گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ وبسایت آمریکایی «CounterPunch» درباره جنگ تحمیلی 12 روزه آمریکا و رژیم صهیونیستی به سراغ سه تن از کارشناسان بسیار برجسته روابط بین الملل، حقوق بین الملل و تاریخ خاورمیانه رفته است. «استیفن زونس» [1] استاد روابط بینالملل مدیر گروه مطالعات خاورمیانه در دانشگاه سان فرانسیسکوی آمریکا، «لارنس دیویدسون» [2]، تاریخنگار خاورمیانه و «ریچارد فالک» [3]، کارشناس برجسته حقوق بین الملل و گزارشگر پیشین سازمان ملل در این گفت و گو تاکید میکنند که مسئله حمله مشترک آمریکا و رژیم صهیونیستی به هیچ وجه ربطی به موضوع هستهای ندارد. بلکه مسئله جنگ تمدنها، ادامه سلطه غرب بر منطقه غرب آسیا، تضعیف ایران و جلوگیری از تبدیل ایران به یک قدرت هژمون منطقهای است.
آیا میتوانید توضیح دهید که چگونه سیاست خارجی آمریکا در دوران ترامپ، بهویژه در قبال خاورمیانه و ایران، همچنان مسیر استعماری خود را با استفاده از قدرت سخت (ارتش، حملات نظامی، تهدیدات) و قدرت نرم (رسانه، نفوذ سیاسی، دیپلماسی و فشار فرهنگی) ادامه داده است؟ و این روند در صورت تشدید، چه شکلی به خود خواهد گرفت؟
لارنس دیویدسون: با وجود فضای انزواطلبانهای که در میانبخشی از هواداران ترامپ وجود دارد، باور عمومی در میان بیشتر اعضای «طبقه حاکم اقتصادی» همچنان این است که آمریکا باید بر بازارها و منابع کنترل داشته باشد. بنابراین، دلیلی وجود ندارد که انتظار داشته باشیم ماجراجوییهای برونمرزی آمریکا به شکل معناداری کاهش یابد (هرچند، همانطور که در ادامه توضیح خواهم داد، چگونگی اولویتبندی این اقدامات در آمریکا تابعی از قدرت لابیهاست). در واقع، رفتار زننده ترامپ در ادعای یکجانبه مالکیت بر کانال پاناما، گرینلند و حتی کانادا—که تقلیدی ناخوشایند از موسلینی و هیتلر است—در حقیقت نسخهای مدرن و البته مایه شرمساری از استعمارگری آمریکاست. ترامپ، البته، شیوه خاص خود را در این زمینه دارد. او میخواهد سلطه داشته باشد و برای این کار از لفاظیهای پرهیاهو استفاده میکند. سخنرانیهای اخیر او درباره ایران و اسرائیل نمونهای روشن از این رویکرد است. مشکل ترامپ آن است که در حفظ یک موضع ثابت ناتوان است؛ تمرکز ذهنیاش پایین است و بهشدت تحتتأثیر فشارهای دائمی لابیها قرار میگیرد.
استیفن زونس: بمباران ایران، ادامه منطقی «راهبرد امنیت ملی» آمریکا در سال ۲۰۰۲ است؛ سندی که اساساً اعلام میکرد آمریکا هیچ قدرت منطقهای را که بخواهد هژمونی آن را در مناطق مهمی چون خاورمیانه نفتخیز به چالش بکشد، تحمل نخواهد کرد.
استیفن زونس: بمباران ایران، ادامه منطقی «راهبرد امنیت ملی» آمریکا در سال ۲۰۰۲ است؛ سندی که اساساً اعلام میکرد ایالات متحده هیچ قدرت منطقهای را که بخواهد هژمونی آن را در مناطق مهمی چون خاورمیانه نفتخیز به چالش بکشد، تحمل نخواهد کرد. پس از سرنگونی صدام در پی تهاجم آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، و سقوط اسد در سوریه در سال گذشته، تنها کشوری که بهعنوان یک دولت رسمی همچنان در برابر سلطه مؤثر آمریکا بر کل منطقه مقاومت میکند، ایران است.
وقتی به وسواس تاریخی سیاستگذاران آمریکایی نسبت به کوبا در ۶۵ سال گذشته فکر میکنیم—و همینطور نیکاراگوئه و شیلی در دهههای پیشتر، به دلیل مقاومتشان در برابر سلطه آمریکا—دیگر عجیب نیست که کشوری بزرگ، نسبتاً قدرتمند و برخوردار از منابع طبیعی مانند ایران، به کانون تمرکز بدل شود. این کشور به هدفی ایدئال برای حمله بدل شده است.
یادمان باشد که ترامپ هرگز ضدجنگ نبود؛ او فقط با جنگهایی که دیگران آغاز کرده بودند مخالف بود. او همیشه به جنگ بهعنوان ابزاری برای پیشبرد هژمونی آمریکا باور داشته است. ادعاهای او مبنی بر ضدجنگ بودن، به همان اندازه فریبنده بود که ادعایش در مقابله با والاستریت؛ او بهخوبی میدانست این شعارها بهترین راه برای جلب حمایت طبقه کارگر سفیدپوست است، طبقهای که دیده بود چطور جنگطلبان دموکرات مثل هیلاری کلینتون و جو بایدن فرزندانشان را به میدان جنگهای خاورمیانه فرستادهاند.
در این میان، اسرائیل و حامیانش متحدانی مفید برای اجرای این سیاست بودهاند، اما مبدأ آن نیستند. با توجه به فاجعه عراق، اسرائیل همچون نیروی نیابتی به کار گرفته شده—مشابه زمانی که آمریکا در دهه ۱۹۷۰ تلاش کرد شاه ایران را برای پیشبرد منافع خود به کار گیرد—تا جنگهای منطقهای را پیش ببرد بدون آنکه جان سربازان آمریکایی به خطر افتد. حملات اسرائیل به غزه، لبنان، سوریه، یمن و ایران، این امکان را به ایالات متحده داده که فقط در موارد کاملاً استثنایی، مانند انداختن بمبهای ۳۰ هزار پوندی از ارتفاع بالا، به طور مستقیم وارد عمل شود.
همانطور که صدراعظم آلمان، فریدریش مرتس، گفته است: «اسرائیل دارد کار کثیف را برای همه ما انجام میدهد» ؛ توصیفی نگرانکننده، چراکه یادآور شیوهای است که در قرونوسطی و دیگر مقاطع تاریخ اروپا، طبقه حاکم از برخی یهودیان برای انجام «کارهای کثیف» (مثل رباخواری و وصول مالیات) استفاده میکرد تا بعداً آنان را قربانی و سپر بلا کند و خشم تودهها متوجه صاحبان واقعی قدرت نشود. استفاده از اسرائیل برای حمله به دشمنان غرب در خاورمیانه، ادامه همین الگوست. در حال حاضر نیز منتقدان جنگ میگویند که «صهیونیستها» گویا آمریکا و اروپا را که ذاتاً مایل به جنگ نیستند، به این درگیریها میکشانند، بیآنکه نقشی برای اسرائیل بهعنوان نیابتی برای امپریالیسم غرب قائل باشند. این نوع تحلیل، اگر ایالات متحده وارد جنگی طولانی با ایران شود، قطعاً شدت خواهد گرفت.
استیفن زونس: اسرائیل در حمله به ایران بهعنوان نیروی نیابتی آمریکا عمل میکند. این نقش مدتهاست که در آمریکا پذیرفته شده است.
در واشنگتن، نقش نیابتی اسرائیل مدتهاست که پذیرفته شده است. جو بایدن گفته بود: «اگر اسرائیل وجود نداشت، باید اختراعش میکردیم». «الکساندر هیگ»، وزیر خارجه آمریکا در دوره ریگان نیز اسرائیل را «ناو هواپیمابر غرقنشدنی آمریکا» خوانده بود. اگر هدف تنها جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای بود—چنانکه تمرکز دولت اوباما بر همین بود—ترامپ «برجام» (برنامه جامع اقدام مشترک) را کنار نمیگذاشت. با خروج از توافق و بازگرداندن تحریمها، ترامپ عملاً ایران را به غنیسازی اورانیوم در سطحی تحریک کرد که میتواند روزی به سلاحسازی منجر شود و همین نیز بهانهای برای آغاز جنگ فراهم میکند. بنابراین، هدف واقعی تضعیف حداکثری ایران بوده، نه صرفاً مهار برنامه هستهای آن. اسرائیل هم با دلایل خاص خود، با این هدف همراهی کرد. در واقع، حملات هوایی اسرائیل از مدتها پیش فراتر از تأسیسات مرتبط با برنامه هستهای ایران رفته، و واشنگتن نیز این اقدامات را پشتیبانی کرده است.
من در سال ۲۰۱۹ با «محمدجواد ظریف»، وزیر خارجه وقت ایران، در تهران دیدار داشتم. او توضیح داد که برجام حاصل نزدیک به یک دهه زمینهسازی و دو سال مذاکره فشرده بود، توافقی که میان هفتکشور امضا و در شورای امنیت سازمان ملل تأیید شد. ظریف گفت که با جان کری، وزیر خارجه وقت آمریکا، دستکم پنجاه بار دیدار کرد تا متن توافق را خطبهخط بررسی کنند. تصور اینکه ترامپ میتواند صرفاً با تهدید، توافقی سختگیرانهتر تحمیل کند، در بهترین حالت سادهلوحانه بود و در واقع، بهانهای برای جنگ به شمار میرفت. بهویژه آنکه مذاکرات هستهای ازسرگرفته شده بود و ادامه داشت، وقتی جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شد. هیچیک از دو طرف—نه آمریکا و نه اسرائیل—مایل نبودند این مذاکرات به نتیجه برسد.
بنابراین، بمباران ایران از سوی ایالات متحده در نهایت نه بر سر سیاست هستهای بود و نه درباره اسرائیل؛ بلکه مسئله اصلی، هژمونی است. این واقعیت که ایران تصمیم گرفت تنها واکنشی محدود نشان دهد، جای خوشحالی دارد. هرچند اسرائیل توان تهاجمی ایران را تا حدی تخریب کرده بود، اما ایران همچنان سلاحهای کافی برای واردآوردن خسارات سنگین به داراییها و منافع آمریکا در اختیار داشت. ایالات متحده در شعاع چند صد کیلومتری ایران حدود ۴۰ هزار نیروی نظامی دارد که بهراحتی در تیررس موشکها، پهپادها و دیگر تسلیحات ایرانی قرار میگیرند. همچنین، نیروهای نیابتی ایران نیز میتوانند پایگاههای آمریکا را هدف قرار دهند.
لارنس دیویدسون: علیرغم روایتهای اغراقآمیز رسانههای آمریکایی، اسرائیل نخستین رژیمی خواهد بود که بعد از این جنگ با بحران جدی مواجه میشود.
ناوگان دریایی آمریکا نیز دقیقاً در سواحل ایران مستقر است و در معرض حمله قرار دارد؛ افزون بر آن، ایران میتواند تنگه هرمز را ببندد؛ مسیری راهبردی که در صورت انسداد، میتواند جریان نفت جهانی را فلج کرده و اقتصاد جهانی را با بحران جدی روبهرو کند. در همین حال، ترامپ صراحتاً تهدید کرده بود که در صورت واکنش ایران، «فاجعهای بسیار بزرگتر از آنچه در هشت روز گذشته دیدهایم» را بر سر این کشور آوار خواهد کرد.
ریچارد فالک: برای درک بهتر وضعیت نگرانکننده کنونی، سخنم را با اشارهای تاریخی آغاز میکنم: واکنش سیاست خارجی ایالات متحده به عملیات سوئز در سال ۱۹۵۶ که با مشارکت اسرائیل، بریتانیا و فرانسه و در دوران ریاستجمهوری آیزنهاور انجام شد. این رویداد نخستین، آخرین و تنها موردی بود که دولت آمریکا موضعی اتخاذ کرد که آن را از یک ابتکار استعماری در خاورمیانه یا هر نقطهای از جهان متمایز میکرد. این تنها نمونهای بود که در آن سیاست خارجی آمریکا، پایبندی حقوقی خود به منشور سازمان ملل را—حتی در تضاد با همپیمانان ژئوپلیتیکش در ناتو و اسرائیل—در اولویت قرار داد، و این روند تا پنجاه سال بعد هم تکرار نشد.
بسیار قابلتأمل است که ساختار پنهان قدرت در آمریکا—و جلوههای آشکار آن در «شورای روابط خارجی» و اندیشکدههای واشنگتن—در سال ۱۹۵۶ از واکنش آمریکا به بحران سوئز انتقاد کردند، آن هم به این دلیل که بهاشتباه، بر اساس حقوق بینالملل عمل کرده بود؛ اقدامی که به تضعیف روابط ائتلافی آمریکا تعبیر شد، و این خود به معنای تضعیف منافع راهبردی ملی تلقی گردید، چرا که در آن زمان، هدفمحوری ایالات متحده، مخالفت بیقیدوشرط با اتحاد شوروی و هر گونه گسترش مستقیم یا غیرمستقیم نفوذ آن فراتر از مرزهای ژئوپلیتیکیاش بود.
این ارزیابی انتقادی از سیاست خارجی آمریکا پس از بحران سوئز به دیدگاه غالب بدل شد و از آن پس دولت ایالات متحده هرگز حاضر نشد منافع راهبردی خود را بهخاطر احترام به حقوق بینالملل یا سازمان ملل، چه در خاورمیانه و چه در جای دیگر، قربانی کند. در سالهای نخست تأسیس اسرائیل، سیاست آمریکا بر ایجاد توازن میان حمایت از اسرائیل—که استثنایی بر روند جهانی استعمارزدایی و یک پروژه مهاجرنشینی بود—و اولویت عملگرایانهتری چون تضمین دسترسی پایدار غرب به نفت خلیجفارس، با قیمتی ثابت، متمرکز بود. این سیاست، مستلزم به حداقل رساندن نفوذ شوروی در منطقه، حتی به بهای جنگی گسترده، و در عین حال، پرهیز از دشمنی علنی با دولتهای عربی ضداسرائیلی تا پایان قرن بیستم بود.
