گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «احمد درملی» [1] - روزنامهنگار فلسطینی ساکن غزه - در گزارشی دردناک از وضعیت گرسنگی در نوار غزه که وبسایت «Middle East Eye» آن را منتشر کرده است، توضیح میدهد که مردم غزه برای زندهماندن و تهیه تنها یک وعده غذای بسیار ساده روزانه، باید صدها دلار بپردازند. به گفته وی، با فروپاشی سیستم توزیع کمکهای بشردوستانه و افزایش شدید قیمتها، مردم برای تهیة سادهترین اقلام غذایی چون آرد و عدس، مجبورند مبالغ هنگفتی بپردازند. بسیاری از خانوادهها تمامی داراییهای خود را فروختهاند یا بدهکار شدهاند تا فقط یک وعده غذا تهیه کنند. کودکان که پیش از جنگ، امکان انتخاب در خوردن غذا داشتند، اکنون از دیدن آرد سفید هیجانزده میشوند. آنها از خاطرات میوه و غذای سالم چیزی به یاد ندارند و آیندهای روشن را مانند قصهای خیالی میبینند. او از کودکی سخن میگوید که تکه نان خود را زیر بالش پنهان میکند، به امید این که فردا بزرگتر شود یا کودکی از فرط گرسنگی نمیتواند بخوابد.
وقتی آرد تمام میشود
در موج اول قحطی، وقتی آرد تمام شد، برای زندهماندن به پختن نان با خوراک دام و آرد فاسد روی آوردیم.
از زمانی که اسرائیل جنگ خود علیه غزه را در اکتبر ۲۰۲۳ (مهر ۱۴۰۲)آغاز کرد، من و خانوادهام در نزدیکی جایی که زمانی خانهمان در شمال نوار غزه بود، ماندهایم. این منطقه یکی از نخستین جاهایی بود که از کمکهای بشردوستانه محروم شد و دچار کمبود شدید غذا گشت. ما دورة دردناک ابتداییِ گرسنگی را از نوامبر ۲۰۲۳ - تنها یک ماه پس از آغاز نسلکشی - تا آتشبس موقتی در ژوئن ۲۰۲۴ (آبان ۱۴۰۲ تا خرداد ۱۴۰۳) پشت سر گذاشتیم.
وقتی آرد تمام شد، برای زندهماندن به پختن نان با خوراک دام و آرد فاسد روی آوردیم. با اندک ذخیرهای که داشتیم، زندگی میکردیم. در خانههای ویرانشدة همسایهها و بستگانی که گریخته بودند، جستوجو میکردیم و گاهی چند قوطی نخودفرنگی، نخود، باقلا یا کمی آرد باقیمانده پیدا میشد. اما همة آنها در همان ماههای آغازین تمام شد. اکنون بیش از ۶۶۵ روز از جنگ گذشته و همه چیز از ما گرفته شده است. هرچند آن موج نخستِ گرسنگی بهراستی جانفرسا بود، اما قحطی گستردهای که از زمان نقض آتشبس توسط اسرائیل در ۱۸ مارس (۲۸ اسفند ۱۴۰۳) تحمل کردهایم، بهمراتب هولناکتر است.
گرسنگیِ روزانه
دیروز مثل بسیاری دیگر در اینجا، خانوادة ما هیچ چیزی برای خوردن نداشت. من با گریههای هفت خواهرزاده و برادرزادهام از خواب بیدار شدم. آنها غذا میخواستند. اولین کاری که کردم این بود که تلفن همراهم را چک کنم؛ به امید آن که در میان تیترها و هیاهوهای سیاسی، نشانهای از آتشبس واقعی یا دستکم ورود کامیونهای حامل غذا را ببینم. اما همان گزارشهای بیامیدِ هر روزه، روحمان را میفرساید.
از خواهرهایم پرسیدم که آیا چیزی برای خوردن هست؟ درحالیکه خودم میدانستم این فقط یک پرسش تشریفاتی است. ما این سؤال را نه فقط از روی گرسنگی، بلکه برای یادآوریِ گذشته از هم میپرسیم؛ برای اینکه به خودمان یادآوری کنیم یک زمانی غذایی بود و حق انتخابی داشتیم. پاسخ همیشه یکسان است: لبخندی خاموش و اندوهگین.
در غزه غذا مثل طلا قاچاق میشود و مردم برای تهیه یک کیسه آرد، جان خود را به خطر میاندازند.
از خانه بیرون زدم تا شاید چیزی در خیابانهای غزه پیدا کنم که توان خریدش را داشته باشم. چند ساعت بعد، وقتی دستخالی برمیگشتم، از دور جوانی را دیدم که لباسهایش از گرد آرد سفید پوشیده بود. فوراً فهمیدم از کجا میآید: مؤسسهای موسوم به «بنیاد بشردوستانه غزه» که آرد داشت، اما آن را از ترس دزدیدهشدن، پنهان کرده بود. نمیدانست همین گرد سفید روی لباسهایش بهوضوح فاش میکرد که گنجی در زیر پیراهنش پنهان کرده است.
غزه به چنین جایی تبدیل شده است: جایی که باندهایی گاه مسلح، در خیابانها غذا را میربایند؛ یا برای فروش با قیمتهای نجومی یا چون خودشان هم از گرسنگی میمیرند. غذا مثل طلا قاچاق میشود. آن جوان به من گفت: «یک کیلو آرد سفید ۲۰۰ شِکِل (۶۰ دلار) قیمت دارد.» حتی تعجب هم نکردم. اینجا قیمتها دیگر هیچ معنایی ندارند. مردم برای یک کیسه آرد، جان خود را به خطر میاندازند. طبق گزارش دفتر حقوق بشر سازمان ملل، از ماه می (خرداد) تاکنون بیش از هزار فلسطینی در تلاش برای دستیابی به غذا در نوار غزه به دست نیروهای اسرائیلی کشته شدهاند؛ عمدتاً در نزدیکی مراکز توزیعی که توسط یک پیمانکار آمریکایی اداره میشوند.
کمکهای مرگبار
گزارش دفتر حقوق بشر سازمان ملل حاکی از آن است که از اواخر ماه می (خرداد) تاکنون دستکم ۱۳۷۳ فلسطینی در غزه هنگام تلاش برای دستیابی به غذا به دست نیروهای اسرائیلی عمدتاً در نزدیکی مراکز توزیعی که توسط پیمانکاران آمریکایی اداره میشوند کشته شدهاند. آنهایی که موفق میشوند از «بنیاد بشردوستانه غزه» آرد بگیرند، میدانند میتوانند آن را به هر قیمتی بفروشند؛ چون مردم اینجا چارهای ندارند. بعضیها برای خرید دارو یا پرداخت کرایه رفتوآمد، آردشان را میفروشند. بعضی دیگر آن را به چشم یک کسبوکار میبینند و از گرسنگی مردم سود میبرند. من ۲ کیلو آرد سفید خریدم؛ با این فکر که خیلیها حتی توان خرید همین مقدار را هم ندارند. اما ۲ کیلو حتی به اندازة یک وعده غذا برای خانوادهام هم نیست.
تقریباً هر یک کیلو آرد فقط ۹ قرص نان میدهد. ما ۱۸ نفر در خانه هستیم (با احتساب بستگان آوارهای که حالا در خانه ما پناه گرفتهاند). حتی با نان، چیزی نبود که بتوانیم با آن بخوریم. در راه بازگشت به خانه، مردی را دیدم که عدس میفروخت. مرد دیگری داشت آخرین عدسهای وی را میخرید، اما وقتی مرا منتظر دید، عقب رفت و اجازه داد من یک کیلو به قیمت گزاف ۱۰۰ شِکِل (نزدیک به ۳۰ دلار) بخرم. کیسه را محکم به سینهام چسباندم و فوراً درون یک کیسه پلاستیکی سیاه پنهانش کردم تا جلبتوجه نکند.
در غزه یک کیلو شکر به قیمت گزاف ۱۵۰ دلار فروخته میشود.
بعد به دنبال شکر رفتم. مادربزرگ ۷۶ سالهام - کامیلا - دیابت دارد. هفتة گذشته دو بار بهخاطر افت قند بیهوش شد؛ پس پیداکردن کمی شکر برای تثبیت وضعیتش حیاتی بود. میدانستم قیمتش بالا خواهد بود، اما ناامیدانه میخواستم حتی مقدار اندکی بخرم. پس از ساعتها پیادهروی، پیرمردی را دیدم که گوشة خیابان نشسته بود و با دقت، شکر را روی یک ترازوی طلایی وزن میکرد. او همچنین نوعی شیرینکننده مصنوعی به نام «سدیم سیکلامات» میفروخت؛ مادهای که در چندین کشور به دلیل مضرات و خطراتش ممنوع شده است. من شکر واقعی را انتخاب کردم: ۸۰ گرم به قیمت ۴۰ شِکِل (۱۲ دلار). یک کیلو ۵۰۰ شِکِل (نزدیک به ۱۵۰ دلار) قیمت داشت.
بیش از ۵۵۰ شِکِل (۱۶۲ دلار) برای آرد و عدس خرج کردم. برای دسترسی به این پول، مجبور شدم ۴۰۰ شِکِل (۱۱۸ دلار) دیگر به یک دلال بدهم تا بتوانم وجه نقد تهیه کنم. در مجموع نزدیک به ۱۰۰۰ شِکِل (نزدیک به ۳۰۰ دلار) برای غذایی که فقط یک روز برای خانواده کافی بود، هزینه کردم.
پیش از آغاز جنگ، غذا در غزه برای همه بسیار ارزانتر و دردسترستر بود. من هیچوقت آدم شکمپرستی نبودم، اما همیشه غذای سالم میخوردم و به طور منظم ورزش میکردم. به باشگاه میرفتم و روزی سه وعده غذای متعادل میخوردم. میوه، میانوعدة موردعلاقهام بود. صبحها موز، سیب، مرکبات و عسل و بعد یک فنجان قهوه، برای شروع یک روز پربار کافی بود. در آن روزها، همة مردم غزه بدون لحظهای تردید میوه میخوردند. زمین بخشنده بود: پرتقال، توتفرنگی، انجیر، خرما و همه چیز فراوان میرویید؛ اما حالا بهسختی طعمشان را بهخاطر میآورم؛ چرا که بیشتر زمینهای کشاورزی غزه با یورشهای اسرائیل نابود شدهاند.
مرگِ خاموش
با اینکه روزهای زیادی هست که نمیتوانم غذا بخرم، اما هنوز جزء «خوششانسها» به شمار میآیم. شغلم بهعنوان روزنامهنگار برایم درآمدی هرچند اندک فراهم کرده و دوستی در غرب دارم که کمپینی برای جمعآوری کمک مالی راهاندازی کرده و به طور منظم از من حمایت میکند.
بسیاری دیگر از جمله اعضای خانوادهام، جواهرات و اثاثیه و آخرین داراییهای خود مثل کمدها و میزهای چوبی، صندلیها، تشکها، پتوها و وسایل آشپزخانه را برای تهیة هیزم و غذا فروختهاند یا برای خرید غذا بدهکار شدهاند. وقتی به خانه رسیدم، اولین چیزی که خواهرزادة پنجسالهام «تیا» و دیگر کودکان پرسیدند، این بود: «چه چیزی برایمان آوردی؟» به آنها گفتم آرد آوردهام. شادی و لبخندهای کوچکی که بر لب داشتند، چنان بود که انگار گنجی برایشان آورده باشم.
یسیاری از خانوادهها جواهرات و اثاثیهشان و آخرین داراییهای خود مثل کمدها و میزهای چوبی، صندلیها، تشکها، پتوها و وسایل آشپزخانه را برای تهیه هیزم و غذا فروختهاند یا برای خرید غذا، بدهکار شدهاند.
یادم آمد که پیش از جنگ، همین بچهها گاهی دماغشان را برای بعضی غذاها بالا میگرفتند، نمیخوردند و غذای موردعلاقهشان را طلب میکردند. حالا با دیدن آرد سفید از خوشحالی بالا و پایین میپرند. این کودکان و بیشتر بچههای زیر پنج سال در غزه، بهسختی چیزی از زندگی پیش از جنگ بهخاطر دارند. ما تلاش میکنیم به آنها امید بدهیم که روزی این کابوس تمام خواهد شد، بمبارانها متوقف میشود و دوباره میتوانند بدون ترس بخوابند.
ما به آنها میگوییم که زندگی فقط فرار از یک جا به جای دیگر نیست؛ آنها دوباره بازی خواهند کرد، به مدرسه خواهند رفت، در باغها خواهند دوید، به پارکها و رستورانها خواهند رفت و شیرینی، میوه و غذای واقعی خواهند خورد. اما آنها با نگاهی پر از تردید به ما خیره میشوند؛ انگار که داریم برایشان قصة جن و پری تعریف میکنیم. گاهی اوقات آنها سؤالات سادهای میپرسند که ما قادر به جوابدادن نیستیم؛ نه به این دلیل که سؤالهایشان کودکانه است، بلکه چون حقیقت آنقدر دردناک یا پیچیده است که نمیتوانیم توضیح دهیم. محمد که ۶ سال دارد، یک بار از من پرسید: «چرا اسرائیل رستوران را بست؟ من فقط میخواهم شاورما بخورم.»
چند روز بعد، در گوشهای دیگر از وضعیت گرسنگی ما «تینا» بود که او البته سؤالی نداشت و چیزی نپرسید. او فقط تکة کوچکی از نان را دو نیم کرد و یک نیمه به این امید که تا صبح بزرگتر شود، زیر بالشت خود قرار داد. او نمیداند که ما بزرگترها بیصدا سهم خودمان را کنار میگذاریم تا او کمی بیشتر داشته باشد. وقتی حتی یک تکه نان هم باقی نمیماند، بیصدا در گوشهای گریه میکند و خوابش نمیبرد. او با التماس از مادرش، چیزی برای خوردن میخواهد. تنها چیزی که میتوانیم به او بدهیم، آب و مقداری سوپ عدس است. این دیگر فقط گرسنگی نیست، مرگی آرام و تدریجی است. ما در غزه از گرسنگی در حال مرگ هستیم.
https://www.middleeasteye.net/opinion/gaza-bread-now-treasure-and-hunger-daily-killer
[1] . Ahmed Dremly
/ انتهای پیام /