گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «استفان والت» [۱] - استاد برجسته روابط بینالملل در دانشگاه هاروارد - در مقالهای که وبسایت «Foreign Affairs» آن را منتشر کرده است، به تحلیل سیاست خارجی آمریکا در دوره ترامپ میپردازد. به گفته وی، تنها برچسب مناسبی که میتوان با آن سیاست خارجی ترامپ را توضیح داد، «هژمون غارتگر» است. یک هژمونِ غارتگر، قدرت مسلطی است که میکوشد روابط و تعاملات خود با دیگران را بهصورت «حاصلجمع صفر» تنظیم کند؛ بهگونهای که منافع همیشه به نفع خودش توزیع شود. والت تأکید میکند که راهبرد هژمون غارتگر در سیاست خارجی یک راهبرد بازنده است و به ضرر آمریکا تمام خواهد شد؛ چرا که دوستان و دشمنان آمریکا در نهایت مقابل زورگویی و تحقیرهای ترامپ میایستند و برای یافتن شرکای قابلاعتمادتر به سمت رقبای آمریکا حرکت میکنند.
راهبردی محکوم به شکست
باتوجهبه داراییهای قابلتوجه و مزیتهای جغرافیایی آمریکا، این نوع هژمونی درنده و غارتگر ممکن است برای مدتی کارآمد باشد. اما در بلندمدت، محکوم به شکست است.
از زمانی که دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۷ برای نخستینبار رئیسجمهور آمریکا شد، مفسران به دنبال یافتن برچسبی مناسب برای توصیف رویکرد او در سیاست خارجی آمریکا بودهاند. «بری پوزن» - دانشمند علوم سیاسی - در سال ۲۰۱۸ در همین نشریه پیشنهاد کرد که راهبرد کلان ترامپ را «هژمونی غیرلیبرال» بنامیم. «اورن کَس» - تحلیلگر سیاسی - پاییز گذشته استدلال کرد که ویژگی اصلی این رویکرد، مطالبه «عمل متقابل» یا مقابلهبهمثل است. ترامپ را واقعگرا، ملیگرا، مرکانتیلیستِ سنتی، امپریالیست و حتی انزواطلب نیز نامیدهاند. هر یک از این اصطلاحات، بخشی از رویکرد او را توضیح میدهد، اما شاید بهترین توصیف برای راهبرد کلان او در دوره دوم ریاستجمهوریاش «هژمونی غارتگر» باشد. هدف اصلی این رویکرد، بهرهگیری از موقعیت برتر واشنگتن برای گرفتن امتیاز، باج و نشانههای اطاعت از همپیمانان و رقبا، با تمرکز بر دستاوردهای کوتاهمدت در جهانی است که آن را کاملاً حاصلجمع صفر میبیند.
این رویکرد برای جهانی با چندین قدرت بزرگ رقیب - بهویژه جهانی که در آن چین، همتای اقتصادی و نظامی محسوب میشود - مناسب نیست؛ زیرا چندقطبی شدن به سایر کشورها امکان میدهد که وابستگی خود به ایالات متحده را کاهش دهند. اگر در سالهای آینده نیز این رویکرد، مبنای راهبرد آمریکا باقی بماند، هژمونی غارتگر او ایالات متحده و هم متحدانش را تضعیف خواهد کرد، نارضایتی جهانی را افزایش خواهد داد، فرصتهای وسوسهانگیزی برای رقبای اصلی واشنگتن ایجاد میکند و در نهایت آمریکاییها را ناامنتر، کمرفاهتر و کمنفوذتر خواهد کرد.
شکارچی رأس هرم
در طول ۸۰ سال گذشته، ساختار کلی قدرت در جهان از دوقطبی به تکقطبی و سپس به چندقطبیِ نامتوازنِ امروزی تغییر کرده است. راهبرد کلان ایالات متحده نیز همگام با این تغییرات دگرگون شده است. در جهان دوقطبیِ دوران جنگ سرد، آمریکا در قبال متحدان نزدیک خود در اروپا و آسیا بهعنوان یک هژمونِ خیرخواه عمل میکرد؛ زیرا رهبران آمریکایی معتقد بودند رفاه و ثبات متحدان برای مهار اتحاد جماهیر شوروی ضروری است. آنها از برتری اقتصادی و نظامی آمریکا آزادانه استفاده میکردند و گاهی نیز با شرکای اصلی خود سختگیرانه برخورد میکردند؛ همانطور که رئیسجمهور «دوایت آیزنهاور» در سال ۱۹۵۶ هنگام حمله بریتانیا، فرانسه و اسرائیل به مصر چنین کرد، یا رئیسجمهور «ریچارد نیکسون» در سال ۱۹۷۱ که آمریکا را از نظام استاندارد طلا خارج کرد و به نظام «برتون وودز» پایان داد.
یک هژمون غارتگر به همان اندازه که از رقبا بهرهبرداری میکند، ممکن است شرکای خود را نیز استثمار کند.
باتوجهبه داراییهای قابلتوجه و مزیتهای جغرافیایی آمریکا، این نوع هژمونی درنده و غارتگر، ممکن است برای مدتی کارآمد باشد. اما در بلندمدت، محکوم به شکست است. بااینحال، واشنگتن به متحدانش کمک کرد تا پس از جنگ جهانی دوم از نظر اقتصادی بازسازی شوند؛ قواعدی را ایجاد کرد و عمدتاً از آنها پیروی نمود که هدفشان تقویت رفاه متقابل بود؛ با دیگر کشورها برای مدیریت بحرانهای ارزی و سایر اختلالات اقتصادی همکاری کرد و به دولتهای ضعیفتر نیز جایگاهی در تصمیمگیریهای جمعی داد. مقامات آمریکایی رهبری میکردند، اما گوش هم میدادند و بهندرت تلاش میکردند شرکای خود را تضعیف یا استثمار کنند.
