۱۴۰۴/۱۲/۱۹
۱۴:۰۸
کد خبر : ۱۱۹۸۴
افول تمدن غرب، از رؤیا تا واقعیت در گفت‌و‌گو با سیدجواد میری/ بخش دوم؛

فردای پس از افول، جنگ تمدن‌ها یا گفتگوی فرهنگی؟

فردای پس از افول، جنگ تمدن‌ها یا گفتگوی فرهنگی؟
ما وارد فضایی شده‌ایم که «تکنوفئودالیسم» نام دارد. تکنوفئودالیسم بدین معناست که خاندان‌هایی وجود دارند که آن‌قدر قدرتمند، ثروتمند و مسلط بر شبکه‌های جهان شده‌اند که برای خودشان هر کدام یک ایالتی را در جهان گرفته‌اند؛ مثلاً یکی «سیلیکون‌ولی» را گرفته، یکی هوش مصنوعی را تصاحب کرده و هر کدام مثل یک ساختار ملوک‌الطوایفیِ جهان را اداره می‌کنند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ بحث از «زوال تمدن غرب» دیگر یک نظریه حاشیه‌ای نیست و به یکی از پرسش‌های محوری اندیشمندان در سراسر جهان تبدیل شده است. اما فراتر از تبارشناسی و اثبات این ایده، اکنون سؤالات جدی‌تری در برابر آینده بشریت قرار گرفته است؛ سؤالاتی از این دست که پس از پایان سیطره معرفتی و سیاسی غرب، چه سرنوشتی در انتظار جهان خواهد بود؟ آیا با ظهور قدرت‌های جدید، صرفاً با نوعی جدید از سلطه تحت عنوان «تکنوفئودالیسم» مواجه خواهیم شد یا امکان شکل‌گیری یک تمدن مشترک بر پایه «تشریک مساعی» وجود دارد؟ در این میان، نقش تمدن اسلامی و به‌طور خاص ایران چیست؟ آیا این تمدن، جانشین غرب خواهد بود یا باید به دنبال بنیان‌های مشترک با سایر ادیان و فرهنگ‌ها برای مقابله با یک دشمن مشترک به نام «ماتریالیسم» باشد؟ ما در بخش دوم گفت‌و‌گو با دکتر سید جواد میری - جامعه‌شناس و عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه علوم‌انسانی و مطالعات فرهنگی - به دنبال یافتن پاسخ برای این پرسش‌های بنیادین هستیم.

 

تشریک مساعی در برابر تکنوفئودالیسم

در بخش نخست این گفت‌و‌گو، شما به تبارشناسی گفتمان «زوال غرب» پرداختید و ریشه‌های آن را بسیار قدیمی‌تر از قرن بیستم در آرای متفکرانی چون «اشپنگلر»، «داستایوفسکی» در روسیه و «کو هونگ مینگ» در چین جستجو کردید. شما با تفکیک لایه‌های مختلف این بحث (سیاسی، معرفتی، اجتماعی)، لایه «هستی‌شناسانه» را کلیدی‌ترین ساحت تحلیل عنوان داشته و با ارجاع به دیدگاه سید احمد فردید، «غرب» را نه یک موقعیت جغرافیایی، بلکه یک شیوه مواجهه ۲۵۰۰ساله با هستی (متافیزیک و موجوداندیشی) معرفی کردید که زوال آن به معنای پایان این شیوه از تفکر است. در نهایت نیز بیان کردید که نقطه ثقل این بحران، آینده بشریت در عصر پسا اومانیسم و سیطره تکنولوژی است و جهان در برابر یک دوراهی قرار دارد: یا پذیرش «جنگ تمدن‌ها» و نابودی همگانی یا حرکت به سمت «تشریک مساعی» و التفات به فرهنگ مشترک بشری برای حل مشکلات جهانی. به‌عنوان موضوع نخست، در این بخش می‌خواهم این موضوع را طرح کنم که وقتی از مسئله تشریک مساعی یا ساخت یک تمدن مشترک سخن می‌گوییم، طبیعتاً همان‌گونه که انسان‌ها به لحاظ فردی از استعدادهای متفاوتی برخوردار هستند و به واسطه همین هم طبیعی است که در جامعه هیچ‌گاه مساوات کامل شکل نگیرد، به لحاظ فرهنگی و تمدنی نیز ظرفیت کشورها کاملاً با یکدیگر متفاوت است و لذا هیچ‌گاه شاید نتوان آینده با روابط برابر را تصویر کرد. آیا این مسئله باعث نمی‌شود تا تحلیل شما غیرواقعی به نظر برسد؟

میری: من این سخن شما را قبول دارم. شاهزاده «کروپوتکین» (Kropotkin)، از آنارشیست‌های قرن نوزدهم روسیه یک بحثی دارد. می‌گوید وقتی ما به جهان، به هستی و حتی به بدن خودمان به‌عنوان یک ارگانیسم نگاه می‌کنیم، چیز جالبی می‌بینیم؛ ما درمی‌یابیم که یک اصلِ کلی در سطح جهان مبتنی بر «تعاون» (Cooperation) است. اما وقتی به سیستم جوامع یا سیستم اقتصاد خودمان می‌نگریم، می‌بینیم نه‌تنها تعاون نیست، بلکه رقابت است و نه‌تنها رقابت نیست، بلکه به‌نوعی تخریبِ دیگری است تا من بتوانم خودم به نحو کامل بهره‌مند باشم. او می‌گوید این هستی در آن ساحت اونتولوژیکالش مبتنی بر تعاون است؛ اصلاً بدون تعاون نمی‌شود هستی را تصور کرد. او می‌گوید به بدن خودت نگاه کن؛ سلول‌ها چگونه‌اند؟ اتفاقاً آنجا که یک عنصر تخریبی وارد می‌شود (مثلاً باکتری یا ویروس) و شما بیمار می‌شوید، تعاون به هم می‌ریزد. سلول‌های فعال با همدیگر تشریک مساعی می‌کنند تا بتوانند آن عامل را از بین ببرند. اما اگر نتوانند، مثلاً سلول‌های سرطانی می‌آیند و حتی سلول‌های سالم را به خدمت می‌گیرند تا بدن را تخریب کنند. او می‌گوید اصل بر این است که ارگانیسم برای زنده‌ماندن و پابرجا بودن، بر روی تعاون استوار باشد.

این سخنی که شما می‌گویید صحیح است. از منظر تکنوفئودالیسم، این حرف شما قابل‌تبیین است. برخی اکنون معتقدند که ساختار نظام جهانی و اقتصاد جهانی، دیگر حتی کاپیتالیسم به معنای قرن نوزدهم یا اواخر قرن بیستم هم نیست؛ ما وارد فضایی شده‌ایم که «تکنوفئودالیسم» نام دارد. تکنوفئودالیسم بدین معناست که خاندان‌هایی وجود دارند که آن‌قدر قدرتمند، ثروتمند و مسلط بر شبکه‌های جهان شده‌اند که برای خودشان هر کدام یک ایالتی را در جهان گرفته‌اند؛ مثلاً یکی «سیلیکون‌ولی» را گرفته، یکی هوش مصنوعی را تصاحب کرده و هر کدام مثل یک ساختار ملوک‌الطوایفیِ جهان را اداره می‌کنند.

برای اینکه بتوانیم این چالش‌ها و بحران‌ها را در خدمت ظرفیت‌ها قرار دهیم و از آنها برای ارتقای وجودی بشریت استفاده کنیم، باید یک بنیانی داشته باشیم. اگر بنیان بر این باشد که هر کسی بتواند دیگری را تخریب کند، پیروز میدان است، یقیناً بشریت با یک انفجار جهانی روبرو خواهد بود.

 

قلمروهای آنان به واقع جغرافیایی نیست، بلکه در حوزه‌های انسانی است.

میری: دقیقاً. در حوزه اندیشه، اقتصاد جهانی یا مدیریت جهانی، به‌صورت ملوک‌الطوایفی عمل می‌کنند. این‌ها تکنولوژی را در خدمت خودشان گرفته‌اند، اما نه برای ارتقای خیر عمومی یا تعاون در جهان، بلکه برای ارتقا یا افزایش ثروت خاندان خودشان.

کشوری مثل آمریکا مبتنی بر مهاجران، خصوصاً افرادی که از اروپا مهاجرت کردند، استوار شد. این مهاجران به‌عنوان‌مثال انگلیسی که می‌خواست یک جمهوری تشکیل دهند تا از سیطره انگلستان - که به‌صورت خاندانی و موروثی آن را اداره می‌کردند - رها شوند و سرزمینی دموکراتیک بسازند که انسان‌ها عادلانه کنار هم زندگی کنند. حالا این کشور با خواستگاه مذکور، در عرض ۲۵۰ سال، اکنون طلیعه‌اش به سمتی می‌رود که نه‌تنها جمهوری و دموکراسی نیست، بلکه شاید اصلاً ایده بدی نباشد که یک پادشاهی داشته باشند! حالا اگر ترامپ خودش پادشاه نشد، فرزندانش تبدیل به «قیصر» شوند. این وضعیت نشان می‌دهد که سخن از تعاون گفتن مثل یک مزاح می‌ماند. اما سؤال اینجاست که آلترناتیو چه خواهد بود؟

 

بشریت در مقیاس سیاره‌ای؛ بنیاد نظم نوین چه خواهد بود؟

شما بحث را به نقطه خوبی رساندید. یکی از موضوعاتی که ما در این گفت‌و‌گو ها قصد پرداخت به آن را داریم، پرسش از وضعیت جانشینی غرب است. این جانشینی نیز لزوماً در عرصه سیاسی یا اقتصادی مدنظر نیست، بلکه سخن آن است که چه تفکر و معرفتی می‌تواند روابط انسان با عالم معنا، خود و طبیعت را به نحو متعادل‌تری سامان دهد؟

میری: برای پاسخ به این سؤال، یک مقدمه لازم است. شاید برای اولین‌بار بشریت (حداقل آن چیزی که در تاریخ مکتوب ۱۰ یا ۲۰ هزار‌ساله می‌شناسیم و مشخصاً در این ۵۰۰۰ سال اخیر) در وضعیتی قرار گرفته که توانایی و قابلیت و ظرفیتی یافته تا در باب کره زمین، به‌صورت «سیاره‌ای» بیندیشد. پیش از این هر تمدنی یک حوزه‌ای داشته است؛ هخامنشیان، امپراتوری رم و امپراتوری روسیه بخشی را در دست داشتند. اما اینکه کل کره زمین در وضعیتی قرار بگیرد که من و شما امروز اینجا بنشینیم و در مورد وقایع ونزوئلا یا آرژانتین هم بیندیشیم و تصور کنیم که تبعات اتفاقات آنجا به ما هم مرتبط است، اتفاق نادری است. ما واقعاً به یک معنا در یک «دهکده جهانی» زندگی می‌کنیم که اتصالات عمیق و بنیادین دارد. این اتفاق به نظر من یک رخداد بسیار نادر در طول تاریخ بشریت است و همان‌گونه که ظرفیت‌هایی را ایجاد کرده، چالش‌هایی را هم پدید آورده است.

اما برای اینکه بتوانیم این چالش‌ها و بحران‌ها را در خدمت ظرفیت‌ها قرار دهیم و از آنها برای ارتقای وجودی بشریت استفاده کنیم، باید یک بنیانی داشته باشیم. اگر بنیان بر این باشد که هر کسی بتواند دیگری را تخریب کند، پیروز میدان است، یقیناً بشریت با یک انفجار جهانی روبرو خواهد بود. شاید به قول شما ساده‌انگارانه و حتی فانتزی باشد، اما «تعاون» است که می‌تواند بشریت را به سرمنزل مقصود برساند.

 

سودای جانشینی غرب؛ تقریری نادرست از نظریه «هانتینگتون»

اگر این تشریک مساعی شما را بپذیریم، پرسش بعدی آن خواهد بود که ظرفیت تمدنی و معرفتی ایران در این زمینه چه خواهد بود؟ قرائت‌هایی پیرامون جانشینی نظم فعلی وجود دارد که من اکنون قضاوتی درباره آن ندارم و صرفاً طرح می‌کنم تا نظر شما را بشنویم. به‌عنوان‌مثال، استنادهایی در داخل به طرح بحث هانتینگتون وجود دارد که به‌عنوان‌مثال ما هشت حوزه تمدنی داریم که سه مورد از آنها عمده هستند. یکی تمدن غرب به رهبری آمریکا، دیگری تمدن «کنفوسیوس» به رهبری چین و دیگری تمدن اسلام به رهبری ایران. به طرح پیشین می‌توان این را نیز افزود که درگیری غرب با چین نهایتاً یک نزاع اقتصادی است، اما آن نزاعی که معرفتی و هستی‌شناسانه خواهد بود، نزاع غرب با اسلام و ایران است؛ لذا این مسئله باعث شده تا انگاره‌ای به وجود بیاید که گویی نقش ایران در جانشینی تمدن غرب - خصوصاً به لحاظ اشراب فکری و معنوی - بسیار پررنگ است. این تصویر در ذهن برخی وجود دارد که جانشین اصلی غرب را ایران و انقلاب اسلامی می‌دانند. ذهنیت‌ها بر این موضوع استوار یافته که وقتی می‌گوییم زوال تمدن غرب، گویی فکر ما قرار است به همه دنیا وارد شود. نظر شما پیرامون این مسئله چیست؟

بحثی که «هانتینگتون» ارائه می‌دهد، این است که «تمدن اسلامی» یا جهان اسلام می‌تواند یک چالشی برای هژمونی غرب باشد.

میری: نکته نخست آنکه باید اول درست تقریر کنیم؛ اگر موضوع را درست تقریر نکنیم، نتایجمان هم نادرست از آب در می‌آید. بحثی که «هانتینگتون» ارائه می‌دهد، این است که «تمدن اسلامی» یا جهان اسلام می‌تواند یک چالشی برای هژمونی غرب باشد. اینجا اولین سؤالی که پیش می‌آید این است که جهان اسلام، فقط ایران نیست؛ جهان اسلام از مراکش و جنوب اسپانیا گرفته تا دلِ روسیه (در ۶۵۰ کیلومتری مسکو)، چین، هند و آسیای صغیر و ترکیه را شامل می‌شود. هانتینگتون ایران را به‌تنهایی مطرح نمی‌کند. هرچند ممکن است در مقالات دیگری، ایران و مشخصاً انقلاب اسلامی را از منظر سیاسی برجسته کند. اما وقتی او صحبت از تمدن می‌کند، منظورش کلیت جهان اسلام است.

اگر ما موضوع را به ایران محدود کنیم، چند اشکال پیدا می‌کنیم. یکی اینکه اولاً خودمان را در برابر جهان اسلام قرار می‌دهیم: تمدن ایرانی و بعد هم ایران باستان و بعد ایران باستان در برابر همسایگان و از درون آن ماجرای «والریانوس» و امثالهم استخراج می‌شود و ما اصلاً وارد یک فضای تقابلی می‌شویم. قبل از اینکه بخواهیم با غرب تقابل پیدا کنیم، اولاً در داخل خودمان تضاد پیدا می‌کنیم، بعد هم با پیرامون خودمان شروع به دعواهای «حیدری - نعمتی» و جنگ‌های بی‌پایان می‌کنیم.

پس موضوع را باید دقیق طرح کنیم: جهان اسلام یک ظرفیت تمدنی دارد. اگر ما قائل به این هستیم که ایران در تمدن اسلامی نقش ویژه‌ای داشته، آن نقشِ ویژه و حتی نقشِ تشیع، اتفاقاً نقش تقابلی نبوده، بلکه نقشی تمدنی بوده که می‌توانسته امکان‌ها و ظرفیت‌های تشریک مساعی را بالا ببرد. ایران توانسته بود به‌عنوان‌مثال با اینکه عِده و عُده‌اش نسبت به اهل‌تسنن قلیل بوده، اما در حوزه فکر، فرهنگ، هنر، معماری، شعر، ادبیات و اندیشه در وضعیتی قرار بگیرد که بتواند جهان اسلام را اشراب فکری کند. در حوزه تفکر، نباید تضاد مطرح شود؛ باید ببینیم بر اساس کدام بنیان‌ها می‌توانیم تشریک مساعی را تعمیق کنیم.

 

افتراق را رها کنیم؛ اشتراک را بچسبیم

نکته دیگر این است که پروژه هانتینگتون درست است که از جایی در باب تمدن صحبت می‌کند، اما از نقطه‌ای به بعد تبدیل به یک پروژه سیاسی می‌شود. مشخصاً دولت «بوش» پسر و شاید دولت ترامپ به انحای گوناگون (هرچند نه آشکارا) به این سمت می‌روند که ما می‌خواهیم جنگ تمدن‌ها داشته باشیم و اتفاقاً ایران نقطه اصلی آن است. ما باید از این فضای رتوریک سیاسی فاصله بگیریم. این تصور که جهان دارد به سمت اسلام می‌رود و اسلام همه جا را فرامی‌گیرد هم به نظر من نوعی شعارزدگی است. شاید دیسکورسی در جهان وجود داشته که از اوایل قرن بیستم ما به سمت نوعی «گفت‌و‌گو ی جهانی ادیان» برویم. از اواسط دهه ۶۰ میلادی، بحث «گفت‌و‌گو ی ادیان ابراهیمی» مطرح شد. از اواخر قرن بیستم نیز بحث دیگری مطرح می‌شود که حتی متفکران مسلمانی در مالزی مثل پروفسور «چاندرا مظفر»، «سید حسین العطاس»، «سید فرید العطاس» و «سید محمد نقیب العطاس» به این سمت رفتند: گفت‌و‌گو ی بین ادیان ابراهیمی و ادیان غیرابراهیمی (مثل بودیسم).

