گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «نرگس باجغلی» [1] استاد دانشگاه «جان هاپکینگز» در مقاله بسیار مهمی که مجله آمریکایی «فارن پالیسی» آن را منتشر کرده تأکید میکند جنگ ۱۲ روزهای که آمریکا و اسرائیل به ایران تحمیل کردند تحولی در فضای سیاسی و اجتماعی ایران بهخصوص در میان نسل جوانی که پس از انقلاب به دنیا آمدهاند ایجاد کرده است. به گفته وی بسیاری از این جوانان که زمانی راهبرد «مقاومت» را پوچ و بیمعنی میدانستند حالا خود همدل و همراه با این گفتمان مقاومت شدهاند و شعارهای آیتالله خامنهای را تکرار میکنند. به گفته وی ایرانیانی که سالها میپرسیدند چرا کشورشان به برنامه موشکی، نیروهای نیابتی منطقهای یا دکترین مقاومت نظامی نیاز دارد؛ حالا میپرسند چگونه میتوان این ابزارها را قویتر ساخت تا ایران مستقل و صاحب حاکمیت باقی بماند. وی تأکید میکند این دیگر نسل انقلاب ۵۷ نیست که مواضع گذشته را تکرار میکند؛ این فرزندان و نوههای آنها هستند نسلهایی که با دسترسی به اینترنت، رسانههای غربی، و اغلب با نگرشی متمایل به غرب رشد کردهاند اکنون مشروعیت نظم جهانی را زیر سؤال میبرند. به گفته وی؛ مقاومت، دیگر فقط شعار حکومتی نیست؛ بلکه به گفتمانی مشترک در دفاع از کشور تبدیل شده است. این تغییر، اگر تثبیت شود، میتواند سیاست داخلی و منطقهای ایران را برای دههها تحتتأثیر قرار دهد.
تغییر نگرش نسل جوان ایران نسبت به مقاومت
در هفتههای پس از حملات اسرائیل به ایران در ماه ژوئن (خرداد)، اتفاقی غیرعادی رخ داد. برای دههها، ایرانیها از جمله طرفداران اصلی آمریکا در خاورمیانه بودند. آنها نسبت به نگاه ایدئولوژیک حکومت خود که ایالات متحده و اسرائیل را تهدیداتی وجودی معرفی میکرد، با تردید برخورد میکردند و حتی گاهی آن را بهکلی رد میکردند. این شعارهای رسمی، بهویژه برای نسل جوان، بیشتر شبیه صدایی در پسزمینه بود یا حتی باعث تمسخر و شرمندگی میشد. وسواس حکومت بر «مقاومت» اغلب بیش از آنکه یک سیاست واقعی به نظر برسد، یادگاری از گذشته بود.
سالها ایرانیان میپرسیدند چرا کشورشان به برنامه موشکی، نیروهای نیابتی منطقهای یا دکترین مقاومت نظامی نیاز دارد؛ حالا میپرسند چگونه میتوان این ابزارها را قویتر ساخت تا ایران مستقل و صاحب حاکمیت باقی بماند.
اما این بار، وقتی بمبها فرود آمدند، جنگ دیگر دور از خانه نبود. به خانه رسید. و همین، بحثها را تغییر داد. نسلی که روزی شعارهای حکومت را به سخره میگرفت، حالا -گاهی برای نخستینبار- میفهمد که چرا حکومت چنین روایت مقاومتی را ساخته بود. تقریباً یکشبه، من شاهد تغییری عمیق در میان بسیاری از آشنایانم در سراسر جامعه ایران بودم. حتی ایرانیهایی که پیشتر شعارهای رسمی رهبر جمهوری اسلامی، [آیتالله] علی خامنهای، را جدی نمیگرفتند، حالا شروع به تکرار آنها کردهاند. این حملات تنها باعث بروز حس میهنپرستی نشد؛ بلکه چیزی بهمراتب جدیتر را شعلهور کرد و برانگیخت؛ احساسی گسترده که قدرتهای خارجی از خطقرمز عبور کردهاند. حتی در میان برخی از منتقدان سرسخت حکومت، خشم نه متوجه داخل، بلکه متوجه بیرونشد.
در عرض تنها دو هفته، ایرانیها با واقعیت ژئوپلیتیکی تازهای روبهرو شدند. شعارهایی که قبلاً پوچ به نظر میرسید، حالا برایشان معنای جدیدی پیدا کرده است. نخبگان نظامی که پیشتر درباره بهترین راه حفاظت از کشور اتفاقنظر نداشتند، اکنون شاهد برترییافتن صدای کسانی هستند که خواستار رویکردی سختگیرانهتر هستند. حتی شهروندان عادی—که پیشتر با سیاستهای امنیتی حکومت مخالف بودند—اکنون خواستار تقویت هرچه بیشتر تدابیر دفاعی شدهاند. برخی آشکارا از ضرورت دستیابی به سلاح هستهای سخن میگویند. یک روزنامهنگار در اصفهان به من گفت: «ما به چیزی نیاز داریم که آنها را به تردید بیندازد. وگرنه هر چند سال یکبار ما را هدف قرار خواهند داد»
برای سالها، بسیاری از ایرانیها جنگهای میان اسرائیل، ایالات متحده و دولت خودشان را مسائلی دور، انتزاعی یا تحمیلی میدانستند. این جنگها در سوریه، لبنان و عراق رخ میدادند نه در خانه، نه در اصفهان یا تهران. چه در داخل کشور و چه در خارج از آن، استراتژی منطقهای جمهوری اسلامی اغلب بهعنوان سیاستی پرهزینه، تحریکآمیز و منزویکننده مورد انتقاد قرار میگرفت.
مقاومت، دیگر فقط شعار حکومتی نیست؛ بلکه به گفتمانی مشترک در دفاع از کشور تبدیل شده است. این تغییر، اگر تثبیت شود، میتواند سیاست داخلی و منطقهای ایران را برای دههها تحتتأثیر قرار دهد.
اما حملات ماه ژوئن آن نگاه را تغییر داد. این دیگر جنگی در یک جبهه نیابتی دوردست نبود. مستقیم بود. سریع بود. و برای ایرانیهای عادی روشن کرد که آنها دیگر تماشاگر نیستند. اسرائیل و ایالات متحده اکنون میتوانند با کمترین هزینه، در عمق مرزهای ایران نفوذ کنند.
یک هنرمند در تهران به من گفت: «من از همانهایی بودم که در تظاهرات شعار میدادم پول ایران را نفرستید لبنان یا فلسطین. اما حالا میفهمم بمبهایی که سر همهمان میریزد یکی است و اگر دفاع قوی در منطقه نداشته باشیم، جنگ خودش به سراغ ما میآید».
گسترش نگاه تازه در میان نسل زد
این آگاهی تازه بهسرعت گسترش یافت—اما نه فقط در داخل ایران. بسیاری از محتوای پربازدیدی که تاریخ دخالتهای غرب در ایران را روایت میکرد—از کودتای ۱۹۵۳ گرفته تا ترور دانشمندان ایرانی—نه در تهران، بلکه در غرب و برای مخاطبان غربی ساخته شده بود. در تیکتاک، اینستاگرام و ایکس، جوانانی از هر دو سوی طیف سیاسی—چه چپ و چه راست—شروع کردند به زیر سؤال بردن اینکه چرا ایران برای دههها نقش هیولای همیشگی را در سیاست خارجی آمریکا بازی کرده است. این افراد طرفدار نظام نبودند؛ بیشترشان آمریکایی بودند—نسل هزاره و نسل زد—که میکوشیدند از جنگهای بیپایانی که زندگیشان را شکل داده، سر دربیاورند.
ناگهان هشدارهای [آیتالله] خامنهای درباره آمریکا که نمیتوان به آن اعتماد کرد، و اسرائیلی که جنگطلب و توسعهطلب است، دیگر آنقدر هم دور از ذهن به نظر نمیرسید -نه به این دلیل که او مشروعیت اخلاقی پیدا کرده بود، بلکه چون جهان داشت به واقعیتهای راهبردیای میرسید که ایران سالها به آنها اشاره کرده بود. این تغییر- حتی اگر جزئی یا غیرمنتظره باشد—از همین حالا دارد جایگاه ایران را در داخل، در منطقه، و در سطح جهانی دگرگون میکند.
این دیگر نسل ۱۳۵۷ نیست که مواضع گذشته را تکرار میکند؛ این فرزندان و نوههای آنها هستند نسلهایی که با دسترسی به اینترنت، رسانههای غربی، و اغلب با نگرشی متمایل به غرب رشد کردهاند اکنون مشروعیت نظم جهانی را زیر سؤال میبرند.
غرب مدتهاست که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران را نهادی یکدست و صرفاً متعهد به تهاجم و خشونت تصویر کرده است. اما در واقع، سپاه در درون خود با شکافها و جناحهای رقیب روبهروست. در دهه گذشته، رهبری مسنتر این نهاد—که تجربه مستقیم جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸) را داشتهاند—اغلب خواهان خویشتنداری بودهاند. گرچه به بازدارندگی منطقهای و گسترش توان نظامی باور دارند، بسیاری از این فرماندهان، درگیری علنی با اسرائیل یا آمریکا را نه یک ضرورت، بلکه خطری وجودی میدانند.
اما در لایههای پایینتر، نسلی جوانتر در سپاه پا به عرصه گذاشته است؛ نسلی که نه در دفاع، بلکه در تهاجم شکلگرفته است. برخی از این نیروهای جوان که اکنون در دهه چهارم زندگی خود هستند، آمادهاند تا مسئولیتهای رهبری را به دست بگیرند. این نسل جدید با پهپاد، موشک و جنگ سایبری آموزشدیدهاند؛ در نبردهای سوریه حضور مستقیم داشتهاند و در سازماندهی شبهنظامیان در عراق نقش ایفا کردهاند. امروز، این نسل در حال صعود در ساختار سپاه، درگیری را نهتنها اجتنابناپذیر، بلکه سودمند میدانند. برای آنها، بازدارندگی فقط به معنای بقا نیست؛ بلکه مسئله موقعیت منطقهای، غرور ملی و احیای حاکمیت است.
حملات ماه ژوئن، همراه با پاسخ محدود اما هدفمند ایران، این نسل جدید را جسورتر کرده است. آنها معتقدند خویشتنداری حکومت در دو دهه گذشته—و بهویژه پایبندی اشتباهآمیز به توافق هستهای ۲۰۱۵—تنها موجب حملات بیشتر شده است. این واقعیت که اسرائیل توانست تا این حد عمیق و مؤثر به خاک ایران ضربه بزند، استدلال آنها را تقویت کرده: ایران به یک بازدارندگی واقعی نیاز دارد و آن را باید فوراً ایجاد کند.
«مقاومت» دیگر انحصار جمهوری اسلامی و وفادارانش نیست؛ بلکه به فریادی برای دفاع از میهن تبدیل شده است که مرزهای اجتماعی و سیاسی را درنوردیده است.
در میان مردم نیز، نسلی که پس از انقلاب ۱۳۵۷ به دنیا آمدهاند—و اغلب از ایدئولوژی رسمی حکومت سرخورده بودند—اکنون دستخوش یک دگرگونی عمیق شدهاند. آنها لزوماً حامی حکومت نشدهاند، اما در حال بازنگری در تمام آن چیزی هستند که پیشتر درباره قدرت و امنیت غربی باور داشتند. این لحظه پشتیبانی نسبی مردم از ساختار امنیتی کشور، لزوماً پایدار نیست. اما فعلاً، موازنه قدرت را در محافل سیاستگذاری ایران تغییر داده است. تندروهای جوانتر در سپاه در حال پیش روی هستند. متحدانشان در رسانههای رسمی، مجلس و حتی وزارت اطلاعات، خود را بهعنوان تنها بازیگران توانمند در دفاع از ایران در برابر تهدیدات وجودی معرفی میکنند.
اکنون صدای این جریان آنچنان بلند شده که صدای بسیاری دیگر در ایران—که خواهان جنگ نیستند—را تحتالشعاع قرار داده است. در گذشته، حامیان مذاکره با غرب عمدتاً از میان تکنوکراتهای عملگرای حکومت برمیخاستند، اما حالا همین جریان صلحطلب با دگرگونی عمیقتری در افکار عمومی مواجه است. سالها بود که با وجود هشدارهای رهبر ایران مبنی بر «غیرقابلاعتماد بودن غرب»، بخش بزرگی از جامعه همچنان به نامزدهایی رأی میداد که وعده تعامل میدادند. دیپلماسی، اگرچه شاید ایدئال نبود، اما بهعنوان واقعبینی تلقی میشد: تنها راه معقول برای خروج از انزوا.
تحکیم روایت مقاومت
اما حملات بدون مقدمه اسرائیل در ماه ژوئن، در حالی اتفاق افتاد که ایران هنوز سرگرم گفتوگو با ایالات متحده بود. حالا، حتی در میان همان قشرهایی که زمانی حامی گفتوگو بودند، این نگاه در حال رشد است که مذاکره با غرب چیزی جز بازیچهای بینتیجه نبوده؛ هرچقدر هم ایران تعامل نشان دهد، باز هم مجازات خواهد شد.
در همین چند هفته از آغاز حملات، گفتوگو در ایران از این پرسش که «آیا دیپلماسی موفق میشود؟» به این پرسش رسیده که «آیا اصلاً دیپلماسی از ابتدا صادقانه بوده است؟» اکنون، ایده اینکه مذاکره با غرب میتواند مشکلات ایران را حل کند، دیگر بیش از آنکه رنگ واقعگرایی داشته باشد، نشانهای از تسلیم تلقی میشود.
اکنون، ایده اینکه مذاکره با غرب میتواند مشکلات ایران را حل کند، دیگر بیش از آنکه رنگ واقعگرایی داشته باشد، نشانهای از تسلیم تلقی میشود.
[آیتالله] خامنهای که همواره تاکتیکها را خوب بلد است از این لحظه بهره برده تا روایتی را تحکیم کند که دفاع را ضامن تمامیت ارضی ایران میداند. به طور مشخص، این همان روایت «مقاومت» است؛ روایتی که دستکم از سال ۱۳۵۹ تاکنون دوام آورده، زمانی که عراق—با حمایت ایالات متحده، اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای غربی اروپا—به ایران حمله کرد (و شاید حتی پیشتر، از کودتای ۱۳۳۲ که با نقش مستقیم واشنگتن و لندن انجام شد). در این چارچوب، اگر ایران از همه سو در محاصره دشمنانی است که میخواهند آن را تحت سلطه درآورند، آنگاه مقاومت—با تمام موشکها و پهپادهای تولید داخل—آخرین و بهترین امید برای بقا خواهد بود. و تنها نهادهایی که میتوانند چنین مقاومتی را رقم بزنند، نیروهای مسلح جمهوری اسلامیاند.
بیتردید حملات اخیر زیرساختهای ایران را هدف قرار داد، اما در عوض روایت [آیتالله] خامنهای را تقویت کرد. نظام پابرجا ماند. رهبری حفظ شد. خیابانها به آشوب کشیده نشدند. ایران دچار فروپاشی نشد. و در سطح بینالمللی، ایران دیگر فقط بهعنوان یک کشور متجاوز دیده نمیشود، بلکه بهعنوان کشوری در محاصره و در حال مقاومت در برابر دخالت خارجی شناخته میشود.
این میراث فقط برای تاریخ مهم نیست؛ بلکه برای آینده رهبری هم اهمیت دارد. هر کسی که جانشین آیتالله خامنهای ۸۶ساله شود، در فضایی انتخاب خواهد شد که حملات ماه ژوئن در آن رخ دادهاند؛ حملاتی که دکترین مقاومت را نه صرفاً از حیث ایدئولوژیک، بلکه با واقعیتهای میدانی تأیید کردند. این وضعیت به سپاه پاسداران—و بهویژه نسل جوانتر و تندرو آن- اهرم نفوذ بیشتری میدهد تا فصل بعدی جمهوری اسلامی را شکل دهند.
نسلی که پس از انقلاب ۱۳۵۷ به دنیا آمدهاند اکنون دستخوش یک دگرگونی عمیق شدهاند. آنها در حال بازنگری در تمام آن چیزی هستند که پیشتر درباره قدرت و امنیت غربی باور داشتند.
چالش پیشروی رهبران ایران -بهویژه نسل جوانتر سپاه پاسداران- این است که چگونه از این لحظه بهرهبرداری کنند، بدون آنکه بیش از حد پیش بروند و همه چیز را به خطر بیندازند. درخواستها برای گسترش توان نظامی یا حتی عبور از آستانه هستهای، فعلاً با استقبال روبهروست، اما خطر واکنشهای تندتر خارجی و تشدید انزوای اقتصادی را به همراه دارد.
اینکه جمهوری اسلامی توانست از حملات اخیر جان سالم به در ببرد، به معنای مصونیت آن از فروپاشی نیست؛ هیچ حکومتی مصون نیست. اقتصاد ایران همچنان در تنگناست. اعتماد عمومی پایین است. و مرز بین حمایت از بازدارندگی و حمایت از کلیت نظام بسیار باریک است. اگر رهبران حکومت، تأیید راهبردی کنونی را با مشروعیت بیقیدوشرط اشتباه بگیرند، ممکن است همان ناآرامیهایی را شعلهور کنند که موقتاً فرونشاندهاند.
با این حال، چشمانداز سیاسی داخلی به شکلی بنیادین دگرگون شده است. تندروهایی که پیشتر برای توجیه «مقاومت» در برابر اسرائیل و آمریکا با مشکل مواجه بودند، اکنون مدعیاند که تاریخ حق را به آنها داده است. «مقاومت» دیگر انحصار جمهوری اسلامی و وفادارانش نیست؛ بلکه به فریادی برای دفاع از میهن تبدیل شده که مرزهای اجتماعی و سیاسی را درنوردیده است. این روایتی قدرتمند است بهویژه وقتی که از زبان کسانی شنیده میشود که پیشتر منتقد بودند و اکنون با واقعیات میدانی آن را تأیید میکنند. اینکه آیا حکومت میتواند این روایت را نهادینه کند—از طریق تعیین جانشین، تصویب قوانین یا شکلدادن به اجماع اجتماعی گستردهتر—سرنوشت آینده جمهوری اسلامی را رقم خواهد زد. اما فعلاً، این جریان در حال قدرتگیری است.
زمانی نسل جوان ایران استراتژی منطقهای جمهوری اسلامی را اغلب بهعنوان سیاستی پرهزینه، تحریکآمیز و منزویکننده مورد انتقاد قرار میداد؛ اما جنگ اخیر آن نگاه را تغییر داد.
گفتوگوهای بینالمللی درباره ایران اغلب بین دو قطب نوسان دارد: یا رژیم در آستانه فروپاشی است، یا تهدیدی مهارنشدنی در منطقه. آنچه در این میان نادیده گرفته میشود، انعطافپذیری و واکنشپذیری این نظام است: اینکه چگونه یاد میگیرد، تطبیق پیدا میکند و شوکها را در روایت بقای خود جای میدهد. حملات اسرائیل این نظام را نابود نکرد؛ بلکه آن را تقویت کرد. و کسی نمیداند این روایت، اکنون چه درسهایی را پیش روی ایرانیان خواهد گذاشت چه آنان که به صلح امید دارند، و چه آنان که خواهان جنگ هستند.
این حملات همچنین نگاه ایرانیان به خودشان را دگرگون کرد. روزگاری—حتی زیر تحریم—ایرانیان خود را ناظران منفعل جنگهایی دور میدانستند؛ حالا خود را هدف مستقیم تجاوز منطقهای میبینند. شاید مهمترین و سرنوشتسازترین تغییر، تغییری نسلی باشد. این دیگر نسل ۱۳۵۷ نیست که مواضع گذشته را تکرار میکند؛ این فرزندان و نوههای آنها هستند -نسلهایی که با دسترسی به اینترنت، رسانههای غربی، و اغلب با نگرشی متمایل به غرب رشد کردهاند- و اکنون مشروعیت نظمی جهانی را زیر سؤال میبرند که به آن باور داشتند. شعارهایی که زمانی آنها را تبلیغات پوچ میدانستند، حالا بهعنوان واقعگرایی بازخوانی میشوند. اگر این تغییر تداوم یابد، سیاست داخلی و منطقهای ایران را برای دههها شکل خواهد داد.
این تغییر نسلی -بیش از هر موفقیت یا شکست تاکتیکی- شاید ماندگارترین اثر را بر جای بگذارد. سالها ایرانیان میپرسیدند چرا کشورشان به برنامه موشکی، نیروهای نیابتی منطقهای یا دکترین مقاومت نظامی نیاز دارد؛ حالا میپرسند چگونه میتوان این ابزارها را قویتر ساخت تا ایران مستقل و صاحب حاکمیت باقی بماند.
https://foreignpolicy.com/2025/07/29/the-generation-iranian-hard-liners-have-been-waiting-for/
[1] . Narges Bajoghli