۱۴۰۵/۰۶/۲۳
۱۵:۴۴
کد خبر : ۱۲۲۷۴
روایت آخرین نفس‌های نظم شکست‌خورده آمریکا در خاورمیانه به قلم مارک لینچ؛

پایان خاورمیانه آمریکایی به دست ایران

نقشه آمریکا در خاورمیانه پایان یافت
شکست آمریکا در جنگ با ایران، نشان داد که دوران خاورمیانه آمریکایی درست مانند دوران نابودی یک تازی امپراتوری بریتانیا در این منطقه به پایان رسیده است. اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن، زمانی بسیار فرسوده شد که جنگ آمریکا و اسرائیل نتوانست حکومت ایران را سرنگون کند و آمریکا و اسرائیل با تمام قدرت نظامی خود مقابل ایران، شکست خوردند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «مارک لینچ»  [۱] - استاد علوم سیاسی و امور بین‌الملل در دانشگاه جورج واشنگتن و نویسنده کتاب «خاورمیانه آمریکایی؛ ویرانی یک منطقه» - در مقاله‌ای که وب‌سایت «Foreign Affairs» آن را منتشر کرده است، تأکید می‌کند که شکست آمریکا در جنگ با ایران نشان داد که دوران خاورمیانه آمریکایی درست مانند دوران یک تازی امپراتوری بریتانیا در این منطقه به پایان رسیده است. به گفته وی، اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن زمانی بسیار فرسوده شد که کارزار آمریکا و اسرائیل نتوانست حکومت ایران را سرنگون کند و این دو کشور با تمام قدرت نظامی خود مقابل ایران شکست خوردند.

 

پایان راه خاورمیانه آمریکایی

خاورمیانه آمریکایی به پایان رسیده است. نظمی که از سال ۱۹۹۱ بر منطقه خاورمیانه حاکم بوده، یکی از قربانیان متعدد جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران است. ناتوانی آمریکا و اسرائیل در برانداختن حکومت جمهوری اسلامی، ورشکستگی دهه‌ها تحریم و خشونت را آشکار کرده است. ناتوانی آمریکا در محافظت از متحدانش در خلیج فارس در برابر حملات ایران یا باز نگه‌داشتن تنگه هرمز، بنیان اصلی توافق امنیتی‌ای را که استقرار شبکه پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه را توجیه می‌کرد، به‌شدت تضعیف کرده است. از سوی دیگر، موضع تهدیدآمیز اسرائیل و کنارگذاشتن هرگونه تظاهر به علاقه برای دستیابی به توافقی با فلسطینی‌ها، به مأموریت چند دهه‌ای واشنگتن برای گرد هم آوردن متحدان عرب خود و اسرائیل در قالب یک شراکت امنیتی پایدار، پایان داده است.

خاورمیانه آمریکایی به پایان رسیده است. نظم منطقه‌ای که از سال ۱۹۹۱ بر خاورمیانه حاکم بوده، یکی از قربانیان متعدد جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران است.

هدف اصلی آمریکا طی سه‌ونیم دهه گذشته این بوده است که متحدان متفاوت خود را در نظمی به یکدیگر پیوند دهد که محور آن حفاظت از اسرائیل باشد و هم‌زمان، ابتدا ایران و عراق و در سال‌های اخیر ایران و متحدان غیردولتی آن را مهار کند. جنگ دونالد ترامپ - رئیس‌جمهور آمریکا - نه انحرافی از این راهبرد، بلکه رساندن آن به منطقی‌ترین نقطه پایانی خود بود؛ جنگی که می‌کوشید تهدید ایران را با یک ضربه نظامی از میان بردارد. همان‌گونه که رهبران آمریکا پیش از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ و اسرائیل در جنگ‌های خود علیه حزب‌الله و حماس عمل کردند، طراحان این جنگ نیز به‌شدت توانایی قدرت نظامی آمریکا برای دستیابی به اهداف موردنظر را بیش از اندازه برآورد کرده، ظرفیت دشمنان برای سازگاری و تطبیق با شرایط را دست‌کم گرفتند، تبعیت متحدان را امری مسلم فرض کردند و با بی‌اعتنایی، جان مردم عادی را نادیده گرفتند. ماجراجویی نافرجام واشنگتن، بیش از آنکه یک انحراف از مسیر باشد، اوج تجلی ضعف ذاتی راهبرد آمریکا در خاورمیانه بود.

در نگاه نخست، ممکن است این‌طور به نظر برسد که این جنگ، تأثیر چندانی بر ائتلاف‌هایی که نظم آمریکایی را شکل می‌دهند، نداشته است. کشورهای خلیج فارس که با جنگی بی‌نتیجه و ایرانی قدرتمندتر روبه‌رو شده‌اند، ممکن است خرید تسلیحات و درخواست‌هایشان برای دریافت تضمین‌های امنیتی جدید را افزایش دهند و این تصور را ایجاد کنند که همه چیز همچنان مانند گذشته ادامه دارد. اما در واقع، نظم قدیمی در حال کنار رفتن است و جای خود را به چیزی جدید می‌دهد. بحران سوئز در سال ۱۹۵۶، امروز به‌عنوان آخرین نفس‌های قدرت امپراتوری بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه به یاد آورده می‌شود، اما رسیدن به آن پایان اجتناب‌ناپذیر، سال‌ها طول کشید. برتری آمریکا نیز یک‌شبه از میان نخواهد رفت، اما تردیدهایی که سال‌ها درباره قدرت و اهداف آمریکا در حال شکل‌گیری بود، اکنون از نقطه بازگشت عبور کرده است. افشاگری‌های مربوط به جنگ ایران و پیش از آن جنگ اسرائیل در غزه، محاسبات متحدان و دشمنان آمریکا را تغییر داده است. دور دیگری از جنگ یا انتخاب رئیس‌جمهوری متفاوت در آمریکا نیز این گسست را ترمیم نخواهد کرد.

شکست آمریکا در جنگ با ایران نشان داد که دوران خاورمیانه آمریکایی درست مانند دوران یک تازی امپراتوری بریتانیا در این منطقه به پایان رسیده است.

