گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ اگر بنا باشد سخن از استعمار گفته شود، اما به مسئله استعمار ذهن و آگاهی پرداخته نشود، قطعاً با طرح بحث ناقص و بعضاً گمراهکنندهای روبرو خواهیم بود. عقلانیت استعماری در طول تاریخ، تلاش زیادی را معطوف بهینه ساختن فرایند استعمار خود کرده تا بتواند با هزینه و دردسرهای کمتر، دیگر جوامع را مورد بهرهکشی و چپاول قرار دهد. از همین رو، میتوان استعمار ذهن و آگاهی را نسخهای پیچیدهتر و بهینهتر از استعمارهای دیگر دانست که خود نیز در روند زمان، مرتب بهینهتر شده است. به تعبیر پژوهشگران حوزه مطالعات استعمار، بهترین زندان، آن زندانی است که در آن زندانی میلهها را نبیند. اما طراحی این زندان چگونه ممکن میشود؟
تسخیر هویتی، نفی اجتماعی
پیش از ورود به مباحث غامض و بعضاً پیچیده استعمار ذهن، برای توضیح این پدیده باید از یک نقل کاملاً ساده و عرفی بهره بگیریم. نقل است که شبی فردی در خواب، شیطان را ملاقات کرد. وی دید که طنابها و زنجیرهای بزرگ و کوچکی بر گرده شیطان وجود دارد. از او سؤال کرد که حکمت این طنابها و زنجیرها چیست؟ شیطان در پاسخ گفت که هر طناب و زنجیر برای یک فرد است. هرچه قوت ایمانی فرد بیشتر باشد، من ناچار به استفاده از طنابها و زنجیرهای بزرگتر برای مهار وی هستم و این بزرگترین طنابی که میبینی، برای فلان عارف و عالم شهر است که چندین بار آن را بر گردن وی افکندهام، اما موفق شده تا آن را پاره کند. این شخص که خود از اهل علم بوده، میپرسد که پس کدام طناب برای مهار من است؟ شیطان در پاسخ به او میگوید که تو نیازی به طناب نداری، بلکه خودت بدون مهار به دنبال من میآیی. این ضربالمثل ساده، کُنه مسئله استعمار ذهن را به ما نشان میدهد. استعمار فرانو یا استعمار ذهن و آگاهی یعنی آن نقطهای که جوامع برای رفتن به سمت غرب و حراست از منافع وی، نیازی به لشکرکشی و اعمال زور ندارند، بلکه خود به نحو طبیعی مبادرت به چنین امری میکنند.
اما سازوکار چنین مسئلهای به چه صورت است؟ در پاسخ لازم است نگاهی به ساختار جامعه بیندازیم. هویت فکری مردمان یک جامعه به معنای باورها، عقاید و ایمان آنان در حکم نرمافزار یک جامعه بوده و به دنبال خود همبستگی اجتماعی را رقم میزند. اگر جامعهای به لحاظ ذهنی از استقلال و قوه تحلیل جدی و مشترک برخوردار باشند، میتوانند به درجه بالایی از همبستگی رسیده و همین امر نیز زمینه را برای بروز کنشهای هماهنگ ایجاد میکند. چنین جامعهای در مواجهه با عناصر خارجی، یکپارچه بوده و قدرت جبههسازی و مبارزه را دارد؛ لذا برای شکستن مقاومت ملتها، استعمار باید این یکپارچگی و هویت را مخدوش سازد. برای این منظور، استعمار از سازوکارهای مختلفی بهره میگیرد. این سازوکارها شامل تجزیه جغرافیا، تغییر زبان، خط و... میشود، اما در اینها محدود نمانده و به نظام آگاهی و تاریخمندی نیز مرتبط میشود؛ چیزی که امروزه در قالب استعمار فرانو یا استعمار ذهن از آن یاد میشود. شرقشناسی، جامعهشناسی توسعه و استعمار اطلاعات، سه دوره و تطور از روشها و مکانیسمهای استعمار ذهن هستند که در ادامه به توضیح آنها خواهیم پرداخت.
از شرقشناسی تا جامعهشناسی توسعه
در باب شرقشناسی سه مقولهای که باید بدان متذکر شد، نخست تعریف و سپس دورههای مختلف آن و نهایتاً پیامدهای شرقشناسی است:
۱. تعریف شرقشناسی
شرقشناسی (Orientalism) به معنای ساده، مجموعهای از دانشها، پژوهشها و گفتمانهایی است که تمدنها و فرهنگهای «شرق» (عمدتاً خاورمیانه، شمال آفریقا و آسیا) را از منظر و چارچوب فکری «غرب» مورد مطالعه قرار میدهد. بااینحال، در معنای انتقادی که توسط اندیشمندانی چون «ادوارد سعید» مطرح شد، شرقشناسی صرفاً یک رشته آکادمیک نیست، بلکه «یک شیوه غربی برای حکمرانی، بازسازی و اعمال اقتدار بر شرق» است. این گفتمان با تولید و تثبیت تصویری قالبی، سحرآمیز، غیرعقلانی، زنانه و در نهایت «دیگریِ» فروتر از شرق، بستری فکری را مهیا میکند تا مداخله، تسلط و استعمار غربی نهتنها قابلتوجیه، بلکه حتی یک «وظیفه مدنی» (رسالت متمدن کردن) به نظر آید. هدف غایی آن، آگاهیبخشی استعماری است که در آن سوژه شرقی خود را از منظر استعمارگر تعریف میکند.
استعمار فرانو یا استعمار ذهن و آگاهی یعنی آن نقطهای که جوامع برای رفتن به سمت غرب و حراست از منافع وی، نیازی به لشکرکشی و اعمال زور ندارند، بلکه خود به نحو طبیعی مبادرت به چنین امری میکنند.
۲. تطور و دورههای شرقشناسی
گفتمان شرقشناسی را میتوان در سه دوره یا تطور اصلی مورد بررسی قرار داد که هر یک با روشهای خاصی به نهادینهکردن استعمار ذهن کمک کردهاند:
الف) دوره کلاسیک یا شرقشناسی تاریخی (قرن ۱۸ تا میانه قرن ۱۹)
این دوره با جمعآوری دادهها، ترجمه متون و مطالعه زبانهای باستانی شرق مشخص میشود. هدف اصلی در این مقطع ایجاد بایگانی از دانش شرقی بود. شرقشناسان در این مرحله، با تفکیک تاریخ شرقی از تاریخ جهانی و محدودکردن آن به گذشتهای پرشکوه اما منقضی شده، عملاً موجودیت معاصر شرق را بیاهمیت جلوه دادند. این امر در پیوند با تفکر هگلی و نظریه «پایان تاریخ شرق»، زمینه را برای این باور آماده ساخت که شرق تنها از طریق پیوند با غرب متجدد میتواند دوباره به تاریخ و پیشرفت بازگردد.
ب) دوره امپریالیستی یا شرقشناسی ساختاری (میانه قرن ۱۹ تا میانه قرن ۲۰)
این مرحله مقارن با اوجگیری استعمار مستقیم سیاسی و اقتصادی است و شرقشناسی از حالت صرفاً آکادمیک، به ابزاری عملی برای حکومت تبدیل میشود. در این دوران، شرقشناسی وارد ساختار دیوانسالاریهای استعماری (مانند هند بریتانیا و الجزایر فرانسه) شد و بهمنظور «مدیریت بومیان» به تولید دانش کاربردی پرداخت. این دانش بر مبنای طبقهبندیهای نژادی، مذهبی و قبیلهای، جامعه شرقی را تکهتکه میکرد تا از تشکیل مقاومت یکپارچه جلوگیری شود. در مقدمه به مسئلهای تحت عنوان سازوکار «تجزیه جغرافیایی» و «نفی اجتماعی» در سطح هویت جمعی اشاره کردیم. این گفتمان مستقیماً در تدوین سیاستهای تفرقهانداز و ایجاد نظامهای حکومتی «تفرقه بینداز و حکومت کن» به کار رفت.
