گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «سمیه غنوشی» [1] - پژوهشگر حوزه خاورمیانه مقیم لندن - در مقالهای که وبسایت «میدل ایست آی» آن را منتشر کرده است، تأکید میکند آمریکا و اسرائیل به جنگ با گروههای شبهنظامی و دولتهای ضعیف عادت کردهاند، اما این بار مسئله فرق میکند. به گفته وی، برای نخستینبار در دهههای اخیر، اسرائیل و آمریکا با یک نیروی نظامی کاملاً سازمانیافته روبهرو هستند؛ نیرویی که به طور کامل درون یک نظام سیاسی ادغام شده و قادر به تداوم و بازسازی است. ایران، عراقِ سال ۲۰۰۳ نیست و افغانستانِ سال ۲۰۰۱ هم نیست. ایران از عمق جغرافیایی، وزن جمعیتی، نهادهای نظامی ریشهدار و یکی از بزرگترین زرادخانههای موشکی منطقه برخوردار است. غنوشی هشدار میدهد که جنگ با ایران ممکن است در نهایت، خطرناکترین ماجراجویی واشنگتن باشد. اقدامی که ممکن است به تولد خاورمیانهای جدید - نه آن طور که اسرائیل میخواهد - منجر شده و به امپراتوری آمریکا پایان دهد.
جنگی برای تحقق اسرائیل بزرگ
بیش از دو دهه است که «بنیامین نتانیاهو» - نخستوزیر اسرائیل - چشم به یک افق دوخته است. او درباره آن هشدار داده، برایش لابی کرده و در پشت تریبونهایی از واشینگتن تا سازمان ملل آن را به نمایش گذاشته است. اکنون آن لحظه فرارسیده است. جنگی که او مدتها استدلال میکرد اجتنابناپذیر است، از راه رسیده است. رویارویی مستقیم با ایران؛ نبردی که نهتنها توسط اسرائیل، بلکه با تمام وزن نظامی آمریکا به پیش برده میشود.
آمریکا و اسرائیل با حمله خود «آیتالله علی خامنهای» را ترور کردند، رهبران سیاسی و نظامی ایران را هدف قرار دادند و کشور ایران بمباران شد؛ اما در رسانههای غربی، ایران بهعنوان طرف متجاوز معرفی میشود.
این نه یک حمله محدود و نه نمایش حسابشدهای از قدرت است. این خطرناکترین و بیپرواترین رویارویی از این نوع است؛ جنگی که نه برای آمریکا ضرورت داشت، نه به دلیل تهدیدی قریبالوقوع تحمیل شده و نه از سوی کنگره یا سازمان ملل مجوز گرفته است، بلکه از چشمانداز اسرائیل برای بازسازی منطقه سرچشمه میگیرد. سالهاست که نتانیاهو و حلقه اطراف او آشکارا از دگرگونکردن خاورمیانه سخن میگویند. در تصور آنان، مرزها ثابت نیستند. منطقه همچون صفحه شطرنجی است که باید مطابق خواستههای راهبردی و ایدئولوژیک اسرائیل دوباره چیده شود.
ادبیات «اسرائیل بزرگ» آرامآرام از حاشیهها به درون گفتمان اصلی سیاسی راه یافته است. مقامات اسرائیلی و بسیاری از صداهای آمریکایی که با آنان همنوا هستند، بیپروا از مقابله با «افراطگرایی شیعی» امروز و «افراطگرایی سنی» فردا سخن میگویند؛ گویی تمام جهان اسلام فقط رشتهای از اهداف است که هر کدام در نوبت خود قرار دارند و اکنون، با آتشبار قدرت نظامی آمریکا در پشت سر او - نتانیاهو - باور دارد که میتوان تاریخ را به اجبار شکل داد.
همان سناریوی قدیمی
به ما گفته میشود این جنگ درباره موشکها، بمبهای هستهای و امنیت ملی آمریکا است. «پیت هگست» - وزیر جنگ آمریکا - و «مارکو روبیو» - وزیر امور خارجه - این نکات تبلیغاتی را با اطمینانی از پیش تمرینشده تکرار میکنند: ایران در آستانة دستیابی به سلاح هستهای است، ایران یک تهدید است، ایران باید متوقف شود. ما این سخنان را پیشتر هم شنیدهایم. ما آنها را از «جورج دبلیو بوش» - رئیسجمهور پیشین آمریکا - و همتای بریتانیاییاش «تونی بلر» درباره «سلاحهای کشتارجمعی» صدام حسین شنیدیم. ما دیدیم که چگونه عراق مورد تهاجم قرار گرفت، ویران شد و از هم گسست و سپس مشخص شد که بهانه اصلی برای جنگ، ساختگی بوده است. پیامدها فرضی و نظری نبودند. آنها با صدها هزار جان ازدسترفته، آشوب منطقهای و لکهای دائمی بر اعتبار غرب سنجیده شدند.
جنگ با ایران ممکن است در نهایت خطرناکترین ماجراجویی واشنگتن باشد. اقدامی که ممکن است به تولد خاورمیانهای جدید - نه آن طور که اسرائیل میخواهد - منجر شده و به امپراتوری آمریکا پایان دهد.
اکنون همان سناریو دوباره از بایگانی بیرون آورده و استفاده شده است. در جریان مذاکرات در عمان و ژنو، ایران نشانههایی از انعطاف نشان داد: آمادگی برای کاهش سطح غنیسازی اورانیوم و پذیرش نظارتهای جامع. فضایی برای کاهش تنش وجود داشت. اما در عوض، مذاکرات به صحنهای نمایشی تبدیل شد. درحالیکه دیپلماتها از سازش سخن میگفتند، ناوگانها بیسروصدا در آبهای اقیانوس هند و خلیجفارس جابهجا میشدند. بسیج نظامی در پوشش گفتوگو پیش میرفت. این صحنهآرایی آشنا بود: از صلح سخن بگو، اما برای جنگ آماده شو.
سپس حمله رخ داد: «آیتالله علی خامنهای» - رهبر جمهوری اسلامی ایران - ترور شد، رهبران سیاسی و نظامی هدف قرار گرفتند، قلمرو حاکمیتی ایران بمباران شد و شهرها به لرزه درآمدند. بااینحال، در روایت مسلط غربی، ایران بهعنوان طرف متجاوز معرفی میشود. در دهههای اخیر، اسرائیل تصویر شکستناپذیری نظامی خود را پرورش داده است؛ دولتی که بارها ارتشهای عرب را در جنگهای متعارف شکست داده است. اما سابقة تاریخی، داستانی بسیار پیچیدهتر را روایت میکند.
تنها جنگیدن
در سال ۱۹۴۸، ائتلاف موسوم به «ائتلاف عربی» نه متحد بود و نه به معنای واقعی کلمه حاکمیت مستقلی داشت. بخش بزرگی از جهان عرب هنوز در حال خروج از سلطه مستقیم استعمار اروپایی بود. همان امپراتوری بریتانیا که فلسطین را اداره میکرد، لژیون عربیِ اردن را آموزش داده، مسلح کرده و عملاً فرماندهی آن را نیز در دست داشت. فرمانده آن یک افسر بریتانیایی به نام «گلاب پاشا» بود. کارآمدترین ارتش عربی در میدان نبرد، تحت یک ساختار فرماندهی مستقل و واحد عربی عمل نمیکرد.
ارتش آمریکا به جنگیدن با رژیمهای تضعیفشده یا جنبشهای غیرمتمرکز عادت کرده بود، اما این بار وضعیت متفاوت است.
ملک عبداللهِ اردن کمتر به دفاع از تمام فلسطین میاندیشید و بیشتر در پی تثبیت کنترل خود بر کرانه باختری بود. محاسبات سیاسی او حدود و مرزهای درگیری را تعیین میکرد. ارتش اردن درحالیکه در برابر نیروهای صهیونیستی مواضع خود را حفظ میکرد، اهداف خود را دائم عوض میکرد و شتاب آن در میدان نبرد بهجای آنکه در چارچوب یک راهبرد هماهنگ عربی به کار گرفته شود، تابع جاهطلبیهای سرزمینی بود.
عملکرد مصر در سال ۱۹۴۸ نیز تحتتأثیر آشفتگی در بالاترین سطوح قدرت قرار داشت. در دوران ملک فاروق، ارتش مصر با آمادگی اندک، ساختارهای فرماندهی آشفته و هماهنگی ناکافی وارد جنگ شد. رسوایی مشهور «سلاحهای معیوب» بعداً قاهره را تکان داد؛ ادعا شد که به سربازان، مهمات معیوب و سلاحهای غیرقابلاستفاده داده شده است؛ ماجرایی که خشم عمومی را برانگیخت و به شکلگیری زمینه برای کودتای افسران در سال ۱۹۵۲ کمک کرد.
در همین حال، رزمندگان فلسطینی با واقعیتی حتی سختتر روبهرو بودند. «عبدالقدیر الحسینی» - که نیروهای نامنظم را در اطراف «بیتالمقدس» رهبری میکرد - بارها برای دریافت سلاح و نیروی کمکی درخواست داد، اما پاسخی نگرفت. پیش از نبرد «القسطل» در آوریل ۱۹۴۸، او درخواستهای فوری برای مهمات فرستاد. او دو روز پیش از مرگش به دبیرکل اتحادیه عرب نوشت: «پس از آنکه سربازان من را در اوج پیروزیهایشان بدون پشتیبانی و سلاح رها کردید، شما را مسئول میدانم.» او و نیروهایش تا آخرین گلوله جنگیدند و خودش هم در میدان نبرد کشته شد. نیروهایش از سوی یک فرماندهی واحد عربی پشتیبانی نمیشدند؛ آنان عمدتاً تنها میجنگیدند.
افسانه شکستناپذیری
در سال ۱۹۴۸ هیچ ماشین جنگی متعارف عربیِ هماهنگ، مستقل و متحدی وجود نداشت. آنچه بود دولتهای پراکنده، پادشاهیهای رقیب، درگیریهای ناشی از میراث استعمار، جاهطلبیهای متضاد و تواناییهای نظامی نابرابر بود. اسرائیل یک ارتش منسجم پان عربی را شکست نداد. این رژیم در جهانی عربی شکل گرفت که هنوز زیر سایه و اغلب تحت نفوذ مستقیم ساختارهای قدرت استعماری اروپا قرار داشت، درحالیکه از سازماندهی برتر و حمایت بینالمللی بهره میبرد.
برای نخستینبار در دهههای اخیر، اسرائیل و آمریکا با یک نیروی نظامی کاملاً سازمانیافته روبهرو هستند؛ نیرویی که به طور کامل درون یک نظام سیاسی ادغام شده و قادر به تداوم و بازسازی است. ایران، عراقِ سال ۲۰۰۳ نیست و افغانستانِ سال ۲۰۰۱ نیست.
افسانه «شکستدادن ارتشهای عربی» بعدها گسترش پیدا کرد و به یک روایت ملی تبدیل گردید. در سال ۱۹۶۷، برتری قاطع اسرائیل از یک حمله هوایی پیشدستانه ناشی شد که ظرف چند ساعت نیروی هوایی مصر را در روی زمین نابود کرد. پس از آنکه برتری هوایی تثبیت شد، نتیجه تا حد زیادی از پیش تعیین شده بود. این یک نبرد طولانی و متوازن میان ارتشهایی همسطح نبود؛ بلکه ضربهای فلجکننده بود که پیش از آنکه درگیری کامل و متعارف شکل بگیرد، وارد شد.
جنگ سال ۱۹۷۳ این افسانه را بیشازپیش پیچیده میکند. در اکتبر همان سال، ارتش مصر از کانال سوئز عبور کرد، خط «بارلو» را شکست و در یک حمله غافلگیرانه به داخل سینا پیشروی کرد؛ حملهای که فرماندهی اسرائیل را شگفتزده کرد و هاله شکستناپذیری ایجادشده در سال ۱۹۶۷ را درهم شکست. برای نخستینبار از زمان تأسیس اسرائیل، یک ارتش عربی برنامهریزی، هماهنگی و توانایی میدانی را در مقیاسی نشان داد که اسرائیل را به موضع دفاعی کشاند. بااینحال، این برتری نظامی به یک دگرگونی راهبردی تبدیل نشد.
یک پل هوایی گسترده از سوی آمریکا، تلفات اسرائیل را جبران کرد و موقعیت آن را تثبیت نمود و بار دیگر توازن را تغییر داد. انور سادات - رئیسجمهور مصر - که مشتاق بود به سوی واشنگتن متمایل شود و به یک توافق سیاسی دست یابد، بهسرعت وارد مذاکرات شد. آنچه بهعنوان یک شوک نظامی آغاز شده بود، به یک تجدید آرایش دیپلماتیک انجامید و در نهایت به توافقات «کمپ دیوید» ختم شد.
این بار فرق میکند
از آن زمان تاکنون، رویاروییهای اصلی اسرائیل با بازیگران غیردولتی بوده است. در لبنان با حزبالله روبهرو شد و ناچار به عقبنشینی گردید. در غزه نیز باوجود حمایت گسترده آمریکا و برتری عظیم آتش، نتوانسته حماس را از میان بردارد. گروگانها از طریق توافق مبتنی بر مذاکره آزاد شدند، نه از راه نابودی قاطع در میدان نبرد.
ایران از عمق جغرافیایی، وزن جمعیتی، نهادهای نظامی ریشهدار و یکی از بزرگترین زرادخانههای موشکی منطقه برخوردار است.
ایالات متحده نیز همین الگو را داشته است. در سال ۲۰۰۳، عراق پیشاپیش تضعیف شده بود؛ سالها تحریم آن را فرسوده کرده بود، ارتشش تحلیل رفته، زیرساختهایش آسیب دیده و جامعهاش خسته شده بود. افغانستان صحنه رویارویی نیروهای آمریکایی با شورشیان بود. لیبی، سومالی و سوریه نیز میدانهایی پراکنده با بازیگران متفرق بودند.
ارتش آمریکا به جنگیدن با رژیمهای تضعیفشده یا جنبشهای غیرمتمرکز عادت کرده بود. الگوی عملیاتی آن آشنا بود؛ مداخله سریع، استفاده از نیروی قاطع و سپس اعلام پیروزی. اما این بار وضعیت متفاوت است. برای نخستینبار در دهههای اخیر، اسرائیل و آمریکا با یک نیروی نظامی کاملاً سازمانیافته روبهرو هستند؛ نیرویی که به طور کامل درون یک نظام سیاسی ادغام شده و قادر به تداوم و بازسازی است. ایران، عراقِ سال ۲۰۰۳ نیست و افغانستانِ سال ۲۰۰۱ نیست.
این کشور از عمق جغرافیایی، وزن جمعیتی، نهادهای نظامی ریشهدار و یکی از بزرگترین زرادخانههای موشکی منطقه برخوردار است. ایران دههها در صنایع تسلیحات داخلی، فناوری پهپادی و زیرساختهای دفاعی سرمایهگذاری کرده است و همه اینها در شرایطی اتفاق افتاده که تحریمها برای خفه کردن آن طراحی شده بودند.
ایران محصول انقلابی است که در دل احساسات عمیق ضد استعماری شکل گرفت: انقلابی ملی و ایدئولوژیک که استقلالطلبی شدیدی دارد. این انقلاب، یک پادشاه موردحمایت غرب را سرنگون کرد. ایران دههها زیر فشار محاصره به ساختن خود ادامه داده است. سلاحهای خود را میسازد و اتحادهای خود را شکل میدهد. نادیدهگرفتن رهبری آن با برچسب سادهانگارانه «ملّاها» تحلیل نیست؛ بلکه کاریکاتوری سطحی است که نمادی از گرایش گستردهتر آمریکا به دستکم گرفتن جوامعی است که آنها را درک نمیکند. اسرائیل به بمباران هوایی علیه دشمنان ضعیف عادت کرده است، نه به جنگی طولانی و فرسایشی با ارتشی بزرگ و سازمانیافته که از رهبری سیاسی متحد برخوردار باشد.
نبرد ایران با هژمونی منطقهای آمریکا
این تصویر کاریکاتوری در کنفرانس خبری پنتاگون آشکار بود؛ جایی که «پیت هگست» نظام ایران را «دیوانه» و «شیفته توهمات آخرالزمانی اسلامگرایانه» توصیف کرد. در همین حال، «مارکو روبیو» اعلام کرد که ایران توسط «روحانیون افراطی» اداره میشود که تصمیمهای خود را نه بر اساس ژئوپلیتیک، بلکه بر پایه الهیات «آخرالزمانی» میگیرند. این سخنان از سوی دولتی بیان میشود که با صهیونیستهای مسیحی و یک دولت راست افراطی در اسرائیل همسو است؛ دولتی که در برداشتهای کتاب مقدسی از حقایق تاریخی غوطهور است. «مایک هاکبی» - سفیر آمریکا در اسرائیل - نیز به طور مداوم برای توجیه ادعاهای سرزمینی به آیات کتاب مقدس و وعدههای الهی استناد میکند. اما فراتر از این لفاظیها، واقعیتی مهمتر وجود دارد: ایران صرفاً با اسرائیل نمیجنگد. این کشور در حال رویارویی با کل نظام قدرت آمریکا در منطقه است؛ یعنی حامی، تأمینکننده و تضمینکننده برتری اسرائیل.
نادیدهگرفتن رهبری ایران با برچسب سادهانگارانه «ملّاها» تحلیل نیست؛ بلکه کاریکاتوری سطحی است که نمادی از گرایش گستردهتر آمریکا به دستکم گرفتن جوامعی است که آنها را درک نمیکند.
تهران، اسرائیل را یک دشمن جداگانه نمیبیند، بلکه آن را مستحکمترین گره در ساختار گستردهتر هژمونی آمریکا میداند. خط رویارویی در تلآویو متوقف نمیشود؛ بلکه مستقیماً به شبکه پایگاههای آمریکایی میرسد که دامنه نفوذ نظامی واشنگتن را از بحرین تا کویت، امارات، عراق و فراتر از آن پشتیبانی میکنند. این تشدید تنش، تصادفی نیست. پاسخ ایران به طور هدفمند داراییهای آمریکا و کشورهای خلیجفارس میزبان نیروهای آمریکایی را هدف گرفته است؛ نشانهای از آنکه تهران، دشمن خود را نه یک ارتش منفرد، بلکه یک نظام راهبردی جهانی میداند که بر برتری لجستیکی و نظامی آمریکا استوار است.
ایران درگیر یک جنگ متعارفِ مشابه با طرف مقابل نیست. بلکه یک راهبرد نامتقارن را اجرا میکند: تهدید زیرساختهای خلیجفارس، جریانهای انرژی و گذرگاههای راهبردی دریایی که سرمایهداری جهانی و نظم مالی تحت رهبری آمریکا - بهویژه نظام پترو دلار که هم والاستریت و هم واشنگتن را تغذیه میکند - بر آن تکیه دارند. اگر خلیجفارس بیثبات شود، پیامدهای آن به بازارهای انرژی و ارز سرایت خواهد کرد و معماری مالی را که قدرت آمریکا بر آن استوار است، تحتتأثیر قرار خواهد داد.
سوئزِ واشنگتن
جنگ با ایران ممکن است در نهایت خطرناکترین ماجراجویی واشنگتن باشد؛ اقدامی که توسط یکی از بیپرواترین رؤسای جمهور آن انجام شده است. شاید این رویداد به تولد خاورمیانهای جدید - آن طور که اسرائیل میخواهد - منجر نشود، بلکه ممکن است از الگویی بسیار آشنا پیروی کند؛ داستان کلاسیک قدرتی بزرگ که بیش از حد دست به پیشروی میزند.
اسرائیل به بمباران هوایی علیه دشمنان ضعیف عادت کرده است، نه به جنگی طولانی و فرسایشی با ارتشی بزرگ و سازمانیافته که از رهبری سیاسی متحدی برخوردار باشد.
امپراتوریها در اوج اعتمادبهنفس خود، افسانههایشان را باور میکنند، برتری نظامی را با خرد راهبردی اشتباه میگیرند و خود را قانع میکنند که میتوان با زور تاریخ را دوباره سامان داد. اما امپراتوریها معمولاً به دلیل ضعف سقوط نمیکنند. آنها به این دلیل دچار لغزش میشوند که قدرت خود را بیش از حد برآورد میکنند. سقوطشان نه از کمبود قدرت، بلکه از فزونی اعتمادبهنفس و از غرور و تکبر ناشی می شود. بریتانیا این درس را در سال ۱۹۵۶ آموخت. لندن که به اقتدار پایدار خود، باور داشت و مطمئن بود هنوز میتواند رویدادهایی را فراتر از مرزهایش دیکته کند، وارد ماجرای سوئز شد؛ نمایشی از قدرت که قرار بود یک بازیگر سرکش منطقهای را تنبیه کند و اعتبار امپراتوری را بازگرداند.
اما نتیجه برعکس بود. این رویداد، محدودیتهای قدرت بریتانیا را آشکار کرد. فشارهای مالی افزایش یافت. مخالفتهای بینالمللی شدت گرفت. توهم کنترل از میان رفت. آنچه قرار بود نمایش قدرت باشد، به آغاز عقبنشینی راهبردی تبدیل شد. بحران سوئز، امپراتوری بریتانیا را یکشبه پایان نداد، اما حقیقتی مرگبار را آشکار کرد: اینکه توان نظامی بدون مشروعیت سیاسی و استفاده از زور بدون خویشتنداری، بهجای جلوگیری از افول، آن را تسریع میکند. تاریخ بهندرت در جزئیات تکرار میشود، اما منطق خود را تکرار میکند. ایران ممکن است همان سوئزِ واشنگتن باشد.
https://www.middleeasteye.net/opinion/how-iran-war-may-accelerate-fall-us-empire
[1] . Soumaya Ghannoushi
/ انتهای پیام/