سال‌های پیش رو، نویدبخش اختلافات و تنش‌های بیشتری است. اسرائیل و ایران در بی‌ثبات نگه‌داشتن خاورمیانه منافع مشترکی دارند و ایالات متحده، ابزارهای چندانی برای مهار هیچ‌یک از آنها ندارد. اسرائیل امیدوار است مرزهای بالفعل خود را گسترش دهد؛ از جمله با الحاق هرچه بیشتر سرزمین تاریخی فلسطین، حاکمیت و اراده خود را با زور بر پهنه‌های وسیعی از منطقه تحمیل کند. از سوی دیگر، با فرض اینکه حکومت ایران در آینده نزدیک سقوط نکند - که به نظر می‌رسد احتمال آن بسیار اندک است - تهرانِ جسورتر شده و تلاش خواهد کرد که نفوذ منطقه‌ای خود را حفظ و گسترش دهد؛ آن هم با گرفتار کردن واشنگتن در همان نوع درگیری‌های بی‌پایان و بدون مرز در «منطقه خاکستری» که ایران همواره در آنها توانایی زیادی از خود نشان داده است. با این حال، اگر ایالات متحده سرانجام حاضر شود راهبرد شکست‌خورده خود را کنار بگذارد، فروپاشی نظم فعلی می‌تواند فرصتی برای ایجاد نظمی جدید و بهتر باشد. البته شرایط چندان مساعد نیست. اگرچه بیشتر رهبران و مردم منطقه به‌شدت خواهان رهایی از حملات نظامی و اختلالات اقتصادی هستند، اما در عین حال عمیقاً از واشنگتن به دلیل کشاندن آنها به چنین فاجعه‌ای خشمگین و ناراضی‌اند.

 

شکاف‌های بنیادین در حکومت‌ها

در طول دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم، جاه‌طلبی‌های آمریکا در خاورمیانه تحت‌تأثیر رقابت جهانی این کشور با اتحاد جماهیر شوروی تعریف می‌شد. این رقابت از یک سو باعث می‌شد واشنگتن علاقه و نفوذی بیش از اندازه در سیاست‌های منطقه‌ای داشته باشد، اما از سوی دیگر آن را نسبت به مداخله نظامی آشکار، محتاط می‌کرد. نظم کنونی خاورمیانه که دولت «جورج اچ. دابلیو. بوش» پس از فروپاشی اتحاد شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جنگ خلیج فارس در سال‌های ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ ایجاد کرد، بر پایه برتری آمریکا شکل گرفت. واشنگتن که با فرصتی تاریخی برای ایجاد سلطه‌ای بلامنازع بر منطقه‌ای روبه‌رو شده بود که دهه‌ها محل رقابت قدرت‌ها بود، با ایجاد پایگاه‌های نظامی و ترتیبات امنیتی برای مهار عراق و ایران، خود را به بازیگری ضروری در منطقه تبدیل کرد. حمایت نظامی و سیاسی آمریکا نیز پشتوانه بقای تقریباً تمامی حکومت‌های منطقه بود.

ناتوانی آمریکا در محافظت از متحدانش در خلیج فارس در برابر حملات ایران یا باز نگه‌داشتن تنگه هرمز، بنیان اصلی توافق امنیتی آمریکا در منطقه خاورمیانه را به‌شدت تضعیف کرده است.

واشنگتن برای مشروعیت‌بخشیدن به نقش خود و نشان‌دادن اینکه صرفاً به دنبال سلطه‌گری غارتگرانه نیست، روند صلح عربی - اسرائیلی را آغاز کرد؛ به امید آنکه متحدان عرب، آمریکا و اسرائیل را در یک چارچوب امنیتی مشترک ادغام کند. نتیجه، شکل‌گیری منطقه‌ای دوپاره بود: از یک سو بلوکی به رهبری آمریکا که اسرائیل، ترکیه و تقریباً تمام کشورهای عربی را در بر می‌گرفت و از سوی دیگر، بلوکی غیررسمی‌تر و مخالف که شامل ایران، سوریه تحت حاکمیت خاندان اسد و بازیگران غیردولتی مانند حماس، حزب‌الله و حوثی‌ها می‌شد. این ساختار در طول سه دهه، با وجود تغییرات گسترده در سیاست جهانی، منطقه‌ای و داخلی آمریکا، به شکل شگفت‌انگیزی بدون تغییر باقی ماند.

از نگاه آمریکا، این نظم ضمن حفظ منافع اصلی ایالات متحده از جمله تجارت نفت، امنیت اسرائیل و مبارزه با تروریسم، سطحی از ثبات را نیز در منطقه ایجاد کرده است. در بسیاری از موارد نیز چنین بوده است. اسرائیل از سال ۱۹۷۳ تاکنون با تهدیدی در سطح یک دولت دیگر یا جنگی با رقیبی هم‌سطح مواجه نشده است؛ وضعیتی که شاید باعث شد این کشور، چالش حمله به ایران را دست‌کم بگیرد. کشورهای عربی نیز با وجود فقدان راه‌حلی عادلانه برای مناقشه اسرائیل و فلسطین، در برابر دشمنان مشترک خود با اسرائیل همکاری کرده‌اند. در بیشتر مواقع، نفت با ثبات و با قیمت‌های معقول در بازارهای جهانی جریان داشته است. هیچ قدرت بزرگ رقیبی نیز به طور جدی برتری آمریکا را به چالش نکشیده است؛ حتی چین که ترجیح داده در حاشیه بماند و از فرصت‌های اقتصادی ناشی از تأمین امنیت منطقه توسط آمریکا بهره‌برداری کند.

