۱۴۰۴/۰۵/۱۲
۱۷:۲۰
کد خبر : ۱۱۲۳۵
روایت یک روان‌پزشک از وضعیت مردم غزه؛

مصائب زندگی در دلِ فاجعه

مصائب زندگی در دلِ فاجعه
  بزرگسالان نه فقط احساس خشم و انزوا دارند، بلکه متأسفانه حالا دچار احساس گناه هم شده‌اند؛ گناه از این جهت که نمی‌توانند به فرزندانشان کمک کنند. حتی نمی‌توانند برایشان غذا پیدا کنند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ دکتر «یاسر ابو جامعی» [1] - روان‌پزشک و مدیرکل برنامه سلامت روان جامعه غزه که خود نیز آواره است و در چادری در رفح زندگی می‌کند - در گزارشی از وضعیت سلامت روان مردم غزه و به خصوص کودکان که وب‌سایت «counterpunch» آن را منتشر کرده است، به شرایط بسیار فاجعه‌بار و تکان‌دهنده‌ای اشاره می‌کند که مردم غزه این روزها با آن دست‌به‌گریبان هستند؛ او از کودکانی صحبت می‌کند که به دلیل مشاهده مرگ دوستانشان توان حرف‌زدن ندارند. از خانواده‌هایی سخن می‌گوید که اندک غذایی را که پیدا می‌کنند به‌صورت نوبتی و یک روز در میان بین بچه‌ها پخش می‌کنند و از هزاران کودکی سخن می‌گوید که والدین خود را از دست داده‌اند و پدر مادرهایی را به یاد می‌آورد که حتی فرصت بغل‌کردن جسد کودکان خود را نیز برای آخرین بار نیافته‌اند.

 

سلامت روان و گرسنگی تحمیلی

پسرکی ده‌ساله روزهاست که نه صحبت کرده و نه چیزی خورده است. وقتی روان‌شناس ما بالاخره موفق می‌شود او را به حرف بیاورد، سؤالی می‌پرسد که نفس را در سینه انسان حبس می‌کند: «همه می‌گویند دوستم رفته بهشت، ولی من سرش رو ندیدم. چطور می‌تواند بدون سر به بهشت رفته باشد؟» این واقعیت کار روان‌درمانی در غزه امروز است. چطور می‌توان به کسانی که در حال نابودشدن هستند خدمات سلامت روان ارائه داد؟ این پرسشی است که به‌عنوان یک روان‌پزشک در غزه، مدام از من می‌پرسند؛ پرسشی که در هر تعامل من و همکارانم با کودکان و خانواده‌هایی که به آن‌ها خدمت می‌دهیم، مثل سایه حضور دارد.

پاسخی که پس از ۲۰ ماه نسل‌کشی دریافته‌ام، درعین‌حال هم ساده‌تر و هم پیچیده‌تر از آن چیزی است که بسیاری تصور می‌کنند. در بیست سالی که در غزه در حوزه سلامت روان کار کرده‌ام، فکر می‌کردم معنای واقعی «تروما» را می‌دانم. اما بعد از اکتبر ۲۰۲۳، هرچه از بهبود، تاب‌آوری و امید می‌دانستم، در برابر ماشینی از نابودی که بی‌وقفه، شبانه‌روز و بی‌توقف کار می‌کند، به آزمون گذاشته شد.

این روزها وقتی از سلامت روان در غزه صحبت می‌کنیم، نگرانی اصلی، اضطراب شدید والدین نسبت به وضعیت سلامت عمومی فرزندانشان است؛ آن‌هم پس از حدود بیست ماه محرومیت از مواد مغذی ضروری و اکنون، فقدان ابتدایی‌ترین اقلام غذایی. خانواده‌ها مجبورند اولویت‌بندی کنند که امروز چه کسی غذا بخورد و چه کسی نخورد. در بهترین حالت، کودکان فقط یک وعده غذا در روز دریافت می‌کنند و آن وعده هم معمولاً فاقد نیازهای پایه‌ای مثل میوه است. آرد - مادة اصلی در وعده‌های غذایی ما در سراسر خاورمیانه و فلسطین - تقریباً دیگر وجود ندارد. نان به خاطره‌ای دست‌نیافتنی تبدیل شده است. حالا خانواده‌ها سعی می‌کنند با ماکارونی نان درست کنند. دست‌کم چیزی باشد که در دهان بگذارند تا حس گرسنگی را کمی فروبنشاند.

خانواده‌ها مجبورند اولویت‌بندی کنند که امروز چه کسی غذا بخورد؛ در بهترین حالت، کودکان فقط یک وعده غذا در روز دریافت می‌کنند و آن وعده هم معمولاً فاقد نیازهای پایه‌ای مثل میوه است.

تأثیر روانیِ این مدت طولانیِ مواجهه با تجربیات پیاپیِ تروماتیک، بسیار فراتر از بمباران‌های فاجعه‌بار و مداومی است که کودکان را در ترس دائمی فرومی‌برد و احساس می‌کنند هر لحظه ممکن است بمیرند. جابه‌جایی‌های مکرر، آن‌گاه که خانواده‌ها وادار می‌شوند از یک منطقة ناامن به منطقة ناامنِ دیگری نقل‌مکان کنند، لایه‌های تازه‌ای از رنج و فشار را به زندگی‌ها اضافه می‌کند. در محیطی به‌شدت خشن، جایی که ۸۰ تا ۸۵ درصد خانه‌ها و زیرساخت‌ها نابود شده‌اند، کودکی که به اطراف نگاه می‌کند، فقط خانه‌های ویران، مدرسه‌های ویران و دنیایی از خرابه‌ها را می‌بیند. چگونه می‌تواند در چنین فضایی راه برود؟ چگونه می‌تواند به فردایی بهتر فکر کند؟

مردم غزه می‌گویند بچه‌های ما بی‌حس شده‌اند و دیگر واکنشی ندارند. ماه‌هاست که از رفتارهای پرخاشگرانة کودکان می‌شنویم و از درگیری‌هایشان با یکدیگر که نوعی ابراز نارضایتی است. ما همه در حال طرد واقعیتی هستیم که در آن زندگی می‌کنیم. خوشحال نیستیم. خشمگینیم و کودکان - که نیمی از جمعیت ما را تشکیل می‌دهند - این خشم را به شیوه‌های کاملاً متفاوتی بروز می‌دهند. نشانة تازه‌ای در میان بزرگسالان پدیدار شده است. آن‌ها نه فقط احساس خشم و انزوا دارند، بلکه متأسفانه حالا دچار احساس گناه هم شده‌اند؛ گناه از این‌که نمی‌توانند به فرزندانشان کمک کنند و حتی نمی‌توانند برایشان غذا پیدا کنند. این احساسی عجیب است که تقریباً برای نخستین‌بار شاهد آن هستیم. باید این را به نشانه‌های همیشگی اضافه کنیم: کودکانی که بیشتر اوقات در ترس به سر می‌برند، مشکل در خواب، کابوس‌های شبانه، شب‌ادراری و والدینی که از تروما رنج می‌برند، از اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، افسردگی شدید، اضطراب‌های حاد و دردهای جسمی.

این دردهای جسمی همه - مرد، زن، کودک و بزرگسال - را درگیر کرده است. آنچه بروز می‌کند، مجموعه‌ای پیچیده از مشکلاتی است که افراد طی ۲۰ ماه گذشته با آن روبه‌رو بوده‌اند، اما این نخستین‌بار نیست. ما فقط از بار سوم یا چهارم یا پنجم صحبت نمی‌کنیم، بلکه از دفعات بی‌شماری از سال ۲۰۰۸ تاکنون و حتی پیش از آن حرف می‌زنیم. چرا که همیشه در محاصره بوده‌ایم و تحت سلطة اشغالگران زندگی کرده‌ایم. زندگی‌مان هرگز آرام نبوده است. از یک فاجعه بیدار می‌شویم تا بلافاصله در دیگری فروبرویم.

 

مراقبت در شرایط ناممکن

در مواقع اضطراری و فجایع، یک چیز را همیشه به‌وضوح در مردم می‌بینیم: نیاز به حفظ حس عاملیت؛ یعنی این احساس که دارند کاری انجام می‌دهند و مؤثر هستند. به همین دلیل است که حالا می‌بینیم مردان و زنان بی‌وقفه در حال فعالیت‌اند. زنان هر کاری می‌کنند تا بتوانند چیزی برای فرزندانشان بپزند؛ مردان این‌سو و آن‌سو دنبال هر منبع غذایی می‌گردند و در سطح جامعه، مردان و پسران با هر صدای انفجار، به‌سوی منطقة بمباران‌شده می‌شتابند تا مجروحان را بیرون بکشند و قربانیان را با پای پیاده، با گاری خرکش یا با هر خودرویی به بیمارستان برسانند. این فقط یک مسئلة فردی نیست؛ همة جمعیت نوار غزه این تجربه را به طور جمعی از سر می‌گذرانند. به همین خاطر است که تقریباً هر عضو خانواده، وظیفه‌ای دارد؛ وظیفه‌ای که از یک‌سو آثار روانی را کمی پنهان می‌کند، اما از سوی دیگر، کودکانی را وارد نقش‌هایی می‌کند که متعلق به آن‌ها نیست. کودکی که شش یا هفت سال دارد، نباید کیسة آب به دوش بکشد و دو یا سه کیلومتر راه برود تا برای خانواده‌اش آب آشامیدنی بیاورد یا موبایل‌ها را شارژ کند.

همین حس عاملیت، بخشی از فشار روانی را کاهش می‌دهد. این نکته‌ای کلیدی است در دیدارهایی که با مردم جامعه داریم. در حال حاضر، حدود سی نفر از کارکنان ما به پناهگاه‌ها و چادرها سر می‌زنند، با مردان، زنان و کودکان گفت‌وگو می‌کنند، کمکشان می‌کنند احساساتشان را بیان کنند، دربارة آنچه تجربه می‌کنند حرف بزنند و مشاوره و راهکارهای مدیریت استرس دریافت کنند.

کودکی که شش یا هفت سال دارد، نباید کیسه آب به دوش بکشد و دو یا سه کیلومتر راه برود تا برای خانواده‌اش آب آشامیدنی بیاورد.

ما در موارد اضطراری، افراد را به مراکز خدمات اجتماعی‌مان ارجاع می‌دهیم. در این موارد، پیش از هر چیز از مردم می‌خواهیم به اطرافشان نگاه کنند و فکر کنند که چطور می‌توانند به خودشان و به اطرافیانشان کمک کنند. این کار، به‌نوعی حسی از اختیار و توانایی ایجاد می‌کند که افراد را به حرکت وامی‌دارد و شاید اگر مجالی باشد، اندکی تفکر مثبت نسبت به کاری که می‌توانند انجام دهند، در دلشان می‌نشاند.

