۱۴۰۴/۱۲/۰۶
۱۶:۰۳
کد خبر : ۱۲۰۵۳
پیدا و پنهان زوال تمدن غرب در گفت‌و‌گو با مصطفی جمالی/ بخش اول؛

تمدنی که رفتنی است!

مصطفی جمالی در این گفت‌وگو به مسئله افول تمدن غرب پرداخته و ابعاد آن را بازگو کرده است.
اکنون ما به جایی رسیده‌ایم که به تعبیر رهبری انقلاب، در یک پیچ تاریخی قرار گرفته‌ایم و باید از این پیچ تاریخی استفاده بهینه کنیم. غرب به فروپاشی خودش نزدیک است. انقلاب اسلامی، یک حرکت عمیق را در عمیق‌ترین لایه‌های باطنی عالم شروع کرده و یک تحول روحی و معنوی در بشریت ایجاد کرده است.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛  بحث از «افول تمدن غرب»، موضوعی دیرپا و پردامنه است که بیش از یک قرن در محافل فکری غرب و شرق مورد گفتگو قرار گرفته است. این مفهوم که گاهی به پایان هژمونی سیاسی آمریکا، گاهی به یک بن‌بست فلسفی و معنوی و گاهی به بحران‌های مزمن جامعه‌شناختی چون فروپاشی خانواده تعبیر می‌شود، اغلب با نزاع‌های سیاسی و ایدئولوژیک آمیخته شده و از فهم عمیق معرفتی آن غفلت شده است. اما ماهیت این زوال چیست و در کدام ساحت رخ می‌دهد؟ آیا ما با یک فروپاشی سیاسی مواجهیم یا یک تحول عمیق انفسی و درونی در بشر غربی؟ مبانی نظری و کلامی برای تحلیل این پدیده کدام‌اند و نسبت ما با تمدنی که به اذعان بسیاری به پایان خود نزدیک می‌شود، چگونه باید تعریف شود؟ ما برای درک ابعاد معرفتی این موضوع، در گفت‌و‌گو با حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر مصطفی جمالی - عضو هیئت‌علمی فرهنگستان علوم اسلامی قم - به دنبال پاسخ به این پرسش‌ها هستیم. در ادامه بخش نخست این گفت‌و‌گو را از نظر خواهید گذراند.

 

نقطه عزیمت تمدن‌ها؛ تحول در دلدادگی‌ها و تمنای دنیا

موضوعی که به واسطه آن، این گفت‌وگو را شکل داده‌ایم، بحث از افول تمدن غرب است. پیرامون بحث فروپاشی یا زوال تمدن غرب، ابتدا مقدمه کوتاهی را به طور مختصر عرض می‌کنم و سپس به طرح پرسش‌وپاسخ می‌پردازیم تا مباحث شما در این زمینه را بشنویم. این موضوع، سابقه طولانی دارد و از اواخر قرن نوزدهم مطرح شده است؛ یعنی بیش از یک قرن قدمت دارد. خصوصاً پس از وقوع جنگ جهانی، یک افسردگی جدی و حالت روحی خاصی در خود جبهه غرب به وجود آمد که این تمدن در حال ازبین‌رفتن است. در واقع، این بحثی بود که خود غربی‌ها ابتدا مطرح کردند. در ادامه، حتی چپ‌گرایان نیز این موضوع را مطرح می‌کنند. در داخل کشور ما نیز چپ‌ها از اولین کسانی بودند که این مسئله را بیان کردند و در میان سنت‌گرایانی نظیر «سید حسین نصر» ادامه یافت. می‌خواهم بگویم این موضوعی است که هم به‌شدت به آن پرداخته شده و هم سابقه دارد. بعد از انقلاب، این موضوع به‌صورت مشخص توسط نیروهای انقلاب مطرح می‌شود. در ادبیات رهبری انقلاب نیز این موضوع طنین‌انداز است؛ ایشان پیرامون این مسئله تولید محتوا کرده و مباحثی را ارائه فرموده‌اند. حتی گاهی این مسئله، علی‌رغم آنکه یک موضوع معرفتی است و واقعاً می‌توان از منظر معرفتی درباره آن صحبت کرد، با مباحث سیاسی و ایدئولوژیک آمیخته شده و به‌گونه‌ای درآمده که گویی یک نزاع سیاسی است. همین امر نیز باعث سوءتفاهم‌هایی در میان برخی شده است. من می‌خواستم که جدا از مباحث سیاسی، فهمی معرفتی از این موضوع به دست آوریم. وقتی ما از «افول تمدن غرب»، «زوال تمدن غرب» یا «فروپاشی تمدن غرب» سخن می‌گوییم - که هر کدام بار معنایی خاص خود را دارد - باید ابتدا مشخص کنیم که منظورمان دقیقاً چیست تا بتوانیم در گام دوم، مؤلفه‌ها و شواهد آن را بیان کنیم و آن را راستی‌آزمایی نماییم. زیرا خود این مفهوم، بسیار وسیع است. هنگامی که برخی از زوال تمدن غرب سخن می‌گویند، مسئله را از منظر پایان هژمونی سیاسی آمریکا و تغییر در نظم جهانی نگاه می‌کنند. برخی دیگر آن را یک بن‌بست فلسفی، معنوی و فکری می‌دانند؛ به این معنا که تفکر غربی، دیگر نمی‌تواند در نسبت میان انسان و خدا، انسان و خودش و انسان و هستی، اندیشه جدیدی بیاورد و این خلأ معنوی احساس می‌شود. برخی نیز از منظر جامعه‌شناسی، به دردهای مزمن شده‌ای اشاره می‌کنند که پاسخی برایشان یافت نمی‌شود؛ مانند بحران خانواده، بحران جنسیت و انواع بحران‌های جامعه‌شناختی که بشر با آن‌ها درگیر است؛ لذا این بحث سطوح مختلفی دارد. در ابتدا می‌خواهم شما موضع خود را ابراز کنید که وقتی می‌گوییم «افول تمدن غرب»، دقیقاً در کدام ساحت بحث می‌کنیم؟

وقتی یک امت حول یک اندیشه شکل می‌گیرد، دلدادگی نسبت به آرمان‌هایی پیدا می‌کند که شاید در ابتدا اجمالی هم باشد و هنوز به فرهنگ یا عقلانیت تبدیل نشده است.

جمالی: واقعاً سخن از غرب و بن‌بست تمدنی آن نباید به یک بحث سیاسی و نقد سیاسی فروکاسته شود؛ بلکه سخن از یک بن‌بست تمدنی و مسئله‌ای فکری است. تمدن اگر به مفهوم عام آن در نظر گرفته شود، شامل همه ابعاد حیات و زندگی انسان می‌شود؛ در نگاهی برخی افراد، تمدن را مترادف فرهنگ می‌دانند که در همه‌جا حضور و ظهور دارد. به تعبیر رهبر انقلاب، «فرهنگ مثل هوا در همه‌جا هست». تمدن به این مفهوم، مترادف فرهنگ است؛ اگرچه به معنایی دیگر، عام‌تر از فرهنگ بوده و شامل سیاست و اقتصاد نیز می‌شود. گرایش‌ها، تمایلات و رفتارها نیز بسیار مهم هستند. یعنی تمدن، عرض عریضی دارد که هم شامل «نظام تمایلات» یک جامعه (نظام گرایش‌ها، عواطف و دلدادگی‌هایی که یک جامعه پیدا می‌کند) و هم شامل «نظام اندیشه و نظام فکری» می‌شود که بر پایه همان گرایش‌ها و دلدادگی‌ها استوار می‌گردد. بروز آن نیز مجموعه‌ای از رفتارها، محصولات و آثار تمدنی است که شاید بتوان آن را «بُعد سخت» تمدن نامید. البته نباید تمدن را به همان بُعد سخت تقلیل داد، ولی احساس می‌کنم هر دو صحیح است. اما توجه می‌دهم که تمدن، فقط بُعد سخت یا حتی فرهنگ نیست؛ بلکه مهم‌تر از همه، آن گرایش‌ها و نقطه عزیمت یک تمدن است.

وقتی یک امت حول یک اندیشه شکل می‌گیرد، دلدادگی نسبت به آرمان‌هایی پیدا می‌کند که شاید در ابتدا اجمالی هم باشد و هنوز به فرهنگ یا عقلانیت تبدیل نشده است. اگر به تمدن غرب نگاه کنید، تقریباً همین اتفاق رخ داده است؛ از رنسانس ما شاهدیم که تغییری در دلدادگی بشر رخ می‌دهد. «تمنای دنیا» در دل بشر غربی کاشته می‌شود. حالا باید علت‌های آن را بررسی کنیم؛ لذا نقش هنرمندان در این ساحت بسیار مهم است. شاید با مجسمه‌سازی، نمایشنامه‌نویسی، پیکرتراشی، نقاشی و رمان‌نویسی، یک تحول روحی رخ می‌دهد و این بسیار اهمیت دارد. من نام این را «نقطه عزیمت یک تمدن» می‌گذارم که اتفاقاً تغییر در تحول روحی است. همان‌طور که انسان قلب، ذهن و رفتار دارد و قلب، تأثیر بیشتری دارد، اینجا نیز نظام گرایش‌ها، تمایلات و زیبایی‌شناسی در یک تمدن، نقطه عزیمت اصلی تحول تمدنی است. فروپاشی آن نیز دقیقاً به همین شیوه است. زمانی که دیگر به آن آرمان‌ها دل نمی‌بندند و تمنای دنیایی دیگر و جهانی دیگر را می‌کنند، عقلانیت و رفتارهای تمدنی نیز تغییر می‌کند. این‌گونه یک تمدن جدید زاده شده و تمدن کهنی از بین می‌رود.

قصه تمدن غرب هم سخن از یک نظام فکری، یک نظام عملی و یک بنیان عظیمی است که هژمونی آن قرن‌ها در دنیا گسترده شده و همه ما در ذیل این جهان غربی نفس می‌کشیم و زیست می‌کنیم. این تمدن در حال فروپاشی است؛ نه‌تنها در حال فروپاشی است، بلکه به نظر من ما به انتهای این فروپاشی نزدیک می‌شویم. تمام دست‌وپاهایی که امروز در دنیا زده می‌شود، برای این است که بتوانند زمان این فروپاشی را کُند کنند وگرنه، بر اساس مبانی نظری ما، فروپاشی امثال تمدن غرب حتمی است.

 

تقابل دائمی دو جریان در عالم

اما قبل از اینکه وارد این بحث شوم که فروپاشی به چه معناست و چه ابعاد و سطوحی دارد، به نظر من تا زمانی که چارچوب نظری و مبانی بحث خود را مشخص نکنیم، به نتیجه نمی‌رسیم. ابتدا از مبانی بگویم. هر تحلیلگری باید مبانی فکری خود را بیان کند. ما قائلیم که در این دنیا خدایی هست که دو جریان را در عالم آفریده است: جریان حق و باطل. دستگاه شیطان را آفریده، به او لشکر و قوه داده است (لاحول و لاقوة الا بالله) و او را امداد نیز می‌کنند: «کُلًّا نُمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ». در قرآن، آیات فراوانی درباره دو جریان نور و ظلمت وجود دارد. دو امت وجود دارد که هر دو امام دارند و هر دو دعوت می‌کنند. قلوبی به این دعوت‌ها جلب می‌شوند و شهری می‌سازند. شهر حضرت آدم یک شهر است و شهر قابیل شهری دیگر.

پس از حضرت آدم، در عالم اختلاف صورت می‌گیرد. همواره دو شهر وجود داشته است: شهر قابیلی در مقابل شهر حضرت آدم، شهر نمرود در مقابل شهر ابراهیم و شهر فرعون در مقابل شهر موسی. این شهرها همیشه بوده‌اند، مناسک و عقلانیتی داشته‌اند. خداوند به هر دو جریان، امکان تصرف در عالم را داده است و به شیطان نیز لشکری از جن و انس داده است. همچنان که در شب قدر - طبق روایات - مقدرات عالم توسط امام معصوم برای تمام لشکر حق تعیین می‌شود، مقدرات دستگاه شیطان نیز توسط خود شیطان به سرلشکرهایش ابلاغ می‌گردد. شیطان لشکری از جن و انس دارد و تصرف هم می‌کند. این‌طور نیست که شیطان در عالم تصرف نکند؛ تصرف او ظالمانه است و در عالم، سیاهی و ظلمت ایجاد می‌کند. این یک امر حقیقی است. او تمدن می‌سازد، شهر می‌سازد و فرهنگ و اقتصاد ایجاد می‌کند.

همواره دو شهر وجود داشته است: شهر قابیلی در مقابل شهر حضرت آدم، شهر نمرود در مقابل شهر ابراهیم و شهر فرعون در مقابل شهر موسی. این شهرها همیشه بوده‌اند، مناسک و عقلانیتی داشته‌اند. خداوند به هر دو جریان، امکان تصرف در عالم را داده است و به شیطان نیز لشکری از جن و انس داده است.

نکته مهمی که باید به آن توجه کرد، این است که دستگاه شیطان نیز قابلیت ظهور و بروز در این عالم را دارد و در طول تاریخ نیز چنین بوده است. مبنای دوم بحث فلسفه تاریخی ما این است که جریان کفر و ایمان در بستر تاریخ، همواره با یکدیگر درگیر هستند. عرض کردم که دستگاه شیطان قسم خورده است که جامعه ایمانی را حذف کند. خداوند نیز به وی تا «یوم یبعثون» یا «وقت معلوم» زمان داده است. شیطان برای این مضمون قسم نیز خورده و انحصارگراست و به دنبال این است که هیچ نشانه‌ای از ایمان در سرزمین خداوند وجود نداشته باشد و در هر جا که امکان قدرت داشته باشد، تصرف کند؛ البته قدرت او مطلق نیست و در مقابل جریان حق قرار دارد. جریان حق نیز در حال مبارزه است. این یک مبارزه دائمی است. تاریخ دنیا، تاریخ درگیری بین حق و باطل است. شما نمی‌توانید روی این درگیری خط بکشید و از «صلح کل» سخن بگویید. اصلاً امکان ندارد. اگر کاری هم با دستگاه باطل نداشته باشید، او با شما کار دارد. شیطان قسم خورده و در حال فعالیت است. اتفاقاً در بستر تاریخ، این درگیری به تکامل می‌رسد. تکامل تاریخ، مبتنی بر تکامل این درگیری است.

بر مبنای نگاه ما، هرچقدر تاریخ پیش می‌رود، این درگیری پیچیده‌تر می‌شود. کفری که در ابتدای تاریخ وجود داشت، با کفری که اکنون هست، زمین تا آسمان تفاوت دارد. اسلام نیز همین‌طور است. به تعبیر مرحوم استاد صفایی حائری، «اکنون کفر آن‌قدر پیچیده شده که باید در مقابل این کفر پیچیده، اسلام پیچیده به میدان بیاید.» کفر دنیای امروز، بسیار پیچیده است؛ آن‌قدر پیچیده شده که تشخیص آن برای انسان‌های مؤمن بسیار سخت می‌شود. بسیاری شاید تمدن غرب را ببینند و باور نکنند که چقدر کجی و ضلالت در آن وجود دارد. اما انسان‌هایی که بسیار عمیق و بصیر هستند، عمق و پیچیدگی کفر را می‌فهمند و درک می‌کنند که تمدن غرب چقدر پیچیده است. این دو جریان همواره وجود داشته‌اند؛ همان جریان عقل و جهل. در حدیث جنود عقل و جهل، جهل لشکری دارد و در مقابل، عقل نیز لشکری دارد. یکی از لشکرهای جهل، خودِ «جهل» است؛ نه به مفهوم امر عدمی. آن‌ها اطلاعات تولید می‌کنند و تصرف اطلاعاتشان در عالم، «جهل» است. جهل، عدم علم نیست. بلکه نوعی اطلاعات خاص است. اینها مبانی کلامی ما هستند که اگر لحاظ نشوند دچار مشکل می‌شویم.

یک نکته این است که در دنیا، نه کفر مطلق قابلیت بروز دارد و نه ایمان مطلق. ما همیشه با اختلاطی میان کفر و ایمان مواجه هستیم. این اختلاط همواره بوده است؛ چرا که شیطان تصرف می‌کند و جامعه مؤمنین همیشه مبتلا به این اختلاط‌ها هستند. هدف انبیا «تمحیص» - پاک‌کردن و خالص کردن جامعه ایمانی از این آلایش‌ها - است. از آن سو، کفر مطلق وجود ندارد، مگر در عصر ظهور که امام‌زمان (عج) بیاید و طبق روایات ما، شیطان سربریده شود.

 

فروپاشی جریان کفر از درون

نکته بعدی این است که هر خوبی در این عالم یافت می‌شود، از دستگاه انبیاست. دستگاه شیطان خوبی ندارد و اگر چیزی هم در آن هست، عاریتی است و دستگاه کفر هنوز نتوانسته در آن تصرف کرده و آن اخلاق خوب انبیایی را از بین ببرد. اما همان‌طور که گفتم، دستگاه شیطان انحصارگراست و می‌خواهد همه چیز را خراب کند و عالم و آدم را به تصرف خود درآورد. می‌خواهد مسیر عالم را از فطرت الهی خارج کند و تمام روابط عالم را به هم بریزد: رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با انسان و رابطه انسان با طبیعت.