برای واشنگتن، مزایای راهبردی حاصل از این نظم، ظاهراً هزینه جنگ‌هایی که برای حفظ آن ضروری بود را توجیه می‌کرد. اما بهای آن برای کسانی که در منطقه زندگی می‌کنند، بسیار سنگین‌تر بود. در ۳۵ سال گذشته، اسرائیل وارد جنگ‌های متعدد و کوچک‌تری با همسایگان بسیار ضعیف‌تر خود شده، روند صلح اسرائیل و فلسطین به طور کامل از هم فروپاشیده، حماس در ۷ اکتبر به اسرائیل حمله کرده و اسرائیل نیز پس از آن، نابودی غزه را در پیش گرفته است. در عراق، ایالات متحده دوازده سال تحریم‌های فلج‌کننده، بمباران‌های مقطعی و تلاش‌های ناموفق برای تغییر رژیم و جلوگیری از گسترش سلاح‌های کشتارجمعی را به مردم این کشور تحمیل کرد و پس از آن نیز در سال ۲۰۰۳ با حمله و اشغال فاجعه‌بار عراق، هزینه انسانی عظیمی بر جای گذاشت. در دوران نظم آمریکایی در منطقه، جنگ‌های ویرانگر، لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن را نیز به خاک و خون کشیدند.

اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقه‌ای آمریکا را در هاله‌ای از ابهام فرو بُرد، جنگ با ایران مهر تأییدی بر پایان این نظم بود.

اگرچه کشورهای ثروتمند نفت‌خیز خلیج فارس و بخش کوچکی از نخبگان عرب در چارچوب این نظام شکوفا شدند، اما برای بیشتر مردم، نظم آمریکایی چیزی جز خشونت، ناامیدی و محرومیت به همراه نداشت. تقریباً بر اساس هر شاخص اقتصادی، سیاسی و توسعه‌ای، خاورمیانه در دوران سلطه آمریکا عملکردی بسیار ضعیف‌تر از هر منطقه دیگری داشته است. خیزش‌های سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱، دولت‌های عربی را به سمت شکل‌های جدیدی از مداخله‌گرایی سوق داد؛ بخشی از این روند ناشی از آن بود که آنها اعتماد خود را به توانایی و تمایل آمریکا برای واکنش به تهدیدهایی که از نظر آنها فوری و حیاتی بود، از دست داده بودند. متحدان مستبدی که پیش از آن نیز نگران کودتاهای احتمالی و شورش‌های مردمی بودند، اکنون این تهدیدها را واقعیت‌هایی قریب‌الوقوع می‌دیدند؛ زیرا با چالش‌هایی از سوی گروه‌های شیعه مورد حمایت ایران، جنبش‌های اسلام‌گرا و جهادی و فعالان جوان لیبرال و دموکراسی‌خواه روبه‌رو شده بودند. این حکومت‌ها با مشاهده گسترش برق‌آسای اعتراضات دریافتند که تهدید داخلی می‌تواند از هر نقطه‌ای - حتی خارج از مرزهایشان - آغاز شود. هنگامی که سرنگونی «حسنی مبارک» - رئیس‌جمهور مصر - را در سال ۲۰۱۱ مشاهده کردند، به این نتیجه رسیدند که نمی‌توانند برای نجات خود از چالش‌های داخلی، روی آمریکا حساب کنند. اگر می‌خواستند بقای خود را تضمین کنند، باید خودشان وارد عمل می‌شدند و این تهدید را مهار می‌کردند. با این حال، مداخلات آنها، بارها نتایج فاجعه‌باری به دنبال داشت و در نهایت به وقوع یک کودتای نظامی در مصر و چندین جنگ داخلی کمک کرد.

این نظم، ایران و اسرائیل را نیز به دنبال‌کردن سیاست‌های بی‌ثبات‌کننده - هر یک به شیوه‌ای متفاوت - تشویق کرد. حکومت ایران خصومت خارجی را امری مسلم تلقی کرد و راهبرد بقای خود را بر همین اساس طراحی کرد. ایران طی دهه‌ها شبکه‌ای از متحدان غیردولتی را ایجاد و مسلح کرد که در ویرانه‌های جنگ‌های آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی شکوفا شدند. با قطع دسترسی ایران به فناوری‌های نظامی آمریکا و اروپا، این کشور به تولیدات نظامی کم‌هزینه روی آورد و پهپادها و موشک‌های بالستیک ارزان‌قیمتی را توسعه داد که می‌توانستند با سامانه‌های بسیار پیشرفته و فوق‌العاده گران‌قیمت رقبای ایران مقابله کنند.

ایران ظرف چند هفته توانست بخش‌های بزرگی از مجموعه پایگاه‌های نظامی که پشتوانه برتری آمریکا در خاورمیانه بودند را آسیب بزند، ویران کند یا از کارکرد بیندازد.

اسرائیل نیز به نوبه خود از محکم‌ترین تضمین‌های امنیتی آمریکا برخوردار بود. اگرچه اسرائیل دست‌کم برای شهروندان یهودی خود یک حکومت دموکراتیک محسوب می‌شود، اما نخست‌وزیران این کشور اغلب گرفتار دام مشابهی شدند که متحدان مستبد آمریکا را گرفتار کرده بود. برتری نظامی اسرائیل و اطمینان آن از حمایت آمریکا به رهبران این دولت امکان داد که به جای پرداختن جدی به مسئله فلسطین یا کاهش بی‌ثباتی منطقه‌ای، حفظ ائتلاف‌های حاکم و مقابله با تهدیدهای سیاسی داخلی را در اولویت قرار دهند. اما هنگامی که حملات ۷ اکتبر این احساس رضایت و آسودگی را در هم شکست، واکنش اسرائیل، یک حرکت تمام‌عیار به سوی تشدید نظامی بود. اسرائیل در سراسر منطقه، استفاده از نیروی نظامی را هرچه بیشتر و افراطی‌تر کرد و اشغال نظامی خود را در نوار غزه، کرانه باختری و حتی بخش‌هایی از لبنان و سوریه تثبیت کرد.