تیم‌های ما وقتی ممکن باشد، اسباب‌بازی و لوازم‌التحریر هم با خود می‌برند و این واقعاً همه چیز را تغییر می‌دهد. وقتی کودکان ناگهان می‌فهمند که می‌توانند از طریق نقاشی و بازی خود را ابراز کنند و دربارة مشکلاتشان حرف بزنند، شروع می‌کنند به بروز احساسات و به‌تصویرکشیدن یا صحبت دربارة ترس‌هایشان. نقاشی‌هایی از خانه‌های ویران، از آدم‌های زخمی. گاهی خون می‌کشند و گاهی تانک. آنچه حس می‌کنند را می‌کشند و همین تفاوتی اساسی ایجاد می‌کند.

البته کمک‌رسانی در شرایطی که حملات ادامه دارد، فوق‌العاده دشوار است. در حالت ایده‌آل، مداخلات روان‌شناختی زمانی آغاز می‌شود که فاجعه پایان یافته یا مردم به نقطه‌ای امن رسیده باشند؛ جایی که متخصصان سلامت روان بتوانند مانند دیگر کارکنان حوزة سلامت یا اورژانس، کار کنند. اما غزه چنین شرایطی ندارد.

 

قدرت بیان و التیام

ما همیشه تأکید می‌کنیم که در زمان تجربة استرس، مهم‌ترین کار این است که بتوانی با کسی حرف بزنی. این یک حقیقت ساده است. مردم باید با دوستان، اعضای خانواده و همکاران صحبت کنند و احساسات و وقایع را در میان بگذارند. اگر بتوانی حرف بزنی، می‌توانی سفره دل خود را باز کنی. مثلاً اگر دیشب خوابی وحشتناک دیده‌ام که مرا به یاد خانه‌ای انداخت که جلوی چشمانم ویران شد، با یکی از اعضای خانواده یا همسایه‌ای در چادری نزدیک صحبت می‌کنم و می‌فهمم او هم تجربه‌ای مشابه داشته است. این نوعی حس التیام جمعی به وجود می‌آورد.

اما وقتی پای کودکان در میان است، شیوه‌های بیان آنها با بزرگسالان فرق دارد. آن‌ها هنوز به بلوغی نرسیده‌اند که بتوانند مانند ما احساساتشان را در قالب کلمات بیان کنند. مثلاً نمی‌توانند بگویند «ما ترسیده‌ایم و وحشت داریم»، ولی ناگهان شروع می‌کنند به بالا و پایین پریدن، بدنشان می‌لرزد یا نمی‌توانند آرام بایستند و خیلی زود عصبانی می‌شوند. دخترها خیلی خجالتی و گوشه‌گیر می‌شوند. کودکان پرخاشگرتر می‌شوند؛ نمونه‌ای دیگر از این‌که چطور تروما در آن‌ها خودش را نشان می‌دهد.

یکی از همکارانم داستانی تعریف کرد. او به اردوگاهی رفته بود و مردم به او گفتند: «به آن چادر برو؛ آنجا زنی هست که پسرش سه یا چهار روز است حرف نزده است». او به سراغ خانواده رفت و مادر گفت: «نه فقط صحبت نکرده، بلکه در این سه چهار روز اصلاً چیزی هم نخورده است» این ماجرا مربوط به دو سه ماه پیش است؛ زمانی که هنوز «غذا» در دسترس بود و وقتی می‌گوییم غذا بود، یعنی چیزی برای خوردن پیدا می‌شد، نه این‌که غذای واقعی در کار باشد.

همکار ما کنار کودک - که ده یا یازده سال داشت - نشست. مداد شمعی و کاغذ برای نقاشی داشت. آن‌ها را جلوی کودک گذاشت و گفت: «من یک متخصص سلامت هستم. آمده‌ام تا به حرف‌هایت گوش بدهم. شنیده‌ام مدتی است که حرف نمی‌زنی، ولی من اینجا هستم تا گوش بدهم. هر چیزی که به ذهنت می‌رسد، برایم بگو.» کودک هیچ کاری نکرد. هیچ حرفی نزد. او صبر کرد و دوباره گفت: «من برای تو اینجا هستم.» چند دقیقه بعد، کودک گفت: «بچه‌هایی را که با آن‌ها بازی می‌کردم دیدم که جلوی چشمانم کشته شدند.» سپس شروع به گریه کرد. کمی بعد، روان‌شناس به او گفت: «آن‌ها به بهشت رفته‌اند»؛ چیزی که ما همیشه به کودکان می‌گوییم تا آرامشان کنیم. همه می‌گویند: «آن‌ها در بهشت هستند، جایی بهتر!» کودک جواب داد: «همه این را می‌گویند، ولی من سرِ دوستم را ندیدم؛ فقط بدنش آنجا بود. چطور می‌تواند بدون سر به بهشت برود؟» روان‌شناس پاسخ داد: «این مربوط به خداست. او قادر مطلق است و می‌تواند هر کاری را انجام دهد. البته که می‌تواند سر آن کودک را دوباره به بدنش برساند.» سپس شروع کرد به آرام‌کردن کودک و گفت: «شنیده‌ام چیزی هم نخوردی. می‌خواهی برایت غذا بیاورم؟ این مداد شمعی‌ها و این کیف مال توست. می‌توانی هر چه خواستی بکشی».

مادر، یک تکه نان آورد؛ نانی که چیزی داخلش گذاشته بودند و کودک شروع به خوردن کرد. نه‌تنها صحبت کرد، بلکه با مدادها بازی کرد و غذا خورد. وقتی روان‌شناس این داستان را در مرکز اجتماعی‌مان تعریف کرد، فوق‌العاده خوشحال بود؛ چون توانسته بود کودکی را به حرف آورد و وادار به غذاخوردن کند. او از خوشحالی مادر می‌گفت و از این‌که می‌دید بچه‌اش غذا می‌خورد. دو روز بعد دوباره به سراغشان رفتند. حال کودک بهتر بود و مراقبت از او ادامه یافت.

گاهی همین کارهای کوچک، اهمیت بزرگی دارند. گاهی آدم نمی‌داند چقدر اهمیت دارند تا وقتی تأثیر عمیقی را که ایجاد می‌کنند، ببیند. مثلاً همین کودک، اگر نمی‌توانست حرف بزند و بگوید که چطور فکر می‌کرد دوستی که سر نداشت نمی‌تواند به بهشت برود، این فکر در دلش به‌صورت تروما تا همیشه باقی می‌ماند.

ما تروما را می‌شناسیم. وقتی دچار تروما شوی، آن زخم در ذهن و روانت باقی می‌ماند. نمی‌توانی آن را پاک کنی. اما سؤال اینجاست: آیا می‌توانی با آن ادامه بدهی؟ آیا می‌توانی به‌نوعی آن را پردازش کنی؟ آیا می‌توانی از آن بگذری و جلو بروی؟ یا این زخم همچنان تو را آزار خواهد داد و بر طرز فکر، توان تمرکز، یادگیری و ادامة زندگی‌ات تأثیر خواهد گذاشت؟ امروزه ما درباره «تروماهای نسلیِ مبتنی بر شواهد» صحبت می‌کنیم. به همین دلیل است که می‌ترسیم آنچه اکنون در حال وقوع است، نه فقط برای سال‌ها، بلکه برای دهه‌ها بر مردم غزه اثر بگذارد.

 

آمارهای شوکه‌کننده

آمارها اکنون چنین هستند؛ وزارت بهداشت غزه بیش از ۶۰ هزار کشته و بیش از ۱۱۲ هزار مجروح را گزارش کرده است؛ بااین‌حال، پژوهشی که در نشریه پزشکی «لنست» منتشر شده، نشان می‌دهد که شمار واقعی کشته‌ها ۴۰ درصد بیشتر از این رقم است؛ چرا که افراد مفقود و دفن‌شده زیر آوار نیز در محاسبه‌ها گنجانده شده‌اند. معمولاً نه فقط در این جنگ، بلکه در حملات پیشین نیز دست‌کم یک‌سوم از مجروحان یا کشته‌ها کودک هستند. ما از ۳۹ هزار کودکی حرف می‌زنیم که یکی از والدینشان را از دست داده‌اند. از میان آن‌ها، ۱۷ هزار نفر هر دو والد خود را از دست داده‌اند. شمار کودکانی که تنها بازمانده خانواده خود هستند، از هزار نفر فراتر رفته است. کودکانی که دست یا پا از دست داده‌اند، بیش از ۸۰۰ نفر است.

ما از ۳۹ هزار کودکی حرف می‌زنیم که یکی از والدینشان را از دست داده‌اند. از میان آن‌ها، ۱۷ هزار نفر هر دو والد خود را از دست داده‌اند.

این آمارها بسیار وحشتناک است. این آمار مربوط به جامعه‌ای است که قبل از اکتبر ۲۰۲۳، نیمی از جمعیت آن به دلیل اشغال طولانی‌مدت اسرائیل و محاصرة بعدی زیر خط‌فقر زندگی می‌کردند. تصور کن این کودکان در این یک سال و نیم گذشته نه آموزش دیده‌اند و نه مدرسه‌ای داشته‌اند و تنها آموزش کودکان مربوط به ابتکارهای شگفت‌انگیز معلمانی بوده است که در دل همه دشواری‌ها، درس را رها نکردند. آن‌ها در این بیست ماه، حتی یک روز زندگی عادی نداشته‌اند. در چادر زندگی می‌کنند، در میان ویرانه‌ها راه می‌روند، از لحاظ روانی آسیب دیده‌اند و هیچ نشانه مثبتی برای آینده نمی‌بینند. بدتر آنکه بمباران تقریباً هر شب ادامه دارد.

نوار غزه تنها حدود ۴۰ کیلومتر طول و بین ۸ تا ۱۲ کیلومتر عرض دارد. وقتی در یک نقطه بمبارانی رخ می‌دهد، همه صدای آن را می‌شنوند. این یعنی قرارداشتن در معرض مداومِ رویدادهای تروماتیک، بی‌آنکه لحظه‌ای برای التیام وجود داشته باشد. آن هم در شرایطی اسف‌بار که مردم به غذای کافی دسترسی ندارند؛ غذایی که بتواند بدن کودک را سرپا نگه دارد، به او توان دویدن و بازی‌کردن بدهد و به سلامت جسمی‌اش کمک کند. آن‌ها حتی از نظام سلامت هم دیگر پشتیبانی نمی‌گیرند؛ سیستمی که اکنون در بحرانی‌ترین وضعیت ممکن قرار دارد و صرفاً حالت اضطراری به خود گرفته است.

 

مصیبت‌های شخصی

در سال ۲۰۱۴، خانواده ما دچار فاجعه‌ای دردناک شد. این اتفاق در هنگام غروب، در ماه رمضان، درست زمانی که مردم برای افطار نشسته بودند، حوالی ساعت ۶ عصر، بعد از حدود ۱۳ یا ۱۴ ساعت روزه‌داری رخ داد. صدای اذان مغرب به گوش می‌رسید؛ همان لحظه‌ای که مردم شروع به خوردن می‌کنند. دو انفجار مهیب به طور هم‌زمان شنیدیم و بلافاصله فهمیدیم که محل انفجار کجاست. کمی بعد خبرها را شنیدیم. ساختمانی سه‌طبقه با خاک یکسان شده بود. ۲۸ نفر از جمله سه زن باردار و ۱۹ کودک کشته شده بودند. تمام شب را صرف جست‌وجوی پیکرها کردیم. زمانی که روز بعد به مسجد رفتیم تا نماز میّت بخوانیم، کیسه‌ای بزرگ از اجساد مقابلمان بود که شناسایی نشده یا امکان جداکردن آن‌ها از یکدیگر وجود نداشت. مانند بسیاری دیگر، تکه‌های بدن‌ها کنار هم قرار گرفت و در یک قبر دفن شد.

این چیزی نیست که فراموش شود. باید با آن زندگی کرد. در آن زمان، خوشبختانه بسیاری از همکارانم در مرکز سلامت روان غزه کنارم بودند؛ تماس‌هایی از سوی همکاران بین‌المللی داشتم و البته خانواده و اقوام پشتیبانم بودند. به دلیل شمار بالای کشته‌ها، این یکی از خبرسازترین رویدادهای آن زمان شد؛ اما در سال‌های ۲۰۲۳-۲۰۲۴، حملات متعددی رخ داد که صدها نفر را به کام مرگ کشاند.

در ماه رمضان قبلی، در ۱۸ مارس (۲۸ اسفند ۱۴۰۳)، وقتی آتش‌بس از سوی اسرائیل نقض شد و ساعت ۲:۳۰ بامداد حدود یک ساعت پیش از اذان صبح - زمانی که مردم برای سحری بیدار می‌شوند - حملات از سر گرفته شد. مادران مشغول آماده‌سازی هر آنچه از غذا داشتند، بودند که ناگهان صداهای مهیب بمباران به گوش رسید. ده‌ها جنگنده به طور هم‌زمان منطقة کوچک غزه را هدف گرفتند و همه را وحشت‌زده کردند. گزارش‌ها می‌گویند که بیش از ۴۰۰ نفر در همان حمله کشته شدند. برخی در خواب کشته شدند.

مثل هر خانواده دیگری در غزه، برخی اعضای خانوادة من نیز از اکتبر ۲۰۲۳ در حملاتی پراکنده و شرایطی گوناگون کشته شده‌اند. در واقع هر خانواده در غزه یکی از عزیزانش را از دست داده، یا او را زیر آوار گم کرده است. در آوریل سال گذشته (فروردین ۱۴۰۳) دو پسرخاله‌ام از سوی مادر تصمیم گرفتند به خانه‌شان بازگردند تا چند وسیله بردارند. زمانی که مردم با عجله خانه‌هایشان را ترک کردند، چیزی همراه نداشتند. گاهی تصور می‌کردند می‌توانند برای لحظه‌ای بازگردند و چیزی بردارند. این دو نوجوان - یکی ۱۷ساله و دیگری ۱۶ساله - تنها برای گرفتن چند وسیله به خانه رفتند. یکی از آن‌ها به‌ویژه مشتاق بود که لپ‌تاپش را بردارد.

  ما سزاواریم مانند هر انسانی عادی زندگی کنیم، پیشرفت کنیم، کودکانمان را ببینیم که بازی می‌کنند، شاد هستند و زندگی‌مان را ادامه دهیم.

آن‌ها وارد خانه‌شان در شرق خان‌یونس، نزدیک منطقه‌ای به نام «عبسان» شدند؛ خانه هنوز پابرجا بود. ظاهراً وسایل موردنیاز والدین و خواهران و برادرانشان را جمع کرده بودند و هرکدام کوله‌ای پر بر دوش داشتند. در مسیر بازگشت به رفح، در منطقة چادرها، یک پهپاد آن‌ها را هدف قرار داد و هر دو را کشت. پدر و مادرشان حتی نتوانستند با پیکرشان خداحافظی کنند. کسانی که در مدرسه‌ای نزدیک اقامت داشتند، اجساد را برداشته و دفن کردند.

چند هفته بعد، حادثة تلخ دیگری برای بستگان دور ما رخ داد: دو کودک دیگر یعنی دو برادر ۱۲ و ۱۵ساله کشته شدند. تنها «اشتباه» آن‌ها این بود که دنبال اینترنت بهتر بودند و به ساختمانی رفتند که آنتن‌دهی بهتری داشت. ساختمان بمباران شد و اجسادشان ساعت‌ها زیر آوار ماند. وقتی بیرون کشیده شدند، ما برای خاک‌سپاری به بیمارستان رفتیم. یکی از پدرها را دیدم که اجساد فرزندانش در مدرسه قرار داشتند. او گفت: «دکتر! نمی‌دانم چه بگویم. فقط اینکه دست‌کم توانستیم اجساد بچه‌هایمان را ببینیم.» احمد - پدر آن دو برادر - توانست پیکرهای فرزندانش را ببیند و با آن‌ها وداع کند، اما من و برادرم نتوانستیم با پسرانمان خداحافظی کنیم.