ریچارد فالک: اسرائیل جزئی جداییناپذیر از امپریالیسم است که در صف مقدم مهار اسلام قرار دارد و کارهای «کثیف» غرب را انجام میدهد، حمایتی که تا حد لازم توسط آمریکا پشتیبانی میشود.
اما مدتها پیش از بحران سوئز، نفوذ استعمار در منطقه، به شکلی پنهان و شرقشناسانه، از طریق «اعلامیه بالفور» در سال ۱۹۱۷ آغاز شد. در آن سند، وزیر خارجه بریتانیا از تأسیس «خانهای ملی برای یهودیان» در فلسطین حمایت کرد؛ بیآنکه حتی تظاهر به مشورت با مردم عربِ ساکن فلسطین پس از امپراتوری عثمانی شود. اعلامیه بالفور نمایشی آشکار از غرور استعماری بود که در تلاش برای حل معضل یهودستیزی اروپا، حقوق مردم فلسطین در تعیین سرنوشت خود را قربانی کرد، و هیچ توجهی به جاهطلبیهای گسترده و پرشور جنبش صهیونیسم نشان نداد.
انگیزههای بریتانیا از این اعلامیه، بخشی از تاکتیکهای رایج «تفرقهبینداز و حکومت کن» در سیاست استعماری از جمله تشویق مهاجرت یهودیان به فلسطین برای مهار رشد ملیگرایی فلسطینی بود. اما این سیاست نتیجه معکوس داد: ملیگرایی ضد استعماری در فلسطین اوج گرفت، و جنبش صهیونیسم بهجای قدردانی از بالفور، رو به مبارزه مسلحانه علیه دولت استعماری بریتانیا در فلسطین آورد.
میراث این اشکال مختلف از استعمار در خاورمیانه پس از ۱۹۴۵، مجموعهای پیوسته از جنگها، تنشهای مداوم، تحکیم حکومت خودکامه اسرائیل وابسته به ایالات متحده، و از همه بدتر، استیلای کامل گفتمان و ساختار صهیونیستی بر دولت اسرائیل بود. این روند به نقض سیستماتیک حقوق بشر، پاکسازی قومی، و در نهایت، تحقق آپارتاید و نسلکشی انجامید و نتیجه آن، تأسیس یک دولت مهاجرنشین، خشن و بیرحم بود که فلسطینیان را به بیگانگانی ستمدیده در سرزمین مادریشان بدل کرد.
این موازنه منافع راهبردی، در جریان جنگ ۱۹۶۷ بهگونهای جدی به آزمون گذاشته شد و نهایتاً تثبیت گردید. در این جنگ، اسرائیل جایگاه پیشین خود را بهعنوان «باری استراتژیک که حفظش صرفاً از سر ملاحظات سیاسی صورت میگیرد» از دست داد و به شریکی بسیار ارزشمند برای تضمین کنترل غرب بر منطقه بدل شد؛ آن هم در شرایطی که کشورهای عربی، از جمله دولتهای شمال آفریقا، به استقلال رسمی دستیافته بودند. از آن زمان تا امروز، آمریکا هرگز استفاده اسرائیل از زور در منطقه را به چالش نکشیده است حتی در مواردی که این اقدامات آشکارا ناقض کنوانسیونهای ژنو بودهاند، بهویژه در نحوه اشغال و اداره سرزمینهای فلسطینی یعنی قدس شرقی، کرانه باختری و غزه که در جریان جنگ ۱۹۶۷ با توسل بهزور اشغال شدند.
تلاشی سادهلوحانه برای حل منازعه اسرائیل و فلسطین، از مسیر قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت در همان سال آغاز شد؛ چارچوبی که بهاشتباه انتظار داشت اسرائیل با اندکی اصلاح مرزها، از این مناطق فلسطینی عقبنشینی کند. اما اکنون، پس از گذشت بیش از نیمقرن، میدانیم که این عقبنشینی هرگز رخ نداد و بهاحتمال زیاد حتی از ابتدا هم موردنظر رهبران صهیونیست مستقر در تلآویو نبود. این وضعیت ناتمام بیانگر تداوم دستور کار توسعهطلبانه اسرائیل بود که به طرزی هماهنگ با ماهیت امپریالیستی سیاست آمریکا در خاورمیانه پیش میرفت.
ریچارد فالک: حمایت آمریکا از اسرائیل در رابطه با حمله به ایران در عمل تحقق پیشبینی «ساموئل هانتینگتون» در دهه ۱۹۹۰ درباره «برخورد تمدنها» را در امتداد خطوط گسل خاورمیانه که اسلام را از غرب سفیدپوست جدا میکند، نشان میدهد.
نتیجه این روند، عادیسازی تدریجی این واقعیتها بود عادیسازی که به اجماعی دوحزبی در ایالات متحده منجر شد که از حیث استحکام، تنها با اجماع ضدکمونیستی دوران جنگ سرد قابلمقایسه است. در عمل، آمریکا به جایگزین بریتانیا و فرانسه در مدیریت منافع سیاسی و اقتصادی غرب در خاورمیانه بدل شد؛ قدرتهایی که سیاستهایشان روزبهروز در تضاد بیشتر با حقوق بینالملل، خواست اکثریت اعضای سازمان ملل، و روحیه بنیادین استعمارزدایی و حق تعیین سرنوشت ملتها قرار میگرفت.
وابستگی فزاینده دولتهای عرب حوزه خلیجفارس به روابط باثبات با آمریکا، پس از جنگ ۱۹۷۳ بهوضوح آشکار شد جایی که ممنوعیت موقت فروش نفت به غرب، صفهای طولانی در پمپبنزینهای آمریکا ایجاد کرد و سناریوهایی برای مداخله نظامی آمریکا را در پی داشت. این وضعیت حتی روی جلد یکی از نشریات ملی مطرح آمریکا منعکس شد: تصویری از کماندوهای آمریکایی که با چتر در آسمان خلیجفارس فرود میآیند تا کنترل تولید و توزیع نفت و گاز طبیعی برای غرب را به دست بگیرند.
در ادامه این روند، دولتهای اصلی عرب، ایالات متحده، و حتی اسرائیل، به طور غیررسمی بهنوعی تفاهم متقابل دست یافتند: آنها در ظاهر، حق فلسطینیان برای تشکیل دولت را به رسمیت شناختند، اما در عمل، چشم خود را بر سیاستهای اشغال و شهرکسازی اسرائیل بستند؛ سیاستهایی که بهگونهای هدفمند طراحی شده بودند تا شکلگیری یک دولت فلسطینی واقعی و باثبات را غیرممکن کنند.
بخش دوم: نظارهگر بودن جامعه مدنی در برابر جنگی دیگر
نقش جامعه مدنی و سازمانهای بیندولتی را در روزها و هفتههای پیش رو در رابطه با ایران چگونه پیشبینی میکنید؟
لارنس دیویدسون: ممکن است شاهد برخی اعتراضات و تحلیلهای فراوان باشیم، اما به نظر میرسد کار از کار گذشته باشد. اجرای مؤثر حقوق بینالملل و حقوق بشر بهعنوان راهنمای رفتار دولتها، بهسختی قابلتحقق است. اگر بر اساس تجربه تاریخی قضاوت کنیم، این اصول تا زمانی که ما با نوعی فاجعه تلخ مواجه نشویم، دوباره بهعنوان راهنما عمل نخواهند کرد. در مورد ایران به طور خاص، جنگ فرسایشی آن با اسرائیل ادامه خواهد داشت. علیرغم روایتهای اغراقآمیز رسانههای آمریکایی، اسرائیل نخستین رژیمی خواهد بود که با بحران جدی مواجه میشود. این وضعیت آمریکا را مجبور خواهد کرد که دوباره وارد جنگ شود تا حملات ایران را متوقف کند. لابی صهیونیستی بر این موضوع اصرار خواهد داشت. صهیونیستها هیچکدام از حملات ایران عبرت نخواهند گرفت. باید بگویم برای من دیدن مجازاتهایی که اسرائیل متحمل شد—مشابه آنچه که خودش بر غزه تحمیل کرده—تجربهای چشمگشا بود. امیدوارم این تجربه درس مهمی برای آنها باشد و شاید بسیاری از اسرائیلیها هم درس درست را گرفته باشند، اما احتمالاً نتانیاهو و همقطارانش نسبت به این موضوع کاملاً بیاعتنا هستند.
استیفن زونس: برخلاف دولت بوش و متحدان رسانهایاش که انرژی زیادی صرف کردند تا آمریکاییها را به حمایت از جنگ عراق قانع کنند، ترامپ تلاش چندانی برای متقاعدکردن مردم به حمایت از جنگ با ایران نکرده است. سخنرانی او تا حد زیادی بداهه بود و تنها چهار دقیقه طول کشید. انگار آمریکا چنان از لحاظ صنعتی دچار عقبافتادگی شده که حتی دیگر نمیتواند «موافقت عمومی» را مثل سابق «تولید» کند؛ یعنی حتی در عرصه جلب رضایت و اقناع مردم هم ناتوان شده است.
استیفن زونس: اگر هدف تنها جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای بود ترامپ «برجام» را کنار نمیگذاشت بنابراین، هدف واقعی تضعیف حداکثری ایران بوده نه صرفاً مهار برنامه هستهای آن.
از جنبه مثبت، نظرسنجیها پیش از بمباران آمریکا نشان داد که اکثریت قاطع مردم با ورود آمریکا به جنگ مخالفت دارند و تنها حدود ۱۵ درصد حامی آن بودند. برخلاف سالهای ابتدایی جنگ ویتنام و ماههای نخست جنگ عراق، اکنون نیازی نیست تلاش زیادی کنیم تا بیشتر آمریکاییها مخالف جنگ باشند؛ آنها همین الان هم چنین هستند. حتی برخی گروههای حامی اسرائیل مثل «جی استریت» و «روایت نوین یهودی» علیه جنگ با ایران موضع گرفتهاند که نشاندهنده وجود شکاف در میان صهیونیستهاست.
متأسفانه، جامعه مدنی آمریکا خود بهشدت مشغول دفاع از خود در برابر حکومتی است که هر روز بیشتر به سمت استبداد میرود و خرابیهای گستردهای علیه اقلیتها، مهاجران، آموزش، محیطزیست و خود دولت به بار آورده است. بسیج علیه جنگ، بهویژه جنگی که در آن نیروهای زمینی آمریکا حضور ندارند، در شرایط بحرانهای سیاسی متعدد فعلی، کاری بسیار دشوار خواهد بود. از سازمانهای بیندولتی هم انتظار زیادی نمیرود. روشن است که آمریکا هرگونه طرحی که شورای امنیت سازمان ملل ارائه دهد را وتو خواهد کرد. بنابراین تعداد اندکی از کشورها، بهویژه در غرب، حاضر خواهند بود برای دفاع از حقوق بینالملل ریسک کنند، حتی اگر شکایات ایران بهحق باشد.
ریچارد فالک: اگر این سؤال را مربوط به اروپا و آمریکای شمالی، و همچنین اسرائیل و فلسطین در نظر بگیریم، انتظار میرود که سازمانهای جامعه مدنی ضدجنگ فعالانه علیه حملات به برنامه هستهای ایران و تأسیسات غنیسازی اورانیوم آن اعتراض کنند. اگر اهداف جنگ به تغییر رژیم توسط اسرائیل با حمایت آمریکا گسترش یابد، این مخالفتها احتمالاً افزایش خواهد یافت.
هویت سیاست خارجی ترامپ بر پایه مخالفت با هر گونه دخالت آینده آمریکا در «جنگهای بیپایان» و پروژههای ساختن دولت (که با هزینههای هنگفت و شکستهای چشمگیر، بهویژه در عراق و افغانستان همراه بود) شکل گرفت؛ او این رویکرد را با شعار «اول آمریکا» و سیاست خارجی «انزواگرایی نوین» تبلیغ میکرد، در حالی که از حکمرانی نظامیگرایانه داخلی و ایدئولوژی نئوفاشیستی بهره میبرد که حمایت بیقید و شرط از هر کاری که اسرائیل انجام میدهد، هرچند غیرقانونی، بیرحمانه و پرخطر باشد، در آن جایگاه ویژه داشت.
در زمینه جنگ بیدلیل و تهاجمی در حال تحول علیه ایران، جامعه مدنی و سازمان ملل با وارونگی تقریباً کامل موضعی مواجهاند که در بحران سوئز اتخاذ شده بود. در مورد ایران، نقض خطوط قرمز منشور سازمان ملل که برای پیشگیری از جنگ طراحی شدهاند، و نگرش تحقیرآمیز آمریکا و غرب نسبت به اهمیت حقوق بینالملل در صورت استفاده از جنگافروزی غیرمدافعانه، بهروشنی دیده میشود. توجیه حمله اسرائیل که رسانههای غربی با همدلی به آن میپردازند، بر اساس ادعای وجود تهدیدی ناشی از احتمالداشتن تسلیحات هستهای توسط ایران است. اما دیدگاه منطقیتر درباره بعد هستهای امنیت ملی، تهدید را در طرف اسرائیل قرار میدهد.
در نهایت، اسرائیل دارای زرادخانهای پنهانی متشکل از ۳۰۰ تا ۴۰۰ کلاهک هستهای است که با کمکهای مخفیانه غربیها تأمین شده و از دستور کارهای دورهای برنامههای منع گسترش سلاحهای هستهای حذف شده است. در حالی که ایران بهطورکلی عضو پیمان عدم گسترش سلاحهای هستهای (NPT) و پایبند به آن است، اسرائیل هرگز به این پیمان نپیوسته و تلاشها برای ایجاد منطقهای عاری از سلاح هستهای در خاورمیانه—پیشنهادی که پیشتر هم از سوی ایران و هم عربستان سعودی حمایت میشد—را رد کرده است. اسرائیل و حامیان غربیاش بارها این پیشنهاد را رد کردهاند. اگر سازمانهای غیردولتی و سازمان ملل این واقعیتها را آشکار کنند، دستکم بحث بینالمللی درباره این موضوع تعدیل خواهد شد.
واقعیت این است که مسیر هستهای که کره شمالی انتخاب کرده، میتواند در دوران هستهای بهعنوان درس ملی امنیت درباره مزایای گسترش تسلیحات هستهای تلقی شود. با وجود دشمنیها با کره شمالی و توانایی هستهای آن، برنامه هستهای و زرادخانه این کشور هرگز هدف حمله قرار نگرفته است. در مقابل، لیبی، اوکراین و اکنون ایران به دلیل نداشتن توانایی تلافی هستهای، مورد حمله قرار گرفتهاند. درسهای این واقعیتها بسیار نگرانکننده است.
فراتر از بعد هستهای، باید توجه داشت که حمایت آمریکا از اسرائیل در رابطه با ایران تا حدی مبتنی بر توجیهی نژادپرستانه برای مهار است که در عمل، پیشبینی «ساموئل هانتینگتون» در دهه ۱۹۹۰ درباره «برخورد تمدنها» را در امتداد خطوط گسل خاورمیانه که اسلام را از غرب سفیدپوست جدا میکند، پیاده کرده است. از این دیدگاه، اسرائیل جزئی جداییناپذیر از امپریالیسم پس از استعمار غرب است که در صف مقدم مهار اسلام قرار دارد و کارهای «کثیف» غرب را انجام میدهد، حمایتی که تا حد لازم توسط آمریکا پشتیبانی میشود. ایران نیز تا حدی با وعده نابودی حاکمیت صهیونیستی در اسرائیل و تشویق شعارهای خیابانی مانند «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا» در این موضوع نقش دارد.
بخش سوم: جنگ و لابیها
تا چه حد فشارهای سیاسی داخلی، مانند لابیگری گروههای ذینفع یا اجماع دوحزبی، بازنگری در ماشین جنگی آمریکا را محدود میکند؟
لارنس دیویدسون: فکر نمیکنم رهبران انتخابشده آمریکا به طور آگاهانه به خود بگویند: «ما استعمارگر هستیم و این مسیر ماست.» درست است که آنها نژادپرستاند که این موضوع را میتوان در رهبران منتخب اخیر مانند ریگان، خانواده بوش، بایدن و اکنون ترامپ دید. اما به یاد داشته باشید که در بسیاری جهات، ترامپ و دیگران «ما» هستیم. حتی اگر به نظر برسد ترامپ یا سایر رهبران سیاسی کاملاً جدا و متفاوت از مردم عادیاند، در واقع آنها نماینده بخشی از جامعه و فرهنگ ما هستند. به هر حال، این «رهبران» هولناک توسط بخش قابلتوجهی از جمعیت آمریکا انتخاب شدهاند. اما پس از انتخابشدن، همه آنها در سیستمی قرار میگیرند که سیاستها محصول گروههای ذینفوذ غالب است. در حوزه سیاست خارجی، قویترین این گروهها صهیونیستها هستند.
بیش از ۸۰ سال است که دولت آمریکا بهعنوان یک نهاد، سیاست خاورمیانهای خود را مستقیماً هدایت نمیکند. لابی صهیونیستی کنترل را در دست دارد. همین تسلط گروههای ویژه را میتوان در سیاست خارجی نسبت به کوبا و همچنین در سیاستهای داخلی مانند کنترل اسلحه، سقطجنین و غیره دید؛ هر حوزهای لابی غالب خود را دارد. اگر میخواهید سیاست را تغییر دهید، تغییر رهبر یا حزب کافی نیست؛ باید گروه ذینفوذ مربوطه را از میان برداشت.
استیفن زونس: بمباران ایران از سوی آمریکا در نهایت نه بر سر سیاست هستهای بود و نه درباره اسرائیل؛ بلکه مسئله اصلی، هژمونی است.
استیفن زونس: وقتی گزارشهای اطلاعاتی آمریکا بارها تأکید کردند که ایران در واقع روی ساخت سلاح هستهای کار نمیکند، بهجای اینکه مانند دولت بوش این گزارشها را بازنویسی کنند تا با سیاستشان هماهنگ شود، ترامپ صرفاً اصرار داشت که این گزارشها اشتباه است. او حتی استدلالی را که مدتها پیش رد شده بود را تکرار کرد و مدعی شد ایران مسئول هزار کشته آمریکایی در عراق است. بنابراین، فشار زیادی از سوی ارتش و نهادهای سنتی امنیت ملی برای رفتن به جنگ وجود نداشت. متأسفانه، تعداد کمی از رهبران دموکرات در کنگره نیز این ادعاهای دولت ترامپ را به چالش کشیدند.
همانند موضوع اسرائیل و فلسطین، شکاف بزرگی بین دیدگاههای رأیدهندگان دموکرات و مقامات منتخبشان وجود دارد. «چاک شومر»، «حکیم جفریز» و دیگر رهبران دموکرات از حمله بیدلیل اسرائیل به ایران حمایت کردند و تأکید کردند که این اقدام برای «دفاع از خود» بوده است. مکرراً این شعار را تکرار میکنند که «نباید اجازه داده شود ایران سلاح هستهای توسعه دهد» ولی همزمان خواستار بازگشت به «برجام» نیستند که این نشاندهنده تمایل به راهحلهای نظامی بهجای دیپلماتیک است. به نظر میرسد آنها معتقدند رویکرد اوباما (یک توافق بینالمللی الزامآور که ایران پذیرفته بود و ساخت سلاح هستهای را عملاً غیرممکن میکرد) ناکافی است، اما رویکرد ترامپ معتبرتر است.
با توجه به اینکه اکثر دموکراتهای کنگره مشکلی با اقدامات جنایتکارانه نتانیاهو در غزه نداشتهاند، تعجبآور نیست که ترامپ فکر میکرد میتواند با راهاندازی جنگی غیرقانونی از مجازات فرار کند. خوشبختانه، حتی برخی دموکراتهای تندرو هم به دلیل عدم رعایت قانون اختیارات جنگ یا حتی قانون اساسی توسط ترامپ که بدون اجازه یا حتی اطلاع کنگره دستور حمله را صادر کرد، به او واکنش نشان دادهاند. هنوز مشخص نیست که کنگره آیا اقدام عملی مانند استیضاح را دنبال خواهد کرد یا خیر که البته این اقدام کاملاً بجا خواهد بود.
قطعاً آیپک (AIPAC) و برخی دیگر از گروههای حامی اسرائیل، از جمله مسیحیان محافظهکار راستگرا، سالهاست که برای جنگ با ایران فشار میآورند، اما نفوذ آنها عمدتاً در کنگره است، نه قوه مجریه، و کنگره بیشتر در تصمیمات مربوط به ایران (تا همین اواخر) کنار گذاشته شده بود. هیچ نشانهای وجود ندارد که این گروهها نقش قطعی در تصمیم ترامپ برای ورود به جنگ داشته باشند. در همین حال، تماسها و ایمیلهای اخیر به کنگره اکثراً منفی بوده و این وضعیت یادآور احساسات عمومی است و ممکن است زمینهساز کنگرهای فعالتر در سیاست خارجی پس از سالها تمرکز قدرت در قوه مجریه شود.