در دوره تکقطبی، آمریکا دچار غرور بیش از حد شد و به هژمونی نسبتاً بیملاحظه و خودسری تبدیل گشت. در نبود رقبای قدرتمند و با این باور که بیشتر کشورها مشتاق پذیرش رهبری آمریکا و ارزشهای لیبرال آن هستند، مقامات آمریکایی توجه اندکی به نگرانیهای دیگر کشورها نشان دادند، در مداخلات پرهزینه و اشتباهی در افغانستان، عراق و چند کشور دیگر وارد شدند، سیاستهای تقابلی اتخاذ کردند و در نتیجه چین و روسیه را به یکدیگر نزدیکتر کردند و برای گشودن بازارهای جهانی به شیوهای عمل کردند که به رشد سریع چین، افزایش بیثباتی مالی جهانی و در نهایت، واکنش منفی داخلی انجامید؛ واکنشی که به قدرتگیری ترامپ در کاخ سفید کمک کرد.
البته که واشنگتن در این دوره تلاش کرد برخی رژیمهای خصمانه را منزوی، مجازات و تضعیف کند و گاهی نیز به نگرانیهای امنیتی دیگر کشورها توجه چندانی نداشت، اما هم دموکراتها و هم جمهوریخواهان بر این باور بودند که استفاده از قدرت آمریکا برای ایجاد یک نظم جهانی لیبرال، هم به سود آمریکا و هم به سود جهان است و مخالفت جدی تنها از سوی تعداد محدودی از دولتهای سرکشِ کوچک خواهد بود. آنها از بهکارگیری قدرت برای وادارکردن، همراهسازی یا حتی سرنگونی دولتهای دیگر ابایی نداشتند، اما این رویکرد خصمانه، عمدتاً متوجه دشمنان شناختهشده بود، نه شرکای آمریکا.
بااینحال، در دوران ترامپ، ایالات متحده به یک هژمونِ غارتگر تبدیل شده است. این راهبرد، پاسخی منسجم و سنجیده به بازگشت چندقطبی بودن جهان نیست؛ در واقع دقیقاً شیوهای نادرست برای رفتار در جهانی با چندین قدرت بزرگ به شمار میرود. این رویکرد، بازتاب مستقیمی از نگاه معاملهمحور ترامپ به همه روابط و باور او به این است که ایالات متحده تقریباً بر همه کشورهای جهان اهرم فشار بزرگ و پایداری دارد. ترامپ در آوریل ۲۰۲۵ (فروردین ۱۴۰۴) گفت آمریکا مانند «یک فروشگاه بزرگ و زیبا» است و «همه میخواهند سهمی از این فروشگاه داشته باشند». همچنین در بیانیهای که توسط سخنگوی کاخ سفید - «کارولین لویت» - منتشر شد، گفت: «مصرفکننده آمریکایی چیزی است که همه کشورها خواهان آن هستند و ما آن را در اختیار داریم.» او افزود: «به بیان دیگر، آنها به پول ما نیاز دارند.»
در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، مشاوران باتجربهتر و آگاهتری مانند وزیر دفاع - «جیمز متیس» -، وزیر خزانهداری - «استیون منوچین» -، رئیسدفتر کاخ سفید - «جان کلی» و مشاور امنیت ملی - «اچ. آر. مک مستر» - تمایلات درندهوار و غارتگرایانة او را مهار میکردند. اما در دوره دوم، تمایل او به بهرهبرداری از آسیبپذیریهای دیگر کشورها آزادی کامل یافته است؛ امری که با حضور مجموعهای از منصوبان وفادار به شخص او و همچنین اعتمادبهنفس فزاینده - هرچند نادرست - ترامپ نسبت به درک خود از مسائل جهانی تقویت شده است.
استثمار متحدان؛ منطق جدید قدرت آمریکا
یک هژمونِ غارتگر، قدرت برتر مسلطی است که میکوشد روابط و تعاملات خود با دیگران را بهصورت «حاصلجمع صفر» تنظیم کند؛ بهگونهای که منافع همیشه به نفع خودش توزیع شود. هدف اصلی چنین هژمونی، ایجاد روابطی پایدار و سودمند برای همه طرفها نیست، بلکه این است که از هر تعامل، بیش از دیگران سود ببرد. در این چارچوب، ترتیبی که در آن هژمون سود بیشتری ببرد و شرکایش متضرر شوند، بر حالتی ترجیح دارد که هر دو طرف سود ببرند؛ اما طرف مقابل، سهم بیشتری کسب کند حتی اگر حالت دوم از نظر مطلق برای هر دو طرف منفعت بیشتری داشته باشد. یک هژمون درنده همیشه «سهم شیر» را میخواهد.
البته همه قدرتهای بزرگ تا حدی رفتارهای غارتگرانه دارند و همواره برای کسب برتری نسبی رقابت میکنند. در مواجهه با رقبا، همه کشورها تلاش میکنند بهترین نتیجه را از هر معامله بگیرند. اما آنچه هژمونی غارتگر را از رفتار معمول قدرتهای بزرگ متمایز میکند، تمایل یک کشور به گرفتن امتیازها و منافع نامتقارن هم از متحدان و هم از دشمنان است. در مقابل، یک هژمونِ خیرخواه تنها در صورت ضرورت، هزینههای ناعادلانهای بر متحدانش تحمیل میکند؛ زیرا معتقد است که امنیت و ثروتش زمانی افزایش مییابد که شرکایش نیز شکوفا شوند. چنین هژمونی، ارزش قواعد و نهادهایی را درک میکند که همکاری متقابل سودمند را تسهیل میکنند، از نظر دیگران مشروعیت دارند و بهاندازهای پایدار هستند که کشورها بتوانند مطمئن باشند این قواعد به طور ناگهانی یا مکرر تغییر نخواهند کرد. یک هژمون خیرخواه از همکاریهای برد - برد مثلاً در مهار یک دشمن مشترک با کشورهایی که منافع مشترک دارند، استقبال میکند و حتی ممکن است اجازه دهد دیگران، سود بیشتری ببرند (اگر این امر در نهایت به نفع همه باشد.) به بیان دیگر، چنین هژمونی نهتنها به دنبال تقویت قدرت خود است، بلکه در پی تحقق آن چیزی است که «آرنولد ولفرز» - اقتصاددان - آن را «اهداف محیطی» مینامد؛ یعنی شکلدهی به محیط بینالمللی بهگونهای که نیاز به اعمال عریان قدرت کاهش یابد.
