جامعهشناس : اردشیر گراوند گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ حاشیهنشینی، واژهای که اغلب با سکونتگاههای غیررسمی و فقر در پیرامون کلانشهرها گره خورده، یکی از پیچیدهترین و دیرپاترین معضلات اجتماعی - اقتصادی ایران معاصر است. اما این پدیده، ابعادی فراتر از مرزهای کالبدی و تنگدستی صرف دارد و به بحرانی از جنس هویت و تعلق تبدیل شده است. در گفتوگو با اردشیر گراوند، جامعهشناس و پژوهشگر، مشاور کمیسیون مسئولیت اجتماعی و حاکمیت شرکتی اتاق ایران به بازخوانی این مفهوم پرداختهایم. گراوند حاشیهنشینی را نه یک «طبقه»، بلکه یک «وضعیت» و فرایند میداند که ریشه در گسست انسان از خاستگاه اجتماعی و فقدان «تعلق» به محیط زندگی جدید دارد. از این منظر، حاشیهنشینی میتواند سرنوشت مشترک فردی ساکن در شمال تهران و شهروندی در حومه پرند باشد که هر دو، خود را در شهر میزبان، بیگانه و موقتی میپندارند. گراوند با نگاهی انتقادی، نشان میدهد که چگونه فقر در ایران، بیش از آنکه مسئلهای اقتصادی باشد، پدیدهای اجتماعی است و تا زمانی که این سازوکارهای معیوب اصلاح نشوند، دور باطل تولید فقر و حاشیهنشینی ادامه خواهد یافت. مشورح این گپوگفت در ادامه از منظر شما میگذرد:
اگر فردی از خاستگاه خود جدا شود، حاشیهنشین است
در سالهای اخیر حاشیهنشینی به معضلی جدی بدل شده است. شاید برای شروع بحث بهتر باشد تعریفی از حاشیهنشینی و اینکه چه عواملی، مخصوصاً در جامعه ایرانی، باعث رشد و تقویت حاشیهنشینی میشود، داشته باشیم.
بدون توجه جدی به وجه فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی، اساساً نمیتوان تعریف درستی از حاشیهنشینی ارائه داد. من معتقدم هر آن کسی که از خاستگاه اجتماعی خویش جدا شده و به خاستگاه جدید خود تعلق نیافته باشد، حاشیهنشین است، چرا که با سازوکار فرهنگی - اجتماعی جامعه جدید ارتباط برقرار نمیکند.
گراوند: در کشور ما، تعبیر اولیه از حاشیهنشینی این بود که فردی خارج از مرز قانونی شهر، خانهای بنا کند و در آنجا ساکن شود؛ این معنای اولیه آن بود. بهعبارتی، حاشیهنشین فردی است که خارج از محدوده و مرز شهری سکونت دارد، در مکانی که خدمات زیرساختی و شهرداری به افراد تعلق نمیگیرد. حاشیهنشینی، زندگی در حریم شهری است. حریم شهری یعنی در همسایگی شهر، مرزی را قرار دادهاند تا محدوده شهر مشخص باشد و کسی بیرون از محدوده شهر نتواند خانه بسازد یا در داخل فضای عمومی مانند پارک، مسیل رودخانه، مناطق زلزلهخیز، مسیر شبکههای بزرگ برق و مسیر خطوط انتقال نیرو ساکن شود. اینها تعاریف اولیه حاشیهنشینی بوده است. این تعریف، یک تعریف قانونی، مرزی و کالبدی است تا تعریفی اجتماعی و فرهنگی؛ همچنین بیشتر یک تعریف تصاحبی است. پس از بررسیهای مختلف در کشورهای گوناگون، از جمله ایران، من اساساً متوجه شدم که خیر، این پدیده یک وجه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نیز دارد. بدون توجه جدی به وجه فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی، اساساً نمیتوان تعریف درستی از حاشیهنشینی ارائه داد. من معتقدم هر آن کسی که از خاستگاه اجتماعی خویش جدا شده و به خاستگاه جدید خود تعلق نیافته باشد، حاشیهنشین است، چرا که با سازوکار فرهنگی - اجتماعی جامعه جدید ارتباط برقرار نمیکند. برای مثال، من ۳۶ یا ۳۷ سال است که ساکن تهران هستم اما هنوز فکر میکنم فردا میخواهم به شهر خود بازگردم. در جمعیتشناسی بحثی وجود دارد با عنوان «پتانسیل جابجایی»؛ یعنی فردی که ساکن محلهای است و در آن به دنیا آمده باشد، تعلق ذاتی به آن محله پیدا میکند و حتی اگر از آن محله کوچ کند، همچنان آن تعلق را حفظ میکند. اساساً اگر فردی از خاستگاه خود جدا شود، حاشیهنشین است. تفاوتی ندارد که حاشیهنشین کالبدی باشد یا حاشیهنشین اجتماعی - فرهنگی. به نظر من در شرایط امروز ایران، حاشیهنشین هر آن کسی است که به هر دلیلی به جایی غیر از زادگاهش، به دلایل اقتصادی و اجتماعی، کوچ کرده و به آنجا تعلق انسانی، عاطفی و فعال پیدا نکرده باشد. زمانی که فردی به مکانی تعلق داشته باشد، در برابر تمام عناصر آن احساس مسئولیت میکند؛ اما زمانی که تعلق به شهر وجود نداشته باشد، جز در چهارچوب خانه خود در طبقهای از یک واحد مسکونی، تعلقی ندارد.
با این تعریف، افراد هم از مکانی که به آن تعلق دارند جدا هستند و هم به مکانی که در آن زندگی میکنند تعلق ندارند.
گراوند: قطعاً جدا هستند. با توجه به تعاریف موجود، به زعم من امروز تهران برای کسی نیست. در سال ۱۳۹۵ همراه با یک شرکت، به شکلی حرفهای مطالعاتی در حوزه حاشیهنشینی ایران انجام شد. به این نتیجه رسیدم که حاشیهنشین هر آن کسی است که تعلقی ندارد، بهاجبار از سرزمین دیگری جدا شده است و ممکن است روزی که آن اقتضا به پایان برسد، از اینجا برود.
وضعیت اقتصادی کنونی جامعه ایرانی تا اندازه زیادی حاشیهنشینی را تقویت میکند. مشکلات اقتصادی در حاشیهنشینی تا اندازه زیادی بروز پیدا کرده است. افراد به دلیل مسئله اشتغال جابجا میشوند. بهعبارتی آنها مجبور هستند محل زندگیشان را تغییر دهند و در جایی ساکن شوند که نسبت به آن تعلق خاطر ندارند، اما شاید شرایط اقتصادی چاره دیگری برایشان باقی نمیگذارد.
گراوند: در نظام برنامهریزی کشور که مسئول آن سازمان برنامه یا معاونت برنامهریزی و امور شهری است، باید به گونهای برنامهریزی شود که فعالیت افراد در سکونتگاه خودشان محقق شود، مگر در موارد استثنائی و محدود، جابجایی صورت بگیرد. جابجایی جمعیت در سکونتگاه نیازمند سیستم حمل و نقل شهری است. این سیستم باید به گونهای باشد که افراد بهراحتی به همهجا دسترسی پیدا کنند؛ یا امروزه با تکنولوژی جدید باید دورکاری تعریف شود تا حجم جابجایی جمعیت کاهش یابد. به گواه آمار، بین سالهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۵ حدود ۴۰۰ هزار نفر خالص جمعیت وارد مجموعه شهری تهران شدند؛ در میانه سالهای ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۵، ۴۰۰ هزار نفر؛ سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۵، ۶۰۰ هزار نفر؛ ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۵، ۳۰۰ هزار نفر و از ۱۳۹۵ تا کنون، ۶۰۰ هزار نفر دیگر وارد مجموعه شهری تهران شدهاند.
بین سالهای ۸۵ تا ۹۵ شاهد کاهش این آمار هستیم و پس از آن، این سیر مجدداً افزایش پیدا میکند. دلیل این افتوخیز چیست؟
گراوند: دلیل این است که همه امکانات و فرصتها در مجموعه شهری تهران متمرکز است. هر کسی در هر جای ایران با مدرک بالای لیسانس، حتماً باید برای کار به تهران بیاید، زیرا فعالیتی متناسب با آن مدرک در شهر او تعریف نشده است. زمانی که نام تهران را مرکز نهادند، این نام برای تهران باری از بزرگی به همراه داشت. کسانی که این نام را بر تهران نهادند، خود از این نام ترسیدهاند و این وضعیت را دشوارتر کردند.
نکته بعدی این است که دیگر مراکز استانها نیز با حاشیهنشینی درگیر شدهاند. وضعیت مراکز استانها از تهران بدتر است. الگوی اشتباه تهران در مراکز دیگر استانها هم به کار گرفته شد؛ در مرکز استان، همه خدمات متمرکز است. در مراکز استانها نسبت به شهرهای دیگر استان، کار و شغل وجود دارد اما مدیریت و توزیع آن اشتباه است. نظام برنامهریزی کشور باید در قالب «آمایش سرزمین»، فضا و فعالیت انسان را تعریف کند. باید از جابجاییهای اضافی جلوگیری شود.
با این توضیحات، مهاجرت پدیدهای خطرناک است و موجب مشکلات فراوان میشود؟
اساساً اگر فردی از خاستگاه خود جدا شود، حاشیهنشین است. تفاوتی ندارد که حاشیهنشین کالبدی باشد یا حاشیهنشین اجتماعی - فرهنگی. به نظر من در شرایط امروز ایران، حاشیهنشین هر آن کسی است که به هر دلیلی به جایی غیر از زادگاهش، به دلایل اقتصادی و اجتماعی، کوچ کرده و به آنجا تعلق انسانی، عاطفی و فعال پیدا نکرده باشد.
گراوند: مهاجرت پدیده بدی نیست و گاهی نیاز است و باید صورت بگیرد، اما حجمی از مهاجرت قابل قبول است، نه بیشتر از آن. تا زمانی که قاعده نسبت جنسیتی و زیرساختها تحت تأثیر قرار نگیرند، مهاجرت مشکلی ندارد. نسبت جنسیتی در یک جامعه سالم، ۱۰۳ مرد بهازای ۱۰۰ زن است. در یک جامعه سالم و عادی، این نسبت برقرار است. زمانی که حجم جابجایی جمعیتها زیاد باشد و تعداد مردان و زنان تغییر کند، جامعه دچار فساد میشود و با یک جامعه سرطانی مواجه میشویم. در برخی مناطق تهران، نسبت مردان ۹۲ تا ۹۶ بهازای ۱۰۰ زن است و این اولین گام در برهم خوردن نسبت جنسیتی است، چون تمام دختران جوان در سراسر کشور، از آنجایی که در محل زندگی خود کار پیدا نکردهاند، مجبور به جابجایی میشوند. دختران وارد تهران میشوند، نسبت جنسیتی برهم میخورد و باعث میشود تجرد قطعی اتفاق بیفتد. بهعبارتی، تهران شهری «دختردوست» است، اما شهری مانند عسلویه یا یزد، «پسردوست» است.
قاعده دوم، مختل شدن زیرساختها تحت تأثیر جمعیت است. در تهران هر اندازه مدرسه، بیمارستان، درمانگاه، مراکز تفریحی و… ساخته میشود، باز هم با کمبود مواجه است، چرا که جمعیت زیاد است و حاصل تقسیم زیرساخت بر جمعیت ضرب در یک سرانه، نشاندهنده کمبود است. برای مثال سرانه بهداشتی - درمانی هرچه ساخته میشود، باز هم کم است. زمانی که سالانه ۶۰۰ هزار نفر جمعیت وارد شهر میشود، امکان تأمین نیازهای این تعداد غیرممکن است و موجب فشار بر زیرساختها میشود. این موضوع باعث اختلاط فرهنگی و اجتماعی میشود؛ برای مثال ازدواجهای ناهمگون و ناهمسان صورت میگیرد یا رفتارهای غیرقابل پیشبینی از افراد در جامعه سر میزند که تبعات نامطلوبی به همراه دارد. نظام برنامهریزی باید این را مدیریت کند تا جمعیت از محل زندگیاش جابجا نشود. همچنان این الگوی تهران در ارائه خدمات، در استانهای دیگر نیز پیاده میشود. ترافیک، آلودگی هوا، اختلاط فرهنگی، همه تبعات این مدیریت اشتباه است.
در تهران بیش از ۹۰ درصد حاشیهنشین وجود دارد
دچار یک دور باطل میشویم...
گراوند: بله، این یک دور باطل است. نظام برنامهریزی و اجرایی کشور هیچگونه مداخلهای نمیخواهد انجام دهد، چرا که انتخاب مسیر تغییر، دشوار است. همه دولتها آمدهاند و مبلمان خانه را تغییر دادهاند، بهجای آنکه سعی کنند خود خانه را جابجا کنند. هیچ دولتی جرئت نمیکند خانه را جابجا کند، چرا که دوره مسئولیتشان کوتاه است و اساساً دولتها میلی به این کار ندارند. این مشکل اما به نفع خیلیها است. مهاجرت و حاشیهنشینی پیامدهایی را نیز به بار میآورد؛ برای مثال اینکه شهرستانهای دور که جمعیت از آنها خارج میشود، زیرساختهایش آزاد میشود؛ معلم مازاد پیدا میکنند، مدارس خالی میشود، کلاسهای درس کوچکتر میشود، درمانگاهها مراجعان کمتری پیدا میکنند و غیره.
ویژگی روانی مهاجرت، چسبندگی آن است؛ یعنی وقتی فردی مهاجرت میکند، گاهی بقیه اعضای خانواده هم به دنبال او مهاجرت میکنند. در نهایت نیز، خانواده مبدأ متخلخل میشود و خانواده مقصد نیز هیچگاه شکل نمیگیرد. ماهیت خانواده، پدر و مادر هستند. معمولاً پدر و مادرها و بزرگترها جابجا نمیشوند و در شهرستانهای دورتر هستند و خانوادههایی که مهاجرت میکنند، جدا، بیهویت و بیپیوند میشوند. این راه غلطی است که همچنان ادامه دارد.
در خصوص شهر تهران از نظر من تهران بیش از ۹۰ درصد حاشیهنشین هستند. حاشیهنشین در معنی کسی که پیوندی با نظام اجتماعی فرهنگی که در آن زیست میکند نداشته باشد و احساس مسئولیت در برابر آن نمیکند. روزهای تعطیل در تهران بیش از سه میلیون ماشین یعنی شش و نیم میلیون نفر تهران را ترک میکنند. در دوران تعطیلات تهران یک شهر ارواح میشود، یک کالبد پوک است. به نظرم ۹۰ درصد اهالی تهران حاشیهنشین هستند. اما هرندی یا دره فرحزاد را حاشیهنشین به حساب میآورند.
نقش دولت بهعنوان نهاد اجرایی کشور در این مسئله مهم است. دولتها تا امروز چگونه عمل کردهاند؟
گراوند: در ترکیب نهادی ما، نقش دولتها مهم نیست؛ نقش حکومت مهم است. یک تفاوت ظریف وجود دارد که هنوز رفع نشده است؛ حکومت آن بخشی است که همیشه ثابت است و دولت آن بازیگر اقتصادی و اجتماعی است که مجری امور و در حال تغییر است. علاوه بر این، ۶ بازیگر دیگر نیز در هر کشوری فعال هستند: ۱) مردم، ۲) بخش خصوصی، ۳) نهادهای عمومی مانند شهرداریها و بنیادها، ۴) دولت، ۵) نهادهای بینالمللی و ۶) تشکلهای غیردولتی. این شش مورد در کنار دولت قرار دارند. برای مثال، در کنار وزارت بهداشت و درمان، بیمارستانهای خیریه و نهادهای عمومی نیز وجود دارند. برای این ۶ بازیگر باید فعالیتی تعریف شود و تقسیم کار صورت بگیرد. برای نمونه، در مسئله آموزش، ممکن است بخش خصوصی مدرسه بسازد، نهادهای عمومی مدرسه بسازند، خیرین مدرسه بسازند، و نهادهای بینالمللی مدرسه بسازند. در کنار این موارد، ممکن است دولت نیز مدرسه بسازد. دولت یک پیمانکار بزرگ است، اما متولی اصلی، حکومت است. اقتضائات حکومت دست و پای همه این ۶ بازیگر را بسته و اختیارات را به دولت داده است.
نهادی باید به نام سازمان برنامه و بودجه وجود میداشت که کارها را تقسیم میکرد، هر فعالیتی را بین بازیگران تقسیم میکرد، و خود این سازمان نیز آنها را مدیریت میکرد تا به نتیجه برسد. اما در ایران، سازمان برنامه در اختیار دولت است و مادامی که آن سازمان برنامه در اختیار یکی از بازیگران باشد، نمیتوان امیدی داشت که کاری اصلاح شود. در ایران، دولت عامل بیشتر مشکلات است و توقعها از دولت این است که این مشکلات را برطرف کند. نتیجه کلی بحث من این است که در تهران بیش از ۹۰ درصد حاشیهنشین وجود دارد و اینکه به نظرم حاشیهنشینی، امری کالبدی نیست، بلکه هر آن کسی که در سرزمینی زندگی کند اما تعلق عاطفی، حسی، آبادگرانه و فعال به آن منطقه نداشته باشد، این فرد حاشیهنشین است. فردی که هر روز قصد رفتن داشته باشد، حاشیهنشین است. در حال حاضر، جماعتی عظیم در سازوکار زندگی اجتماعی - فرهنگی، امکان زیست نداشته و ندارند. افراد از محل زندگی خود جدا شده و در جای دیگری مستقر شدهاند؛ هم اینجا را نابود کردهاند و هم آنجا را از بین بردهاند. مقصر نیز دولتها هستند و پیش از اینها، حکومت مسئول آن است، زیرا حکومت باید در این شرایط مداخله میکرد، اما نکرد.
پس قدم اول باید توسط حکومت برداشته شود تا شاهد کاهش مشکلات باشیم؟
گراوند: حکومت باید در قدم اول، سازمان برنامهای مستقل را طراحی کند و برنامهای ارائه دهد که برای همه ایران باشد، نه فقط برای مجموعه شهری تهران. مهم است که توجهی به این آمار نیز بیندازیم: در تهران ۳۶ درصد متولد تهران هستند؛ در پردیس ۸ درصد متولد پردیس هستند؛ در شهریار ۱۲ درصد متولد شهریار هستند؛ در اندیشه ۱۰ الی ۱۲ درصد متولد اندیشه هستند؛ در کرج ۴۰ درصد متولد کرج هستند. این یعنی بیشتر افراد، حاشیهنشین هستند. اما کسی که در مناطق حاشیهای زندگی میکند، این حاشیهنشینیاش مضاعف است؛ بهطور مثال ساکنان رباطکریم، اندیشه، پرند؛ این یک حاشیهنشینی مضاعف است.
طبق بحثهایی که شما تا الان داشتید، این حاشیهنشینی یک طبقه نیست، یک وضعیت است؛ بهعبارتی، فرایندی سپری شده تا به این وضعیت رسیده است؟
گراوند: بله، حاشیهنشینی یک فرایند است. تا زمانی که تصور بر این باشد که از حاشیهنشینی، طبقه استخراج میشود، نمیتوان آن را بهدرستی اصلاح کرد. ممکن است فردی در شهرستان خود، یک شخص ثروتمند باشد که مهاجرت کرده و امروز نیز در منطقه دو تهران زندگی کند، اما آنجا را نابود کرده، میلیاردها تومان سرمایه از آنجا خارج کرده است درحالیکه تعلقی به شهر نیز ندارد. در شهر، فقط مصرفکنندهای است که ثروت دارد و از آن ثروت استفاده میکند.
در ایران، حاشیهنشین آن کسی نیست که فقیر است
پیشتر اشاره کردید تا زمانی که به حاشیهنشینی به چشم یک طبقه نگاه شود، مشکل حل نمیشود. با این تعبیر، حاشیهنشینی طبقه نیست؛ یعنی حاشیهنشینی نسبتی با طبقه فرودست جامعه ندارد؟ تصورها بر این است که حاشیهنشینی زاییده طبقه فرودست جامعه است.
در سال ۱۳۹۵ همراه با یک شرکت، به شکلی حرفهای مطالعاتی در حوزه حاشیهنشینی ایران انجام شد. به این نتیجه رسیدم که حاشیهنشین هر آن کسی است که تعلقی ندارد، بهاجبار از سرزمین دیگری جدا شده است و ممکن است روزی که آن اقتضا به پایان برسد، از اینجا برود.
گراوند: این تصور صحیح نیست؛ آنها قشر فقیر جامعه هستند که خارج از دایره توجه قرار دارند. اساساً نظام اقتصادی - اجتماعی بیمار این افراد را از چرخه دسترسی به منابع موجود، بیرون میاندازد. این قشر بیرونافتاده از چرخه مالی، تا زمانی که نگاهها اصلاح نشود، وضعیتشان بهبود نمییابد. دو موضوع وجود دارد: فقیر و حاشیهنشین. به نظر من در ایران، حاشیهنشین آن کسی نیست که فقیر است. در مدل برنامهریزی اقتصادی و اجتماعی کشور، حاشیهنشین در گروه فقر محاسبه میشود. در طول ۶۰ سال، اقتصاد در اختیار نگاههایی بوده که باعث شدهاند جامعه در فقر باقی بماند. امر اقتصادی، تنها یک بحث اقتصادیِ پولی و مالی نیست؛ موضوع اقتصادی ایران، بیشتر اجتماعی است تا اقتصادی. مسائلی مانند فقر و حاشیهنشینی در ایران، در قالب وجوه اجتماعی است تا اقتصادی، اما مسئولین و صاحبان اندیشه در امور مربوط فکر میکنند همه مشکلات، اقتصادی است. افراد جامعه احساس ناامنی اجتماعی، بیعدالتی و… میکنند؛ این روزها افراد جابجا میشوند تا به منابع اجتماعی دسترسی داشته باشند. در نتیجه، به نظرم فقر نظام اجتماعی مهم است و برای حل فقر اقتصاد، باید آن را حل کنند. با پول نمیتوان مسئله اقتصاد را حل کرد. زمانی که افراد احساس ناامنی کنند، سرمایه را سرمایهگذاری نمیکنند و این امری اجتماعی و فرهنگی است. زمانی که سرمایه برای کار و تولید استفاده نشود، جوانان کار نمیکنند؛ وقتی کار نکنند، فقیر میشوند؛ وقتی فقیر شوند، ازدواج نمیکنند؛ زمانی که ازدواج هم کنند، صاحب فرزند نمیشوند. شما فکر میکنید مسئله اقتصادی است، اما به نظرم تا این سازوکار وجود دارد، اصلاح به این راحتیها ممکن نیست.
در زمان پهلوی، تمام منابع به ترتیب در تهران، شهرهای مهم، مراکز استانها و سپس شهرستانهای بزرگ قرار داده شد. در این زمان، مهاجرت شروع شد. در سال ۱۳۵۵، هفت میلیون و ششصد هزار نفر از جمعیت کشور در طول ده سال جابجا شدند، یعنی ۲۲ درصد از کل جمعیت کشور مهاجرت کردند که تعداد زیادی از آنها در حاشیه شهرها زندگی میکردند. این مشکل از خیلی قبلتر بوده است. در نظام برنامهریزی اقتصادی و اجتماعی ایران، به دنبال راهحل نیستند، بلکه به دنبال منافع بیشتر هستند. در مسئله مدیریت سرزمین موفق نبودهایم.
طبق فرمایش شما، از زمان پهلوی این موضوع جدیتر شده است، اما تلاش و ارادهای برای حل این مشکلات وجود نداشته است.
گراوند: هم اراده نبوده و هم منفعلانه عمل شده است. برای مثال، برای حل مشکل آب شهر اصفهان، از کوهرنگ لولهکشی شده، اما مؤثر نبوده است. در کنار این موضوع، جمعیت اصفهان نیز در حال افزایش است. بهجای اینکه این مشکل را مدیریت کنند، منفعلانه از سراسر کشور برای اصفهان آب میآورند، اما نهتنها مشکل حل نشده است، بلکه حاشیهنشینی هم در حال افزایش است. سیستم مداخلهگری در ایران درست عمل نمیکند و من بهعنوان یک پژوهشگر، امیدی به این شیوه حل مسئله ندارم. سیستمی وجود ندارد که بر اساس آن بتوانیم مسائل را حل کنیم؛ اغلب بازیگران این میدان به دنبال منافع خود میگردند. همه به این سیستم چسبیدهاند و آن را رها هم نمیکنند، درحالیکه زندگی خود را نابود میکنیم. صد نهاد ایجاد شده است که یک مسئله را حل کنند، اما این مسئله حل نمیشود، چرا که یک هدف مشترک وجود ندارد. هدف مشترک همه، منافع خودشان است. منافع نظام اجتماعی در نظر گرفته نمیشود. همه یکدیگر را مقصر این وضعیت معرفی میکنند.
حاشیهنشینی همیشه و همهجا یک چالش بوده یا سیاستگذاریها آن را به یک چالش تبدیل کرده است؟ بهعبارتی از زاویهای دیگر، حاشیهنشینی میتواند پیوندی با گسترش و بزرگتر شدن شهرها داشته باشد. تجربه بقیه کشورها از این ماجرا چیست؟
گراوند: همهجا شبیه هم نیست. کشورهایی که نظام برنامهریزیشان فاقد عدالت توزیعی است، دچار مشکل میشوند. این چالش برای کشورهای نفتی و تمرکزگرا است. اساساً تمرکز پول آنجایی است که قدرت وجود دارد؛ به همین تناسب، هر چه از شهر تهران دورتر شویم، جادهها خرابتر میشود و غیره. در دیگر کشورها مانند کشورهای اروپایی، مهاجرت صورت میگیرد، اما تناسب به هم نمیخورد؛ نسبت جنسیتی به هم نمیخورد و زیرساختها تحت تأثیر قرار نمیگیرد. در تمام دنیا، نسبت جنسی در بدو تولد ۱۰۶ پسر در مقابل ۱۰۰ دختر است. درصد مرگومیر نوزادان پسر بیشتر است، بهاضافه اینکه پسرها شغلهای پرخطر دارند، دو درصد میمیرند و یک درصد ممکن است مهاجرت کنند؛ در یک جامعه سالم باید ۱۰۳ مرد و ۱۰۰ زن وجود داشته باشد. نقش مادری خیلی مهم است، پس باید جامعه سالم بماند. در آمار شهر تهران، این نسبت تناسب ندارد. در تهران ۹ مرد کم داریم و این امر به تجرد قطعی تبدیل میشود؛ یعنی زنان بالای ۳۰ یا ۴۵ سال ازدواج نمیکنند و فساد جنسی افزایش پیدا میکند. پس مهاجرت در جایی مشکلساز میشود که از نظر اجتماعی و فرهنگی، نسبت جنسیتی به هم بخورد و زیرساختها پاسخگوی جمعیت نباشد.
تا به اینجا درباره تعریف حاشیهنشینی صحبت کردیم. حال اگر بخواهید بگویید عوامل تقویتکننده حاشیهنشینی در شهرهای بزرگ، بهخصوص تهران چیست؟
الگوی اشتباه تهران در مراکز دیگر استانها هم به کار گرفته شد؛ در مرکز استان، همه خدمات متمرکز است. در مراکز استانها نسبت به شهرهای دیگر استان، کار و شغل وجود دارد اما مدیریت و توزیع آن اشتباه است. نظام برنامهریزی کشور باید در قالب «آمایش سرزمین»، فضا و فعالیت انسان را تعریف کند. باید از جابجاییهای اضافی جلوگیری شود.
گراوند: واگذاری بیدلیل داراییهای تهران و تمرکز اختیارات در تهران است. من به این نکته اشاره کردم؛ نیازی به جابجایی پایتخت نیست؛ اختیارات را به شهرها واگذار کنند، مشکلات بهصورت خودکار حل میشود. در سطح استانی و شهرستانی، استانداری اختیار کامل ندارد؛ استاندارها در وزارتخانهها تلاش بسیاری میکنند تا کاری برای شهر یا استان خود انجام دهند. اختیار زندگی مردم یک شهر دیگر، در تهران چه میکند؟! نفتگرایی اقتصاد باعث میشود تا پول نفت فقط در تهران تمرکز پیدا کند و اختیارات هم در دست مرکزنشینها باشد. البته این مشکل امروز نیست؛ نظام پهلوی این کار را شروع کرد. حتی انقلاب اسلامی نیز در پاسخ به همین تمرکزگرایی پهلوی بود، اما همان رویه معیوب ادامه یافت.
جامعهشناسی چه آیندهای برای حاشیهنشینی در سالهای پیشرو ارائه میدهد؟
گراوند: به نظر من، چشمانداز پدیده حاشیهنشینی در بیست سال آینده چندان امیدوارکننده نیست. ما با بحرانهای جدی زیستمحیطی، فرونشست زمین، کمبود منابع آب و برق، و ضعف زیرساختهای شهری مواجه هستیم. توان اکولوژیکی یا بومشناختی تهران، پاسخگوی این حجم از جمعیت نیست و بازتوزیع جمعیت و منابع، ضرورتی حیاتی است. توسعه بیضابطه، ناکارآمدی در مدیریت شهری و عدم برنامهریزی برای بازسازی بافتهای فرسوده، آینده پایداری برای شهر و حاشیهنشینان رقم نخواهد زد. در چنین شرایطی، سخن گفتن از بیست سال آینده، بدون تغییرات اساسی، بیشتر به خیالپردازی شباهت دارد.
/انتهای پیام/