۱۴۰۴/۱۲/۲۵
۱۴:۴۵
کد خبر : ۱۲۰۵۱
درنگی در مناسبات انقلاب اسلامی و کشور ایران در گفت‌وگو با حسین نجفی؛

ایران انقلاب اسلامی، معنایی در جهان بی‌معنایی

ایران انقلاب اسلامی، معنایی در جهان بی‌معنایی
این «باهم‌بودگی» که مسئله ایران را شکل می‌دهد، پهنه‌ای است به نام ایران که زبان و دین دارد و در طول مسیر، فرهنگ، معماری، شعر و هنری را تولید کرده است و ما یعنی این «ایران».

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ هرچه از سال‌های آغازین انقلاب فاصله می‌گیریم و به لحظه معاصر نزدیک می‌شویم، شاهدیم که مسئله ارجاع به ایران و به میدان آوردن ایران به‌مثابه یک معنای دینی - تاریخی در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، طنینی دوچندان می‌یابد. گویی که اسلام و ایران به‌صورت توأمان بیشتر در صحنه تجلی یافته و ظاهر می‌شوند. این ارجاع به ایران در حالی صورت می‌گیرد که برخی نیز در ضدیت با نظام جمهوری اسلامی، تلاش دارند تا ایران را برجسته کرده و به کار گیرند. اما ایران چیست و حامل چه معنایی است؟ ایرانی اصیل کیست و نقش و موقف این ایرانی در دنیای فعلی چه باید باشد؟ ما در این گفت‌وگو با دکتر حسین نجفی - دکتری جامعه‌شناسی و پژوهشگر حوزه هویت اجتماعی - تلاش داریم تا ابعاد این مسئله را مورد واکاوی قرار دهیم. در ادامه مشروح این گفت‌وگو را از نظر خواهید گذراند.

 

ایران را باید درست فهمید و به میدان آورد

موضوعی که ما تلاش داریم به آن بپردازیم، واکاوی مسئله ایران در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی و انقلاب است. اگر شما به سال‌های ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی بازگردید، این حجم از ارجاع به مسئله ایران را نه در ادبیات رسمی رهبران انقلاب و نه در رسانه‌ها نمی‌بینید. بااین‌حال هرچه به دوران معاصر نزدیک‌تر شده‌ایم، شاهدیم که صحنه در دل خود ارجاع بسیار بیشتری به ایران را شاهد است. این ارجاع نیز نه صرفاً در ادبیات رسانه‌های رسمی و برخی سازمان‌ها بلکه توسط رهبر شهید انقلاب اسلامی صورت می‌پذیرفت؛ لذا نمی‌توان به‌راحتی از کنار مسئله گذشت و باید ابعاد معرفتی این مسئله را بحث و گفت‌وگو بگذاریم. به نظر شما، این ارجاع به ایران در صحنه را چگونه می‌توان توضیح داد؟

نجفی: برداشت من از صورت مسئله شما این است که اکنون مفهومی به نام «ایران» وجود دارد که در صحنه، بسیار به آن ارجاع می‌شود و موافق و مخالف مدعی‌اند که «دردِ ایران» دارند. پرسش اینجاست که این ایرانی که همه دردش را دارند، چیست؟ چه صورت‌بندی‌ای دارد و این ارجاعات نشانه چیست؟ مدنظر بنده، صرفاً خودِ مقوله ایران نیست، بلکه گرایش به آن است.

هنگامی که ما با تجدد مواجه شدیم، تغییرات مفهومی بسیاری رخ داد. از اولین لبه‌های درگیری ما، آنچه می‌خواست تمایز ایجاد کند و متفاوت از وضعیت موجود باشد، «مفاهیم» بود. یکی از ابزارهای ایجاد این تمایز، مسئله «وطن» و «میهن» است. در آنجا معنایی اولیه از «ملت» را تولید می‌کنند که درونش، معنای ناسیونالیستی از ملت نهفته است. «ملت» یعنی چه؟ مثلاً می‌گویند ما «ملت ایران» هستیم. شما در ساحت فردی برای اینکه بتوانید خودتان را توضیح دهید، باید بگویید «من کیستم» و لازمه پاسخ به «من کیستم» این است که بدانید «من چه کسی نیستم.» باید یک حد ربطی میان اعضای جامعه ایجاد کنید. یکی از جاهایی که شما نه به‌صورت فردی، بلکه باید به‌صورت جمعی خود را توضیح دهید، مسئله ایران است.

اما چرا باید چنین کرد؟ گاهی شما از نقطه‌ای شروع می‌کنید و می‌گویید من از اینجا آغاز شدم؛ اما گاهی برای اینکه اثبات کنید «من اصیل» و «قدیمم»، باید بگویید که من از ابتدا بوده‌ام. این فهمِ جدید برای آنکه بتواند برای خود ریشه‌ای ایجاد کند و خود را امر قدیم و اصیل جا بزند، تاریخ را با مفاهیم مدرن بازخوانی می‌کند. این همان چیزی است که ما تحت عنوان «باستان‌گرایی» از آن یاد می‌کنیم. این جریان از ظرفیت فلسفه هگلی و آلمانی بهره می‌برد که بگوید دولت از کجا آغاز شد و ایران چگونه شکل گرفت؛ لذا مبدأ را از دوره هخامنشیان و با «کوروش» آغاز می‌نماید و مدعی می‌شود که ما از آن زمان یک «ملت» شدیم.

اینکه چگونه و چرا یک ملت شدیم، کلاً محل بحث است و باید به آن پرداخت. مگر پیش از آن حکومتی وجود نداشته است؟ آثار باستانی نشان می‌دهد که ما پیش از آن نیز تمدن، زندگی و حکمرانی داشته‌ایم. اما اینها مدعی‌اند که آن حکومتِ گسترده که ما توافق کردیم - گویی اختیار داشتیم که با هم باشیم - یک امر ارادی بوده است. حالا این «باهم‌بودگی» که مسئله ایران را شکل می‌دهد، پهنه‌ای است به نام ایران که زبان و دین دارد و در طول مسیر، فرهنگ، معماری، شعر و هنری را تولید کرده است و ما یعنی این «ایران».

در اینجا «دیگریِ» ایران چه می‌شود؟ کسی که زبانش فارسی نیست. چرا روی کوروش و هخامنشیان می‌ایستند و کوروش را دوباره به صحنه می‌آورند؟ ما خودمان چنین توجه تاریخی نداشتیم. اگر در کتب تاریخیِ گذشته بنگرید، اصلاً نحوه تاریخ‌نویسیِ ما بدین‌گونه نبوده است. درک دقیق این نکته بسیار حائز اهمیت است. وقتی شما کتاب‌های دوره قاجار و حتی کتب زرتشتیان را مطالعه می‌کنید، تاریخ را مثلاً از «کیومرث» آغاز می‌کنند؛ «کی‌مرد» یعنی اولین شاه، اولین مرد یا همان حضرت آدم ابوالبشر. یعنی وقتی می‌خواستند تاریخ بنویسند، تاریخ انبیا را می‌نوشتند. اما برای این انسان جدید، مسئله دیگر تاریخ انبیا نیست؛ مسئله‌اش همان شاهانی است که تشکیل حکومت دادند و اقتدار و قدرت دارند. بنابراین، شکل جدیدی از تاریخ‌نویسی مدرن به کمک این فهم می‌آید و تاریخی جدید شکل می‌گیرد تا نشان دهد چیزی به نام «ایرانیت» وجود دارد، جدای از ایرانی که ما می‌فهمیدیم.

من معتقدم به سوادکوهی‌ها نباید «شاه» گفت؛ کاری به شاهنشاهی ندارم، اما «شاه» در ایران معنا، سازمان و زور و نیروی اجتماعی دارد. تنها کسانی که نیروی اجتماعی نداشتند و با زور آن‌ها را بر تخت سلطنت نشاندند، همین سوادکوهی‌ها بودند. اطلاق وصف شاه به اینها توهین به ایران است.

این «مایِ جمعی» در طول تاریخ - خصوصاً تاریخ استعماری از جنگ‌های ایران و روس که سطح استعمار جهان غرب بیشتر می‌شود - مسئله‌ساز بوده است. می‌خواهند توضیحی به این وضعیت بدهند، هویتی برایش بسازند و تعریفی از آن ارائه دهند که متمایز از تعریف مرسومِ آن دوران باشد. از همین رو می‌بینید که برای توضیح ایران، از جغرافیا و زبان فارسی آغاز می‌کنند. زمانی که قدرت نداشتیم، بحث را به سمت شعر، زبان فارسی و فرهنگ می‌بردند و زمانی که قدرت داشتیم، به سمت شاهان رو می‌آورند. این رویکرد نیز تناقض دارد. در اینجا می‌خواهند ایرانی را متولد و خلق کنند که مختصات جدیدی دارد. پس تا اینجا عرض کردم که مفاهیمی ایجاد می‌شود که این مفاهیم تو را به‌گونه‌ای تعریف می‌کنند که شما کس دیگری می‌شوید.

نکته دوم، مسئله پهلوی است. به زعم بنده، ما اصلاً نباید واژه «پهلوی» را به کار ببریم؛ باید بگوییم «سوادکوهی‌ها». البته شاید این نکته در حاشیه متن گفتگوی ما باشد، اما مهم است؛ لذا نباید آن را نادیده گرفت. من معتقدم به سوادکوهی‌ها نباید «شاه» گفت؛ کاری به شاهنشاهی ندارم، اما «شاه» در ایران معنا، سازمان و زور و نیروی اجتماعی دارد. تنها کسانی که نیروی اجتماعی نداشتند و با زور آن‌ها را بر تخت سلطنت نشاندند، همین سوادکوهی‌ها بودند. اطلاق وصف شاه به اینها توهین به ایران است. چه رضای سوادکوهی، چه محمدرضای سوادکوهی و چه آن بازمانده فعلی‌شان در خارج، همیشه آویزان بیگانه بودند. این‌ها هیچ نسبتی با شاهان ما ندارند و فاقد بدنه اجتماعی واقعی‌اند. اگر دلارهای سعودی - اسرائیلی و پول‌هایی که از مردم دزدیدند نبود، حتی توان برگزاری یک تجمع را هم نداشتند؛ لذا خود این رضای سوادکوهی نمی‌داند پهلوی به چه معناست. اما نباید خودِ این آقایان سوادکوهی را دست‌کم بگیریم. چرا شعار «پهلوی برمی‌گرده» دوباره پررنگ می‌شود؟ چرا مدام می‌گویند «رضاشاه روحت شاد؟» درحالی‌که رضاشاه مظهر هیچ چیزی نبود. درست است که بعدها برای او مظهرسازی کردند، اما مدرسه‌سازی، دانشگاه، بیمارستان و راه‌آهن در دوره قاجار نیز وجود داشته یا آغاز شده بود؛ اما چرا این‌ها می‌خواهند ایرانِ جدید را با سوادکوهی‌ها توضیح دهند؟ این مهم است؛ زیرا طرحی را پیش می‌برند که کاملاً متجددانه است. رضای سوادکوهی آمد تا دنیای ما را عوض کند. فهم آن دوران این است که بشر در یک وضعیت قدیم بوده و آن وضع تمام شده و حالا دنیای جدیدی ایجاد شده است. فکر جدید، ایران جوان و مرد جوان می‌خواهد تا فکرهای کهنه را دور بریزیم و به سمت این عالم جدید حرکت کنیم.

در عالم جدید، شما باید هویت جدیدی پیدا کنید. اما اگر بگویید «من جدیدم»، صحنه لو می‌رود. باید بگویید اتفاقاً من اصیلم و ایرانی که ما می‌گوییم، طی ۲۵۰۰ سال به ما رسیده است؛ لذا مجبورید فهمی از ایران را ترویج کنید که آن اصالتِ ظاهری را داشته باشد، اما در باطن تغییر کرده باشد تا میان خودتان و دیگری تمایز ایجاد کنید. این یک طرح استعماری است؛ زیرا در اینجا «دیگری» را چه کسی تعریف می‌کند؟ اعراب و ترک‌ها. یعنی کسانی که به لحاظ فرهنگی حداقل ۸۰ تا ۹۰ درصد با هم اشتراک داریم. در دربار عثمانی، هم عربی هست، هم فارسی و هم ترکی؛ در دربار صفویه و قاجار نیز چنین است و کسی احساس نمی‌کند که نباید این سه زبان باشند. اما چون شما می‌خواهید وارد عالم مدرن شوید، هویت متفاوتی را می‌خواهید. این عالم جدید، نظم و ادب خاص خود را دارد.