تروما یا آسیب روانی به شکل‌های گوناگون بروز می‌کند و شیوة تجربة آن برای هر فرد متفاوت است، اما تأثیرش همیشه غیرقابل‌تحمل است. ما باید با این داستان‌ها زندگی کنیم. باید زنده بمانیم. به همین دلیل است که هر کسی که اکنون در نوار غزه زندگی می‌کند یا از آنجا خارج شده، یک «بازمانده» است. ما از بازمانده‌ای سخن می‌گوییم که ۲۰ ماه از چادری به چادر دیگر گریخته است. از بازمانده‌ای که در این ۲۰ ماه فقط پنج یا شش بار توانسته حمام کند و برای زنان این موضوع بسیار زجرآور است. از کودکی حرف می‌زنیم که در این ۲۰ ماه حتی یک‌بار هم میوه نخورده است. از کودکی سخن می‌گوییم که هرگز ماست ندیده است.

 

مدیریت خشم

مردم به طرز باورنکردنی خشمگین هستند. من هم خشمگینم، اما طی سال‌ها آموخته‌ام چگونه خشمم را مدیریت کنم؛ چون چاره‌ای جز این نیست؛ مأموریت یک فعال سلامت روان کمک به دیگران است. مأموریت دیگر من، رهبری سازمانی است که چشم‌اندازش تبدیل‌شدن به نهاد پیشرو در زمینه سلامت روان و حقوق بشر در فلسطین است.

برای ادامة این مسیر، باید از همکارانمان و از خودمان نیز حمایت کنیم. باید بدانیم چه بگوییم، چه واکنشی نشان دهیم و چگونه عمل کنیم. این کاری بسیار دشوار در شرایطی به‌غایت چالش‌برانگیز است، اما یاد می‌گیری که چطور از عهده‌اش بربیایی؛ چون راه دیگری وجود ندارد. ما باید به جامعه‌مان کمک کنیم و به مردم کمک کنیم تا بر واقعیت‌های سختی که با آن روبه‌رو هستند غلبه کنند. نمی‌گویم کنار بیایند، چون از آن هم فراتر رفته‌ایم، اما دست‌کم کاری کنیم که مردم بتوانند به زندگی خود ادامه دهند و اثرات روانی این فجایع تاحدامکان پیشگیری یا کاهش یابد. ما تلاش می‌کنیم روی تاب‌آوری کار کنیم. البته اگر هنوز چیزی از آن باقی مانده باشد و برای این کار، باید بتوانی خودت را کنترل کنی. واقعیت همین است.

 

سلامت روان و حقوق بشر

چگونه ممکن است از نظر روانی سالم باشید، وقتی که تحت ستم هستید یا وقتی نمی‌توانید از ابتدایی‌ترین حقوق خود بهره‌مند شوید؟ وقتی حق دسترسی به سلامت، حق تحصیل و حق امنیت از شما سلب شده است. از صلح بی‌بهره‌اید، حقوق اجتماعی‌تان به رسمیت شناخته نمی‌شود و هر روز با نقض حقوق پایه‌ای خود مواجهید و حتی حق زندگی‌تان هر روز تهدید می‌شود؟ چگونه می‌توان در چنین شرایطی دوام آورد؟

شما نمی‌توانید زندگی سالمی داشته باشید یا حتی رهبری یک زندگی سالم را برعهده بگیرید، وقتی که تحت ستم هستید. ما این را در قربانیان خشونت مبتنی بر جنسیت، خشونت خانگی و کسانی که تحت سلطه و سرکوب زندگی می‌کنند، مشاهده می‌کنیم. اما در فلسطین، این وضعیت منحصربه‌فرد است؛ چراکه ما درباره روندی سخن می‌گوییم که دهه‌ها ادامه داشته است. ما ملتی هستیم که اجازة داشتن کشور نداریم. ما مردمی هستیم که در قرن بیست‌ویکم تحت اشغال زندگی می‌کنند؛ اشغالی که زندگی روزمره مردم را به‌تدریج یا مانند امروز در یک لحظه نابود می‌کند.

این نقض مداوم حقوق بشر بر شیوة زیست مردم و بر ذهنیت آن‌ها تأثیر می‌گذارد. ما به‌عنوان متخصصان سلامت روان، با پیامدهای این نقض‌ها مواجهیم. برخی از این نقض‌ها واضح، عینی و قابل‌رؤیت‌اند؛ مانند زمانی که مردم کشته می‌شوند یا بمباران‌ها را می‌شنوند. برخی دیگر اما پنهان‌تر و خزنده‌اند. برای نمونه، به کرانة باختری نگاه کنید. صدها ایست بازرسی نظامی این منطقه را به بخش‌های مجزا تقسیم کرده‌اند. کسانی که در شهری کار می‌کنند، گاهی ساعت‌ها در راه‌اند تا به روستای خود بازگردند. هیچ چیز قطعیت ندارد. مدارس گاه‌به‌گاه به دلیل خشونت شهرک‌نشین‌ها یا تصمیم ارتش، یا بسته‌شدن جاده‌ها و شهرها تعطیل می‌شوند.

وقتی مردم برای چیدن زیتون به مزارع خود می‌روند، این کار تبدیل به یک تجربه رنج‌آور شده است. در اغلب نقاط جهان، فصل برداشت برای کشاورزان زمانی شاد و پربرکت است؛ اما در فلسطین این‌طور نیست. اینجا مردم از آزار شهرک‌نشین‌ها می‌ترسند؛ از اینکه درختانشان را آتش بزنند. چگونه می‌توان در چنین شرایطی از نظر روانی زنده ماند؟

 

مفهوم تاب‌آوری

تاب‌آوری موضوعی بود که بیست سال پیش با افتخار درباره‌اش صحبت می‌کردم؛ اینکه باوجود همه سختی‌ها، باوجود محاصره، باوجود انتفاضه دوم و باوجود بزرگ‌شدن در چنین شرایط سختی، فلسطینیان زندگی‌شان را ادامه می‌دهند. ما بالاترین تعداد افراد تحصیل‌کرده، پایین‌ترین نرخ بی‌سوادی در خاورمیانه و بیشترین تعداد دارندگان مدرک کارشناسی‌ارشد و دکترا نسبت به جمعیت را داریم. این دستاوردها در برابر تمام مشکلات به دست آمده‌اند و توضیح آن را «تاب‌آوری» می‌دانستیم. جوانان ما تاب‌آور هستند.

اما بعدها شروع به پرسش درباره معنای واقعی این واژه کردم. تاب‌آوری یعنی باوجود همه فشارها، مردم دچار اختلالات روانی نمی‌شوند. آن‌ها از نظر روانی زنده می‌مانند. خب ما از نظر روانی زنده‌ایم، اما سختی‌ها و اتفاقات پراسترس زیادی را تحمل می‌کنیم که دیگر نمی‌توان این روند را ادامه داد. تاب‌آوری نمی‌تواند همیشه ادامه داشته باشد. تاب‌آوری نمی‌تواند واقعیت را پوشش دهد یا ما را وادار کند فراموش کنیم که ما نیز شایسته زندگی طبیعی و انسانی مانند همه انسان‌های دیگر هستیم. ما حق داریم لحظاتی شاد و روزهایی پر از آرامش و زندگی عادی داشته باشیم. فلسطینیان مردمی بسیار پرتوان و سازنده‌اند. ما سزاواریم مانند هر انسان عادی زندگی کنیم، پیشرفت کنیم، کودکانمان را ببینیم که بازی می‌کنند، شاد هستند و زندگی‌مان را ادامه دهیم. کلمه تاب‌آوری فقط یادآور تعداد روزهای سختی است که پشت سر گذاشته‌ایم.

 

امیدی در تاریکی

داستان همکار روان‌شناسم که از دیدارش در یک چادر برایمان تعریف کرد و ما هزاران داستان مشابه داریم، این‌ها منابع امید هستند. مادر آن کودکی که دید پسرش دوباره صحبت می‌کند و دوباره غذا می‌خورد، داستان دیگری از امید است. داستان دو میلیون نفری که باوجود همه وحشت‌ها همچنان در نوار غزه زنده‌اند، داستانی پر از امید است. امید همه جا حضور دارد. وقتی دو ماه آتش‌بس داشتیم، گروه‌های زیادی از کودکان بودند که خانواده‌هایشان کلاس‌های آموزشی در چادرها ترتیب دادند. این یک منبع امید بود.

وقتی می‌بینی مردم می‌گویند «خانه‌مان را از دست دادیم، اما نزدیک خانه‌مان می‌مانیم و دوباره آن را خواهیم ساخت»، این منبعی از امید است. وقتی می‌بینی مردم روی سقف خانه‌های ویران‌شده‌شان نشسته‌اند و می‌گویند «ما اینجا هستیم»، این هم نوع دیگری از امید است. وقتی می‌بینی چقدر همبستگی در جامعه بین‌المللی وجود دارد، این هم منبع دیگری از امید است. وقتی می‌بینی کسانی تماس می‌گیرند تا حال تو را بپرسند، این نوعی امید است. وقتی کودکی که همه خانواده‌اش را از دست داده با خانواده دیگری زندگی می‌کند و فکر می‌کند «من بازمانده‌ام» و زندگی‌اش را ادامه می‌دهد، این هم نوعی امید است.

این همان کاری است که وقتی در میان مردم جامعه‌مان هستیم انجام می‌دهیم؛ یعنی به آن‌ها کمک می‌کنیم تا نکات مثبت اطرافشان را باوجود همه سختی‌ها و بی‌رحمی‌ها ببینند و این تبدیل به منبعی از امید می‌شود. بزرگ‌ترین منبع امید ما، معجزه بودن مردممان است که در برابر آن ماشین کشتار عظیم ایستاده‌اند و همچنان تلاش می‌کنند زنده بمانند.

 

یک برداشت اشتباه

ما دیده‌ایم هر بار که بمباران رخ می‌دهد، غزه در مرکز توجه قرار می‌گیرد و مردم متوجه آنچه اتفاق افتاده می‌شوند. اما وقتی بمباران متوقف می‌شود، مردم فکر می‌کنند که شرایط سخت زندگی پایان یافته و مردم در صلح به زندگی ادامه می‌دهند. این واقعیت ندارد. بین سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۳ - یعنی نه سال - محاصره نوار غزه و محدودیت‌های حرکتی همواره برقرار بود. پهپادها به طور مداوم در آسمان پرواز می‌کردند و مردم را از فاجعه‌ها آگاه نگه می‌داشتند. حداقل پنج عملیات بزرگ در این دوره انجام شد که همه را به یاد معنی فاجعه می‌انداخت. هزاران نفر با بیماری‌های جدی نمی‌توانستند به دلیل محدودیت‌های حرکتی خارج از غزه به درمان دسترسی پیدا کنند. زندگی تحت چنین نقض حقوق بشری، توسط جامعه بین‌المللی دیده نمی‌شود. مردم فکر می‌کنند زندگی ادامه دارد؛ مانند مناطق دچار شده به بلایای طبیعی که پس از پایان جنگ، بازسازی انجام می‌شود و مردم به زندگی عادی بازمی‌گردند. متأسفانه این هرگز درباره نوار غزه صدق نمی‌کند.

طی یک ماه، دو ماه، سه ماه یا حتی یک هفته، آتش‌بس دیگری برقرار خواهد شد. این همان چیزی است که من برایش دعا می‌کنم و امید دارم. اما این به معنای بهبود فوری زندگی ما نیست. تهدیدات فوری متوقف خواهند شد و صدای بمباران قطع خواهد شد، اما کودکان ما سال‌ها با خرابه‌ها زندگی خواهند کرد. سال‌ها طول خواهد کشید تا همه مدارس و خانه‌های تخریب شده بازسازی شوند. در طول این سال‌ها، محرک‌هایی وجود خواهند داشت که ما را به یاد شرایط آسیب‌زا، آوارگی و حملات و عزیزان از دست رفته‌مان - خانواده، همکاران و دوستان - که در حملات کشته شده‌اند، خواهند انداخت.

 

جامعه بین‌المللی باید وارد عمل شود

در هر جایی که جنگی رخ می‌دهد، قوانین و مقرراتی وجود دارد که باید طبق قانون رعایت شود. مثلاً حق سلامت، تخلیه زخمی‌ها یا کشته‌ها، ایمنی بیمارستان‌ها، امنیت کارکنان بهداشت و درمان و اجازه ورود غذا و آب باید از سوی طرفین جنگ رعایت شود. این موارد بسیار ابتدایی مثل فراهم‌کردن نیازهای زنان و کودکان و وسایل بهداشتی در طول این ۲۰ ماه هرگز رعایت نشده و به‌حساب نیامده است. قوانین جهانی هستند و مردم فلسطین استثنا نیستند. پذیرفتنی نیست که رهبران جامعه بین‌المللی فقط نظاره‌گر باشند و حرف بزنند. آن‌ها جز صدور اعلامیه، بیانیه و ارسال گزارش کاری نکرده و هیچ اقدام جدی انجام نمی‌دهند.

وقتی می‌بینی مردم می‌گویند «خانه‌مان را از دست دادیم، اما نزدیک خانه‌مان می‌مانیم و دوباره آن را خواهیم ساخت»، این منبعی از امید است.

این وضعیت فراتر از درک است. آن‌ها باید فعالانه وارد عمل شوند و اقدامات میدانی انجام دهند. غذا یک حق ابتدایی و اساسی است. دارو نجات‌دهندة زندگی است. اگر در انجام این کار شکست می‌خورند، پس چرا به آن‌ها نیاز داریم؟ حضور جامعه بین‌المللی و سازمان‌های غیردولتی چه فایده‌ای دارد اگر طی دو ماه نتوانسته‌اند حتی آرد یا شیر وارد نوار غزه کنند؟ هدف از حضورشان چیست؟

جامعه بین‌المللی توانایی اقدام دارد، اما باید اراده به‌کارگیری آن را داشته باشد. جامعه بین‌المللی در هنر تماشاکردن و صدور بیانیه‌ها استاد شده است. اما کودکان نمی‌توانند بیانیه بخورند. خانواده‌ها نمی‌توانند زیر گزارش‌ها پناه بگیرند. اگر نتوانید تضمین کنید که آرد و شیر به کودکان غزه برسد، هدف از وجود شما چیست؟ متخصصان سلامت روان این را می‌دانند که درمان نیاز به عمل دارد، نه فقط حرف. سلامت روان جهانی نیز به این وابسته است.

پس چگونه می‌توان مراقبت سلامت روان را در طول نسل‌کشی فراهم کرد؟ با نپذیرفتن اینکه هیچ مردمی سزاوار چنین زندگی‌ای هستند. با کمک به کودکی که دوباره حرف بزند، همراهی با احساس گناه یک والد، یافتن امید در ساده‌ترین عمل یعنی بقا و مهم‌تر از همه، با خواستار شدن اینکه جهان به یاد داشته باشد فلسطینی‌ها به انتخاب خود مقاوم نیستند؛ بلکه به این دلیل مقاوم‌اند که چاره دیگری ندارند و این باید تغییر کند.

وقتی این بحران پایان یابد - که پایان خواهد یافت - کودکان غزه این زخم‌ها را برای نسل‌ها با خود خواهند داشت. اما آن‌ها تنها کسانی نخواهند بود که این لحظه را به یاد خواهند داشت. تاریخ از شما خواهد پرسید وقتی می‌دانستید، چه کردید؟ سلامت روان فقط درمان آسیب نیست؛ بلکه پیشگیری از آن است. سؤال تنها این نیست که چگونه در نسل‌کشی مراقبت کنیم؛ بلکه این است که چرا جهان اجازه می‌دهد نسل‌کشی ادامه یابد؟

https://www.counterpunch.org/2025/06/11/living-through-the-unimaginable-a-testament-from-gaza/

 

[1] . Dr. Yasser Abu Jamei

/ انتهای پیام /