اینکه اساساً این‌ها با توجه به تصورات متافیزیکی متفاوتشان از جهان، چگونه می‌توانند با هم گفت‌و‌گو کنند؟ ما نیازی نداریم به‌خاطر اینکه ادیان، مذاهب یا کتاب‌های مقدسمان متفاوت است، به جنگ همدیگر برویم. جنگ ادیان و مذاهب را باید کنار گذاشت. ما در برابر یک دشمن مشترک، مشترکات بسیاری داریم: «ماتریالیسم» و نه غرب. یعنی سطح بحث را ناگهان عوض می‌کنیم؛ از درگیری اسلام و غرب یا اسلام و مسیحیت عبور می‌کنیم و می‌گوییم: اساساً ما در برابر ماتریالیسمِ تعمیق شده و بسط‌یافته در جهان چه کار می‌توانیم بکنیم؟ از کدام ظرفیت‌ها می‌توانیم استفاده کنیم؟

جنگ ادیان و مذاهب را باید کنار گذاشت. ما در برابر یک دشمن مشترک، مشترکات بسیاری داریم: «ماتریالیسم» و نه غرب. یعنی سطح بحث را ناگهان عوض می‌کنیم؛ از درگیری اسلام و غرب یا اسلام و مسیحیت عبور می‌کنیم

اگر فضا را با این نگاه ترسیم کنیم و به فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیگر نگاه کنیم، به مفهومی به نام «دیالوگ بین تمدن‌ها» می‌رسیم. این امکان‌پذیر نیست، مگر اینکه اول از داخل شروع کنیم؛ یعنی در ایران باید بتوانیم میان مذاهب، ادیان و سلایق گوناگون گفت‌و‌گو برقرار کنیم و ظرفیت‌هایی را در جامعه ایجاد نماییم. سپس پیرامون ما و همسایگانمان نیز ترغیب می‌شوند و تشریک مساعی منطقه‌ای شکل می‌گیرد که خود می‌تواند قطبی برای گفت‌و‌گو ی جهانی شود.

اکنون بسیاری از متفکران و متألهین بزرگ در کلیسای کاتولیک و حتی ادیان بودایی و هندویی در سطح جهان به یک ایده به نام «اکومنیکال» (Ecumenical) رسیده‌اند؛ بدین معنا که ما برویم دنبال مشترکات بگردیم. یک «تقریب مذاهب» که ما در ایران صحبت می‌کنیم، می‌تواند «تقریب ادیان» هم باشد. تقریب ادیان به این معنی نیست که کاتولیک‌ها، شیعه شوند یا شیعیان، ارتدوکس شوند؛ بلکه بدین معناست که ما مفترقات خودمان را بشناسیم، اما بدانیم در یک بستر جهانی قرار گرفته‌ایم که بزرگ‌ترین تهدیدش، نابودی پایه‌های بشریت است، نه حتی نابودی پایه‌های یک دین خاص.

 

آیا برای روشن‌شدن این موضوع، می‌توانید مثالی هم بزنید؟ گذشته از بحث بمب اتم و امثال آن، در حوزه‌های فرهنگی چه سطوح مشترکی می‌تواند وجود داشته باشد؟

میری: مثلاً یکی از اصول بسیار مهم در همه ادیان، صیانت از خانه و خانواده است. ماتریالیسمِ بسط‌یافته اساساً بنیان خانواده را هدف قرار داده و نقش‌های مادر و پدر را نابود می‌کند. تا جایی که حتی پوتین - رئیس‌جمهور روسیه - در یکی از گفت‌و‌گو هایش گفت: «وقتی می‌گوییم خانواده، یعنی یک مادر (زن) و یک پدر (مرد) که با هم ازدواج می‌کنند و فرزند دار می‌شوند.» اینکه دو مرد یا دو زن یا ترکیبات دیگر باشند، نامش خانواده نیست. بشریت به جایی رسیده که آن چیزهایی که ما به آن «بدیهیات» می‌گفتیم، اکنون زیر علامت سؤال رفته است. به همین خاطر، من فکر می‌کنم بحث را به جای اینکه ببریم به آن سمت که اسلام تمام جهان را می‌گیرد، باید به سمت همکاری در برابر این خطرات مشترک ببریم. آن نگاه اول به نظرم بیشتر شعار است؛ اگر به چین، آمریکای لاتین یا روسیه بروید، می‌بینید که ادیان و نحله‌های مختلف حضور دارند و واقعیت جهان، تکثر است.

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :