۱۴۰۴/۱۱/۳۰
۱۸:۰۲
کد خبر : ۱۲۰۴۷
ریشه اقدامات تهاجمی ترامپ از ایران تا گرینلند در تحلیل «فارن افرز» از تشدید؛

مداخلات پرخطر ترامپ بیش از راهبرد از نگرانی ناشی می‌شود

مداخلات پرخطر ترامپ بیش از راهبرد از نگرانی ناشی می‌شود
استفاده ترامپ از قدرت نظامی آمریکا و سیاست خارجی تهاجمی وی در دوره دوم ریاست‌جمهوری بیش از آن‌که نشانه اعتمادبه‌نفس یک ابرقدرت باشد، بازتابی از نگرانی عمیق درباره افول جایگاه آمریکا در جهان است. اقداماتی، چون حمله به ایران، مداخله در ونزوئلا و فشار بر متحدان بر سر گرینلند، بیشتر از آنکه مبتنی بر یک راهبرد حساب شده باشد از ترسِ از دست دادن قدرت و جایگاه جهانی آمریکا ناشی می‌شود.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «مایکل سینگ» [۱]، مدیر ارشد پیشین امور خاورمیانه در شورای امنیت ملی آمریکا و مدیرعامل «اندیشکده واشنگتن برای خاور نزدیک» در مقاله‌ای که «فارن افرز» آن را منتشر کرده است استدلال می‌کند که استفاده ترامپ از قدرت نظامی آمریکا و سیاست خارجی تهاجمی وی در دوره دوم ریاست‌جمهوری بیش از آنکه نشانه اعتمادبه‌نفس یک ابرقدرت باشد، بازتابی از نگرانی عمیق درباره افول جایگاه آمریکا در جهان است. نویسنده با اشاره به اقداماتی چون حمله به ایران، مداخله در ونزوئلا و فشار بر متحدان بر سر گرینلند، می‌نویسد این اقدامات بیشتر از آن که مبتنی بر یک راهبرد حساب شده باشد از ترسِ از دست دادن قدرت و جایگاه جهانی آمریکا ناشی می‌شود. نویسنده هشدار می‌دهد که اگر هراس از افول به سیاست‌های یک‌جانبه و پرهزینه منجر شود، خود به عاملی برای تسریع همان افول تبدیل خواهد شد.

 

استفاده از زور مشخصه بارز دولت ترامپ

اندکی پس از آنکه نیروهای ویژه آمریکا در اوایل ژانویه (دی) به کاراکاس پایتخت ونزوئلا یورش بردند و «نیکلاس مادورو»، را دستگیر کردند، «استیون میلر»، معاون رئیس دفتر کارکنان کاخ سفید، توجیهی صریح برای اقدامات دولت ترامپ ارائه داد. او گفت: «هرقدر می‌خواهید درباره ظرافت‌های بین‌المللی حرف بزنید، اما ما در جهانی زندگی می‌کنیم، در دنیای واقعی... که با قدرت اداره می‌شود، با زور اداره می‌شود، با نیروی قاهرانه اداره می‌شود.» سخنان میلر، ایالات متحده را کشوری قدرتمند تصویر می‌کرد که در جهانی آشفته نگران تهدیدهاست و برای تضمین امنیت خود، به‌صورت تهاجمی و پیش‌دستانه عمل می‌کند.

انگیزه ترامپ از استفاده از قدرت نظامی آمریکا نه از اعتمادبه‌نفس افراطی او سرچشمه می‌گیرد و نه از راهبردی زیرکانه؛ بلکه از ترس افول قدرت و جایگاه جهانی آمریکا ناشی می‌شود.

به نظر می‌رسد این رویکرد به‌تدریج مشخصه سیاست خارجی گسترده‌تر دونالد ترامپ شده است؛ سیاستی که هر جا و هر زمان که رئیس‌جمهور ــ بی‌اعتنا به هنجارها یا ائتلاف‌ها ــ اراده کند، تهدید به استفاده از زور می‌کند یا حتی آن را به کار می‌گیرد. ترامپ با شنیدن خبر کشته‌شدن معترضان در ایران، این کشور را به حملات نظامی تهدید کرد. او که سودای تصاحب سرزمین گرینلند ــ متعلق به دانمارک ــ را در سر داشت، بار دیگر امکان اعمال تعرفه‌ها و حتی استفاده از نیروی نظامی را مطرح کرد، اما این بار متحدان ناتو را هدف تهدیدهای خود قرار داد. در ظاهر، ایالات متحده تحت رهبری ترامپ تصویر یک هژمون مطمئن و دمدمی‌مزاج را ارائه می‌دهد که با تکیه بر قدرت بی‌رقیب خود به بازدارندگی و اجبار متوسل می‌شود.