نکته دیگری که باید عرض کنم و به بحث فعلی مربوط می‌شود، آن است که کفر همواره شکست‌خورده است؛ چرا که بر مسیر فطرت عالم حرکت نمی‌کند و همیشه از درون فرو می‌پاشد؛ زیرا به یک تضاد درونی دچار می‌شود. چون کفر، خلاف فطرت است، با خودشان نیز درگیر می‌شوند. این‌ها مبانی کلامی بحث ماست که اگر در نظر گرفته نشود، در تحلیل دچار مشکل می‌شویم.

کفر همواره شکست‌خورده است؛ چرا که بر مسیر فطرت عالم حرکت نمی‌کند و همیشه از درون فرو می‌پاشد؛ زیرا به یک تضاد درونی دچار می‌شود. چون کفر، خلاف فطرت است، با خودشان نیز درگیر می‌شوند.

من به لحاظ روشی نیز باید نکاتی را عرض کنم. نکته روشی این است که وقتی با غرب برخورد می‌کنیم، باید بدانیم که با یک کل به‌هم‌پیوسته مواجهیم. تمدن‌سازی یا حکومت‌پردازی در عصر حاضر، بسیار پیچیده‌تر از گذشته شده است. امروزه به‌گونه‌ای پیچیده شده که همه ابعاد جامعه به یکدیگر وابسته است. شما نمی‌توانید با غرب برخورد جزیره‌ای و اتمی داشته باشید. غرب به جایی رسیده که توانسته فرهنگ، سیاست و اقتصاد خود را به‌صورت هماهنگ پیش ببرد. یک نظام سرمایه‌داری سازمان‌یافته است که تجلی تمدن غرب محسوب می‌شود. نظام سرمایه‌داری فقط یک بُعد اقتصادی ندارد؛ بلکه فرهنگ، نظام سیاسی، آزادی‌ها، حقوق، روابط بین‌الملل و امنیتشان نیز در شکل جهانی آن تعریف می‌شود. اینکه می‌گویم در شکل جهانی تعریف می‌شود، بدان خاطر است که تمرکز آن‌ها فقط بر جامعه خودشان نیست؛ حتماً باید جهانی‌سازی کنند تا بتوانند زیاده‌خواهی خود را محقق کرده و عالم را به مسیر باطل بکشانند. این نکته مهم است که آن‌ها بسیار پیچیده و به‌هم‌وابسته‌اند و نمی‌توان با آن‌ها ساده‌انگارانه برخورد کرد. لذا نخستین نکته روشی، کاربست مدل مواجهه سیستمی است.

نکته دیگر این است که وقتی ما غرب را نقد می‌کنیم، نه غرب‌ستیز هستیم، نه غرب‌گریز و نه غرب‌گزین؛ چون همه اینها غلط است. ما اکنون در فضای تمدن غرب زیست می‌کنیم. تمدن اسلامی ما یک خواب تمدنی داشت و اکنون با انقلاب اسلامی بیدار شده است. ما نمی‌توانیم درهای عالم را به روی خود ببندیم و بگوییم ما می‌خواهیم تمدن بسازیم. دنیا منتظر ما نمی‌ماند. ما باید در این مسیر، تمدن غرب را در هاضمه خود منحل کنیم. ما باید از علوم و تکنولوژی آن‌ها استفاده کنیم، ولی مسیر جریان رشد و توسعه - که ما آن را «پیشرفت» می‌نامیم - را به سمت دیگری ببریم. هیچ عاقلی این سخن را نمی‌گوید که باید غرب را کنار بگذاریم. باید از یک جایی شروع کنیم و کم‌کم زایش تمدنی داشته باشیم.

مسیر آن‌ها، مسیر انقلاب اسلامی ما نیست. راهی که آن‌ها طی قرن‌ها پیمودند، برای ما به بن‌بست ختم می‌شود. «غرب‌شناسی» برای ما ضروری است تا بدانیم غرب برای ما یک چالش است و می‌خواهیم هم از آن عبرت بگیریم و هم از آن عبور کنیم. همان‌طور که آن‌ها شرق‌شناسی می‌کردند و به دنبال تسلط و استعمار بودند، ما نیز باید غرب‌شناسی کنیم. اما غرب‌شناسی ما برای شناخت ضرورت بن‌بست است. ما مبتلا به غرب هستیم و می‌خواهیم از غرب به‌عنوان چالشی که فراروی انقلاب اسلامی است، عبور کنیم. برای این عبور، باید بن‌بست‌ها را بشناسیم تا هم عبرت بگیریم و راه طی شده آن‌ها را نرویم و هم بتوانیم از آن‌ها عبور کنیم.

اکنون ما به جایی رسیده‌ایم که به تعبیر رهبری انقلاب، در یک پیچ تاریخی قرار گرفته‌ایم و باید از این پیچ تاریخی استفاده بهینه کنیم. غرب به فروپاشی خودش نزدیک است. انقلاب اسلامی، یک حرکت عمیق را در عمیق‌ترین لایه‌های باطنی عالم شروع کرده و یک تحول روحی و معنوی در بشریت ایجاد کرده است. انقلاب اسلامی می‌خواهد به سمتی برود که بتواند - به تعبیر رهبر انقلاب - آن تمدن عظیم نبوی را که ادامه بعثت است، در عالم محقق کند.

 

فروپاشی غرب؛ ادبار قلوب جوامع مدرن

این مقدمه تفصیلی شما در واقع صرفاً زمینه‌ای بود تا به این مسئله برسیم که وقتی از فروپاشی غرب سخن می‌گوییم، منظورمان چیست.

عمیق‌ترین فروپاشی در لایه‌های معرفتی و جهان‌بینی غرب رخ می‌دهد. یعنی انسان غربی از لحاظ وجودی و فطری در حال تبدیل‌شدن به انسانی دیگر است و تمنای دیگری در وجود او در حال شکل‌گیری است.

جمالی: عمیق‌ترین فروپاشی در لایه‌های معرفتی و جهان‌بینی غرب رخ می‌دهد. یعنی انسان غربی از لحاظ وجودی و فطری در حال تبدیل‌شدن به انسانی دیگر است و تمنای دیگری در وجود او در حال شکل‌گیری است. همان‌طور که ۴۰۰ سال پیش، تمنای دنیای جدید را پیدا کردند و مسیری را طی کردند که به انتهای آن رسیدند و دیدند که هیچ نیست، اکنون نیز یک تحول عمیق در بشر رخ می‌دهد و تمنای جدیدی نسبت به عالمی دیگر در او پیدا می‌شود. او دیگر این عالمی را که دنیای غربی برایش ساخته، نمی‌پسندد؛ از ابعاد مختلف سبک زندگی‌اش - چه در ساحت فردی و چه اجتماعی و خانوادگی - خسته شده است. از این نوع زیستی که برای خودش درست کرده و به تعبیر قرآن، دچار «معیشت ضنک» شده، خسته است. خود را در تار عنکبوتی گرفتار کرده که نمی‌تواند از آن رها شود. این قصه بن‌بست، فقط بحث سیاسی و اقتصادی نیست؛ بن‌بستی اجتماعی و تاریخی است. این بن‌بستی است که انسان در درون خود می‌یابد و احساس می‌کند وضعش به این صورت دیگر نمی‌تواند ادامه پیدا کند.

 

پس به تعبیر شما، فروپاشی غرب یک تحول انفسی و یک بن‌بست انسانی است که در ابتدا خود بشر غربی به آن واقف شده و فهمیده با آنچه که تا کنون ساخته و بافته، دیگر نمی‌تواند ادامه دهد.

جمالی: بله دقیقاً. این یافته نیز فردی نیست، بلکه یک امت مسیری را به دور از فطرت توحیدی عالم طی کرده‌اند و اکنون زمان بازگشت به توحید است. این اقتضای جریان کفر است که به تضاد می‌رسد. دیالکتیک تضاد هگل، حدیث نفس تمدن غرب است. اندیشه توحیدی، تکاملی است؛ اما اندیشه مادی، تضاد ایجاد می‌کند. شما در سایه توحید به تکامل و امنیت می‌رسید: «الا بذکرالله تطمئن القلوب»، اما در سایه مبانی مادی و اومانیستی، همیشه در جامعه تضاد وجود دارد؛ چرا که بنیان جامعه غرب بر اومانیسم و خودخواهی استوار است. اینکه می‌گویند آن جمله مشهور «دکارت» یعنی «من می‌اندیشم پس هستم» را در سردر تمدن غرب بنویسید، حقیقتاً درست است. انانیت غرب با اندیشه توحیدی ناسازگار است.

 

/انتهای بخش اول/ ادامه دارد ...

گزارش خطا پسندها :