گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ نیروی استعمار برای دستیابی به اهداف خود همواره از راهکارهای مختلف و بعضاً مشخصی بهره میبرده است. برخی از این راهکارها در گذر تاریخ، کارآمدی خود را از دست داده اما برخی دیگر، امروزه نیز در دستور کار قرار داشته و اگر به کیفیت و سازوکار آن اشراف کافی وجود نداشته باشد، ممکن است کشور ما نیز به آن مبتلا شود. از همین رو، مطالعه دقیق و جزئی سازوکارهای استعمار و پرسش از آنکه استعمار چگونه و با چه ترفندهایی به یک کشور و به میان یک ملت نفوذ میکند، مسئلهای درخور توجه است و باید در کانون بحث و مطالعه قرار گیرد. در این بخش تلاش داریم تا به مسئله تجزیه جغرافیا بپردازیم. تجزیه جغرافیا بهمثابه راهکاری است که میتواند زیرساخت تداوم استعمار را حتی در برههای که استعمار تلاش دارد تا از حضور فیزیکی خود بکاهد، فراهم آورد.
کشورهای سایز کوچک و ناسیونالیسمهای تقلبی
برای درک دقیق چرایی اصرار استعمار بر تجزیه جغرافیا، باید به «هندسه قدرت» از منظر استراتژیستهای نظام سلطه نگریست. در این هندسه، واحدهای سیاسی بر اساس وسعت سرزمینی، جمعیت و ظرفیتهای ژئوپلیتیک به سه دسته کلی تقسیم میشوند که هر کدام در نقشه استعمار، کارکرد و جایگاه مشخصی دارند: کشورهای سایز کوچک (Micro-States)، کشورهای متوسط (Medium-Sized) و کشورهای خیلی بزرگ یا دولت - تمدنها (Civilizational States).
آتاتورک به واسطه نقش بسیار پررنگش در تأسیس ترکیه، علیرغم گرایشهای ضداسلامی و سکولاریستی، حتی از سوی اسلامگرایان ترکیه نیز قابل نفیشدن نیست. آسیای صغیر که مرکز سیاسی امپراتوری عثمانی را تشکیل میداد، به لحاظ سیاسی، قدرت وحدت آفرینی در جغرافیای بزرگ عثمانی آن مقطع را نداشت.
دسته نخست، کشورهای سایز کوچک هستند که مطلوبترین فرم سیاسی برای استعمارگران به شمار میروند. لازمه وجودی این کشورها، «فقدان عمق استراتژیک» است. این واحدهای سیاسی به دلیل وسعت کم و جمعیت محدود، ذاتاً فاقد توانایی دفاع از خود و تأمین امنیت درونزا هستند. لوازم بقای چنین کشورهایی، واردات امنیت و وابستگی به قدرت خارجی است تا بقای آنها را تضمین کند. استعمار با خلق این کشورهای کوچک که نمونههای متعدد آن را در حاشیه خلیجفارس، منطقه غرب آسیا یا بالکان مشاهده میکنیم، دولتهایی را پدید میآورد که حیات و مماتشان در گرو اراده قدرتهای غربی است.
دسته دوم، کشورهای سایز متوسط هستند. این کشورها اگرچه از نظر وسعت و جمعیت، توانی بیش از دسته اول دارند، اما همچنان فاقد مؤلفههای لازم برای تبدیلشدن به یک قدرت جهانی یا هژمون هستند. در دکترین استعمار، این کشورها باید در وضعیت «توازن قوا» یا مهار دوجانبه نگه داشته شوند. لازمه مدیریت این دسته، درگیرکردن آنها در منازعات مرزی، قومی و مذهبی با همسایگان است تا پتانسیل آنها صرف اصطکاک داخلی منطقه شود، نه تقابل با استعمار. این کشورها معمولاً بهعنوان بازارهای مصرفی مناسب و تأمینکنندگان مواد خام عمل میکنند، اما همواره زیر سقف شیشهای توسعه نگه داشته میشوند تا از حد معینی قدرتمندتر نگردند. این سخن مشهور در باب غرب آسیا همواره وجود دارد که بهعنوانمثال، آمریکا با افزایش مصنوعی تنشهای قومی و دینی در این منطقه، پتانسیل کشورها برای نیل به توسعه را از بین میبرد. در صورت پذیرش این سخن، مبنای نظری و تئوریک آن را بهراحتی میتوان فهمید.
دسته سوم، کشورهای خیلی بزرگ یا پهناور هستند که بزرگترین کابوس استعمار محسوب میشوند. این کشورها نظیر چین، روسیه، هند و بهطور بالقوه ایرانِ فرهنگیِ یکپارچه به دلیل وسعت خاک، تنوع منابع و جمعیت بالا، دارای «خودبسندگی استراتژیک» هستند. لازمه برخورد با کشورها در منطق استعمار، نه تعامل، بلکه «تجزیه» است. این کشورها ظرفیت آن را دارند که به بلوکهای قدرت مستقلی تبدیل شده و نظم جهانیِ دیکته شده توسط غرب را به چالش بکشند؛ بنابراین، تمام تلاش استعمار از طریق ابزارهایی نظیر تحریم، جنگ نرم و تحریک گسلهای قومیتی، معطوف به آن است که این واحدهای بزرگ را خرد کرده و آنها را به کشورهای سایز متوسط یا کوچک تبدیل کند. در واقع، هدف غایی استعمار، تقلیل جهان به مجموعهای از کشورهای سایز کوچکِ وابسته است که مدیریت آنها کمهزینه و غارت منابعشان بیدردسر باشد. اما پرسش مهم آن است که مکانیسم استعمار برای این کار چیست؟ بهعبارتدیگر، استعمار با بهرهگیری از چه ترفندهایی جغرافیا را تجزیه میکند؟
از تجزیه هویتی تا تجزیه سرزمینی
برای توضیح سازوکارهای استعمار برای تجزیه جغرافیا، پیش از رجوع به طرحوارههای مفهومی، بهترین مدل، بررسی مصداقهای بارز و موقعیتهای واقعی است. به همین منظور، دو نمونه غرب آسیا و شرق آسیا، نمونههای کاملی برای این مسئله هستند. اگر به ۱۱۰ سال قبل بازگردیم، نقشه جغرافیای سیاسی غرب آسیا بهقدری با امروز متفاوت بود که برای ما که در قرن ۲۱ زندگی میکنیم، کاملاً غریبه به نظر میرسد. در نقشه آن مقطع، ما شاهد کشورهایی نظیر سوریه، عراق، لبنان، عربستان، اردن، اسرائیل و دهها کشور دیگر نیستیم. عمده کشورهای موجود، نخست ایران بوده و دیگری امپراتوری عثمانی که بهنوعی بزرگترین امپراتوری جهان اسلام به شمار میرفت. از اساس، جغرافیای قدرت در جهان اسلام را تا دو قرن پیش، سه امپراتوری بزرگ هند گورکانی، ایران و عثمانی شکل میداد. استعمار در فواصل مختلف، اقدام به تضعیف و تجزیه این سه امپراتوری به روشهای مختلف کرد. با فروپاشی امپراتوری عثمانی طی جنگ جهانی اول، نخستین تحول بزرگ، تأسیس کشور بزرگی به نام ترکیه است. آتاتورک به واسطه نقش بسیار پررنگش در تأسیس ترکیه، علیرغم گرایشهای ضداسلامی و سکولاریستی، حتی از سوی اسلامگرایان ترکیه نیز قابل نفیشدن نیست. آسیای صغیر که مرکز سیاسی امپراتوری عثمانی را تشکیل میداد، به لحاظ سیاسی، قدرت وحدت آفرینی در جغرافیای بزرگ عثمانی آن مقطع را نداشت؛ لذا «آتاتورک» ترجیح داد تا یک کشور ترکی را در آناتولی ساخته و به آن وحدت بخشد. اما سرنوشت دیگر کشورهای سابق عثمانی، قابلیت مطالعه بسیار بالایی دارد.
استعمار برای تثبیت مرزهای سایکس پیکو، نیاز به خلق «ناسیونالیسمهای موزاییکی» داشت. برای تحقق این امر، ابتدا از «ناسیونالیسم عربی» بهعنوان اهرمی برای شوراندن اعراب علیه خلافت عثمانی (به بهانه رهایی از یوغ ترکها) استفاده شد؛ پروژهای که چهرههایی امنیتی نظیر «توماس ادوارد لارنس» (لارنس عربستان) راهبری آن را بر عهده داشتند.
با فروپاشی امپراتوری عثمانی، سرنوشت دیگر کشورها به پیمانی داده شد که به «سایکس پیکو» شهرت یافت. مارک سایکس بریتانیایی و «فرانسوا ژرژ پیکو» فرانسوی، نه بر اساس واقعیات انسانی، فرهنگی یا جغرافیایی، بلکه تنها با یک خطکش و قلم بر روی نقشههای کاغذی، پیکره واحد خاورمیانه عربی را تکهتکه کردند. اما مسئله اصلی، تنها تجزیه خاک نبود؛ چالش اصلی استعمار این بود که چگونه برای این خطوط فرضی که روی شنهای بیابان کشیده شده بود، «مشروعیت» ایجاد کند. بهعبارتدیگر، چگونه میتوان برای کشوری مانند سوریه که با کشوری نظیر عراق امروزی، به لحاظ زبانی، دینی و نژادی دارای یکسانی و قرابت است و تا پیش از این در یک واحد سیاسی مشترک زیست میکردهاند، دو هویت جمعی متفاوت قرار داد تا از اساس، دیگری بودن، کشور مستقلبودن و امثال آن معنادار شود؟ نظیر همین سؤال را میتوان در باب اردن یا دیگر کشورها نیز مطرح کرد. در اینجا استعمار از مکانیسم «هویتسازی معکوس» یا «تاریخسازی جعلی» استفاده میکند. مردمی که تا دیروز در یک زیستجهان مشترک تنفس میکردند، دینی واحد (اسلام)، زبانی مشترک (عربی) و پیوندهای نژادی و عشیرهای درهمتنیدهای داشتند، ناگهان باید باور میکردند که با همسایه دیواربهدیوار خود، متفاوتاند.
استعمار برای تثبیت مرزهای سایکس پیکو، نیاز به خلق «ناسیونالیسمهای موزاییکی» داشت. برای تحقق این امر، ابتدا از «ناسیونالیسم عربی» بهعنوان اهرمی برای شوراندن اعراب علیه خلافت عثمانی (به بهانه رهایی از یوغ ترکها) استفاده شد؛ پروژهای که چهرههایی امنیتی نظیر «توماس ادوارد لارنس» (لارنس عربستان) راهبری آن را بر عهده داشتند. اما پس از فروپاشی عثمانی، استعمارگران حتی به همان ناسیونالیسم عربی یکپارچه نیز وفادار نماندند؛ چرا که یک جهان عربِ متحد نیز میتوانست خطری بالقوه (یک کشور سایز بزرگ) باشد؛ لذا فاز دوم تجزیه یعنی «تجزیه در هویت» آغاز شد. دستگاههای شرقشناسی و تاریخنگاری غربی شروع به تولید روایتهای تاریخی مجزا برای هر یک از این تکههای جدا شده کردند. برای عراق، تاریخی بر مبنای بابل و آشور برجسته شد تا از شام متمایز شود؛ برای مصر، بر فرعونیسم تأکید شد و برای اردن و لبنان و دیگران نیز هویتهای کاذبِ دولت - ملتی تراشیده شد. هدف این بود که آن «امت واحده» که اشتراکاتش بیش از افتراقاتش بود، اکنون خود را در قالب واحدهای سیاسی «عراقی»، «سوری»، «اردنی» و «کویتی» بازشناسی کند. بدین ترتیب، استعمار موفق شد برادریِ دینی و فرهنگی را به رقابت و حتی دشمنیِ ملی تبدیل کند و با کاشتن بذر ناسیونالیسمهای تقلبی در زمینهای کوچک (Micro-States)، زیرساخت تفرقه و وابستگی ابدی این منطقه را تضمین نماید. البته که مسئله به همین جا ختم نمیشود. استعمار برای هرچه بیشتر تجزیه نمودن منطقه، سه ترفند دیگر را نیز به کار برد:
۱. ناسیونالیسم قومی: ناسیونالیسم قومی در وهله اول متناقض به نظر میرسد، اما نظریات از اساس بازیچه دست استعمار برای آرایش قدرت بوده و از همین رو تناقضهای نظری، امری نبود تا مانع از فعالیت آنان شود. نمونه بارز ناسیونالیسمهای قومی در منطقه غرب آسیا را میتوان در ناسیونالیسم کُردی مشاهده نمود. یک ایدئولوژی که از ابتدا به طرز مشکوکی پدیدار شده و حیات یافته است.
۲. ناسیونالیسمهای طایفهای: مضحکتر از ناسیونالیسمهای قومی، ناسیونالیسمهای طایفهای هستند که در آن، کشورها از اساس به نام یک خاندان پادشاهی نامگذاری شده و بقا یافتهاند. قطر، کویت، بحرین، عربستان و اردن، پنج ناسیونالیسم طایفهای هستند که به نوعی هویتسازی در آنان پیرامون یک خاندان پادشاهی صورتگرفته و در صورت حذف این خاندانها، امکان تحولات بسیار ژرف در آنان بالاست. طوایف بدوی و رؤسای قبایل در این منطقه، بهترین عنصر برای ساختوساز کشورهای سایز کوچک هستند.
۳. ناسیونالیسمهای ساختگی: پروژه کشورسازی بدان معنا که مردمی را از جای دیگر مهاجرت داده و به سرزمین دیگری آورده تا با چسب ناسیونالیسم دینی/سکولار میان آنان پیوندی برقرار کرد، در طول تاریخ هیچ سابقه جدی ندارد. اما غرب با جعل رژیم صهیونیستی چنین اقدامی را در این منطقه صورت داد. رژیم صهیونیستی امروزه بزرگترین حامی کوچک سایز کردن کشورها بوده است؛ بهگونهای که برخی طرح تجزیه کشورها در منطقه را به «اسرائیلیزه» کردن نام نهادهاند. البته که ناسیونالیسم ساختگی، صرفاً منحصر در اسرائیل نیست. بلکه کشور امارات متحده عربی در حوزه جنوبی خلیجفارس نیز بهنوعی یک کشور مصنوعی است که توسط استعمار انگلیس، به واسطه برقراری اتحاد میان برخی قبایل بدوی و سپس مهاجرت گسترده نیروی کار از شرق آسیا، برای مهار ایران و در دستگرفتن کنترل خلیجفارس، ساخته شد. شاید وجه شباهت میان کنشگری اسرائیل و امارات متحده و پیوند این دو را بتوان در همین مقوله ناسیونالیسم ساختگی دانست که مشترک میان آنهاست.
شرق آسیا؛ زبان، خط و تقسیمبندیهای سیاسی
گذشته از منطقه غرب آسیا، شرق آسیا نیز دستخوش نوعی تجزیه جغرافیایی و هویتی اما با منطق و سازوکاری متفاوت شده است. اگر در غرب آسیا، خطکشهای استعمار مثل سایکس پیکو مستقیماً بر روی خاک کشیده شد، در شبهقاره هند و شرق آسیا، این خطکشها ابتدا بر روی «زبان» و «خط» اعمال شد تا زمینه برای مرزبندیهای خونی فراهم گردد.
گذشته از منطقه غرب آسیا، شرق آسیا نیز دستخوش نوعی تجزیه جغرافیایی و هویتی اما با منطق و سازوکاری متفاوت شده است. اگر در غرب آسیا، خطکشهای استعمار مثل سایکس پیکو مستقیماً بر روی خاک کشیده شد، در شبهقاره هند و شرق آسیا، این خطکشها ابتدا بر روی «زبان» و «خط» اعمال شد تا زمینه برای مرزبندیهای خونی فراهم گردد. در این منطقه، استعمار بریتانیا با پدیدهای مواجه بود که میتوان آن را «یکپارچگی تمدنی» نامید. شبهقاره هند، اگر چه از تکثر ادیان و اقوام برخوردار بود، اما برای قرنها در یک اتمسفر فرهنگی یگانه تنفس میکرد که «زبان فارسی» حلقه وصل آن بود. فارسی نه بهعنوان زبان یک قوم خاص، بلکه بهعنوان زبان معیار و زبان دیوانی، ادبی و عرفانی، از بنگال تا دهلی و لاهور را به هم پیوند میداد و دسترسی این ملتها را به یک حافظه تاریخی چندهزارساله تضمین میکرد.
استعمار برای شکستن این «کشور سایز بزرگ» به نام دولت - تمدن هند و تبدیل آن به واحدهای متخاصم، نیازمند ایجاد «گسست معرفتی» بود. پروژه استعمارزدایی از زبان فارسی و جایگزینی آن با زبان انگلیسی (بر اساس طرح مشهور توماس مکآلی در سال ۱۸۳۵) و دامنزدن به دوگانهسازی «هندی/اردو»، دقیقاً با هدف کور کردن حافظه تاریخی ملتها طراحی شد. وقتی خط تغییر میکند، نسل جدید دیگر توانایی خواندن میراث مکتوب پدران خود را ندارد؛ بدین ترتیب، ملتی که تاریخ خود را نمیتواند بخواند، آماده پذیرش هر «تاریخ جعلی» و «هویت ساختگی» است که استعمار به او تحمیل کند. این سیاست زبانی، زیرساختِ تجزیه سرزمینی را فراهم کرد. بریتانیا با فعالسازی گسلهای مذهبی، زبان اردو را به نماد مسلمانان و هندی را به نماد هندوها تبدیل کرد؛ حال آنکه این دو زبان، ریشههای مشترک عمیقی داشتند. این قطببندی زبانی - مذهبی، مقدمهای برای تجزیه بزرگسال ۱۹۴۷ شد.
استعمار با درک اینکه یک هندِ یکپارچه پتانسیل تبدیلشدن به ابرقدرت جهانی را دارد، با مهندسی «پارتیشن» (Partition)، این پیکره بزرگ را جراحی کرد. تولد پاکستان و بعدها جداشدن بنگلادش از آن در سال ۱۹۷۱، نه صرفاً یک خواست درونی، بلکه نتیجه یک مهندسی استعماری بود تا با خلق مرزهای خونین، پتانسیلهای منطقه را برای همیشه خنثی کند. در این مدل، استعمار موفق شد اولاً با تغییر خط و زبان، پیوند ملتهای منطقه - از جمله هند و پاکستان و بنگلادش - را با پیشینه مشترک و میراث فارسی خود قطع کند و آنها را دچار بحران هویت نماید.
ثانیاً با تجزیه خاک، به جای یک «ابرقدرت هندی»، سه کشور (هند، پاکستان، بنگلادش) ایجاد کند که همواره درگیر تنشهای مرزی، رقابتهای هستهای و افراطگرایی مذهبی هستند. این منازعات دائمی، همان «اصطکاک درونی» است که پیشتر گفته شد؛ مکانیزمی که تضمین میکند انرژی این ملل، صرف مهار یکدیگر شود، نه مقابله با هژمونی جهانی.
جغرافیای بزرگ ایران مانعی برای طرحهای استعماری
حضور ترکیه در سوریه و چالش جدی با اسرائیل تنها نمونهای از این مسئله است؛ لذا بهطورقطع، منطقه مطلوب نظم استعماری، حتی پذیرای یک ترکیه بزرگ حتی سکولار و غربگرا نیز نخواهد بود.
در سطور پیشین، توضیح مکفی از طراحیهای استعمار برای تثبیت موقعیت بهرهکشی خود ارائه شد، اما واقعیت آن است که این طراحیها و مکانیسمها تا امروز نیز لحظهای متوقف نشدهاند. اگر سیاستهای دولتهای استعمارگر غربی در خصوص کشور ما ایران را دنبال کنید، بهوضوح رد پای این سیاستها قابلمشاهده هستند. امروزه سیاستمداران غربی بهصراحت از عدم کفایت نظم سایکس پیکو برای بقای منافع استعمار سخن میگویند. اما چالش بزرگ این نظم چیست؟ دو کشور بزرگ در این منطقه وجود دارند که بهمثابه مانعی جدی بر سر طراحیهای استعماری قرار گرفتهاند. ترکیه هرچند امروزه تلاش دارد تا جایگاهی در نظم غربی برای خود دستوپا کند، اما واقعیت آن است که هرچه به خویشتن خود بهمثابه یک کشور بزرگ، وقوف یافته و تلاش برای شکلدهی به توازنها و نظم مدنظر خود را پی میگیرد، با طرح استعمار در تضاد قرار میگیرد. حضور ترکیه در سوریه و چالش جدی با اسرائیل تنها نمونهای از این مسئله است؛ لذا بهطورقطع، منطقه مطلوب نظم استعماری، حتی پذیرای یک ترکیه بزرگ حتی سکولار و غربگرا نیز نخواهد بود؛ چه آنکه راجع به کشور ما نیز همین مسئله وجود دارد. واقعیت آن است که استعمار بهدرستی دریافته است که وجود کشوری با این سایز و توان، مانعی جدی بر سر راه طراحیهای استعماری اوست؛ لذا ایده کنترل و مهار جمهوری اسلامی از طریق نیروهای میانهرو، دو دهه است که به فراموشی سپرده شده و آنچه امروزه در دستور کار استعمار قرار دارد، بیش از هر چیز تجزیه جغرافیای سیاسی ایران است. کشور ما در گذشته نقاط مختلفی از جغرافیای خود را از دست داده و استعمار به این حد نیز راضی نبوده است.
ریشه تضاد میان ایران و سیاستهای غرب را باید در سطح عناصر ذاتی این کشورها تحلیل نمود. وجود کشوری با موقعیت جغرافیایی بسیار استراتژیک، نود میلیون جمعیت، منابع انرژی بسیار بالا، تاریخ و فرهنگ غنی و... که بهنوعی آن را کشوری از نظر امنیتی درونزا میکند، بدان معناست که چنین کشوری با این مختصات، دیگر توان قرارگیری در طراحیهای استعماری دیگر کشورها را نداشته و همواره طرحهای خود را برای پیرامون سامان داده و توازنهای خود را میسازد. اگر ما به این درک از خود نائل آییم، آنگاه این مطلب برای ما روشن میشود که خطر استعمار و تدارک تجزیه جغرافیا در ذهن وی، سیاستی معاصر و بهشدت نزدیک به ما بوده و باید هوشیاری لازم، همواره به خرج داده شود. انسجام حداکثری جامعه ایرانی، مهمترین راهحلی است که میتواند از طرحهای استعماری ممانعت به عمل آورد.
/انتهای بخش پنجم/ ادامه دارد...