در مقابل، یک هژمون غارتگر به همان اندازه که از رقبا بهرهبرداری میکند، ممکن است شرکای خود را نیز استثمار کند. این نوع هژمونی میتواند از ابزارهایی مانند تحریمهای تجاری، تحریمهای مالی، سیاستهای تجاری مانند «همسایهات را فقیر کن»، دستکاری ارزی و سایر ابزارهای فشار اقتصادی استفاده کند تا دیگران را وادار کند شرایطی را بپذیرند که به نفع اقتصاد اوست یا رفتار خود را در مسائل غیراقتصادی مورد نظرش تغییر دهند. همچنین ممکن است ارائه حمایت نظامی را به مطالبات اقتصادی خود گره بزند و انتظار داشته باشد که متحدانش از سیاستهای گسترده خارجی او حمایت کنند. دولتهای ضعیفتر نیز این فشارهای اجباری را تحمل میکنند؛ اگر بهشدت به دسترسی به بازار بزرگتر هژمون وابسته باشند یا با تهدیدهای جدیتری از سوی دیگر کشورها مواجه باشند و ناچار شوند - حتی با وجود شروط و محدودیتها - به حمایت آن هژمون تکیه کنند.
از آنجا که قدرتِ اجبارآمیز یک هژمونِ غارتگر به حفظ دیگر کشورها در وضعیت «تبعیت دائمی» وابسته است، رهبران آن انتظار دارند دولتهای در حوزه نفوذشان، با اقداماتی مکرر و اغلب نمادین، جایگاه فروتر خود را به رسمیت بشناسند. ممکن است از آنها خواسته شود باج و خراج رسمی بپردازند یا به طور علنی برتریها و فضایل هژمون را تأیید و تمجید کنند. چنین نمایشهای مطیعانهای با القای این پیام که هژمون بیش از حد قدرتمند است که بتوان در برابرش ایستاد، مخالفت را تضعیف میکند و با بهتصویرکشیدن آن بهعنوان قدرتی داناتر از تابعانش، حق دیکتهکردن را برایش توجیه میسازد.
هژمونی غارتگر پدیدهای جدید نیست. این الگو مبنای روابط آتن با دولتشهرهای ضعیفتر در امپراتوریاش بود؛ قلمروی که حتی «پریکلس» - برجستهترین رهبر آتن در زمان خود - آن را «استبداد» توصیف کرده بود. نظام پیشامدرنِ چینمحور در شرق آسیا نیز بر روابط مشابهی از وابستگی استوار بود؛ از جمله پرداخت خراج و اطاعت آیینی (هرچند که میان پژوهشگران درباره میزان ظالمانه بودن آن اختلافنظر وجود دارد). تمایل به استخراج ثروت از مستعمرات، جزء اصلی امپراتوریهای استعماری بلژیک، بریتانیا، فرانسه، پرتغال و اسپانیا بود. انگیزههای مشابهی بر روابط اقتصادی یکسویه آلمان نازی با شرکای تجاریاش در اروپای مرکزی و شرقی و نیز بر روابط اتحاد جماهیر شوروی با متحدانش در پیمان ورشو اثر گذاشت. باوجود تفاوتهای مهم میان این نمونهها، در همه آنها یک قدرت مسلط تلاش میکرد با بهرهبرداری از شرکای ضعیفتر، منافع نامتقارنی برای خود به دست آورد.
به طور خلاصه، یک هژمون غارتگر همه روابط دوجانبه را ذاتاً «حاصلجمع صفر» میبیند و میکوشد که بیشترین منفعت ممکن را از هر یک استخراج کند. شعار راهنمای آن چنین است: «آنچه مال من است، مال من است و آنچه مال توست، قابلمذاکره است.» توافقهای موجود برای آن ارزش یا مشروعیت ذاتی ندارند و اگر منافع نامتقارن کافی ایجاد نکنند، کنار گذاشته یا نادیده گرفته میشوند. البته برخی تلاشهای ظالمانه برای بهرهکشی ممکن است شکست بخورند و حتی قدرتمندترین کشورها نیز محدودیتهایی در میزان امتیازی که میتوانند از دیگران بگیرند، دارند؛ اما برای یک هژمون غارتگر، هدف اصلی این است که این محدودیتها تا حد ممکن به جلو رانده شوند.
وسواس نسبت به کسری تجاری
ماهیت درنده سیاست خارجی ترامپ، بیش از همه در وسواس او نسبت به کسریهای تجاری و تلاشهایش برای استفاده از تعرفهها بهمنظور بازتوزیع منافع اقتصادی به نفع واشنگتن آشکار میشود. ترامپ بارها گفته است که کسریهای تجاری نوعی «کلاهبرداری» و غارت هستند. از نگاه او، کشورهایی که مازاد تجاری دارند، «برنده» هستند؛ زیرا آمریکا بیش از آنچه از آنها دریافت میکند به آنها پول میپردازد. بر همین اساس، ترامپ یا بر این کشورها تعرفه وضع کرده یا تهدید به اعمال تعرفه کرده تا دولتها و شرکتهای خارجی را وادار کند در ازای دریافت معافیت، در آمریکا سرمایهگذاری کنند. ترامپ همچنین از تعرفهها برای وادارکردن دیگران به تغییر سیاستهای غیراقتصادی مورد مخالفت خود استفاده کرده است.
