۱۴۰۴/۱۲/۲۵
۱۵:۲۵
کد خبر : ۱۲۰۳۵
درنگی در زیرساخت‌های اقتصادی اغتشاشات ۱۴۰۴ در گفت‌وگو با اسماعیل فراهانی؛

خصوصی‌سازی چگونه به تولید سوژه معترض می‌انجامد؟

خصوصی‌سازی چگونه به تولید سوژه معترض می‌انجامد؟
ما می‌دانیم که مثلاً اندیشکده «شریف» یا «امیرکبیر» داریم، اما پس از این همه سال، اندیشکده دانشگاه علامه طباطبایی نداریم؛ یعنی علوم‌انسانی از بازی اندیشکده‌ها کاملاً خارج است. گفتار اندیشکده‌ای، گفتارِ تبدیلِ مسائلِ پیچیده به چند متغیرِ محدود و قابل‌حل است.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ حضور نیروهای تروریستی بیگانه و گروهک‌ها در اغتشاشات ۱۴۰۴، امری غیرقابل‌انکار است. اما پرسشی مهمی که در ورای این نگاه درست امنیتی می‌توان مطرح کرد، آن است که زمینه اجتماعی حضور بخش‌های محدودی از جوانان در اغتشاشات که البته خود بخشی از جمعیت‌های بزرگ‌تر اعتراضی بودند که به هر دلیل ترجیح دادند حضور خیابانی نداشته باشند در چیست؟ آیا می‌توان ریشه‌های تولید نارضایتی را در حکمرانی اقتصادی مبتنی بر بازارگرایی جست‌وجو کرد؟ ما در ادامه و ضمن گفت‌وگو با دکتر اسماعیل فراهانی - جامعه‌شناس و پژوهشگر مسائل اجتماعی - به واکاوی این ریشه‌ها خواهیم پرداخت. مشروح نظرات ایشان تقدیم نگاه شما خواهد شد.

 

سرکوب غریزه زیستی به خشونت خیابانی می‌انجامد

یکی از مسائلی که در تحلیل رخدادهای تلخ دی‌ماه ۱۴۰۴ مطرح بود و حتی رهبر شهید انقلاب نیز در یکی از سخنرانی‌های خود به آن اشاره کردند، جدای از حضور گروه‌های سازمان‌یافته و گروهک‌های تروریستی، وجود جمعیتی از نوجوانان و جوانان در اغتشاشات بود. این مسئله حتی در سال ۱۴۰۱ نیز وجود داشت، اما در ۱۴۰۴ به طور جدی‌تری تکرار شد و همین مسئله باعث شد که دغدغه‌مندان و پژوهشگران نهادهای گوناگونی از جمله رسانه، شبکه‌های مجازی، بازی‌های کامپیوتری، آموزش‌وپرورش و... را در کانون توجه و درک انتقادی خود از این وضعیت قرار دهند. از همین منظر ما می‌خواهیم ابتدا تحلیل شما را پیرامون چرایی و ریشه‌های حضور نوجوانان و جوانان در اعتراضات و اغتشاشات بشنویم تا بعد بتوانیم پیرامون آن گفتگو کنیم.

فراهانی: یکی از مسائلی که البته در محافل مختلف مکرراً بیان شده، اما به نظرم تکرار آن همچنان ضرورت دارد، اشاره به تصمیم بلندمدت و ظریف دشمن در مواجهه با جامعه ایران است. اجمالاً عرض کنم که وقتی آمریکایی‌ها جامعه عراق را تحریم کردند (طرح نفت در برابر غذا)، پس از یک بازه زمانی حدوداً هفت الی هشت‌ساله، آن جامعه توان مقاومت خود را از دست داد و تسلیم شد؛ به‌گونه‌ای که توانستند به‌راحتی آنجا را اشغال کنند و فروپاشی نهایی صورت گرفت. این برنامه را به معنای دیگری در جامعه ما نیز اجرا کردند و ما از سال‌های ۹۰ و ۹۱ وارد تحریم‌هایی شدیم که به‌اصطلاح خودشان «فلج‌کننده» بود. فرضِ بنیادینِ این تحریم‌ها این است که یک گروه هدف اصلی دارد و آن هم در واقع نوجوانان و جوانانی هستند که در آستانه تشکیل زندگی قرار دارند؛ یعنی قرار است تحصیل کنند، شاغل شوند، ازدواج کنند، مسکن‌گزینی کنند و... این گروه سنی که برای مثال در آغاز آن مقطع می‌توانستند ۱۵ تا ۲۵ سال داشته باشند، اکنون ده سال را پشت سر گذاشته‌اند؛ ده سالی که بعدها خود مسئولین نیز اذعان کردند که دهه نود، دهه‌ای تیره‌وتار بوده و اتفاق خاصی در جهت رشد رخ نداده است.

