگران وابسته باشد، بازتاب میزان اعتمادی است که دیگران به نظامهایی دارند که آمریکا آنها را ایجاد، پشتیبانی و حفظ میکند. تنگه هرمز شاید تنها آغاز این روند باشد. اگر همین سازوکارها در اطراف تایوان نیز شکل بگیرند، دوره آینده سیاست بینالملل نه با گسترش جهانیشدن، بلکه با هزینههای فزاینده حفظ و حراست از آن تعریف خواهد شد.
https://www.foreignaffairs.com/united-states/iran-and-new-rules-global-power#
[1] . Robert A. Pape
/انتهای پیام/