اما ماجراجویی‌های نظامی ترامپ در دوره دوم ریاست‌جمهوری‌اش دو پرسش را مطرح می‌کند که پاسخ آن‌ها این تصویر سطحی را زیر سؤال می‌برد: چرا این مکان‌ها، و چرا اکنون؟ حمله آمریکا به تأسیسات هسته‌ای ایران در ژوئن (خرداد)، با توجه به پیشرفت ایران به‌سوی دستیابی به سلاح هسته‌ای [۲]، شاید قابل پیش‌بینی بود و دشمنی ترامپ با تهران نیز موضوع تازه‌ای نیست. اما اقدامات آمریکا در قبال ونزوئلا و گرینلند ــ و توضیحات متناقض دولت درباره آن‌ها ــ بسیاری را در جهان نگران و سردرگم کرده است. ترامپ به‌جای آنکه فشار و اجبار خود را متوجه قدرت‌های هم‌تراز بزرگ کند، رقبای ضعیف‌تر و حتی متحدان را هدف قرار داده است. انگیزه او نه از اعتمادبه‌نفس افراطی سرچشمه می‌گیرد و نه از راهبردی زیرکانه؛ بلکه از ترس ناشی می‌شود: ترس از دست دادن جایگاه در صحنه جهانی و از افول قدرت آمریکا در مقایسه با دیگر کشورها.

البته دلایلی برای نگرانی درباره عقب‌ماندن آمریکا در شاخص‌های کلیدی قدرت وجود دارد. اما بسیاری از این روندهای نگران‌کننده همچنان قابل بازگشت‌اند. با سیاست‌هایی که توان نظامی آمریکا را گسترش داده و دگرگون کند، از ظرفیت ائتلاف‌ها برای تقویت قدرت ایالات متحده بهره بگیرد و مشکلات بودجه‌ای واشنگتن را برطرف سازد، آمریکا می‌تواند همچنان قدرتمندترین و اثرگذارترین کشور جهان باقی بماند. با این حال، اگر دولت ترامپ همچنان توان آمریکا را در درگیری‌های حاشیه‌ای یا غیرضروری صرف کند، تنها به تسریع افول نسبی این کشور کمک خواهد کرد.

 

آمریکا کشوری جهان سومی

در دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ، مهم‌ترین نوآوری او در سیاست خارجی تمرکز بیشتر بر رقابت راهبردی با چین و امنیت در منطقه هند - اقیانوس آرام بود و در مقابل، کاهش توجه به آنچه او مداخلات بیهوده در مناطق و کشورهایی می‌دانست که تأثیر چندانی بر امنیت آمریکا ندارند. با این حال، دشوار است بتوان مداخلات دوره دوم دولت ترامپ را با آن فلسفه «اولویت‌بندی منضبط» سازگار دانست. برخی تحلیلگران استدلال کرده‌اند که تناقضی در کار نیست و این ماجراجویی‌های نظامی را بخشی از رقابت گسترده‌تر میان آمریکا و رقبای هم‌تراز آن، یعنی چین و روسیه، توصیف کرده‌اند. اما این ادعا با راهبرد دفاع ملی خود دولت ترامپ تضعیف می‌شود؛ راهبردی که رقابت آمریکا با چین را محدود و منحصر به منطقه هند - اقیانوس آرام می‌داند ــ نه یک جنگ سرد جدید با دامنه‌ای جهانی ــ و تهدید روسیه را حتی کم‌اهمیت‌تر جلوه می‌دهد.

این استدلال که مداخلات اخیر در خدمت اهداف آمریکا در چارچوب رقابت راهبردی بزرگ‌تر است، با انتخاب اهداف نیز سازگار نیست. هرچند ونزوئلا از نظر اقتصادی به چین وابسته است، اما عکس آن صادق نیست؛ چین در صورت قطع ارتباط با کاراکاس آسیب قابل‌توجهی نخواهد دید. افزون بر این، ترامپ حتی اصرار نکرده که چین از بخش نفت ونزوئلا کنار گذاشته شود. پس از حملات آمریکا به ایران در ژوئن (خرداد) گذشته نیز ترامپ صراحتاً اعلام کرد که چین می‌تواند همچنان نفت ایران را خریداری کند. درباره گرینلند نیز، تلاش ترامپ برای تصاحب این جزیره ظاهراً هیچ منفعت نظامی یا اقتصادی تازه‌ای برای آمریکا به همراه نداشت، اما در عوض یکپارچگی ائتلاف ناتو را در معرض خطر قرار داد. در همین حال، کارشناسان امنیتی حوزه قطب شمال یادآور شده‌اند که تهدید جدی‌تر علیه امنیت ملی آمریکا در تنگه «برینگ» نهفته است؛ جایی که نیروهای دریایی روسیه در نزدیکی قلمرو آمریکا (آلاسکا) فعالیت می‌کنند و با نیروی دریایی چین رزمایش‌های مشترک برگزار می‌کنند، در حالی که آب‌های اطراف گرینلند نسبتاً آرام است. روسیه نیز، معنادارانه، از این اقدام واشنگتن استقبال کرد.

حمله به ایران، مداخله در ونزوئلا و فشار بر متحدان بر سر گرینلند بیشتر از آن که مبتنی بر یک راهبرد حساب شده باشد از ترسِ از دست دادن قدرت و جایگاه جهانی آمریکا ناشی می‌شود.

توصیف ترامپ از تهدیدهای چین و روسیه همواره یکدست نبوده است، اما نگرانی او درباره جایگاه و پرستیژ آمریکا به دهه‌ها پیش بازمی‌گردد. در سال ۱۹۸۷، او با انتشار آگهی‌های تمام‌صفحه در چند روزنامه مهم مدعی شد که جهان در حال «سوءاستفاده» از آمریکا است. در آن آگهی آمده بود: «جهان به سیاستمداران آمریکا می‌خندد، در حالی که ما از کشتی‌هایی محافظت می‌کنیم که مالکشان نیستیم، نفتی را حمل می‌کنند که به آن نیاز نداریم، و مقصدشان متحدانی است که به ما کمکی نمی‌کنند.» در سال ۲۰۲۳، ترامپ از این شکایت کرد که دولت بایدن برای دریافت نفت از ونزوئلا «التماس» می‌کند، با آنکه تولید داخلی نفت آمریکا در آن زمان به بالاترین سطح تاریخی خود رسیده بود. او در سال ۲۰۲۴، در یک سخنرانی انتخاباتی، آمریکا را «کشوری در حال شکست» و «ملتی در حال افول» توصیف کرد و در یکی از مناظره‌های ریاست‌جمهوری گفت: «در سراسر جهان دیگر به ما به‌عنوان یک کشور احترام نمی‌گذارند. به رهبری ما احترام نمی‌گذارند، دیگر به ایالات متحده احترام نمی‌گذارند. ما شبیه یک کشور جهان سومی شده‌ایم».

هرچند برخی ممکن است سخنان ترامپ را صرفاً لفاظی سیاسی بدانند، او در ابراز نگرانی علنی درباره پرستیژ و جایگاه آمریکا در طیف گسترده‌ای از موضوعات، به‌طرزی قابل توجه ثابت‌قدم بوده است؛ و رویکرد از بالا به پایین او در سیاست‌گذاری باعث می‌شود حتی اظهارنظرهای ظاهراً بداهه نیز وزن و اهمیت واقعی پیدا کنند. در دوران پس از جنگ جهانی دوم، سیاست خارجی آمریکا از طریق همکاری میان نهادهای دولتی شکل می‌گرفت؛ نهادهایی که پیشنهادهای خود را در سلسله‌مراتب اداری بالا می‌فرستادند تا در نهایت برای تصمیم‌گیری به میز رئیس‌جمهور برسد. اما امروز به نظر می‌رسد سیاست‌گذاری با تصمیم یا اظهارنظر رئیس‌جمهور آغاز می‌شود و سپس بوروکراسی می‌کوشد آن را به اقداماتی مشخص و اجرایی تبدیل کند.

چنان‌که «جفری تالیافرو» [۳]، دانشمند علوم سیاسی، استدلال کرده است، برای قدرت‌های بزرگی که از افول می‌ترسند، ورود به مداخلات پرخطر در مناطق حاشیه‌ای امری غیرمعمول نیست؛ مداخلاتی که بیش از آنکه با چشم‌انداز کسب منفعتی مشخص انگیزه یافته باشند، از نگرانی درباره از دست دادن اعتبار یا منزلت ناشی می‌شوند. برای نمونه، مداخله آمریکا در کره در سال ۱۹۵۰ را می‌توان تا حدی ناشی از نگرانی واشنگتن درباره تغییر توازن قدرت جهانی دانست؛ آن هم پس از نخستین آزمایش هسته‌ای شوروی و پیروزی کمونیسم در چین. تلاش‌های فرصت‌طلبانه بریتانیا برای حفظ قدرت و منابع خود در مصر و ایران ــ کشورهایی که در آن‌ها نفوذ قابل‌توجهی داشت ــ در دهه ۱۹۵۰ نیز از بیم‌های مشابهی سرچشمه می‌گرفت. «جان رابرت سیلی»[۴]، تاریخ‌نگار بریتانیایی، در سال ۱۸۹۰ در اظهارنظری مشهور گفت که بریتانیا امپراتوری خود را نه آگاهانه، بلکه «بدون برنامه‌ریزی مشخص» به دست آورد. با این حال، هنگامی که در میانه قرن بیستم با احتمال از دست دادن بخش‌هایی از آن امپراتوری روبه‌رو شد، لندن برای حفظ آن دست به خطرهایی زد که یا با هر منفعت قابل پیش‌بینی تناسبی نداشت یا اساساً شانسی واقع‌بینانه برای تحقق آن هدف ارائه نمی‌کرد. ترامپ درباره انگیزه‌هایش از بسیاری صریح‌تر بوده و مالکیت گرینلند را «از نظر روانی برای موفقیت مهم» توصیف کرده است؛ اما چنین طرز فکری در میان قدرت‌های بزرگ چندان هم غیرمعمول نیست.

 

همه‌چیز هم بر وفق مراد نیست

ترامپ در نگرانی‌هایش درباره قدرت آمریکا تنها نیست. نظرسنجی‌های اخیر نشان می‌دهد این دغدغه‌ها در میان آمریکایی‌ها به‌طور گسترده مشترک است و بدبینی نسبت به چشم‌انداز آینده ایالات متحده حتی در میان نسل جوان شدیدتر به نظر می‌رسد. برای نمونه، در یک نظرسنجی که در نوامبر ۲۰۲۵ (آذر ۱۴۰۴)توسط مؤسسه «یوگاو» و با طراحی «بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی» انجام شد، ۵۴ درصد از پاسخ‌دهندگان موافق بودند که «ایالات متحده در حال از دست دادن قدرت خود در جهان است»، در حالی که ۷۵ درصد گفته‌اند «این‌که آمریکا در سراسر جهان قدرت و نفوذ داشته باشد» بسیار یا تا حدی مهم است. با این حال، این ارقام میان گروه‌های سنی تفاوت چشمگیری دارد؛ در حالی که حدود ۸۰ درصد از افراد ۴۵ سال به بالا داشتن قدرت و نفوذ جهانی آمریکا را برای خود و آینده‌شان بسیار یا تا حدی مهم می‌دانستند، تنها حدود ۷۰ درصد از نسل هزاره و نسل زد با این نظر موافق بودند.

اگر دولت ترامپ همچنان توان آمریکا را در درگیری‌های حاشیه‌ای یا غیرضروری صرف کند، تنها به تسریع افول نسبی این کشور کمک خواهد کرد.

با این همه، این‌که آیا ایالات متحده واقعاً در حال افول است، مسئله‌ای دیگر است. از نظر نسبی، فاصله میان قدرت آمریکا و قدرت دیگر کشورها به‌طور قابل‌توجهی کاهش یافته است. این امر هم درباره شرکا ــ مانند هند و کشورهای اروپایی و بسیاری از کشورهای شرق آسیا ــ صادق است و هم درباره رقبایی به‌ویژه چین، که نزدیک‌ترین نمونه به یک رقیب هم‌تراز برای آمریکا از زمان پایان جنگ سرد تاکنون بوده است. اما این پدیده بیش از آنکه نشانه افول آمریکا باشد، نتیجه «صلح طولانی» ای است که واشنگتن بر آن نظارت داشته است. همان‌گونه که قبایل ژرمن که سرانجام امپراتوری روم غربی را سرنگون کردند، تا حد زیادی موفقیت خود را مدیون «دوران صلح رومی» و خدمت در جنگ‌های روم بودند، دوستان و رقبای آمریکا نیز در نظمی که واشنگتن فراهم ساخت و پیشرفتی که ممکن کرد، شکوفا شدند.

با وجود کاهش این فاصله، قدرت آمریکا در مقیاس مطلق، بر اساس بسیاری از شاخص‌ها، همچنان نیرومند است. اقتصاد ایالات متحده تقریباً هم‌اندازه مجموع اقتصاد چهار کشور بزرگ بعدی جهان است. نرخ رشد جمعیت آمریکا، هرچند کند شده، همچنان بسیار بالاتر از چین و روسیه است که هر دو با رشد منفی جمعیت روبه‌رو هستند. آمریکا در سرمایه‌گذاری در حوزه هوش مصنوعی و دیگر فناوری‌های نوظهور برتری چشمگیری دارد و با وجود توانایی چین در تولید انبوه مقالات پژوهشی و فارغ‌التحصیلان رشته‌های علوم، فناوری، مهندسی و ریاضیات، همچنان پیشروترین نوآور فناورانه جهان باقی مانده است. این برتری فناورانه مستقیماً به دستاوردهای سیاست خارجی نیز انجامیده است؛ از جمله در خاورمیانه، جایی که کشورهای پیشرویی مانند عربستان سعودی و امارات متحده عربی به‌طور فزاینده‌ای مایل‌اند همکاری‌های فناورانه خود با چین را محدود کنند تا همکاری بیشتری با ایالات متحده داشته باشند.

با این حال، همه‌چیز هم بر وفق مراد نیست. ارتش ایالات متحده دیگر به اندازه گذشته برتری قاطع ندارد. آمریکا اکنون از نظر تعداد ناوهای دریایی و شمار نیروهای فعال نظامی از چین عقب‌تر است و تقریباً به همان تعداد جنگنده در اختیار دارد. واشنگتن دارای زرادخانه هسته‌ای سالخورده‌ای است که روسیه از آن پیشی گرفته و چین نیز به‌سرعت در حال نزدیک‌شدن به آن است: برآوردهای پنتاگون نشان می‌دهد که پکن تا سال ۲۰۳۰ هزار کلاهک هسته‌ای عملیاتی در اختیار خواهد داشت که بیش از سه برابر تعداد آن در سال ۲۰۲۰ محسوب می‌شود.

اگرچه بودجه دفاعی آمریکا در سال‌های اخیر روندی افزایشی داشته، اما تنها به این دلیل در سال ۲۰۲۶ به حدود یک تریلیون دلار رسید که کنگره رقمی بیش از درخواست کاخ سفید به آن افزود. افزون بر این، طبق داده‌های مرکز ارزیابی‌های راهبردی و بودجه‌ای، این بودجه از نظر واقعی (با در نظر گرفتن تورم) بیست سال پیش نیز به همین سطح رسیده بود و سپس در اوایل دهه ۲۰۱۰ اندکی کاهش یافت؛ به این معنا که طی دو دهه گذشته عملاً رشد خالصی نداشته است. این‌که ایالات متحده در صورت وقوع جنگ با چین برای پیروزی با دشواری روبه‌رو خواهد شد - یا حتی نتواند از تصرف تایوان توسط چین جلوگیری کند - در بازی‌های جنگی متعدد به‌خوبی نشان داده شده و مقامات ارشد دفاعی آمریکا نیز به آن اذعان کرده‌اند. همان‌گونه که «البریج کولبی» [۵]، معاون کنونی وزیر جنگ آمریکا در امور سیاست‌گذاری، در سال ۲۰۱۹ نوشت: «دوران برتری بلامنازع نظامی آمریکا به پایان رسیده است. اگر ایالات متحده در اجرای رویکرد جدید تعلل کند، خطر شکست در جنگ با چین یا روسیه یا عقب‌نشینی در بحران به دلیل ترس از این شکست را به جان می‌خرد که عواقب ویرانگری برای منافع آمریکا خواهد داشت.»

نشانه‌های هشداردهنده دیگری نیز وجود دارد. دفتر پاسخ‌گویی دولت (GAO) که برنامه‌ها و هزینه‌های فدرال را حسابرسی می‌کند، در گزارشی در سال ۲۰۲۴ اعلام کرد که در صورت عدم تغییر در سیاست‌های بودجه‌ای، بدهی آمریکا تا سال ۲۰۵۰ به ۲۰۰ درصد تولید ناخالص داخلی خواهد رسید. هزینه دولت برای پرداخت بهره بدهی تقریباً با هزینه‌های دفاعی برابری می‌کند. بر اساس داده‌های مؤسسه «کاتو»، هزینه‌های دفاعی به‌عنوان درصدی از تولید ناخالص داخلی بین سال‌های ۱۹۶۲ تا ۲۰۲۲ سه برابر کاهش یافته، در حالی که هزینه‌های مربوط به مزایای اجتماعی در همین بازه سه برابر افزایش یافته است. برتری آمریکا در فناوری‌های پیشرفته‌ای مانند هوش مصنوعی نیز، از جمله به دلیل تصمیم این کشور برای صادرات تراشه‌های پیشرفته به چین، در معرض تهدید قرار دارد؛ تصمیمی که به نظر می‌رسد منافع تجاری کوتاه‌مدت را بر ملاحظات امنیت ملی بلندمدت ترجیح می‌دهد.

شاید نگران‌کننده‌تر از همه این باشد که ایالات متحده احتمالاً با فرسایش در «تبدیل قدرت» روبه‌روست؛ یعنی توانایی تبدیل ظرفیت‌های بالقوه به قدرت عملی و قابل استفاده. افول تولید صنعتی آمریکا، به‌ویژه در بخش‌های دوکاربردی - که کالاهایی با کاربرد هم‌زمان نظامی و غیرنظامی تولید می‌کنند، مانند کشتی‌سازی - پدیده‌ای دیرینه و شناخته‌شده است. همچنین، دشواری دولت‌های پیاپی در ادغام فناوری‌های پیشرفته در سامانه‌های نظامی و فاصله‌گرفتن از تمرکز قدیمی بر پلتفرم‌های بزرگ و آسیب‌پذیر و حرکت به‌سوی سامانه‌های ارزان‌تر و مصرف‌پذیرتر که در جنگ با دشمنی پیشرفته کارآمدتر باشند، از دیگر چالش‌های مزمن به شمار می‌رود.

ترامپ سال ۲۰۲۴ در یک سخنرانی انتخاباتی آمریکا را «کشوری در حال شکست» و «ملتی در حال افول» توصیف کرد و در یکی از مناظره‌ه ریاست‌جمهوری گفت: «ما شبیه یک کشور جهان سومی شده‌ایم».

همچنین دلایلی وجود دارد که نشان می‌دهد این مشکل «تبدیل قدرت» در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ حتی تشدید شده است. فساد و رفاقت‌سالاری ــ که می‌تواند منابع و انرژی دولت را از منافع ملی به‌سوی منافع شخصی یا گروهی منحرف کند ــ به نظر می‌رسد گسترش یافته باشد. دولت آمریکا در چندین نهاد امنیت ملی، خود را از متخصصین کهنه‌کار و باتجربه محروم کرده و دایره سیاست‌گذاران را به حلقه‌ای کوچک در اطراف رئیس‌جمهور محدود ساخته است. البته کوچک‌سازی بوروکراسی‌های متورم و تسریع تصمیم‌گیری مزایایی دارد. اما این روند دو مزیت کلیدی سیاست‌گذاری آمریکایی را که مدت‌ها از قدرت این کشور محافظت کرده، در معرض خطر قرار می‌دهد: نخست، بهره‌مندی از انبوهی از دانش تخصصی برای تدوین و اجرای سیاست‌ها؛ و دوم، نظامی که مشارکت‌کنندگان را تشویق می‌کند آزادانه دیدگاه‌های خود را بیان کنند و یکدیگر را به چالش بکشند. نتیجه‌ای که ترامپ به نظر می‌رسد در قبال گرینلند به آن نزدیک شده است ــ یعنی تضمین‌های اندکی محکم‌تر از سوی دانمارک و گرینلند درباره دسترسی ترجیحی نظامی و اقتصادی آمریکا به این جزیره ــ احتمالاً می‌توانست از طریق دیپلماسی آرام و مبتنی بر تخصص در میان متحدان به دست آید. اما ترامپ به شیوه مذاکره غریزی و فزاینده قابل‌پیش‌بینیِ مبتنی بر اجبار تکیه کرد و دستاوردهایش به بهای از دست رفتن اعتماد و اعتبار نزد متحدان ناتو حاصل شد.

با این حال، مسیری ــ هرچند باریک ــ برای معکوس کردن افول توان نظامی آمریکا وجود دارد. افزایش بودجه دفاعی ایالات متحده به ۱.۵ تریلیون دلار در سال ۲۰۲۷، آن‌گونه که دولت ترامپ پیشنهاد کرده، می‌تواند گامی مثبت باشد؛ اما به‌تنهایی کافی نیست. هزینه‌های دفاعی باید نه‌تنها با راهبردی سنجیده در حوزه دفاع هماهنگ باشد، بلکه به یک بوروکراسی کارآمد و نظامی از ائتلاف‌ها نیز متکی باشد که بتوانند اثر بازدارندگی قدرت سخت آمریکا را به نتایج واقعی دیپلماتیک و نظامی تبدیل کنند. از آنجا که آمریکا نمی‌تواند صرفاً با افزایش هزینه‌ها امنیت خود را تضمین کند، ناگزیر باید همکاری با شرکا را تقویت کند.

 

ترس از سایه خود

خطر آن است که سیاست‌گذاران آن‌قدر درگیر ترس از افول آمریکا شوند که این نگرانی خود به یک پیشگویی خودتحقق‌بخش تبدیل شود. سال نخست دولت دوم ترامپ نمونه‌ای از این مسیر خطرناک را نشان داده است. برای مثال، اگر سیاست‌گذاران آمریکایی واقعاً به قدرت کشورشان اطمینان داشتند، بر سر گرینلند با متحدان اروپایی درگیر نمی‌شدند؛ بلکه به آن‌ها وظیفه می‌دادند که در آب‌های اطراف جزیره گشت بزنند تا منابع محدود نظامی آمریکا برای صحنه مهم‌تر هند - اقیانوس آرام آزاد شود. اما واشنگتن با تلاش برای اعمال سلطه بر متحدانش، همان شرکایی را از خود رانده است که حمایتشان قدرت آمریکا را تقویت می‌کند.

چنان‌که «کری شیک»  [۶] در نشریه فارن افرز اشاره کرده است، ایالات متحده در دوران پس از جنگ جهانی دوم توانسته بخش بزرگی از قدرت و نفوذ خود را از این راه انباشته کند که بخشی از ثروت و توانش را صرف ساختن یک نظم بین‌المللی مبتنی بر همکاری کرده است. این همکاری به‌تدریج برای سیاست‌گذاران آمریکایی بدیهی انگاشته شده و حتی گاه مایه نارضایتی بوده است، زیرا هزینه‌های آن آشکار است، در حالی که منافعش - مانند جایگاه مسلط دلار آمریکا و برتری صنعت تسلیحاتی این کشور - کمتر به چشم می‌آید. اما پنهان بودن این منافع از واقعیت آن‌ها نمی‌کاهد، و حفظ نظم بین‌المللی نیز هرگز یک خیابان یک‌طرفه نبوده است. همکاری متحدان و شرکا به مهار همان افولی کمک کرده که سیاست‌گذاران از آن بیم دارند و حتی به رشد قدرت آمریکا یاری رسانده است. ترامپ در به‌کارگیری قدرت منصب خود تردیدی نداشته است. اما استفاده سنجیده از قدرت - به‌کارگیری آن برای ساختن ائتلاف‌ها به‌جای واکنش‌های یک‌جانبه و تهاجمی - نشانه واقعی یک رهبر بااعتمادبه‌نفس است و تنها راهی است که یک ابرقدرت می‌تواند ابرقدرت باقی بماند.

https://www.foreignaffairs.com/united-states/america-fearful

 

[1] . MICHAEL SINGH 

[۲]. برخلاف ادعای نویسنده؛ برنامه هسته‌ای ایران به گواهی ده‌ها گزارش سازمان بین‌المللی انرژی اتمی تاکنون هیچ انحرافی به سمت ساخت سلاح هسته‌ای نداشته است.

[3] . Jeffrey Taliaferro

[4] . John Robert Seeley

[5] . Elbridge Colby

[6].  Kori Schake

 

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :