گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ نظریه مارکسیستی اغلب مسئلهای بیگانه و بیربط با تاریخ آمریکا تلقی میشود؛ اما وقتی یادداشتی از دفتر مدیریت و بودجه دونالد ترامپ اعلام میکند که منابع فدرال، صرف ترویج «برابری مارکسیستی» میشود، دیگر نمیتوان انکار کرد که «کارل مارکس» حضوری پررنگ در حیات سیاسی آمریکا دارد. چه او را چراغ راه بدانند و چه هیولایی ترسناک، مارکس که پنجم ماه می، ۲۰۷ساله شد، طی دو قرن گذشته، تأثیر چشمگیری بر ایالات متحده داشته است. «اندرو هارتمن» [1] - استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی «ایلینوی» - در کتاب «کارل مارکس در آمریکا» [2]، زندگی و میراث مارکس در آمریکا از مکاتبات گستردهاش با سربازان ارتش اتحاد در زمان جنگ داخلی، تا خیزشهای کارگری الهامگرفته از مارکسیسم در قرن بیستم و همچنین کلیشه راستگرای معاصر موسوم به «مارکسیسم فرهنگی» را بررسی میکند. هارتمن به رابطه دوسویه میان مارکس و سازماندهی سیاسی و زندگی فکری در آمریکا میپردازد و نشان میدهد که چگونه مارکس، نهتنها سیاست آمریکا را شکل داده، بلکه مطالعه دقیق او از ایالات متحده، درکش از آزادی انسان را نیز ژرفتر کرده است. «کال ترنر» [3] و «سارا ونهورن» [4] در گفتوگویی با «اندرو هارتمن» برای نشریه «ژاکوبن»، درباره چگونگی تأثیر تاریخ آمریکا بر اندیشه مارکس، دلایل حمله همیشگی لیبرالها و محافظهکاران به او و شکوفایی دوباره ایدههای مارکس در آمریکا در دوران کنونی صحبت کردهاند.
نسبت مارکس و آمریکا
چرا کتاب «کارل مارکس در آمریکا» اهمیت دارد؟ روایتهای غالب درباره رابطه مارکس با ایالات متحده چیستند و کدام روایتها با واقعیت تاریخی فاصله دارند؟
برای نزدیک به دو قرن، اندیشههای کارل مارکس تأثیر قابلتوجهی بر سیاست و زندگی فکری در آمریکا داشتهاند.
هارتمن: این تصور غالب وجود دارد که نمیتوان «کارل مارکس» و «ایالات متحده» را در کنار هم قرار داد. انگار مارکس نمیتواند چیزی درباره تاریخ آمریکا به ما بگوید و تاریخ آمریکا هم چیزی برای گفتن درباره مارکس ندارد. پیش از آن که این پژوهش را آغاز کنم، میدانستم که این تصور نادرست است، اما هرچه بیشتر تحقیق کردم، بیشتر به عمق نادرستیاش پی بردم.
من میخواهم نشان بدهم که مارکس میتواند به ما کمک کند تا تاریخ، سیاست، اقتصاد و حتی وضعیت کنونی آمریکا را بهتر درک کنیم. من دریافتم که تقریباً همه چهرههای تأثیرگذار در تاریخ آمریکا از زمان مارکس تاکنون همچون روشنفکران، فعالان کارگری، سیاستمداران، نویسندگان و حتی مردم عادی هم مارکس را خواندهاند، دربارهاش اندیشیدهاند، دربارهاش نوشتهاند یا سعی کردهاند اندیشههای او را به کار ببندند. تعداد شخصیتهایی که در کتابم حضور دارند، مدام بیشتر و بیشتر شد. کنار هم گذاشتن مارکس و تاریخ ایالات متحده، نکات مهمی را هم درباره مارکس و هم درباره خود آمریکا آشکار میکند.