اگر ما با چارچوب‌های مردم‌شناسی به این ماجرا بنگریم، این صحنه نوعی سرکوب غریزه جنسی و گرسنگی است. در واقع جامعه‌ای در سنی که نیازمند برطرف‌کردن نیازهای اساسی خود است، عملاً از آن‌ها محروم می‌شود. این وضعیت نه‌تنها در درون فرد، انباشتی از خشم، کینه، نگرانی و سرخوردگی ایجاد می‌کند، بلکه نسل‌های بعدی نیز به فردِ جلوتر از خود نگاه می‌کنند. برای مثال، یک نوجوان با خود می‌گوید: «برادر من که تحصیل کرد، به کجا رسید؟ یا خواهر من که ازدواج کرد، چه سرنوشتی پیدا کرد؟» اساساً این ماجرا می‌تواند یک بازه سنی وسیع را درگیر کند که ده سال بعد، قابلیت بهره‌برداری دارد؛ یعنی مخاطب در سنی قرار می‌گیرد که هم توان جسمی دارد، هم هیجاناتش به‌اندازه کافی قابل تحریک است و هم شما توانسته‌اید در یک دهه روی ذهنیت او کار کنید.

بخشی از فضایی که پیش بردند، تولید و گسترش «ناامیدی نسلی» و بخشی دیگر تولید «گروه‌های خشونت» با رویکردهای فرویدی است. اینکه ما «فروید» را قبول داریم یا نه، یک بحث است؛ اما اینکه آن چارچوب‌ها چگونه عمل می‌کنند، بحث دیگری است. نقطه مقابلِ این سرکوب غریزه، در واقع تشدید نیاز و ایجاد نیاز کاذب است. آزادسازی فضاهایی نظیر اینستاگرام دقیقاً در همین چارچوب پیگیری شده است.

بخشی از فضایی که پیش بردند، تولید و گسترش «ناامیدی نسلی» و بخشی دیگر تولید «گروه‌های خشونت» با رویکردهای فرویدی است. اینکه ما «فروید» را قبول داریم یا نه، یک بحث است؛ اما اینکه آن چارچوب‌ها چگونه عمل می‌کنند، بحث دیگری است. نقطه مقابلِ این سرکوب غریزه، در واقع تشدید نیاز و ایجاد نیاز کاذب است. آزادسازی فضاهایی نظیر اینستاگرام دقیقاً در همین چارچوب پیگیری شده است. این حالت، مصداق ضرب‌المثل «سنگ را بستند و سگ را رها کردند» است؛ بنابراین ما در اینجا درگیر نوعی شکاف عمیق میان امکانات و مطالبات هستیم.