کسانی که کمک کردند و رضای سوادکوهی را بالا آوردند، شما را در نظم جدیدی قرار دادند و القا کردند که وارد عالم نور و روشنایی شده‌اید. در این جایگاه، لایه‌های هویتی شما را به‌گونه‌ای می‌سازند که ترک و عرب تبدیل به دیگریِ شما می‌شوند. برای آنها فکاهی می‌سازند و تحقیرشان می‌کنند. درون خودِ ما تشتت ایجاد می‌کنند و با ساختن فکاهی یا تحقیرهای قومیتی، میان ما و همسایگانمان فاصله می‌اندازند. در این مفهوم مدرن از ایران، دیگریِ شما همسایه شماست؛ اما دوست و آرمان شما کیست؟ آن نقطه‌ای که می‌خواهید به آن برسید، اروپا و آمریکا می‌شوند. یعنی این تعریف از هویت، تکلیف دوست و دشمن شما را با تمایزی که ایجاد کرده، روشن می‌سازد. به همین دلیل است که در این دستگاه فکری، ایده «اتحاد مسلمین» هیچ جایگاهی ندارد و امری عجیب یا ثانویه تلقی می‌شود.

اگر نماد ایران برای شما حافظ و فردوسی و سعدی است، این‌ها چه می‌گویند؟ مسئله همه این‌ها خداباوری، دین‌باوری، عدالت، ایثار و مبارزه با اهریمنان و دیوصفتان است. جالب اینجاست که طرف‌داران تجدد و غرب‌زده‌ها وقتی می‌خواهند ایران را مصادره به مطلوب کنند، پایبند به این تداوم و اصالت نیستند؛ بلکه فانتزی‌های خود را می‌سازند. ایرانی که ما می‌گوییم با ایرانی که آن‌ها می‌گویند تفاوتش در همین معنا و هویت است.

شما نژادتان را با این فهمِ نژادی که در تعریف هویت مدرن وجود دارد، در آلمان جستجو می‌کنید و می‌گویید «من می‌خواهم نژادم را ترمیم کنم.» به همین خاطر، آقای رضای سوادکوهی به آلمان نزدیک می‌شود. اما زمانی که جنگ جهانی دوم رخ می‌دهد و آلمان شکست می‌خورد، او را بیچاره می‌کنند و از سلطنت عزل می‌شود. در این معادله، دوستِ تو همان کسی است که استعمارت کرده و دشمنِ تو همان کسی است که برادر توست. نتیجه این می‌شود که یک رقابت بی‌حاصل و بی‌پایان در منطقه شکل می‌گیرد که تا کنون نیز به آن دچاریم؛ نیروی سیاسی، نظامی و اقتصادیِ ما را در مقابل هم قرار می‌دهد. دوستِ عربستان، آمریکاست؛ دوستِ ترکیه هم آمریکا و اسرائیل و دشمنشان ایران است. البته این کار را با ترکیه هم کرده‌اند.

حالا این ایرانِ جدید، صرفاً یک معنای مفهومی نیست، بلکه یک معنای سیاسی هم دارد؛ این معنای سیاسی، جایگاه شما را در این عالم جدید تعیین می‌کند. چرا اکنون مسئله ایران تا این حد مهم شده است؟ به دلیل دعوای میان این دو گفتمان. شما در این چالش باید آن دال مرکزی ایران را که وجه اشتراک ماست، معنادار کنید. همه دارند این مفهوم را معنا می‌کنند؛ ولی ما می‌گوییم ایرانی که شما از آن دم می‌زنید - حتی همان کوروش - وقتی منشورش را می‌خوانید، مدام خود را نسبت به خدا تعریف می‌کند و می‌گوید من شاهی هستم که خداوند چنین کرد. دقیقاً نمی‌دانم در آن متن ترجمه‌شده واژه خدا هست یا الهه یا الله، اما وقتی به آن رجوع می‌کنید، می‌بینید که او مدام نسبت خود را با امر قدسی تعریف می‌کند. اگر مسئله شما هم ایران است و می‌خواهید تداوم او باشید، باید شاهِ ظل‌اللهی باشید.

در دوره پهلوی اصلاً زرتشتی‌گری رشد نمی‌کند و ما آموزش زرتشت نداریم. نهایتاً چند جمله کلی که شاید از نهج‌البلاغه گرفته شده و در میان عموم مصطلح بوده را پیدا می‌کنند که ترویج می‌دهند و اصلاً مشخص نیست که واقعاً سخن زرتشت باشد. یا اگر نماد ایران برای شما حافظ و فردوسی و سعدی است، این‌ها چه می‌گویند؟ مسئله همه این‌ها خداباوری، دین‌باوری، عدالت، ایثار و مبارزه با اهریمنان و دیوصفتان است. جالب اینجاست که طرف‌داران تجدد و غرب‌زده‌ها وقتی می‌خواهند ایران را مصادره به مطلوب کنند، پایبند به این تداوم و اصالت نیستند؛ بلکه فانتزی‌های خود را می‌سازند. ایرانی که ما می‌گوییم با ایرانی که آن‌ها می‌گویند تفاوتش در همین معنا و هویت است.

 

انقلاب اسلامی، ایران اصیل را طرح کرد

اجازه بدهید در اینجا سؤالی طرح کنم و بحث را با قیاسی به یک اشکال برسانم. درباره فقه امام خمینی (ره)، قرائتی وجود دارد که می‌گوید فقه امام، پس از به دست‌گرفتن حکومت، سکولار شد. استدلالشان این است که ایشان در مسائل مختلفی مثل قیمت‌گذاری، احتکار، قانون کار و... وقتی با مدل سنتی به بن‌بست می‌خوردند، می‌گفتند با آن مدل نمی‌شود جلو رفت و مملکت را اداره کرد. سپس عنصر «مصلحت» را وارد کردند که از طریق آن، بسیاری از احکام جابه‌جا شد. منتقدان می‌گویند به‌خاطر همین حکومت‌گراشدن، فقه امام خمینی (ره) عرفی و سکولار شده است. حالا اگر بخواهیم این را به بحث شما قیاس کنیم، برخی ممکن است چنین اشکال کنند که ما با نهج‌البلاغه، قرآن و الله‌اکبر قیام کردیم؛ اما حالا می‌بینیم که آن مفاهیم - اگرچه سر جای خود کارکرد دارند - اما برای ادامه مسیر کافی نیستند و باید «ایران» را وسط بیاوریم تا از آن قدرت بگیریم، مشروعیت بسازیم و هویتی متناسب با ساختار فعلی جامعه خلق کنیم؛ لذا برخی این گذار و فرایند را تعبیر به «سکولار شدن نظام» می‌کنند. بنده خودم به این اشکال باور ندارم و معتقدم نظام با ارجاع به ایران، خود را سکولار نمی‌کند؛ بلکه ایرانی که از دیرباز دینی بود را اتفاقاً احیا کرده و به وسط می‌کشد. اما از آنجایی که ممکن است در ذهن مخاطب این اشکال طرح شود، پاسخ شما به آن چیست؟

نجفی: ابتدا در باب فقه این نکته را عرض کنم که وقتی شما با امر جدید و دنیای جدید مواجه می‌شوید، می‌خواهید با منطق قدیم به سؤالات جدید پاسخ دهید؛ درحالی‌که در برخی نقاط، پاسخ مناسب هنوز تولید نشده و زمینه بروزش فراهم نبوده است. اینجا عنصر اضطرار، کارهایی می‌کند؛ اما این به معنای سکولار شدن نیست. شما اصلاً قیام کردید تا در مقابل این نظم جدید و بروکراسی دنیای مدرن بایستید. اگر این حرکت را نمی‌کردید، اصلاً دینی نمی‌ماند که بخواهید بگویید عرفی شد یا نشد. شما در وضعیتی باید حرکتی انجام می‌دادید که تبعات خود را داشت و شاید به لحاظ نظری، آمادگی کامل برای این گسترش وجود نداشت؛ اما اصلِ حفظِ زمینِ بازی، اولویت داشت. مگر ما می‌دانستیم که علوم‌انسانی در لایه‌های پیشین خود ملحدانه است؟ انقلاب اسلامی این توجه را به ما داد و سعی کرد به این مسئله پاسخ دهد.

از آنجا که رقیب مخالف ما محل تنش را بر ایران قرار داده، اکنون باید ایران را به‌درستی معنا کرد. زمانی رقیب شما محل چالش را در دین قرار داد. در اینجا امام خمینی (ره) دوگانه اسلام ناب و اسلام آمریکایی را طراحی کردند تا بگویند اسلام درست، کدام است. بعد دشمن محل چالش را در اسلام شیعی تعریف کرد. در اینجا رهبر شهید انقلاب، دوگانه شیعه انگلیسی و شیعه اصیل را طرح کردند تا بگویند شیعه آن چیزی است که ما می‌گوییم.

اما درباره این ادعا که ما از اسلامیت عبور کرده‌ایم، اتفاقاً این‌گونه نیست. من مدتی پیش که پرچم ایران را در راهپیمایی دست دخترم دیدم، فکر می‌کردم بزرگ‌ترین شعار انقلاب اسلامی چیست؟ بزرگ‌ترین شعار ما همان «لا اله الا الله» است و بقیه ذیل آن تعریف می‌شوند. اگر می‌گوییم نهج‌البلاغه، اسلام یا ولی‌فقیه، همه برای تبیین آن نسبت توحیدی است. مظهر کمال توحید فعلاً در «ایران» و در این مُلک و جغرافیا وقوع پیدا کرده است. اگر شما ایران را از صحنه حذف کنید، اصلاً چیزی برای بروز باقی نمی‌ماند. پس خودِ ایران به‌عنوان یک معنا، محل بروز نهج‌البلاغه و قرآن است. حتی دشمنان هم وقتی می‌خواهند حمله کنند، ناخودآگاه به این معنا حمله می‌کنند. در برخی از موسیقی‌هایی که خود خارجی‌ها در مقایسه میان رهبر شهید ما و ترامپ ساخته‌اند، رهبری را مظهر پرهیزکاری، نورانیت و حکمت معرفی می‌کنند.

این ایران که رهبر انقلاب طرح می‌کنند، با ایران غرب‌گراها بسیار متفاوت است. اتفاقاً غرب‌گراها در حال خفه کردن معنای واقعی ایران هستند. ایران که فقط یک سرزمین نیست؛ سرزمینی است که سودایی در سر و معنایی در دل دارد. کسانی هم که نقد دارند، دو دسته‌اند: یا کلاً با اسلام مشکل دارند که تکلیفشان مشخص است؛ یا می‌گویند آقای جمهوری اسلامی! چرا عدالت را برقرار نکردی؟ چرا ظلم کردی؟ این نقد، خودش نقدِ برآمده از نهج‌البلاغه است. حتی وقتی ایرانیان به‌صورت جمعی نقد می‌کنند، با مفاهیمی نقد می‌کنند که ربطی به سکولاریسم ندارد. پس دین می‌گوید ایرانِ اصیل منم؛ آن ایرانی که هفت هزار سال موحد بوده است، دارای اصالت است و حالا معانی مثبت را در خود جمع کرده است؛ لذا اتصال سکولاریسم به ایران، تحلیل را خراب می‌کند.

از آنجا که رقیب مخالف ما محل تنش را بر ایران قرار داده، اکنون باید ایران را به‌درستی معنا کرد. زمانی رقیب شما محل چالش را در دین قرار داد. در اینجا امام خمینی (ره) دوگانه اسلام ناب و اسلام آمریکایی را طراحی کردند تا بگویند اسلام درست، کدام است. بعد دشمن محل چالش را در اسلام شیعی تعریف کرد. در اینجا رهبر شهید انقلاب، دوگانه شیعه انگلیسی و شیعه اصیل را طرح کردند تا بگویند شیعه آن چیزی است که ما می‌گوییم. اکنون دشمن شما محل چالش را ایران قرار داده و شما اتفاقاً می‌گویید ایرانی اصیل و درست، همان جریانی است که انقلاب اسلامی در دنیا درست کرد. محل نزاع اینجاست. معنای این رجوع به ایران، عدول از اسلام نیست. اگر نظام می‌خواست صرفاً مشروعیت کسب کند و سکولار شود، نیازی به این‌همه هزینه دادن پای احکام اسلامی و فقه نبود و می‌توانست مثل سایر کشورهای منطقه با نظم جهانی کنار بیاید و راحت‌تر حکومت کند. اگر دنبال مشروعیتِ صرف بودیم، کافی بود به زمان پهلوی برگردیم. آمریکا هم با ما مشکلی نداشت.

 

اسلام سیاسی، تنها بخت حیات ایران

من در اینجا یک پرسش پایانی دارم. امروزه سخنی مطرح می‌شود و می‌گویند میان جمهوری اسلامی و ایران یا میان ایران و اسلام، از اساس جدایی امکان‌ناپذیر است. اگر اسلام ضربه بخورد، به معنای فروپاشی این جغرافیای سیاسی است. شما این سخن را چگونه می‌بینید؟

نجفی: به باور من، بعد از جمهوری اسلامی، قطعاً ایرانی وجود نخواهد داشت. تنها نیروی مذهب است که می‌تواند کنشگرِ جان فدا و «حلقه میانی» داشته باشد و علی‌رغم ناملایمات، خودش را تکثیر کند و در منطقه الهام‌بخش باشد. منظور من از نیروی مذهب، اسلام سنتی نیست؛ بلکه «اسلام سیاسی» است. اسلامی که سرِ آرمان‌ها می‌ایستد و کوتاه نمی‌آید. در دنیایی که انسان‌ها اتمیزه (فردگرا و جداافتاده از جمع) شده‌اند و دنبال معنایی فراتر از نیازهای روزمره می‌گردند، آن چیزی که جذبشان می‌کند نه کوباست، نه روسیه و نه چین. هیچ‌کس پرچم روسیه را به‌عنوان نماد دفاع از یک آرمان بلند نمی‌کند. اما آنچه که به ما هویت می‌دهد و ما را وارد یک بازی تاریخی و تبدیل به یک کنشگر جهانی می‌کند، همین معناست. کنشگر جهانی بودن لزوماً به معنای بالابودن تولید ناخالص داخلی (GDP) یا تولید خودرو نیست؛ بلکه به این معناست که چقدر می‌توانی با معنایی که داری، ملت‌های دیگر را در مرزهای دیگر با خودت هم‌بسته کنی.

اگر خدای ناکرده جمهوری اسلامی نباشد، این معنا هیچ صاحبی ندارد. وضعیت مصر، ترکیه، عربستان و پاکستان را می‌بینید؛ هیچ‌کدام نمی‌توانند «معنادار» باشند. در این سال‌های اخیر، ایران محور کشورهای اسلامی شده و حتی احتمالِ از بین رفتنش، بقیه را می‌ترساند. همه ملت‌ها با ما احساس همبستگی می‌کنند و این نشان می‌دهد که معنای اصیل ایرانی همین است: یک زایش منطقه‌ای و جهانی که دعوت به دین است، نه دعوت به نژاد یا لباس اتفاق افتاده است. به نظر من، وقتی این معنا از ایران گرفته شود، دیگر کنشگری باقی نمی‌ماند. سرِ چه چیزی می‌خواهند بجنگند؟ قطعاً نتیجه‌اش تجزیه است. آن نیروی مخالف یا فلان جریان سیاسی که می‌خواهد بیاید، مردم را به چه چیزی دعوت خواهد کرد؟

/انتهای پیام/

 

گزارش خطا پسندها :