ج) دوره پسااستعماری یا شرقشناسی نوین: ظهور جامعهشناسی توسعه (پس از جنگ جهانی دوم)
پس از فروپاشی امپراتوریهای رسمی استعمارگرایان و فرسایش توان استعماری آنان ناشی از جنگهای جهانی دوم، شاهد آغاز استقلالهای سیاسی هستیم. در این مقطع، استعمار به مرحله پیچیدهتری از «نظارت و مدیریت از راه دور» وارد شد. شرقشناسی کلاسیک، جای خود را به رشتههایی چون جامعهشناسی توسعه (Development Sociology) و نظریههای نوسازی (Modernization Theories) داد. این رویکرد جدید، استدلال میکرد که «عقبماندگی» کشورهای جهان سوم، نه ناشی از استعمار، بلکه نتیجه نقصهای «درونی» (فرهنگی، ساختاری، و سنتی) در خودِ این جوامع است. در نتیجه، تنها راه خروج از «عقبماندگی»، تقلید بیچون و چرا از مسیر توسعه غربی و پذیرش سیاستها، مدلها، و نهادهای غربی مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول معرفی شد. اینجاست که استعمار ذهن به اوج خود میرسد؛ زیرا جوامع مستعمره نهتنها به لحاظ اقتصادی، بلکه به لحاظ فکری نیز نیاز به سلطه بیرونی را درونیسازی میکنند و برای حل مشکلات خود، داوطلبانه به سمت همان قدرتهای پیشین میروند که در پی چپاول منافع آنها هستند. به تعبیر «آندره گوندر فرانک» - جامعهشناس آلمانی - جامعهشناسی، توسعه دانشی با ماهیت استعماری بود. هرچند بحث تفصیلی از این مسئله دارای اهمیت است، اما اگر به همین مقدار از توضیح جامعهشناسی توسعه بخواهیم اکتفا کنیم و درک بیشتر را ارجاع دهیم، مطالعات دکتر «مرتضی فرهادی» در این زمینه بسیار کارگشا بوده است. کتابهایی نظیر «واره»، «صنعت بر فراز سنت» و... همگی بهخوبی نشان میدهند که اولاً جامعهشناسی توسعه، چگونه فرهنگ درونی را مضمحل میکرد و از طرف دیگر، روایت بدیلی را نیز به تصویر میکشد که چگونه توسعه میتواند و از اساس لازم است تا بر فراز سنت بومی محقق شود.
۳. پیامدهای دانش شرقشناسی
امروزه حتی در محافل علمی داخلی، برای سنتهای دانشی قدرتمندی نظیر فقه و فلسفه، کارکردی در حل مسائل اکنونِ جامعه متصور نیستیم. سنت فقهی که قرنها نظم اجتماعی و حقوقی جوامع اسلامی را سامان میداد، در خوانش شرقشناسانه به مجموعهای از احکام منجمد و ناکارآمد تقلیل یافته که باید به نفع حقوق مدرن غربی کنار رود.
نخستین و شاید ویرانگرترین پیامد این رویکرد، «انکار و به حاشیه راندن سنتهای دانشی بومی» و تهی کردن جامعه از عقبه فکری خویش است. شرقشناسی با ترسیم خطی از تاریخ علم که تنها از یونان باستان به اروپای مدرن امتداد مییابد، سنتهای عظیم عقلی و نقلی ما را از «منبع معرفت» به «موضوع مطالعه تاریخی» تقلیل داده است. تحتتأثیر این نگاه، امروزه حتی در محافل علمی داخلی، برای سنتهای دانشی قدرتمندی نظیر فقه و فلسفه، کارکردی در حل مسائل اکنونِ جامعه متصور نیستیم. سنت فقهی که قرنها نظم اجتماعی و حقوقی جوامع اسلامی را سامان میداد، در خوانش شرقشناسانه به مجموعهای از احکام منجمد و ناکارآمد تقلیل یافته که باید به نفع حقوق مدرن غربی کنار رود. این خودباختگی باعث شده است تا ما به جای بازخوانی و بهروزرسانی ابزارهای دانشی خود، آنها را به کل نادیده بگیریم و دچار نوعی «امتناع تفکر» شویم.
این انکار در حوزه فلسفه و حکمت، ابعاد تلختری به خود میگیرد. تاریخنگاری فلسفه که عمدتاً محصول نگاه شرقشناسان است، جایگاه شخصیتهای برجستهای همچون ابن سینا را در بهترین حالت به «شارح و امانتدار فلسفه ارسطو» تقلیل میدهد؛ گویی تمام کارکرد فلسفه اسلامی، حفظ میراث یونان برای تحویل آن به اروپای رنسانس بوده است. در این روایت ناقص، قلههای رفیع حکمت اسلامی نظیر شیخ اشراق و ملاصدرا که نظامات فلسفی بدیعی را فراتر از یونان پایهگذاری کردند، یا به کلی سانسور میشوند یا ذیل عنوان مبهم «عرفان» و نه «فلسفه و استدلال» طبقهبندی میگردند. نتیجه چنین وضعیتی آن است که جامعه علمی ما خود را فاقد ریشه عقلی مستقلی پنداشته و تداوم حیات فکری خود را تنها در ترجمه متون غربی جستجو میکند.
سومین و نهاییترین پیامد این امر، استیلای «رژیم صدق» وارداتی است. شرقشناسی موفق شده معیارهای «حقیقت» و «علمیت» را در انحصار جغرافیای غرب تعریف کند. این هژمونی معرفتی فضایی را رقم زده که در آن هر گزارهای که ممهور به مهر دانشگاهها و ژورنالهای غربی باشد، بدیهی، علمی و صادق پنداشته میشود. در مقابل، هر سخنی که از درون سنت بومی یا توسط اندیشمندان مستقل بیان شود، اگر با آن استانداردها همخوانی نداشته باشد، «غیرعلمی»، «ایدئولوژیک» یا «نادرست» قلمداد میگردد. این وضعیت، نوعی استبداد پنهان علمی را شکل میدهد که در آن، ذهن شرقی حتی برای فهمیدن اینکه «چه چیزی درست است»، نیازمند تأییدیه نظامهای آکادمیک غربی است؛ این همان تحقق نهایی استعمار ذهن است که در آن سوژه، بدون نیاز به زنجیر، خود را با حقیقتِ ساخته شده توسط دیگری تنظیم میکند.
عصر اطلاعات و تغییر در اتوپیای جوامع
امروزه مسئله استعمار ذهن ابعاد کاملاً جدیدتر و جذابتری را نیز به خود گرفته است. شبکههای اجتماعی، بیگ دیتا و نظایر آن، توان مضاعف و متفاوتی را برای استعمار ذهن رقم زده است. اگر در قرون گذشته، «طلا»، «ادویه» و سپس «نفت» بهعنوان ماده خام حیاتی توسط استعمارگران از جنوب جهان استخراج میشد، در عصر حاضر، «داده» به کالایی استراتژیک تبدیل شده است. در پارادایم «استعمار داده» (Data Colonialism)انسانها دیگر تنها نیروی کار یا مصرفکننده کالا نیستند، بلکه خودِ زیستِ روزمره آنها، عواطف، انتخابها و تعاملاتشان بهعنوان مواد اولیهای استخراج میشود که پس از پردازش توسط غولهای فناوری، مجدداً در قالب «الگوهای رفتاری» و «نیازهای کاذب» به خود آنان فروخته میشود. این فرایند چرخه استعمار را کامل میکند؛ چرا که مستعمره (کاربر) با رضایت کامل و بدون احساس اجبار، در حال تولید ثروت برای اربابان جدید دیجیتال است.
استعمار اطلاعات با دستکاری در «نظام آرزومندی» ملتها، آنها را به سربازان داوطلبِ جبهه غرب تبدیل میکند که برای شباهت به تصویرِ ارباب، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند.
اما خطرناکتر از جنبه اقتصادی، تغییر بنیادین در «اتوپیا» یا آرمانشهر جوامع است. در دوران جامعهشناسی توسعه، غرب تلاش میکرد تا اتوپیای خود را در قالب «پیشرفت صنعتی»، «بوروکراسی مدرن» و «دولت - ملتسازی» به جوامع شرقی القاء کند. اما در عصر اطلاعات، ماهیت این اتوپیا از «ساختار» به «سبک زندگی» تغییر یافته است. پلتفرمهای اجتماعی با بمباران تصویری مداوم، تصویری روتوش شده، هیجانانگیز و سراسر لذت از زندگی غربی را بهعنوان تنها شکلِ زیستنِ معنادار نمایش میدهند. در این فرایند، «زندگی بومی» نه لزوماً بهعنوان «توسعهنیافته»، بلکه بهعنوان زندگی «ملالآور»، «زشت» و «فاقد کیفیت» بازنمایی میشود. این تغییر ذائقه، باعث میشود که شهروندِ جهانِ سوم، حتی اگر در کشور خود به توسعه صنعتی هم دست یابد، همچنان احساس حقارت کند؛ چرا که اتوپیای او دیگر «رفاه عمومی» نیست، بلکه دستیابی به آن «تصویر» خاص از فردیت و مصرف است که در اینستاگرام و هالیوود دیده است. اینجاست که مکانیسم «حکمرانی الگوریتمی» وارد عمل میشود. الگوریتمها با ایجاد «اتاقهای پژواک» و فیلترکردن واقعیت، کاربر را در حبابی از اطلاعات قرار میدهند که تنها پیشفرضهای استعماری را تأیید میکند. این سیستم هوشمند، قدرت تخیلِ جایگزین را از انسان شرقی میگیرد.
وقتی تمام ورودیهای ذهنی یک فرد توسط الگوریتمهایی مدیریت شود که مبنای آنها ارزشهای لیبرال سرمایهداری است، فرد بهتدریج توانایی تصور جهانی خارج از این چارچوب را از دست میدهد. این همان تحقق کامل تمثیل «زندان نامرئی» است که در ابتدای این نگاشته بدان اشاره شد؛ وضعیتی که در آن، فرد نهتنها میلهها را نمیبیند، بلکه عاشق زندانبان خود شده و هرگونه تلاش برای رهایی از این «استعمار پلتفرمی» را بهمثابه محرومیت از آزادی تلقی میکند. در نهایت، استعمار اطلاعات با دستکاری در «نظام آرزومندی» ملتها، آنها را به سربازان داوطلبِ جبهه غرب تبدیل میکند که برای شباهت به تصویرِ ارباب، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند.
استعمار ذهن؛ پروژه یا پروسه؟
پرسشی پایانی که در این مجال به آن میپردازیم، آن است که آیا استعمار ذهن یک پروژه است یا پروسه؟ بهعبارتدیگر، آیا در ابتدای شکلگیری شرقشناسی و سپس جامعهشناسی توسعه، عدهای بهطور هماهنگ، وابسته به نهادهای اقتصادی و امنیتی در محافلی خاص نشسته و دانشی را آگاهانه برای تکمیل چرخههای استعمار خلق کردهاند یا آنکه میتوان تصویر متفاوتتری را نیز قائل شد؟ این پرسش، همچنین در باب استعمار پلتفرمی نیز با همان کیفیت سابق مطرح میشود. در پاسخ باید گفت که قائلبودن به انگاره نخست، ما را بیشتر به نظریات توهم توطئه نزدیک میکند. حداقل در ابتدای شکلگیری دانش شرقشناسی، ما عموماً با یک پروسه روبرو هستیم تا پروژه. هرچند هرچه بیشتر به پیش میآییم، حجم مداخلات انسانی و طراحیهای سیستمی در آن بیشتر میشود؛ بهگونهای که این امر در دوره اخیر، در نقطه اوج خود قرار دارد. بااینحال، حتی در باب استعمار پلتفرمی نیز سخت میتوان از یک پروژه به نحو کامل سخن بگوییم، بلکه ما با یک سیستم پیچیده مواجهیم که بهصورت توأمان، در قالب پروژه و پروسه طرح مسئله میکند.
/انتهای پیام/