همان‌طور که عرض کردم، خروجی این وضعیت، تولید گروه خشونت با رویکرد فرویدی است. ما می‌دانیم که در این باره بحث‌های فراوانی شده که چگونه امر جنسی و امر گرسنگی می‌توانند شدیدترین نیروهای انسانی باشند؛ چه زمانی که شما تولید ادبیات می‌کنید (مانند ادبیات عرفانی که خدا را با ادبیات معشوق خطاب می‌کنیم) و چه زمانی که تبدیل به خشونت می‌شود (نظیر تعرض، تجاوز و قتل). این نکته را نیز اضافه کنم که تا پیش از جنگ‌های جهانی، کسی نمی‌پذیرفت که انسان غریزه خشونت دارد؛ اما پس از جنگ، بدون اینکه فروید دلایل کافی ارائه دهد، خودِ تجربه جنگ، منجر به این شد که آن داده‌های مخدوش و غیرعلمی به رسمیت شناخته شوند؛ زیرا جامعه، مسئله‌ای داشت و پاسخی دریافت می‌کرد. حالا این مطالب را می‌شود به‌صورت تفصیلی‌تر در محافل دیگر بررسی کرد. در این زمینه کتابی از آقای «غلامحسین مقدم حیدری» پیرامون جامعه‌شناسی اثبات ریاضی وجود دارد. ایشان بحث کرده است که چطور اثبات ریاضی می‌تواند در دوره‌ای پذیرفته شود و در دوره دیگری خیر.

 

خصوصی‌سازی چگونه تولید بحران می‌کند؟

موضوع دیگری که بسیاری از جامعه‌شناسان طرح می‌کنند و بی‌نسبت با همین طرح بحث پیشین شما نیست، مدل اقتصادی دولت و نقش آن در ایجاد زیرساخت اجتماعی برای آشوب است. آزادسازی قیمت، شوک‌درمانی و مسائلی ازاین‌دست، همواره مورد انتقاد جامعه‌شناسان قرار داشته است. آیا به نظر شما، این رویه مدیریت در حوزه اقتصاد توانسته است در ساخت اجتماعی ما اثرگذار باشد؟

فراهانی: تحلیل پیشین یک سمت از ماجرای ماست و سمت دیگر، وضعیت دولت در این لحظه است (مراد دولتی خاص نیست). حکومت ما وضعیتی را طی کرده که در این لحظه ما او را با ویژگی‌های خاصی می‌شناسیم. ما از دوره‌ای - مثلاً از دهه ۷۰ - شروع به تبلیغ «خصوصی‌سازی» کردیم. برای اینکه بگوییم خصوصی‌سازی خوب است، لاجرم باید می‌گفتیم که مدل دولتی بد، ضعیف و ناکارآمد است. طنین این گفتار در گوش همه ما هست و آخرین نمونه‌اش هم جملاتی است که برخی مسئولین گفتند: «کارمندان ساعت ۹ بیایند و ۱۳ بروند تا برق را خاموش کنیم و ناهار ندهیم» و این‌ها را مصداق صرفه‌جویی دانستند.

بخش دیگرِ این پروژه، تقویت و گرامیداشت بخش خصوصی است. فعلاً نمی‌خواهم وارد این بحث شوم که چگونه بخش خصوصی را تولید کردیم و آیا شخصی‌سازی رخ داد یا خیر، اما اساساً تقویت بخش غیردولتی، روی دیگرِ آن سکه است؛ یعنی اگر بگویید دولت ضعیف است، باید چیز دیگری جایگزین آن شود. این رویکرد در قالب سیاست‌های کلی اصل ۴۴ قانون اساسی و سپس قانون اجرایی‌شدن آن، تبدیل به قاعده شد؛ یعنی از یک دیدگاه شخصی یا دولتی فراتر رفت و به امری کلی بدل گردید.

جلوتر که آمدیم، این هم کافی نبود و دوگانه‌سازی در فرآیند قانون‌گذاری پدیدار شد. گفتند ما یک «پارلمان بخش عمومی» داریم به نام مجلس شورای اسلامی که ناکارآمد است، تخصص ندارد و نماینده واقعی مردم نیست. در مقابل آن «پارلمان بخش خصوصی» را علم کردند. گویا آن چند نفری که در مجموعه اتاق بازرگانی نشسته‌اند، نمایندگی از کل جامعه را بر عهده دارند! این گفتار به‌نحوی پذیرفته شد که حتی نمایندگان پارلمان بخش خصوصی در کمیسیون‌ها دعوت می‌شدند. حضور رسمی این افراد در جلسات مجلس، احتمالاً به مجلس ششم و آن مفسد اقتصادی مشهور (شهرام جزایری) بازمی‌گردد که به‌عنوان مشاور در جلسات کمیسیون‌ها شرکت می‌کرد. داستان از اینجا آغاز شد و ادامه یافت.

در کنار این‌ها، ما شاهد پیدایش پدیده‌ای به نام «مدیران دوران گذار» هستیم. این‌ها کسانی هستند که شاید ما تصور کنیم پیر شده‌اند یا ناکارآمدی‌شان را به این مسئله اختصاص می‌دهیم، اما این افراد متوجه هستند که ساختار اقتصاد در حال تغییر است؛ بنابراین در لحظاتی که در دولت مسئولیت ندارند (به‌ویژه پس از تصویب قانون در دوره اصلاحات و توسعه آن در دوره مهرورزی)، اقدام به تأسیس بانک‌های خصوصی کردند. ما می‌دانیم که این بانک‌ها یا شرکت‌های خصولتی به برخی جناح‌های سیاسی نزدیک‌ترند، یا اعضای هیئت‌مدیره شرکت‌های خصوصی شدند. حتی این هم کافی نبود؛ فرزندان یا نزدیکانِ این مدیران باید تبدیل به «خودِ بخش خصوصی» می‌شدند. اینجا شاهدیم که برادر یا فرزند فلان مسئول، قدرت می‌گیرد. ما گمان می‌کنیم این‌ها ناآگاه یا فرتوت هستند، درحالی‌که این خودش یک «وضعیت» است؛ مدیرِ در حالِ گذار، دقیقاً طبق فهم خود و نقشی که برایش تعریف شده بازی می‌کند.

 

اقتصاد و بازآرایی دوباره امر اجتماعی

در این طرحی که توضیح دادید، نهاد علم و به طور خاص علوم‌انسانی هم نقشی داشت؟

فراهانی: به‌موازات این ماجرا، حاکمیت تصمیم گرفت که رویکردهای به زعم خود ایدئولوژیک - که علوم اجتماعی هم بخشی از آن بود - را کنار بگذارد و به سمت چارچوب‌های اندیشکده‌ای برود. مهم‌ترین خصلت این چارچوب‌های اندیشکده‌ای، «ساده‌سازی» و «ساده‌انگاری» مسائل است که این به نوع تخصص آن‌ها بازمی‌گردد. ما می‌دانیم که مثلاً اندیشکده «شریف» یا «امیرکبیر» داریم، اما پس از این همه سال، اندیشکده دانشگاه علامه طباطبایی نداریم؛ یعنی علوم‌انسانی از بازی اندیشکده‌ها کاملاً خارج است. گفتار اندیشکده‌ای، گفتارِ تبدیلِ مسائلِ پیچیده به چند متغیرِ محدود و قابل‌حل است.

گاهی فکر می‌کنم اگر ما در دوره دفاع مقدس بودیم و به فرماندهان می‌گفتند بجنگید! اگر می‌خواستند بگردند، ببینند دیگران چه گفته‌اند، اصلاً نمی‌توانستیم جنگ را اداره کنیم. دفاع مقدس متشکل از راهبردهایی بی‌سابقه و ابداعی مثل رزم شبانه بود. حتماً شنیده‌اید که رزمندگان قدیمی می‌گویند: «هفت کیلومتر با تجهیزات پیاده‌روی کردیم، درگیر شدیم و دوباره چهار کیلومتر پیشروی کردیم تا نهایتاً فلان نقطه تثبیت شد.»

این رویکرد باعث شده که ما در وضعیت بغرنج امروز، ساده‌ترین تصمیم‌ها را بگیریم. یکی از سؤالاتی که پیش می‌آید، این است: چطور در لحظه‌ای که دولتی در حال انجام اصلاحات اقتصادی بوده، دشمن توانسته دستش را بخواند؟ کافی است نگاهی به کارشناسان خود بیندازید. این‌ها ساده‌ترین تصمیم‌ها را گرفته‌اند؛ یعنی با عالی‌ترین مقامات اقتصادی کشور جلسه می‌گذارند و می‌گویند: «ما این موردی که شما می‌گویید را در مقالات ندیدیم!» گویا مقالات قرار است مسائل ما را حل کنند.

گاهی فکر می‌کنم اگر ما در دوره دفاع مقدس بودیم و به فرماندهان می‌گفتند بجنگید! اگر می‌خواستند بگردند، ببینند دیگران چه گفته‌اند، اصلاً نمی‌توانستیم جنگ را اداره کنیم. دفاع مقدس متشکل از راهبردهایی بی‌سابقه و ابداعی مثل رزم شبانه بود. حتماً شنیده‌اید که رزمندگان قدیمی می‌گویند: «هفت کیلومتر با تجهیزات پیاده‌روی کردیم، درگیر شدیم و دوباره چهار کیلومتر پیشروی کردیم تا نهایتاً فلان نقطه تثبیت شد.» این راهبردها در کجای جنگ مدرن وجود داشت؟ این‌ها ابداع خودِ سیستم بود. اما اکنون ما تصمیم گرفته‌ایم با ابزارهای مشهور و ساده اقتصادی در این جنگ بجنگیم و پیروز شویم؛ سپس تعجب می‌کنیم که چرا دشمن دست ما را خوانده است. ما هیچ ایده خلاقانه‌ای در این صحنه نداریم و تصور می‌کنیم که یک مسئول اقتصادی در «نروژ» هستیم و همه چیز بر وفق مراد است.

 

نکات خوب و قابل استفاده‌ای را طرح کردید. اما این رویکرد اقتصادی چگونه بر امر اجتماعی اثر می‌گذارد؟

فراهانی: برای تکمیل بحث پیشین، مختصر عرض کنم که آن ساده‌سازیِ اندیشکده‌ای، بعداً یک وجه تئوریک هم پیدا کرد که ما به آن «تعارض منافع» می‌گوییم؛ یعنی همه متغیرها به «منافع» خلاصه شدند. ما می‌دانیم که بخشی از علوم اجتماعی، «غیرعقلانی» است، اما بخش غیرعقلانی کلاً فاکتور گرفته شده و از کل عقلانیت جدید هم تنها «نفع» باقی مانده و تبدیل به موتور تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی ما شده است.

آیا مسئله فقط در همین حد است؟ خیر. یکی از موضوعاتی که مدت‌هاست مورد بحث است، تسرّی دیدگاه اقتصادی به سایر حوزه‌هاست. دیدگاهی که در اقتصاد می‌نشیند، پس از دوره‌ای تبدیل به حامیِ مالیِ سیاست‌مداری می‌شود که قرار است نماینده مجلس یا رئیس‌جمهور شود. به‌تدریج این نیرو وارد ساحت سیاسی می‌شود، مجوز می‌گیرد تا فیلم تولید کند، VOD تأسیس نماید و برای ما سریال و تاک‌شو بسازد. این جریان با نهادی که تأسیس کرده و کمک‌هایی که تحت عنوان مشارکت مدنی و مسئولیت اجتماعی می‌پذیرد، در حوزه اجتماعی سرمایه‌گذاری می‌کند. در واقع آن چارچوبی که ما ابتدا تولید کردیم و گمان می‌بردیم در اقتصاد محصور می‌ماند، اکنون شکل‌دهنده سیاست، امر اجتماعی و امر فرهنگی است. اینکه مدیران صداوسیما خوب هستند یا بد، یک بحث است؛ اما اینکه در این لحظه که گردش مالی VODها کمتر از صداوسیما نیست چه باید کرد، بحث دیگری است. در مجموع می‌خواهم بگویم آنچه رخ‌داده، ناظر به یک یا دو دولت نیست؛ بخشی از آن طرحی است که دشمن داشته و ما به آن بی‌توجهیم و بخش دیگری ناظر به مسیری است که طی شده و اکنون نیازمند بازنگری اساسی است.

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :