گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ آیا داستان افسانهای تربیت اژدهایان را شنیدهاید؟ خلاصه داستان این است که پدری از پسرش میخواهد که اژدهای مزاحم دهکده را با یک تبر بکشد؛ کاری که همه مردم دهکده موافقش هستند؛ اما پسر، به این فکر میکند که چرا باید برای مهار او، حتماً جانش را گرفت؟ خلاصه این پسربچه شروع به تحقیق و تفحص میکند و اتفاقاً یک کتاب با عنوان «انواع اژدهای مهاجم» به دستش میرسد. مردم دهکده با ایده پسربچه مخالفت، کتابخوانی او را مسخره میکنند و معتقدند که فقط و فقط باید با اژدها جنگید و او را نابود کرد. پسربچه بعد از مطالعه کتاب و آشنایی با انواع عادات و حالات اژدها، به سراغ اژدهای مزاحم میرود و ضمن مذاکرهای موفق، اعتمادش را جلب میکند و روی او زین میگذارد. این اژدها چون دندانهای تیزش را از دست داده، اسمش را «بیدندان» میگذارند. (بی ندانی، نماد ملتهای مستعمره است). پسربچه کمکم میفهمد که یک اژدهای غولپیکر و ظالم در جزیره اژدهایان حکومت میکند و اوست که بقیه اژدهایان را مجبور میکند تا به دهکده محل سکونت پسربچه حمله کنند. او تصمیم میگیرد با کمک اهالی دهکده به سراغ اژدهای اصلی بروند و نابودش کنند. آنها موفق میشوند و بعد از آن، بقیه اژدهایان به همین دهکده میآیند و با هم در صلح و صفا زندگی میکنند! حالا همه چیز عوض میشود. دیگر به جای یک اژدهای غولپیکر ظالم، اربابهای موبور و چشم رنگی بر آنها حکومت میکنند. شاید برای شما عجیب باشد که اژدهایان، تبدیل به حیوان خانگی مردم آن دهکده میشوند. این داستان اینجا تمام میشود تا دوباره به داستان تربیت اژدها برگردیم.
غرب از مستعمرههای خود، اژدهای بیدندانی ساخته است که هویت خود را در سواری دادن به ارباب غربی میدانند.
اژدها را شکار نکنید؛ سوارش میشویم!
غرب در دوران استعمار کلاسیک و سنتی میخواست با توپ و تفنگ، مردم جهان را زیر سلطه خود ببرد. منطق آنها این بود که وقتی میشود مردم را شکار کرد، چرا با آنها حرف بزنیم؟ کمکم هزینه این کار زیاد شد. مردم جهان سوم هم بیشتر در برابر استعمارگران مقاومت کردند. اینجا بود که جهان غرب هم به سراغ استعمار فرا نو رفت و دیگر به جای اینکه خودشان مستعمرهها را اداره کنند، اژدهایانی تربیت کردند که برای اربابان سفید کار کرده و حتی سوار آنها بشوند. امروز خبری از حضور مستقیم استعمارگرها در کشورهای مستعمره نیست، اما انسانهایی که در جهان غرب درس خواندهاند، به وطن برگشتهاند و مشغول چاپیدن منافع کشور خودشان به نفع غرب شدهاند. البته برخی هم در همان غرب ماندهاند و مستقیماً خدمتگزار جهان سرمایهداری هستند.
نکته عجیب این است که دیگر از طرف مردم جهان سوم، مقاومتی در برابر جهان سرمایهداری نمیبینیم. برخی هم با کمال افتخار سعی میکنند هر روز غربی و غربیتر شوند. اما چرا اینگونه شدیم؟ آیا غرب دست از استعمار کشیده است یا کشورهای جهان سوم پیشرفت کردهاند؟ به نظر میرسد که ما با نوع جدیدی از استعمار مواجه هستیم و به آن التفات هم نداریم. غرب، هویت جدیدی به مردم جهان سوم داده است. امروز دیگر مردم خود را در مقابل غرب نمیبینند و اصلاً متوجه مسئله استعمار نیستند. در واقع غرب از مستعمرههای خود، اژدهای بیدندانی ساخته است که هویت خود را در سواری دادن به ارباب غربی میدانند. اصلاً انگار اگر این اژدها زین و افسار نداشته باشد و کسی سوار بر آن نشود، بیتربیت و وحشی است و اصلاً کسرشان اژدها است که ارباب به او محل نگذارد! از طرف دیگر، این سیستم به غرب هم هویت میدهد. اگر اژدهایی نباشد که بر آن سوار شوند، اصلاً اژدها سواری دیگر معنایی ندارد. اگر جهانسومی نباشد، جهان اول بودن هم بیمعناست. در دنیایی که همه کشورها با هم برابر باشند، دیگر جای برای ارباب بودن غرب نیست.
هویت چیست و چطور تشکیل میشود؟
بخش مهمی از هویت هر فرد یا جامعه به تاریخی وابسته است که برای خود تعریف میکند. در واقع ما فرزندان تاریخ هستیم. تعلق خاطر به یک بازه زمانی، بخش از هویت ماست. ما گذشته و آینده را به اشکال مختلفی میتوانیم درک کنیم و بر همین اساس، بخش مهمی از هویت ما ساخته میشود. مثلاً فرض کنید یک فرد نقطه آغاز تاریخ خودش را ایران باستان میداند و آینده محبوب و رؤیاییاش، تشکیل یک تمدن بزرگ ایرانی است. هویت این شخص با هویت کسی که تاریخ غرب را باور دارد، کاملاً تفاوت میکند؛ چرا که تاریخ برای او از یونان باستان آغاز میشود و آینده خودش را رسیدن به یک جامعه کاملاً تکنولوژیک و مدرن میداند. اگر تاریخ یک ملت یا جامعه را دستکاری یا تحریف کنند، بالتبع هویت آن جامعه نیز تغییر خواهد کرد.
کشورهای استعمارگر با تربیت مردم جهان، معیارهایی را جهانی کردهاند که بر اساس آن معیارها، تمدن غرب برترین و بهترین تمدن بهحساب میآید و غربیها زیباترین، باهوشترین و منظمترین ملتهای جهان هستند.
دومین بخش یک هویت، حس تعلق به یک خاک و سرزمین خاص است. این تعلق، متعلقاتی مثل فرهنگ، زبان، دین، آدابورسوم، روابط اجتماعی و هر آنچه که به آن خاک مربوط میشود را نیز با خود دارد. ما خود را به یک جامعه انسانی که در یک جغرافیای خاص تشکیل شده، متعلق میدانیم و به همه انسانهای آن خاک، احساس وابستگی داریم. نه فقط فرهنگ و زبان مادری، بلکه غذای موردعلاقه ما نیز از همان جا آمده است. اصلاً مهم نیست که الان در همان خاک ساکن باشیم یا نه، مهم آن علقه و پیوند عاطفی و دلی ما با نآن آن خاک و تاریخ است.
کشورهای استعمارگر با تربیت مردم جهان، معیارهایی را جهانی کردهاند که بر اساس آن معیارها، تمدن غرب برترین و بهترین تمدن بهحساب میآید و غربیها زیباترین، باهوشترین و منظمترین ملتهای جهان هستند. چنین شناختی از جهان و جایگاه خود در جهان، برتری و تسلط دائمی غرب بر تمام دنیا را به همراه دارد؛ بدون آنکه یک گلوله شلیک شده باشد یا حتی یک دلار هزینه شده باشد. با چنین درک و فهمی، هویت استعمارگران، همیشه محترم و مسحورکننده باقی میماند. حالا به این جمله دردمندانه امام خمینی (ره) توجه کنید: «دردی که برای ملت ما پیش آمد، این است که کوشش کردند غربیها که ما را از خودمان بیخود کنند؛ ما را میانتهی کنند. به ما اینطور بفهمانند و فهماندند که خودتان هیچ نیستید و هر چه هست، غرب است».
استعمارزده، استعمارگر را بهصورت یک «من» کامل تصور میکند و استعمارگر هم استعمارزده را بهصورت یک «من» ناقص تربیت میکند و تلاش میکند هر چه بیشتر این تصویر را ترویج کند. بهعنوان نمونه میتوان رواج استفاده از زبان انگلیسی بهعنوان زبان نخست جهان یا تقویم میلادی بهعنوان تقویم اصلی جهان درحالیکه بهرهبردن از زبانها و تقویمهای بومی هر کشور، قطعاً تناسب بیشتری با هر زیستبوم و اقلیم دارد، اشاره کرد. تا زمانی هویت یک کشور جهانسومی قابلقبول است که هویتی به نام قبایل وحشی هم وجود داشته باشد! زنان جهان سوم، قربانیانی تربیت نشده، درس نخوانده، ترسو، وابسته، زشت و نادان هستند! مخصوصاً اگر رنگ پوستشان، چندان روشن نباشد. چرا؟ چون زنان جهان اول، سفیدپوست، بور، چشم رنگی، مستقل، جسور و دانشور جلوه داده شوند.
اسرائیل به دنبال ساخت هویت در خاک فلسطین
«ویل دورانت» در ابتدای کتاب «تاریخ تمدن» خود میگوید: «تمدن از جایی شروع شد که انسان به جای شکار در مکانهای مختلف، تصمیم به یکجانشینی گرفت.»
حالا تصور کنید کسی آنقدر تحتتأثیر فرهنگ، سبک زندگی یا حتی تاریخ یک کشور قرار بگیرد که دیگر خودش را باور نداشته باشد؛ این یعنی «خودباختگی هویتی». یعنی انسان از هویت اصلی خود فاصله بگیرد و دلش بخواهد جایی دیگر باشد و ریشههایش متفاوت از آنچه که هست، به نظر برسد. اما سؤال اصلی این است که چرا خودباختگی به تسلیم در برابر استعمارگر منجر میشود؟ «ویل دورانت» در ابتدای کتاب «تاریخ تمدن» خود میگوید: «تمدن از جایی شروع شد که انسان به جای شکار در مکانهای مختلف، تصمیم به یکجانشینی گرفت.» همین تعلق خاطر به یک سرزمین بود که بشریت را به سمت تمدنسازی برد. در واقع میشود ریشه هویت را به سرزمین گره زد. یک مثال گویا برای رابطه هویت و سرزمین، ماجرای اشغال فلسطین توسط صهیونیستهاست. یهودیان در طول قرنها توانستند ثروت و قدرت بسیاری جلب کنند. حتی در بسیاری از امور مهم دنیا هم ورود کردند و نظر خود را به تمام جهان غالب کردند. بااینحال، رهبران یهودیت فهمیده بودند که اگر یک سرزمین مستقل نداشته باشند، همه این ثروت، قدرت و دانش به آنها هویت نمیدهد. به همین منظور، از همه امکانات خود استفاده کردند تا سرزمین فلسطین را اشغال کنند. امروز هم باوجود جنگ و تهدید و ناامنی، حاضر نیستند از این سرزمین دست بردارند. چون همین زمین و حکومت بر آن، به یهودیت، هویت میدهد.
از سوی دیگر، آنها دائماً سعی در بیهویت ساختن ملت فلسطین دارند. با این توضیح، دیگر واضح است که چرا صهیونیستها مخالف به رسمیت شناختهشدن فلسطین توسط دیگر کشورها هستند. استعمارگر، ابتدا یک هویت تقلبی برای مردم تحت سلطه میسازد. گویی آنها مردمی ناقص، زشت و ناتوان هستند. سپس تمام تلاش خود را میکند تا فرق بین خود و مردم استعمارزده کاملاً واضح و مشخص شود. در واقع ویژگیهای منفی و پست و دروغین را به استعمارزدهها نسبت میدهد و بعد خودش را از آن هویت دروغین دور نگاه میدارد. مثلاً ادعا میکند که فلسطینیها انسانهایی رنگینپوست، شلخته، شهوتران و بیسوادند. در مقابل، اسرائیلیها دقیقاً برعکس آنها هستند. با این کار، هم فاصله با استعمارزده را حفظ میکند، هم هویت کاملاً متضاد و برتر را برای خود به نمایش میگذارد. در آخر هم از روی ترحم و جلب عواطف انساندوستانه، وعده ساخت غزه را میدهد؛ همان جایی که خود، نابودش کرده است!
برای رسیدن به خودباوری چه کنیم؟
مشکل اول این است که ما نوعی ترس آمیخته با احترام نسبت به غرب داریم که حتی به ما اجازه نمیدهد هویت دروغینی که برای ما ساختهاند را انکار کنیم و به اصل و ریشه خودمان بازگردیم. «جلال آلاحمد» میگوید: «رعب و حرمت هنوز در دل ماست. خدا عالم است که همین رعب، موجب غربزدگی است.» نسخه امام خمینی (ره) برای حل این مشکل چنین بود که «از غرب نترسید. جوانان ما نترسند و قیام کند. شرق اراده کند که در مقابل غرب قیام کند.» نکته دیگر این است که تا وقتی خودمان را موجودی مستقل از غرب ندانیم و به پیشینه تاریخی خود افتخار نکنیم، به خودباوری نمیرسیم. اگر به حالات انسانهای با اعتمادبهنفس دقت کرده باشید، آنها هیچگاه خود را با کسی مقایسه نمیکنند. این افراد خودشان را با بهترین نسخه از خودشان مقایسه میکنند. ما هم اگر خودمان را با معیارهای بومی - نه غربی - بسنجیم، دیگر از آنها عقب نیستیم. ما باید ذهنهای خود را سمزدایی کنیم. خودباختگی با درجات مختلف در تمام شئون و سطوح جامعه ایرانی رسوخ و ما را مسموم کرده است. دقیقاً به همان اندازه که در ذهن ما صدای «نمیتوانیم» میپیچد، ما مسموم و مقهور خودباختگی هویتی به غرب شدهایم. باید این را از بین برد. ما جهان سوم نیستیم و اگر کسی فکر میکند که اینجا خبری نیست و هر خبری هست، در غرب جهان است، باید از او دور شد.
مشکل اول این است که ما نوعی ترس آمیخته با احترام نسبت به غرب داریم که حتی به ما اجازه نمیدهد هویت دروغینی که برای ما ساختهاند را انکار کنیم و به اصل و ریشه خودمان بازگردیم.
ما باید برای ایران و ایرانی، رؤیاهای بزرگ داشته باشیم؛ چرا که فقط رؤیای بزرگ است که فکر و ذهن یک ملت را به حرکت در میآورد. وضعیت شهید حسن طهرانی مقدم و یارانش در دهه ۶۰ را تصور کنید. اگر واحد موشکی (هوافضای امروز) سپاه فکر میکردند که تبدیل ایران - کشوری که حتی سیمخاردار و آرپیجی هم از کشورهای همسایه میخرید - به یک قدرت بزرگ موشکی در جهان، امکان ندارد، دست ایران در این زمینه امروز پر نبود. همچنین، باید پیشرفتهای کوچک را هم دید. به جای دست گذاشتن روی ضعفها و عقبافتادگیها - که البته نباید آنها را انکار کرد - باید با آنها مواجهه واقعبینانه داشت. پذیرش واقعبینانه یعنی هر کشور و ملتی ضعفهایی دارد و تسلیم در برابر آنها یعنی خودباختگی. بهترین راه ممکن این است که آنها را بدیهی ندانیم و به دنبال راهحل باشیم. نقطه مقابل خودباختگی، خودباوری است. خودباوری یعنی باور به هویت مطلوب و اصیل خود. شاید مهمترین دستاورد انقلاب اسلامی ۵۷، همین ایجاد حس خودباوری در ایران و ایرانی بود؛ چیزی که امروز هم با ایده مقاومت دنبال میشود. اگر ما خودمان را به غرب بیازیم، همان اژدهای بیدندانی خواهیم بود که غرب میخواهد بر گردهاش سوار شود و منابع و منافش را به نفع خود بچاپد!
/انتهای پیام/