نقاط عطف اساسی در تاریخ آمریکا از نظر نگرش آمریکاییها به مارکس کداماند؟
هارتمن: در تاریخ ایالات متحده، چهار دوره وجود داشته است که در آن شمار زیادی از آمریکاییها بهگونهای مثبت به خواندن آثار مارکس روی آوردند. دوره نخست به دوران نخستین «عصر طلایی» بازمیگردد؛ زمانی که احزاب سوسیالیست تودهای و احزاب کارگر رادیکال در آمریکا در حال شکلگیری بودند. دوره دوم دهه ۱۹۳۰ بود؛ زمانی که بدترین بحران سرمایهداری یعنی رکود بزرگ، رخ داد. در برخی مقاطع از آن دهه، نرخ بیکاری به ۳۰ درصد رسید. در این دوران، نهتنها حزب کمونیست آمریکا پدیدار شد، بلکه شاخهها و جریانهای متعددی از جنبش کمونیستی نیز ظهور کردند. مردم چه در سطح داخلی و چه جهانی، بسیاری از مسائل را از دریچهای مارکسیستی مینگریستند.
سومین موج گرایش به مارکس در دهه ۱۹۶۰ رخ داد. این شاید شگفتانگیز باشد؛ چون اقتصاد آمریکا در بهترین وضعیت خود قرار داشت و طیف وسیعی از مردم - بهویژه سفیدپوستان - بخشی از طبقه متوسط بودند؛ اما به دلیل جنبش حقوق مدنی و رشد جنبش چپ در مخالفت با جنگ ویتنام، بسیاری از مردم در دهه ۶۰، در کنار دیگر نظریهپردازان چپ، به خواندن آثار مارکس روی آوردند. چهارمین موج مارکسخوانی به دوره کنونی و از زمان بحران مالی ۲۰۰۸، جنبش «اشغال والاستریت» و کارزارهای «برنی سندرز» مربوط میشود. در این دوره، شاهد افزایش چشمگیر خوانش آثار مارکس، انتشار کتابهایی درباره او، مشارکت در گروههای مطالعاتی مارکسیستی و دانلود گسترده درسگفتارهای «دیوید هاروی» [5] درباره کتاب «سرمایه» بودهایم. هنوز مشخص نیست که این موج علاقه به کجا خواهد انجامید، اما در تمام دورههای پیشین که مردم به مارکس روی آوردند، جنبش چپ توانست بهنوعی تاریخ را تغییر دهد.

آیا جنبههایی از تأثیر مارکس بر تاریخ آمریکا وجود دارد که فکر میکنید خوانندگان را شگفتزده خواهد کرد؟
هارتمن: مارکس ۱۰ سال از زندگیاش را صرف نوشتن برای روزنامه «نیویورک تریبیون» [6] کرد. در دهه ۱۸۵۰، این منبع اصلی درآمد او در کنار کمکهای مالی که از «فردریش انگلس» دریافت میکرد، بود. او بیش از ۵۰۰ مقاله برای «تریبیون» نوشت؛ روزنامهای که در آن زمان پرفروشترین روزنامه جهان بود و ۲۰۰ هزار مشترک داشت. «تریبیون» بهمثابه انجیل جنبش نوپای جمهوریخواه و حزب جمهوریخواه عمل میکرد. همه طرفداران الغای بردهداری، تحلیلهای مارکس از سیاست اروپا را خوانده بودند.
مارکس همچنین به طور گسترده درباره جنگ داخلی آمریکا نوشت. بسیاری از کسانی که پس از انقلابهای ۱۸۴۸ اروپا را ترک کردند، به آمریکا آمدند. درحالیکه مارکس در لندن ساکن شد، بسیاری از نزدیکترین دوستان او به ارتش اتحادیه در زمان جنگ داخلی آمریکا پیوستند. آنها مدافعان سرسخت لغو بردهداری بودند و باور داشتند که پیروزی اتحادیه تنها زمانی ممکن است که جنگ به صراحت به مبارزه با بردهداری تبدیل شود. بسیاری از این افراد در جبهه غربی، در امتداد رود «میسیسیپی» میجنگیدند و مارکس با آنها بهصورت مکتوب در ارتباط بود.
مطالعه دقیق مارکس درباره آمریکا نقش مهمی در شکلگیری دیدگاههای او درباره سرمایهداری و آزادی انسان ایفا کرد.
اگر نوشتههای مارکس درباره جنگ داخلی آمریکا را بخوانید، میبینید که بسیار دقیق و نکتهسنج هستند. دیدگاههای او با بسیاری از پژوهشهای تاریخی معاصر همخوانی دارد؛ از جمله موضع صریح ضد بردهداری و این باور که «آبراهام لینکلن» باید مبارزه را مستقیماً متوجه کنفدراسیون میکرد و اینکه اگر جنگ به صراحت بر محور الغای بردهداری میچرخید، اتحادیه میتوانست به راحتی پیروز شود.
من دریافتم که توجه دقیق مارکس به جنگ داخلی ایالات متحده، به وضعیت کار اجباری بردگان و چگونگی مشارکت آنان در تلاش جنگی، او را کاملاً به این نتیجه رساند که یکی از جنبههای بنیادین سرمایهداری نه فقط بهرهکشی از نیروی کار، بلکه وابستگی آزادی انسان به کنترل بر بدن، زمان و کار خویش است. در نوشتههای مارکس میتوان دریافت که وی کار را بهصورت یک طیف میبیند. در یک سرِ طیف، کار بردهوار که انسان عملاً مالک خود نیست و مجبور است برای ارباب کار کند، قرار دارد. در سر دیگر طیف، کارِ کاملاً آزاد است که در آن انسان واقعاً بر زمان و نیروی خود تسلط دارد و برای رشد و شکوفایی خودش کار میکند، نه صرفاً برای بقا یا سود دیگری و به باور وی، برای آنکه انسان به راستی آزاد باشد، طبقه کارگر باید سرمایهداری را واژگون سازد.
اگرچه مارکس مدتها پیش دریافته بود که سرمایهداری برای کارگر، غیرانسانی و تحقیرکننده است و اگرچه خود او و بسیاری دیگر در اروپا و آمریکا بارها کار مزدی را با بردهداری مقایسه کرده بودند، اما مطالعه دقیق بردهداری مبتنی بر مالکیت در ایالات متحده و بهویژه درک خطرهایی که بردگان برای رهایی از آن نظام نفرتانگیز به جان خریدند، نظریههای او را از همیشه ملموستر کرد.
مارکس از کارگرانی الهام گرفت که در جریان جنگ داخلی آمریکا ابزار کارشان را زمین گذاشتند، از مزارع گریختند و به خطوط اتحادیه پیوستند؛ همان چیزی که «دبلیو. ای. بی. دو بوا» [7] بعدها «اعتصاب عمومی» نامید. او همچنین از الغاگرایان و مبارزان آزادیخواه ضد بردهداری که سلاح به دست گرفتند و از جمله بسیاری از یاران قدیمیاش در انقلاب ۱۸۴۸ آلمان و نیز شمار زیادی از بردگان آزادشده الهام گرفت. او همچنین از کارگران انگلیسی که با وجود آنکه حمایتشان از اتحادیه و آرمانهای ضد بردهداری، منافع اقتصادی خودشان را تهدید میکرد، باز هم جانب آزادی را گرفتند، الهام گرفته بود که نمونهای از همبستگی راستین بینالمللی طبقه کارگر به شمار میرفت. به طور خلاصه، جنگ داخلی آمریکا به مارکس کمک کرد تا نظریهاش درباره کار را به عمل سیاسی و کنش آگاهانه تبدیل کند.
دموکراسی محدود آمریکا در آثار مارکس
ایالات متحده در کدام یک از دیگر بخشهای تحلیلهای مارکس نیز وارد شده است؟
هارتمن: مارکس جوان، مجموعهای از سفرنامههایی را خواند که اروپاییها درباره آمریکا نوشته بودند. از مطالعه این آثار، او به این نتیجه رسید که سوسیالیسم، احتمالاً نخستینبار در آمریکا ظهور خواهد کرد؛ زیرا در آمریکا همه مردان سفیدپوست - حتی کارگران فقیر - حق رأی داشتند. اگر طبقه کارگر قدرت رأیدادن داشت، چرا نباید به سوسیالیسم که قدرت را به آنها میداد، رأی ندهد؟
اگرچه مارکس هرگز با این فرض اولیه مخالفت نکرد، اما هرچه بیشتر درباره آمریکا مطالعه کرد، بیشتر دریافت که دموکراسی در این کشور بسیار محدود است. به دلیل قدرت سرمایه، این دموکراسی به زندگی بخش بزرگی از طبقه کارگر تعمیم نمییابد. این ایده همواره در آثار او دیده میشود؛ دموکراسی سیاسی از نظر مارکس، دموکراسی بورژوایی بود؛ به این معنا که ظاهری از آزادی ارائه را میداد، اما تا زمانی که کارگران بر زمان و نیروی کار خود تسلط نداشته باشند، هرگز دموکراسی را به معنای کامل آن تجربه نخواهند کرد.
شما نوشتهاید که سه نسخه متمایز از مارکس در سیاست آمریکا شکل گرفت؛ میتوانید این سه نسخه را برای ما توضیح دهید؟
هارتمن: قویترین نسخه از مارکس در سیاست آمریکا بر این ایده تمرکز دارد که ما بهعنوان انسان نمیتوانیم آزاد باشیم، مگر آنکه بر نیروی کار خود کنترل داشته باشیم. این نکته کلیدی در آثار مارکس دیده میشود؛ بهویژه در فصل «روز کاری» کتاب «سرمایه» که به شکل جزوه منتشر و در میان سوسیالیستها و اتحادیههای کارگری رادیکال قرن نوزدهم پخش میشد. این ایده به طور عمیق جنبشهای کارگری آمریکا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را شکل داد. همچنین این دیدگاه در دورههای مختلف مثل دهه ۱۹۳۰ در جریان رکود بزرگ، بارها بازتاب یافته است. از زمان رکود مالی سال ۲۰۰۸ نیز این نگرش نقش مهمی در پذیرش مارکس داشته است.
بسیاری از مردم در آمریکا به این دلیل آثار مارکس را میخوانند که بفهمند چه چیزی در سرمایهداری باعث عدم آزادی آنها میشود.
نسخه دوم، مارکس ترکیبی یا «هیبریدی» است. از زمان جنگ داخلی، بسیاری از آمریکاییها مارکس را بهعنوان فردی که میتوان از او آموخت، میخواندند؛ اما غالباً او را از طریق لنزهای دیگر میدیدند؛ مثل لنز مسیحیت که همواره در آمریکا بسیار رایج بوده، یا لنز فمینیسم، یا لنز ملیگرایی سیاهپوستان، یا لنز پوپولیسم. دهه ۱۹۳۰، زمانی بود که بسیاری از فلاسفه معتبر آمریکایی، مارکس را به طور عمیق مطالعه میکردند تا با استفاده از پراگماتیسم - که احتمالاً یکی از مهمترین سنتهای فلسفی آمریکاست - جهان را بهتر کنند. از دهه ۱۹۷۰ به بعد نیز شاهد دورهای بودیم که افراد زیادی مارکس را با سنتهای بومی ترکیب کردهاند. ایالات متحده کشوری بزرگ و متنوع است و تقریباً در هر دوره، آمریکاییها تلاش کردهاند مارکس را با دیگر سنتهای سیاسی ادغام کنند.
سومین شکلِ مواجهه با مارکس، مربوط به آمریکاییهایی است که از سرِ ضدیت با مارکسیسم، آثار او را به طور جدی میخوانند. بسیاری از افراد این کار را میکنند: لیبرتارینها، برخی آنارشیستها، جامعهگرایان و به طور برجستهتر لیبرالها و محافظهکاران. وقتی هژمونی لیبرالی در اوج خود در اوایل جنگ سرد بود، شما نمیتوانستید یک روشنفکر لیبرال پیدا کنید که مارکس را نخوانده باشد تا بتواند سنت سیاسی لیبرال آمریکایی را شکل دهد. آنها بدون رد مارکس نمیتوانستند این سنت را بسازند، چون مارکس نقش بسیار مهمی در گفتمان فکری داشت.
بعد از آنها، نوبت به محافظهکارانی میرسد که همیشه درباره مارکس صحبت کردهاند، بدون آن که لزوماً آثارش را خوانده باشند. برخی از روشنفکران جدیترِ محافظهکار، نوشتههای مارکس را با دقت مطالعه کردهاند؛ درحالیکه دیگران فقط او را بهعنوان یک اهریمن میشناسند؛ چیزی که امروز بسیار رایج است. اما این محافظهکاران، مارکس را نه برای رد او - که برایشان از پیش قطعی بود - بلکه برای نشاندادن نزدیکی لیبرالیسم و مارکسیسم خوانده و دربارهاش نوشتهاند و معتقدند که مشکل لیبرالیسم نزدیکی آن به مارکسیسم است.
ضدیت تاریخی با کمونیسم در آمریکا
میتوانید بیشتر درباره نقش مارکس بهعنوان یک قربانی برای هر دو جناح لیبرال و محافظهکار آمریکا توضیح دهید؟ بهویژه اینکه چگونه جناح راست از اصطلاح «مارکسیسم فرهنگی» بهعنوان یک شبح ترسناک استفاده میکند.
هارتمن: یکی از نکاتی که امیدوارم کتاب بهروشنی بیان کند، این است که هیچچیز جدیدی در این موضوع وجود ندارد. مورخان، دورههایی از تاریخ آمریکا را که در آنها ضدیت با کمونیسم بهشدت غیرمنطقی و هیجانی بوده است، «وحشت سرخ» [8] مینامند.
اولین «وحشت سرخ» بلافاصله پس از جنگ جهانی اول و انقلاب بلشویکی رخ داد. در آن دوره، هزاران نفر از آمریکا اخراج شدند؛ موضوعی که امروز نیز چیزی شبیه به آن در حال رخدادن است. این افراد ممکن است مهاجر بوده باشند، اما بسیاری از آنها، بهخاطر باورهای سیاسیشان مثل ارتباط با سوسیالیسم، کمونیسم، مارکسیسم یا آنارشیسم اخراج شدند؛ از جمله مشهورترین آنها «اما گلدمن» [9] بود. هزاران نفر دیگر دستگیر و زندانی شدند. برخی توسط گروههای خودسر مورد حمله یا اعدام قرار گرفتند. بسیاری هم امروز به حق از شرایط سیاسی کنونی بیم دارند، اما این وضعیت تازگی ندارد.
در دوره کنونی، برچسب مارکسیست به حربهای برای سرکوب سیاسی افراد و گروهها در آمریکا تبدیل شده است.
«وحشت سرخ دوم» که مورخان به آن اشاره میکنند، «مککارتیسم» در اوایل جنگ سرد است که در مقیاسی بزرگتر رخ داد. دهها و شاید صدها هزار نفر شغل خود را از دست دادند. بسیاری از مردم تنها به این دلیل که تصور میشد زمانی عضو حزب کمونیست بودهاند یا ارتباطی با کمونیسم داشتهاند، روانه زندان شدند؛ بنابراین کارمندان دونپایه در دولت فدرال افراد را زیر نظر میگرفتند و میگفتند: «این یک هدف عالی برای باجگیری است.» مارکس همیشه با این دورههای وحشت سرخ پیوند خورده است.
ما امروز هم در شرایطی مشابه زندگی میکنیم. در ۲۰ سال اخیر، هر چیزی که جناح راست از آن متنفر باشد، مثل نظریه انتقادی نژادی [10]، به مارکسیسم نسبت داده میشود؛ حتی وقتی که اساساً مارکسیستی نیست. طرح «معاهده سبز جدید» [11] هم مارکسیستی خوانده میشود؛ درحالیکه در اصل، یک پروژه اجتماعی دموکراتیک است. این فهرست طولانی است و وضعیت به حدی رسیده که حتی خود ترامپ هم مرتباً درباره مارکسیستها صحبت میکند. او از «بوروکراتهای مارکسیست» در دانشگاهها حرف میزند. میان جناح راست این فرض گسترده وجود دارد که مارکسیست بودن یعنی ضدآمریکایی بودن! این باور میتواند به اشکال مختلف سرکوب سیاسی منجر شود، نه فقط علیه مارکسیستها، بلکه علیه هر کسی که به نحوی بتوان برچسب مارکسیست به او زد.
شما نوشتهاید که ما اکنون در دورهای به نام «رونق مارکس» [12]هستیم. این یعنی چه؟ آیا درسهای خاصی از مارکس یا دیگر مارکسیستها وجود دارد که بتواند مفید باشد؟
هارتمن: این سؤال مهمی است. همان حدود زمانی که جنبش اشغال والاستریت شکل گرفت، جوانان زیادی به آنچه به «سوسیالیسم هزارهای» [13] معروف شد، روی آوردند؛ از جمله کسانی که نشریه «ژاکوبین» را تأسیس و علاقه تازهای به این داشتند که مارکس چگونه میتواند دنیای امروز را توضیح دهد و به ما کمک کند تا از کابوس نئولیبرالی عبور کنیم و به چیزی بهتر برسیم. برخی از این گرایشها در جریان کمپین انتخاباتی «برنی سندرز» نیز ظهور یافت.
با مطالعات گسترده درباره آمریکا، مارکس به این نتیجه رسید که دموکراسی در این کشور به دلیل قدرت سرمایه بسیار محدود است و به همین دلیل، این دموکراسی به زندگیبخش بزرگی از طبقه کارگر تعمیم نمییابد.
علاقه به مارکس در آمریکا همچنان ادامه دارد. من در دهه گذشته احتمالاً پانزده کتاب تازه منتشر شده درباره مارکس را خواندهام و اگر یک موضوع در همه این کتابها مشترک باشد، آن موضوع آزادی است. ما به آن اصل بنیادین مارکس در آمریکا بازمیگردیم که از زمان جنگ داخلی شکل گرفت؛ اینکه مجبور بودن به کارکردن برای تأمین معاش در سرمایهداری معاصر - که چندان تفاوتی با سرمایهداری اواخر قرن نوزدهم ندارد - برای بسیاری از مردم تجربهای عمیقاً بیگانهکننده و استثمارگرانه است و به نظر میرسد که این وضعیت هر روز بدتر میشود. در چنین شرایطی، خیلی سخت است ادعا کنیم که مردم آزاد هستند، در رفاه به سر میبرند و به تمام ظرفیتهای خود رسیدهاند.
بسیاری از مردم به مارکس مراجعه میکنند تا بفهمند چه چیزی در سرمایهداری باعث عدم آزادی ما میشود. یک پاسخ آزموده شده درباره مسیر پیش رو، سازماندهی کارگری است. اتحادیه کارکنان دانشگاه ما بالاخره دو سال پیش شکل گرفت و حالا قرارداد کاری داریم و به همین خاطر، قدرت و استقلال خیلی بیشتری روی زندگی کاریمان داریم. این فقط نقطه شروع است. میلیونها نفر باید چنین نقاط شروعی را پیدا کنند تا از آنجا حرکت کنند.
https://jacobin.com/2025/05/karl-marx-us-legacy-capitalism
[1] . Andrew Hartman
[2] . Karl Marx in America
[3] . Cal Turner
[4] . Sara Van Horn
[5] . David Harvey
[6] . NewYork Tribune
[7] . W. E. B. Du Bois
[8] . Red Scares
[9] . Emma Goldman
[10] . Critical Race Theory
[11] . Green New Deal
[12] . Marx boom
[13] . millennial socialism
/ انتهای پیام /