بخشی از دلیل دوام نظم آمریکایی برای این مدت طولانی، این بود که توافق‌های امنیتی که در هسته این نظم قرار داشتند، هرگز واقعاً مورد آزمون قرار نگرفتند. رهبران منطقه دائماً از اینکه احساس می‌کردند آمریکا آنها را رها کرده است، شکایت داشتند؛ اما هرگز به گونه‌ای رفتار نکردند که گویی رهاشدن از سوی آمریکا واقعاً یک احتمال جدی است. در طول این سال‌ها، جنگ میان دولت‌ها نیز تهدیدی چندان برجسته به شمار نمی‌رفت. اسرائیل هر از گاهی غزه و لبنان را بمباران می‌کرد، اما هیچ‌یک از کشورهای عربی همسو با آمریکا، بیش از حد نگران حمله اسرائیل نبودند. ایران جایگاه مهم‌تری در میان نگرانی‌های آنها داشت، اما حتی حمله مستقیم ایران نیز بسیار بعید به نظر می‌رسید. حملات غیرمستقیم نیروهای نیابتی ایران، این باور اساسی را تقویت می‌کرد که برتری نظامی آمریکا آن‌قدر آشکار و قاطع است که ایران، جرئت به چالش کشیدن آن را نخواهد داشت. این اعتماد در سال ۲۰۱۹، زمانی که آمریکا به حمله‌ای منتسب به ایران علیه تأسیسات نفتی عربستان سعودی پاسخ نداد و بار دیگر در سال ۲۰۲۲، زمانی که حملات پهپادی حوثی‌ها، امارات متحده عربی را هدف قرار داد، متزلزل شد. معماری امنیتی منطقه همچنان پابرجا ماند، اما ترک‌هایی در آن در حال نمایان‌شدن بود.

اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن زمانی بسیار فرسوده شد که جنگ آمریکا و اسرائیل نتوانست حکومت ایران را سرنگون کند و این دو کشور با تمام قدرت نظامی خود مقابل ایران شکست خوردند.

هم‌زمان، ایالات متحده تلاش می‌کرد با میانجیگری برای ایجاد همکاری نظامی و سیاسی آشکار میان متحدان عرب خود و اسرائیل، نظم خاورمیانه‌ای خود را نهادینه کند. این یک هدف تازه نبود. ایجاد یک ائتلاف ضدایرانی تحت رهبری آمریکا، از سال ۱۹۹۱ هدف همه دولت‌های آمریکا بوده است. با این حال، ترامپ در یک مورد از سلف‌های خود فاصله گرفت. آنها این روند را بدون مشروط کردن گام‌های عادی‌سازی روابط عربی اسرائیلی به پیشرفت در مسئله فلسطین، دنبال کرد. در سال ۲۰۲۰، دولت او توافق‌های ابراهیم را میان اسرائیل و در ابتدا بحرین و امارات متحده عربی میانجیگری کرد. مراکش نیز اندکی بعد به این روند پیوست و سودان هم توافقی اولیه امضا کرد که هنوز رسمی نشده است. اما هنگامی که دولت بایدن تلاش کرد عربستان سعودی را نیز به پیوستن به این روند ترغیب کند، اهمیت مسئله فلسطین برای افکار عمومی عربستان و افزایش رقابت میان ریاض و ابوظبی را به‌درستی ارزیابی نکرد. دولت بایدن نتوانست افزایش مخالفت افکار عمومی با عادی‌سازی روابط را ببیند یا فاجعه قریب‌الوقوع در غزه را پیش‌بینی کند.

 

ضربه مرگبار به خاورمیانه آمریکایی

نظم منطقه‌ای آمریکا پیش از این نیز دستخوش تحولات و تکانه‌های شدیدی شده بود؛ از جمله در جریان حمله فاجعه‌بار سال ۲۰۰۳ به عراق و خیزش‌های مردمی سال ۲۰۱۱ که البته هر بار توانسته بود خود را بازسازی کند. سیاست‌گذاران آمریکایی به همان اندازه که قدرت‌های منطقه‌ای، گرفتار ساختاری بودند که در آن قرار داشتند، خود نیز در ساختاری که طراحی کرده بودند گرفتار شده بودند. هر رئیس‌جمهوری از زمان «بیل کلینتون» با وعده کاهش حضور آمریکا در خاورمیانه روی کار آمد، اما در نهایت همه آنها به همان سیاست‌ها و همان جنگ‌ها بازگردانده شدند.

بحران دوگانه ناشی از نابودی غزه توسط اسرائیل و جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، ممکن است در نگاه نخست صرفاً یکی دیگر از حلقه‌های همین چرخه به نظر برسد. اما در واقع، این دو رویداد در کنار یکدیگر ضربه‌ای مرگبار به خاورمیانه آمریکایی وارد کرده‌اند. حمایت آمریکا از حمله اسرائیل به غزه، به‌ویژه در دوران ریاست‌جمهوری جو بایدن، هرگونه اعتبار اخلاقی باقی‌مانده‌ای را که ایالات متحده می‌توانست برای خود قائل باشد، از میان برد. شکست فاجعه‌بار ترامپ در ایران نیز توهم قدرت نظامی آمریکا را درهم شکست. هر دو رویداد به کشورهای عربی نشان دادند که در نظم منطقه‌ای از نفوذ واقعی و معناداری برخوردار نیستند و تضمین‌های امنیتی آمریکا نیز دستاوردهای روزافزون کمتری برای آنها به همراه دارد.

در نظم جدید خاورمیانه، بسیاری از کشورهای خلیج فارس به جای تکیه بر حمایت آمریکا، ممکن است به دنبال توافق‌های جداگانه با ایران باشند تا خود را از فهرست اهداف تهران دور نگه دارند.

مقامات آمریکایی در دولت‌های بایدن و ترامپ نتوانستند پیامدهای زلزله‌وار جنگ اسرائیل در غزه را درک کنند. آنها در این باور مشترک بودند که فقط دیدگاه رهبران منطقه اهمیت دارد. اینکه این رهبران مدت‌هاست مسئله فلسطین را فراموش کرده‌اند و اینکه مشتاق برقراری روابط نزدیک‌تر با اسرائیلی توانمند و برخورداری از تضمین‌های امنیتی قدرتمندتری هستند که آمریکا در ازای آن ارائه می‌کرد. شاید هیچ چیز به اندازه تلاش بلندپروازانه بایدن برای میانجیگری جهت عادی‌سازی روابط میان اسرائیل و عربستان سعودی، حتی پس از آنکه افزایش شمار قربانیان در غزه چنین همکاری‌ای را در میان افکار عمومی عرب که ریاض در پی رهبری آن بود، به موضوعی از نظر سیاسی مسموم تبدیل کرده بود، این کوته‌بینی را به‌خوبی نشان ندهد.

اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقه‌ای آمریکا را در هاله‌ای از ابهام فرو برد، جنگ با ایران پایان این نظم را تأیید کرد. رهبران کشورهای خلیج فارس از اینکه آمریکا و اسرائیل بدون مشورت با آنها و با علم نسبت به مخالفت اعراب راجع به جنگ، این کار را آغاز کردند، خشمگین شدند؛ آن هم در شرایطی که مذاکرات با ایران با میانجیگری عمان در جریان بود. جنگی که کشورهای خلیج فارس هیچ نقشی در تصمیم‌گیری درباره آن نداشتند، آنها را در معرض حملات مستقیم تلافی‌جویانه ایران قرار داد. اگرچه سامانه‌های دفاع موشکی آمریکا از کشورهای خلیج فارس در برابر شدیدترین بخش حملات محافظت کردند، اما شمار قابل‌توجهی از موشک‌ها و حملات ایران از این سامانه‌ها عبور کرد و خسارت‌های قابل‌توجهی به بار آورد و پوشش ظاهری ثباتی را که مدل اجتماعی و اقتصادی منطقه بر آن استوار بود، مختل کرد. ایران همه کشورهای خلیج فارس از جمله کشورهای دوست‌تری مانند عمان و قطر را هدف قرار داد، اما آتش حملات خود را بر کشورهایی متمرکز کرد که توافق‌های ابراهیم را امضا کرده بودند: بحرین و بیش از همه امارات. ایران ظرف چند هفته توانست بخش‌های بزرگی از مجموعه پایگاه‌های نظامی را که پشتوانه برتری آمریکا در خاورمیانه بودند، آسیب بزند، ویران کند یا از کارکرد بیندازد.

اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن زمانی بسیار فرسوده شد که حملات آمریکا و اسرائیل نتوانست حکومت ایران را سرنگون کند. مدافعان بمباران ایران، سال‌ها استدلال می‌کردند که چنین حمله‌ای ممکن است آشفته و پرهزینه باشد؛ اما در نهایت، تهدید ایران را از میان خواهد برد. با این حال، آمریکا و اسرائیل با تمام قدرت نظامی خود، به‌سادگی شکست خوردند. افزون بر این، ایالات متحده در حالی که ایران، تنگه هرمز را بست و کل اقتصاد خلیج فارس را در معرض خطر قرار داد، عملاً فقط نظاره‌گر این وضعیت بود. بار دیگر، رهبران کشورهای خلیج فارس نه فقط از بی‌اعتنایی آمریکا به خواسته‌هایشان، بلکه از آشکارشدن ناتوانی آمریکا نیز شوکه شدند. این شوک زمانی به خشم تبدیل شد که آمریکا تأسیسات ذخیره آب ایران را بمباران کرد و اسرائیل نیز انبارهای نفت ایران را هدف قرار داد. واشنگتن آینده شرکای خود را به قمار گذاشته بود؛ اگر تهران در واکنش، تأسیسات آب یا سایت‌های هسته‌ای کشورهای خلیج فارس را هدف قرار می‌داد، چرخه تشدید تنش می‌توانست در نهایت به فاجعه اقتصادی برای کشورهای خلیج فارس و چنان ویرانی زیست‌محیطی گسترده‌ای منجر شود که این کشورها دیگر قابل سکونت نباشند.

شکست فاجعه‌بار ترامپ در ایران، توهم قدرت نظامی آمریکا را درهم شکست و به کشورهای عربی نشان داد که تضمین‌های امنیتی آمریکا، دستاورد چندانی برای آنها ندارد.

آنچه کشورهای خلیج فارس از تمام این تحولات دریافتند، این بود که تضمین‌های امنیتی آمریکا که هسته اصلی توافق امنیتی منطقه را تشکیل می‌داد، دیگر قابل‌اتکا نیستند. منطقه پیش‌تر در سال ۲۰۱۱ دریافته بود که واشنگتن نمی‌تواند از آن در برابر تهدیدهای داخلی محافظت کند. اگر واشنگتن حتی دیگر قابل‌اعتماد نباشد که با متحدانش مشورت کند، دشمنانش را شکست دهد یا شرکای خود را از پیامدهای ماجراجویی‌های منطقه‌ای خود در امان نگه دارد، پس وعده‌هایش چه ارزشی دارند؟ توافق بنیادینی که ایالات متحده به منطقه پیشنهاد کرده بود، فروپاشیده است و بازسازی آن به آسانی امکان‌پذیر نخواهد بود.

 

این بار همه چیز فرق دارد

اشاره به جنگ ایران به‌عنوان «لحظه سوئز» واشنگتن به امری رایج تبدیل شده است. واقعاً نیز میان فاجعه امروز و طرح شکست‌خورده بریتانیا، فرانسه و اسرائیل برای تصرف کانال سوئز از مصر در سال ۱۹۵۶، شباهت‌هایی وجود دارد؛ طرحی که در نهایت یک پیروزی سیاسی خیره‌کننده برای «جمال عبدالناصر» - رئیس‌جمهور مصر - به همراه آورد. بحران سوئز به نمادی کوتاه برای پایان امپراتوری‌های اروپایی و گذار از جهان چندقطبی به نظام دوقطبی دوران جنگ سرد تبدیل شد. البته بحران سوئز بلافاصله به امپراتوری‌های بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه پایان نداد. فرانسه شش سال دیگر به جنگ خود برای حفظ الجزایر ادامه داد و بریتانیا نیز یک دهه و نیم دیگر، قدرت مسلط در خلیج فارس باقی ماند و پیش از آنکه سرانجام در سال ۱۹۷۱ از منطقه خارج شود، با شورش‌ها در عمان و یمن امروزی جنگید. تحقق کامل پیامدهای چنین رویدادهایی به زمان نیاز دارد.

پیامدهای کامل فاجعه آمریکا در ایران نیز به همین ترتیب به‌تدریج آشکار خواهد شد. در کوتاه‌مدت، نظم منطقه‌ای تحت رهبری آمریکا از میان نخواهد رفت. ایالات متحده ممکن است از پایگاه‌های نظامی‌ای که ایران آنها را نابود کرده است، عقب‌نشینی کند؛ اما همچنان نقش مهمی در دفاع منطقه‌ای ایفا خواهد کرد. کشورهای خلیج فارس نیز بعید است بلافاصله از واشنگتن فاصله بگیرند. آنها که نگران آینده خود هستند و جایگزین آشکاری برای آمریکا نمی‌بینند، حتی ممکن است روابط خود را با واشنگتن تقویت کنند؛ همان‌گونه که عربستان سعودی تلاش کرد با نهایی کردن یک توافق هسته‌ای که مدت‌ها در پی آن بود، این کار را انجام دهد، اما ترامپ روز بعد، مفاد آن را تغییر داد و توافق را در وضعیت بلاتکلیف قرار داد. بعید است که این کشورها تهدید نظامی علیه اسرائیل ایجاد کنند یا بیش از حد لازم به ایران نزدیک شوند. شکاف میان آمریکا و اسرائیل، اگرچه واقعی است و احتمالاً در مقیاسی نسلی ادامه خواهد داشت، اما در آینده نزدیک این ائتلاف را از هم نخواهد گسست. کشورهای عربی نیز روابط کاری خود با اسرائیل را حفظ خواهند کرد و همچنان از فناوری‌های نظامی و نظارتی اسرائیل بهره خواهند گرفت.

تغییرات جزئی که بازیگران منطقه‌ای آغاز خواهند کرد نیز ممکن است در ابتدا چندان چشمگیر به نظر نرسد. کشورها همواره - حتی در اوج برتری آمریکا - اهداف و دستورکارهای خود را دنبال کرده‌اند؛ حتی وابسته‌ترین متحدان آمریکا نیز مهارت‌های لازم برای وقت‌کشی، شانه خالی‌کردن از تعهدات و اعمال فشار و لابی‌گری در واشنگتن را به دست آورده‌اند. آنها همچنان به رقابت‌های محلی خود ادامه خواهند داد، بقای حکومت‌هایشان را در اولویت قرار خواهند داد و تلاش خواهند کرد که امنیت خود را تضمین کنند. گاهی این امر به معنای همکاری با واشنگتن خواهد بود و گاهی چنین نخواهد بود.

با قطع دسترسی ایران به فناوری‌های نظامی آمریکا و اروپا، این کشور به تولید کم‌هزینه روی آورد و پهپادها و موشک‌های بالستیک ارزان‌قیمتی را توسعه داد که می‌توانستند با سامانه‌های بسیار پیشرفته و فوق‌العاده گران‌قیمت رقبای ایران مقابله کنند.

با این حال، آنچه در کوتاه‌مدت مستمر به نظر می‌رسد، نباید با پایداری در بلندمدت اشتباه گرفته شود. در زمان وقوع بحران سوئز، فروپاشی امپراتوری‌های اروپایی دیگر اجتناب‌ناپذیر شده بود؛ نه به دلیل یک شکست سیاستی خاص، بلکه در نتیجه رشد ملی‌گرایی و استعمارستیزی و همچنین فرسودگی اقتصادی و سیاسی الگوی امپراتوری اروپایی. نظم خاورمیانه‌ای آمریکا نیز سال‌ها بود که رو به فرسایش گذاشته بود؛ چرا که شکست‌ها یکی پس از دیگری انباشته شده بودند و در نهایت به ازدست‌رفتن هدف مشترک و آشکارشدن ناتوانی نظامی آمریکا در بحران‌های اخیر انجامید.

واشنگتن وسوسه خواهد شد که همچنان به سیاست‌هایی پایبند بماند که دهه‌ها رویکرد آن به خاورمیانه را شکل داده‌اند و بر روابط خود با رهبران خشن، ناامن و سرکوبگری تکیه کند که در منطقه‌ای که خود آمریکا طراحی کرده است، حضور دارند. اگر رهبران آمریکا همین مسیر را ادامه دهند، باید انتظار همان نتیجه را نیز داشته باشند: منطقه‌ای گرفتار بی‌ثباتی دائمی، شکست‌های اقتصادی و سیاسی و درگیری‌های خشونت‌آمیز مکرر. این درگیری‌ها ممکن است فقط گاهی نیروهای نظامی آمریکا را به خود درگیر کنند، اما هرج‌ومرج ناشی از آنها همواره نیازمند توجه واشنگتن خواهد بود و منابع آن را بیهوده مصرف خواهد کرد. جنگ‌های بی‌پایان همچنان ادامه خواهند داشت.

این نتیجه ممکن است برای سیاست‌گذاران آمریکایی که به مدیریت درگیری‌ها و حفظ روابط با بازیگران بدنام عادت کرده‌اند، قابل‌قبول به نظر برسد، اما واشنگتن نمی‌تواند با وانمودکردن به اینکه هیچ چیز تغییر نکرده است، مانع گذار به یک نظم منطقه‌ای جدید شود. متحدان عربی که اعتماد خود را به ایالات متحده از دست داده‌اند، بیش از پیش استقلال عمل خود را دنبال خواهند کرد. گاهی این امر می‌تواند به معنای دنبال‌کردن دیپلماسی با ایران و گسترش روابط با چین و روسیه برخلاف خواست آمریکا باشد. در موارد دیگر، ممکن است به مداخله در لیبی، سودان و شاخ آفریقا یا شعله‌ورشدن دوباره درگیری‌های خشونت‌آمیز در عراق، لبنان، سوریه و یمن منجر شود.

