بازاندیشی در مفهوم جنگ ترکیبی به قلم اندرو مامفورد؛

ابهام به‌مثابه سلاح!

ابهام به‌مثابه سلاح!
ابهام، چهره پنهان جنگ‌های قرن بیست‌ویکم است. آنچه امروز «جنگ ترکیبی» نامیده می‌شود، نه نبردی نو بلکه بازتابی از تحولی عمیق در شیوه اعمال قدرت است؛ جایی که مرز میان جنگ و صلح، واقعیت و فریب، سیاست و عملیات نظامی در هم می‌آمیزد. در این میدان نامرئی، قدرت نه با گلوله، بلکه با روایت، فناوری و سردرگمی اعمال می‌شود و همین ابهام، به مهم‌ترین سلاح دوران ما بدل شده است.

گروه فرهنگ وهنر«سدید»؛ «اندرو مامفورد» [1] - استاد مطالعات جنگ در دانشکده سیاست و روابط بین‌الملل دانشگاه «ناتینگهام» و عضو گروه کارشناسی مرکز تهدیدات ترکیبی اتحادیه اروپا - در مقاله مهمی که انتشارات دانشگاه کمبریج به‌عنوان یک ناشر علمی و قدیمی‌ترین انتشارات دانشگاهی جهان آن را منتشر کرده است، به موضوع جنگ ترکیبی، تعریف و ابعاد مختلف آن می‌پردازد. وی در این مقاله، به بررسی ابهام به‌عنوان جوهره جنگ ترکیبی می‌پردازد تا آن را با بستر سیاست بین‌الملل آشتی دهد. هدف این مقاله، پر کردن خلأهای موجود در ادبیات علمی این حوزه و تبیین ماهیت جنگ ترکیبی نه به‌عنوان مفهومی مستقل، بلکه به‌مثابه نشانه‌ای از دگرگونی در محیط سیاست بین‌الملل است. این مقاله بر سه ستون استوار است که ساختار استدلال اصلی نویسنده را شکل می‌دهند: ستون نخست به خلأ موجود در ادبیات کنونی درباره جنگ ترکیبی می‌پردازد و نشان می‌دهد که مباحث موجود بیش از اندازه بر پویایی‌های نظامی و میدانی تمرکز دارند و از جنبه سیاسی آن غفلت می‌کنند. ستون دوم به تبیین جوهره، ویژگی‌ها و کارکرد ابهام در جنگ ترکیبی اختصاص دارد و ستون سوم، به بررسی کاربرد عملی جنگ ترکیبی به‌عنوان شیوه‌ای از جنگیدن قدرت‌های بزرگ می‌پردازد.

 

جنگ ترکیبی منتخبِ جنگ‌های جدید

آغاز جنگ اوکراین در سال ۲۰۱۴، موجب احیای دوباره مطالعات پیرامون جنگ ترکیبی شد؛ به‌ویژه در مورد چگونگی استفاده قدرت‌های بزرگ از آن برای دستیابی به اهداف سیاسی نهایی خود. رویدادهای آن جنگ، نشانگر طراحی عملیاتی دقیقی از سوی فدراسیون روسیه بود که عناصر سخت‌افزاری (kinetic) و نرم‌افزاری (non-kinetic) را در توالی زمانی و در فضاهای کلیدی باهدف تضعیف قدرت دفاعی و خنثی‌کردن واکنش‌های آستانه‌ای ترکیب کرده بود.

هم‌زمان، چین نیز با بهره‌گیری از طرح عملیاتی مشابهی توانسته است در دریای جنوبی چین دستاوردهای سرزمینی به دست آورد، بی‌آنکه با چالش سیاسی - نظامی عبور از آستانه درگیری روبه‌رو شود. این دو رویکرد، ما را بر آن داشت تا ماهیت این طرح عملیاتی و دلایل به‌کارگیری آن در بستر تاریخی مشخص را بررسی کنیم.

این مقاله به مطالعه یک ابهام به‌عنوان جوهره جنگ ترکیبی در چارچوب نظام بین‌المللی کنونی می‌پردازد. ما پژوهشی گسترده در مباحث دانشگاهی درباره جنگ ترکیبی، جنگ در «منطقه خاکستری» و دیگر اشکال جنگ نامتقارن انجام داده‌ایم. پژوهش خود را با طرح تاریخی از نظریه جنگ ترکیبی آغاز می‌کنیم که به پیش از جهش چشمگیر آن از سال ۲۰۱۴ بازمی‌گردد. با تکیه بر این تاریخچه، ویژگی‌هایی را که پژوهشگران این حوزه شناسایی کرده‌اند، بازسازی می‌کنیم و مفهوم «ابهام» در جنگ ترکیبی را پیشنهاد می‌دهیم.

نویسندگان به نقدهایی که نسبت به مفهوم جنگ ترکیبی مطرح شده، آگاه‌اند. برای مثال، «کالین گری» [2] نسبت به ایجاد «آشفتگی مفهومی» هشدار داده و «دونالد استوکر» [3] و «کریگ وایت‌ساید» [4] حتی خواستار حذف این اصطلاح از واژگان راهبردی شده‌اند. بااین‌حال، مطالعه ما درباره ابهام، بیشتر از منتقدان جنگ ترکیبی و نه از طرف‌داران آن، الهام گرفته است. ما نیز به کاستی‌هایی اذعان داریم که در مباحث دیگر مطالعات راهبردی نیز مشاهده می‌شود. با این همه، اصطلاح «جنگ ترکیبی» و «تهدید ترکیبی» هم در حوزه دانشگاهی و هم در سیاست‌گذاری به کار می‌رود. دولت‌های ایالات متحده، بریتانیا، استرالیا، فرانسه و آلمان، همچنین ناتو و اتحادیه اروپا، همگی به طور گسترده از این مفهوم استفاده کرده‌اند. ازاین‌رو، هدف این مقاله دفاع از اعتبار هستی‌شناختی جنگ ترکیبی در برابر شکاکان نیست، بلکه تمرکز بر ارتقای درک عملی از این مفهوم پرکاربرد در دوران معاصر است.

در اینجا بحثی درباره «اصطلاحات تازه» مطرح نیست؛ بلکه ما به چالش غنی‌سازی مفاهیمی می‌پردازیم که با واقعیت‌های راهبردی، عملیاتی و تاکتیکی دولت‌های امروز سازگار باشند. هدف این پژوهش، شناسایی دلایلی است که چرا جنگ ترکیبی به‌عنوان روش برگزیده در جنگ اوکراین و ابزاری برای پیشبرد منافع در دریای جنوبی چین به کار گرفته شده است.

جنگ ترکیبی را نه «جنگی نو» و نه «مرحله بعدی» در تحول منازعات مسلحانه بلکه گزینه‌ای در دست قدرت‌های بزرگ برای تحقق اهداف سیاسی در دوره‌ای از رقابت و بی‌اعتمادی فزاینده می‌دانیم.  

ما جنگ ترکیبی را نه «جنگی نو» و نه «مرحله بعدی» در تحول منازعات مسلحانه، بلکه گزینه‌ای در دست قدرت‌های بزرگ برای تحقق اهداف سیاسی در دوره‌ای از رقابت و بی‌اعتمادی فزاینده می‌دانیم. ازاین‌رو، ابهام را ویژگی تعیین‌کننده این نوع جنگیدن معرفی می‌کنیم. ما جنگ ترکیبی را راهبرد نمی‌دانیم، بلکه آن را مفهومی در حوزه «هنر عملیاتی» تلقی می‌کنیم. بر پایه تعریف «لارنس فریدمن» [5]، راهبرد «هنر خلق قدرت» است؛ امری که خودش ویژگی خاصی ندارد، بلکه بر برتری سیاست متکی است؛ بنابراین، جنگ ترکیبی تنها زمانی به کار گرفته می‌شود که پاسخ‌گوی اهداف سیاسی بازیگران درگیر باشد. ابهام، این مفهوم عملیاتی را از طریق پیوند مفهومی میان سطح راهبردی در بالا و سطح تاکتیکی در پایین مرتبط می‌سازد.

مطالعه رابطه میان نظام بین‌المللی و شیوه جنگیدن، مستلزم رویکردی میان‌رشته‌ای است؛ رویکردی که در مطالعات راهبردی نیز مورد توجه است. این امر نیازمند برقراری پیوند منطقی میان راهبرد کلان و تاکتیک‌هاست. با توجه به وضعیت کنونی ادبیات مربوط به جنگ ترکیبی که بیش از حد بر نتایج دکترینال متمرکز است، چنین رویکردی نقطه شروعی معتبر برای ارائه سهمی اصیل در حوزه‌ای است که ذاتاً با تحولات نظام جهانی پیوند دارد. ازاین‌رو، ما خواستار گسست از روندی هستیم که در آن، انواع جنگ صرفاً به الزامات راهبردی و تاکتیکی در منازعات خاص محدود می‌شود.

هدف این مقاله آن است که نشان دهد رقابت راهبردی میان قدرت‌های بزرگ، ابهام می‌آفریند و این ابهام در قالب جنگ ترکیبی متجلی می‌شود. احیای قدرت روسیه و صعود چین به‌عنوان رقبای راهبردی ایالات متحده به نوآوری در شیوه‌های جنگیدن انجامیده است. دگرگونی در نظم بین‌المللی همواره موجب تغییرات جزئی یا اساسی در ماهیت جنگ شده است. این پژوهش نشان می‌دهد که گذار ناتمام از یک نظام تک‌قطبی به دوره رقابت قدرت‌های بزرگ، نه به رویارویی نظامی آشکار و نه صرفاً به تداوم مداخله‌گری منجر شده است. جنگ ترکیبی، حاصل شرایط زمان و مکان است، نه صرفاً بازنمایی انتزاعی از رفتار در جنگ.

 

جنگ ترکیبی در نظریه و عمل

مفهوم جنگ ترکیبی نتیجه چالش‌هایی است که از محیط راهبردی کنونی سرچشمه می‌گیرد. این مفهوم در پی آن است که ترکیبی تازه از ویژگی‌های جنگ را در بر گیرد؛ ویژگی‌هایی که در جنگ‌های پیشین تا این اندازه به لحاظ راهبردی برجسته نبودند. دگرگونی در ماهیت جنگ ایجاب می‌کند که هرگونه پیشرفت نظری در این حوزه با خطوط مداومی که در طول قرون گذشته پابرجا مانده‌اند، سازگار باشد. ازاین‌رو، جوهره جنگ ترکیبی باید بتواند تغییرات خاص یک مقطع تاریخی را در خود بازتاب دهد. بااین‌حال، انتزاع این مفهوم بر پایه عناصر تاریخی می‌تواند هم روندهای پیشین (هرچند کم‌رنگ) را آشکار کند و هم استمرار احتمالی آن‌ها را در آینده نشان دهد. در این بخش، به رویکردهای مختلف نسبت به جنگ ترکیبی، ابعاد چندوجهی آن و مباحث جهانی پیرامون این موضوع می‌پردازیم. این تحلیل، بنیان بحث عمیق‌تر درباره مفهوم «ابهام» در بخش‌های بعدی مقاله را فراهم می‌سازد.

اول از همه، مهم است که بحث در مورد جنگ ترکیبی را چارچوب‌بندی کنیم و حدود و ثغور این اصطلاح را درک کنیم. جنگ ترکیبی نوعی از جنگ است و بنابراین اصول کلی که «کارل فون کلاوزِویتس» [6] مطرح کرده بر آن نیز صدق می‌کند. به همین سبب، جنگ ترکیبی «وسیله‌ای جدی برای هدفی جدی» است؛ یعنی دستیابی به هدفی سیاسیِ مشخص. اجرای آن بر پایه استفاده هم‌زمان از ابزارهای سخت و نرم است که با دقت برای رسیدن به هدفی سیاسی طراحی می‌شوند. در روزگار جهانی شده امروز، مسائل اجتماعی و اقتصادی رنگ‌وبوی امنیتی یافته و اختیارات ملی برای کاربرد زور، تضعیف شده است. بااین‌حال، وجود تهدیدهای امنیتی پیچیده جهانی به معنای آن نیست که همه آن‌ها در چارچوب جنگ ترکیبی می‌گنجند. مطالعه جنگ ترکیبی مستلزم شناسایی طرف‌های درگیر، ابزارهای به‌کاررفته در نبرد و اهداف سیاسی آن است. خلط میان «تهدیدهای امنیتی جهانی» و «جنگ ترکیبی» می‌تواند کیفیت مباحث علمی در این حوزه را کاهش دهد.

گزارشی که از سوی برنامه توسعه قابلیت چندملیتی (MCDC) وابسته به وزارت دفاع بریتانیا منتشر شده، میان «تهدید ترکیبی» و «جنگ ترکیبی» تمایز قائل می‌شود. در این گزارش، تهدید ترکیبی چنین تعریف شده است: «مجموعه‌ای گسترده از ابزارهای غیرخشونت‌آمیز برای هدف قراردادن نقاط ضعف در سراسر جامعه با هدف تضعیف عملکرد، اتحاد یا اراده اهداف خود، هم‌زمان با تخریب وضع موجود». در مقابل، جنگ ترکیبی چنین توصیف می‌شود: «چالشی ناشی از پیچیدگی فزاینده درگیری‌های مسلحانه که در آن دشمنان ممکن است انواع جنگ را با ابزارهای غیرنظامی ترکیب کنند تا قدرت نظامی متعارف را خنثی نمایند».

تفاوت کلیدی میان این دو مفهوم در استفاده از ابزارهای غیرخشونت‌آمیز نهفته است. این ابزارها می‌توانند اثر سیاسی ایجاد کنند، بی‌آنکه درون یک درگیری مسلحانه به کار گرفته شوند. در مقابل، جنگ ترکیبی بر ترکیب ابزارهای نظامی و غیرنظامی در بستر یک جنگ تأکید دارد. اهمیت این تمایز در آن است که نیروی نظامی نیز می‌تواند به‌گونه‌ای غیرخشونت‌آمیز به کار گرفته شود؛ بدین معنا که نیروهای مسلح (حتی نیروهای شبه‌نظامی) نیز قادرند «تهدید ترکیبی» تولید کنند.

«ولادیمیر رائوتا» [7] و «شان موناگن» [8] با تفکیک میان «جنگ ترکیبی» و «تهدید ترکیبی»، نقش دفاع را در برابر تهدیدهای ترکیبی روشن‌تر ساخته‌اند و از مفاهیمی چون تحمل‌پذیری، بازدارندگی و دفاع در برابر این تهدیدها سخن گفته‌اند.

اصطلاح «جنگ ترکیبی» در معنای کنونی‌اش نخستین‌بار توسط «فرانک جی. هافمن» [9]مطرح شد. او آن را چنین تعریف کرد: «طیفی از گونه‌های مختلف جنگ، شامل توانایی‌های متعارف، تاکتیک‌ها و آرایش‌های نامنظم، اقدامات تروریستی از جمله خشونت و اجبار بی‌ضابطه و همچنین آشوب و هرج‌ومرج جنایی». این تعریف بر اهمیت ترکیب تاکتیک‌های متعارف و نامنظم تأکید می‌کرد و دامنه مفهوم جنگ را تا حدی گسترش می‌داد که حتی اعمال جنایی را نیز در بر گیرد. آنچه هافمن در سال ۲۰۰۷ نوشت، بازتابی از زمینه راهبردی و عملیاتی ایالات متحده - به‌ویژه در خاورمیانه - بود. روشن بود که در نگاه او هنوز بازیگران غیردولتی، به‌ویژه سازمان‌های تروریستی، دشمنان اصلی نیروهای آمریکایی محسوب می‌شدند. ازاین‌رو، تعریف او از این جهت ارزشمند است که توانست دریابد یک بازیگر می‌تواند هم‌زمان از ابزارهای متعارف و نامتعارف در نبرد استفاده کند؛ اما درعین‌حال، پژوهش او نتوانست جوهره واقعی جنگ ترکیبی و پویایی‌های سیاسی منجر به پیدایش آن را روشن کند.

افزون بر این، «هافمن» توضیح نمی‌دهد که چرا باید بازیگران غیردولتی نسبت به دولت‌ها برای به‌کارگیری جنگ ترکیبی در موقعیت بهتری باشند. درحالی‌که منازعات اخیر، خلاف این فرض را نشان داده‌اند. نکته مهم دیگر آن است که باید مشخص شود آیا بازیگران خشونت‌ورز غیردولتی در نقش نیابتی دولت‌ها عمل می‌کنند یا نه؟ چرا که در صورت نیابتی بودن، آنان را باید زیرمجموعه‌ای از جنگ ترکیبی دانست، نه جایگزینی برای آن.

بحث پیرامون جنگ ترکیبی تا زمان جنگ اوکراین در سال ۲۰۱۴ رونق چندانی نگرفت. در فاصله سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۴، توجه جامعه دانشگاهی و امنیت بین‌الملل عمدتاً معطوف به چالش‌های ناشی از عملیات ضدشورشی در افغانستان و یافتن راه خروج از آن درگیری بود. این شرایط برای شکل‌گیری یک بحث نظری جدی درباره جنگ ترکیبی مساعد نبود؛ زیرا طالبان و سایر گروه‌های مسلح، عمدتاً به‌عنوان نیروهای نامنظم تلقی می‌شدند، نه بازیگران ترکیبی.

در همین دوره، روسیه در سال ۲۰۰۸ جنگ کوتاهی را علیه گرجستان به راه انداخت که آن را نخستین نشانه بازگشت روسیه به صحنه امنیت بین‌الملل دانستند؛ اما این رویداد به تحلیلی دقیق از مشکلات نظامی روسیه و تلاش‌های ولادیمیر پوتین برای رفع آن‌ها از طریق اصلاحات دفاعی منجر نشد. این روند که تا حد زیادی از دید تحلیل‌گران غربی پنهان ماند، سرانجام به نوآوری‌های نظامی منجر شد که نیروهای روسی در جنگ اوکراین در سال ۲۰۱۴ به نمایش گذاشتند. در واقع تمرکز شدید غرب بر مباحث ضدشورشی باعث شد تکامل هم‌زمان راهبرد نظامی روسیه و کاربرد جنگ ترکیبی از سوی آن مورد توجه کافی قرار نگیرد.

در فاصله سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۴، آثار دانشگاهی اندکی درباره جنگ ترکیبی منتشر شد، اما همان معدود پژوهش‌ها، بینش‌های ارزشمندی ارائه دادند که بعدها در فهم این مفهوم نقش راهنما یافتند. «کریستوفر کوکر» [10]استدلال کرده است که زبان و روش‌های تحلیل ریسک را می‌توان در فهم و اجرای جنگ مدرن به کار برد؛ به تعبیر او، جنگ در واقع «به مدیریت ریسک بدل شده، هرچند نامش چیز دیگری باشد». از این منظر، توسل به جنگ ترکیبی را می‌توان تلاشی برای کاهش ریسک دانست؛ زیرا ابهام ذاتی در شیوه اجرای آن، چنین کارکردی دارد. تمایل یک دولت به اجتناب از استفاده صرف از نیروی متعارف آشکار، با خطوط مسئولیت مشخص، تصمیمی است که از جذابیت جنگ‌افروزی غیرمستقیم و نامتعارف تأثیر می‌گیرد. در این شیوه، دولت می‌تواند از یک درگیری موجود یا ساختگی بیشترین سود را ببرد، بی‌آنکه خود را در معرض ریسک‌های آشکارِ یک جنگ متعارف قرار دهد (که تحت نظارت نهادهای حقوقی بین‌المللی است) یا با خطر بالای تلافی مستقیم از سوی دولت قربانی یا متحدانش مواجه شود. در واقع، خطر در جنگ ترکیبی فشرده‌تر می‌شود؛ زیرا روش‌های متعارف و نامتعارف در آن در هم تنیده‌اند. مطالعۀ «کوکر» دربارۀ جنگ مدرن این اصل را مطرح می‌کند که جنگ ترکیبی بیش از آنکه گزینه‌ای تاکتیکی و آشفته از سوی نیروهای نامنظم باشد، ابزاری در خدمت منافع دولت‌هاست.

«لارنس فریدمن» در سال ۲۰۱۳ با انتشار اثر خود با عنوان «استراتژی»، در زمانی که ابهام زیادی دربارۀ معنای این مفهوم و هدف آن وجود داشت، تأثیر عمیقی بر بحث دربارۀ استراتژی گذاشت. سهم او زمینه‌ساز ادامه گفت‌وگوها درباره جنگ ترکیبی شد. او می‌گوید «تمام استراتژی‌ها سیال و انعطاف‌پذیرند». جنگ ترکیبی نیز بر این ویژگی‌ها، لایه‌ای از ابهام می‌افزاید و درعین‌حال از نظر استراتژیک، خلاقانه است. «فریدمن» همچنین یادآوری می‌کند که «استراتژی‌های ضعیف‌ترها، در شرایطی که موازنه اولیه قدرت، شکست آن‌ها را پیش‌بینی می‌کند، آزمون واقعی خلاقیت‌اند». با خارج‌کردن رویارویی مستقیم از مفهوم جنگ، از طریق انجام عملیات در سطوح گوناگون و پنهان‌سازی مسئولیت اقداماتی که می‌توان آن‌ها را عمل جنگی تلقی کرد، توسل به جنگ ترکیبی از نظر استراتژیک خلاقانه است؛ زیرا ضعف‌هایی مانند محدودیت‌های اقتصادی و ناتوانی نظامی متعارف را به نقاط قوتی مانند غافلگیری و قابلیت انکار تبدیل می‌کند.

در سال‌های بعد از جنگ اوکراین، فریدمن اظهار داشت که اصطلاح «جنگ ترکیبی» در واقع «به مجموعه‌ای از ترتیبات موقتی و بداهه گونه، انسجامی ظاهری می‌بخشد». این دیدگاه تلویحاً بر آن است که تمرکز در مطالعه جنگ ترکیبی باید بر فاعل و انگیزه‌های آن باشد، نه صرفاً بر چگونگی اجرای آن.

درحالی‌که خروج نیروهای نظامی آمریکا از عراق در سال ۲۰۱۱ و از افغانستان در سال ۲۰۱۳ توجه جهانی را به پایان مداخلات ضدشورشی جلب کرده بود، تمرکز محققان بر نحوه جنگ پنهان اما مؤثر روسیه در اوکراین در سال ۲۰۱۴ قرار گرفت. بدین ترتیب، مفهوم جنگ ترکیبی، هفت سال پس از مقاله مهم «هافمن»، جایگاهی مرکزی در مطالعات امنیتی و راهبردی یافت. باید پرسید اگر جنگ اوکراین رخ نمی‌داد، آیا جنگ ترکیبی تا این حد اهمیت می‌یافت؟ نکته مهم دیگر آن است که مفهوم جنگ ترکیبی پیش از سال ۲۰۱۴ عمدتاً به کنشگران غیردولتی مربوط می‌شد، درحالی‌که پس از ۲۰۱۴، جنگ ترکیبی ماهیتی دولت‌محور یافت و بازیگران غیردولتی به سطحی تاکتیکی تنزل پیدا کردند و دیگر عامل تعیین‌کننده ماهیت آن به شمار نمی‌رفتند.

در گزارشی از یک کنفرانس منتشرشده توسط کالج دفاع ناتو (NDC) در سال ۲۰۱۵، جنگ ترکیبی چنین تعریف شد: «انکار و عدول از هنجارها و اصول استاندارد روابط بین‌الملل در پیگیری منافع محدود و خاص.» یک ماه پیش از آن، مقاله‌ای پژوهشی از همان کالج، تعریفی سه‌بعدی از جنگ ترکیبی ارائه داده بود که بازیگر، ابزار و قلمرو را در بر می‌گرفت: «جنگ ترکیبی شکلی از درگیری خشونت‌آمیز است که هم‌زمان شامل بازیگران دولتی و غیردولتی می‌شود و در آن از ابزارهای متعارف و نامتعارف جنگ استفاده می‌گردد، بدون آنکه به میدان نبرد یا قلمروی فیزیکی خاصی محدود باشد». در میانه بحران اوکراین، ناتو تعریفی از جنگ ترکیبی ارائه کرد که هم جنبه سیاسی و هم جنبه تاکتیکی داشت. ناتو تأکید کرد که ممکن است کشوری برای دستیابی به موقعیت سیاسی مطلوب، فارغ از معیارها و هنجارهای بین‌المللی، از ابزارهای سخت‌افزاری و نرم‌افزاری استفاده کند. از خلال این تعاریف می‌توان مشاهده کرد که تمرکز ناتو از دغدغه استراتژیکِ پیروزی بر طالبان در افغانستان به درک چرایی و چگونگی شیوه جنگیدن روس‌ها در اوکراین منتقل شد.

«بتینا رنتس» [11]، جنگ ترکیبی را ابزاری برای طولانی کردن درگیری، فرسایش مداوم حریف و اعمال فشار سیاسی ممتد می‌داند. از دید او، جنگ ترکیبی هم‌زمان حالتی گریز از جنگ و تعهد به آن است؛ نوعی کشمکش دائمی که نه شبیه جنگ کامل و نه صلح پایدار است. بااین‌حال، تجربه اوکراین نشان داد که روس‌ها توانستند در مدت زمانی نسبتاً کوتاه به دستاوردهای سیاسی چشمگیری برسند.

«دگ الیوانت» [12] در تحلیلی دیگر، «جنگجویان ترکیبی» را نسل جدیدی از بازیگران غیردولتی - گاه با حمایت دولتی - می‌نامد که به توانایی‌های ارتش‌های صنعتی و پساصنعتی دست یافته‌اند، درحالی‌که پیوند خود را با جامعه حفظ کرده و همچنان به «تبلیغ از رهگذر عمل» باور دارند. از نظر او، راهبردهای مقابله با جنگ ترکیبی باید بر مهار این نیروها در مناطق خاکستری تمرکز کنند؛ مناطقی که ماهیتی شبه‌نظامی و بی‌ثبات‌کننده دارند.

بااین‌حال، در گفتمان عمومی، مفاهیم «جنگ ترکیبی» و «منطقه خاکستری» اغلب به اشتباه مترادف یا حتی رقیب یکدیگر به کار می‌روند؛ درحالی‌که ادبیات علمی نشان می‌دهد این دو متفاوت‌اند. «منطقه خاکستری» به عرصه‌ای از رقابت در آستانه جنگ اشاره دارد و مفهومی راهبردی است؛ در مقابل، «جنگ ترکیبی» رویکردی عملیاتی برای تحقق اهداف سیاسی در همین فضا و گاهی فراتر از آن محسوب می‌شود. ازاین‌رو، این دو نه هم‌معنی‌اند و نه متعارض، بلکه در دو سطح متفاوت از منطق جنگ و سیاست قرار می‌گیرند.

بحث درباره جنگ ترکیبی اساساً بر پایه برداشت‌های غربی شکل گرفت و کمتر به درک و تفسیر دیگر کشورها از این مفهوم توجه داشت. برداشت روسی از جنگ ترکیبی با برداشت غربی تفاوت بنیادین دارد. همان‌طور که «اوفر فریدمن» [13] اشاره کرده است، درحالی‌که کشورهای ناتو بر جنبه‌های عملیاتی و نحوه اجرای جنگ ترکیبی تمرکز دارند، روس‌ها هدف اصلی آن را «پرهیز از میدان نبرد سنتی و نابودی دشمن از طریق ترکیبی از روش‌های ایدئولوژیک، اطلاعاتی، مالی، سیاسی و اقتصادی می‌دانند که در نهایت به فروپاشی اجتماعی و فرهنگی می‌انجامد.» به بیان دیگر، غرب به تفسیر سخت‌افزاری جنگ ترکیبی پایبند است و آن را ترکیبی از نیروهای منظم و نامنظم می‌داند؛ درحالی‌که روسیه بر جنبه‌های نرم‌افزاری و غیرنظامی تأکید دارد که در آستانه جنگ کامل متوقف می‌شوند.

ابهام، عنصر تعیین‌کننده و متمایزکننده این نوع جنگ است؛ عنصری که به جنگ ترکیبی ویژگی منحصربه‌فردی می‌بخشد.

ادبیات موجود در این زمینه تلاش زیادی برای تعریف دقیق جنگ ترکیبی انجام داده، اما دشواری این کار در ماهیت «ترکیبی» آن نهفته است. «ترکیب‌بودگی» به معنای هم‌زیستی عناصر متفاوت در یک پدیده است. از همین رو، مطالعه جنگ ترکیبی باید بر این متمرکز شود که این ماهیت چندوجهی چگونه می‌تواند به تحقق اهداف نهایی خود بینجامد. چنین جنگی می‌تواند شکل‌های گوناگونی به خود بگیرد و از بازیگران متنوعی استفاده کند، اما برای رسیدن به وضوح مفهومی، باید پرسش اصلی را از «چگونه؟» به «چرا؟» تغییر داد؛ یعنی به جای شیوه‌های اجرا، بر دلایل پیدایش و ضرورت آن تمرکز کرد.

انواع مختلف جنگ، خودِ مفهوم جنگ را از نو تعریف نمی‌کنند، بلکه پیچیدگی‌های آن را در شرایط خاصی خلاصه می‌سازند. همین امر، موجب شد که پیش از جنگ اوکراین، بیشتر تعاریف جنگ ترکیبی بر بازیگران غیردولتی متمرکز باشند؛ درحالی‌که پس از آن، تمرکز بر توانایی‌های نظامی روسیه قرار گرفت. این تغییر جهت، نشان می‌دهد که باید رویکردی تازه اتخاذ کرد تا بتوان علت‌های زیرساختی جنگ ترکیبی را در بستر تاریخ معاصر تبیین کرد؛ رویکردی که تحول‌های آینده را نیز منتفی نکند. به گفته «الکس دیپ» [14]، «باوجود ریشه‌های تاریخی، جنگ ترکیبی مدرن ظرفیت آن را دارد که محاسبات راهبردی طرف‌های درگیر را به سبب ظهور بازیگران غیردولتی، فناوری اطلاعات و گسترش تسلیحات پیشرفته دگرگون سازد.» بر پایه این ملاحظات، این مقاله نتیجه می‌گیرد که «ابهام»، مفهومی اساسی و پیونددهنده میان نظام بین‌المللی آشفته کنونی و شیوه اجرای جنگ ترکیبی است.

 

ابهام در جنگ ترکیبی

چرا بازیگران نظام بین‌الملل به جنگ‌های ترکیبی روی می‌آورند؟ این پرسش محوری، نقطه آغاز این مقاله است.

ابهام این امکان را فراهم می‌کند که دشمن با مجموعه‌ای از عناصر هماهنگ و هم‌زمان مورد حمله قرار گیرد و در نتیجه، در سطح سیاسی، راهبردی و تاکتیکی، دچار «انسداد شناختی» شود و نتواند نیت واقعی طرف مقابل را تشخیص دهد.

ما بر این باوریم که ابهام، عنصر تعیین‌کننده و متمایزکننده این نوع جنگ است؛ عنصری که به جنگ ترکیبی ویژگی منحصربه‌فردی می‌بخشد. از همین منظر، می‌توان ابهام را به‌عنوان جوهره جنگ ترکیبی تعریف کرد و چارچوبی نظری برای شناسایی آن در آینده ارائه داد. بُعد راهبردی و تاکتیکی این نوع جنگ برای ایجاد ابهام طراحی می‌شود، نه برعکس. چنان‌که در بخش پیشین اشاره شد، تمایل غالب در ادبیات موجود، تعریف جنگ ترکیبی بر اساس تاکتیک‌های آن است. در مقابل، تمرکز بر ماهیت آن، این امکان را فراهم می‌کند که مفهوم جنگ ترکیبی به‌عنوان یک چارچوب نظری بتواند از تحولات سیاسی، پیشرفت‌های فناورانه و تغییرات اجتماعی فراتر رود و تداوم یابد. ماهیت و انگیزه‌ی بنیادین جنگ ترکیبی احتمالاً در طول زمان دگرگون نخواهد شد؛ از این‌رو می‌توان آن را سهمی مهم در مطالعه‌ی تداوم تاریخی پدیده‌ی جنگ دانست.

ما بحث را با مفهوم ابهام آغاز می‌کنیم و سپس پیامدهای آن را در زمینه‌ی جنگ ترکیبی بررسی خواهیم کرد. محدودیت اصلی این رویکرد در آن است که جز در حوزه‌ی بازدارندگی هسته‌ای، ادبیات نظری چندانی درباره‌ی ابهام در جنگ وجود ندارد. با این حال، همین کمبود ادبیات می‌تواند امکان گشودن بحثی گسترده‌تر درباره‌ی این موضوع را فراهم سازد.

جنگ ترکیبی را می‌توان به‌کارگیری هم‌زمان و هماهنگ ابزارهای گوناگون قدرت، متناسب با آسیب‌پذیری‌های خاص در سراسر طیف عملکردهای اجتماعی، برای دستیابی به اثرات هم‌افزا دانست.

در درک عمومی، ابهام معمولاً ویژگی موقعیتی است که در آن معنا روشن نیست یا چند تعبیر متفاوت می‌توان از آن داشت. در روان‌شناسی اجتماعی، «ابهام انتسابی» زمانی رخ می‌دهد که بیش از یک دلیل محتمل برای توضیح رفتار یا نتیجه‌ای خاص وجود داشته باشد. در فلسفه نیز واژه ابهام در شاخه معناشناسی و منطق مورد مطالعه قرار می‌گیرد. بررسی دقیق بُعد فلسفی ابهام نشان می‌دهد که ابهام با «ابهام‌گویی» یا «ناروشنی» تفاوت دارد؛ ابهام به معنایی اشاره دارد که می‌تواند چند تفسیر معتبر و متعارض را هم‌زمان در برگیرد؛ بنابراین، اگر ابهام به طور عمدی ایجاد شود، این توان را دارد که وضعیتی بسازد که از دید ناظر، دارای نتایج گوناگون و گاه متضاد به نظر برسد. فرد یا موقعیتی که هدف این ابهام قرار گرفته، در وضعیت «انسداد شناختی» یا سردرگمی ذهنی قرار می‌گیرد. این امر، تأثیری مستقیم بر شیوه پیشبرد جنگ دارد.

چنان‌که در بخش پیشین دیدیم، جنگ ترکیبی را می‌توان «به‌کارگیری هم‌زمان و هماهنگ ابزارهای گوناگون قدرت، متناسب با آسیب‌پذیری‌های خاص در سراسر طیف عملکردهای اجتماعی، برای دستیابی به اثرات هم‌افزا» دانست. جنگ ترکیبی معمولاً اعلام نمی‌شود؛ بلکه در آغاز، خود را از طریق فعالیت‌های غیرمتعارف و پنهانی نشان می‌دهد. دولت یا جامعه‌ای که هدف حمله ترکیبی قرار گرفته، ممکن است نتواند تشخیص دهد که آیا این «ابزارهای گوناگون»، بخشی از یک اقدام هماهنگ از سوی دولت یا بازیگری مشخص هستند یا نه. افزون بر این، حتی استفاده آشکار از برخی ابزارها نیز می‌تواند در سطح تاکتیکی، معانی چندگانه داشته باشد، به‌ویژه اگر هوشمندانه با روش‌های پنهان و مخفیانه درآمیزد.

جنگ ترکیبی معمولاً اعلام نمی‌شود؛ بلکه در آغاز، خود را از طریق فعالیت‌های غیرمتعارف و پنهانی نشان می‌دهد. دولت یا جامعه‌ای که هدف حمله ترکیبی قرار گرفته، ممکن است نتواند تشخیص دهد که آیا این «ابزارهای گوناگون» بخشی از یک اقدام هماهنگ از سوی دولت یا بازیگری مشخص هستند یا نه.

در حوزه بازدارندگی هسته‌ای، «ابهام حساب‌شده» یکی از گزینه‌های عملیاتی به شمار می‌رود. این مفهوم با ایده «خطوط قرمز» و «آستانه‌ها» پیوند دارد. در دکترین بازدارندگی بریتانیا آمده است که «ابهام می‌تواند باعث شود دشمن در تصمیم‌گیری درنگ کند، اگر تصور کند بریتانیا از قابلیتی برخوردار است که می‌تواند او را تنبیه کند». شگفت‌آور است که باوجود جایگاه مهم ابهام در این دکترین - حتی در ارتباط با عملیات ترکیبی - تعریف روشنی از آن ارائه نشده است.

ابهام، ویژگی محوری جنگ ترکیبی است؛ زیرا فعالیت‌های پایین‌تر از حد آستانه، معمولاً ماهیتی غیرقابل‌انتساب دارند. ابهام این امکان را فراهم می‌کند که دشمن با مجموعه‌ای از عناصر هماهنگ و هم‌زمان مورد حمله قرار گیرد و در نتیجه در سطح سیاسی، راهبردی و تاکتیکی دچار «انسداد شناختی» شود و نتواند نیت واقعی طرف مقابل را تشخیص دهد. بدون ابهام، جنگ ترکیبی کارایی خود را از دست می‌دهد و به شکلی از جنگ نامنظم نظیر شورش یا تروریسم، فروکاسته می‌شود که نیازمند هماهنگی چندوجهی میان ابزارهای قدرت نیست. ابهام، جوهره جنگ ترکیبی است؛ زیرا از آزمون زمان عبور می‌کند و همچنان پابرجا می‌ماند.

پس از ارائه این تعریف، باید دید این جوهره در عمل چگونه به کار گرفته می‌شود. برای آزمودن این اصل مفهومی، لازم است پارامترهایی تعیین شود که بر پایه آن‌ها بتوان ابهام در جنگ ترکیبی را شناسایی کرد. نخستین پارامتر، کارکرد ابهام است. جنگ ترکیبی تصمیمی سیاسی است؛ بنابراین اگر ابهام، جوهره آن باشد، هدف اعلام‌نشده آن باید واداشتن دشمن به سردرگمی در برابر گزینه‌های سیاسی چندگانه طرف مقابل باشد. این نکته به‌ویژه در مورد قدرت‌های بزرگی که در نزدیکی مرزهای خود به جنگ ترکیبی دست می‌زنند، صادق است. نتیجه سیاسی موردنظر، ممکن است از اشغال نظامی طولانی‌مدت گرفته تا الحاق سرزمینی یا مداخله غیرمستقیم در امور داخلی کشور هدف را در برگیرد. دولت مدافع در برابر چنین جنگی ممکن است منابع لازم برای آمادگی در برابر همه این سناریوهای محتمل را نداشته باشد.

  جنگ ترکیبی تصمیمی سیاسی است؛ بنابراین اگر ابهام جوهره آن باشد، هدف اعلام‌نشده آن باید واداشتن دشمن به سردرگمی در برابر گزینه‌های سیاسی چندگانه طرف مقابل باشد.

پارامتر دوم، «استراتژی پراکندگی» است. ابهام در جنگ ترکیبی موجب می‌شود تا دشمن منابع خود را پراکنده کند؛ زیرا ظهور حمله، نشان‌دهنده اهداف متعدد است.

اگر کشوری نداند برای چه می‌جنگد یا علیه چه چیزی می‌جنگد، نمی‌تواند به طور مؤثر دفاع کند و ممکن است قادر به اِعمال «خطوط قرمز» خود نباشد. تنها راه مقابله با چنین راهبردی، مقابله متقابل به روش همان نوع جنگ است. ابهام به طور ذاتی، با تمرکز صرف نیرو و فرسایش تعریف‌پذیر نیست؛ بلکه مستلزم احاطه بر زمان و مکان و درک محکمی از قدرت است. «لارنس فریدمن» راهبرد را «هنر خلق قدرت» تعریف می‌کند. ابهام حداقل هدف خود را در سلب آن قدرت از دشمن قرار می‌دهد؛ زیرا دیالکتیک «کلاوزویتسی» جنگ را مختل می‌سازد.

پارامتر سوم، خلاقیت تاکتیکی است. جنگ ترکیبی یکی از خلاقانه‌ترین انواع جنگ است. جنگجویان ترکیبی محدودیت چندانی در ابزارهایی که می‌توانند برای ضربه‌زدن به دشمن به کار گیرند، ندارند؛ مشروط بر اینکه این ابزارها همچنان پایین‌تر از آستانه واکنش مشروع باقی بمانند. بااین‌حال، آنها در انتخاب ابزارهایی که برای ایجاد ابهام به کار می‌روند، مقید هستند. توپخانه، نیروهای نظامی، جدایی‌طلبان، تبلیغات، نیروهای ویژه، خودروهای زرهی، پهپادها و ادعاهای حقوقی همگی می‌توانند با هدف واداشتن دشمن به بن‌بست شناختی به کار روند. این تاکتیک‌ها، زمان و فضا می‌خرند و اغلب با دفاعی ناکارآمد مواجه می‌شوند؛ بنابراین مهم است تأکید شود که تاکتیک‌های ترکیبی «مبهم» یا «خاکستری» یا «مرموز» نیستند؛ بلکه به‌صورت هوشمندانه‌ای طوری طراحی شده‌اند که چنین جلوه کنند. جنگ می‌تواند هرج‌ومرج تولید کند، اما هرگز بی‌سامان نیست.

ابهام در جنگ ترکیبی موجب می‌شود تا دشمن منابع خود را پراکنده کند. اگر کشوری نداند برای چه می‌جنگد یا علیه چه چیزی می‌جنگد، نمی‌تواند به طور مؤثری دفاع کند و ممکن است قادر به اِعمال «خطوط قرمز» خود نباشد.

پارامتر چهارم، کاهش تنش است. استفاده مبهم از زور در درگیری‌های ترکیبی تا حدی امکانِ بازگشت و پایین کشیدن تنش‌ها از پله‌های تشدید را فراهم می‌آورد، همان‌طور که آنها را بالا می‌برد. جنگ‌های ترکیبی می‌توانند همان قدر که به‌سرعت آغاز می‌شوند، به‌سرعت هم به پایان برسند؛ به این دلیل که درجه ابهامی که در هدایت آنها به کار می‌رود، می‌تواند در صورت لزوم، هر گونه خجالت احتمالیِ ناشی از عقب‌نشینی را پوشش دهد. علاوه بر این، چنین ابهامی ممکن است توسط هر دو طرف ساختاردهی شود تا عمداً از بروز درگیریِ بزرگ جلوگیری شود.

 

کارکرد ابهام در جنگ ترکیبی برای قدرت‌های بزرگ

تاریخ نظریه جنگ ترکیبی به طور عمیقی از دشمنان اصلی غرب و از زمینه‌های بین‌المللی تأثیر پذیرفته است. پس از حملات ۱۱ سپتامبر، حوزه جنگ‌های نامنظم در جریان جنگ‌های افغانستان و عراق احیا شد؛ زیرا این دو جنگ، چشم‌انداز راهبردی و مباحث دکترینال این حوزه را شکل دادند. در سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۵، جهان شاهد یک تغییر الگو از نظام شکننده تک‌قطبی به‌سوی رقابت سیال‌تر میان ایالات متحده، روسیه و چین بود. جنگ اوکراین در سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ نشان داد که دارایی‌های راهبردی روسیه تا چه اندازه می‌توانند رویدادهای سیاسی در حیاط خلوت این کشور را به سود خود تغییر دهند. نشانه‌های نارضایتی روسیه از نظام تک‌قطبی پیش‌تر در کنفرانس امنیتی مونیخ در سال ۲۰۰۷ آشکار شده بود.

  تاکتیک‌های جنگ ترکیبی «مبهم» یا «خاکستری» یا «مرموز» نیستند؛ بلکه به‌صورت هوشمندانه، طوری طراحی شده‌اند که چنین جلوه کنند.

هم‌زمان، خیزش چین از سطح صرفاً اقتصادی به سطحی سیاسی ارتقا یافت. گسترش نقش اقتصادی چین در جهان به بروز جلوه‌های سیاسیِ منافع ملی این کشور در جهت شکل‌دادن به نظم بین‌المللی انجامید. بحران جاری در دریای چین جنوبی و نمایشِ به‌کارگیری حقوق بین‌الملل و دارایی‌های راهبردی از سوی پکن، آزمونی بود برای این که چگونه می‌توان از ابزارهای گوناگون برای دستیابی به هدف نهایی بدون ایجاد شوک استفاده کرد. این بخش بررسی خواهد کرد که چگونه این بحران‌های متفاوت شواهدی ارائه می‌کنند، دال بر این‌که قدرت‌های بزرگ از جنگ ترکیبی بهره می‌گیرند؛ زیرا ابهام ذاتیِ آن به آنان امکان می‌دهد که سیاست خارجی و امنیتی خود را با هزینه‌ای نسبتاً پایین شکل دهند.

در بررسی وضعیت نظام بین‌الملل، بحث درباره سیاست خارجی ایالات متحده اهمیتی بسیاری دارد؛ زیرا واشنگتن توان شکل‌دادن به افکار عمومی و تأثیرگذاری بر رویدادهای جهانی را در اختیار دارد. مناقشه درباره پایان دوران تک‌قطبی یا تهدیدهایی که متوجه نظم بین‌المللی لیبرال است، ریشه‌هایی عمیق و ترکیبی متنوع دارد. در مقاله‌ای مشهور که از سوی مؤسسه «هوور» منتشر شد، «رابرت کاگان» [15] نوشت: «جهان همچنان تک‌قطبی است و آمریکا تنها ابرقدرت باقی‌مانده به شمار می‌رود.» اما رقابت بین‌المللی میان قدرت‌های بزرگ بازگشته است و ایالات متحده، روسیه، چین، ژاپن، هند، ایران و دیگران برای برتری منطقه‌ای با یکدیگر رقابت می‌کنند. دیدگاه او بازتاب‌دهنده بخشی از مناقشه‌ای است که نظریه «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما در سال ۱۹۹۲ را رد می‌کرد. «کریستوفر واکر» [16] به دوره‌ای طولانی از رقابت میان دموکراسی‌ها و حکومت‌های خودکامه اشاره می‌کند.  «جان ساورز» [17] - رئیس پیشین سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا MI6 - در یادداشتی در روزنامه فایننشال تایمز نوشت: «قراردادن روابط قدرت‌های بزرگ در اولویت، برای بسیاری ناخوشایند خواهد بود. برخی آن را نوعی سازش با رفتار غیرقابل‌قبولِ رژیم‌های غیردموکراتیک خواهند دید، اما ما باید با جهان همان‌گونه که هست، روبه‌رو شویم، نه آن‌گونه که دوست داریم باشد.» چنین دگرگونی‌هایی یک شبه رخ نمی‌دهند. نشانه‌های آشکار آن را در دوران دولت اوباما مشاهده کردیم؛ به‌ویژه در راهبرد امنیت ملی ۲۰۱۵ و انتخاب دونالد ترامپ به ریاست‌جمهوری ایالات متحده، این دیدگاه تقویت شد. راهبرد امنیت ملی ۲۰۱۷ اعلام می‌کند: «قدرت‌های رقیب به‌شدت در حال تضعیف منافع آمریکا در سراسر جهان هستند.»

قدرت‌های بزرگ از جنگ ترکیبی بهره می‌گیرند؛ زیرا ابهام ذاتیِ آن به آنان امکان می‌دهد که سیاست خارجی و امنیتی خود را با هزینه‌ای نسبتاً پایین شکل دهند.

در ارزیابی جهانی تهدیدها در سال ۲۰۱۹ که از سوی دفتر مدیر اطلاعات ملی ایالات متحده منتشر شد، آمده است: «تهدیدها علیه امنیت ملی آمریکا در سال آینده گسترش یافته و متنوع‌تر خواهند شد. بخشی از آن ناشی از رقابت فزاینده چین و روسیه با ایالات متحده و متحدان و شرکای سنتی آن است.» چشم‌اندازی که از سوی دانشگاهیان، متخصصان امنیتی و نهادهای فدرال ترسیم شده، با این دیدگاه سازگار است که ایالات متحده وارد عصر جدیدی شده است؛ عصری که در آن چین و روسیه در تمامی ابعاد امور جهانی با غرب رقابت خواهند کرد. این وضعیت بر نحوه به‌کارگیری قدرت نظامی از سوی ایالات متحده، چین و روسیه برای تحقق اهداف سیاسی‌شان تأثیر می‌گذارد. به‌کارگیری جنگ ترکیبی، به دلیل ماهیت مبهم خود، با نیازهای راهبردی چشم‌انداز کنونی مطابقت دارد.

برای بررسی جوهره جنگ ترکیبی، لازم است به تحلیل منازعات اخیر پرداخته شود که در آن‌ها، این ویژگی‌ها آشکار شده است. جنگ اوکراین نمونه‌ای روشن از اجرای جنگ ترکیبی است؛ چرا که استراتژی، شیوه عملیات و تنوع ابزارهای نظامی و غیرنظامی آن همگی نمایانگر این نوع جنگ هستند. روسیه نشان داده است که چگونه نیروی نظامی خود را بازسازی کرده تا بتواند نزدیک مرزهای خود مداخله مؤثر داشته باشد و به نتیجه سیاسی معناداری دست یابد، بدون آنکه با پیامدهای سیاسی گسترده‌ای روبه‌رو شود. هم‌زمان، رقابت راهبردی میان ایالات متحده و چین در دریای جنوب و دریای شرق چین نیز منجر به شکل‌های جالبی از به‌کارگیری ابزارهای نظامی و غیرنظامی و استفاده از ادعاهای حقوقی برای تغییر یا حفظ وضعیت ژئواستراتژیک منطقه شده است. هر دو مطالعه موردی، بازتاب‌های ارزشمندی درباره جنگ ترکیبی و ماهیت مبهم آن ارائه می‌دهند و نشان می‌دهند که چگونه این ماهیت با دوران تازه‌ای از دینامیک‌های امنیتی تحت سلطه دولت‌ها تعامل دارد. تحلیل ابعاد راهبردی و تاکتیکی این منازعات، نشان می‌دهد که ابهام، نقش اصلی را به‌عنوان وسیله‌ای برای تحقق اهداف سیاسی ایفا کرده است.

 

در نهایت اینکه...

ابهام، ویژگی تعیین‌کننده جنگ ترکیبی است؛ بدون آن، این نوع جنگ وجود نداشت. آنچه جنگ ترکیبی را منحصربه‌فرد و پایدار می‌کند، توانایی‌اش در سازگاری با شرایط متغیر، پیشرفت‌های تکنولوژیک و تغییرات اجتماعی است. تعریف جنگ ترکیبی صرفاً به‌عنوان یک گونه از جنگ‌های نامنظم یک خطا است. ابهام باعث می‌شود جنگ ترکیبی نسبت به استراتژی‌های مقابله‌ای مقاوم باشد، اما درک نحوه عملکرد آن می‌تواند نخستین گام به سمت تحول راهبردی باشد.

آنچه جنگ ترکیبی را منحصربه‌فرد و پایدار می‌کند، توانایی‌اش در سازگاری با شرایط متغیر، پیشرفت‌های تکنولوژیک و تغییرات اجتماعی است

جنگ ترکیبی با استفاده هم‌زمان از ابزارهای نظامی و غیرنظامی برای دستیابی به هدف سیاسی نهایی تعریف می‌شود. جامعه علمی تاکنون عمدتاً بر ویژگی‌های رفتاری آن تمرکز داشته و کمتر به ماهیت و دلیل وقوع آن پرداخته است. این مقاله استدلال کرده است که بررسی ویژگی اساسی جنگ ترکیبی یعنی ابهام، دلایل انجام آن را روشن می‌کند. ابهام در اینجا دارای بار سیاسی است و برای اثرگذاری، نیازمند هم‌راستایی از سطح راهبردی تا تاکتیکی است. این امر، نیازمند شفافیت راهبردی، طیف کامل ابزارهای انعطاف‌پذیر و استفاده هوشمندانه از ابعاد نظامی و غیرنظامی جنگ است.

در اوکراین، ابهام جنگ ترکیبی به روسیه امکان داد تا ابتکار عمل را در دست گیرد و نتیجه سیاسی و نظامی کسب کند که در غیر این صورت، ناکارآمد و پرهزینه بود. جنگ نیابتی طولانی می‌شد و سیاست خارجی و امنیتی روسیه را تضعیف می‌کرد. رویکرد چین نیز نسبت به دریای جنوبی بر دو هدف سیاست خارجی استوار بوده است: گسترش نفوذ اقتصادی و درعین‌حال تثبیت قدرت در مناطق پیرامونی و ترویج خود به‌عنوان رهبر جایگزین در اقتصاد جهانی همراه با تأکید بر منافع ملی (اغلب در تضاد با منافع آمریکا) که نیازمند ابهام برای اجرا بوده است. چین این هدف را با استفاده هوشمندانه از خلأهای حقوق دریایی بین‌المللی و بهره‌گیری از ابزارهای سیاسی، نظامی، پلیسی و مدنی تحقق بخشیده است. این نوع جنگ ترکیبی آهسته‌تر و کم‌خشونت‌تر از جنگ روسیه در اوکراین بوده، اما توانسته بدون فشار مستقیم واشنگتن، نتایج قابل‌توجهی به دست آورد.

در نهایت، ابهام در جنگ ترکیبی توانایی حمله به دشمن با عناصر هم‌زمان و هماهنگ است و او را در یک بن‌بست شناختی نسبت به اهداف سیاسی، راهبردی و تاکتیکی قرار می‌دهد. روسیه و چین ثابت کرده‌اند که به این مهارت جنگی به نفع خود تسلط یافته‌اند. غرب باید دقیقاً نحوه عملکرد ابهام در جنگ ترکیبی را درک کند؛ چرا که رقابت قدرت‌های بزرگ، زمینه‌ساز تداوم جنگ ترکیبی است.

https://www.cambridge.org/core/journals/european-journal-of-international-security/article/hybrid-warfare-the-continuation-of-ambiguity-by-other-means/1B3336D8109D418F89D732EB98B774E5

 

[1] . Andrew Mumford

[2] . Colin Gray

[3] . Donald Stoker

[4] . Craig Whiteside

[5] . Lawrence Freedman

[6] . Carl Von Clausewitz

[7] . Vladimir Rauta

[8] . Sean Monaghan

[9] . Frank G. Hoffman

[10] . Christopher Coker

[11] . Bettina Renz

[12] . Doug Ollivant

[13] . Ofer Fridman

[14] . Alex Deep

[15] . Robert Kagan

[16] . Christopher Walker

[17] . John Sawers

/انتهای پیام/