۱۴۰۵/۰۲/۲۷
۱۰:۴۸
کد خبر : ۱۱۷۱۲
پرسش از زوایای استعمار معرفتی در گفت‌و‌گو با عبدالمجید مبلغی/ بخش اول؛

چرا مدرنیزاسیون پهلوی به بحران هویت انجامید؟

عبدالمجید مبلغی از استعمار می گوید
کشورهایی با اندازه متوسط یا دچار استعمار کلاسیک نشدند که تعداد آنها بسیار کم است و عمده آنها مستعمره شدند، یا اگر از استعمار کلاسیک هم رهایی پیدا کرده‌اند، معمولاً درگیر استعمار نو شده‌اند؛ مثل ایران که در آن پهلوی‌ها حکومتی دست‌نشانده شدند. اما استعمار نو یک ویژگی سنخ‌شناسانه و تیپولوژیک بسیار مهم دارد و آن هم این است که از دل استعمار نو، زمینه‌های استعمار فرانو پدید آمده است.
عبدالمجید مبلغی تحلیلگر سیاسی : عبدالمجید مبلغی

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ چرا استعمار، علی‌رغم آنکه بخش عمده‌ای از واقعیت امروز ما را شکل داده، در فهم ما از خودمان غایب است؟ این غفلت تاریخی از کجا نشئت می‌گیرد و چگونه سازوکارهای استعماری در لایه‌های پنهان اندیشه و ساختارهای اجتماعی ما بازتولید می‌شوند؟ این پرسش‌ها که به بحران خودآگاهی جوامع پسااستعماری اشاره دارد، نه‌تنها به تحلیل ساختارهای سیاسی وابسته، بلکه به واکاوی «استعمار معرفتی» نیز نیازمند است؛ نوعی از استیلا که ذهن و نظام دانایی یک جامعه را هدف قرار می‌دهد. برای بررسی ابعاد این مسئله، در گفت‌و‌گو با دکتر عبدالمجید مبلغی - عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه علوم‌انسانی و مطالعات فرهنگی و نویسنده کتاب «روش‌شناسی گذر از استعمار نو» - به بحث و تبادل نظر پرداخته‌ایم. در ادامه بخش نخست این گفت‌و‌گو را از نظر خواهید گذراند.

 

آگاهی به‌مثابه پادزهر استعمار نو

به‌عنوان پرسش نخست، می‌خواهم این سؤال را مطرح کنم که چرا استعمار در فهم ما از خودمان غایب است؟ علی‌رغم آنکه بخش عمده‌ای از واقعیت ما را استعمار شکل داده، اما نسبت به آن از یک غفلت تاریخی رنج می‌بریم. شما این مسئله را چگونه تحلیل می‌کنید؟

مبلغی: در پاسخ به سؤال شما چند بحث را می‌توان مطرح کرد؛ چرا ما توجهی به استعمار نداریم یا استعمارشناسی نزد ما آن‌چنان که بایدوشاید جدی نیست. این سؤال را از منظرهای مختلفی می‌توان مورد واکاوی قرار داد، اما آنچه اکنون می‌خواهم به آن اشاره کنم، سرشتِ مایل به پنهان‌بودگی و پنهان‌شدن در تأملاتِ ناظر بر استعمار است. اگر قرار بود استعمار در این معنایی که امروز از آن بحث می‌کنیم آشکار باشد، اساساً دیگر ممکن نمی‌شد؛ امکان استعمار تابعی از میل به ناآشکارگی است. این میل نیز میلی سوبژکتیو نیست؛ منظور در این بحث، چنین نیست که مثلاً شخصی عامدانه بگوید آن را مخفی کنیم. در ذات خود، آنچه استعمار را در این معنای اخیر مطرح می‌سازد، آنگاه منعقد می‌شود که تشخیص سرشت استعماری آن پنهان باشد. اگر مشخص گردد که یک خصلت استعماری دارد، اصلاً از میان می‌رود و منزوی می‌شود و امکانِ منجر به بقا و ماندگاری‌اش از بین می‌رود. بنابراین، این یک بحث مهم است.

 

اینکه شما به ماهیت بیرونی استعمار توجه می‌دهید، نکته درستی است. اما می‌خواهم این سوال را مطرح کنم که آیا عوامل درونی نیز در عدم خودآگاهی نسبت به حضور استعمار در وضع امروز ما دخیل بوده است؟ خصوصاً آنکه شخصیت‌های برجسته زیادی تلاش داشته‌اند تا واقعیت استعمار را برای جامعه روشن کنند.

استعمار نو مبتنی بر این ایده است که شما به جای آنکه کشوری را استعمار کنید، همچنان که هند توسط انگلستان استعمار شد و منابعش را به‌صورت مستقیم به یغما ببرید، یک دولت دست‌نشانده در آن نقطه داشته باشید که کم‌وبیش همان کار را برای شما انجام می‌دهد.