نیروهایی که تا حد زیادی خارج از کنترل آمریکا هستند، نظم نوظهور منطقه را شکل خواهند داد. از جمله اسرائیل که مصمم است فارغ از خواست آمریکا، سیاست مداخله‌گرایی نظامی خود را ادامه دهد. این دولت برخلاف تفاهم‌نامه میان آمریکا و ایران که در ماه ژوئن (خرداد) حاصل شد، جنگ خود با حزب‌الله را ادامه داد و هیچ نشانه‌ای از تمایل برای خروج نیروهای نظامی‌اش از جنوب لبنان نشان نداد. مقامات اسرائیلی همچنین تأکید کرده‌اند که اسرائیل حضور نظامی خود در سوریه را حفظ خواهد کرد. از سوی دیگر، با نبود فشار جدی داخلی برای اتخاذ سیاست‌هایی میانه‌روتر، مانع چندانی بر سر راه الحاق کرانه باختری و نابودی کامل غزه از سوی اسرائیل وجود ندارد.

ایران نیز مانند اسرائیل انگیزه‌های فراوانی برای دنبال‌کردن سیاست‌هایی دارد که بی‌ثباتی را تداوم می‌بخشند. اگرچه کشور در اثر جنگ، آسیب‌های شدیدی دیده، حکومت همچنان پابرجاست و قدرت منطقه‌ای ایران افزایش یافته است. ایران توانایی خود را برای کنترل مؤثر تنگه هرمز و حمله به متحدان آمریکا در منطقه نشان داده است و شکست‌هایی که متحدانی مانند حزب‌الله متحمل شده‌اند، بعید است توان تهران برای اعمال قدرت از طریق نیروهای نیابتی را برای همیشه از میان ببرد. فشار آمریکا بر دولت‌های ضعیف عراق و لبنان برای خلع سلاح شبه‌نظامیان طرف‌دار ایران نیز می‌تواند درگیری‌های بیشتری به راه بیندازد که در آنها متحدان ایران، دست بالا را خواهند داشت.

هم‌سویی‌های منطقه‌ای نیز بیش از پیش از ائتلاف ضدایرانی موردنظر مقامات آمریکایی فاصله خواهد گرفت. بسیاری از کشورهای خلیج فارس به جای تکیه بر حمایت آمریکا، ممکن است به دنبال توافق‌های جداگانه با ایران باشند تا خود را از فهرست اهداف تهران دور نگه دارند. همچنین به جای پیروی از رهبری واشنگتن، سیاست منطقه‌ای احتمالاً حول رقابت فزاینده میان امارات و عربستان سعودی برای کسب برتری خواهد چرخید. پیش از آغاز جنگ با ایران در اواخر فوریه (اسفند)، ریاض شروع به بسیج ائتلافی متشکل از مصر، پاکستان، قطر و ترکیه کرده بود تا در برابر ائتلاف اماراتی - اسرائیلی مورد حمایت آمریکا قرار گیرد. این رقابت پس از فروکش‌کردن درگیری‌ها از سر گرفته خواهد شد و احتمالاً موجب بی‌ثباتی بیشتر کشورهای از پیش گرفتار بحران خواهد شد، دامنه آن به سراسر منطقه گسترش خواهد یافت و بحران‌های بی‌پایان تازه‌ای ایجاد خواهد کرد که واشنگتنِ گرفتار حواس‌پرتی، برای مدیریت آنها با دشواری مواجه خواهد شد.

در نهایت، با سرایت پیامدهای جنگ ایران به اقتصادهای بحران‌زده منطقه، بیشتر حکومت‌ها با فشارهای فزاینده‌ای از پایین مواجه خواهند شد. این پیامدها فقط دامن کشورهایی را که زیرساخت‌هایشان در حملات ایران آسیب دیده است، نخواهد گرفت. برای مثال در مصر، افزایش شدید قیمت سوخت و مواد غذایی و زیان‌های هنگفت ناشی از کاهش درآمدهای کانال سوئز که جنگ موجب اختلال در کشتیرانی جهانی شده است، بحران‌های مالی و بیکاری موجود را تشدید خواهد کرد. بسیاری از کشورهایی که پیش از این نیز از کاهش کمک‌های آمریکا آسیب دیده‌اند، ممکن است با تشدید مشکلات اقتصادی کشورهای ثروتمند خلیج فارس، یک منبع حیاتی دیگر برای سرمایه‌گذاری خارجی را نیز از دست بدهند. نارضایتی‌های داخلی و خشم عمومی از وضعیت غزه، ترکیبی بسیار قدرتمند ایجاد کرده‌اند و ممکن است بار دیگر موجی از اعتراضات مشابه خیزش‌های ۱۵ سال پیش، در افق جدیدی پدیدار شود.

 

آخرین فرصت برای تدبیر

مرگ خشونت‌بار نظم قدیمی منطقه‌ای می‌تواند هرگونه تلاش برای ایجاد نظمی جدید و کارآمد را مختل کند یا حتی به طور کامل از میان ببرد. اما این مقطع می‌تواند فرصتی نیز برای ایالات متحده باشد تا توافق‌های بنیادینی را که چنین نتایج ویرانگری به بار آورده‌اند، از نو تعریف کند. تدوین درست یک سیاست جدید در خاورمیانه مستلزم بازنگری در تصمیمی است که طی آن واشنگتن به نام عمل‌گرایی، روابط با متحدان مستبد و قانون‌گریز را در اولویت قرار داده است. واشنگتن طی دهه‌های اخیر بر این باور بود که نیازی نیست چندان نگران افکار عمومی جهان عرب باشد؛ زیرا می‌تواند روی حاکمان عرب برای سرکوب هرگونه مخالفت حساب کند. آمریکا همچنین تصور می‌کرد تکرار حرف‌های توخالی درباره حمایت از راه‌حل دو دولتی، در حالی که اسرائیل به الحاق تدریجی سرزمین‌های فلسطینی ادامه می‌داد و از مذاکرات واقعی صلح اجتناب می‌کرد، برای حفظ همراهی متحدان عربش کافی است. در نتیجه، ایالات متحده هرگز به‌طورجدی به دنبال اتخاذ سیاست‌هایی نبود که بتواند رضایت یا حتی حمایت مردم منطقه را جلب کند. همین امر باعث شد واشنگتن هرگز نتواند به‌طورجدی در مسیر ترویج دموکراسی یا دفاع از حقوق بشر گام بردارد، زیرا راهبردش به نبود چنین شرایطی وابسته بود.

دولت ترامپ که هم در داخل و هم در خارج از آمریکا نسبت به دموکراسی و حاکمیت قانون بی‌اعتناست، قرار نیست این وضعیت را تغییر دهد. تصور اینکه ترامپ که به‌شدت و به طور مداوم میان راهبردهای مختلف در نوسان است، بتواند هر نوع نظم منطقه‌ای جدیدی را طراحی کند، دشوار است. اما رئیس‌جمهور بعدی آمریکا فرصت واقعی خواهد داشت تا از وضعیت موجود فاصله بگیرد و راهبردی منسجم‌تر و مؤثرتر برای خاورمیانه تدوین کند. این کار باید با کنارگذاشتن استفاده از مداخله نظامی به‌عنوان نخستین گزینه و پایان‌دادن به دیپلماسی از طریق حملات هوایی آغاز شود. اولویت واشنگتن باید دفاع باشد، نه تهاجم. یکی از راه‌های روشن‌کردن این رویکرد، خودداری از بازسازی پایگاه‌های نظامی آمریکا در سراسر خلیج فارس که آسیب دیده یا ویران شده‌اند و در عوض، تمرکز بر سرمایه‌گذاری در تبادل اطلاعات، سامانه‌های دفاع موشکی برای شرکای خلیج فارس و حفظ آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز است.

ایالات متحده باید ثبات در خاورمیانه را از طریق دیپلماسی و دفاع جمعی دنبال کند، نه مهار نظامی. فاجعه جنگ ایران به طور کامل پوچی درخواست‌های جنگ‌طلبانه برای جنگ و وعده‌های اقدام قاطع را آشکار کرده است. اکنون زمان آن رسیده که واشنگتن به یک روند دیپلماتیک متعهد شود که بتواند ایران را به‌عنوان شریکی ذی‌نفع و متعهد، وارد نظام امنیتی منطقه کند. کشورهای خلیج فارس، با وجود خشم‌شان از حملات اخیر ایران، ممکن است با چنین رویکردی موافق باشند؛ چرا که عربستان سعودی و ایران، پس از دور قبلی درگیری‌ها در سال ۲۰۲۳ به سمت تنش‌زدایی و بهبود روابط حرکت کردند. دولت اوباما نیز هنگام مذاکره درباره توافق هسته‌ای ایران در سال ۲۰۱۵، چشم‌انداز مشابهی را مطرح کرده بود. حتی «جی‌دی ونس» - معاون رئیس‌جمهور آمریکا - نیز از آمادگی برای «دگرگون‌کردن بنیادین» روابط آمریکا با ایران پس از دستیابی به توافقی جدید سخن گفته است. این چشم‌انداز وجود دارد، اما دولت بعدی آمریکا باید به‌سرعت و با قاطعیت نشان دهد که قصد دارد آن را عملی کند.

بازتنظیم سیاست آمریکا باید به نحوه رفتار واشنگتن با متحدانش نیز تسری پیدا کند. این موضوع شامل اسرائیل نیز می‌شود. شرایط برای بازنگری در روابط آمریکا و اسرائیل آماده است: بر اساس نظرسنجی «کوئینی پیاک» که در ماه ژوئن (خرداد) منتشر شد، نزدیک به دوسوم دموکرات‌ها و بیش از نیمی از مستقل‌ها معتقدند که ایالات متحده بیش از حد از اسرائیل حمایت می‌کند. در اواسط ماه ژوئیه (تیر) نیز بیش از نیمی از دموکرات‌های مجلس نمایندگان، به طرحی برای قطع کمک‌های نظامی آمریکا به اسرائیل رأی دادند. دولت بعدی باید از این فضای ایجادشده برای اعمال فشاری بر اسرائیل استفاده کند که دولت‌های آمریکا طی سال‌های طولانی از اعمال آن اجتناب کرده‌اند.

در سطحی گسترده‌تر، ثبات منطقه‌ای مستلزم آن است که ایالات متحده بار دیگر به هنجارهای بین‌المللی حقوق بشر متعهد شود، با جنبش‌های جدایی‌طلب در کشورهایی مانند سوریه و یمن مخالفت کند، مانع مداخلات نظامی و جنگ‌های نیابتی شرکای خود در کشورهایی مانند سودان و لیبی شود و از تحت‌فشار قراردادن دولت‌های عراق و لبنان برای خلع سلاح شبه‌نظامیان عراقی و حزب‌الله، پیش از آنکه این دولت‌ها آمادگی کامل برای چنین اقدامی داشته باشند، دست بردارد. ثبات در سطح داخلی نیز مستلزم تغییرات دموکراتیک است. برای ایالات متحده، این امر به معنای تشویق اصلاحاتی از جمله حمایت از حقوق بشر و کنارگذاشتن توافق نانوشته‌ای است که به متحدان مستبد خود اجازه داده است از سرکوب‌های شدید و گسترده بدون پرداخت هزینه، بگریزند. این پیام در قاهره، ریاض و البته بسیاری از پایتخت‌های دیگر مورد استقبال قرار نخواهد گرفت. اما بدون پرداختن به آسیب‌شناسی‌های سیاسی حکومت‌های منطقه، هیچ تحول واقعی در نظم منطقه‌ای امکان‌پذیر نخواهد بود.

واشنگتن در تصور خاورمیانه‌ای که بر آن مسلط نباشد و همچنین تصور گزینه‌های واقعی برای نظم منطقه‌ای کنونی، با دشواری مواجه است؛ حتی با وجود اینکه این نظم تا این اندازه شکست خورده است. اما این نظم در حال پایان‌یافتن است و حتی شاید این آخرین فرصت رهبران آمریکا برای تغییر مسیر باشد. اگر نتوانند چنین کنند، شاهد خواهند بود که خاورمیانه آمریکایی، درست مانند امپراتوری‌های اروپایی پیش از خود، به‌تدریج محو می‌شود.

https://www.foreignaffairs.com/united-states/end-american-middle-east-iran-marc-lynch

[1] . MARC LYNCH

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :