نگاهی به مفهوم حاشیه‌نشینی در گفت‌و‌گو با موسی عنبری؛

اقتصاد دلالی و تولید حاشیه‌نشینی عمدی!

اقتصاد دلالی و تولید حاشیه‌نشینی عمدی!
مرکزنشین‌ها درکی صحیح از زندگی غیرمرکز ندارند. نگاه به حاشیه‌ها خنثی و بدون زمینه منفی نیست. در کنار جرم و جنایت‌هایی که وجود دارد، افراد فداکار و شجاع نیز در همان حاشیه زندگی می‌کنند که از حق خود و بقیه افراد دفاع می‌کنند؛ اتفاقی که شاید کمتر در مناطق بالاشهر رخ دهد. در آنجا افراد نسبت به هم بی‌مسئولیت و خنثی هستند و واکنشی در قبال اتفاق‌ها ندارند؛ چیزی که در مناطق حاشیه پررنگ‌تر است. بنابراین، مفهوم‌سازی‌های دانشگاهی نیز تا اندازه‌ای سوگیرانه است.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ حاشیه‌نشینی یکی از مهم‌ترین مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایران معاصر است که تأثیر آن در عرصه‌های مختلف زندگی شهری و ملی روزبه‌روز پررنگ‌تر می‌شود. از یک‌سو، گسترش بی‌رویه کلان‌شهرها و نبود سیاست‌گذاری کارآمد، سبب افزایش مناطق حاشیه‌ای شده است؛ از سوی دیگر، این پدیده تنها یک تهدید نیست، بلکه می‌تواند به فرصتی برای بازاندیشی در حکمرانی شهری و توسعه متوازن تبدیل گردد. در همین راستا، گفت‌وگویی با دکتر موسی عنبری، عضو هیئت‌علمی دانشگاه تهران، انجام شده تا ابعاد مختلف این موضوع از امکان استفاده ابزاری از حاشیه‌ها در کنترل اجتماعی تا راهکارهای تبدیل تهدید به فرصت مورد تحلیل قرار گیرد.

 

سیاست‌های دولتی حاشیه‌ساز هستند؟

چگونه می‌توان تعریف یا بازتعریفی از حاشیه‌نشینی ارائه داد که به‌جای تمرکز بر آسیب، بر عاملیت، خلاقیت و مقاومت اجتماعی ساکنان حاشیه تأکید داشته باشد؟

عنبری: نظریه‌ای به نام حاشیه‌نشینی وجود داشت که از تفکر جامعه‌شناسی اولیه آمریکایی، مانند رابرت پارک، شکل گرفته بود. پارک اولین بار در مقاله‌ای به نام «انسان حاشیه‌نشین» نوشت که انسان حاشیه‌نشین بر اساس ویژگی‌های هویتی در چگونگی ارتباط با مرکز تعریف می‌شود. در کُنه و ذات این تفکر، نگاهی منفی به انسان حاشیه‌نشین رایج می‌شود. از آن زمان به بعد، مفهوم حاشیه‌نشینی همواره مفهومی در زیرمجموعه آسیب‌های اجتماعی تعریف شده است؛ به‌عبارتی، آسیب‌آفرین تعریف شده است. بنابراین، مفهوم «انسان حاشیه‌نشین» تحقیرآمیز است. ادبیات منتقدانه و انتقادی جدیدی که شکل گرفت، به‌تدریج باب نقد این مفهوم را باز کرد که سامان‌های قدرت در برخی مواقع، حاشیه‌نشین تولید می‌کنند؛ یعنی سیاست‌های دولتی حاشیه‌ساز هستند. برخی جامعه‌شناسان معروف مانند لوفور یا هاروی معتقدند که سامان قدرت، خود، نابرابری فضایی ایجاد می‌کند.

گاهی اوقات سامان قدرت در تولید حاشیه‌نشینی و خلق نابرابری فضایی نقش دارد. نظریه «تولید فضا» که لوفور و سپس شاگردان بعدی او مانند هاروی آن را دنبال کردند، همگی بر قدرتِ مولدِ نابرابری‌های فضایی و بی‌عدالتی‌های اجتماعی که برای حفظ همان سامان قدرت است، تأکید دارند.

 

یعنی همان نگاه سرمایه‌داری به انسان حاشیه‌نشین؟

عنبری: گاهی اوقات سامان قدرت در تولید حاشیه‌نشینی و خلق نابرابری فضایی نقش دارد. نظریه «تولید فضا» که لوفور و سپس شاگردان بعدی او مانند هاروی آن را دنبال کردند، همگی بر قدرتِ مولدِ نابرابری‌های فضایی و بی‌عدالتی‌های اجتماعی که برای حفظ همان سامان قدرت است، تأکید دارند. به‌تدریج، مفهوم حاشیه‌نشینی و تعریف آن مورد تشکیک و انتقاد قرار گرفت. در این گفتمان، راه برای اینکه کلمه حاشیه‌نشینی را در بافت ایران دقیق‌تر بررسی کنیم، باز می‌شود. باید از چند منظر به موضوع حاشیه‌نشینی نگاه کرد تا به این درک رسید که آیا حاشیه‌نشینی یک واقعیت اجتماعی است یا اگر دقیق‌تر توجه کنیم، نظام‌های قدرت به بازتولید آن کمک می‌کنند و حاشیه‌سازی، امری عمدی است؟ اما در فضای آکادمیک غالب، به دنبال مطالعه دقیق نمی‌روند و واقعیت‌های گذشته را مدام تکرار می‌کنند. این تکرار مداوم باعث می‌شود که بیان شود جرم و جنایت از حاشیه‌ها می‌آید! بنابراین، همه ساکنان حاشیه، دزد، معتاد و… هستند و تمام صفات منفی به آن‌ها نسبت داده می‌شود. در مقابل، مرکزنشین‌ها که دارای ثروت و امکانات هستند، صاحبان تمدن و اخلاق هستند و صفات مثبت به آن‌ها داده می‌شود. اما این نگاه امروز باید دقیق‌تر شود. باید با نگاهی انتقادی به این مفهوم‌سازی توجه کرد. این نگاه انتقادی نه فقط به سامانه قدرت، بلکه باید به تفکر نهادی که مفهوم حاشیه‌نشینی را تولید می‌کند، مانند نهاد دانشگاه نیز وارد شود. دانشگاه‌ها در خلق بسیاری از مفاهیم، دقیق عمل نمی‌کنند. استاد دانشگاهی شهرنشین و ثروتمند در خلق مفهومی مانند «روستا» یا «حاشیه‌نشین» از تجارب مثبت زندگی خود برای مفهوم‌سازی استفاده می‌کند. در این وضعیت، فضائل را به زندگی در مرکز و رذائل را به زندگی حاشیه‌نشینی نسبت می‌دهد. مرکزنشین‌ها درکی صحیح از زندگی غیرمرکز ندارند. نگاه به حاشیه‌ها خنثی و بدون زمینه منفی نیست. در کنار جرم و جنایت‌هایی که وجود دارد، افراد فداکار و شجاع نیز در همان حاشیه زندگی می‌کنند که از حق خود و بقیه افراد دفاع می‌کنند؛ اتفاقی که شاید کمتر در مناطق بالاشهر رخ دهد. در آنجا افراد نسبت به هم بی‌مسئولیت و خنثی هستند و واکنشی در قبال اتفاق‌ها ندارند؛ چیزی که در مناطق حاشیه پررنگ‌تر است. بنابراین، مفهوم‌سازی‌های دانشگاهی نیز تا اندازه‌ای سوگیرانه است. سوگیرانه به این معنا که استاد از تجارب زندگی شخصی و تجارب مطالعاتی که محور زندگی‌اش بوده، استفاده کرده و ذهن و مفاهیم ساخته شده‌اند که لزوماً با واقعیت میدانی منطبق نیست. عده‌ای سعی می‌کنند بر اساس واقعیت، مفاهیمی خلق کنند، اما در واقعیتِ میدان این‌طور نبوده است. نظریه‌ها از فرهنگی دیگر ترجمه شده و به فضای آکادمیک ایران رسیده و جامعه‌شناسان نیز از همین کتاب‌ها برای بیان مسئله حاشیه‌نشینی استفاده می‌کنند. این نظریات در ناخودآگاه افراد نشسته است و از آن‌ها استفاده می‌شود. اما گروهی ممکن است با این ادبیات همراه نباشند و با تفکر «زندگی حاشیه‌نشین» درباره حاشیه‌نشینی بحث کنند؛ در این ادبیات، زندگی‌ای در حاشیه وجود دارد که بسیاری از بحران‌ها و مسائل اجتماعی آن، ناشی از نبود خدمات، امکانات و بی‌توجهی سامان قدرت است. اگر آن حداقلی که در مناطق شهری وجود دارد، در حاشیه نیز باشد، به‌مراتب رفاه، انسانیت و اخلاق بهبود می‌یابد و جرم‌زدایی در این مناطق بهتر اتفاق می‌افتد و وضعیت بهتر هم خواهد شد.

در تعریف حاشیه‌نشینی، جامعه‌شناسان عمدتاً معتقدند که حاشیه‌نشینی، یک ویژگی یا وضعیت اجتماعی - فرهنگی است که در این وضعیت، معمولاً صفات منفی آن بروز پیدا کرده است. اما کسانی که در حوزه شهری، معماری، کالبدی، جغرافیایی و حقوقی فعالیت می‌کنند، می‌گویند حاشیه‌نشینی، اسکان غیررسمی است. اسکان غیررسمی یعنی رفتار غیرقانونی. حاشیه‌نشینی می‌تواند نوعی زندگی توأم با فقر و سختی باشد که افراد از حق داشتن امکانات، محروم باشند. باید به آن توجه شود؛ زمانی که صحبت از حاشیه‌نشینی می‌شود، ذهنیت ما معمولاً نسبت به آن منفی است. شهرها معمولاً به واسطه ثروت و قدرت، همیشه در دست افراد ثروتمند، متمدن و قدرتمند باقی می‌مانند. هر تغییر اجتماعی و تحول اجتماعی که صورت می‌گیرد، هرگاه فقر اتفاق می‌افتد یا مسکن گران می‌شود، یک گروه به‌صورت خودکار پالایش می‌شوند؛ مانند دریایی که موج می‌زند و افراد عقب می‌روند، مشکلات باعث عقب‌نشینی افراد و حاشیه‌نشینی می‌شوند. در چند دهه اخیر، کسانی که مرکزنشین بودند، از منطقه مرکزی و منطقه ثروتمندنشین به حاشیه رفته‌اند. برای مثال، برخی در سال دوم مستأجری حاشیه‌نشین شده‌اند. این حاشیه‌نشین بودن، در سطح اجتماعی و تحصیل این فرد نیست. سیستم اقتصادی بد، مدیریت متمرکز و نامناسب و معیشت ناپایدار، همه این موارد دست در دست هم حاشیه‌نشینی را تولید می‌کنند. حاشیه‌نشین به این معنا نیست که ساکنان حاشیه آدم‌های بدی هستند، بلکه عواملی که بدی‌ها را تولید می‌کنند، نقش داشته‌اند.

 

حاشیه‌نشینی ذاتاً بد نیست

به‌عبارتی، حاشیه‌نشینی را نمی‌توان یک عامل هویتی به حساب آورد؟

 عنبری: بله. به‌عبارتی، حاشیه‌نشینی ذاتاً بد نیست. عوامل مختلف این وضعیت را تولید می‌کنند. مدیریتی که صورت می‌گیرد، فضایی را ایجاد می‌کند که هر فردی در معرض آن قرار بگیرد، امکان خطایش نیز افزایش خواهد یافت. بنابراین، سیستم شهرها به دلیل اقتصاد نامناسب و متمرکز بودن، به رشد حاشیه‌نشینی در کشور کمک کرده است.

 

این موضوع در بین کدام مناطق ایران پررنگ است؟

عنبری: تقریباً در همه کلان‌شهرها وجود دارد. سیستم مدیریت کلان توسعه در کشور، دارای مدیریتی جامع، یکپارچه و تمرکززدا نبوده است. این مدیریت به‌خصوص بعد از انقلاب، تمرکزگرا بوده است. جنگ باعث شد تا بخش اعظمی از ساکنان مناطق مرزی حرکت کنند و به طرف مرکز بیایند. بعد از اتمام جنگ، بازسازی، فعالیت‌های توسعه‌ای و بهسازی در این مناطق به شکلی نبود که مردم به شهر خود بازگردند. به دلیل ناامنی در مرزها، فعالیت اقتصادی و فعالیت صنعتی در مناطق مرزی به‌خوبی انجام نشد؛ بنابراین سیستم مدیریت داخلی در حدود یک تا دو دهه تقریباً مرکزگرا بود. این مسیر باعث ایجاد وابستگی شد و زمانی که انقلاب وارد دهه سوم و چهارم شد، مشکلات مدیریتی و سیاسی باعث شد تا همان وابستگی به مسیر قبلی ادامه پیدا کند. در این دوران، تمرکزگرایی تبدیل به یک الگوی مدیریتی شده بود. حس ناامنی که در کشور اتفاق افتاده بود، باعث شد که نه‌تنها از مالکیت دولتی فارغ نشویم، بلکه برای کنترل دقیق و خوب، همه‌چیز در دست دولت باشد و دولت بتواند از شرایط استفاده کرده و نظامات اجتماعی و مردمی را همچنان کنترل کند. این فهم تمرکزگرا نه‌تنها زیر سؤال نرفت، بلکه همچنان تقویت شد. مشکلات اقتصادی باعث شد تا مردم همچنان به طرف شهرهای بزرگ مهاجرت کنند. علاوه بر این، مسائل زیست‌محیطی هم به این موضوع دامن زده است؛ ضعف کشاورزی، بلایای طبیعی، بحران‌های طبیعی، خشکسالی و کم‌آبی باعث شد تا کشاورزی رونق نگیرد و روستاها به سمت اضمحلال بروند و مهاجرت‌هایی به سمت شهرها صورت بگیرد. همه این موارد به گسترش شهرهای بزرگ، شهرهای رده دوم و حاشیه‌نشینی دامن زده است.

باید از چند منظر به موضوع حاشیه‌نشینی نگاه کرد تا به این درک رسید که آیا حاشیه‌نشینی یک واقعیت اجتماعی است یا اگر دقیق‌تر توجه کنیم، نظام‌های قدرت به بازتولید آن کمک می‌کنند و حاشیه‌سازی، امری عمدی است؟

 

حاشیه‌نشین‌ها؛ قربانی یک سیستم اجتماعی در کشور

به‌عبارتی، سیاست‌ها و تصمیم‌گیری‌ها در گفتمان‌سازی توسعه که مرکزگرا هم بوده، باعث شکل‌گیری چنین وضعیتی شده است؟

عنبری: عمدتاً به‌صورت غیرعمد، شهرگرایی نیز وجود داشته است. شهرگرایی، نابرابری فضایی تولید کرده که بخشی از حاشیه‌نشینی به دلیل همین نابرابری فضایی و نبود عدالت فضایی است. به‌عبارتی، ممکن است به ظرفیت‌های شهرها توجه نشود. در کشور به آمایش سرزمینی توجه نشده است. باید متناسب با ظرفیت هر استان، از توانمندی آن استفاده کنند و استان را توسعه دهند. اما این نگاه وجود نداشته است. همچنان نگاه مدیریت ملی دولت‌گرایانه در کشور در اولویت و غالب است. اختیارات به استان‌ها و مناطق داده نمی‌شود و از ظرفیتشان به‌درستی استفاده نمی‌شود. گاهی نیز نگاه امنیتی وجود داشته است؛ این نگاه امنیتی نیز باعث شده تا همچنان تفکر دولت‌گرایانه غلبه پیدا کند که این امر به بحران‌های اجتماعی و حاشیه‌نشینی تبدیل شده است. در حال حاضر در حاشیه شهرها، جمعیت زیادی گرد آمده‌اند که این جمعیت، به معنای منفی، حاشیه‌نشین نیستند. این افراد، قربانی یک سیستم اجتماعی در کشور بوده‌اند که نتیجه آن، این روابط اجتماعی و این نحوه شهرسازی و روستاسازی است. جامعه‌شناسان در این باره معتقدند که نیروهای اجتماعی هستند که بحران‌ها را می‌سازند، نه اینکه انسان‌ها به‌صورت فردی این بحران‌ها را بسازند. نقش نیروهای اجتماعی مهم‌تر است. نیروهای اجتماعی، فرایند شهری شدن، فرایند صنعتی شدن، دولت‌گرایی، سیستم مدیریت سیاسی و مدیریت اقتصادی کشور، همه دست به دست هم داده‌اند که این اتفاق این‌گونه رخ دهد. روستاها در حاشیه شهرهای بزرگ برای افراد جذاب شده و رفته‌رفته بزرگ شدند و به شهرهای اقماری تبدیل شدند؛ مانند ورامین، محمدشهر و…. در این شهرها مهاجرت زیادی اتفاق افتاده و هویت پیشین را از دست داده‌اند و هویت‌ها متنوع شده است. زمانی که گفته می‌شود حاشیه‌نشین، یک معنای آن، ابهام در هویت شهری است؛ به‌عبارتی مشخص نیست این‌ها چه کسانی هستند. هویت‌های محلی روشنی ندارند. همه افراد با ویژگی‌های مختلف در آنجا زندگی می‌کنند. برای مثال، ساکنان شهرهای حاشیه تهران از شهرها و روستاهای مختلف کشور به آنجا آمده‌اند، پراکنده هستند و هویتی نامشخص دارند.

 

به نظر می‌آید که عزمی برای حفظ روستاهای اطراف کلان‌شهرها برای زندگی بومیان آنجا وجود نداشته است.

عنبری: این اراده وجود نداشته است. البته این مناطق به‌تدریج و ناخودآگاه به شهر تبدیل شدند. برخی از ساکنان این شهرهای اطراف، دوست داشتند تا روستایشان شهر شود تا خدمات دریافت کنند، اما این کار باعث شد تا شهرشان بی‌هویت شده و از این بی‌هویتی نیز ناراحت باشند. بی‌هویتی به محل زندگی آن‌ها آسیب می‌رساند. اگر روستا، شهر شود و خدمات به آنجا راه پیدا کند، هویتی متنوع مانند هویت اجتماعی شهری، در کنار هویت قبیله‌ای و قبلی، به یک هویت مدنی تبدیل می‌شود که همچنان درک مشخصی از هویت مدنی وجود ندارد. در بسیاری از مناطق حاشیه شهر تهران و شهرهای مستقل، تضادی بین هویت مدنی، هویت قومی و هویت‌های محلی ایجاد شده است. به‌هم‌ریختگی اجتماعی در هویت‌های افراد به وجود آمده است. افراد نسبت به هم شناخت ندارند. شغل‌های مختلفی در مناطق حاشیه‌نشین اتفاق می‌افتد که مهاجران مختلف را جذب می‌کند. مسئله دیگری که وجود دارد، مهاجران تبعه است. در مناطق حاشیه مرکز و شرق کشور، اتباع هستند که می‌توانند خدمات باغداری، کشاورزی و ساختمانی ارائه بدهند.

 

مهاجران تبعه می‌توانستند کلونی تشکیل دهند؟

عنبری: می‌توانستند برای خود کلونی تشکیل دهند و توانستند از بی‌هویتی شهرها استفاده کنند. اتباع در جایی می‌توانند زندگی کنند که هویتی غالب وجود نداشته باشد. اتباع نمی‌توانند در شهرهایی مانند کردستان، تبریز یا لرستان زندگی کنند؛ چرا که آن شهرها دارای هویت قومی هستند و اتباع نمی‌توانند در آنجا سکونت کنند. بیشتر ساکنان مناطق و روستاهای حاشیه‌ای تهران، اتباع هستند.

 

به‌عبارتی، در شهرهایی مانند تبریز، خرم‌آباد و… که هویت قومیتی غالب است، این غلبه هویتی باعث می‌شود تا حاشیه‌نشینی محدودتر شود؟

عنبری: بله، همین‌طور است. مفهوم قومیت تعریف شده است. در هویت قومی، نوعی مدیریت طبیعی با روال عادی اتفاق می‌افتد. مفاهیم خانواده و قومیت، مفاهیمی سنتی هستند که نوعی کنترل اجتماعی طبیعی را ممکن می‌سازند. این امر مصادیق متفاوتی نیز دارد؛ برای مثال، کنترل‌های اجتماعی دقیق و سنتی را ایجاد می‌کند که آدم‌ها بتوانند با هم زندگی کنند و میزان انحرافات اجتماعی و نزاع‌ها کمتر باشد. به‌عبارتی، هنجارهای سنتی بر آن غالب است. ممکن است قانونی وجود نداشته باشد، اما قانونمندی سنتی در این شهرها اعمال می‌شود؛ برای نمونه، کنترل گروه‌های اجتماعی اعم از زنان و جوانان. این قاعده‌های سنتی وجود دارد، اما زمانی که افراد در فضای مدنی حضور پیدا می‌کنند، این قاعده‌ها شکسته می‌شود و به‌راحتی نمی‌توان آن را ترمیم کرد. یعنی قاعده‌های مدرن و سنتی به‌راحتی نمی‌توانند با هم متصل شوند. در مناطقی مانند تهران و اصفهان که قومیت بر آن‌ها غالب نیست، تنوع‌های مختلف قومی می‌تواند حاشیه‌ها را با بحران‌های بیشتری مواجه کند تا شهرهایی که قومیت بر آن‌ها غالب است. در حاشیه تهران، میزان مشکلات و مسائل اجتماعی بیشتر است. تنوعی از آدم‌های گوناگون که قابل شناسایی نیستند. مردمی با تنوع قومی مختلف، با هدف‌های مختلف، با فرهنگ‌های مختلف، برای بقا و یک زندگی خیلی ساده و طبیعی، همدیگر را تحمل می‌کنند.

 

افق پیش روی این تجمع‌های حاشیه‌نشین چیست؟ آیا می‌توان به نظام ارزشی - هنجاری رسید که بتواند آن را کنترل کند و فرایند جامعه‌پذیری خاصی داشته باشد؟

عنبری: همان‌طور که اشاره شد، دولت‌ها باید به این توجه کنند که نظام حاشیه و حاشیه‌ها ناخودآگاه ایجاد می‌شوند. امروزه تعدادی از روستاها در حاشیه شهر تهران به شهر تبدیل شده‌اند. شاید به‌راحتی نتوان به آنها حاشیه‌نشین گفت.

 

اما به لحاظ معنای هویتی می‌توان به آنها حاشیه‌نشین گفت؟

عنبری: بله، چرا که تنوع و ابهامات زیادی در مورد حاشیه‌نشینان وجود دارد. همان ابهامات هویتی، آنان را به تعریف منفی حاشیه‌نشینی نزدیک می‌کند. اما برچسب زدن به حاشیه‌نشینی صحیح نیست. اینکه این‌گونه نگریسته شود که گویی ساکنان منطقه یک تهران برتر از افرادی هستند که در روستاها بزرگ شده‌اند. بسیاری از مناطق روستایی که به شهر تبدیل شدند، لزوماً به مناطق منفی‌تری مبدل نشدند. برخی مناطق به لحاظ توسعه و خدمات، رشد مثبتی داشتند.

 

اقتصاد دلالی، تولیدگر حاشیه‌نشینی است

چه فرایندی برایشان رخ می‌دهد که رشد مثبتی دارند؟

عنبری: رشد مثبت به این معنا که از نظر مادی راضی‌تر هستند؛ برای مثال، آسفالت، شبکه خدمات بهداشتی و غیره فراهم شده است. به‌عبارتی، این امکانات و شرایط، اتفاق مطلوبی بوده است و بنابراین از زندگی‌ای که امکانات و خدماتش کم بود، به زندگی نسبتاً بهتری رسیده‌اند و به نظرشان توسعه در این مناطق اتفاق افتاده است. اگرچه این توسعه به بهای از بین رفتن هویت سنتی، فرهنگ بومی و زوال اقتصادی بومی و همه اینها رخ داده است. زوال اقتصادی بومی یعنی شمار بالایی از این روستاها قبلاً کشاورزی داشتند، اما به محض اینکه حاشیه تهران تعریف شدند، سرریز پول تهرانی‌ها و سرریز فرهنگ لوکس پایتخت‌نشینی باعث شد تا اقتصاد سنتی‌شان را از دست بدهند و کشاورزی دیگر معنایی نداشته باشد. برای مثال، در لواسان، فشم و روستاهای اطرافشان، فرهنگ لوکس پایتخت‌نشینی به آنجا راه یافته و کشاورزی و دامداری‌شان را از دست داده‌اند. تنها کارکردی که دارند، گردشگری خاص پایان هفته است. به‌عبارتی، اقتصاد بومی‌شان از بین رفته است. اقتصاد دلالی در آنجا شکل گرفته است. دلالی در اقتصاد، فعالیت تولیدی نیست. زمانی که اقتصاد تولیدی از بین برود، حاشیه‌نشینی با اقتصاد دلالی رشد پیدا می‌کند. اقتصاد دلالی، تولیدگر حاشیه‌نشینی است. اقتصاد دلالی تولیدگر چیزی است که من نامش را «حاشیه‌نشینی نوین و عمدی» می‌گذارم که بعضی اوقات در دست دولت‌ها است.

 

که این حاشیه‌نشینی عمدی و اقتصاد دلالی، باعث می‌شود دوقطبی میان مرکز و حاشیه مدام پررنگ‌تر شود.

مرکزنشین‌ها درکی صحیح از زندگی غیرمرکز ندارند. نگاه به حاشیه‌ها خنثی و بدون زمینه منفی نیست. در کنار جرم و جنایت‌هایی که وجود دارد، افراد فداکار و شجاع نیز در همان حاشیه زندگی می‌کنند که از حق خود و بقیه افراد دفاع می‌کنند؛ اتفاقی که شاید کمتر در مناطق بالاشهر رخ دهد. در آنجا افراد نسبت به هم بی‌مسئولیت و خنثی هستند و واکنشی در قبال اتفاق‌ها ندارند؛ چیزی که در مناطق حاشیه پررنگ‌تر است. بنابراین، مفهوم‌سازی‌های دانشگاهی نیز تا اندازه‌ای سوگیرانه است.

عنبری: اقتصاد دلالی زمانی که غالب شود، دولت، برخی مؤسسات، بانک‌ها، نهادها و نهادهای نظامی را در کار ساخت‌وساز در حاشیه‌ها دخیل می‌کند؛ برای مثال، در حاشیه شهرهای بزرگ شروع به ساخت شهرهای جدید می‌کنند. این شهرهای جدیدی که ساخته می‌شود، نه اقتصادش تأمین است و نه معیشت پایداری دارد. برای مثال، پردیس در میان کوه‌ها ساخته شده است. پس اقتصاد دلالی یک نوع حاشیه‌نشینی عمدی و نوین را تولید می‌کند که از آن سود می‌برد. نابرابری و ناعدالتی را در جامعه افزایش می‌دهد و دلال‌ها ایجادگر بخش مهمی از این حاشیه‌نشینی هستند. ساخت پردیس توجیهی نداشت؛ به‌جای آن می‌شد روستاهای نزدیک پردیس را توسعه دهند. روستاها به‌عنوان هسته مرکزی، امکان توسعه تدریجی را داشتند؛ رشد می‌کردند، سامان پیدا می‌کردند و معنای شهری به دست می‌آوردند. امروزه شهرک‌های اقماری باعث افزایش سرقت شده و زندگی شهری را هم دچار مشکل کرده است. حاشیه‌نشینی یک برنامه جامع می‌خواهد، اما هیچ برنامه جامع و دقیقی برای آن وجود ندارد. زمانی که برنامه مشخص و معینی باشد، تعدادی از طرح‌های عبث کم می‌شود. تولید مسکن جدید بدون پیوست اجتماعی انجام نمی‌شود؛ چیزی که امروزه عکس آن است. منظور از پیوست اجتماعی این است که از زمانی که قرار است طرحی آغاز شود، با متغیرهای اجتماعی کار را شروع کنند و تا حداقل ده سال آینده، پیامدهای اجتماعی آن را پیش‌بینی کنند. افزایش حاشیه بدون برنامه، یعنی افزایش ناامنی اقتصادی، اجتماعی و غیره. در این جنگ چند روزه بین ما و اسرائیل، این حاشیه‌ها ناامنی تولید کرده بودند. به‌طور خلاصه، باید به این موضوع به‌عنوان یک بسته کامل نگاه کرد. نگاه تک‌بعدی برخی از مسئولین و دانشگاهیان صحیح نیست.

یکی از چالش‌هایی که باعث افزایش حاشیه‌نشینی می‌شود، مشکلات اقتصادی است که اتفاق می‌افتد؛ یعنی فساد مالی بالا، خودبه‌خود فقر را تولید و درونی می‌کند. زمانی که فساد افزایش پیدا کرد، صحبت از معنویت، اخلاق اجتماعی، وفاداری و غیره بی‌معنا است. زمانی که فساد افزایش پیدا کند، جاسوسی نیز افزایش پیدا می‌کند. جامعه‌شناسی می‌گوید فقر که افزایش پیدا می‌کند، فساد افزایش پیدا می‌کند و فساد که افزایش پیدا کند، افراد دیگر به دنبال پول هستند و گفتمان‌های سیاسی نمی‌تواند راهکار باشد. سیستم باید بداند که مسئله اقتصادی بزرگ‌تر از سیاست است. مسائل آن‌قدر در هم تنیده‌اند که نمی‌شود مرزشان را مشخص کرد. حاشیه‌نشینی اکنون می‌تواند این بحران‌ها را ایجاد کند.

 

دولت‌ها مناطق حاشیه‌نشین را ظرفیتی بالقوه تلقی کنند

به نظر می‌آید این روند تا وقتی که با چالش جدی در امور روزمره مواجه نشود، به‌عنوان یک خطر شناخته نمی‌شود؟

عنبری: وفاق‌ها حول عناصر مختلف شکل می‌گیرد، اما به معنای تغییر کامل ذهنیت افراد نیست. این وفاق حول سیاست نیز نیست. این یک مشکل جمعی است که فراتر از جناح‌بندی‌های سیاسی و حتی فراتر از مفهوم قدرت قرار می‌گیرد. انسان‌ها در زمان بحران گرد هم می‌آیند. حاشیه‌نشینی یکی از مسائل اصلی است. در تمامی بحران‌های اجتماعی و طبیعی، همچون زلزله‌ها و سیلاب‌ها، بحران دیگری نیز شکل می‌گیرد و آن، ناامنی‌های پس از بحران در کشور است. به‌عنوان نمونه، درباره سرپل‌ذهاب در این زمینه مطالعه کرده و کتاب نوشته‌ام. در شرایط جنگ نیز چنین اتفاقی می‌تواند رخ دهد. سطح تفکر عمومی جامعه ارتقا یافته است، اما همچنان نباید خوش‌بین بود. حاشیه‌هایی به وجود آمده‌اند که با مشکلات مالی و معیشتی جدی روبه‌رو هستند. هنگامی که فشارها افزایش یابد، این افراد در پی رفع گرسنگی و نیازهای فوری خود برمی‌آیند و این مسئله‌ای است که باید به آن توجه کرد.

امروز، واقعاً مسئله حاشیه‌نشینی به یک مفهوم کانونی در مدیریت، حکمرانی سیاسی و اقتصادی ایران بدل شده است. اما پرسش اصلی این است: برای حل مسئله حاشیه‌نشینی یا معضل کلان‌شهری و مادرشهری چه اندیشه‌ای داشته‌ایم؟ گاهی می‌گویم نباید تهران تا این اندازه بزرگ شود و چنین کلان‌شهر و مادرشهری شکل گیرد. در برخی موارد، وجود حاشیه‌های جداگانه و دور از تهران می‌تواند به حل مشکلات کمک کند، نه اینکه این شهر بی‌حساب‌وکتاب بزرگ‌تر شود. ما حتی نمی‌دانیم این شهر چگونه در حال رشد است و هیچ‌کس نیز از روند آن آگاهی دقیقی ندارد. با شهری مواجه‌ایم که ریسک‌پذیری آن از کنترل خارج شده است.

البته مقصودم از کنترل، کنترل نظامی نیست، بلکه کنترل مدیریتی است. آیا واقعاً تصور کرده‌اید شهرداری می‌تواند چنین شهری را به‌صورت تام و تمام مدیریت کند؟ اگر جنگی رخ دهد، چه؟ اما حتی در جنگ گذشته نیز فرایندی وجود داشت که دو یا سه روز پس از آن، مردم همکاری می‌کردند و برای مثال تصمیم گرفته می‌شد تهران تخلیه شود. همان زمان نیز در طول دو شب، ترافیک به‌شدت افزایش یافت. حال تصور کنید زلزله‌ای رخ دهد و دو پل اصلی از کار بیفتد؛ آنگاه شهر کاملاً قفل خواهد شد. این شرایط قابل پیش‌بینی نخواهد بود. آیا ما خود را برای چنین وضعیت‌هایی آماده کرده‌ایم؟ خیر. آیا پدافند غیرعامل داریم؟ خیر. آیا آمادگی داریم که در چنین شرایطی، حاشیه‌ها بر مرکز غلبه یابند؟ خیر.

 

آیا پدیده حاشیه‌نشینی می‌تواند به‌عنوان ابزاری برای کنترل اجتماعی به کار گرفته شود؟

عنبری: خیر. ابتدا لازم است مفهوم «حاشیه» تعریف شود. نباید حاشیه‌ها را ذاتاً منفی در نظر گرفت. دولت‌ها باید این مناطق را نه صرفاً تهدید، بلکه ظرفیتی بالقوه تلقی کنند و راه‌های تبدیل آنها به فرصت را بررسی نمایند. نگاه منفی مطلق به این جوامع، مانع از درک درست کارکردهای آنها خواهد بود.

 

وضعیت حاشیه‌های پیرامونی تهران را چگونه می‌توان ارزیابی کرد؟

عنبری: در تهران حاشیه‌های گوناگونی شکل گرفته است. پرسش اصلی این است که آیا باید این مناطق تنها به خوابگاه‌های جمعیتی تبدیل شوند و صرفاً خدمات پایه دریافت کنند، یا باید نقش‌های اقتصادی و اجتماعی برای آنها تعریف گردد. ادامه حیات اقتصاد محلی و کشاورزی در حاشیه تهران، نمونه‌ای از این نقش‌هاست که نیازمند برنامه‌ریزی جدی است.

 

چه رویکردی برای مواجهه با این شرایط مناسب‌تر است؟

عنبری: زمانی که چنین واقعیتی به‌وجود آمده باشد، لازم است در کوتاه‌مدت تهدیدهای آن به فرصت تبدیل شود و در بلندمدت، اصلاح ساختارها مدنظر قرار گیرد. باید الگوهای نابرابری فضایی و شیوه‌های زیست و تولید که به ایجاد این وضعیت منجر شده‌اند، بازنگری و عادلانه‌تر سامان‌دهی شوند.

 

حاشیه‌ها به‌عنوان فضاهای تولید تعریف شوند

ایجاد استان البرز از شهرستان کرج، نمونه‌ای از مدیریت مثبت حاشیه به شمار می‌آید؟ آیا رسمیت‌بخشی به این شکل را می‌توان مثبت ارزیابی کرد؟

حاشیه‌نشینی ذاتاً بد نیست. عوامل مختلف این وضعیت را تولید می‌کنند. مدیریتی که صورت می‌گیرد، فضایی را ایجاد می‌کند که هر فردی در معرض آن قرار بگیرد، امکان خطایش نیز افزایش خواهد یافت. بنابراین، سیستم شهرها به دلیل اقتصاد نامناسب و متمرکز بودن، به رشد حاشیه‌نشینی در کشور کمک کرده است.

عنبری: برای مدیریت بهتر باید چند سناریو مطرح باشد. یکی از سناریوها، تقسیم کلان‌شهرهای بزرگ و خرد کردن آنها در قالب واحدهای کوچک‌تر اداری است تا مدیریت تسهیل شود. سناریوی دیگر، حفظ ساختار کلان‌شهر و در عین حال جداسازی حاشیه‌هایی است که پیوند اقتصادی مشخصی با شهر ندارند. هر دو الگو می‌توانند بسته به شرایط اجرایی شوند و باید با دقت مورد بررسی قرار گیرند.

 

جداسازی به معنای استقلال بخشیدن به حاشیه‌هاست؟

عنبری: بله، یکی از معانی آن استقلال‌بخشی است. معنای دیگر این است که حاشیه‌ها به‌عنوان فضاهای تولید تعریف شوند تا اقتصاد مصرفی سنگین شهر با تولید پیوند یابد. نمونه روشن آن تره‌بارهای تهران است. طبق قانون، باید محصولات باغ‌های شهریار، احمدآباد مستوفی و لواسان مستقیماً به این مراکز عرضه شود تا باغداران خود میوه را بیاورند و با قیمت مناسب به شهروندان عرضه کنند. اما در عمل، بسیاری از باغداران با مشکل فروش روبه‌رو هستند و محصولات آنها روی زمین می‌ماند و حتی فاسد می‌شود. همچنان واسطه‌ها بخش اعظم سود را در اختیار می‌گیرند و ارتباط مستقیم میان تولید و مصرف شکل نمی‌گیرد.

 

آیا می‌توان برخی از مناطق حاشیه‌ای را به شهرک‌های صنعتی تبدیل کرد؟

عنبری: دقیقاً چنین است. در ادبیات توسعه جهانی، این رویکرد را «راهبرد پیوند شهر و روستا» می‌نامند. می‌توان آن را «راهبرد اتصال تولیدمحور حاشیه و مرکز» یا «راهبرد روستا - شهر» دانست. این الگو امروز در بسیاری از کشورها به‌عنوان راهبردی توسعه‌ای به کار گرفته می‌شود.

 

آیا تجربه یا عزم لازم برای اجرای چنین طرحی وجود دارد؟

عنبری: تجربه چنین برنامه‌ای وجود نداشته و عزم کافی نیز مشاهده نمی‌شود. در برنامه‌ها و اسناد رسمی، تنها در سطح گفتار و شعار مطرح شده است، اما در اجرا پیشرفتی دیده نمی‌شود. ساختار بوروکراتیک بیش از حد دولتی و تعدد نهادهای موازی باعث شده مشخص نباشد چه نهادی مسئولیت اصلی پیشبرد این سیاست را بر عهده دارد.

 

با توجه به این وضعیت، نقش شهرداری‌ها و دولت چگونه تعریف می‌شود؟

عنبری: هیچ تعریف روشنی وجود ندارد. به همین دلیل، هنگامی که بحث انتقال پایتخت مطرح می‌شود، برخی آن را به تمسخر می‌گیرند و می‌گویند چنین چیزی امکان‌پذیر نیست. حتی اگر رئیس‌جمهور نیز بر آن تأکید کند، تجربه‌های گذشته نشان داده توان اجرایی لازم فراهم نیست. این نگاه در ذهن جامعه رسوخ کرده است، مگر آنکه مسیر اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تغییر کند و اصلاحاتی جدی پذیرفته شود. در غیر این صورت، امکان تحقق چنین ایده‌هایی وجود نخواهد داشت.

مهاجرت به‌سوی شهرها همچنان در حال افزایش است و بسیاری از روستاها ظرفیت تولیدی خود را از دست داده‌اند. امروزه بخش قابل توجهی از روستاها به مکان‌هایی مصرفی بدل شده‌اند. نگاه غالب در مدیریت روستا نیز کاملاً شهری است؛ نهادهایی همچون بنیاد مسکن که با الگوی شهرسازی آموزش دیده‌اند، همان منطق را به روستا تحمیل کرده‌اند. در نتیجه، بسیاری از روستاها به ظاهر شهری شده‌اند اما اگر به این روستاها سر زده شود، زیست شهری در آنها دیده نمی‌شود. ساکنان در خانه‌های مدرن نشسته‌اند و با دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون تماشا می‌کنند. این در حالی است که روستا در گذشته مکانی تولیدی بود، بیکاری امری نکوهیده تلقی می‌شد و کار، هویت اجتماعی ایجاد می‌کرد. مجموعه سیاست‌های نادرست طی سال‌های اخیر موجب تغییر این وضعیت شده است. پرسش جدی اکنون این است که چه راهی برای بازگرداندن هویت تولیدی به روستاها وجود دارد. امروز بسیاری از روستاها هویت خود را به‌طور کامل از دست داده‌اند.

 

نخستین گام در حل این مسئله چیست؟ اکنون به یک گره پیچیده تبدیل شده است.

عنبری: دقیقاً، یک گره سردرگم است. گروهی از اندیشمندان بر این باورند که برای تحقق توسعه باید وابستگی به مسیرهای پیشین کنار گذاشته شود. اگر حرکت در همان ریل‌های قبلی ادامه یابد، مشکلی حل نخواهد شد. تغییر ریل ضروری است و این دیدگاه در جهان به‌عنوان یک نظریه غالب شناخته می‌شود. تغییر ریل به معنای برنامه‌ریزی ساختاری جدید است. بخشی از این تحول باید از طریق اجرای نظام آمایش سرزمین تحقق یابد. استان‌ها و نهادهای محلی باید بتوانند ظرفیت‌ها و توان خود را به‌طور مستقل‌تر مدیریت کنند و استقلال نسبی در برابر سطوح ملی داشته باشند. به بیان دیگر، امکان تعامل مستقیم با جهان باید برای استان‌ها فراهم شود، نه اینکه همه امور صرفاً از مسیر مرکز عبور کند. اکنون شرایط به گونه‌ای است که حتی بسیاری از استانداران و مدیران کل در پایتخت ساکن هستند و نه در استان محل مسئولیت خویش.

 

آیا در این زمینه ملاحظات امنیتی و سیاسی نیز وجود دارد؟

در حال حاضر در حاشیه شهرها، جمعیت زیادی گرد آمده‌اند که این جمعیت، به معنای منفی، حاشیه‌نشین نیستند. این افراد، قربانی یک سیستم اجتماعی در کشور بوده‌اند که نتیجه آن، این روابط اجتماعی و این نحوه شهرسازی و روستاسازی است. جامعه‌شناسان در این باره معتقدند که نیروهای اجتماعی هستند که بحران‌ها را می‌سازند، نه اینکه انسان‌ها به‌صورت فردی این بحران‌ها را بسازند.

عنبری: بله، همین‌طور است. بسیاری از مدیران کل در تهران اقامت دارند و این خود نشان‌دهنده ساختاری کاملاً تمرکزگرا است. درحالی‌که مرزهای کشور می‌توانند جاذب جمعیت و دارای ظرفیت بالای تولید باشند، تقریباً هیچ فعالیت مؤثری در آنها صورت نمی‌گیرد. نگاه متمرکز باید تغییر کند و جای خود را به نگاهی کاملاً ضدتمرکز بدهد. شاید نتوان آن را فدرالیسم نامید، اما چیزی شبیه به آن، با آزادی عمل و استقلال نسبی استان‌ها لازم است. در چنین شرایطی، استان هویت می‌یابد، مردم به استان خود افتخار می‌کنند، برای گردشگری برنامه‌ریزی می‌کنند و منابع مالی همان منطقه را در همانجا به کار می‌گیرند. اما اکنون بخش عمده‌ای از منابع استان‌ها، از جمله درآمدهای نفتی، به مرکز منتقل می‌شود و در جای دیگری هزینه می‌گردد، مانند ویلاسازی در شمال کشور. این فرایند، اتلاف گسترده منابع ملی است. نظام روستایی نیز که می‌توانست نقشی در تولید داشته باشد، با این روند به حاشیه رانده شده است.

در بسیاری از روستاهای شمال کشور، در کنار خانه‌های ساده بومیان، ویلاهایی با ارزش میلیاردی ساخته شده است. این روند، سبک زندگی روستایی را متحول کرده و بومیان را به حاشیه رانده است. در عمل، سند دادن به زمین‌ها موجب شده ثروتمندان با خیال راحت اقدام به خرید زمین کنند، درحالی‌که تولیدی در آن مناطق شکل نمی‌گیرد. بخش اعظم اراضی شمال به این شکل تغییر کاربری داده شده است. نتیجه آنکه بومیان احساس فقر و حقارت پیدا کرده‌اند و بسیاری ناگزیر به ترک روستا شده‌اند. اقتصاد مصرفی مبتنی بر دلالی در کشور غالب شده است. حتی به دلالی نوعی ارزش علمی داده می‌شود؛ برای نمونه، در یک خیابان تهران بر بالای پمپ بنزین تابلو نصب کرده‌اند با عنوان «بزرگ‌ترین مبتکر دلالی علمی». دلالی اگر در معنای تجارت و مبادله باشد، اشکالی ندارد، اما تبدیل آن به شالوده اصلی اقتصاد، تولید را از میان برده است. در کشور تنها گروه‌هایی کوچک و خانوادگی از کشاورزان با تلاش فردی همچنان به تولید ادامه می‌دهند و همین، همراه با درآمدهای نفتی، موجب سرپا ماندن اقتصاد شده است. این روش نمی‌تواند آینده را تضمین کند. بنابراین مسیر باید تغییر کند. حل مسائل، از جمله معضل حاشیه‌نشینی، نیازمند تغییرات جدی در ساختار و رویکرد است. با افزودن یا کاستن چند واژه در برنامه‌ها هیچ مشکلی حل نخواهد شد. لازم است کل نظام برنامه‌ریزی و نگاه توسعه بازتعریف شود.

یکی از راهکارهای اساسی آن است که تمامی شهروندان امکان تعامل آزاد و گسترده با جهان داشته باشند. در این صورت، نوعی هم‌افزایی انرژی و ظرفیت ایجاد می‌شود. اگر کارآفرینی در داخل کشور شکل گیرد، باید بتواند به ‌آسانی مشتریان جهانی داشته باشد. برای مثال، زعفران مشهد بدون مانع یا با حداقل موانع به بازارهای جهانی عرضه شود. چنین تعاملی موجب می‌شود تولیدات بومی تقویت گردد و سطح دانش فنی، علمی و کالبدی کشور افزایش یابد.

 

بوم‌گرایی به معنای بستن درها نیست

تحقق چنین رویکردی مستلزم تحولاتی شگرف است...

عنبری: دقیقاً. منظور من از تغییر مسیر، همان تحولات شگرف است. من از جمله کسانی هستم که به بوم‌گرایی باور عمیق دارم. هرچند در ادبیات جامعه‌شناسی، کمتر درباره جامعه‌شناسی بومی سخن گفته می‌شود، اما همواره از توسعه بومی و جامعه‌شناسی بومی دفاع کرده‌ام. با این حال، بوم‌گرایی به معنای بستن درها نیست. بوم‌گرایی یعنی شناخت ظرفیت‌های جهان و شناسایی خلأهای موجود، و پر کردن آن خلأها با بهره‌گیری از مزیت‌های نسبی داخلی.

 

به‌عبارتی باید رفت و برگشت صورت بگیرد.

عنبری: رفت و برگشت. در کشور برندهای کشاورزی بسیار معروف و خاصی وجود دارد که مورد توجه جهان هستند. فرش و پسته نمونه‌هایی از این محصولات مهم هستند، اما حتی محصولاتی مانند گلاب کاشان نیز مورد تقاضای مستقیم خارجیان قرار دارد. این محصولات نه‌تنها ارزش اقتصادی دارند، بلکه دارای هاله‌ای از تقدس و ارزش نمادین نیز هستند. استفاده از این ظرفیت‌ها امکان ایجاد اقتصاد نمادین و درآمدزایی بلندمدت را فراهم می‌کند.

افزایش درآمد اقتصادی مستلزم فرهنگ اقتصادی است. ورود به بازار جهانی باید با نگاه فرهنگی انجام شود تا محصولات کشور نیز فروش یابند. در غیر این صورت، نه فرهنگ کشور معرفی می‌شود و نه کالاهای آن. بدون تعامل، بسیاری از مشکلات قابل حل نیست. هنوز تصمیم جدی در این زمینه اتخاذ نشده است و عزم واقعی برای اجرای این کار وجود ندارد. اقدامات کوچک به‌تنهایی نمی‌توانند تغییرات اساسی ایجاد کنند، زیرا گاهی حمایت و همکاری دیگران لازم است.

یکی از عوامل مهم رشد افراد، ارتباطات بیرونی است. بسیاری از افراد برجسته رشد خود را صرفاً در خانواده تجربه نکرده‌اند؛ حتی در خانواده‌های فقیر، ارتباط با افراد یا مراکز مناسب موجب پیشرفت و ارتقا می‌شود. نیمی از رشد انسان‌ها وابسته به تعاملات بیرونی است.

توانایی و ظرفیت واقعی افراد تا زمانی که ظرفیت دیگران مشاهده نشود، مشخص نمی‌شود. ظرفیت‌ها ماهیتی تطبیقی و مقایسه‌ای دارند؛ باید میزان پیشرفت دیگران سنجیده شود تا سطح واقعی خود قابل تشخیص باشد. در غیر این صورت ممکن است تصور شود که بهترین و برترین هستیم، درحالی‌که میزان رشد دیگران مشخص نیست. آمارها نشان می‌دهد کشورهایی که پیش از این قابل مقایسه با ایران نبودند، رشد اقتصادی قابل توجهی داشته‌اند. آن‌ها با وجود اقتصاد وابسته، مراحل تحولی را طی کرده‌اند و می‌توانند تحولات بعدی را بر اساس آن شکل دهند. ایران نیز باید وارد این فضا شود.

 

مولد دیگر اتفاقات در جامعه است.

بسیاری از مسائل حاشیه‌نشینی، پیچیدگی بنیادین ندارند و می‌توان آن‌ها را با راهکارهای ساده و اولیه مدیریت کرد. دخالت غیرضروری، برنامه‌ریزی پیچیده یا تغییرات مکرر مدیریتی، اغلب وضعیت موجود را بدتر می‌کند. به‌عنوان مثال، در برخی مناطق شهری مانند شهر قدس یا پاکدشت، ساختمان‌های غیرمقاوم و تراکم بالای جمعیت، خطرات جدی در برابر زلزله ایجاد می‌کند. در این شرایط، عدم مسئولیت‌پذیری نهادها نسبت به جان مردم، مشکلات را افزایش می‌دهد.

عنبری: همین طور است. مجموعه‌ای از اتفاقات در کشور، حاصل فرایندهای اجتماعی، تصمیمات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی است. به‌عنوان مثال، تحریم‌های اقتصادی گاهی بر پدیده‌هایی مانند حاشیه‌نشینی تأثیر مستقیم دارند، اما پیوند دقیق این عوامل با یکدیگر به‌طور کامل مطالعه نشده و فهم دقیقی از چگونگی تأثیر آنها وجود ندارد. برای حل این مسائل باید با رویکردی علمی و اخلاقی وارد شد و کار را به کارشناسان و متخصصان سپرد تا نظر دقیق و مبتنی بر تخصص ارائه دهند.

متخصصان گاهی اعلام می‌کنند که تصمیمات لازم برای حل مشکلات، از مجاری فعلی قابل اتخاذ نیست و برخی نهادها توان اجرای آنها را ندارند. چنین اظهارنظری منطقی و مبتنی بر واقعیت است و باید مورد توجه قرار گیرد. متأسفانه، در بسیاری از زمینه‌ها در کشور، تخصص‌گرایی رعایت نشده است. اگر تخصص‌گرایی وجود داشته باشد، بسیاری از تلاش‌ها و زحمات غیرضروری کاهش می‌یابد. بدون تخصص، افراد مجبور می‌شوند برای دست‌یابی به پاسخ‌ها، زمان و انرژی زیادی صرف کنند؛ درحالی‌که متخصصان همان حوزه، به‌صورت طبیعی و با کارآمدی این امور را انجام می‌دهند.

نمونه روشن آن در حوزه توسعه است. بسیاری از نوآوری‌ها و پیشرفت‌ها ناشی از حذف حرکت‌ها و هزینه‌های اضافی است. به‌طور مثال، در فرایندهای تولید، اصلاح روش‌ها و کاهش تلاش‌های بی‌فایده، مصرف انرژی و هزینه‌ها را کاهش می‌دهد و به بهینه‌سازی عملکرد منجر می‌شود. تخصص‌گرایی، خودبه‌خود هزینه‌های اضافی را کاهش می‌دهد و روال مدیریت جامعه را طبیعی‌تر و پایدارتر می‌سازد. توسعه در بسیاری از موارد، ماهیتی خودکار دارد؛ افراد با استقلال فکری و سرمایه‌گذاری محدود، به شکل طبیعی رشد می‌کنند و دخالت بی‌مورد دولت می‌تواند فرایندها را مختل کند.

در جوامع با رویکرد لیبرال، بسیاری از امور فردی، از جمله سیاست‌های مربوط به فراغت یا نشاط مردم، به خود افراد واگذار می‌شود و دولت صرفاً به امور کلان و اصولی می‌پردازد. این رویکرد منجر به کاهش هزینه‌ها و بهینه‌تر شدن مدیریت می‌شود. در زمینه‌هایی مانند حاشیه‌نشینی، دخالت غیرضروری و تدوین برنامه‌ها و سندهای متعدد، اغلب مشکلات را تشدید می‌کند. بسیاری از نهادها صرفاً به نوشتن برنامه‌ها می‌پردازند و اجرای واقعی اتفاق نمی‌افتد.

 

باید سند تحول بنیادین بنویسیم؟

عنبری: وقتی واژه «بنیادین» به کار می‌رود، باید دقت کرد که منظور واقعی چیست. بسیاری از مسائل حاشیه‌نشینی، پیچیدگی بنیادین ندارند و می‌توان آن‌ها را با راهکارهای ساده و اولیه مدیریت کرد. دخالت غیرضروری، برنامه‌ریزی پیچیده یا تغییرات مکرر مدیریتی، اغلب وضعیت موجود را بدتر می‌کند. به‌عنوان مثال، در برخی مناطق شهری مانند شهر قدس یا پاکدشت، ساختمان‌های غیرمقاوم و تراکم بالای جمعیت، خطرات جدی در برابر زلزله ایجاد می‌کند. در این شرایط، عدم مسئولیت‌پذیری نهادها نسبت به جان مردم، مشکلات را افزایش می‌دهد. بدون تضمین مسئولیت دولت در قبال جان و ایمنی شهروندان، بسیاری از اقدامات اصلاحی به نتیجه نمی‌رسد و مردم نیز از رعایت اخلاق مدنی و قوانین تخطی می‌کنند. تمرکز بر مسائل واقعی و ابتدایی مردم، به‌مراتب مؤثرتر از تدوین سندهای کلان است که اغلب تنها حجم کاری اضافی ایجاد می‌کنند.

 

/انتهای پیام/