ترامپ به همان اندازه که آماده اعمال فشار بر دشمنان شناختهشده است، بر متحدان سنتی آمریکا نیز فشار وارد میکند و ماهیت ناپیوسته و متغیر تهدیدهای او، نشاندهنده تمایلش برای گرفتن بیشترین امتیاز ممکن است. او بیثباتی و غیرقابلپیشبینی بودن را ابزاری قدرتمند در چانهزنی میداند و مجموعه دائماً در حال تغییر تهدیدها و خواستههایش با این هدف طراحی شده که دیگران را وادار کند مدام به دنبال راههای جدیدی برای سازگاری با او باشند. تهدید به اعمال تعرفه، هزینه چندانی برای واشنگتن ندارد، اگر طرف مقابل سریع عقبنشینی کند؛ اما اگر مقاومت کند یا بازارها دچار اضطراب شوند، ترامپ میتواند اجرای آن را به تعویق بیندازد. این رویکرد همچنین توجهها را بر شخص ترامپ متمرکز نگه میدارد، به دولت اجازه میدهد هر توافق بعدی را - صرفنظر از جزئیاتش - بهعنوان پیروزی جلوه دهد و فرصتهای آشکاری برای فساد ایجاد میکند که به نفع ترامپ و حلقه نزدیک اوست.
این راهبرد، دستکم روی کاغذ، برخی دستاوردهای کوتاهمدت را به دنبال داشته است. در ماه ژوئیه (تیر)، رهبران اتحادیه اروپا یک توافق تجاری یکطرفه را به این امید پذیرفتند که ترامپ را به ادامه حمایت از اوکراین متقاعد کنند. همچنین ژاپن و کره جنوبی در توافقهایی که به ترتیب در ژوئیه (تیر) و نوامبر (آبان) امضا شد، با تعهد به سرمایهگذاری در اقتصاد آمریکا، توانستند سطح تعرفههای خود را کاهش دهند. کشورهایی مانند استرالیا، جمهوری دموکراتیک کنگو، پاکستان و اوکراین نیز برای تثبیت حمایت آمریکا، با ارائه دسترسی یا مالکیت جزئی بر منابع معدنی حیاتی موجود در قلمرو خود، تلاش کردهاند رضایت واشینگتن را جلب کنند.
راهبرد هژمون غارتگر برای جهانی با چندین قدرت بزرگ رقیب مناسب نیست، زیرا چندقطبی شدن به سایر کشورها امکان میدهد که وابستگی خود به آمریکا را کاهش دهند.
یک هژمونِ غارتگر، جهانی را ترجیح میدهد که در آن به تعبیر مشهور «توسیدید» - مورخ مشهور آتنی - قدرتمندان هر کاری که بتوانند انجام میدهند و ضعیفان هر آنچه را که باید، تحمل میکنند. به همین دلیل، چنین کشوری نسبت به هنجارها، قواعد یا نهادهایی که ممکن است تواناییاش برای بهرهبرداری از دیگران را محدود کنند، بدبین است. جای تعجب نیست که ترامپ استفاده چندانی از سازمان ملل نکرده، از پارهکردن توافقهایی که پیشینیانش امضا کرده بودند - مانند توافق اقلیمی پاریس و توافق هستهای ایران - خوشحال بوده و حتی از برخی توافقهایی که خودش نیز امضا کرده، عقبنشینی کرده است. او ترجیح میدهد مذاکرات تجاری را بهصورت دوجانبه انجام دهد، نه از طریق نهادهایی مانند اتحادیه اروپا یا سازمان تجارت جهانی مبتنی بر قواعد؛ زیرا مذاکره مستقیم با کشورها، اهرم فشار آمریکا را افزایش میدهد.
هیچ بحثی درباره هژمونی غارتگر واشنگتن کامل نیست، مگر اینکه به تمایل ترامپ برای تصاحب سرزمینهای متعلق به دیگر کشورها و دخالت در سیاست داخلی آنها - بر خلاف حقوق بینالملل - اشاره شود. تمایل مکرر او برای الحاق «گرینلند» و تهدید به اعمال تعرفههای تنبیهی علیه کشورهای اروپایی که با این اقدام مخالفت کنند، نمونهای آشکار از این گرایش است. همانطور که سازمان اطلاعات نظامی دانمارک در گزارش تهدید سالانه خود هشدار داد، آمریکا از قدرت اقتصادی - از جمله تهدید به تعرفههای بالا - برای تحمیل اراده خود استفاده میکند و دیگر حتی استفاده از نیروی نظامی - حتی علیه متحدان - را منتفی نمیداند.
اظهارنظرهای ترامپ درباره تبدیل کانادا به ایالت پنجاهویکم یا بازپسگیری منطقه کانال پاناما نیز نشاندهنده میزان مشابهی از طمع و فرصتطلبی ژئوپلیتیک است. تصمیم او برای ربودن رئیسجمهور ونزوئلا - نیکلاس مادورو - اقدامی که الگویی خطرناک برای سایر قدرتهای بزرگ ایجاد میکند، بیتوجهی یک قدرت غارتگر به هنجارهای موجود و آمادگی برای سوءاستفاده از ضعف دیگران را نشان میدهد. این رویکرد حتی به حوزه فرهنگ نیز کشیده شده است؛ بهطوری که در استراتژی امنیت ملی این دولت آمده است که اروپا با «محو تمدنی» مواجه است و سیاست آمریکا باید شامل «پرورش مقاومت در برابر مسیر فعلی اروپا در داخل کشورهای اروپایی» باشد. بهعبارتدیگر، کشورهای اروپایی تحتفشار قرار خواهند گرفت تا دیدگاههای ملیگرایانه افراطی و خصومت با فرهنگها و ادیان غیرسفیدپوست و غیرمسیحی را بپذیرند. برای یک هژمون غارتگر، هیچ موضوعی خارج از حوزه مداخله نیست.
