گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «گیلبرت اَشکار» [1] - استاد بازنشسته دانشگاه مطالعات شرقی و آفریقایی لندن و نویسنده کتاب «فاجعه غزه؛ نسلکشی در چشمانداز تاریخیِ جهان» [2] - در مصاحبه با مجله «jacobin» تأکید میکند که جنگ غزه، اولین نسلکشی است که توسط کشوری صنعتی، پیشرفته و با حمایت کامل سیستم غربی یعنی کل بلوک غرب، انجام میشود. به همین دلیل، این نسلکشی یک نقطه عطف تاریخی بسیار مهم است. به گفته وی، دولتهای لیبرال غربی با حمایت گسترده از نسلکشی رژیم صهیونیستی در غزه، عملاً پوچی نظم لیبرال کنونی را به جهان نشان دادند. به گفته اشکار، نسلکشی غزه و نگرش دولتهای غربی نسبت به آن، بهعنوان نقطه عطفی تاریخی به یاد خواهد ماند؛ لحظهای کلیدی که افول لیبرالیسم غربی را برملا و تکمیل کرد. او هشدار میدهد که دولتهای غربی با حمایت گسترده از نسلکشی رژیم صهیونیستی در غزه، بازی بسیار خطرناکی را شروع کردهاند که در نهایت به خودشان صدمه خواهد زد. شاید خواننده ایرانی با بخشهایی از این مصاحبه همدلی نداشته باشد؛ چرا که وی، حمله حماس در هفتم اکتبر را اشتباه میداند و به جای آن بر انتفاضه مردمی تأکید میکند، اما از میان این مصاحبه، بهخوبی میتوان فهمید که جنگ غزه چه پرسشهای بنیادینی را حتی درباره ماهیت نظم بینالملل کنونی در دل دانشگاههای غربی برانگیخته است.
شما در کتابتان فقط به محکومکردن حمله حماس در هفتم اکتبر اکتفا نمیکنید؛ بلکه آن را در چارچوب تاریخی وسیعتری قرار میدهید و تلاشها برای عقلانیسازی آن را نقد میکنید. پیامدهای بلندمدتِ این رخداد را برای غزه و آیندة مسئله اسرائیل و فلسطین چگونه ارزیابی میکنید؟
اشکار: عملیات هفتم اکتبر حماس، بنا بر گفتة سازماندهندگانش، قرار بود گام نخست برای آزادسازی فلسطین باشد. اگر آن را بر اساس این هدف بسنجیم، به فاجعهای کامل انجامید. مردم فلسطین اکنون با تهدیدی بزرگتر از همیشه مواجه هستند. ما شاهد نسلکشی از سوی اسرائیل هستیم که تاکنون شمار بسیار زیادی را کشته است. آمار رسمیِ کسانی که مستقیماً بر اثر بمباران کشته شدهاند را میدانیم، اما اگر مرگهای غیرمستقیم ناشی از محاصره، توقف کمکهای بشردوستانه، سازماندهی عمدی قحطی، قطع آب و نابودی زیرساختهای درمانی توسط اسرائیل را هم حساب کنیم، رقم واقعی قطعاً بسیار بالاتر از ۶۰ هزار نفر اعلامشده است. ممکن است بهراحتی از ۲۰۰ هزار نفر هم فراتر برود. این تلفات، هولناک است.
دولتهای غربی، به طور فعال برای چندین ماه با درخواست آتشبس فوری مخالفت کردند و با این کار، عملاً از نسلکشی در حال وقوع حمایت کردند که این یک موضع تاریخی شرمآور است.
پس از آن حمله، هجوم تمامعیار اسرائیل آغاز شد که البته بدون بهانة هفتم اکتبر از لحاظ سیاسی ممکن نبود. درست همانطور که ۱۱ سپتامبر به بهانهای برای حملات دولت بوش به افغانستان و عراق تبدیل شد. در غزه نیز ما چیزی شبیه به این را دیدیم. یک دولت رادیکال راست که تقریباً رادیکالترین دولت در تاریخ اسرائیل است، حملة هفتم اکتبر را بهعنوان بهانهای به کار گرفت. برای آنها تقریباً مانند هدیهای از آسمان و فرصتی طلایی برای تهاجم دوباره به نوار غزه بود. همه اعضای دولت حاضر با خروج از غزه در ۲۰۰۵ مخالف بودند. «بنیامین نتانیاهو» حتی در اعتراض از دولت «آریل شارون» استعفا داد. اکنون نتانیاهو از این فرصت نهتنها برای تهاجم دوباره به غزه استفاده کرده، بلکه فراتر رفته و به دنبال جابهجایی جمعیت است.
آنچه میبینیم، بهوضوح پاکسازی قومی بخش بزرگی از غزه است. سوقدادن فلسطینیها به یک گوشة نوار غزه، پاکسازی قومی است. گام بعدی احتمالاً تلاش برای ساماندهی مهاجرت ساکنان غزه خواهد بود. درعینحال، دولت اسرائیل به شهرکنشینان کرانة باختری با پشتیبانی ارتش اسرائیل، مجوز کامل داده تا به مردم محلی حمله کنند؛ بنابراین اکنون ما شاهد پاکسازی قومی مستمر در کرانة باختری هم هستیم. فلسطینیها در بدترین وضعیتی قرار دارند که مدتها آن را تجربه نکرده بودند.
شما از خطای محاسباتی جدی حماس سخن میگویید؛ این که آنها این را دستکم گرفتند که اسرائیل دولتی افراطیِ راستگرا دارد و آشکارا خواستار اخراج فلسطینیهاست و آمادگی آغاز جنگ و نسلکشی را دارد. این زمینه چگونه بر پیامدهای حملة هفتم اکتبر اثر گذاشت و چرا حماس نتوانست این عامل حیاتی را به طور کامل در نظر بگیرد؟
اشکار: ما در مورد افراطیترین جناح در ساختار سیاسی اسرائیل صحبت میکنیم؛ امروز کل دولت اسرائیل در دست راستگرایان افراطی است. حتی پیش از هفتم اکتبر، «دانیل بلاتمن» [3] - تاریخنگار هولوکاست - در روزنامه «هاآرتص»، «ایتامار بنگویر» و «بزالل اسموتریچ» را «نئونازی» توصیف کرده بود. برخی از آنها از بقیه افراطیترند، اما همه در نهایت هدف مشترکی دارند: خلاصشدن از دست فلسطینیها و ایجاد اسرائیلی که از «رود تا دریا» عاری از فلسطینیها یا عاری از اعراب باشد. این واقعاً تکاندهنده است که کسانی که خود را وارثان قربانیان هولوکاست میدانند (قربانیان تلاش نازیها برای ساختن آلمانی بدون یهودیها) اکنون در پی ساختن سرزمینی «بدون اعراب» هستند.
احتمالاً حماس باتوجهبه اعتراضات گستردهای که پیرامون پروندة فساد نتانیاهو جریان داشت، گمان میکرد دولت اسرائیل ضعیف است. آنها انتظار داشتند حملهشان جرقة یک قیام گستردة فلسطینی و جنگی منطقهای با مشارکت حزبالله، سوریه و ایران را بزند. اما این یک خطای محاسباتی کامل بود. به جای آن که جامعة اسرائیل دچار شکاف شود، این حمله آن را حول یک هدف واحد متحد کرد: نابودکردن حماس. نتیجه، شکلگیری اجماع قاطع در میان یهودیان اسرائیلی برای حمایت از جنگ غزه و اشغال دوباره نوار غزه بود. نظرسنجیهای اخیر حتی نشان میدهد که اکثریت یهودیان اسرائیلی اکنون از اخراج ساکنان غزه و حتی در مواردی از اخراج کامل فلسطینیها از فلسطین، حمایت میکنند.
شما به توصیف «دانیل بلاتمن» از دولت اسرائیل اشاره کردید و آن را در پیوند با رژیمهای فاشیستی یا حتی نئونازی قرار دادید. میتوانید توضیح دهید که چرا فکر میکنید این مقایسه دقیق است؟
اشکار: لیبرالها و چپگرایان هیچ مشکلی ندارند که حزب «آلترناتیو برای آلمان» یا «حزب آزادی اتریش» را نئونازی بنامند، اما در مقایسه با «بنگویر» و «اسموتریچ»، این گروهها معتدل به نظر میرسند. بنگویر و اسموتریچ آشکارا فلسطینیها را انسان نمیدانند و صراحتاً خواستار اخراج آنها هستند. این همان معادل «یهودی زدایی» آلمان نازی است. آنها به دنبال سرزمینی که خودشان آن را «ارض اسرائیل» مینامند، بدون حضور فلسطینیها هستند. آنها میخواهند فلسطینیها را بیرون برانند. اینها به طور علنی نژادپرست هستند و به سیاست قدرت تحمیل دیدگاههایشان از راه زور باور دارند.
نسلکشی غزه و نگرش دولتهای غربی نسبت به آن بهعنوان نقطه عطفی تاریخی به یاد خواهد ماند؛ لحظهای کلیدی که افول لیبرالیسم غربی را برملا و تکمیل کرد.
فراموش نکنیم که بین سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۱، «یهودی زدایی» برای نازیها به معنای اخراج بود. بعد از آن، سالهای نابودی یهودیان اروپا از راه آمد. در ابتدا، نازیها یهودیان آلمانی را به فلسطین تبعید کردند. حتی با جنبش صهیونیستی توافقی برای انتقال یهودیان آلمانی به آنجا بستند. فلسطین تنها جایی بود که نازیها به یهودیانی که از آلمان میرفتند، اجازه دادند بخشی از سرمایهشان را با خود ببرند. آنها نمیخواستند یهودیان آلمانی به بریتانیا یا آمریکا بروند؛ چون آنجا به لابیهای ضدنازی میپیوستند. هدفشان این بود که آنها به فلسطین بروند.
این بخش تراژیک ماجراست که «اسموتریچ» و دیگرانی از این دست، نوادگان کسانی هستند که قربانی نسلکشی نازیها بودند. بااینحال، آنها همان دیدگاهها و رفتارهای راست افراطی را بازتولید میکنند که مشخصة نازیها بود. اما تاریخ همین است؛ فرزند یا نوة قربانی بودن لزوماً به این معنا نیست که شما مبارز آزادی خواهید شد. بارها دیدهایم که ستمگران از میان نوادگان قربانیان برخاستهاند یا حتی ستمدیدگان سابق، خود به ستمگر تبدیل شدهاند.
شما نوشتهاید که باتوجهبه برتری قاطع نظامی اسرائیل، تنها راهبرد عقلانی برای فلسطینیان، مبارزة جمعی و پرهیز است؛ همانگونه که در انتفاضة نخست، نمود یافت و بحرانی عمیقاً اخلاقی و سیاسی در جامعة اسرائیل ایجاد کرد. از دید شما، خطاها یا محدودیتهای انتفاضة نخست چه بود و چرا این راهبرد هنوز نتوانسته به موفقیتی پایدار در زمینة حقوق فلسطینیان یا پایان اشغال منجر شود؟
اشکار: انتفاضة نخست در سال ۱۹۸۸، بهویژه در نیمة اول همان سال اوج گرفت. این جنبش ریشهدار از طریق کمیتههای محلی و مردمی سازماندهی شده بود؛ یک بسیج واقعی تودهای که مشارکت قابلتوجهی از زنان در آن دیده میشد. مردم در هر سنی حضور داشتند. این جنبش، یک بحران اخلاقی واقعی در جامعة اسرائیل و حتی در ارتش اسرائیل ایجاد کرد. همچنین همدردی قابلتوجهی در سطح بینالمللی برای مسئلة فلسطین به وجود آورد. پس چرا شکست خورد؟ اولاً به این دلیل که سرکوب اسرائیل شدید بود. اما مهمتر از آن، سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) رهبری را به دست گرفت و انتفاضه را ربود. «یاسر عرفات» و «ساف» آن را به سمت پروژة خودشان برای تأسیس یک دولت فلسطینی سوق دادند که در نهایت به توافقات اسلو ۱۹۹۳ انجامید. نقطة عطف کلیدی، انتقال رهبری از درون مناطق اشغالی به رهبری ساف در تونس بود. از آنجا، ساف شروع به صدور بیانیههای رسمی به نام انتفاضه از طریق رادیو کرد و عملاً رهبری مردمی و محلی را کنار گذاشت. این گامی بزرگ به عقب برای خودمختاری و جهتگیری جنبش بود.
دوم اینکه مبارزة جمعی در یک نوبت پیروز نمیشود؛ این مبارزه بهصورت مواج پیش میرود؛ هر موج، جنبش را تقویت و به تدریج دشمن را تضعیف میکند. این مسئلهای دربارة توازن قوا است. وقتی دشمن نظامی تو بسیار قویتر است و کاملاً آمادة کشتار، شروع حملات مسلحانه به نفع تو نیست؛ خصوصاً اگر دشمن با حمایت اکثریت ساکنان سرزمین مواجه باشد. اگر حمله کنی، آنها تو را سرکوب خواهند کرد. اما اگر در مبارزة مردمی شرکت کنی، برتری اخلاقی به دست میآوری و میتوانی حمایت گستردهتری جذب کنی. در این حالت، دشمن در موقعیت سختتری قرار میگیرد؛ اگر با کشتار معترضان مسالمتآمیز پاسخ دهد، بهشدت محکوم میشود و مشروعیت خود را در افکار عمومی بینالمللی از دست میدهد. اسرائیل بهخصوص به حمایت غرب وابسته است؛ حمایت نظامی، سیاسی، دیپلماتیک و بنابراین تحتتأثیر افکار عمومی غرب قرار دارد.
اسرائیل بدون حمایت مداوم آمریکا نمیتوانست این جنگ طولانی را پیش ببرد و این حمایت از دولت بایدن آغاز شد و در دولت ترامپ ادامه یافت.
برای مقایسه؛ جمعیت سیاهپوستان در ایالات متحده و آفریقای جنوبی را در نظر بگیرید. در آفریقای جنوبی، سیاهپوستان اکثریت قاطع بودند؛ بنابراین منطقی بود که بهصورت استراتژیک علاوه بر مبارزة جمعی، به مبارزة مسلحانه علیه رژیم آپارتاید متوسل شوند. در مقابل، سیاهپوستان در ایالات متحده بهعنوان اقلیت، شانسی برای پیروزی از طریق خشونت نداشتند. جنبش حقوق مدنی با چهرههایی مانند «مارتین لوتر کینگ جونیور» با استفاده از مبارزة جمعی و پرهیز از خشونت موفق شد خشونت و بیرحمی نظامی را آشکار کند. این قطعاً نقش بسیار مهمتری در پیشبرد مبارزة ضدنژادپرستی نسبت به کسانی که خواهان مبارزة مسلحانه بودن، داشت. راه خشونت مسلحانه به بنبست میرسد؛ چون نمیتوانی با سلاح با دشمنی که بسیار قویتر است بجنگی. این فقط به حریفت بهانه میدهد؛ بهانهای برای پاسخدادن با خشونت سرکوبگرانهتر. آنها افراد بسیار بیشتری را خواهند کشت، نسبت به زمانی که فقط با اعتراض مسالمتآمیز مواجه باشند.
این موضوعی استراتژیک است. شما باید روشهای خود را باتوجهبه تواناییهایتان تنظیم کنید. بااینحال، اذعان به پیامدهای فاجعهبار هفتم اکتبر بههیچوجه جنگی را که اسرائیل پس از آن به راه انداخته، توجیه نمیکند. در سال اول نسلکشی، اکثر دولتهای غربی حتی وانمود هم نکردند که حق خودخواندة اسرائیل در دفاع از خود را زیر سؤال ببرند. میگویم «خودخوانده» چون این مسئله بسیار محل تردید است که اشغالگری حق دفاع از خود در برابر حق مشروع مقاومت اشغالشده برای مقابله با اشغال را داشته باشد. این نکته را هم باید یادآور شوم که اسرائیل حتی خیلی زودتر از هفت اکتبر تعداد زیادی از فلسطینیها را کشته بود که نسبت به کشتههای اسرائیل در آن روز بسیار بیشتر است. اما این دولتها حتی فراتر رفتند: دولتهای غربی، نهتنها ایالات متحده بلکه قدرتهای اروپایی، به طور فعال برای چندین ماه با درخواست آتشبس فوری مخالفت کردند و واشنگتن هنوز هم اینگونه عمل میکند. با این کار، عملاً از جنگ - همان جنگ نسلکشی که در حال وقوع بود - حمایت کردند. وقتی با آتشبس مخالفت میکنی، یعنی موافق ادامه جنگ هستی. این موضع آنها بود. این یک موضع تاریخی شرمآور است.
همانطور که در کتابم توضیح دادهام، این لحظه میخ آخر تابوت بهاصطلاح نظم بینالمللی لیبرال مبتنی بر قواعد بود. این نظم همیشه یک تصور واهی و خیالی بود؛ اما هرگز این توهم به این روشنی برملا نشده بود. دوگانگی معیارها آشکار است و بیشتر از همه در تضاد چشمگیر واکنش دولتهای غربی به جنگ روسیه علیه اوکراین و واکنش آنها به جنگ اسرائیل در غزه دیده میشود.
تمام اینها تأثیر تاریخی عظیمی دارد. این جنگ راه را برای صعود مداوم نئوفاشیسم در جهان هموار کرد. موضع دولت بایدن نقش مهمی در شکست دموکراتها و هموارکردن راه بازگشت ترامپ به کاخ سفید داشت. او این بار با برنامه و رفتار نئوفاشیستی بسیار آشکارتری نسبت به دوره اولش به کاخ سفید بازگشته است.
این موضوع به تقویت بیشتر جریانهای راست افراطی در سراسر جهان - از آلمان تا فرانسه، اسپانیا و جاهای دیگر - کمک کرد. همانطور که چند ماه پیش در مقالهای نوشتم، ما اکنون در آنچه من «عصر نئوفاشیسم» مینامم زندگی میکنیم. همة اینها با ازدسترفتن کامل اعتبار لیبرالیسم در ارتباط است. به همین دلیل است که نسلکشی غزه و نگرش دولتهای غربی نسبت به آن بهعنوان نقطه عطفی تاریخی به یاد خواهد ماند؛ لحظهای کلیدی که افول لیبرالیسم غربی را برملا و تکمیل کرد.

شما صهیونیسم را پروژهای استعماری با «گرایشهای نسلکشی» توصیف میکنید؛ اما درعینحال معتقدید که آزادی فلسطینیان، نیازمند دخالت یهودیان اسرائیلی و دگرگونی جامعه اسرائیل است. باتوجهبه واقعیتهای سیاسی کنونی، این تحول را چگونه تصور میکنید و چه گامهای مشخصی برای رسیدن به آزادی هر دو گروه فلسطینی و اسرائیلی ضروری است؟
اشکار: این مسئله امروز شاید آرمانشهری به نظر برسد، اما باید چشمانداز تاریخی را حفظ کنیم. بعد از انتفاضة اول، از سال ۱۹۸۷ تا آنچه بهعنوان انتفاضة دوم در سال ۲۰۰۰ شناخته میشود، افکار عمومی در اسرائیل به سمت صلح و توافق با فلسطینیها گرایش پیدا کرده بود. آن دوره، زمان توافقات اسلو بود. هرچند این توافقات از ابتدا دارای نقص بودند، اما فضای جامعة اسرائیل آن زمان کاملاً متفاوت بود.
در میان روشنفکران یهودی - اسرائیلی، یک جنبش پساصهیونیستی وجود داشت که به دنبال عبور از صهیونیسم و تحقق همزیستی مسالمتآمیز بود. اما از سال ۲۰۰۰ این روند معکوس شد؛ زمانی که آریل شارون - که آن زمان تندروترین سیاستمدار برجسته اسرائیل بود - با تحریک رویدادهایی که موجب انتفاضة دوم شد، رهبری عرفات را به دام مبارزة مسلحانه انداخت.
نیروهای امنیتی فلسطینی از سلاحهای سبکی که دولت اسرائیل به آنها داده بود، علیه نیروهای اسرائیلی استفاده کردند. این دام به شارون کمک کرد تا در انتخابات فوریة ۲۰۰۱ پیروز شود. او با تحریک درگیری سپتامبر ۲۰۰۰ در انتخابات فوریة ۲۰۰۱ بر موج این درگیری سوار شد و حملهای بسیار خشونتآمیز به کرانة باختری به راه انداخت که خشنترین حمله از سال ۱۹۶۷ تا آن زمان محسوب میشد. جنگ کنونی بسیار خشونتآمیزتر است، اما جنگ سال ۲۰۰۲ که تحت دولت شارون آغاز شد نیز بسیار بیرحمانه بود. به همین دلیل است که میگویم برای ستمدیدگان، داشتن چشمانداز استراتژیک روشن و انتخاب روشهای مبارزه مناسب، بسیار اهمیت دارد، نه روشهایی که به فاجعه ختم شوند.
شما توضیح دادید که گروههای صهیونیست افراطی راستگرا که زمانی کنار گذاشته شده و حتی توسط اسرائیل و کشورهای غربی تروریست شناخته میشدند، اکنون از طریق نتانیاهو، بخشی از دولت اسرائیل شدهاند. دیدگاه شما دربارة حمایت نظامی مستمر از دولتی که این جناحهای راست افراطی را در خود جای داده چیست؟
این اولین نسلکشی است که توسط کشوری صنعتی، پیشرفته و با حمایت کامل سیستم غربی یعنی کل بلوک غرب، انجام میشود. به همین دلیل، این نسلکشی یک نقطه عطف تاریخی بسیار مهم است.
اشکار: وقتی ترامپ برای نخستینبار انتخاب شد، از اجماع دو حزبی که از سال ۱۹۶۷ سیاست آمریکا را شکل داده بودند، فاصله گرفت. او از الحاق بلندیهای جولان به اسرائیل حمایت کرد؛ چیزی که هیچ دولت قبلی آن را به رسمیت نشناخته بود و همین رویکرد را دربارة شرق بیتالمقدس هم اتخاذ کرد. او کاملاً دیدگاه اسرائیل را پذیرفت. سپس بایدن آمد. او در زمان کارزار انتخاباتی خود قول داد که سیاستهای ترامپ را بازگرداند، اما معلوم شد که کاملاً دروغگوست. بایدن هیچ چیزی را تغییر نداد و وقتی هفتم اکتبر اتفاق افتاد، کاملاً از جنگ و نسلکشی حمایت کرد. اسرائیل بدون حمایت مداوم آمریکا نمیتوانست این جنگ طولانی را پیش ببرد و این حمایت از دولت بایدن آغاز شد. بایدن بود که بمبهای عظیم ۲۰۰۰ پوندی (یک تنی) را در اختیار اسرائیل گذاشت. وقتی چنین بمبهایی را در منطقهای پرتراکم مانند غزه رها میکنید، به طور واضح و مشخص از یک سلاح نسلکش استفاده کردهاید. هزاران نفر کشته خواهند شد که اکثراً غیرنظامی هستند از جمله کودکان که چهل درصد قربانیان، کودک هستند.
حتی اگر باور کنیم که تمام مردان کشته شده عضو حماس بودند (که البته اصلاً درست نیست) هنوز ۷۰ درصد قربانیان که زن و کودک هستند، کاملاً غیرنظامیاند؛ زنها را ذکر میکنم چون در غزه، زنان مبارز نیستند. حماس از زنان، مبارز جذب نمیکند؛ بنابراین تنها اقلیت قربانیان، جنگجویان حماس هستند. اینجاست که مسئولیت جنایی عظیم دولت بایدن آشکار میشود و البته این مسئولیت به دولت دوم ترامپ هم منتقل خواهد شد. نسلکشیهای دیگری پس از ۱۹۴۵، بهویژه در آفریقا رخ داده است، اما این اولین نسلکشی است که توسط کشوری صنعتی، پیشرفته و با حمایت کامل سیستم غربی یعنی کل بلوک غرب انجام میشود. به همین دلیل، این نسلکشی یک نقطه عطف تاریخی بسیار مهم است.
شما حمایت بیقیدوشرط غرب از اسرائیل پس از حملة هفتم اکتبر را نوعی «دلسوزی خودشیفتهگونه» توصیف میکنید؛ مشابه واکنش غرب پس از ۱۱ سپتامبر که همدردی عمدتاً به «افرادی شبیه ما» اختصاص مییابد. این «دلسوزی گزینشی» چگونه بر برداشت عمومی و واکنشهای سیاسی نسبت به رنج فلسطینیان تأثیر میگذارد؟
اشکار: شناسایی اسرائیل بهعنوان ملتی اروپایی که خود را بخشی از غرب در دل شرق میبیند، ریشه در گفتمان استعماری دارد. «تئودور هرتزل» - بنیانگذار صهیونیسم سیاسی مدرن - در مانیفست خود «دولت یهود» نوشت که یهودیان، «قلعهای از تمدن در میان بربریت» خواهند ساخت. این گفتمان استعماریِ معمول است؛ ایدهای که میگوید «ما» اروپاییهای متمدن و «دیگران» بربر هستند.
این هویتیابی غرب با اسرائیل از آن جهت تقویت میشود که اسرائیل، میراث هولوکاست را به نام خود ثبت کرده است. این موضوع به دولتهای غربی اجازه میدهد که بدون تردید از اسرائیل حمایت کنند؛ با این توجیه که چون خودشان درجاتی از مسئولیت نسلکشی یهودیان در جنگ جهانی دوم را بر عهده دارند، وظیفة اخلاقی دارند از اسرائیل پشتیبانی کنند.
این رویکرد در دولت آلمان به اوج خود میرسد. آلمان عامل اصلی نسلکشی بین سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ بود، اما نحوة تفسیر درسهای دوران نازیها و هولوکاست توسط این کشور کاملاً اشتباه است. اگر درس آنها این باشد که «چون اجداد ما علیه یهودیان نسلکشی کردند، ما اکنون باید از دولت بهاصطلاح یهودی حمایت کنیم که علیه یک مردم دیگر نسلکشی میکند»، در واقع درسهای غلطی گرفتهاند. با این کار، آنها فضای ایدئولوژیک خشونت بیحد و مرزی که موجب ظهور نازیسم شد را احیا میکنند. درس درست هولوکاست این است که همیشه نسبت به همة اشکال نژادپرستی، ستم و سیاستهای زورگویانهای مثل اشغال، هشیار و مقاوم باشیم و مهمتر اینکه این درسها باید به طور مستمر و بدون گزینش اعمال شوند.
این ارزشها را علیه ولادیمیر پوتین به دلیل تجاوزش به اوکراین به کار میبرند، اما همان ارزشها را نسبت به دولت اسرائیل و رهبری راست افراطی آن دربارة اقداماتشان در غزه اعمال نمیکنند. این یک تناقض بزرگ است. فراتر از مسئلة اخلاقی که اهمیت دارد، دولتهای غربی بسیار کوتهبین هستند. حتی از منظر منافع خودشان، کوتاهبینی میکنند؛ چون به بیثباتی جهانی دامن میزنند. آنها شرایطی از خشونت را ایجاد میکنند که ناگزیر به اروپا و حتی ایالات متحده نیز سرایت خواهد کرد.
نگاهی به خشونتهای دهة ۱۹۹۰ بیندازید؛ جنگ عراق، تحریمهای عراق، بمبارانهای مداوم و... همة این خشونتها در نهایت علیه کشورهای غربی و متحدانشان بازگشت و به تراژدیهایی مانند ۱۱ سپتامبر انجامید. هر کس فکر کند آنچه امروز در غزه میگذرد، پیامدهای جدی در آینده نخواهد داشت، اشتباه میکند.
شما این را مطرح میکنید که مفهوم «یهودستیزی جدید» که عمدتاً به مسلمانان و مدافعان آنها نسبت داده میشود، برای تبرئه راست افراطی اروپا و آمریکا از یهودستیزی خودشان به کار میرود و این موضوع به شکلگیری ائتلاف خطرناکی مبتنی بر اسلامهراسی منجر شده است. این پویایی چگونه بر واکنشهای غرب نسبت به رنج فلسطینیان تأثیر گذاشته و پیامدهای گستردهتر این مسئله که شما توصیف میکنید، چیست؟
اشکار: راست افراطی بهویژه در اروپا و آمریکا، اغلب جنبشهایی مانند «زندگی سیاهپوستان اهمیت دارد» را به «نژادپرستی ضدسفید» متهم میکند. این همان منطقی است که دولتهای اروپایی هنگام برچسبزدن به جوامع مسلمان - که برخی ممکن است دیدگاههای یهودستیزانهای داشته باشند، اما اکثریت ندارند - بهعنوان ضد یهود به کار میبرند؛ صرفاً به این دلیل که از فلسطینیها در برابر دولت اسرائیل حمایت میکنند. این یهودستیزی نیست.
هر کس فکر کند آنچه امروز در غزه میگذرد، پیامدهای جدی در آینده نخواهد داشت، اشتباه میکند.
واقعیت این است که راست افراطی امروز مانند حزب آلترناتیو برای آلمان یا حزب آزادی اتریش حتی از بقیه هم بیشتر طرفدار اسرائیل شدهاند. «مارین لوپن» در فرانسه همین رویه را دارد. این راست افراطی غربی، باوجود تاریخچه طولانی یهودستیزی خود، اکنون از اسرائیل بهشدت حمایت میکند، چون آن را متحدی علیه هدف مشترکشان یعنی مسلمانان میدانند.
ائتلاف کنونی نیروهای نئوفاشیست بر اساس شکل غالب جدید نژادپرستی در غرب یعنی اسلامهراسی است. به جای اینکه بپذیرند یهودستیزی همچنان عمدتاً در سنتهای راست افراطی ریشه دارد، حامیان اسرائیل ریشههای ضدیهودی آنها را نادیده میگیرند و بیمحابا جنبش همبستگی با فلسطین را سرکوب میکنند. در بریتانیا - جایی که من هستم - دولت «کر استارمر» تصمیم گرفته فعالیت گروهی را که آخرین اقدامش پاشیدن رنگ قرمز بر روی جنگندههای نیروی هوایی سلطنتی بوده، بهعنوان «تروریست» ممنوع کند. این اقدام بهمنظور جلبتوجه به نقش بریتانیا در جنگ غزه از طریق تأمین تجهیزات نظامی برای اسرائیل بوده است. برچسب تروریسم زدن به این کار بیشرمی است. بسیاری از مدافعان حقوق مدنی این تصمیم را محکوم کردهاند و توضیح دادهاند که اگر همه چیز را تروریسم بنامیم، راه را برای نابودی آزادیهای سیاسی باز میکنیم.
اگر حزب راستگرای «نایجل فاراژ» [4] در انتخابات پیروز شود - که دیگر تصورش دور از ذهن نیست - میتواند از چنین قانونی برای سرکوب بیشتر آزادیهای سیاسی استفاده کند؛ بنابراین دولتهای بهاصطلاح لیبرال غربی، بازی بسیار خطرناکی انجام میدهند که احتمالاً به خودشان هم آسیب خواهد زد.
شما خیلی پیش از وقوع آن پیشبینی کرده بودید که اسرائیل ممکن است ایران را به تقابلی بکشاند که حملة مشترک آمریکا و اسرائیل را تقریباً اجتنابناپذیر کند؛ بهویژه در دورة ترامپ. پیشبینی قبلی شما چه نکاتی درباره محاسبات راهبردی اسرائیل و ایالات متحده را آشکار میکند؟
اشکار: مسئله فلسطین برای حکومت ایران بسیار مهم است. از ابتدا این موضوع یک برگ ایدئولوژیک کلیدی برای جمهوری اسلامی ایران بوده است. تهران از این رو از نیروهای ضد اسرائیلی عرب - بهویژه حزبالله که مبارزة واقعی علیه اشغال لبنان توسط اسرائیل انجام داد - حمایت کرد. حزبالله تحت حمایت ایران پس از تهاجم اسرائیل در سال ۱۹۸۲ تأسیس شد و کارزار طولانی علیه آن اشغال به راه انداخت و بدین ترتیب به متحد کلیدی ایران تبدیل گردید. ایران از اشغال عراق توسط آمریکا بهرهبرداری کرد؛ همانطور که مشخص است، ایران اصلیترین منتفع از حمله آمریکا به عراق بود و امروز نفوذ بیشتری در عراق نسبت به خود آمریکا دارد. سپس در سوریه مداخله کرد تا از رژیم بشار اسد حمایت کند و این موجب گسترش بیشتر نفوذش شد. این وضعیت به ایران امکان داد تا یک کریدور قدرت در سراسر منطقه عربی ایجاد کند که به یمن نیز پیوست؛ جایی که حوثیها در سال ۲۰۱۴ کنترل شمال کشور را در دست گرفتند و جنگ داخلی را شعلهور کردند.
بدین ترتیب ایران شبکهای از نفوذ مستقیم در سراسر منطقه ساخته است؛ با این باور که این کار به آن کشور یک حفاظت قوی خواهد داد. اما این باعث شد اسرائیل ایران را تهدیدی بزرگتر ببیند؛ بهویژه زمانی که ایران برنامه هستهای خود را آغاز کرد. این موضوع به یک وسواس برای اسرائیل تبدیل شد که از سوی واشنگتن نیز حمایت میشد. اسرائیل سپس از فرصت به وجود آمده پس از وقایع هفتم اکتبر بهره گرفت تا ابتدا حزبالله را سرکوب کند و بعد با حمایت آمریکا حملهای تمامعیار علیه ایران آغاز کند. در این میان، رژیم اسد نیز فروپاشید. تمام اینها ضربهای سنگین به ایران وارد کرد. هم آمریکا و هم اسرائیل، ایران را دشمن اصلی میبینند. اسرائیل به این دلیل که ایران آشکارا خود را دشمن سرسخت اسرائیل میداند و آمریکا هرچند از نظر نظامی از ایران تهدید نمیشود، ایران را تهدیدی برای منافع خود در خلیجفارس میداند.
هر دو بار که ترامپ انتخاب شد، اولین سفر خارجیاش به کشورهای پادشاهی خلیجفارس بود و آخرین سفرش شامل بحثهایی درباره صدها میلیارد دلار قرارداد بود؛ بنابراین، فارغ از آنچه که اغلب بهصورت ریاکارانه میگویند، پادشاهیهای خلیجفارس درحالیکه حملات اسرائیل به ایران را نقد میکنند، در واقع از این وضعیت راضیاند؛ چون ایران را بسیار بیشتر از اسرائیل تهدید میدانند. این یک نکته کلیدی است؛ آمریکا به دلیل ذات یا ایدئولوژی رژیم ایران با آن مخالفت نمیکند؛ چرا که حکومت سعودی حتی سرکوبگرتر بلکه بهخاطر تهدید ژئوپلیتیکی آن است.
باتوجهبه وضعیت فعلی در غزه و کرانه باختری و سیاستی که شما آن را پاکسازی قومی توسط دولت اسرائیل مینامید، آینده فلسطینیان چگونه خواهد بود؟
اشکار: دلیل اینکه دولت راستگرای افراطی اسرائیل تا پیش از این، اقدام به اخراج کامل فلسطینیان نکرده بود، این بود که میدانست چنین اقدامی واکنش شدید بینالمللی را به دنبال خواهد داشت و احتمالاً متوقف خواهد شد. اما حادثه هفتم اکتبر فرصتی فراهم کرد تا این پروژه را با تمام قوا و خشونت شدید در غزه که اکنون به نسلکشی تبدیل شده، آغاز کنند.
آنها هنوز نمیتوانند جمعیت فلسطینی غزه را بیرون برانند؛ زیرا چنین اقدامی نیازمند چراغ سبز ایالات متحده است. حتی در دوره ترامپ هم این موضوع بهخاطر روابط واشنگتن با کشورهای خلیجفارس که نگران تأثیر بسیار ناپایدار این اخراج هستند، پیچیده بود؛ بهویژه باتوجهبه نفوذ نفتی و مالی این کشورها که نهتنها از نظر ژئوپلیتیکی، بلکه برای منافع شخصی و خانوادگی ترامپ هم اهمیت داشت.
راست افراطی غربی، باوجود تاریخچه طولانی یهودستیزی خود، اکنون از اسرائیل بهشدت حمایت میکند؛ چون آن را متحدی علیه هدف مشترکشان یعنی مسلمانان میدانند.
اکنون دو سناریوی بسیار نگرانکننده پیش روی فلسطینیان است: در یک سوی ماجرا، احتمال پاکسازی قومی کامل و اخراج گسترده آنها وجود دارد که دومین جابهجایی بزرگ فلسطینیان از سرزمینشان از سال ۱۹۴۸ خواهد بود. هرچند اخراج محدودتری از کرانه باختری در سال ۱۹۶۷ رخ داده بود، اما اکنون موضوع خارجکردن اکثر فلسطینیان از غزه و کرانه باختری است. در سوی دیگر سناریویی نگرانکننده ولی برای برخی «کمتر بد» این تلقی میشود که تشکیل دولت ساختگی فلسطینی است که از مجموعهای از نقاط پراکنده در کرانه باختری و غزه تشکیل شده است. بقیه زمینها به اسرائیل الحاق شده و پر از شهرکنشینان و نیروهای نظامی خواهد شد. این موضوع در حال حاضر موردبحث است. گزارش شده که دولت ترامپ و نتانیاهو در حال مذاکره با امارات متحده عربی، عربستان سعودی و مصر برای توافقی هستند که این کشورها به طور موقت غزه را بهعنوان بخشی از این «دولت» ساختگی مدیریت کنند تا زمانی که جانشین فلسطینی موردتأیید اسرائیل، جای آنها را بگیرد. البته این هیچگونه به معنی آزادی نیست. صرفاً روش جدیدی برای سازماندهی زندان باز و گستردهای است که فلسطینیان از سال ۱۹۶۷ در آن محصور شدهاند؛ زندانی که بر اساس اشغال، شکل گرفته و حالا بازطراحی شده تا بهصورت یک «توافق سیاسی» جلوه کند، درحالیکه ساختارهای اصلی سلطه را به شکلی بسیار وخیمتر حفظ میکند.
https://jacobin.com/2025/08/gaza-western-liberalism-genocide-israel
[1] . Gilbert Achcar
[2] . Gaza Catastrophe: The Genocide in World-Historical Perspective
[3] . Daniel Blatman
[4] . Nigel Farage
/ انتهای پیام /