مبلغی: ما راجع به یک مطلب سخن می‌گوییم. اینکه به لحاظ ذهنی یا درونی به نتیجه نمی‌رسیم، مرتبط با آن ماهیت پیش‌گفته است. این ماهیت که امر مستقرِ خارج از ما نیست، ماهیت همان نحوه شناخت ما از موقعیت است. یعنی ما مطلب را به‌گونه‌ای می‌شناسیم و موقعیت را به نحوی فهم می‌کنیم که معرف استعماری بودن آن نیست و اگر این را دریابیم، دیگر مسئله حل شده است. می‌گویند: «آفتاب آمد دلیل آفتاب». این آفتاب بر ما آشکار نمی‌شود و بر ما طلوع نمی‌کند. حالا اینکه چرا طلوع نمی‌کند، خودش یک معرکه آراء است و می‌توان آن را به مباحث مختلف و با نحوه‌های گوناگونی توضیح داد که چرا برای انسان‌های مختلف، این مبحث به گونه‌های متفاوتی رقم می‌خورد. این یک بحث بسیار مفصل است. از باب مثال می‌خواهم عرض کنم؛ وقتی «شریعتی» از یک نحوه از استعمار پرده برمی‌دارد که با استعمار کلاسیک متفاوت است، چرا سخنش را بسیاری می‌شنوند ولی نمی‌پذیرند؟ این مسئله نزاع‌های متنوعی دارد.

 

به‌روزرسانی استعمار به شکلی نو

برای آنکه تصویر بهتری از صورت مسئله داشته باشیم و روشن شود که از چه چیزی سخن می‌گوییم، باید ابتدا نگاهی کوتاه به گونه‌های استعمار بیندازیم. ما سه نوع استعمار داریم؛ یکی استعمار کلاسیک که استعمار فیزیکی یا استعمار سخت یا مبتنی بر قدرت مستقیم است و معمولاً با اشغال و ایجاد حکومت مستعمراتی معنا پیدا می‌کند. در درون آن نیز سیاست‌های مختلفی ممکن است رخ دهد؛ کوچاندن، ایجاد جمعیت‌های غیربومی مستعمره‌نشین و... انواع‌واقسام از این دست اتفاقات وجود دارد. پس از جنگ جهانی اول، ما شاهد موج گسترده شکل‌گیری کشورهای تازه هستیم و پس از جنگ جهانی دوم، این روند به‌شدت تشدید شد؛ یعنی بسیاری از کشورها از یوغ استعمار مستقیم خارج شدند. این مسیر داستان‌های مختلفی را به خود دیده است؛ فروافتادن عثمانی در این امر دخالت داشت، تضعیف انگلستان در جنگ جهانی دوم هم دخالت داشت که ماجراهای حوزه روابط بین‌الملل آن را اکنون می‌توانیم به بحث نگذاریم. اینجا بود که ما با آشکارشدن نوع دیگری از استعمار روبه‌رو می‌شویم که از آن با نام «استعمار نو» تعبیر می‌شود. استعمار نو مبتنی بر این ایده است که شما به جای آنکه کشوری را استعمار کنید، همچنان که هند توسط انگلستان استعمار شد و منابعش را به‌صورت مستقیم به یغما ببرید، یک دولت دست‌نشانده در آن نقطه داشته باشید که کم‌وبیش همان کار را برای شما انجام می‌دهد.

بعدتر در ادبیات انتقادی که مشخصاً چپ‌های اروپایی و فرانسوی از اروپای لاتین و بعد هم در آمریکای لاتین و در شبه‌قاره هند که تازه از یوغ استعمار خارج شده بود، تحت عنوان «استعمارپژوهی انتقادی» شکل دادند، مفاهیم تازه‌ای متولد شد. مثلاً آن ادبیات در آمریکای لاتین، عمدتاً حول محور رهایی‌بخشی یا الهیات رهایی‌بخش سامان یافت. در اروپای لاتین و مثلاً فرانسه، بیشتر حول محور رویکردهای چپ و لفتیستی سامان پیدا کرد. در شبه‌قاره، حول محور تأملات هویت پایه این مطالعه سامان یافت. این ادبیات بر این باور بود که «شما گمان می‌کنید که مثلاً اگر در یک کشور - مثل هندوستان - دولت دست‌نشانده هم وجود نداشته باشد، شما دیگر از معضل استعمار رهایی یافته‌اید.» یعنی ابتدا استعمار کهنه را شکست دادید، بعد هم نگذاشتید که دولت دست‌نشانده‌ای شکل بگیرد یا اگر شکل گرفت آن را از بین بردید و حالا فارغ از استعمار و تهی از آن هستید؟ خیر، بلکه استعمار در یک وضع پنهانی، خود را بر شما مستولی کرده و نحوه اندیشیدن شما را به‌گونه‌ای شکل‌وشمایل بخشیده که شما را اساساً قادر به بوم‌نگری نکرده است و عملاً ذهنتان بخشی از قلمرو استعمارشده دیگری است. این استعمار را «استعمار فرانو» یا آن‌طور که من توضیح می‌دهم «استعمار معرفتی» می‌نامند.