ریچارد فالک: یک پارادوکس نسبتاً نادیده گرفته شده در سیاست خارجی آمریکا در دوران ترامپ وجود دارد. از یک سو، مانورهای فشارآور ترامپ در حال گشودن درهای فروپاشی دموکراسی و آغاز نوعی فاشیسم آمریکایی است. از سوی دیگر، ترامپ که یک خودکامه آشکار و بیپرده است، ظاهراً اسیر فشارهای صهیونیستی است که از طریق لابی پرقدرت و پر منبع مالی طرفداران اسرائیل مثل «آیپک»، جهانبینی خاص انجیلیهای مسیحی که حمایت بیقیدوشرط از اسرائیل را با انگیزههای استثماری ضدیهودی مشابه با نگرشهای مندرج در اعلامیه بالفور ترکیب میکند، و همچنین سیاستهای راست افراطی که اسرائیل را تحسین میکند؛ ولی جنوب جهانی را تحقیر میکند، اعمال میشود. از سوی دیگر، سودآوری بخش خصوصی تولیدکنندگان تسلیحات از درگیریهای آمریکا در جنگهای خارجی و پروژههای تغییر رژیم بهعنوان فرصتهایی سودآور دیده میشود نه ماجراجوییهای پرهزینه.
چهارم این که تفکر گروهی در میان نخبگان مشاور سیاست خارجی و اندیشکدههای مستقر در اطراف رودخانه «پوتوماک»، حتی صداهای واقعگرایانهای مانند «جان میرشایمر» و «استفان والت» را که خواستار احتیاط و برداشت ملیگرایانهتر و محدودتری از سیاست خارجی هستند، از جمع خود کنار میگذارند. این عوامل به طرق مختلف مانع بازنگریهای انتقادی در سیاست خارجی نظامیگرایانه آمریکا میشوند و باعث ثبات شگفتانگیز اجماع دوحزبی حامی اسرائیل حتی زمانی که تسلیحات آمریکایی برای ارتکاب جنایات و جنایت علیه بشریت استفاده میشوند، میگردد.
این موضوع کنجکاوی را درباره دولت پنهان آمریکا که در بوروکراسی سیا متمرکز است، برمیانگیزد. آیا این دولت عمیق نسخه تفکر گروهی واقعگرایانه سیاست خارجی آمریکا را قبول دارد، یا بیشتر به سبک میرشایمر- والت تفکر انتقادی دارد؟ امیدوار بودن به اینکه عوامل دولت عمیق از برنامهای حقوقمحور و عدالتخواه در سیاست خارجی آمریکا حمایت کنند، فراتر از افقهای معقول خوشبینی است. اما ممکن است نگرانیهای رو به افزایش دولت عمیق درباره چالشهای جهانی بلندمدت، از جمله خطرات فاجعهآمیز جنگ هستهای و بحرانهای ناشی از تغییرات اقلیمی، باعث شود رویکردی معقولتر نسبت به روابط بیندولتی برای رسیدن به تنظیمات عملکردی اتخاذ شود که در صورت بیتوجهی، تقریباً به نابودی قطعی کشور و حتی کره زمین منجر میشود. اگر چنین نگرشی در میان اعضای دولت عمیق وجود داشته باشد، قطعاً از رویکرد ناشیانه آمریکا در ثبات خاورمیانه و حل مسائل جهانی درس خواهد گرفت. البته ترامپ نمونهای افراطی از سیاستگذاری مبتنی بر شهود سیاسی است که به کارشناسان و محدودیتهای دیرینه قدرت، بهویژه در زمینه جنگ، بیاعتنایی میکند.
بخش چهارم: نابودی هنجارهای جهانی
با توجه به وضعیت آسیبدیده گفتوگوی جهانی درباره حقوق بشر و حقوق بینالملل، چگونه میتوان هم پژوهشگران و هم شهروندان را به ایجاد امید و چارچوبی منسجم برای ارزیابی سیاست خارجی ترغیب کرد؟
لارنس دیویدسون: پاسخ خیلی خوشبینانهای به این سؤال ندارم. بیشتر مردم هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر زمانی در درک جهان بسیار محلینگر هستند در مقابل این وضعیت، وظیفه ماست که حافظه و ظرفیت حقوق بینالملل و حقوق بشر را زنده نگه داریم.
استیفن زونس: در دوران جوانی که رادیکال بودم زمانی که با دیدگاه ایدئالیستی به ساختن جامعهای پیشرو و برابرگرایانه فکر میکردم، هرگز تصور نمیکردم روزی درگیر نبردی بشوم که احتمال باخت آن برای حفظ لیبرالیسم وجود دارد. همانطور که در مورد عراق دیدیم و بعدتر، دولت آمریکا اغلب با حمایت دوحزبی توانسته جنگ علیه کشورهایی را که تهدیدی برای ما نیستند، به راه بیندازد. همچنین دیدهایم که دولتهای ترامپ و بایدن حاضرند به رسمیت شناختن رسمی اشغال غیرقانونی مناطق توسط نیروی نظامی بپردازند.
گفتمان حقوق بشر و حقوق بینالملل در واشنگتن طی دهههای اخیر بهشدت به سمت راست سوق یافته است. حمایت دوحزبی از جنگ اسرائیل علیه غزه نشان میدهد که اگر دموکراتهای امروز در دهه ۸۰ در قدرت بودند، احتمالاً از گروههای مرگ السالوادور، تروریستهای کونترا در نیکاراگوئه و جنگ نسلکشی علیه مردم بومی گواتمالا حمایت میکردند. احتمالاً به دادگاه بینالمللی عدالت، سایر نهادهای سازمان ملل و عفو بینالملل نیز به دلیل پرداختن به نقض حقوق بشر توسط متحدان آمریکا، مانند آنچه درباره اسرائیل رخداده، حمله میکردند.
استیفن زونس: هرگز امکان از بین بردن برنامه هستهای ایران از طریق نیروی نظامی وجود نداشت؛ دانش علمی و منابع لازم برای بازسازی همیشه باقی میماند.
با این حال، اگر به نظرسنجیها اعتماد کنیم، مردم آمریکا امروز بیش از هر زمان دیگری به حفاظت از حقوق بشر و حاکمیت قانون اهمیت میدهند. دوگانگیها درباره حملات روسیه به بیمارستانهای اوکراین (و حمله [ادعایی] ایران به بیمارستان اسرائیل در بئرالسبع) نسبت به تخریب دهها بیمارستان فلسطینی در غزه چنان آشکار است که میلیونها آمریکایی که ممکن بود با استفاده از این فجایع دیگر از سیاستهای آمریکا حمایت کنند، حال با شک و تردید مناسبی پاسخ میدهند. غیرقابل قبول بودن گسترش سرزمین به وسیله زور که بهعنوان توجیه حمایت آمریکا از اوکراین استفاده شده، در برابر به رسمیت شناختن اشغال غیرقانونی جولان سوریه توسط اسرائیل و اشغال غیرقانونی صحرای غربی توسط مراکش، بیمعنا به نظر میرسد. ریاستجمهورهای قبلی حداقل وانمود میکردند که به حقوق بشر و حقوق بینالملل اهمیت میدهند، هرچند این وانمود با ترفندهای کلامی و دوگانهگرایی آشکار همراه بود. اما ترامپ هرگز وانمود نمیکند که به این مسائل اهمیت میدهد.
این وضعیت فرصتی برای جامعه مدنی فراهم میکند تا خواستار تعهد مجدد به نظم حقوقی بینالمللی شود، بهویژه با توجه به اینکه عدم پایبندی آمریکا به این تعهدات معمولاً مانند عراق نتایج خوبی نداشته است. اگر آمریکا با قدرت نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک عظیم خود حاضر نیست قوانین را رعایت کند، چرا دیگران باید رعایت کنند؟
ریچارد فالک: بسیار مهم است هم پژوهشگران و هم شهروندان به این نکته توجه و تأکید کنند که کشورهای غربی از اهداف مهمی که معماران نظم جهانی پس از سال ۱۹۴۵ داشتند، یعنی پیشگیری از جنگ و تضمین امنیت جهانی، دست کشیدهاند یا این اهداف را کنار گذاشتهاند. این دستکشیدن البته خیلی زودتر از دوره پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد، زمانی که هر دو طرف در جنگ سرد از تاکتیکهایی مانند ترور دولتی برای دفاع از حوزههای نفوذ و حذف بازیگران و جنبشهای سیاسی دشمن استفاده میکردند.
پذیرش واکنش نسلکشی اسرائیل به حوادث هفتم اکتبر، اوج آشکار این ژئوپلیتیک خشونت بدون قانون بود که با یک بحران انسانی نادیده گرفته شده همراه شد و اکنون با شروع جنگ تهاجمی علیه ایران ادامه یافته است. با وجود نگرانیهای فزاینده جامعه مدنی، سازمان ملل کنار گذاشته شده و مقامات غربی از نامیدن رفتار اسرائیل بهعنوان «آپارتاید» و سپس «نسلکشی» خودداری کردهاند، در فضای پس از حمله به ایران، رسانههای بزرگ بسترهای فراوانی برای سخنگویان و مشاوران اسرائیلی فراهم میکنند، در حالی که عملاً صداهای وجدان جهانی را که نگرانیهایی درباره جنگ، قانون، عدالت و حقوق بشر را مطرح میکنند، به سکوت میکشانند. بخش زیادی از این تضعیف اخیر دموکراسی ناشی از خودسانسوری داوطلبانه به نظر میرسد.
با توجه به عمق چالشهای جهانی، این صداهای شنیده نشده پیامی حیاتی دارند که به رفاه و شاید بقای گونه انسانی مربوط میشود. همه اینها ضرورت یک فشار ترمیمی برای اصلاح هنجارهای جهانی را نشان میدهد. اولویتهای چنین تجدیدنظر هنجاری جهانی میتواند با تمرکز بر خلع سلاح هستهای، تقویت مجمععمومی سازمان ملل، حذف حق وتوی شورای امنیت، الزام به ارجاع اجباری اختلافات بینالمللی به دیوان بینالمللی دادگستری به درخواست هر یک از طرفین، و بازتعریف «نظر مشورتی» دیوان با عباراتی جدید که به معنای «حکم قضایی معتبر» باشد، آغاز شود.
بخش پنجم: مدیریت تعارض بدون راهحل
با نگاه به حملات اخیر، اهداف اعلامشده عبارت بودند به تأخیرانداختن غنیسازی، احیای بازدارندگی، خرید زمان برای دیپلماسی و از بین بردن برنامههای ایرانی. به نظر میرسد تهران دست از تولید انرژی هستهای برنداشته است. شما ارزش استراتژیک بلندمدت این عملیات را چگونه ارزیابی میکنید و آیا این الگو نشاندهنده اولویتدادن به مدیریت تشدید تنشها بر حل آنها نیست؟
استیون زونس: هیچچیزی برای بازدارندگی وجود نداشت، چون ایران هیچ تهدیدی علیه کسی نداشت و در واقع هدف حملهای بیدلیل قرار گرفته بود. نیازی به خرید زمان برای دیپلماسی نبود، زیرا ایران هنوز چند سال با توانایی ساخت سلاح هستهای فاصله داشت و مذاکرات دیپلماتیک نیز در جریان بود. همچنین هرگز امکان از بین بردن برنامه هستهای ایران از طریق نیروی نظامی وجود نداشت؛ دانش علمی و منابع لازم برای بازسازی همیشه باقی میماند.
تنها موفقیت نسبی در ۱۲ روز جنگ شدید شاید به تعویقانداختن غنیسازی برای چند ماه محدود بود. دولت ترامپ و حامیان دوحزبی وی در کنگره میخواهند مردم را قانع کنند که کشتهشدن نزدیک به هزار ایرانی (اکثراً غیرنظامی)، خسارات گسترده به اهداف غیرنظامی و غیرنظامی در ایران، آسیبهای قابلتوجه اما کمتر به اسرائیل توسط موشکهای ایرانی، ترورهای غیرقانونی دانشمندان و فرماندهان نظامی، و تضعیف بیشتر نظم قانونی بینالمللی از طریق شروع جنگی بیدلیل، ارزش داشت تا بازگشت ایران به برنامه غنیسازی اورانیوم تا پاییز امسال به تعویق بیفتد. بنابراین هیچ ارزش استراتژیک واقعی وجود نداشت. همانطور که پیشتر اشاره شد، این واقعاً درباره برنامه هستهای ایران نبود، چون بازگشت به برجام نظارت سختگیرانهای ایجاد میکرد که از نظامیشدن برنامه هستهای ایران جلوگیری میکرد. هدف، تضعیف ایران بود.
خسارات فیزیکی معیار قدرت یک رژیم نیست و جمهوری اسلامی احتمالاً به دلیل دفاع از کشور در برابر آنچه حتی مخالفان رژیم آن را جنگ تجاوزکارانه میدانند، قویتر شده است. مردم معمولاً در شرایط حمله خارجی حول پرچم متحد میشوند به همین دلیل تقریباً همه فعالان برجسته دموکراسیخواه با این جنگ مخالفت کردند. پیشرفتهای اصلاحطلبان داخل نظام و منتقدان بیرون نظام ممکن است به دلیل وضعیت اضطراری معکوس شود. اگر تغییر رژیم نیز هدف بود، آن نیز به تعویق افتاده است.
استیفن زونس: خسارات فیزیکی معیار قدرت یک رژیم نیست و جمهوری اسلامی احتمالاً به دلیل دفاع از کشور در برابر آنچه حتی مخالفان رژیم آن را جنگ تجاوزکارانه میدانند، قویتر شده است. بخش اول: سیاست آمریکا در قبال ایران و خاورمیانه
انتظار ندارم جنگی بهشدت دو هفته گذشته رخ دهد، اما احتمال دارد اسرائیل در صورت تلاش ایران برای بازسازی تأسیسات آسیبدیده، به حملات هوایی گاهبهگاه دست بزند و ایران نیز به موشکپرانیهای متقابل بپردازد. این جنگهای متناوب منطقه را در حالت آمادهباش نگه میدارد و به تشدید نظامیگری کمک میکند. برخلاف برجام که تا پیش از تخریب توسط ترامپ به ثبات منطقه کمک میکرد، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران منطقه را ناامنتر و خطرناکتر کرده است.
لارنس دیویدسون: چند نکته در این حمله به چشم میخورد؛ اول حمله بیش از حد محدود بود و نتوانست سایتهای هدفگذاری شده را نابود کند. خسارتها سطحی بود. مشخص نیست این موضوع خواست ترامپ بود یا نیروی هوایی آمریکا که به بمبهای «سنگر شکن» خود دلبسته بود و فکر میکرد یک سری بمباران کافی است. دوم، ایرانیها ریسک نکردند و بیشتر مواد را چند روز قبل از حمله از سایت فوردو منتقل کرده بودند. نتیجه این میشود که تنها کمی تأخیر در تولید و غنیسازی ایجاد شد و ساختارهای جدید کارخانهای شکل گرفت و پروژه هستهای بهطورکلی آسیب قابلتوجهی ندید.
برخی معتقدند این حمله صرفاً یک «نمایش» بوده، اما من مطمئن نیستم. ترامپ تحتفشار شدید اسرائیل و لابی صهیونیستی به حمله به ایران تن داد. سپس احتمالاً نیروی هوایی به او گفته بود یک سری بمباران اهداف را نابود میکند که این اطلاعات غلط بود. اما در هر حال عملیات باعث متوقفشدن چرخه تشدید تنشها شد. ایران هم یک حمله موشکی نهایی به پایگاه آمریکا در قطر انجام داد و این پایان کار بود (تا این لحظه).
عملیات آمریکا نیروی کافی برای داشتن ارزش استراتژیک بلندمدت نداشت. اسرائیل که مطمئن است میتواند فشار کافی بیاورد تا ترامپ مجبور به واکنش شود، به همه میگوید «جنگ تمام نشده است». و ما میدانیم که اسرائیل کارت وحشی غیرقابلکنترل کل ماجراست. بنابراین ممکن است اسرائیل وقتی موشکهای دفاعیاش را بازسازی کرد، کل ماجرا را دوباره شروع کند.
ریچارد فالک: دو نوع نگرش درباره این حملات وجود دارد؛ نگرش اول نگرش رایج غربی است که فقط موفقیت تاکتیکی و استراتژیک این عملیات مشترک نظامی آمریکا و اسرائیل را میسنجد. نگرش دوم انتقادیتر است که قاطعانه چنین اقدام یکجانبهای را که توجیهگر جنگ پیشدستانه است بهویژه وقتی که مشروعیت سیاسی، قانونی و اخلاقی آن محل تردید است را رد میکند.
عملیات «شیر خیزان» اسرائیل و عملیات «چکش نیمهشب» آمریکا با هدف نابودی برنامه هستهای ایران انجام شد، اما تاکنون نتایج کلی و واکنشهای کوتاهمدت و بلندمدت ایران به این حملات هنوز نامشخص است. رسانهها از یک «آتشبس شکننده» میگویند، اما مشخص نیست این صرفاً آتشبس موقت در جنگی مداوم است یا مقدمهای برای بازسازی پایدارتر روابط بین سه طرف. در صورت دومی، احتمالاً مذاکرات بین ایران و آمریکا برای تعیین محدودیتهای آینده برنامه هستهای ایران و شاید رفع تحریمها از سر گرفته خواهد شد، اما سازش مسالمتآمیز اسرائیل و ایران دشوار به نظر میرسد.
ارزیابی خسارتها متفاوت است. سه دولت، هر یک مدعی موفقیتاند: اسرائیل و ایالات متحده در عملیاتهای نظامی خود، و ایران در پاسخ تلافیجویانهاش پاسخی که هم توانایی نفوذ به سامانههای پدافندی اسرائیل را آشکار کرد و هم با نمایش خویشتنداری و متانت، حاکی از نگرانی حسابشده نسبت به تشدید خشونت در چارچوب یک سناریوی جنگ محدود بود. اما در مورد اینکه آسیب به برنامه هستهای ایران صرفاً باعث تأخیر چندماهه در غنیسازی اورانیوم شده یا آن را بهکلی نابود کرده، اختلافنظر زیادی وجود دارد. این مسئله بهویژه درباره سایت هستهای فوردو که با بمبهای سنگین هدف قرار گرفت؛ اما گزارش شده بمبها در عمق کافی منفجر نشدند، همچنان مبهم است.
این سؤال مطرح است که آیا ایران برنامه هستهایاش را متوقف میکند یا با اشتیاق بیشتر و اقدامات حفاظتی بهتر آن را بازسازی میکند. ممکن است ایران از فرصت استفاده کند و از پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT) خارج شود و حمایت از منطقه عاری از سلاح هستهای خاورمیانه (شامل اسرائیل) را که اسرائیل ۲۰ سال پیش رد کرد، از سر گیرد. اگر اسرائیل با این موضوع مخالفت کند که بهاحتمال زیاد چنین خواهد بود، ایران ممکن است با اعلام تصمیم به دستیابی به سلاح هستهای، صرفاً برای بازدارندگی در مقابل اسرائیل عمل کند.
اگر این موضوع را از دیدگاه نظم جهانی بنگریم، توجیه جنگ پیشدستانه که ظاهراً ناقض قوانین بینالملل است، راهی است برای حمایت از منافع استراتژیک اسرائیل و غرب، اما همزمان تضعیف نظم حقوقی جهانی است که پس از جنگ جهانی دوم بنا شد. در این نظم، قدرت وتو در شورای امنیت به کشورهای بزرگ داده شد و صلاحیت مجمععمومی سازمان ملل محدود شد، و نظرات دیوان بینالمللی دادگستری بهعنوان «رأی مشورتی» برچسب خورده است.
حملات یکجانبه در «جنگ دوازدهروزه» از ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ (جمعه 23 خرداد 1404) ضربهای دیگر به پیمانهایی مانند «پیمان پاریس» (۱۹۲۸) که جنگ تهاجمی را ممنوع کرده و حکم دادگاه نورنبرگ که جنگ تجاوزکارانه را «جنایت علیه صلح» مینامد، محسوب میشود. اگر تنها جنبه نظامی و جلوگیری از اشاعه سلاح هستهای را در نظر بگیریم، نتایج منفیاند: اسرائیل، بهعنوان دولتی که خود سلاح هستهای دارد و علیه فلسطینیها و همسایگانش جنگهای گستردهای به راه انداخته، حق ایران برای غنیسازی هستهای را رد میکند؛ ولی خودش متعهد به عدم تهدید یا استفاده از این سلاحها یا تعهد به «عدم استفاده نخست» نیست. این عدم توازن نمایانگر جاهطلبیهای هژمونیک منطقهای اسرائیل و اولویتهای امپریالیستی غرب در خاورمیانه است.
نکته کمتر گفتهشده این است که عملیات «شیر خیزان» علاوه بر حمله به تأسیسات فیزیکی، به طور مشخص هدفش ترور دانشمندان هستهای ایران بود که بهعنوان «گروه تسلیحاتی» شناخته میشدند. این دانشمندان غیرنظامی بودند و هدف قراردادن آنها نقض قوانین جنگی است. این سیاست اسرائیل برای هدف قراردادن مخالفان پروژه استعمارگری خود (از جمله فعالان فرهنگی و سیاسی) نیز ادامه یافته و نشانه بیاحترامی به حقوق بینالمللی بشردوستانه است.
https://www.counterpunch.org/2025/07/01/updates-on-the-iran-israel-war-conversations-with-leading-analysts/
[1] . Stephen Zunes
[2] . Lawrence Davidson
[3] . Richard Falk
/انتهای پیام/