ترامپ همچنین از موقعیت ممتاز بینالمللی آمریکا برای کسب منافع شخصی و خانوادگی خود استفاده میکند. قطر پیشتر یک هواپیما به او هدیه داده است که بازسازی آن صدها میلیون دلار برای مالیاتدهندگان آمریکایی هزینه خواهد داشت و ممکن است پس از ترک ریاستجمهوری به کتابخانه ریاستجمهوری او منتقل شود! شرکت ترامپ، قراردادهای چندمیلیوندلاری برای توسعه هتلها با دولتهایی امضا کرده است که به دنبال جلبتوجه و موافقت دولت او هستند. شخصیتهای تأثیرگذار در امارات متحده عربی و جاهای دیگر، میلیاردها دلار توکن از شرکت رمزارز ترامپ خریداری کردهاند؛ تقریباً همزمان با این که امارات به دسترسی ویژه به تراشههای پیشرفتهای دست یافت که معمولاً مشمول کنترلهای صادراتی سختگیرانه آمریکا هستند. هیچ رئیسجمهوری در تاریخ آمریکا تا این حد نتوانسته بود از ریاستجمهوری خود برای کسب سود شخصی استفاده کند یا اینقدر آشکارا نسبت به تعارضات احتمالی منافع بیتوجه باشد.
ترامپ مانند یک رئیس مافیا یا حاکم یک امپراتوری، انتظار دارد رهبران خارجی که به دنبال جلبتوجه او هستند، در نمایشهای تحقیرآمیز اطاعت و چاپلوسیهای اغراقآمیز شرکت کنند.
ترامپ مانند یک رئیس مافیا یا حاکم یک امپراتوری، انتظار دارد رهبران خارجی که به دنبال جلبتوجه او هستند، در نمایشهای تحقیرآمیز اطاعت و چاپلوسیهای اغراقآمیز - درست مانند اعضای کابینه او - شرکت کنند. چگونه میتوان رفتار شرمآور «مارک روته» - دبیرکل ناتو - را توضیح داد که به ترامپ گفته بود «شایسته تمام تمجیدها» است، بهخاطر اینکه اعضای ناتو بودجه دفاعی خود را افزایش دادند؛ درحالیکه چنین افزایشهایی پیش از انتخاب مجدد ترامپ در جریان بود و تهاجم روسیه به اوکراین حداقل به همان اندازه در ایجاد این تغییر مؤثر بود؟
«روته» تنها نیست: دیگر رهبران جهان - از جمله در اسرائیل، گینه بیسائو، موریتانی و سنگال - بهصورت علنی از اعطای جایزه صلح نوبل به ترامپ حمایت کردهاند و رئیسجمهور سنگال حتی به تمجید بیمورد از مهارتهای ترامپ در گلف پرداخت. برای رقابت با آنها، رئیسجمهور کره جنوبی - «لی جائه میونگ» - طی بازدید اخیر ترامپ از سئول، تاج طلای عظیمی به ترامپ هدیه داد و یک ضیافت رسمی را با سرو غذایی با برچسب «دسر صلح ساز» به پایان رساند. حتی «جیانی اینفانتینو» - رئیس فیفا - هم وارد این جریان شد و جایزه بیمعنایی به نام «صلح فیفا» ایجاد کرد و ترامپ را بهعنوان اولین دریافتکننده آن در مراسمی پرزرقوبرق در دسامبر ۲۰۲۵ (آذر) معرفی کرد.
نمایشهای اطاعت و وفاداری تنها محصول موردنیاز ظاهراً بیپایان ترامپ به توجه و تمجید نیست؛ بلکه این کار برای تقویت پیروی و بازداشتن از حتی کوچکترین اقدام علیه آمریکا به کار میرود. رهبرانی که با ترامپ مخالفت کنند، مورد سرزنش و تهدید قرار گرفته و بهشدت مورد برخورد قرار میگیرند؛ چنانکه رئیسجمهور اوکراین - ولودیمیر زلنسکی - بیش از یکبار آن را تجربه کرده است. رهبرانی که بیشرمانه از ترامپ تمجید کنند، حداقل موقتاً با برخورد نرمتری مواجه میشوند. بهعنوانمثال، در اکتبر ۲۰۲۵ (مهر) وزارت خزانهداری آمریکا خط اعتباری تبادل ارز ۲۰ میلیارددلاری برای تقویت «پزو» - واحد پول آرژانتین - را گشود؛ حتی باوجوداینکه آرژانتین شریک تجاری مهمی برای آمریکا نیست و در حال جایگزینی صادرات سویا آمریکا به چین بود (پیش از شروع جنگ تجاری ترامپ، میلیاردها دلار ارزش داشت)؛ اما رئیسجمهور آرژانتین - «خاویِر میلی» - رهبر همفکر و کسی که آشکارا ترامپ را بهعنوان الگوی خود ستایش میکند، به جای فهرستی از مطالبات، کمک دریافت کرد. حتی قاچاقچیان مواد مخدر محکوم شده، از جمله رئیسجمهور سابق هندوراس - «خوآن اورلاندو هرناندز» - میتوانند در صورت همراستایی با برنامه ترامپ، از عفو ریاستجمهوری بهرهمند شوند.
تلاش برای جلبتوجه ترامپ از طریق چاپلوسی شبیه به یک مسابقه تسلیحاتی است، زیرا رهبران خارجی رقابت میکنند تا ببینند چه کسی میتواند بیشترین تمجید را در کمترین زمان ارائه دهد. ترامپ همچنین سریعاً به رهبرانی که از سناریو خارج میشوند، واکنش نشان میدهد. نخستوزیر هند - «نارندرا مودی» - این تجربه را زمانی کسب کرد که چند هفته پس از رد ادعای ترامپ درباره توقف درگیریهای مرزی میان هند و پاکستان، هند با تعرفه ۲۵ درصدی مواجه شد (که بعدها به ۵۰ درصد افزایش یافت تا هند را بهخاطر خرید نفت روسیه مجازات کند). پس از آنکه دولت استانی «انتاریو» در کانادا تبلیغ تلویزیونیای پخش کرد که سیاست تعرفهای ترامپ را نقد میکرد، ترامپ بلافاصله تعرفه کانادا را ده درصد دیگر افزایش داد. نخستوزیر کانادا - «مارک کارنی» - بلافاصله عذرخواهی کرد و آن تبلیغ فوراً از آنتن حذف شد. برای اجتناب از چنین تحقیرهایی، بسیاری از رهبران تصمیم گرفتهاند پیشاپیش و حداقل فعلاً زانو بزنند.
دیگر کافیست
ترامپ و حامیانش این نمایشهای اطاعت را نشانهای از این میدانند که سختگیری، باعث میشود ایالات متحده منافع ملموس و قابلتوجهی کسب کند. همانطور که «آنا کلی» - سخنگوی کاخ سفید - در ماه اوت (مرداد) بیان کرد: «نتایج، خود گویای همه چیز است؛ توافقهای تجاری رئیسجمهور شرایط را برای کشاورزان و کارگران ما هموار میکند، سرمایهگذاریهای تریلیون دلاری به کشور ما سرازیر میشود و جنگهایی که دههها ادامه داشتهاند، به پایان میرسند. رهبران خارجی مشتاق هستند رابطهای مثبت با رئیسجمهور ترامپ داشته باشند و در اقتصاد پررونق آمریکا شرکت کنند.»
به نظر میرسد ترامپ باور دارد که میتواند برای همیشه از دیگر کشورها سوءاستفاده کند و این کار آمریکا را حتی قویتر و اهرم فشار آن را بیشتر خواهد کرد؛ اما او اشتباه میکند. هژمون غارتگر، بذر نابودی خود را در خود دارد.
به نظر میرسد دولت ترامپ باور دارد که میتواند برای همیشه از دیگر کشورها سوءاستفاده کند و این کار، ایالات متحده را حتی قویتر و اهرم فشار آن را بیشتر خواهد کرد. اما آنها اشتباه میکنند؛ هژمونی غارتگر، بذر نابودی خود را در خود دارد. اولین مشکل این است که منافع تبلیغشده توسط دولت اغراقآمیز بوده است. اکثر جنگهایی که ترامپ ادعا میکند پایان یافتهاند، هنوز ادامه دارند. سرمایهگذاری خارجی جدید در آمریکا بههیچوجه به سطح هزاران میلیارد دلار نرسیده و احتمالاً هرگز به طور کامل تحقق نخواهد یافت. اقتصاد آمریکا - به جز مراکز دادهای که تحتتأثیر هجوم هوش مصنوعی هستند - در حال رونق نیست و بخشی از این وضعیت، ناشی از سیاستهای اقتصادی ترامپ است. خانواده و متحدان سیاسی ترامپ ممکن است از سیاستهای غارتگر او بهرهمند شوند، اما برای بیشتر کشور چنین نیست.
مشکل دیگر این است که اقتصاد چین، اکنون از جنبههای مختلف با اقتصاد آمریکا رقابت میکند. تولید ناخالص داخلی چین از نظر اسمی کوچکتر است، اما از لحاظ برابری قدرت خرید بزرگتر است، نرخ رشد بالاتری دارد و اکنون تقریباً بهاندازه آمریکا واردات دارد. سهم چین از صادرات جهانی کالا از کمتر از یک درصد در سال ۱۹۵۰ به حدود ۱۵ درصد افزایش یافته است، درحالیکه سهم آمریکا از ۱۶ درصد در سال ۱۹۵۰ به تنها ۸ درصد کاهش یافته است. چین کنترل بازار عناصر نادر تصفیهشده را در دست دارد؛ عناصری که بسیاری از کشورها - از جمله آمریکا - به آن وابستهاند؛ این کشور بهسرعت در حال تبدیلشدن به بازیگری پیشرو در بسیاری از حوزههای علمی است و بسیاری از بازیگران دیگر - از جمله کشاورزان آمریکایی - خواهان دسترسی به بازارهای آن هستند. همانطور که تصمیمات اخیر ترامپ برای تعلیق جنگ تجاری با چین و به تعویقانداختن برنامه تحریم وزارت امنیت دولتی چین بهخاطر عملیات سایبری علیه مقامات آمریکایی نشان داده، او نمیتواند سایر قدرتهای بزرگ را همانطور که به کشورهای ضعیفتر زور گفته، تحتفشار قرار دهد.
علاوه بر این، اگرچه سایر کشورها هنوز به دنبال دسترسی به اقتصاد آمریکا و مصرفکنندگان ثروتمند آن هستند، آمریکا دیگر تنها بازیگر اصلی نیست. کمی پس از آنکه ترامپ نرخ تعرفه کالاهای هندی را در اوت ۲۰۲۵(مرداد) به ۵۰ درصد افزایش داد، «مودی» به پکن سفر کرد تا در نشست رهبران چین و روسیه با «شی جینپینگ» و «ولادیمیر پوتین» شرکت کند. در دسامبر (آذر)، پوتین با سفر به هند با مودی در دهلینو دیدار کرد. دو رهبر در این دیدار هدف ۱۰۰ میلیارد دلار تجارت دوجانبه تا سال ۲۰۳۰ را تعیین کردند. هند رسماً با مسکو همسو نبود، اما مودی به آمریکا یادآوری کرد که دهلی، گزینههای دیگری نیز دارد.
ازآنجاکه تنظیم زنجیرههای تأمین و ترتیبات تجاری هزینهبر و زمانبر است و عادات همکاری و وابستگی یکشبه از بین نمیرود، برخی کشورها در کوتاهمدت ترجیح دادهاند ترامپ را راضی نگه دارند. ژاپن و کره جنوبی ترامپ را متقاعد کردند که تعرفهها را کاهش دهد. اما چگونه؟ با توافق برای سرمایهگذاری میلیاردها دلار در اقتصاد آمریکا که قرار است طی سالهای طولانی انجام شود و ممکن است هرگز به طور کامل محقق نشود. در همین زمان، مقامات چین، ژاپن و کره جنوبی برای اولینبار طی پنج سال، مذاکرات تجاری خود را در مارس ۲۰۲۵(اسفند ۱۴۰۳) برگزار کردند و سه کشور در حال بررسی یک تبادل ارزی سهجانبه هستند که هدف آن «تقویت شبکه مالی منطقه و تعمیق همکاری اقتصادی در بحبوحه جنگ تجاری ترامپ» عنوان شده است. طی یک سال گذشته، ویتنام روابط نظامی خود با روسیه را گسترش داده و تلاشهای پیشین برای نزدیکتر شدن به آمریکا را معکوس کرده است. طبق گفته یکی از تحلیلگران در نیویورکتایمز «ناپایداری سیاستهای ترامپ باعث شده ویتنام نسبت به تعامل با آمریکا بسیار بدبین باشد. موضوع فقط تجارت نیست، بلکه دشواری در فهم ذهن و اقدامات او نیز هست.» ناپایداری مشهور ترامپ یک عیب واضح دارد: دیگران را به جستوجوی شریکان قابلاعتمادتر تشویق میکند.
سایر کشورها نیز در تلاشاند وابستگی خود به آمریکا را کاهش دهند. «کارنی» نخستوزیر کانادا بارها هشدار داده است که دوران همکاری فزاینده با آمریکا به پایان رسیده است. اتحادیه اروپا نیز قراردادهای جدیدی با اندونزی، مکزیک و بلوک تجاری آمریکای جنوبی (مرکسور) امضا کرده و تا اواخر ژانویه (دی) نزدیک به نهایی کردن توافق تجاری جدید با هند بود. اگر واشنگتن همچنان بخواهد از وابستگی دیگر کشورها سوءاستفاده کند، چنین تلاشهایی تنها روند کاهش وابستگی را تسریع خواهد کرد.
همین حالا بخر، هرگز پرداخت نکن!
متحدان آمریکا در گذشته تا حدی زورگوییهای واشنگتن را تحمل میکردند؛ زیرا بهشدت به حمایت نظامی آمریکا وابسته بودند. اما چنین تحملی حدومرز دارد. سطح بهرهبرداری و سلطهگری که ترامپ در دوره اول خود اعمال کرد، محدود بود و متحدان آمریکایی امیدوار بودند که ریاستجمهوری او صرفاً یک دوره گذرا و استثنایی باشد که تکرار نخواهد شد. این امید اکنون بهویژه در اروپا کاملاً از بین رفته است. بهعنوانمثال، استراتژی امنیت ملی دولت او آشکارا رویکردی خصمانه نسبت به بسیاری از دولتها و نهادهای اروپایی دارد. این در کنار تهدیدهای تجدیدشده ترامپ برای تصاحب گرینلند، شک و تردیدهای بیشتری درباره دوام طولانیمدت ناتو ایجاد کرده و نشان داده است که تلاش رهبران اروپایی برای جلب نظر ترامپ از طریق سازش، بینتیجه بوده است.
علاوه بر این، تهدید به کاهش حمایت نظامی آمریکا اگر هرگز اجرا نشود، مؤثر نخواهد بود و اجرای آن بدون ازبینبردن کامل اهرم فشار آمریکا امکانپذیر نیست. اگر ترامپ همچنان تهدید به کنارهگیری کند، اما هیچگاه عمل نکند، بلوف او آشکار شده و قدرت تهدیدش از بین میرود. ازسویدیگر، اگر آمریکا تعهدات نظامی خود را واقعاً کنار بگذارد، اهرم فشاری که زمانی بر متحدان سابق خود داشت نیز از بین خواهد رفت. بههرحال، استفاده از وعده حمایت آمریکا برای دریافت مجموعهای بیپایان از امتیازات، یک راهبرد پایدار نیست.
زورگویی نیز راهحل نیست. هیچکس از مجبورشدن به انجام اعمال تحقیرآمیز برای الزام به اطاعت لذت نمیبرد. رهبرانی که دیدگاه ترامپ را قبول دارند، ممکن است از فرصت تمجید عمومی از او استقبال کنند، اما دیگران قطعاً این تجربه را ناخوشایند میدانند. ما هرگز نخواهیم دانست رهبران خارجی که مجبور به کرنش در مقابل ترامپ شدند، هنگام بیان تعریفهای اغراقآمیز چه فکری میکردند، اما برخی از آنها قطعاً از این تجربه ناراحت شده و امیدوار بودهاند که در آینده فرصتی برای جبران این تحقیر داشته باشند.
رهبران کشورهایی که تهدیدهای ترامپ را نادیده گرفتهاند، محبوبیتشان در داخل کشور خود افزایش یافته است.
رهبران خارجی همچنین باید واکنش داخلی کشورشان را در نظر بگیرند و غرور ملی میتواند نیرویی قدرتمند باشد. شایانذکر است که پیروزی انتخاباتی «کارنی» در آوریل ۲۰۲۵ (فروردین ۱۴۰۴) تا حد زیادی مرهون کمپین ضدترامپ او و برداشت رأیدهندگان از رقیب محافظهکارش بهعنوان «ترامپ کانادا» بود. دیگر سران کشورها، مانند رئیسجمهور برزیل - «لوئیس دا سیلوا» - وقتی تهدیدهای ترامپ را نادیده گرفتند، محبوبیتشان افزایش یافته است. با افزایش تحقیر و خشم، ممکن است سایر رهبران جهان دریابند که مقابله با ترامپ میتواند آنها را در نظر مردم کشورشان محبوبتر کند.
هژمونی غارتگر ناکارآمد است. این رویکرد از تکیه بر قوانین و هنجارهای چندجانبه اجتناب میکند و در عوض سعی دارد با سایر کشورها بهصورت دوجانبه تعامل داشته باشد. اما در دنیایی با نزدیک به ۲۰۰ کشور، اتکا به مذاکرات دوجانبه زمانبر است و مطمئناً منجر به توافقهایی شتابزده و ضعیف طراحیشده خواهد شد. علاوه بر این، تحمیل قراردادهای یکطرفه بر دهها کشور دیگر باعث فرار از تعهد میشود؛ زیرا آنها میدانند که رصدکردن پیروی از توافقات و اجرای همه قراردادهای منعقدشده برای هژمون دشوار خواهد بود. به نظر میرسد دولت ترامپ دیر متوجه شده است که چین هرگز تمام صادراتی را که در توافق تجاری مرحله اول در سال ۲۰۲۰ - دوره اول ریاستجمهوری ترامپ - متعهد به خرید آن شده بود، خریداری نکرده و در اکتبر (مهر) تحقیقاتی در این زمینه آغاز کرده است. وقتی کار رصد تعهدات در تمام توافقات دوجانبه واشنگتن را ضرب در تعداد آنها کنید، بهراحتی میتوان دید که سایر کشورها میتوانند اکنون وعده امتیاز بدهند، اما بعداً از آن سر باز زنند.
در نهایت، کنارگذاشتن نهادها، کماهمیت جلوهدادن ارزشهای مشترک و زورگویی به کشورهای ضعیفتر، راه را برای رقبای آمریکا هموار میکند تا قوانین جهانی را به نفع منافع خود بازنویسی کنند. چین تحت رهبری «شی جینپینگ» بارها تلاش کرده خود را بهعنوان یک قدرت جهانی مسئول و بدون خودخواهی نشان دهد که به دنبال تقویت نهادهای جهانی به نفع بشریت است. دیپلماسی مقابلهای و تهاجمی «گرگ جنگجو» که چند سال پیش مقامات چینی مرتباً دیگر دولتها را توهین و تحقیر میکردند - با استثنائاتی نادر - دیگر جای خود را به دیپلماسی فعال، مؤثر و پرانرژی در مجامع بینالمللی داده است.
اظهارات عمومی چین آشکارا خودمحورانه است، اما برخی کشورها این رفتار را بهعنوان جایگزینی جذاب برای آمریکا - که هر چه بیشتر در حال رفتاری درنده است - میبینند. در یک نظرسنجی از ۲۴ کشور عمده که توسط مرکز پژوهشهای پیو، در جولای (تیر) گذشته منتشر شد، اکثریت در هشت کشور نظر خوشایندتری نسبت به آمریکا داشتند تا چین؛ درحالیکه پاسخدهندگان از هفت کشور، چین را مثبتتر ارزیابی کردند. دو قدرت در نه کشور باقیمانده تقریباً یکسان ارزیابی شدند. اما روندها به نفع پکن است. همانطور که گزارش اشاره میکند: «دیدگاهها نسبت به آمریکا منفیتر و نسبت به چین مثبتتر شده و دلیل آن هم روشن است.»
نتیجه نهایی این است که رفتار بهعنوان یک هژمون درندهخو و غارتگر شبکههای قدرت و نفوذی را که ایالات متحده سالها بر آنها تکیه داشت را تضعیف خواهد کرد. برخی کشورها تلاش خواهند کرد وابستگی خود به واشنگتن را کاهش دهند، برخی دیگر ترتیبات جدیدی با رقبای آمریکا خواهند ساخت و دنبال فرصتی خواهند بود تا در مقابل رفتار خودخواهانه آمریکا تلافی کنند. شاید امروز یا فردا نباشد، اما واکنش ممکن است با سرعتی شگفتانگیز رخ دهد. سیاست مداوم هژمونی درنده میتواند نفوذ جهانی آمریکا را بهتدریج و سپس ناگهان کاهش دهد.
یک استراتژی بازنده
قدرت سخت، هنوز ارزش اصلی در سیاست جهانی است، اما اهدافی که برای آن استفاده میشود و نحوه بهکارگیری آن تعیین میکند که آیا در پیشبرد منافع یک کشور مؤثر است یا خیر. آمریکا با برخورداری از جغرافیای مساعد، اقتصادی بزرگ و پیشرفته، قدرت نظامی بیرقیب و کنترل بر ارز ذخیره جهانی و گلوگاههای مالی حیاتی، توانسته است طی ۷۵ سال گذشته شبکهای خارقالعاده از ارتباطات و وابستگیها ایجاد کند و اهرم قابلتوجهی بر بسیاری از کشورها به دست آورد. ازآنجاکه بهرهبرداری بیش از حد آشکار از این اهرم میتوانست آن را تضعیف کند، سیاست خارجی آمریکا زمانی موفقترین بود که رهبران آمریکایی با احتیاط از قدرت در اختیارشان استفاده میکردند. آنها با کشورهای همفکر همکاری میکردند تا توافقهای سودمند متقابل ایجاد کنند و میدانستند که دیگران تمایل بیشتری به همکاری با آمریکا خواهند داشت؛ البته اگر از طمع آن نترسند. هیچکس تردید نداشت که واشنگتن مشت آهنین دارد، اما آن را در یک دستکش مخملی پنهان میکرد، با احترام با کشورهای ضعیفتر رفتار میکرد و تلاش نمیکرد از دیگران هر مزیت ممکن را بیرون بکشد. ایالات متحده توانست کشورهایی که بیشترین اهمیت را داشتند، قانع کند که همسوشدن با سیاست خارجی آمریکا بهتر از همکاری با رقبای اصلی آن است.
هژمون غارتگر این مزایا را در پی منافع کوتاهمدت هدر میدهد و پیامدهای منفی بلندمدت را نادیده میگیرد. البته آمریکا با یک ائتلاف بزرگ مخالف روبهرو نخواهد شد و استقلال خود را از دست نخواهد داد؛ چرا که بسیار قدرتمند و در موقعیت مناسبی قرار دارد تا چنین سرنوشتی داشته باشد. بااینحال، نسبت به آنچه بیشتر آمریکاییهای زنده تاکنون تجربه کردهاند، فقیرتر، ناامنتر و کمتر تأثیرگذار خواهد شد. رهبران آینده آمریکا از موقعیتی ضعیفتر عمل خواهند کرد و با دشواری برای بازسازی اعتبار واشنگتن بهعنوان یک شریک خودخواه اما منصف روبهرو خواهند شد. هژمون غارتگر یک استراتژی بازنده است و هر چه زودتر دولت ترامپ آن را کنار بگذارد، بهتر است.
https://www.foreignaffairs.com/united-states/predatory-hegemon-walt
[1] . Stephen M. Walt
/ انتهای پیام/