 

دولت‌های وابسته، کاتالیزور تکوین استعمار معرفتی

شما به تقسیم‌بندی خوبی اشاره کردید که می‌تواند پایه بحث‌ها و پرسش‌های دیگر قرار بگیرد. علی‌رغم آنکه وجه تمرکز پژوهش شما بر استعمار معرفتی یا فرانو است، اما می‌خواستم پرسشی را در تحلیل استعمار نو طرح کنم تا بعد از آن بر مسئله استعمار فرانو یا معرفتی تمرکز کنیم. امروزه بخش عمده‌ای از منطقه غرب آسیا درگیر پروژه استعمار نو است. حکومت‌های دست‌نشانده به‌نوعی بخش عمده‌ای از منطقه ما را اسیر خود کرده‌اند. حتی کشور ما ایران نیز در دوران پهلوی درگیر یک حکومت دست‌نشانده بود. حکومت‌هایی که به علت فقدان نیروی ثبات‌بخش درونی، به ناچار خود را وابسته امنیتی قدرت‌های جهانی می‌کنند. شما ریشه‌های شکل‌گیری این دولت‌های وابسته در منطقه را چه می‌دانید؟ چرا ملت‌های منطقه، سودای استقلال را در خود ایجاد نمی‌کنند تا به سیاستی مستقل دست یابند؟ برخی با نگاه بدبینانه معتقدند که غرب آسیا درگیر معضله ناملت هاست. هنوز در این منطقه هویت ملی شکل نگرفته و کشورها از تعداد زیادی قوم و قبیله با ادیان مختلف که نمی‌توانند یک ملت مستقل را شکل دهند ساخته شده‌اند. تحلیل شما چیست؟

ما در این منطقه دو نوع دولت - ملت داریم: «دولت - ملت واقعی» و «دولت - ملت برساخته». دولت - ملت‌های برساخته، هیچ‌وقت به قوام و ثبات قابل‌توجهی نمی‌رسند؛ درونشان یک آشفتگی همیشگی وجود دارد. این‌ها چه کشورهایی هستند؟ این‌ها کشورهایی هستند که در پی طرح‌های مستعمراتی شکل‌گرفته‌اند.

مبلغی: شما به بحث بسیار مهمی اشاره می‌کنید. یکی از مهم‌ترین مباحث مغفول‌مانده همین مطلب است که به آن اشاره کردید. اما من از یک چشم‌انداز دیگر در بیان با لحاظ تفاوت‌هایی به این مسئله می‌پردازم. این موضوع در حوزه سیاست مقایسه‌ای قرار می‌گیرد. سیاست مقایسه‌ای یعنی اینکه ما درکی از موقعیت‌های سیاسی در ارتباط با یکدیگر و در پی ناظر کردن این موقعیت‌ها بر همدیگر حاصل آوریم؛ به‌عبارت‌دیگر، یعنی فهم ما به شیوه‌ای تطبیقی و مقایسه‌ای اتفاق بیفتد. ما در این منطقه دو نوع دولت - ملت داریم: «دولت - ملت واقعی» و «دولت - ملت برساخته». دولت - ملت‌های برساخته، هیچ‌وقت به قوام و ثبات قابل‌توجهی نمی‌رسند؛ درونشان یک آشفتگی همیشگی وجود دارد. این‌ها چه کشورهایی هستند؟ این‌ها کشورهایی هستند که در پی طرح‌های مستعمراتی شکل‌ گرفته‌اند؛ یعنی یک سابقه‌ای به‌مثابه بخشی از یک جهان بزرگ‌تر یا یک نظام تداوم‌یافته دارند، اما استعمار آمده، دخالت و دستکاری کرده، یک تکه را با چاقو بریده و یک جایی مرز ایجاد کرده است. این‌ها از استعداد تاریخی، ظرفیت و هویتشان به دور افتاده‌اند و همیشه هم درونشان یک ناهمگنی هست. به‌عنوان نمونه می‌توان به لبنان، سوریه و حتی عراق اشاره کرد. با اینکه عراق یکی از قدیمی‌ترین تمدن‌هاست، اما عراق به‌مثابه این واحد سیاسی که امروزه می‌بینیم، شامل همین مسئله می‌شود. یا افغانستان و حتی پاکستان نیز این‌گونه‌اند. پاکستان بمب اتم دارد ولی درونش آشفتگی است. این‌ها دولت - ملت واقعی نیستند. دولت - ملت یک پدیده غربی برای توجیه شرایط پس از قرون وسطی است. در دوران قرون وسطی داستان مشخص بود که هر کسی چه‌کاره است؛ یک شهر خدایی بود در آسمان و یک شهر زمینی. آن شهر آسمانی بر همه حاکم بود و شهر زمینی هم بر اساس ساختار فئودالی و قومیتیِ منطبق بر فئودالیسم، صورت‌بندی‌هایی از قدرت نسبتاً سیال برقرار کرده بود. سپس آمدند گفتند: «ما دیگر پشت سرمان شهر خدا را نمی‌خواهیم». حالا که شهر خدا را نمی‌خواهیم، پس اقتدار من از کجا می‌آید؟ آنکه در سرزمین ژرمن‌ها زندگی می‌کرد، گفت: «اقتدار من از مردم خودم می‌آید». آنکه در سرزمین گل‌ها بود، گفت: «اقتدار من از مردم خودم می‌آید». بنابراین، دولت تابعی از ملت دانسته شد و دولت - ملت متولد شد و بعد این تبدیل به یک فرماسیون شد. اگر مثلاً به کره شمالی هم بروید، آنها می‌گوید ما دولت - ملت هستیم، با اینکه لزوماً کاری با ملتشان ندارند. من می‌خواهم بگویم این به یک فرم برای توجیه مشروعیت تبدیل شد.

اما مثلاً یک کشوری مثل ایران یا هند و چین، این‌ها برای توجیه حاکمیت و اقتدار خود، اگر اصطلاح دولت - ملت در کار نمی‌بود هم مشکلی پیدا نمی‌کردند. برای اینکه زاد و توشی که منجر به مشروعیتشان می‌شود، از باهماییِ هزاران‌ساله‌شان برمی‌خیزد. برای اینکه این‌ها با هم نباشند، شما باید اقامه دلیل کنید. این‌ها اصلاً با هم بودنشان، نحوه بودنشان است. مثلاً الان از چابهار تا به‌اصطلاح مرز ایران در آذربایجان شرقی، فاصله‌اش بیشتر از فاصله آذربایجان شرقی تا قلب اروپاست. اما واقعاً اگر بروید، می‌بینید که سبک‌های زندگی آن‌قدر به هم شبیه است که اصلاً نمی‌توانید انکار کنید که این‌ها از یک جا می‌آیند؛ اصلاً انکار آن امکان ندارد.

البته یک نکته را فقط فراموش نکنید؛ ممکن است کسی به شما بگوید: «چرا دبی پیشرفت کرد؟ علی‌رغم آنکه دولت - ملت بزرگی نیست». یا مثلاً «قطر چگونه پیشرفت کرد؟» این سؤال خیلی مطرح می‌شود. می‌گویند مثلاً عراق درست است که به خاک سیاه نشست و یک کشور درگیر در نزاع شد، اما قطر و امارات چرا پیشرفت کردند؟

 

انواع کشورهای موجود در جهان

ما در سیاست مقایسه‌ای سه لایه حکمرانی یا سه لایه از دولت - ملت‌مندی (Statehood) داریم: یک نوع دولت - ملت‌مندیِ ذره‌ای؛ یعنی کشورهای بسیار کوچک و ذره‌ای. یک نوع دولت - ملت‌مندی با ابعاد متوسط و یک نوع دولت - ملت‌مندی با ابعاد بزرگ. هر کدام از این‌ها، آناتومی خودشان را دارند. در آن ابعاد خیلی بزرگ، اساساً نمی‌شود که دولت دست‌نشانده داشته باشید. شما نمی‌توانید در روسیه، هند یا برزیل دولت دست‌نشانده داشته باشید. این‌ها آناتومی خاص خود را دارند. آنها هیچ‌وقت دولت دست‌نشانده نداشته‌اند. یا مثل هند مستعمره شده‌اند یا مستعمره نشده و توسعه یافته‌اند. در دنیا شش یا هفت کشور با این مشخصات وجود دارد. اینها آناتومی ویژه‌ای دارند؛ به‌عنوان‌مثال، توسعه‌یافتن در آنجا معنای متفاوتی با توسعه‌یافتن در یک کشور مثلاً ۵۰ میلیون نفری دارد. بااین‌حال، بخش عمده کشورهای جهان در این میانه قرار می‌گیرند؛ مثل کشور خود ما. از کشورهای ۱۰، ۱۵، ۲۰ میلیونی در نظر بگیرید تا کشورهای مثلاً ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون نفری. بخش عمده‌ای از این ۲۰۰ کشور مستقل جهان را در اندازه میانه (Middle-size) می‌بینید. اینها یک آناتومی خاصی دارند که بحث ما ناظر بر این‌هاست.

یک گروه دیگر از کشورهای پرتعداد و کم‌اهمیت داریم که به آنها کشورهای ذره‌ای (Small-size) می‌گوییم. این‌ها حقیقتاً کشور نیستند و بسیاری از آنها به‌صورت کمپانی اداره می‌شوند. به‌عنوان‌مثال قطر که ۳۰۰ هزار نفر جمعیت دارد، یا امارات که زیر یک میلیون نفر جمعیت دارد. دقت کنید که مراد من، جمعیت بومی در آنهاست. در این‌ها امر اجتماعی مانند یک قرارداد تجاری است. یک نفر آنجا به دلایلی، یک تاریخی یا یک جایگاه خانوادگی و شیخوخیتی دارد و در آنجا اقتدار را به دست می‌گیرد و با یک حکومت خارجی وارد معامله می‌شود. در ازای دریافت امنیت، خدماتی را به آن کشور خارجی اعطا می‌کند. ما نباید اینها را با کشورهای متوسط در یک دسته قرار دهیم.

یک گروه دیگر از کشورهای پرتعداد و کم‌اهمیت داریم که به آنها کشورهای ذره‌ای (Small-size) می‌گوییم. این‌ها حقیقتاً کشور نیستند و بسیاری از آنها به‌صورت کمپانی اداره می‌شوند. به‌عنوان‌مثال قطر که ۳۰۰ هزار نفر جمعیت دارد، یا امارات که زیر یک میلیون نفر جمعیت دارد. دقت کنید که مراد من، جمعیت بومی در آنهاست.

گفتم زمانی که به مبحث استعمار می‌پردازیم، دو نکته را باید در نظر بگیریم؛ یک نکته این بود که باید حواسمان به آناتومی قدرت و «اِستِیت‌هود» یعنی دولت - ملت‌مندی در ارتباط با کشورهای با اندازه میانه باشد. دو اینکه وقتی به این‌ها هم می‌پردازیم، حواسمان باشد که این کشورهای با اندازه میانه از چه جنسی هستند؟ یعنی آیا به‌اصطلاح، تاریخ پشتشان است یا برساخته‌اند؟ دولت - ملت‌های برساخته ناشی از یک فرماسیون قراردادی هستند؟ مثل قرارداد انگلستان و فرانسه که کشورهای زیادی را در منطقه ما تولید کرد؟ یا یک اصالتی پشت آن کشور است و آن کشور معرف یک ظرفیت تاریخی است؟ مثل ایران یا حتی ترکیه. با اینکه ترکیه هم خودش ماجراهای زیادی دارد ولی مثلاً با عراق فرق می‌کند. می‌شود مثال‌های دیگری هم زد؛ به‌عنوان‌مثال، تایلند یک نمونه خوب است. تایلند از قدیمی‌ترین پادشاهی‌های جهان است. تایلند با فیلیپین که آمدند آنجا و زبانشان را عوض کردند، فرق می‌کند. تایلند یک «اِستِیت» تاریخی است. می‌خواهم بگویم این دو ملاحظه را که روش‌شناختی هستند، باید لحاظ کنیم.

حالا اگر به آن تقسیم‌بندی سه‌گانه کشورها بازگردیم، این کشورهای ذره‌ای، خودبسنده نیستند. کشورهایی که اندازه کوچکی دارند، خودبسنده نیستند و به‌اصطلاح، دامنه نوسان آسیب‌پذیری‌شان بسیار بالاست؛ یعنی بین صفر و صد است. ممکن است کاملاً از بین بروند. در نزاع عربستان و قطر، اگر قطر از قبل با آمریکا تفاهم نکرده و نصف کشورش را به آمریکا نداده بود و بزرگ‌ترین پایگاه هوایی آمریکا را آنجا مستقر نکرده بود، به سرعت بلعیده می‌شد؛ یعنی ظرف کمتر از دو ساعت کاملاً تمام می‌شد. حالا بعد از آن عربستان لطف بکند که برگردد یا برنگردد، با استفاده از آن اقتدار نفتی که دارد و... معلوم نیست. یک کشور مگر از بین می‌رود؟ این کشورها به‌نوعی خودبسنده نیستند.

 

پیوستگی سنت و تجدد در جهان غرب

حالا به سراغ کشورهای متوسط می‌رویم که ایران نیز در آنها قرار دارد. کشورهایی با اندازه متوسط یا دچار استعمار کلاسیک نشدند که تعداد آنها بسیار کم است و عمده آنها مستعمره شدند، یا اگر از استعمار کلاسیک هم رهایی پیدا کرده‌اند، معمولاً درگیر استعمار نو شده‌اند؛ مثل ایران که در آن پهلوی‌ها حکومتی دست‌نشانده شدند. اما استعمار نو یک ویژگی سنخ‌شناسانه و تیپولوژیک بسیار مهم دارد و آن هم این است که از دل استعمار نو، زمینه‌های استعمار فرانو پدید آمده است. یعنی استعمار نو، زمینه‌ساز استعمار فرانو است؛ به این معنا که شما زمانی که تلاش دارید خود را در عبور از عصر قدیم به عصر جدید در چارچوب حکمرانی استعمار نو بازیابید و مثلاً نهادهای آموزشی در حال تأسیس هستند، ساختارهای ملی و حکمرانی شکل می‌گیرند و حتی اگر کسی دنبال این هم نباشد، یعنی قصدی هم پشت این کار نباشد، اساساً آن ذهنیتی که دارد این کار را انجام می‌دهد، به‌گونه‌ای انجام می‌دهد که شما چشم باز می‌کنید و می‌بینید در یک فضایی که خیلی هم معرف آن استعداد خود شما نیست، فروافتاده‌اید. مثالی در مورد حوزه و دانشگاه در ایران می‌زنم. اگر به دانشگاه‌های غربی نگاه کنید، می‌بینید که آنها از دل حوزه‌هایشان درآمده‌اند. بولونیا، آکسفورد، کمبریج و... همگی این‌گونه هستند. اما در ایران، کسانی که این نظام آموزش جدید را بنیان می‌نهادند، به این و آن نگاه کردند و اما اصلاً به مخیله‌شان خطور نمی‌کرد که ما مکانی به نام «حوزه» داریم که تاریخی هزارساله دارد. هزار سال تاریخ حوزه پس از اسلام است و اگر تاریخ پیش از اسلام را نیز ضمیمه کنید، بسیار بیشتر می‌شود. نهاد علم پیش از اسلام هم به‌نوعی حوزه بوده است. در آنجا هم نگاه فقه‌محور ایرانی حضور دارد. همه این‌ها به هم مربوط هستند. اصلاً کسی به مخیله‌اش نمی‌آمد که این حائز اعتبار است و هدفشان این بود که حوزه را پس بزنند. با این ذهنیت می‌گفتند: «این‌ها به درد نمی‌خورد. این مکتب بازی‌ها را باید دور بریزیم و آن را جمع کنیم». من نمی‌گویم باید حوزه را به دانشگاه تبدیل می‌کردند، ولی اصلاً این‌گونه نبود که فکر کنند «بخشی از ظرفیت ما در حوزه است، پس بیاییم با هم ببینیم چه کار کنیم و چگونه می‌توانیم از آن برای دوران معاصر خود کمک بگیریم». فضا این نبود؛ فضا این بود که آن سنت آموزشی باید خفه شود، در کُنهِ خودش انکار شود و یک چیز جدیدی دقیقاً مانند فرانسه ایجاد گردد. چرا مانند فرانسه؟ اینجا که فرانسه نیست. خود فرانسه هم تاریخی دارد تا به اینجا رسیده است.

اگر به دانشگاه‌های غربی نگاه کنید، می‌بینید که آنها از دل حوزه‌هایشان درآمده‌اند. بولونیا، آکسفورد، کمبریج و... همگی این‌گونه هستند. اما در ایران، کسانی که این نظام آموزش جدید را بنیان می‌نهادند، به این و آن نگاه کردند و اما اصلاً به مخیله‌شان خطور نمی‌کرد که ما مکانی به نام «حوزه» داریم که تاریخی هزارساله دارد.

ناصرالدین‌شاه که به فرنگ رفت، مدام چیزهای خوش‌آب‌ورنگ پیدا می‌کرد و با خودش به ایران می‌آورد؛ مثلاً لباسی پیدا می‌کرد و می‌آورد و بر تن خانم‌های حرم‌سرایش می‌کرد که مانند دلقک‌ها شده بودند. بعد دید ما در ایران قشون داریم؛ قشون‌های قومیتی و منطقه‌ای داریم. چرا باید هر کسی با لباس قومی و روستایی خودش برخیزد و یک کلاه کج هم به‌عنوان رئیس قشون بر سر بگذارد. او گفت: «ما فوج نظامی و ارتشی مانند غرب می‌خواهیم». یک فوج نظامی هم با لباس و سازوبرگ وارد کرد و به ایران آورد. ذهنیت او را ببینید. ناصرالدین‌شاه نمی‌فهمید آن کسی که می‌جنگد، تعهدش باید هزار سال آب‌دیده شده باشد که وقتی فرمانی صادر می‌کند، از فلان منطقه ایران سواران برخیزند و بیایند. آن سرباز تو هست، اما تو برای او مهم نیستی؛ او برای کشورش می‌جنگد. این بسیار متفاوت است با قشونی که وارد می‌کنید. این کار در دوره پهلوی به‌ویژه در حوزه آموزش هم مشاهده شد. ما چشم باز کردیم و دیدیم که ای دل غافل! در هیچ کجای دنیا جهانِ دانششان این‌گونه دوقطبی نیست، اما در ایران دو قطب داریم: عده‌ای یک جور هستند و عده‌ای هم جوری دیگر؛ عده‌ای دانشگاهی و عده‌ای حوزوی. حالا چه کار کنیم؟ آنها را با هم متحد کنیم؟ این یکی از آن نمودهای بسیار آشکار است و فقط هم این نیست. در سلول‌سلول مناسبات، در روندهای تکنوکراتیک و فن‌سالارانه، بروکراتیک و دیوان‌سالارانه کشور، هرچه که نگاه کنید، غیر از این نمی‌بینید. یعنی یک جهان تازه‌ای خلق شد که خیلی مرتبط با جهان قدیم ما نبود. ممکن است کسی بگوید چه اشکالی دارد، ما یک گذشته ناقص داشتیم، حالا می‌خواهیم آن را کنار بگذاریم و از فرانسوی‌ها هم فرانسوی‌تر شویم. در پاسخ باید گفت که «فوکو» وقتی به ایران آمد، سخن جالبی را مطرح کرد. فوکو هرجا که می‌رفت، انقلاب جدیدی در حال وقوع بود. او نیز آدم تیزبینی بود. وقتی از مردم می‌پرسید که تحلیل شما از این انقلاب چیست، می‌گفتند: «اینجا یک جامعه کهنه داریم. یک شاهی بود که بسیار نوگرا و غرب‌زده بود». حالا یکی می‌گفت «غرب‌زده» به معنای بد کلمه و دیگری به معنای خوب کلمه که کمترین اهمیتی برای بحث ما ندارد؛ اینکه موضع‌گیری ما مثبت باشد یا منفی، اصلاً مهم نیست. مایه استدلال مشابه بود: اینکه شاه پیش‌روانه است و رویکرد جامعه پیش‌روانه نیست. شاه بسیار عجله کرده و شتاب گرفته و مردم طاقت نیاورده‌اند. این شکاف بین شاه و ملت ایجاد شده و انقلاب اینجا رخ می‌دهد. من می‌گویم یکی این را از این جهت می‌گفت که بگوید این شاه غرب‌زده بود و به سمت غرب با شتاب می‌رفت و مردم ما نمی‌آمدند؛ دیگری می‌گفت شاه ما آدم بسیار خوبی بود، تند می‌رفت ولی عجله کرد. باید می‌ایستاد تا مردم هم بیایند. فرقی نمی‌کند. اینجا فوکو حتی برآشفته می‌شود و حرف جالبی می‌زند. او می‌گوید: «به من حتی نگویید شاه نوگرا بود. من حتی نمی‌گویم شاه کهنه‌گرا بود. حتی من این را هم نمی‌گویم. شاه خودِ کهنگی، عین کهنگی و ذات کهنگی است». می‌گوید اصلاً مسئله این نیست که شاه می‌خواست تند برود و مردم پا به پایش نیامدند؛ لذا انقلاب شد. نه! شاه اصلاً مربوط به این دوران نیست. شاه عقب‌افتاده و کهنه است. کهنگی در شاه تجسد و بروز و ظهور پیدا کرده است. بعد مثال‌هایی می‌زند تا توضیح دهد. او می‌گوید: «مگر می‌شود شما ارتشی داشته باشید که تعهدش به خودت باشد؟ این عین کهنگی است. در جهان جدید ما چنین اتفاقی را نمی‌توانیم در جایی سراغ بگیریم». بعد می‌گوید شاه مضحکه شده و رفتارش خنده‌دار شده است. آن شنل بلندی که می‌پوشد و آن تاج عجیبی که می‌گذارد و زیرش هم که لباس‌های زربافت می‌پوشد. وقتی نگاه می‌کنی، او مثل یک کاریکاتور است؛ انگار یک چیز کهنه‌ای می‌خواهد خودش را بزک کرده و به ما تحمیل نماید. شاه خنده‌دار است.

حالا من می‌گویم مگر غیر از این بود که شاه سعی می‌کرد در سبک زندگی‌اش مثل اتباع سوئیس عمل کند؟ نه. مگر غیر از این بود که شاه همیشه جوری رفتار می‌کرد که معلوم بود تا آخرین سلولش عاشق زیست‌جهان غربی است؟ نه. مگر غیر از این است که شاه از سنت ایرانی عدول کرده بود؟ نه. پس چرا کهنه شده بود؟ این سؤال بسیار معتبری است. پس چرا شاه آن‌قدر کهنه شده بود که به قول فوکو، او خودِ کهنگی است؟ علتش را آنجا باید دریابیم که شاه می‌خواست جایی که پر از سنت و تاریخ است، از سنت عبور کند. اگر در چنین جایی که بندبندش با یک تاریخ و اصالت آغشته است، بخواهید از سنت عبور کنید، شاید شما سنت را رها کنید، اما سنت شما را رها نمی‌کند. سنت در معنای بسیار مؤثر و غیرارادی و ناآگاهانه‌ای است؛ پس مخربش در شما حلول می‌کند، شما را از درون می‌خورد و از آنِ خودش می‌کند. شما اُبژه سنت می‌شوید. یعنی اگر نسبت سوژگی خودت را با سنت حفظ نکنی، اگر به سنت که همه آفاق را پرداخته و آراسته، نپردازی، آنگاه این شما نیستی که به مثابه سوژه از اُبژه سنت عبور می‌کنید؛ این شما هستید که اُبژه سنتی می‌شوید که خصلت سوژگی دارد. سنت شما را درمی‌نوردد و در خودش فرو می‌کشد.

 

سنت، عنصر لازم برای تجدد بومی

این فروکشیدن با مواجهه مؤثر با سنتی که ما دنبال آن هستیم چه تفاوتی دارد؟

مبلغی: بسیار متفاوت است. این فروکشیدن، ویرانگر است. این فروکشیدن، از دلش فرماسیون‌های نیندیشیده سنت خارج می‌شود. حالا به این موضوع نمی‌پردازم. می‌خواهم بگویم کشوری مثل ما که سنت در آن حضور دارد، گذشته در آن حضور دارد، آگاهی تاریخی دارد و تاریخ، آگاهی دارد؛ در چنین جایی می‌شود توضیح داد که چه نسبتی با جاهای دیگر دارد. در چنین جایی باید و ضروری است که به گذشته توجه کنید. نمی‌توانید بگویید من می‌خواهم فرانسه باشم. اگر بخواهید مثل فرانسه بشوید، نمی‌شود و تبدیل به یک مردار سنت - مثل دوره شاه - می‌شوید.

حالا ممکن است این اشکال در ذهن شما ایجاد شود که ما مثلاً چقدر بدشانسیم که سنت پشت سرمان است و حتماً هم باید به آن توجه کنیم. حاشا و کلاً! اصلاً و ابداً. اتفاقاً سنت یک سرمایه است. ما اگر به این سنت بپردازیم، نه‌تنها فرانسه نمی‌شویم، بلکه چیزی بیشتر از فرانسه به دست می‌آوریم. چرا ژاپن الان برای خودش یک جایگاهی دارد؟ هیچ‌وقت یک کشور اروپای شرقی - هر چقدر هم توسعه پیدا کند - ژاپن نمی‌شود. چرا؟ چون ژاپن تاریخ دارد. چون ژاپن یک عقبه دارد که آن را توانسته در یک سطحی با امروز خودش پیوند بزند. این مسئله ورودی جدی برای بحث از استعمار فرانو است.

 

در پایان این بخش از گفتگو، اکنون باتوجه‌به مباحث صورت‌گرفته، استعمار فرانو با زمینه استعمار نو، به‌نوعی تصویر ما از خویشتن را ناقص می‌کند. این نکته درست است؟

مبلغی: به واقع دسترسی ما را به سنت مخدوش می‌کند و روندها و رویه‌های منجر به فهم سنت را از میان می‌برد. شما به سنت می‌نگرید، اما سنت را نمی‌بینید. این وجوه مختلفی دارد. یک بخش آن در قالب شرق‌شناسی و اورینتالیسم رخ می‌دهد؛ به‌ویژه شرق‌شناسی وارونه. بدترین بخش آن، شرق‌شناسی وارونه است. بحثی که من در جاهای مختلفی دنبال می‌کنم، این است که شرق‌شناسی وارونه، درعین‌حال به آن معنایی که آقای دکتر داوری اردکانی و امثال ایشان می‌گویند، هنوز کافی نیست. یعنی یک لایه پشت آن وجود دارد و من می‌گویم اسم آن را بگذاریم شرق‌شناسی مشدد یا شرق‌شناسی پنهانِ وارونه. من خودم همیشه از این اصطلاح «شرق‌شناسی وارونه» استفاده کرده‌ام، ولی منظورم شرق‌شناسی وارونه‌ای که آقای دکتر داوری می‌گوید، نیست. حتی آقای داوری نیز به باور من در دامنه شرق‌شناسی قرار می‌گیرد. ایشان علی‌رغم آنکه دشمن اصلی شرق‌شناسی در کشور ماست، اسیر شرق‌شناسی است.

 

مصائب فهم وارونه از شرق‌شناسی

مسئله شرق‌شناسی چگونه با این موضوع ارتباط می‌گیرد؟

سنت یک سرمایه است. ما اگر به این سنت بپردازیم، نه‌تنها فرانسه نمی‌شویم، بلکه چیزی بیشتر از فرانسه به دست می‌آوریم. چرا ژاپن الان برای خودش یک جایگاهی دارد؟ هیچ‌وقت یک کشور اروپای شرقی - هر چقدر هم توسعه پیدا کند - ژاپن نمی‌شود. چرا؟ چون ژاپن تاریخ دارد. چون ژاپن یک عقبه دارد که آن را توانسته در یک سطحی با امروز خودش پیوند بزند

مبلغی: بر اساس تعریف، شرق‌شناسی چیست؟ تعریفش این است که غربی‌ها آمدند برای اینکه خود را تعریف کنند، شرق را اختراع کردند؛ شرقی را برساختند که پیامد ذهنشان بود؛ «ادوارد سعید» منابعی را می‌گوید که از اسطوره، خیالات، سفرنامه‌نویسی و اوهامی که در جنگ‌های صلیبی علیه دشمن شکل گرفت می‌آمد. این شرق‌شناسی است. شرق‌شناسی وارونه چیست؟ این است که منِ شرقی می‌آیم خودم را بفهمم و چون مجهز به ذهنیت غربی هستم، نظیر عینکی که بر چشمم هست، خودم را آن‌گونه می‌فهمم که غرب مرا اختراع و تولید کرده است. حتی این نگاه هم اگر با یک دقت انتقادیِ مُشعر بر نحوه اندیشیدن ما همراه نشود، خود این هم دچار شرق‌شناسی است. مثلاً وقتی آقای دکتر داوری این حرف را می‌زند، راه چاره‌اش چیست؟ راه چاره این است که ما به سنت خودمان برگردیم؛ مثلاً به فارابی برگردیم. سطح تحلیل آقای دکتر داوری دیگر به اینجا که می‌رسد، می‌گوید فارابی که از سنت خودمان است، مواظب باشید فارابی را جوری بفهمیم که به خودمان مربوط باشد. اما حواسش نیست که این نحوه بازگشت به فارابی هم تابعی از آن ذهنیت پنهانِ ناشی از دستگاه آگاهی غربی است. این آنجایی است که من فکر می‌کنم ما باید یک قدم جلوتر برویم. یعنی باید بحثمان فقط معطوف به مضامین نباشد؛ باید آن منطق روش‌شناختی، شیوه تحصیل آگاهی و نحوه فهم موقعیت را هم به بحث بگذاریم و دریابیم و مطمئن شویم که این پیامد تجربه غربیان نیست.

پس یکی از اموری که مراجعه ما به سنت را مخدوش می‌کند، شرق‌شناسی وارونه خصوصاً با این نگاهی است که عرض کردم. شما یک دستگاه آگاهی را به کار می‌گیرید که این دستگاه آگاهی حتی اگر دشمن قسم‌خورده غرب هم باشید، شما را در ادامه تجربه غربیان قرار می‌دهد. ممکن است شما دشمن درجه یک غرب باشید، اما اصلاً مسئله اینجا حلول نمی‌کند؛ مسئله آنجا حلول می‌کند که شما راهی به سنت خودت پیدا نمی‌کنید و از این جهت، غرب هم خوشحال خواهد بود که ببیند شما هرچه «سنت سنت» می‌کنید، آبی از این «سنت سنت» کردن شما گرم نمی‌شود. مثلاً بن لادن را در نظر بگیرید. او لباس و وضع و همه تفکراتش ادعای سنت‌گرایی داشت، ولی ما که از بیرون می‌دیدیم، می‌فهمیدیم که چقدر بن لادن در نهایت به نفع غرب است تا به ضرر غرب. ما فکر نمی‌کنیم که مثلاً بن لادن یک حرف بسیار غیرغربی بزند. منظورم تابعیت در حوزه اطلاعاتی (Intelligence) و این‌ها نیست. ممکن است اصلاً دشمن هم بوده و به خون یکدیگر تشنه باشند. مقصود من در حوزه دستگاه فاهمه است.

 

/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :