گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در بخشهای پیشین این نوشتار، به موانعی پرداختیم که یا مبتنی بر تاریخ و فرهنگ بوده یا بر فریب (شبه علم) یا بر دستکاری احساسات (حکمرانی انگارهها) استوار شده بودند. با این حال اما موانع پیش روی تفکر آزاد و اصولی، منحصر در موارد پیشین نیستند. یکی دیگر از اسلوبهای فریب تفکر آزاد، تمسک به آمار، اعداد و بهطورکلی کمیت یا معیارهای کمی هستند. معضل کمیتگرایی از جهات گوناگونی برای تفکر آزاد خطرناکتر از مدلهای پیشین است. این مدل از مسیری کاملاً متفاوت ذهن را استثمار میکند؛ از طریق تظاهر به عینیت، عقلانیت و کارآمدی. در این مدل، نیازی به دروغ یا داستانسرایی نیست؛ کافی است واقعیت پیچیده انسانی و اجتماعی را به چند شاخص عددی تقلیل دهیم و سپس تمام نظام تصمیمگیری را بر اساس بهینهسازی این اعداد بنا کنیم. در این حالت، هرگونه مواجهه انتقادی با اعداد، غیرعلمی فهم شده و مشروعیت آن سلب میشود.
خاستگاه کمیتگرایی در تفکر مدرن
محل زایش کمیتگرایی را باید در تفکر مدرن جستجو کرد. تفکر عقلی در غرب مدرن با «دکارت» و شکاکیت ساختارمند و روشمند آن شکل گرفت. دکارت با جمله «من میاندیشم، پس هستم» خویش هرچند بر شکاکیت خاص زمانه خود غلبه یافت، اما شک را بهعنوان سوژه، آغاز و محور تفکر خویش به رسمیت شناخت. به موازات خردگرایی خاص دکارتی، جریان دیگری در فلسفه و معرفتشناسی غرب پا گرفت که تحت عنوان آمپریستها یا تجربهگرایان شهرت یافت. «هیوم» و «جان لاک» از جمله بزرگان این تفکر در لحظههای شکلگیری آن بودند. این دیدگاه همه معرفتهای بشری اعم از مستقیم و غیرمستقیم را به تجربه باز میگرداند. جریان خردگرایی در تمدن غرب در ادامه به «کانت» و «هگل» میرسد. هرچند کانت با طرح دوگانه نومن و فنومن جایگاه عقل در نظام معرفتی انسان را تضعیف کرد، اما هگل را میتوان آخرین سنگربان خردگرایی در غرب دانست. بااینحال به موازات تضعیف جریان خردگرا در غرب، تجربهگرایی تفوق پیدا کرده و توانسته جریان فلسفه غرب را از خود متأثر سازد. با ظهور پوزیتیویسم، هر نوع معرفت عقلی از اعتبار ساقط شده و تجربه بهعنوان معرفت موجه پذیرفته شد. از اثرات این چرخش معرفتی، تفوق منطق علومتجربی بر علومانسانی است؛ تا جایی که «آگوست کنت» بهعنوان پدر جامعهشناسی مدرن، این دانش را تحت عنوان فیزیک اجتماع تأسیس نمود. همچنین فیزیک اقتصاد نیز در برهههایی متعارف گشت.
این عناوین به معنای تفوق ریاضیات و منطق عدد بر علومانسانی و فهم انسانی بود. هرچند امروزه در دنیا پارادایمهای تفسیری، انتقادی و... در عرصه علوم اجتماعی ظهور و بروز داشته و از سیطره عدد بر منطق فهم انسانی کاسته شده، اما در کشور ما همچنان پژوهشهای کمی و عددی از اعتبار بسیار بالاتری برخوردار هستند. در این پژوهشها، پاسخهای صدها و هزاران مصاحبهشونده، در قالب اعداد کدگذاری شده و با تحلیل این کد، اعدادی به دست میآید که گفته میشود معرف جامعه هستند. به واسطه اعتبار روزافزون همین روش است که دانش آمار در علوم اجتماعی و انسانی از جایگاه ممتازی بهرهمند شده است.
اعداد و سازوکار علم نمایی
نقد چنین رویکردی از تبار گستردهای بهرهمند است. بهعنوانمثال، «دارل هاف» در دهه پنجاه میلادی کتابی را تحت عنوان «چگونه با آمار دروغ بگوییم» راهی بازار نشر کرد. همچنین پیش از وی نیز سنتگرایانی نظیر «رنه گنون» با نگارش اثر «سیطره کمیت و علائم آخرالزمان»، در این زمینه طرح انتقادی جدی را به رشته تحریر درآورد. اما پرسش انتقادی که در این مجال میتوان به آن پاسخ داد، آن است که سیطره کمیت بر فرایند تفکر حاوی چه چالشهایی است که فرایند تفکر آزاد و اصولی را مختل ساخته و میتواند زمینه فهم اشتباه را در انسان ایجاد کند؟
تأثیر سوء عددگرایی بر تفکر، از آنجا که در قالب عینیت و دقت علمی پنهان میشود، بسیار عمیقتر و فریبندهتر از سایر موانع است. این فرآیند از طریق چند سازوکار کلیدی، ذهن را به استثمار میکشد:
۱. توهم عینیت و پنهانسازی سوگیری
فریب جدی اعداد، تظاهر آنها به بیطرفی است. اعداد و آمار فینفسه حقیقت را بیان نمیکنند؛ آنها صرفاً به پرسشهایی پاسخ میدهند که ما از آنها میپرسیم؛ لذا در اینجا ما با دو چالش جدی روبرو هستیم:
این انتخابها هرگز فنی و بیطرف نیستند، بلکه کنشهایی سیاسی و ایدئولوژیک به شمار میروند. مثال کلاسیک در این موضوع، تمرکز انحصاری بر شاخص «رشد تولید ناخالص داخلی (GDP)» بهعنوان معیار پیشرفت یک کشور است. با انتخاب این شاخص، ما به طور ضمنی پذیرفتهایم که «فعالیت اقتصادی» مساوی با «سعادت» است. در نتیجه، این شاخص، تخریب محیطزیست برای ساخت یک کارخانه آلاینده، افزایش هزینههای درمان ناشی از بیماریهای جدید و حتی بازسازی پس از یک زلزله ویرانگر را بهعنوان «رشد» و یک رویداد مثبت ثبت میکند. در مقابل، فعالیتهای حیاتی مانند کار خانگی بدون دستمزد، همبستگی اجتماعی یا افزایش اوقات فراغت مردم که در این شاخص نمیگنجند، رسماً بیارزش تلقی میشوند. در اینجا، عدد GDP نهتنها واقعیت را نشان نمیدهد، بلکه با پنهانکردن ابعاد مهمی از حیات اجتماعی، آن را فعالانه تحریف میکند.
۲. تقلیلگرایی و مرگ ارزشهای کیفی
استبداد اعداد، جهان پیچیده و چندبعدی انسانی را به یک صفحه گسترده و بدون عمق تقلیل میدهد. نتیجه این رویکرد، بیارزش شدن تمام آن چیزهایی است که در ترازوی اعداد نمیگنجند. اموری همچون اعتماد، همبستگی اجتماعی، اخلاق، خلاقیت، حکمت، کرامت انسانی و معنای زندگی.
در یک جهان کمّیشده، یک سیاستمدار نمیتواند از «افزایش امید در جامعه» دفاع کند؛ زیرا قابلسنجش نیست، اما میتواند از «ساخت n کیلومتر اتوبان» یا «افزایش X درصدی صادرات» دفاع کند. این امر، افق سیاستگذاری و تفکر اجتماعی را بهشدت محدود و مادیگرا میکند. تصمیمات مهم، نه بر اساس حکمت و ارزشهای انسانی، بلکه بر اساس تحلیلهای هزینه - فایدهای گرفته میشوند که در آنها، هر آنچه قیمتگذاری نشود، از معادله حذف میگردد. این فرآیند، تفکر آزاد را مختل میکند؛ زیرا بهتدریج ما را متقاعد میسازد که اگر چیزی قابل اندازهگیری نیست، پس احتمالاً مهم هم نیست.
۳. تبدیل معیار به هدف و انحراف از مقصود
یکی از سازوکارهای استثمار ذهن از طریق اعداد، پدیدهای است که به «قانون گودهارت» مشهور است: «هرگاه یک معیار اقتصادی بهعنوان شاخصی برای وضعیت اقتصاد انتخاب شود، به دلیل تلاش افراد برای دستکاری آن معیار به منظور دستیابی به نتایج مطلوب، دیگر کارکرد خود را بهعنوان شاخص از دست خواهد داد.» به بیان سادهتر، «هرگاه یک معیار به هدف تبدیل شود، دیگر معیار خوبی نخواهد بود.» این یعنی به محض اینکه یک سیستم (آموزشی، بهداشتی، مدیریتی) صرفاً بر اساس چند شاخص عددی ارزیابی شود، افراد به جای تلاش برای تحقق هدف اصلی، تمام انرژی خود را صرف بهینهسازی آن شاخصها، حتی به قیمت نابودی هدف اصلی، میکنند.
بهعنوانمثال، در عرصه آموزشوپرورش اگر موفقیت یک مدرسه با «درصد قبولی دانشآموزان» سنجیده شود، معلمان به جای پرورش تفکر انتقادی، به «آموزش تکنیکهای تستزنی» رو میآورند. در عرصه بهداشت، اگر کارآمدی یک پزشک با «تعداد بیماران ویزیت شده در روز» ارزیابی شود، کیفیت و زمان صرفشده برای تشخیص صحیح، قربانی کمیت میشود. در مدیریت شهری اگر موفقیت پلیس با «تعداد دستگیریها» سنجیده شود، تمرکز نیروها به سمت جرائم کوچک و دستگیریهای آسان معطوف شده و جرائم پیچیده و سازمانیافته رها میشوند. در تمام این موارد، سیستم در ظاهر یا بهاصطلاح عرفی «بر روی کاغذ» و در آمار موفق عمل میکند، اما در باطن، از هدف اصلی خود منحرف شده است. این یک فریب سیستماتیک است که تفکر انتقادی درباره کارآمدی واقعی را غیرممکن میسازد.
در نهایت، سیطره کمیت با ایجاد یک «ذهنیت الگوریتمی»، خودِ توانایی تفکر آزاد را فرسایش میدهد. ذهنی که عادت کرده است جهان را فقط از طریق شاخصهای قابلاندازهگیری بفهمد، بهتدریج توانایی خود برای درک پیچیدگی، مدارا با ابهام و اِعمال حکمت و قضاوت اخلاقی را از دست میدهد.
پرورش تفکر تفسیری
پرسش نهایی که در این مجال قصد پاسخ به آن را داریم، این است که چگونه میتوان از قیدوبند تفکر کمی یا سیطره کمیت بر تفکر رهایی یافت؟ راهحل را به نظر میتوان در مقوله تفکر تفسیری دانست. در مواجهه با اعداد نباید تسلیم شد، بلکه باید آنان را به درستی تفسیر کرد. برای این منظور لازم است تا به پسزمینه تهیه و تدارک این آمار نگاهی انتقادی داشته باشیم. انسان به واسطه معنادار و عمیق بودن کنشهایش - به خلاف طبیعت - قابلیت تقلیل به اعداد را ندارد. اعداد برای توضیح سازوکار آنچه در طبیعت میگذرد کافی است، اما انسان را باید تفسیر کرد و فهم عمیقتری از تفکر او به دست داد. پرسشهای زیر در مواجهه با اعداد به نظر میتواند به ما در شکستن فرایند تفکر کمی کمک کند:
۱. این عدد از کجا آمده است؟ (پرسش از منبع و منفعت) اولین گام، پرسش از منبع تولیدکننده آمار است. چه نهادی، با چه سابقهای و با چه منافعی این عدد را منتشر کرده است؟ آیا یک مرکز پژوهشی مستقل است، یک نهاد دولتی که به دنبال توجیه عملکرد خود است یا یک شرکت خصوصی که قصد بازاریابی دارد؟ درک زمینه و منفعت تولیدکننده، اولین لایه از معنا را بر روی عدد بیجان مینشاند و آن را از یک حقیقت عینی به یک «ادعای» قابلبررسی تبدیل میکند.
۲. این عدد دقیقاً چه چیزی را اندازهگیری میکند؟ (پرسش از تعریف و تقلیل) باید پرسید تعریف دقیق متغیری که به عدد تبدیل شده چیست؟ وقتی از «کاهش تورم» یا «افزایش نرخ اشتغال» سخن گفته میشود، منظور دقیقاً چیست؟ «بیکار» چگونه تعریف شده است؟ آیا فردی که در هفته یک ساعت کار میکند شاغل محسوب شده است؟ این پرسش، فرآیند تقلیل واقعیت پیچیده به یک شاخص ساده را آشکار میسازد و به ما کمک میکند بفهمیم چه بخشهایی از واقعیت در این فرآیند حذف شدهاند.
۳. این عدد چه چیزی را به ما نمیگوید؟ (پرسش از ناگفتهها و زمینهها) مهمترین پرسش انتقادی، توجه به سکوت آمار است. روایت پنهان این عدد چیست؟ «رشد اقتصادی» بهدستآمده، اما توزیع آن چگونه بوده و شکاف طبقاتی چه تغییری کرده است؟ «درصد قبولی» در مدارس بالا رفته، اما آیا خلاقیت و مهارت حل مسئله نیز رشد کرده است؟ این پرسش، ابعاد کیفی و انسانی را که در کمیت نادیده گرفته شدهاند، به مرکز توجه بازمیگرداند و مانع از قضاوت تکبعدی میشود.
۴. این عدد قرار است کدام روایت را تثبیت و کدام سیاست را توجیه کند؟ (پرسش از کارکرد) در نهایت باید پرسید این عدد در کدام میدان سیاسی یا اجتماعی به کار گرفته میشود؟ هدف از ارائه آن چیست؟ آیا قرار است حس امید ایجاد کند یا حس بحران؟ آیا قرار است توجیهی برای یک سیاست ریاضتی باشد یا دلیلی برای افزایش بودجه یک سازمان؟ فهم کارکرد روایی و سیاسی اعداد، آخرین گام برای خلع سلاح کردن آنها و تبدیلشدن از یک مصرفکننده منفعل آمار به یک مفسر فعال و انتقادی است.
لازم به ذکر است که هدف از این مباحث، بیاعتبارسازی کامل اعداد نیست بلکه باید بستر و زمینه مساعدی که عدد قابلیت توضیح آن را دارد، معین کنیم. تحقیقات کمّی در عرصه علومانسانی قطعاً میتوانند افق مناسبی را برای پژوهشگر ایجاد کرده و از این جهت معنادار هستند، اما در عین حال پژوهشگر باید ضمن بهرهمندی از اعداد، فریب اعداد را نخورد؛ بنابراین مدعای این نگاشته را میتوان در این جمله خلاصه نمود که «عدد نه بهمثابه قالب تفکر، بلکه در خدمت تفکر» باید به کار گرفته شود.
/انتهای پیام/